1 سایه
هم دیدم چشامو برای لحظه ای بستم صدای کفو هل هله بلند شد به خودم اومدم خطبه ی سوم بود و عرو س بله
رو گفته بود تور بالا ی سر عروس دوماد از دستم رها شد زل زدم تو چشاش و اشک تو ی چشام حلقه زد به سرعت
از اتاق عقد بیرون رفتم صدای مهسا که به دنبالم میدوید و صدام میکرد باعث میشد تند تند بدوم سر خیابون
اصلی رسیدم دستمو برای ماشینی نگه داشتم ماشین جلو ی پام ترمزکرد و من سوار شدم توی تاکسی به اشکام
اجازه ی رها شدن دادم راننده ی تاکسی که تا اون موقع از تو ی اینه نگام میکرد گفتم:خانوم کجا برم
دستمو بردم سمت گونه م و اشکامو پاک کردم:با صدای گرفته ای گفتم:گوهردشت اقا
راننده سری تکون داد و مسیرو حرکت کردصدای زنگ موبایلم بلند شد به شماره ی افتاده رو ی گوشیم نگاه
کردم شماره ی احسان بود گوشی رو پرت کردم تو کیفم وزیپشو با حرص بستم سرمو به صندلیه ماشین تکیه
دادم و تمام اتفاقای چند لحظه پیشو مرور کردم دستای قویو مردونه ی سهیل توی دستای اتنا صدای بله گفتن
اتنا نگاه پر از شرم سهیل همه و همه توی ذهنم سنگینی کرد با صدای راننده چشم باز کردم
_خانوم؟خانوم رسیدیم
با گیجی به اطراف نگاه کردم راست میگفت پولو از توی کیفم در اوردم و سمتش گرفتم تشکر کرد و بقیه ی پولو
گرفت سمتم در ماشینو باز کردم و پیاده شدم نفس نفس میزدم دوباره قلبم شروع کرد به تپش سوزش بدی
توی قفسه ی سینه م شدت گرفت دستمو گرفتم رو قلبم کیلیدو انداختم توی قفل در اما دادم بلند شد:ای ای
زن همسایه به طزفم دوید:سایه؟سایه جون خوبی؟
فقط تونستم سر تکون بدم و شمرده شمرده گفتم:در ..دروو باز ..
فهمید و درو باز کرد منو تا توی حیاط برد :سایه جون قرصات
کیفمو گرفتم طرفش تند تند داخل کیفو میگشت قرصمو در اورد و گذاشت زیر زبونم شروع کردم به ماساژقلبم
کمی از دردش کم شد اروم زمزمه کردم:مرسی کبری خانوم مزاحمتون شدم
_این چه حرفیه دخترم میخوای بمونم..
پریدم میون حرفش و زمزمه کردم:نه نه شما بفرماین خوبم
با حالت تردیدی گفت:مطمئنی؟
سری تکون دادم بلند شد و گفت باشه دخترم کمی رفت و دوباره برگشت نگاهی بهم کرد مانتو ی سفید تو تنم
و شال قرمزی که زده بودم خودنمای میکرد کبری خانوم رفت و من داخل خونه شدم گلدون رو ی میزو برداشتم
و پرت کردم زمین و داد زدم:لعنتییییی لعنت به تو سهیل لعنت به همتون
روی زمین نشستم و گریه مو از سر دادم با صدای در سر بلند کردم احسان بود اومد جلوم نشست با دیدنش
خودمو تو بغلش رها کردم دستش توی موهام بود و زمزمه میکرد:اروم باش اروم خواهر کوچولوی من
مهسا با عجله درو بست اومد طرفمون:احسان حالش خوبه؟
احسان با دست اشاره کرد ساکت باشه
مهسا زمزمه کرد :گور بابا ی سهیل حیف تو نیست ها چرا خودتو..
صدای داد احسان بلتند شد:مهسا؟
مهسا ساکت شد و من سرمو از رو سینه ی احسان بلند کردمو زل زدم بهش:همش تقصیر این قلب لعنتیه
میدونم میدوننم و مشت میزدم رو ی سینه م احسان دستمو گرفت و داد زد:تو هیچیت نیست میفهمی ؟خوب
میشی اون لیاقت تورو نداشت میخوام که اینو بفهمی و گرنه اگه به خاطر کوچک ترین ناراحتی ازت ببینم اتیشش
میزنم و بعد بلند تر داد زد:فهمیدی؟
ناخوداگاه سر تکون دادم
گفت:افرین حالا پاشو جشن عقد خونه ی عمه ایناست
مهسا:راست میگه واست مهم نباشه پاشو یه کم به قیافت برس بریم
نگاهی ملتمس وار به احسان انداختم که گفت:اونطوری نگاه نکن اصلا نمیشه نیای دختر دایی دومادی ها
اجبارا بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم صورتمو شستم و تجدید ارایش کردم که پف چشام معلوم نشه رو
به احسان گفتم :بریم
نگاهی تحسین امیز بهم کرد و لبخند زد هر سه سوار ماشین شدیم و احسان ماشینو روشن کرد و حرکت کرد
به بیرون زل زده بودم صدای اهنگ محسن یگانه توی ماشین پخش میشد و دستو کل مهسا که سعی داشت
حالو عوض کنه
من برعکس همه پشت خنده هام غمهتو برعکس منی شادی و غمگین میزنی
ولی تو فوقش آخرش میگی کلا رفته سرش
باشه کلا رفته سرم ولی تو رو از رو میبرم
خطو نشون کشیدم که خدایی نکرده دیدم
چشام دیگه تو رو نبینه آره دوری دوستی همینه
خاطرت هنوز عزیزه ولی از فکری که مریضه
بهتره دوری باشه نه که یه عشق زوری باشه
هوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنی
دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی
کار از کار گذشته دیگه نمیشه به روم نیارم
با بدو خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم
هوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنی
دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی
کار از کار گذشته دیگه نمیشه به روم نیارم
با بدو خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم
تو بر عکس منی زیر حرفات میزنی
من به موقش یه کمی آره فوقش یه کمی
یه کمی کلاه رفته سرم وقتی بودی دورو برم
یه کمی کلاه رفته سرم ولی تو رو از رو میبرم
تو انگار تو نبردی ببین چه گردو خاکی کردی
عشق تو عینه درده آخ الهی برنگرده
حسی بهم نداشتی روزو شب واسم نذاشتی
تو ظاهر عشق و دوستی ولی دروغای زیر پوستی
هوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنی
دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی
کار از کار گذشته دیگه نمیشه به روم نیارم
با بدو خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم
هوایی شدی خواستی که قلبمو دورش کنی
دل تو دلت نبود بزنی ذوقمو کورش کنی
کار از کار گذشته دیگه نمیشه به روم نیارم
با بدو خوب تو ساختم ولی نه دیگه کشش ندارم
جلوی خونه نگه داشت هر سه داخل شدیم عمه به طرفم اومد و بغلم کرد:واای ماشالله سایه جون چه ناز شدی
تو اون اتاق میتونی لباستو عوض کنی لبخندی زورکی زدم و با سر به همه سلام کردم داخل اتاق ی که عمه
اشاره کرد رفتم مانتومو و شلوار لیمو در اوردم لباس بنفش بلندی پوشیده بودم به حالت تاپی بود و جنسش ساتن
از یر شونه تا زیر سینه ها حالت خاصی داشت و جمع شده بود موهام ازادانه رها شده بودن و تا وسط کمرم
میومدن مهسا دست انداخت دورمو گفت:وااای ماه شدی بیا بریم از اتاق بیرون رفتیم همه دختر پسرا یه جا
نشسته بودن مهران پسر عموم بلند شد:به سایه خانوم لطف کردین قدم رنجه فرمودین فتخار یه دور رقصو
میدین؟
ارش پسر عمو کوچیکم زد پس گردنشو گفت:توگوه خوردی قبلا به من قول داده مگه نه سایه جون؟
از حرفاشون خندیدمو گفتم:چتونه بزارین برسم با همتون میرقصم
احسان اخم مصنوعی کردو گفت:بیخود یعنی چی؟
سنا دختر عمه کوچیکم رو به احسان گفت:خب بابا همچین تفه ای هم نیست خواهرت غیرت الکی نیا
همه زدیم زیر خنده و منو مهسا پیش بقیه جا گرفتیم یه دفعه چراغا خاموش شد و دوباره روشن
عروس دوماد وسط بودن رق دو نفره ای بود که حاضر کرده بودن همه دورشون حلقه زده بودن و ما هم نظاره
گر اهنگ زده شد و هردو شروع کردن به رقصیدن اهنگ اندی بود و یادمه اخرین بار تو عروسی مهرنوش با سهیل
....
قصه از کجا شروع شد از گل و باغ و جوونهاز صدای مهربونو یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی که بگم با تو یه رنگم
تا بگم چه نازنینی ای شکوفه ی قشنگم
ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
داشتن میچرخیدن که نگامون گره خورد و بالاخره اشکم جاری شد و چشامو بستم
عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه
تویی تنها همزبونم که همیشه نازنینیه
اگه ده سال اگه صد سال شب و روز با تو باشم
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
حس کردم چشام سیاهی میره دستمو به بازو ی احسان گرفتم فهمید حالم بده شیرینی گرفت طرفم کمکم
کرد بخورم فشارم پایین بود کمی بهتر شدم اخرای اهنگ بود که خوند
ای سلام عاشقونه ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
و اتنا که رو ی دست سهیل خم شده بود چراغا رو شن شد و همه هووووووووووو کشیدن