3 سایه
قد نسبتا بلند نه که فکر کنین چه قدر بلند ها نه فوقش صدو شصتو چهار سانت بسمه دیگه؟چشمای عسلی و
دشت با ابرو های کشیده بینی قلمی داشتم با لب های باریک مامان نگاهی بهم کرد و لبخند زد بیدار شدی؟
لبخندی تحویلش دادم که گفت:برو تو اتاقت بخواب
از روی مبل بلند شدم و گردنمو کمی ماساژ دادم درد میکرد ارواروم به سمت اتاقم رفتم درو باز کردم و داخل شدم
چشمم افتاد به عروسک سرامیکی که روی میز بود اهی کشیدم و خودمو رو تخت رها کردم نزدیکای صبح بود که
به خواب رفتم با درد وحشتناکی توی قفسه ی سینه م چشم باز کردم دستمو گذاشتم رو قلبم اما
بی فایده بود دردش بدتر بدتر میشد قرصامو از روی میز برداشتم و یه دونه گذاشتم زیر زبونم صدای لیلا خونه رو
برداشته بود به طوری که تا تو اتاق صداش میومد کلا این لیلا اینجوریه میاد خونه مون تا خودشو تو دل احسان
نندازه ول کن نیست که
در اتاق با شتاب باز شد و داد زدم:هووووشه چته عین یابو میای داخل
داد زد :اولا یابو خودتی دوما کجایی که استاد صداش در اومده چه قدر غیبت دختر چه قدر.بعد زد پشت دستشو
گفت:اخ اخ عاشق دلخسته م سایه نگاهم یکنی؟
_وااایی لیلا یه کم اون گاله روببند
دستشو گذاشت جلو دهنش و گفت:چشم اا ااااااااا
_دیشب عقده سهیل بود
چشماش باز شد و داد زد:نههههههههههههه؟با کی؟خاک بر سر خرت هی گفتم ول کن این اشغالو
_با دختر عمه م فکر کن؟
_اووم دارم فکر میکنم
_اه لیلا اعصاب ندارم اومدی بری رو مخم گم شو برو
_نه بابا به جون تو اقای موسوی پسر خوشگله سراغتو میگیره
_گور باباش اهه
مامان در زد و با لیوان شربتی داخل شد لیلا بلند شد و پیش دستی رو از مامان گرفت نمک ریخت:شیرین جون
جونه سایه راضی نبودم
مامان خندید و گفت:نوش جونت و از اتاق رفت بیرون صدای احسان بلند شد:سایه؟
داد زدم:هااان؟
_قرص داری؟
_اخراشه احسان یه بسته بگیر
دیگه صدایی نیومد دوباره یاد دیشب افتادم یاد اون روز توی رستوران یاد حرفاش و اشکام جاری شد
لیلا اومد سمتم و بغلم کرد:چته تو حرف بزن نریز تو خودت مگه قلبت تقصیر توئه ها؟مگه اونا استغفرالله خدان؟
تعریف کن بگو تو اون رستوران کوفتی چیشد
لبمو با زبون تر کردم و گفتم:هیچی بابا وقتی دکتر گفت حال قلبم زیاد خوب نیست وقتی گفت نمیتونم بچه دار
شم گفتم بکشم کنار نشد لیلا نشد ترسیدم بهش بگم بگذره از من که ای کاش لال میشدمو نمیگفتم
پشت یه میز نشستیم خیلی جذاب شده بود مثل همیشه روبروم نشست بهش گفتم نمیتونم دکتر گفته
نمیتونم بچه دار شم گفتم سهیل من قلب درستی ندارم خودتو با من درگیر نکن
نگام کرد و صداشو برد بالا یعنی پی سایه ها.کدوم دکتر مزخرفی اینارو گفته
داد زدم:واسم مهم نیست اما نمیخوام زورکی باهام باشی .نمیخوام و قتی فکرت پیش یکی دیگه ست پیش من
باشی.. نمیخواااام میفهمی
همینجور که داشتم واسه لیلا توضیح میدادم دستشو فشار میدادم بغض کرده بود:باشه سایه اروم
نگاش کردم بهترین دوستم بود همیشه هم درد خوبی بود یکی زد رو شونه مو گفت":ای شیطون یادم رفت بگم
چرا اومدم اینجا تولد اقا عاشقه ست گفته دعوتی .کاغذی در اورد از کیفشو گفت اینم ادرس فرداشبه
نترس همه هستن
نگلهی بهش کردمو گفتم:من نمیام
_تو غلط کردی من بهش قول دادم گفتم رگ خوابت دست منه بعد در حالی که شالشو درست میکرد گفت:خب
دیگه فردا با عروسکم میام دنبالت کیفشو برداشت و رفت سمت در تا جلوی در حیاط همراهیش کردم با رفتنش
گفتم:اخییش خالی شدم داشتم میرفت داخل که در باز شد و احسان با ماشین داخل شد کناری ایستادم تا
پارک کرد یه کم خرید کرده بود نگاهی بهم کردو گفت:ها چته خشک شدی بیا بگیر اینارو دستم افتاد
رفتم سمتش و چند تا مشما ازش گرفتم و با هم داخل شدیم مامان با دیدن احسان گفت:اا اومدی؟پس دستاتو
بشور تا ناهار بیارم همونطو که میوه هارو میذاشتم رو اپن گفتم:مامان جونم؟
_ها چیه؟چی میخوای؟
فردا شب تولد دعوتم یکی از همکلاسیهاست باید برم
احسان در حالی که با حوله دستشو خشک میکرد گفت:کجا به سلامتی؟
_سرمو انداختم پایینو گفتم:تولده یکی از..
پرید وسط حرفم:اینو که شنیدم شما کجا؟
_اا احسان
_احسان بی احسان جایی نمیری افتاد؟
_رو به مامان گفتم:مامان نگاش کن
_مامان در حالی که ماکارونی رو میکشید توی دیس گفت:من نمیدونم میدونی که احسان نزاره باباتم نمیزاره
لحن مظلومانه ای گرفتمو گفتم:داداشی؟
همنطور که ماکارانی میکشید گفت:گفتم نه یعنی نه نمیخوام دیگه بحثیم راجبش بشنوم صداشو کمی برد
بالا و داد زد:شیر فهم شد؟
غذارو رها کردم و داد زدم اه و به سمت اتاقم به حالت دو رفتم و درو محکم کوبیدم
موبایلو برداشتم و به لیلا اس مس دادم:سلام لیلا احسان گیر داده من فردا نمیتوتنم بیام
مدتی گذشت که اس داد:اون با من
5 دقیقه بعد تلفن خونه زنگ خورد و احسان جواب داد نفهمیدم کی بود که لیلا اس داد:نترس حله
موبایلو بوس کردم که صدای در اتاق بلند شد خودمو زدم به خواب در اتاق باز شد و احسان داخل شد
پتورو از روم کشید و گفت:پاشو بینم فکر کرده من خرم
با این حرفش زدم زیر خنده و چشامو باز کردم
اخمی کردو گفت:حالا دیگه منو میزاتری لای منگنه؟باشه فرداشب میری فقط بگم 6 میری راس ساعت 11 خونه
ای گرفتی که؟
از رو تخت بلند دشم و پریدم تو بغلش لپشو بوس کردمو گفتم:عااشقتم داداشی
_اه سایه پر تفم کردی حالا به جا این حرفا برو یه کم غذا کوفت کن نیوفتی بمیری
حالت نظامی گرفتمو گفتم:چشم قربان و رفتم بیرون توی اشپز خونه غذا کشیدم و مشغول خوردن شدم