رمان موژان من
- ميشه بگي چي انقدر جالبه كه بهش خيره شدي ؟
- دارم به همسرم نگاه ميكنم جرمه ؟
- جرم نيست ولي داري عصبيم ميكني .
- چه زود عصباني ميشي .
كلافه شده بودم . ظرفا تموم شد از آشپزخونه بيرون اومدم رادمهرم به دنبالم اومد . كنار هم روي مبل نشسته بوديم و تلويزيون نگاه ميكرديم . خدا رو شكر كردم كه حداقل ديگه خيره خيره نگاهم نميكنه . از اينكه من و نگاه ميكرد خوشم ميومد ولي زير نگاهش معذب بودم . وقتي فكر ميكردم كه كمتر از دو هفته ي ديگه بايد ازش جدا بشم ناخودآگاه باعث ميشد ناراحت بشم و بخوام كه ازش فاصله بگيرم .
ساعت نزديكاي 4 بود كه سيما جون از خواب بيدار شد بهش سلام كردم اونم با لبخند بهم جواب داد بلافاصله از جا بلند شدم و گفتم :
- مامان من ديگه برم خونه منتظر بودم بيدار شين باهاتون خداحافظي كنم .
- كجا مُوژان جان ؟ مگه من ميذارم تنهايي بري توي اون خونه بخوابي ؟ يه امشب و بد بگذرون و پيشمون بمون هم مامانت اونور خيالش راحت ميشه هم من .
- نه ديگه مزاحم نميشم تو خونه درا رو قفل ميكنم
- باشه مادر به قفل در كه نميشه اعتماد كرد عزيزم . بذار 1 شب من با خيال راحت بخوابم .
نميدونستم چي بگم اصراراش من و معذب كرده بود نگاهي به رادمهر كردم تا حداقل اون حرفي بزنه تا مامانش راضي بشه من برم خونمون ولي وقتي ديدم خونسرد خودش و سرگرم تلويزيون نشون ميده دندونام و عصبي روي هم فشردم و به زور با لبخندي مصنوعي گفتم :
- باشه مامان هر چي شما بگين .
سيما جون لبخندي زد و گفت :
- براي اينكه اينجارو خونه ي خودت بدوني شام و تو درست كن كه غريبي نكني .
تا اين حرف از دهن سيما جون بيرون اومد رادمهر قهقهه ي بلندي زد . تو دلم گفتم زهر مار اين ديگه چي بود ؟ سيما جون متعجب گفت :
- حرف بدي زدم ؟
رادمهر كه سعي ميكرد جلوي خندش و بگيره گفت :
- نه نه اصلا ! مُوژان شام ميخواي چي بهمون بدي ؟
بعد دوباره نيشش باز شد . حالا باز هي سيما جون بگه پسر من افسرده شده ! پس لابد اينم عمه ي نداشته ي منه كه داره ريسه ميره ! خوب ميدونستم كه داره به دست پخت من ميخنده حتما ياد لازانياهاي وا رفته ي اون شب افتاده راستش خودمم يادش افتادم ولي مثل شازده از خنده روده بر نشدم ديگه ! اتفاقا به نظر خودم لازانياهاي اون شب خيلي هم خوشمزه بود ! براي رو كم كني از رادمهر رو به سيما جون با اعتماد به نفس گفتم :
- چشم مامان . شما چي دوست دارين بپزم ؟
دوباره رادمهر خنديد نگاه جدي بهش انداختم سعي كرد لبخندش و جمع كنه ولي موفق نميشد سيما جونم كه از عكس العملاي رادمهر گيج شده بود گفت :
- نميدونم مادر همه چي داريم ديگه ببين خودتون چي دوست دارين .
- باشه پس شام با من .
رادمهر ديگه خنده هاش آروم شده بود . داشتم پيش خودم فكر ميكردم حالا چه غلطي بكنم ؟ خيلي آشپزي بلدم دارم سفارش غذا هم ميگيرم ! با اجازه اي گفتم و به سمت آشپزخونه رفتم .
در يخچال و باز كردم ولي هر چي فكر ميكردم نميدونستم بايد چيكار كنم . عجب كاري كردما ! حالا ميمردم بگم آشپزي بلد نيستم ؟! اونوقت سيما جون چه فكري در موردم ميكرد ؟
مشغول فكر كردن بودم كه رادمهر وارد آشپزخونه شد هنوزم همون لبخند كذايي روي لبش بود . سعي كردم جدي باشم . دستاش و روي سينش قلاب كرد و گفت :
- خوب حالا شام چي داريم ؟
- يه غذاي خوشمزه .
- اگه بخواي ميتونم كمكت كنم و آبروت و بخرم .
- لازم نكرده من خودم بلدم از پس كار خودم بر بيام .
رادمهر دستاش و به حالت تسليم بالا آورد و گفت :
- ميل خودته پس من ميرم .
يهو از حرفي كه زدم پشيمون شدم . گفتم :
- خوب بيا كمكم كن .
- خواهش ميكنمش و نشنيدم !
- عمرا ازت خواهش كنم !
خنديد و گفت :
- باشه اشكال نداره ميبخشمت .
پسر پررو . نگاهي به محتويات يخچال انداخت و بعد سبزي هاي سرخ شده اي كه فريز كرده بودن و با بسته هاي گوشت در آورد گفتم :
- چي ميخواي بپزي ؟
- قرمه سبزي .
- من چيكار كنم ؟
- برو پياز بيار خورد كن .
به حرفش گوش دادم . خبري از غرور و تكبر نبود ديگه . خيلي دوستانه داشتيم كنار هم كار ميكرديم . در واقع همه ي كارارو رادمهر ميكرد و من بيشتر كاراي جانبي رو انجام ميدادم . توي اين مدتي كه كار ميكرديم سيما جون 2 بار بهمون سر زد و وقتي جفتمون و مشغول كار ميديد سر خوش و شاد از آشپزخونه بيرون ميرفت . وقتي چهره ي خوشحالش و ميديدم ياد لبخنداي معني دار مامانم ميفتادم وقتي كه من و رادمهر و كنار هم ميديد . چقدر ناراحت بودم كه اين خوشيشون و چند روز ديگه بايد خراب ميكرديم .
انگار هي با هر تلنگري من بر ميگشتم به تصميمي كه براي زندگيمون گرفته بوديم . نميدونستم موضع رادمهر چيه . يه لحظه جدي بود و سرد و مصمم براي طلاق ولي يه لحظه به نظر خيلي خودموني و نزديك ميومد . جوري كه فكر ميكردم اصلا به فكر جدايي نيست . درست مثل الان كه كنارم وايساده بود . نگاهم خيره مونده بود بهش و غرق فكر و خيالام بودم . يه لحظه به طرفم برگشت و با ديدن من كه بهش زل زدم يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
- غذاها !
نگاهم و دستپاچه ازش گرفتم سرگرم كارم شدم زير لب آوازي رو داشت زمزمه ميكرد گوشام و خوب تيز كردم تا بشنوم . صداش واقعا خوب بود :
سردي نگاه بشکن ...فاصله سزاي ما نيست
تو بمون واسه هميشه...اين جدايي حق ما نيست
بودن تو آرزومه...حتي واسه يه لحظه، مي ميرم بي تو
خوندن من يه بهانه است، يه سرود عاشقانه است
من برات ترانه مي گم، تا بدوني که باهاتم
تو خود دليل بودنم، بي تو شب سحر نمي شه، مي ميرم بي تو
با شنيدن اين آهنگ نگاهم به طرفش كشيده شد دوباره . چرا اين آهنگ و خونده بود ؟ انگار اين آهنگ داشت قصه ي مارو ميگفت . اونم به سمت من برگشت نگاهامون تو هم قفل شده بود انگار هيچ كس جرات جم خوردن نداشت .
صداي سيماجون جفتمون و به زمان حال برگردوند :
- در چه حالين ؟ خيلي خسته شدي مُوژان جان .
سريع نگاهامون و از هم گرفتيم و رادمهر دستپاچه از آشپزخونه بيرون رفت . لبخند كم جوني به سيما جون زدم و گفتم :
- نه من كه كاري نكردم . شما بفرماييد الان ميز و ميچينم .
- ممنون عزيزم .
سيما جون بيرون رفت . دستي به پيشونيم كشيدم گر گرفته بودم . حالا چرا فرار كرد ؟ غذاها ديگه كار خاصي نداشت ميز و با حوصله و دقت چيدم و بعد غذاهارو كشيدم . همه رو سر ميز دعوت كردم . سيما جون با ديدن ميز لبخندي زد و بابا هم با خنده گفت :
- عجب عروس كدبانويي . مرسي دخترم زحمتت داديم امشب
- نه اين چه حرفيه بابا . بفرماييد ميل كنين .
رادمهر كه كنارم نشسته بود سرشو آروم كنار گوشم آورد و گفت :
- تورو خدا يه اسم از من نبريا ! همه اش و خودت درست كردي .
با اين حرفش لبخندي به روي لبم نشست ولي جوابي بهش ندادم و مشغول خوردن شديم .
در حين شام مدام مامان و بابا از دست پختم تعريف ميكردن و من خجالت زده سرم و پايين مينداختم رادمهر هم مدام ريز ريز ميخنديد .
بالاخره ميز شام هم جمع شد بدجور خوابم ميومد ولي روم نميشد بگم . منتظر بودم رادمهر خداحافظي كنه و بره ولي با خيال راحت همون جا نشسته بود . بالاخره سيما جون چشماي خواب آلودم و غافلگير كرد و گفت :
- خسته اي دخترم ؟
سعي كردم پلكام و باز كنم همزمان چشماي رادمهر و بابا هم به سمتم برگشت گفتم :
- نه زياد .
بابا گفت :
- خوب دخترم بلند شو برو بخواب . سيما جان بهش يه دست لباس بده راحت باشه .
سيما جون از جاش بلند شد و گفت :
- بيا بريم عزيزم
از خدا خواسته به دنبال سيما جون به راه افتادم . به طرف كمد خودش رفت و گفت :
- يه لباس خواب داشتم برام كوچيك بود اصلا نپوشيدمش خدا كنه اون و پيدا كنم بهت بدم .
بالاخره بعد از كلي گشتن لباس خواب صورتي رنگي رو به دستم داد و گفت :
- بيا عزيزم اين و بپوش كه راحت باشي .
- ممنون مامان . كجا بخوابم ؟
- ميتوني تو اتاق رادمهر بخوابي عزيزم .
تشكر كردم . به پذيرايي رفتم و شب بخيري گفتم بعد به سمت اتاق رادمهر رفتم . لباسام و با لباس خوابي كه سيما جون بهم داده بود عوض كردم . توي دلم خندم گرفت عجب لباس خوابي بود . هيچ جارو نداشت ! خوش به حال بابا ! با خنده جلوي آينه وايسادم و نگاهي به خودم كردم . درست اندازم بود . پيراهن كوتاهي بود كه تا روي رونم و بيشتر نميگرفت . بالاي لباس هم براي آستين فقط دو تا بند خيلي باريك داشت !
چراغ و خاموش كردم و به طرف تخت دو نفره اي كه توي اتاق قرار داشت رفتم و زير پتو خزيدم . چقدر خسته بودم . چشمام و بسته بودم كه صداي در شنيدم . آروم چشمام و باز كردم و رادمهر و ديدم . با ديدن چشماي بازم چراغ و روشن كرد پتو رو دور خودم پيچيدم و تو تخت نشستم گفتم :
- اينجا چيكار ميكني ؟
- كجا بايد بخوابم پس ؟
- من چه ميدونم يه جاي ديگه .
- خيلي خستم مُوژان تورو خدا الكي بحث نكن .
- چه بحثي ؟ ميگم برو بيرون بخواب .
- نميخوام اصلا تو اومدي توي اتاقم خودتم برو بيرون بخواب .
- بچه نشو رادمهر .
شونه هاش و بالا انداخت . دستش به سمت دكمه هاي بلوزش رفت چشمام و بستم و گفتم :
- رادمهر برو .
- چند دقيقه چشمات و ببندي لباس پوشيدنم تموم ميشه .
چشمام و بيشتر روي هم فشردم بعد از چند دقيقه بالا رفتن پتو رو حس كردم چشمام و باز كردم و رادمهر و ديدم كه پشت به من رو تخت خوابيده با حرص گفتم :
- رادمهر حداقل برو روي راحتي بخواب .
- من كه پشتم بهته . راحت بخواب اصلا فكر كن من اينجا نيستم .
- مگه ميشه آخه ؟
وقتي ديدم جوابي بهم نداد غرغري كردم و سرجام خوابيدم . ولي پتو رو سفت دور خودم پيچيده بودم . حضور رادمهر خواب و از سرم پرونده بود .
هي سر جام غلت زدم ولي خوابم نميبرد حضور رادمهر و بوي تند عطرش نميذاشت هيچ جوري آروم بگيرم و بخوابم . آخر سر رادمهر از اون همه وول خوردن من به حرف اومد . همونجوري كه پشتش بهم بود گفت :
- ميشه انقدر جابه جا نشي بذاري من بخوابم ؟
- جام عوض شده نميتونم راحت بخوابم .
با لحن شيطون گفت :
- ميخواي برات لالايي بگم ؟
- لازم نكرده خودم ميتونم بخوابم .
- پيشنهاد بود بالاخره . بازم ميل خودته .
هنوزم پشتش به من بود به سمتش چرخيدم . دوست داشتم از پشت بغلش كنم و تا صبح توي همون حالت بمونم ولي كار غير ممكني بود . چرا غير ممكن ؟ اون شوهرم بود غير از اينه ؟ بگير بخواب مُوژان اين فكرارو از سرت بيرون كن . با نارضايتي چرخي زدم و دوباره پشتم و بهش كردم .
چشمام و بستم تا بتونم بخوابم ولي نميشد . دوباره چشمام و باز كردم و اين بار طاقباز خوابيدم . چشمام و به سقف دوختم . انقدر پتو رو دور خودم پيچيده بودم و تقلاي بيخود كرده بودم كه گرمم شده بود . ولي همچنان پتو رو سفت دور خودم پيچيده بودم .
رادمهر تكوني خورد وحشت كردم يهو قلبم تند تند شروع به زدن كرد . ولي اونم طاقباز شد و دستاش و زير سرش گذاشت و چشماش و باز كرد . ميتونستم بالا تنه ي لختش و ببينم . گفتم :
- تو كه گفتي پشتت و بهم ميكني و ميخوابي .
- نميتونم اونجوري بخوابم .
- نكنه توام بي خوابي به سرت زده ؟
- آره فكر كنم منم جام عوض شده بي خواب شدم !
با تمسخر گفتم :
- چشمات و بيشتر باز كن اينجا يه زماني اتاقت بوده .
شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
- ولي حالا يكي از اتاقاي خونه ي بابامه !
يهو از دهنم در رفت و گفتم :
- چقدر گرمه !
رادمهر نگاهي بهم كرد و گفت :
- يكم اون پتو رو بكش پايين تر خنك ميشي .
پتو رو سفت تر گرفتم و گفتم :
- من راحتم . عادت دارم پتو رو دور خودم بپيچم .
- عادت داري يا ميترسي من بهت دست درازي كنم ؟
با يكي از كوسنا زدمش و گفتم :
- چقدر تو پررويي رادمهر . فكر ميكني جراتش و داري ؟
خنديد و گفت :
- هيچ وقت با يه مرد اينجوري حرف نزن . اونم اين موقع شب درست كنارش توي تخت !
از حرفش يكم ترسيدم ولي به روي خودم نياوردم نبايد كم مياوردم گفتم :
- تو نميتوني بهم دست بزني .
با همون لبخندي كه روي لبش بود گفت :
- چرا نميتونم ؟ تو زنمي و قانونا ميتونم بهت دست بزنم !
- ولي رابطه ي ما فرق داره .
- ميتونيم رابطمون و مثل همه ي زن و شوهرا بكنيم .
لحنش آروم و يه جور خاصي شده بود . نگاهي بهش كردم و گفتم :
- رادمهر برو روي مبل بخواب .
- مگه ديوونم تورو اينجا ول كنم برم روي مبل بخوابم .
معلوم بود براي اينكه حرصم و در بياره اينجوري حرف ميزد با اخماي تو هم گفتم :
- رادمهر اينجوري حرف نزن .
يكم خودش و به سمتم كشيد و گفت :
- چجوري عزيزم ؟
يكم ازش فاصله گرفتم و گفتم :
- همينجوري كه الان داري حرف ميزني .
دوباره بهم نزديك تر شد و هيچي نگفت . بي هوا يكم ديگه عقب رفتم و نزديك بود از تخت پرت شم پايين ولي رادمهر سريع دستم و گرفت و كشيد . نفس عميقي كشيدم ولي به خودم اومدم و ديدم توي آغوش رادمهرم . تازه پتو هم از روم كنار رفته بود . آروم گفتم :
- ممنون حالا ديگه ولم كن .
نگاهي بهم كرد و لبخندي زد بعد سرش و به يه طرف ديگه برگردوند و حلقه ي دستاش و شل كرد به آرومي از توي بغلش بيرون اومدم . همون يه ذره لباس خوابم رفته بود بالا . با حرص لباس و درست كردم و زير پتو رفتم . اينم لباس بود سيما جون بهم داده بود ؟
رادمهر بازم خنديد گفتم :
- چي انقدر خنده داره ؟
- اينكه بالاخره دليل سرماي شديد و عادت پتو پيچي جناب عالي رو فهميدم !
- خودت و مسخره كن .
دوباره خنديد گفتم :
- اصلا تقصير سيما جونه با اين لباسي كه بهم داده .
گفت :
- ديوونه تو از من خجالت ميكشي ؟ من كه شوهرتم !
- آره ولي دو هفته ي ديگه چه نسبتي باهام داري ؟
حرفي نزد نگاهش و به سقف دوخت و خيلي آروم گفت :
- مطمئن باش تا خودت نخواي و از روي عشق نباشه من كاري بهت ندارم . پس بهتره با اين پتو پيچي هات خودت و عذاب ندي و راحت بخوابي . شب بخير .
دوباره پشتش و بهم كرد . اينكه تا همين الان داشت ميخنديد يعني با حرفم ناراحت شد ؟ نفسم و پر صدا بيرون دادم و پتو رو يه كمي پايين تر كشيدم از گرما نفس كشيدن برام سخت شده بود . البته خودم ميدونستم كه اين كارا مال سر شبه چون عادت داشتم انقدر توي تختم وول ميخوردم كه معمولا صبح كه ميشد هيچ پتويي روم نميموند . توي دلم خدا خدا كردم كه صبح من زودتر از رادمهر از خواب بيدار شم كه اگه همچين گندي زده بودم خودم درستش كنم .
ولي دلم از طرفي براي ناراحتي رادمهر گرفت . وقتي ميخنديد روحيه ميگرفتم . ولي الان ناراحت و مغموم پشت به من خوابيده بود .
دستم و پيش بردم تا روي شونش بذارم ولي تا نصفه دستم و برگردوندم منم با كلي كلنجار پشتم و بهش كردم و سعي كردم بخوابم .
چشمام و بستم صداي نفساش و ميشنيدم و همين آرومم ميكرد . توي 1 قدميم خوابيده بود ولي از هر غريبه اي با هم غريبه تر بوديم . دوباره فكر اينكه تا دو هفته ي ديگه همه چي تموم ميشه اشك به چشمم نشوند .
****
كم كم چشمام و باز كردم نور توي اتاق افتاده بود نگاهي به كنارم كردم رادمهر به روي شكم خوابيده بود و دستش و دور من انداخته بود پتو از روش كنار رفته بود . نگاهم به خودم افتاد خداروشكر اين بار مثل اينكه درست خوابيده بودم چون پتو هنوزم روم بود . پتوش و صاف كردم و روش كشيدم . چند لحظه خيره شدم به صورتش . اصلا بهش نميخورد انقدر سرد و يخي باشه .
آروم دستش و از دور خودم برداشتم و سريع از تخت پايين اومدم گوشه ي اتاق زود لباسام و عوض كردم و بيرون رفتم . تازه نگاهم به ساعت افتاد 10 و نشون ميداد . از آشپزخونه صدا ميومد به سمت آشپزخونه رفتم و سيما جون و مشغول چيدن ميز صبحانه ديدم آروم سلام كردم با شنيدن صدام به سمتم برگشت و گفت :
- سلام صبح بخير عزيزم . خوب خوابيدي ؟
لبخند زدم و گفتم :
- ممنون .
- ديگه الان ميخواستم بيام صداتون كنم چه خوب كه خودت بيدار شدي . بي زحمت برو رادمهر و صدا كن دخترم .
چشمي گفتم و دوباره به سمت اتاق رفتم . قبل از اينكه رادمهر و بيدار كنم توي آينه نگاهي به خودم كردم . وقتي از ظاهر خودم مطمئن شدم به سمت رادمهر رفتم دستم و جلو بردم و تكوني بهش دادم و آروم گفتم :
- رادمهر . . . رادمهر بيدار شو . . .
چشماش نيمه باز شد ولي دوباره خوابيد . دوباره صداش كردم و بالاخره از جاش بلند شد نگاهي به اطراف و بعد به من انداخت . لبخندي نا خودآگاه روي لبم نشست گفتم :
- مامان ميز صبحانه چيده .
- ساعت چنده ؟
- 10
- ديرم شد . چرا زودتر بيدارم نكردين ؟
- نگفته بودي زود بيدارت كنيم .
از توي تخت سريع بلند شد دوباره نگاهم به بدنش افتاد سرم و به سمت ديگه اي چرخوندم لباساش و پوشيد گفتم :
- ميري مطب ؟
- آره ديرمم شده . امروز ميري خونتون ؟
- آره .
- پس حاضر شو ميرسونمت سر راه .
- نه ممنون خودم ميرم توام ديرت شده .
- گفتم ميرسونمت مُوژان .
شونه هام و بالا انداختمو منم مانتو و شالم و پوشيدم . هول هولي صبحانه خورديم و از سيما جون خداحافظي كرديم . هر چي بهم اصرار كرد كه امروزم بمونم قبول نكردم . از خودم مطمئن نبودم كه بتونم بازم كنار رادمهر بمونم و اتفاقي نيفته !
سوار ماشين رادمهر شديم با سرعت رانندگي ميكرد گفتم :
- اگه خيلي ديرت شده من ميرم خودم .
- گفتم كه ميرسونمت چرا انقدر اصرار داري خودت بري ؟
همونجوري كه از ترس تصادف دستگيره ي ماشين و چسبيده بودم گفتم :
- آخه جونم و دوست دارم !
لبخند محوي زد و يكم سرعتش و كم كرد . تا خونه حرفي نزديم . وقتي جلوي در خونه داشتم پياده ميشدم گفت :
- مُوژان ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
- بله ؟
توي چشماش چيزي بود كه من نميفهميدمش . گنگ و پرسشگر نگاهش كردم . يه كمي بهم خيره شد و بعد نگاهش و ازم گرفت و گفت :
- يكم بيشتر فكر كن . سرسري و از روي لجبازي جوابي بهم نده . واسه ي دو هفته ي ديگه رو ميگم .
تپش قلبم بالا رفت . چه جوابي ازم ميخواست . اومدم چيزي بگم كه سريع گاز داد و رفت .
بالاخره بعد از چند دقيقه به خودم اومدم و داخل خونه رفتم . منظورش چي بود كه گفت بيشتر فكر كن ؟
كلافه لباسام و در آوردم اول از همه بايد دوش ميگرفتم .
بعد از اينكه دوش گرفتم روي مبل لم دادم و فكر كردم . مگه تصميم و به عهده ي من نذاشته بود ؟ مگه من دوستش نداشتم ؟ پس چرا بايد با لجبازي زندگيم و دوباره خراب كنم ؟ يه بار تصميم بچه گانه گرفته بودم بس نبود ؟
يه صدايي بهم ميگفت " پس غرورت چي ؟ اگه پست بزنه ميخواي چيكار كني ؟ ميخواي التماسش كني تا از ايني كه هست مغرور تر بشه ؟ "
نه رادمهر اين كار و باهام نميكرد . رفتارش ضد و نقيض بود با دست پس ميزد با پا پيش ميكشيد نميفهميدم منظورش از اين كارا چيه . كلافم كرده بود . واقعا اگه بهم علاقه داشت پيشنهاد طلاق ميداد ؟
نفسم و پر صدا بيرون دادم و كلافه دستم و بين موهام بردم . كاش ميشد رادمهر حرفي بزنه تا بتونم تصميم خودم و بگيرم . هر روز كه ميگذشت بهش احساس وابستگي بيشتري ميكردم . دلم ميخواست بيشتر كنارش باشم . ولي وقتي يهو تبديل به رادمهر سرد و بي احساس ميشد دلم ميخواست تا جايي كه ميشه ازش دور بشم . . .
دلم هواي مامان و بابارو كرد سريع گوشي رو برداشتم و به بابا زنگ زدم گفت كه فردا شب راه ميفتن سمت تهران . خوشحال بودم از اينكه زود برميگردن . زياد طاقت دوريشون و نداشتم مخصوصا الان كه توي شرايطي بدي قرار داشتم . كاش سوگندم ميومد تهران حداقل ميتونستم باهاش حرف بزنم .
به نظر خودم سوگند منطقي تر و عاقل تر از من بود . گوش شنواي خوبي داشت و هميشه هم بهترين پيشنهادارو ميداد . البته بيشتر پيشنهادايي كه ميداد و معمولا من انجام نميدادم مثل همين قضيه ي عروسي ولي بعدش فهميدم كه چقدر حق با سوگند بوده .
دلم براش تنگ شده بود !
براي اينكه كمتر فكر و خيال كنم به اتاقم رفتم و مشغول تميز كردنش شدم . خيلي وقت بود كه تميز كاري اساسي نكرده بودم . در كمدم و باز كردم همه ي وسايل و يه جوري چپونده بودم اون تو ! كنار كمدم نشستم و مشغول مرتب كردنش شدم .
نگاهم به كارتي افتاد كه براي تولد احسان خريده بودم . بازش كردم و دوباره خوندمش . واقعا حسم اون موقع به احسان چي بود ؟ چرا اينجوري شده بودم ؟ انگار ورق برگشته بود . ديگه اين كارت به دردم نميخورد . پارش كردم و ريختمش دور . انگار با دور ريختن اون كارت اون يه ذره علاقه اي هم كه ته قلبم به احسان مونده بود رو هم ريخته بودمش دور !
چند ساعتي سرگرم كار بودم . وقتي به خودم اومدم كه صداي شكمم در اومده بود نگاهي به ساعت كردم 4 بود . از جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم . براي خودم پيتزا سفارش دادم و دوباره برگشتم سر كارم .
نيم ساعت بعد پيتزام رسيد . پولش و دادم و مشغول خوردن شدم . دوباره ترديد به دلم افتاد . شاخه گلي از توي گلدون روي ميز برداشتم و به دست گرفتم . ياد بچگيام افتادم . گلبرگاي گل و مي كندم و ميگفتم
- طلاق ميگيرم . . . طلاق نميگيرم . . . طلاق ميگيرم . . . طلاق نميگيرم .
به آخرين گلبرگ رسيدم :
- طلاق نميگيرم .
مثل بچه ها ذوق كردم . ولي چيزي طول نكشيد كه ذوقم كور شد . اگه به اين چيزا بود كه الان بايد با احسان ازدواج ميكردم ! يادم نميره وقتي بچه بودم براي اينكه بفهمم احسان دوستم داره يا دوستم نداره گلارو پرپر ميكردم . هميشه هم آخرين گلبرگ دوستم داره ميشد ! چقدر خوشحال ميشدماحساسم جوري بود كه انگار خودش بهم ابراز عشق كرده . نيشخندي زدم و از جام بلند شدم . اين كارا فايده نداشت خودم بايد فكري ميكردم . . .
تا شب انتظار داشتم كه رادمهر بهم زنگ بزنه يا سراغي ازم بگيره ولي هيچ خبري ازش نبود . از يه طرف ناراحت شدم ولي از طرف ديگه بهش حق دادم . شايد ميخواست بهم زمان بده تا فكر كنم ! روي تختم دراز كشيدم داشتم ديشب و با امشب مقايسه ميكردم . بالشم و توي بغلم گرفتم و سعي كردم بخوابم .
مامان جيغ ميكشيد بابا با دستپاچگي سعي ميكرد ماشين و نگه داره ولي لعنتي ترمزش بريده بود داشتن تصادف ميكردن . نه يكي كمكشون كنه . خدا تو كمكشون كن . محكم خوردن به يه كاميون . بابا با سر خوني افتاده بود رو فرمون مامان هم گردنش از پنجره ي ماشين بيرون افتاده بود . بلند فرياد ميكشيدم و كمك ميخواستم ولي توي اون جاده ي سوت و كور انگار كسي نبود كه به دادم برسه . زجه ميزدم . به سختي تن نيمه جونشون و از ماشين كشيدم بيرون سرشون و تو بغلم گرفته بودم . سرد سرد بودن نبضشون ديگه نميزد . نه نبايد من و اينجا تنها ميذاشتن . با فرياد اسمشون و صدا ميزدم . تورو خدا بلند شين يه نگاه به دخترتون بندازين . مامان تو نبايد بري . تكونشون ميدادم ولي اصلا عكس العمل نشون نميدادن از خودشون .
فريادي كشيدم و از خواب پريدم . واقعا گريه كرده بودم . صورتم خيس از اشك بود . نفس نفس ميزدم . نگاهي به اطرافم كردم وقتي مطمئن شدم كه خواب ميديدم تازه به خوابم فكر كردم . اين چه خوابي بود كه من ديدم ؟ بدنم عرق سرد كرده بود . پاهاي لرزونم و تكوني دادم و از تخت اومدم پايين . به سمت سرويس بهداشتي رفتم و به صورتم آب زدم . خدارو شكر كردم كه همش يه خواب بوده .
ليواني آب خوردم . تازه انگار از شوك بيرون اومده بودم . ميخواستم به بابا زنگ بزنم ولي نگاهي به ساعت كردم 3 نيمه شب و نشون ميداد . منصرف شدم و به سمت تختم حركت كردم . صبح بهشون زنگ ميزدم .
صحنه هاي خوابم يه لحظه هم از جلوي چشمم كنار نميرفت . دلشوره ي بدي به جونم افتاده بود .
خوابم نميبرد كاش يكي الان پيشم بود . ترسيده بودم . روي تختم نشستم و به ديوار رو به روم خيره شدم . بعد از چند دقيقه دوباره پلكام سنگين شد و خوابيدم . ولي تا صبح بارها و بارها با وحشت از خواب پريدم .
حدوداي 9 صبح بود كه تلفن و برداشتم سريع شماره ي بابا رو گرفتم با دومين بوق صداش توي گوشي پيچيد انگار نفسم تازه سر جاش اومده بود گفتم :
- سلام بابا .
- سلام دختر گلم . خوبي ؟
- مرسي بابا شما خوبين ؟ مامان خوبه ؟
- آره عزيزم ما هم خوبيم . چرا دستپاچه اي ؟
- بابا ديشب خواب بد ديدم .
- چه خوابي بابا ؟
خواب و مو به مو براي بابا تعريف كردم . خنديد و گفت :
- يه خوابي بوده حالا دخترم نگران نباش . ماشين سالم سالمه . امشب حركت ميكنيم .
- نميشه يا الان راه بيفتين يا فردا صبح ؟ شب جاده خطرناكه رانندگي نكنين بهتره .
- من اين همه شب رانندگي كردم چيزيم نشده . نگران نباش مُوژان .
- حالا من خواب ديدم تورو خدا ظهر رانندگي كنين . ماشينتونم يه تعمير ببرين ترمزاش سالم باشه .
بابا دوباره خنديد و گفت :
- باشه عزيزم . برم به مامانت بگم ظهر راه بيفتيم .
- مامان هست اون ورا ؟ ميخوام باهاش حرف بزنم .
- نه عزيزم مامانت نيست الان تا شب ميرسيم خونه ميتوني باهاش حرف بزني .
- باشه پس ظهر راه بيفتينا .
- چشم بابا .
- پس فعلا خداحافظ .
- خداحافظ .
بعد از اينكه گوشي رو قطع كردم بازم اضطراب داشتم . براي جفتشون صدقه گذاشتم تا رفع بلا بشه ازشون ولي دلم آروم نميشد . كاري هم از دستم بر نمي اومد جز اينكه منتظر باشم تا بيان خونه . انقدر داشتم به خوابم فكر ميكردم كه ذهنم از همه جا پرت شده بود .
تلفن زنگ خورد سريع به سمتش رفتم و جواب دادم . صداي گرم رادمهر توي تلفن پيچيد :
- سلام
با همون اضطراب و دستپاچگي جوابش و دادم انگار متوجه شد چون گفت :
- چيزي شده مُوژان ؟ مضطرب به نظر ميرسي .
- نه چيزي نشده .
- ديشب خوب خوابيدي ؟
دوباره ياد ديشب و خوابي كه ديده بودم افتادم . با ناراحتي گفتم :
- نه ديشب خواب بدي ديدم . همش نگرانم امروز .
- خواب ؟ واقعا به اين چيزا اعتقاد داري ؟
از اينكه توي اون موقعيت اينجوري حرف ميزد حرصم گرفت گفتم :
- بله اعتقاد دارم اگه كاري نداري من قطع كنم .
- خوب حالا چرا عصباني ميشي . اگه حالت خوب نيست ميخواي بيام پيشت ؟
- نه خوبم .
- باشه . كارم داشتي زنگ بزن . انقدرم از اين فكرا نكن .
- باشه سعي ميكنم . فعلا
تلفن و قطع كردم و سعي كردم خودم و با تلويزيون سرگرم كنم . زير لب صلوات ميفرستادم و از خدا ميخواستم كه سالم برگردن . ساعت انگار به كندي ميگذشت . حدوداي ساعت 7 بود كه زنگ در خونه رو زدن . به سمت آيفون رفتم تصوير رادمهر و ديدم . خوشحال بودم كه اومده . حداقل تنها نبودم كه بشينم هي فكر و خيال كنم !
با ديدنش گفتم :
- سلام . از اين طرفا ؟
- سلام . با حرفاي صبحت منم دلشوره گرفتم .
اين حرفارو با لحن مسخره اي گفت اخمي بهش كردم و گفتم :
- اگه ميخواي مسخره كني بهتره كه بري .
خنديد و گفت :
- نه بابا مسخره چيه . گفتم تا مامانت اينا ميان پيشت باشم كه الكي سمت خرافات و خواب و اينجور چيزا نري .
از كنارش گذشتم و به سمت آشپزخونه رفتم گفتم :
- چاي ميخوري يا قهوه ؟
- اگه زحمتي نيست قهوه .
چه مودب شده بود ! نگاهم لحظه به لحظه روي ساعت ميچرخيد . دو تا فنجون قهوه ريختم و به پذيرايي رفتم . جلوش گذاشتم تشكري كرد و گفت :
- به بابات اينا زنگ زدي ؟
- آره
- نگفتن كي ميان ؟
- خود بابام كه ميخواست شب بياد ولي راضيش كردم ظهر راه بيفته كه تا شب برسه خونه حداقل .
سري تكون داد و مشغول خوردن قهوش شد . تلفن زنگ خورد از جام بلند شدم تا تلفن و جواب بدم صداي مردي از پشت گوشي مضطرب ميومد :
- ببخشيد منزل كياني ؟
با تعجب گفتم :
- بله بفرماييد
صداي مرد مضطرب بود انگار آنتن نداشت چون مدام تلفن قطع و
وصل ميشد و من به خوبي نميتونستم صداش و بشنوم . لحن عصبي و دستپاچش منو هم
نگران كرده بود گفتم :
- آقا من صداتون و خوب نميشنوم لطفا يه جا برين كه من صداتون و داشته باشم .
- ميگم شما چه نسبتي با آقاي مهران كياني دارين ؟
- من دخترشونم چيزي شده ؟ تورو خدا بگين .
داشت اشكم در ميومد ديگه . رادمهر سراسيمه خودش و به من رسوند و كنارم
وايساد ميپرسيد كيه ولي من جوابي بهش ندادم گوشم به حرفاي مرد بود .
- راستش خانوم چجوري بگم . آقاي كياني و يه خانومي كه همراهشون بودن توي ماشين ، توي جاده تصادف كردن .
بلافاصله كه اينو شنيدم گوشي از دستم سر خورد و من ولو شدم روي زمين .
داشتم تازه حرفاي مرد و براي خودم حلاجي ميكردم . چي گفته بود ؟ بابا و
مامان توي جاده تصادف كرده بودن ؟ چقدر دلم براشون شور زده بود ! اشكام روي
گونم جاري شد . رادمهر سريع تلفن و گرفت و مشغول حرف زدن با مرد شد . صداش
و نميشنيدم همه چي انگار توي خلا داشت اتفاق ميفتاد رادمهر و ديدم كه
دستپاچه تلفن و قطع كرد و به سمتم اومد . به شدت تكونم ميداد و چيزي ميگفت
ولي صداش و نميشنيدم . چشمام آروم آروم بسته شد فقط لحظه ي آخر حس كردم دست
قدرتمندي من و از روي زمين بلند كرد ديگه همه جا سكوت بود و تاريكي .
****
چشمام و كه باز كردم اتاق سفيدي نظرم و جلب كرد سرم و چرخوندم كسي توي اتاق
نبود حدس زدم بايد بيمارستان باشم . بيمارستان ؟ چرا اينجا بودم ؟ يكم فكر
كردم تازه همه ي اتفاقا مثل فيلم جلوي چشمم اومد . تلفن ، صداي مضطرب مرد ،
خبر تصادف . . . يهو تو جام نيم خيز شدم مات و مبهوت بودم . واقعا خواب
بودم يا واقعيت داشت ؟ در اتاق باز شد نگاهم گنگ روي در اتاق چرخيد . سيما
جون و ديدم كه با لباس سر تا پا سياه و چشماي اشكبار به طرفم ميومد انگار
مغزم فرمان هيچ كاري رو نميداد . وقتي ديد بيدارم جلو اومد و دستم و گرفت
گفت :
- خوبي مُوژان جان ؟ از نگراني مردم دخترم .
دخترم ؟ دخترم . . . دخترم . . . هي توي سرم ميچرخيد . مامانم . . . اون
هميشه بهم ميگفت دخترم . من فقط دختر اون بودم . دستم و از توي دست سيما
جون بيرون كشيدم و زير لب گفتم :
- مامانم مامانم .
خواستم از روي تخت بلند شم كه سيما جون شونم و گرفت و سعي كرد مانعم بشه
ولي مدام دستش و پس ميزدم انگار خدا يه قدرت خاصي بهم داده بود . گريه
نميكردم ولي مات بودم . دلم ميخواست از اون بيمارستان لعنتي فرار كنم .
مامان بابام كجا بودن ؟ سيما جون با چشمايي اشك بار گفت :
- مُوژان جان بخواب عزيزم . سرمت هنوز تموم نشده . حالت دوباره بد ميشه ها . نيا پايين از تختت .
اصلا معني حرفاش و نميفهميدم فقط ميخواستم پسش بزنم . پام لبه ي تخت آويزون
بود و سعي ميكردم بيام پايين ولي دستم به يه جايي گير بود . سوزشي رو حس
كردم ولي برام هيچي مهم نبود . رادمهر و ديدم كه سراسيمه وارد اتاق شد سيما
جون با ديدن رادمهر با التماس گفت :
- رادمهر بيا كمك ميخواد بياد پايين .
رادمهر نگاهي به دستم كرد و نزديكم اومد سيما جون نتونست خودش و كنترل كنه
از در رفت بيرون . رادمهر من و گرفت و مثل پر كاهي دوباره روي تخت خوابوند .
زورم بهش نميرسيد كه دستاش و پس بزنم . با اخماي تو هم گفتم :
- ولم كن ميخوام برم .
- كجا ميخواي بري ؟ نگاه كن با دستت چيكار كردي . بخواب الان سرمت تموم ميشه .
بازم تقلا ميكردم حرفاش و نميفهميدم :
- ميگم ولم كن . مامان . مامان
بلند فرياد ميزدم . رادمهر دلسوزانه نگاهي بهم انداخت و گفت :
- آروم باش عزيزم . ميبرمت پيشش تو فقط آروم باش .
هنوزم دستام توي دستاي قدرتمندش بود دوباره با فرياد گفتم :
- ولم كن لعنتي اگه بابام بفهمه دستام و گرفتي مياد تلافيش و سرت در مياره . بذار برم .
حس كردم حلقه ي اشكي توي چشماي رادمهر نشست آروم تر از قبل گفت :
- باشه . تو فقط الان آروم باش .
- مامان ، بابا .
دو تا پرستار اومدن توي اتاق انگار فرشته ي نجاتم و ديده باشم بلند گفتم :
- من و از دست اين نجات بدين . نميذاره من برم پيش مامان و بابام .
يكي از پرستارا به رادمهر گفت :
- كي بيدار شد ؟
- چند دقيقه اي ميشه .
يكي ديگه از پرستارا هم كنار سرمم اومد و چيزي توش تزريق كرد . هنوزم تقلا
ميكردم ولي هي بي جون تر و بي جون تر شدم . خوني كه روي دستم بود و تميز
كردن و از در بيرون رفتن . رادمهر دستم و توي دستش گرفت و آروم نوازشش
ميكرد . پلكام سنگين شده بود . آروم روي هم افتاد و دوباره به خواب رفتم .
****
يه بار ديگه به هوش اومدم به نظر ميومد كه صبح باشه دوباره همون اتاق سفيد
لعنتي . حس ميكردم چند ساله كه خوابيدم . نگاهي به اطرافم انداختم خبري از
سرم نبود ولي دستم توي دستاي رادمهر بود كه سرش و روي تخت گذاشته بود و به
خواب رفته بود . خواستم دستم و از توي دستش بيرون بكشم كه يهو رادمهر پريد
و با ديدنم گفت :
- بيدار شدي ؟
كينه توزانه نگاهي بهش انداختم و جوابي بهش ندادم . سعي كردم از تخت بيام پايين به سمتم اومد و گفت :
- چند دقيقه وايسا با هم ميريم خونه .
- خونه نميرم . ميخوام برم پيش مامان و بابام .
- مُوژان بهم گوش بده ميخوام چيزي رو بهت بگم .
دستم و روي گوشام گذاشتم ميدونستم ميخواد چي بگه . چشمام و بستم و بلند گفتم :
- نميخوام بشنوم . حرف نزن با من .
دستام و گرفت و آروم پايين آورد . نگاهم به چشماش افتاد . چرا انقدر مهربون
شده بود ؟ انگار اثري از اون رادمهر مغرور خشك نبود . نگاهم كرد و گفت :
- باشه من هيچي نميگم فقط تو آروم باش . باشه مُوژان ؟
- ميخوام برم پيششون .
- باشه تو همينجا باش من برم با دكترت حرف بزنم تا مرخصت كنن .
آروم تر شده بودم . روي تخت نشستم . رادمهر چند دقيقه ي ديگه برگشت داشت با
تلفن حرف ميزد سعي ميكرد جوري بگه كه من نشنوم ولي من گوشام و تيز كرده
بودم :
- آوردينشون ؟ خوب كي هست ؟ نه مُوژان و نميارم تازه بهتر شده . باشه خبر بده بهم . فعلا .
گوشي رو قطع كرد نگاهي بهم كرد و با يه لبخند مهربون بهم گفت :
- خوب خانوم حاضري بريم خونه ؟
با اخم گفتم :
- با كي حرف ميزدي ؟
- با يكي از دوستام .
- راستش و به من بگو .
دستپاچه شده بود ولي هنوزم اون لبخند كذايي گوشه ي لبش بود .
- من كه بهت دروغ نميگم .
- چرا هميشه بهم دروغ ميگي . كي بود ؟
دوباره داشتم عصبي ميشدم . انگار رادمهر اين و خوب فهميد چون سريع گفت :
- باشه باشه آروم باش . احسان بود .
- احسان ؟ چي گفت ؟
- مُوژان تو هنوز حالت خوب نشده باشه بعدا ميگم .
- بهت ميگم چي گفت ؟
كلافه شده بود از اصراراي من . دستي به موهاش كشيد و با كلافگي گفت :
- مُوژان مامان و بابات . . . ديشب تو جاده تصادف كردن . . .
- ميخوام برم پيششون .
دوباره حلقه ي اشكي توي چشماي رادمهر نشست اخمام و بيشتر تو هم كشيدم و گفتم :
- چرا ناراحتي ؟ من و ببر پيششون .
جوابي بهم نداد دوباره با فرياد گفتم :
- ميگم من و ببر پيششون .
با مشتاي گره شدم روي شونه هاش ميكوبيدم و پشت سر هم تكرار ميكردم كه من و
ببر پيششون . آخر اشكام روي گونه هام جاري شد . رادمهر من و تو آغوشش گرفت
دستام دو طرفم شل و بي حس افتاد . از ته دل زجه ميزدم . ميدونستم ديگه
مامان و بابام پيشم بر نميگردن . از ته دل براي تنهاييام گريه ميكردم .
رادمهر با دستش پشتم و نوازش ميكرد و با صداي گرمش زير گوشم حرف ميزد :
- آروم باش عزيزم . من پيشتم . من هميشه پيشت ميمونم . تو تنها نيستي خانومم .
حرفاش آرومم ميكرد ولي سوزشي كه ته قلبم حس ميكردم و نميتونست از بين ببره .
****
چند دقيقه بعد دوباره مات و مبهوت به يه جا خيره شده بودم . دكتر برگه ي
ترخيصم و امضا كرد و با رادمهر از بيمارستان اومديم بيرون . بعد از اون همه
سرماي سخت زمستون حالا آفتاب دلپذيري توي آسمون بود . بوي شكوفه ها خبر
عيد و ميداد ولي قلب من انگار دچاي سرماي بهمن ماه شده بود . بدون توجه با
كمك رادمهر سوار ماشينش شدم . خيره خيره به جلو نگاه ميكردم . فكر ميكردم
رادمهر ميره بهشت زهرا ولي وقتي ديدم مسير خونه رو داره در پيش ميگيره گفتم
:
- كجا داري ميري ؟
- دارم ميرم خونه .
- من ميخوام كنارشون باشم .
- مُوژان تو حالت الان خوب نيست بدتر ميشي .
- نه ميخوام ببينمشون براي آخرين بار .
- مُوژان . . .
نذاشتم حرفي بزنه فرياد گونه گفتم :
- ميخوام برم ببينمشون .
رادمهر كه فكر ميكرد شايد دوباره عصبي بشم آروم گفت :
- باشه باشه ميبرمت ولي بايد قول بدي كه آروم باشي . قول ميدي مُوژان ؟
چه كار سخت و مسخره اي ازم ميخواست . ولي تو اون لحظه به تنها چيزي كه فكر ميكردم ديدن مامان و بابام براي آخرين بار بود .
سرم و آروم تكون دادم گفت :
- اين قبول نيست بايد قول بدي .
عجب وقت بدي رو براي گير دادن انتخاب كرده بود با بيحالي گفتم :
- باشه قول ميدم .
با اين حرفم رادمهر ساكت شد . كلافه بود . شايد ميترسيد دوباره حالم بد بشه . ولي من به تنها چيزي كه فكر نميكردم خودم بود .
رادمهر توي سكوت به سمت بهشت زهرا راند . دل توي دلم نبود
قلبم بالا و پايين ميشد . انگار تا از نزديك نميديدم مرگشون و باور نميكردم
. هيچ اشكي نميريختم . صداي رادمهر به گوشم رسيد :
- مُوژان يه چيزي بگو . خودت و خالي كن همه چي رو تو خودت نريز .
صدام ميلرزيد گفتم :
- چيزي نشده كه بخوام خودم و خالي كنم .
- مُوژان خودتم ميدوني كه چي شده بايد باهاش كنار بياي . خودت و خالي كن . ميتوني باهام حرف بزني .
به سمتش برگشتم با چهره ي عصباني گفتم :
- بهت ميگم هيچي نشده .
رادمهر نگاهش و به جلو دوخت و ديگه چيزي نگفت . چرا با اون دعوا ميكردم ؟
مگه اون مقصر بود ؟ رسيديم . رادمهر گوشه اي پارك كرد . پاهام ميلرزيد . به
جمعيت سياه پوشي كه دور قبري جمع شده بودن نگاه ميكردم . قدرتش و نداشتم
كه جلو برم . رادمهر اومد و در طرف من و باز كرد . آروم گفت :
- مُوژان اگه نميتوني برميگرديم خونه . هنوز دير نشده
آب دهنم و قورت دادم و سعي كردم مصمم بگم :
- نه ميخوام اينجا باشم .
رادمهر هيچي نگفت دستم و گرفت و كمكم كرد به سمت جمعيت بريم . كمي كه جلوتر
رفتيم احسان دوون دوون به سمتمون اومد نگاهي به من كرد و بعد با اون قيافه
ي خسته و به هم ريختش به رادمهر گفت :
- پس چرا آورديش ؟ اگه حالش بد بشه چي ؟
- اصرار كرد نميتونستم كنترلش كنم .
اصلا حواسم به اون دو تا نبود فقط چشمم به جلو بود . احسان جلوم وايساد و گفت :
- مُوژان خوبي ؟ بري خونه بهتره .
بدون اينكه نگاهي بهش بندازم گفتم :
- احسان برو كنار .
دوباره همون جا وايساد و گفت :
- مُوژان برو خونه .
نگاه خشمگيني بهش انداختم و با فرياد گفتم :
- برو كنار ميفهمي ؟
با فرياد من جمعيتي كه دور قبر حلقه زده بودن همه به طرف صدام برگشتن .
تازه تونستم دو تا قبر خالي كه كنار هم بود و ببينم . دستم و از توي دست
رادمهر بيرون آوردم و به اون سمت دويدم . از جلوي نگاهاي پر ترحم مردم
گذشتم . اصلا توجهي به اطراف نداشتم . نگاهم به جنازه هاي سفيد پوش شده ي
مامان و بابام افتاد .
زانو زدم و كنار جنازشون نشستم . رادمهر و احسان دو تايي به طرف اومدن .
رادمهر زير بازوم و گرفته بود و سعي داشت بلندم كنه ولي من با تقلايي كه
ميكردم اين كار و براش مشكل ميكردم . احسان گريون بود . جنازه هارو
ميخواستن توي قبر بذارن . من بايد ميديدمشون . بايد باهاشون خداحافظي
ميكردم . بايد حداقل ميديدمشون تا مطمئن شم خودشونن .
فرياد ميزدم و از رادمهر ميخواستم كه ولم كنه . ولي دستاي قدرتمندش ازم جدا
نميشد . جيغ ميزدم التماس ميكردم ولي هيچ كس گوش نميداد . صداي گريه ي
اطرافيان و ميشناختم . دختري سياه پوش به سمتم اومد و من و توي بغلش گرفت .
ميخواستم پسش بزنم ولي اون سوگند بود . اون اينجا چيكار ميكرد ؟ چه اهميتي
داشت !
دوباره فرياد زدم :
- بذاريد ببينمشون . تورو خدا واسه آخرين بار ميخوام ببينمشون . ولم كنين .
مامان نرو . بابا . . . منم باهاشون بذارين تو قبر . ولم كنين . تورو خدا
ولم كنين .
بالاخره فرياد ها و حرفام انگار دلشون و به رحم آورد . كمي از پارچه ي سفيد
و كنار زدن تا من بتونم ببينمشون . صورت سفيد مامانم و تونستن ببينم .
خيلي جوون بود براي مردن .
اين انصاف نبود كه اون بره .
صورتش و نوازش كردم . بوسه اي روي گونش كاشتم و گفتم :
- مامان يادت باشه كه چقدر زود تنهام گذاشتي . حتي براي آخرين بار نتونستم
باهات حرف بزنم . ديگه كي وقتي از همه جا درموندم باهام حرف بزنه و آرومم
كنه ؟ هان ؟ چرا ساكتي مامان ؟ باهام حرف بزن من مُوژانتم . ببين منو .
چشمات و باز كن . بگو كه اينا همش شوخيه .
نگاهم به بابا افتاد كه جنازش كنار مامان بود به سمت جنازه ي بابا رفتم و گفتم :
- بابا تو بهش بگو باهام حرف بزنه . ميدونم دختر خوبي براتون نبودم .
ميدونم زياد ناراحتتون كردم . بابا حداقل تو باهام حرف بزن . بابا جونم .
باباي خوبم . تو نباشي ديگه كي از من حمايت كنه ؟ دلتون اومد تنها دخترتون و
تنها بذارين ؟
اشكي از چشمم نمي اومد . انگار فقط ميخواستم ازشون شكايت كنم كه تنهام
گذاشتن . عصبي شدم به سمت رادمهر برگشتم خداي من داشت گريه ميكرد ؟ رادمهر
سنگي من گريه ميكرد ؟ به رادمهر گفتم :
- رادمهر تو بهشون بگو باهام حرف بزنن . باهام قهر كردن هيچي نميگن . رادمهر بهشون بگو لعنتي .
داشتم دوباره عصبي ميشدم . رادمهر دستام و گرفت و از جام بلندم كرد . روي
صورت مامان و بابا رو پوشوندن و داخل قبر گذاشتن مدام تقلا ميكردم . فرياد
ميزدم ولي هيچ كس ديگه به حرفم گوش نداد . چرا اينا نميفهميدن حرف منو ؟
رادمهر من و روي صندلي نشوند . انقدر فرياد زده بودم انرژيم تحليل رفته بود
. ساكت و بي صدا نشستم . سوگند و ديدم كه كنارم اومد . اونم چشماش پر اشك
بود ميخواستم بهش چيزي بگم ولي صدام در نميومد . ميديدم كه احسان و رادمهر
مدام ميان و از سوگند حالم و ميپرسن ولي من مات و مبهوت به رو به روم خيره
شده بودم .
ميديدم كه مردم كنارم ميان و بهم تسليت ميگن . لباساي سياهشون و ميديدم ولي عكس العمل نشون دادن برام سخت بود .
همه رفته بودن . سوگند كنار گوشم گفت :
- مُوژان ميخواي باهاشون خداحافظي كني ؟ ميخوايم بريم .
فقط سرم و تكون دادم . رادمهر كه ديد دارم از جام بلند ميشم سريع به سمتم
اومد و زير بازوم و گرفت . كنار قبرشون نشستم دستي روي خاك كشيدم . كي
باورشون ميشد زير اين تل خاك مامان و باباي من خوابيده باشن ؟
پيشونيم و روي خاكشون گذاشتم و چشمام و بستم . دلم ميخواست ساعت ها
همونجوري بشينم . چرا زنگ نزده بودم كه حداقل واسه آخرين بار صداشون و
بشنوم ؟ چقدر راحت رفته بودن . درد هم داشتين ؟ چجوري اينجا تنهاتون بذارم و
برم آخه ؟ چرا من و با خودتون نبردين ؟ كاش منم باهاتون اومده بودم يزد .
اونجوري حداقل منم باهاتون ميمردم .
ياد نگاه آخر بابا افتادم . حس كرده بودم نگاهش خاصه . شايد اونم حس كرده بود كه براي آخرين باره كه همديگه رو ميبينيم .
باباي خوبم . باباي دوست داشتنيم .
چهره ي هميشه نگران و دوست داشتني مامانم جلوي چشمم اومد . كاش الان پيشم بود .
دستي سعي كرد من و بلند كنه ميخواستم پسش بزنم ولي جوني نداشتم . رادمهر بود . نگاهي بهش كردم . نميدونم توي صورتم چي ديد كه گفت :
- بيا بريم خونه عزيزم . من پيشتم .
احسان و سوگند گوشه اي وايساده بودن . هيچ كس ديگه اي نبود . احسان جلو اومد و رو به رادمهر گفت :
- شماها نمياين رستوران ؟
- نه ديگه شماها برين من مُوژان و ميبرم خونه استراحت كنه اصلا حالش خوب نيست .
احسان سري تكون داد و با سوگند از اونجا رفت .
با كمك رادمهر سوار ماشين شدم . سرم و به شيشه تكيه دادم . هنوزم نگاهم به قبرشون بود . زير لبي گفتم :
- رادمهر من خيلي اذيتشون كردم يعني من و ميبخشن ؟
چند لحظه سكوت شد و بعد رادمهر دستم و گرفت و گفت :
- معلومه كه ميبخشنت . مامان و بابا ها هيچ وقت نسبت به بچشون كينه به دل نميگيرن .
- تو مطمئني ؟
- آره عزيزم .
- كاش منم باهاشون رفته بودم .
- من و نگاه كن مُوژان .
نگاهم و به سمتش چرخوندم با محبت گفت :
- اونوقت من بدون تو چجوري زندگي ميكردم ؟ دلت ميومد از پيشم بري ؟
نفس عميقي كشيدم . نگاهي به قبرا كردم و زير لب دوباره گفتم :
- كاش منم با خودشون ميبردن .
رادمهر بوسه اي به دستام زد و ماشين و روشن كرد . حتي حس اينكه از كاراي رادمهر تعجب بكنمم نداشتم . خيلي تنها شده بودم خيلي .
كل مسير جفتمون ساكت بوديم . كم كم داشتم از شوك از دست
دادنشون بيرون ميومدم . اشكام نم نم روي گونه هام ميومدن . رادمهر سكوت و
شكست و گفت :
- مُوژان اول ميريم خونتون . احتمال داره كسي بياد اونجا به ديدنت . بعد ميريم خونه ي من باشه ؟
بدون اينكه نگاهي بهش بندازم گفتم :
- من خونه ي خودمون ميمونم .
- مُوژان من نميتونم تنها اونجا بذارمت .
- ميخوام خونه ي خودمون باشم .
- باشه در اين مورد بعدا حرف ميزنيم . راستي به خالت كسي هنوز حرفي نزده . ميخواي چيكار كني ؟
خاله مهوش ! تازه يادش افتادم . البته فكر نكنم زيادم براش مهم باشه . حتي
نيومد يه سر به خواهرش بزنه . چه سوالايي ميپرسيد رادمهر ! آروم گفتم :
- به سوگند ميگم بهش زنگ بزنه .
رادمهر ساكت موند و ديگه حرفي نزد ولي من اشكام تمومي نداشت و مدام روي گونه هام ميريخت .
به خونه رسيديم . نگاهي بهش كردم . چجوري از اين به بعد اينجا زندگي كنم ؟
اونم بدون حضور مامان و بابام ؟ دوباره اين فكر تلنگري بود تا اشكام سرازير
بشه . رادمهر به كمكم اومد تا از ماشين پياده شم . همش تو دلم خدا خدا
ميكردم كه همه ي اينا يه بازي باشه . وقتي در خونه رو باز كردم مامان بياد و
من و تو آغوشش بگيره و من صورتش و غرق بوسه كنم . انگار خودمم باورم شده
بود كه اينا همش يه بازيه . قلبم تند تند ميزد . رادمهر در خونه رو باز كرد
و وايساد تا من داخل برم . سكوت خونه انگار همه ي اميدم و ازم گرفت .
انگار اشكهام پاياني نداشت . واقعا رفته بودن . احساس ميكردم ديواراي خونه
داره من و ميخوره . جايي كه يه زماني آرامش بهم ميداد حالا انگار ميخواست
جونم و بگيره .
رادمهر مدام توي خونه ميچرخيد و كاري انجام ميداد ولي من همونجا دم در خشكم زده بود . رادمهر با ليوان آبي به طرفم اومد و گفت :
- اين و بخور .
بدون هيچ حرفي كمي از آب و خوردم دوباره گفت :
- برو تو اتاقت استراحت كن يكم .
وحشت داشتم از اينكه بخوابم . اونم توي اتاقم . اتاقي كه توش خواب تصادف
پدر و مادرم و ديده بودم . شايد تقصير من بود . بايد جلوشون و ميگرفتم كه
نيان . با ترس سرم و تكون دادم و گفتم :
- نميخوام اونجا بخوابم .
- گشنت نيست ؟
سرم و به نشونه ي نه تكون دادم . رادمهر كلافه و عصبي بود گفت :
- مُوژان انقدر گريه نكن . با گريه هيچي درست نميشه . تو خيلي قوي هستي من ميدونم .
سرم و به طرفين تكون دادم و گفتم :
- نه قوي نيستم . من بايد بهشون ميگفتم كه نيان . چرا جلوشون و نگرفتم ؟ همش تقصير من بود .
- مُوژان هيچي تقصير تو نبود . ميفهمي چي ميگم ؟ مرگ و زندگي دست خداست . تو از اينجا چيكار ميتونستي بكني ؟
به حرفش اصلا گوش نميدادم مدام زير لب تكرار ميكردم " تقصير من بود ! بايد جلوشون و ميگرفتم "
رادمهر با دستش دو طرف صورتم و گرفت و توي چشمام زل زد :
- چرا خودت و ميخواي با اين حرفاي الكي عذاب بدي ؟ تو الان بايد خيال
اونارو از بابت خودت راحت كني ميفهمي مُوژان ؟ اونا ميبيننت . از اينكه تو
زجر بكشي زجر ميكشن . تو دوست داري اذيتشون كني ؟
با اين حرف رادمهر گريم شدت گرفت . رادمهر سرم و تو آغوشش گرفت و نوازشم كرد .
چند دقيقه بعد با صداي زنگ در به خودمون اومديم . رادمهر در و باز كرد و
رفت . بعد از چند دقيقه سوگند و زن عمو و عمو و سارا و احسان با مامان و
باباي رادمهر وارد شدن . همه سر تا پا سياه پوش بودن با چشماي گريونشون من و
نگاه ميكردن .
نگاهم به زن عمو افتاد هميشه برام مثل مامان بود . ياد حرف مامانم افتادم
كه هميشه ميگفت زن عمو سروناز هميشه براش خواهر بوده . حتي از خاله مهوشم
به مامان نزديك تر بود . به سمتش رفتم و خودم و تو آغوشش انداختم . زن عمو
هق هق ميكرد ولي آغوشش من و آروم كرده بود . از آغوشش خودم و كشيدم بيرون و
گفتم :
- مامان خيلي شما رو دوست داشت زن عمو .
زن عمو انگار داغ دلش تازه شد دوباره گريه سر داد . منم از گريه ي زن عمو
به گريه افتادم . سارا زن عمو رو روي مبلي نشوند و سوگندم من و تو بغلش
گرفت . يكم جو بهتر شد و صداي گريه ها كمتر . سيما جون گفت :
- مُوژان جان ميخواي امشب همه پيشت بمونيم ؟
نگاهي به صورت ناراحتش انداختم . سعي كردم به خودم مسلط باشم گفتم :
- نه تا همين جا هم خيلي زحمت كشيدين .
- ميخواي اصلا امشب اينجا نمون . برو خونه ي رادمهر .
- نه اينجا باشم راحت ترم .
- ميل خودته گلم . پس حداقل تنها نمون .
رادمهر نذاشت جوابي بدم سريع گفت :
- تنهاش نميذارم من پيشش ميمونم .
سيما جون كه انگار خيالش راحت شده بود ديگه چيزي نگفت .
چند دقيقه بعد سيما جون و بابا عزم رفتن كردن . زن عمو هم بي قرار بود .
بنده خدا هنوز 4 روز از مرگ برادرش نميگذشت كه خودش و اينجا رسونده بود .
از ته قلبم ازش ممنون بودم .
سارا زن عمو رو به سمت ماشينشون برد تا برن خونه . عمو اومد جلو و گفت :
- عمو جون منم مثل بابات . هر چي خواستي به خودم بگو . ميدونم جاي بابات و نميتونم برات پر كنم ولي من هميشه كنارتم .
بوسه اي به گونش زدم و گفتم :
- ممنون عمو .
عمو هم خداحافظي كرد و رفت سوگند كنارم اومد دستام و گرفت و گفت :
- ميخواي پيشت بمونم ؟
- نه مامانت بيشتر بهت احتياج داره برو .
بغض اجازه نداد جفتمون حرف ديگه اي بزنيم . سوگند از كنارم بلند شد و رفت .
احسان قدمي جلو گذاشت و گفت :
- مُوژان هر چي خواستي يا كاري داشتي بهم زنگ بزن باشه ؟
چشماش چه غمي داشت از مرگ عمو مهام تا حالا اينجوري نديده بودمش . شايد
حتي بيشتر از اون موقع ناراحت بود .بالاخره با باباي من بيشتر از باباي
خودش زندگي كرده بود . تحمل ديدن چهره ي ناراحتش و نداشتم سرم و پايين
انداختم و گفتم :
- ممنون . حتما .
- پس من ميرم . فعلا .
نگاهم و دوباره بهش دوختم . اونم خيلي تنها بود . تازه انگار دردش و
ميفهميدم . باز من الان كنارم رادمهر و داشتم ولي اون چي ؟ الان بايد
تنهايي ميرفت توي يه خونه ي خالي ميموند . ناخود آگاه از دهنم پريد و گفتم :
- احسان خيلي مواظب خودت باش .
لبخند محزوني بهم زد و گفت :
- توام مواظب خودت باش شيطونك .
لبخند تلخي بهش زدم و رفت . حالا فقط من و رادمهر مونده بوديم . تازه نگاهم
بهش افتاد . چهره اش خيلي عصباني بود . نميدونستم براي چي . خودشم بهم
حرفي نزد فقط زير لب گفت :
- بهتره بري تو اتاقت استراحت كني .
نگاهم به در بسته ي اتاق مامان و بابام افتاد گفتم :
- ميخوام تو اتاق اونا بخوابم .
-بهتره بري تو اتاق خودت . اينجوري بد تر خودت و عذاب ميدي .
- مهم نيست ميخوام تو اتاق اونا بخوابم .
انگار از دستم كلافه شده بود چون چيزي نگفت فقط دستي به صورتش كشيد و به من نگاه كرد .
با قدماي لرزون به سمت اتاقشون رفتم . همه چي مرتب بود . خودم ديروز صبح
همه جا رو مرتب كرده بودم . چون فكر ميكردم برميگردن خونه ولي چه خيال خامي
داشتم . مانتو و روسريم و در آوردم . يه بلوز صورتي تنم بود . دوباره از
اتاق اومدم بيرون توي چارچوب در با رادمهر سينه به سينه شدم نگاهي بهم كرد و
گفت :
- چيزي ميخواي ؟
با وسواس نگاهي به لباسام كردم و گفتم :
- بايد عوضشون كنم .
رادمهر از سر راهم كنار رفت تا رد شم . از اتاقم وحشت داشتم نميدونستم چرا ولي وقتي رادمهر ترديد و توي نگاهم خوند گفت :
- چيزي شده ؟ نميخواي بري لباسات و عوض كني ؟
نگاهم و بهش دوختم و گفتم :
- باهام بيا .
رادمهر تعجب كرد ولي انگار انتظار هر كار عجيب و غريبي رو ازم داشت چون
بدون هيچ حرفي جلوتر از من به سمت اتاق رفت . با ترس نگاهي به اطراف كردم .
و سريع به سمت كمدم رفتم . بلوز سياه آستين بلند و شلوار سياهي رو انتخاب
كردم و دوباره با رادمهر بيرون اومديم . توي اتاق مامان اينا لباسام و عوض
كردم . انگار تازه خيالم راحت شده بود . وقتي اون لباسا تو تنم بود احساس
ميكردم بهشون خيانت كردم كه رنگ روشن پوشيدم !
روي تخت دراز كشيدم . چشمام و بستم و نفس عميقي كشيدم . تقه اي به در خورد و بعد صداي رادمهر اومد :
- مُوژان لباست و پوشيدي ؟
- آره .
در باز شد و رادمهر اومد تو هنوزم نگاهش رنگي از دلخوري داشت ولي انگار خودش و كنترل ميكرد گفت :
- ميخوام زنگ بزنم برامون ناهار بيارن .
- من گشنم نيست .
- بالاخره كه بايد يه چيزي بخوري . ميخواي ضعف كني ؟
- رادمهر برو ميخوام بخوابم .
چشمام و بستم فقط صداي در اتاق و شنيدم . چشمام و دوباره باز كردم رادمهر
توي اتاق نبود . از جام بلند شدم و به سمت كمد لباساشون رفتم . بوي مامان و
بابام و ميداد اشكام دوباره سرازير شد . كنار كمد نشستم و زانوهام و تو
بغلم گرفتم . چرا من ؟ چرا اين بلا بايد سر من ميومد ؟
انقدر گريه كرده بودم سرم درد گرفته بود . دستگيره ي در آروم چرخيد و در
باز شد . رادمهر بود اول نگاهش روي تخت چرخيد ولي وقتي من و نديد نگاهش و
دور اتاق گردوند و من و كنار كمد ديد آروم به طرفم اومد و گفت :
- چرا نخوابيدي ؟
جوابي بهش ندادم . دوباره گفت :
- مُوژان جوابم و نميدي ؟
دوباره هيچي نگفتم رو به روم نشست و گفت :
- براي جفتمون پيتزا سفارش دادم . راستش نميدونستم چي بايد بخوريم ديگه . اگه خوابت نمياد بيا با هم حرف بزنيم .
از رادمهر انقدر صبور بودن بعيد بود . با اينكه دلخور به نظر ميومد ولي سعي
ميكرد نقاب مهربونيش و از روي صورتش كنار نزنه . كاش ميشد دست از اين
مهربونياش برداره . دوباره بشه همون رادمهر سرد و خشك و مغرور . من به اين
رادمهر عادت نداشتم .
رادمهر مدام حرف ميزد برام ولي من بهش نگاه نميكردم . دلم ميخواست يه جايي
كم بياره و خودش بشه . ولي انگار صبرش خيلي زياد بود . آروم گفت :
- مُوژان باهام حرف بزن . انقدر همه چي رو توي خودت نريز . به جاي گريه
كردن باهام صحبت كن . اصلا ميخواي گريه كني ؟ باشه گريه كن ولي حرفم بزن .
باشه ؟
روم و ازش گرفتم دوباره گفت :
- من و نگاه كن . چرا نگاهت و ازم ميگيري ؟
بازم جوابي بهش ندادم . از جام بلند شدم و دوباره روي تخت نشستم . اونم از
جاش بلند شد ولي كلافه از اتاق زد بيرون . منتظر بودم دوباره برگرده ولي
خبري از رادمهر نشد . صداي زنگ در و شنيدم . چند دقيقه بعد صداي رادمهر
اومد كه ميگفت :
- مُوژان بيا ناهار بخوريم غذامون و برامون آوردن .
وقتي رادمهر جوابي ازم نشنيد به سمت اتاق اومد و گفت :
- صدام و نشنيدي ؟ بيا ناهار .
- گرسنه نيستم .
- چه عجب صداتون و ما شنيديم . از ديشب تا حالا چيزي نخوردي مگه ميشه گرسنه نباشي ؟
- گفتم گرسنه نيستم .
درد بدي زير شكمم پيچيد از بهشت زهرا هم كه ميومديم دل درد و كمر درد بدي گرفته بودم ولي الان زياد تر شده بود . رادمهر گفت :
- يا خودت مياي ميخوري يا اينكه من ميارم اينجا و به زور بهت ميدم . كدومش و انتخاب ميكني ؟
از درد به خودم ميپيچيدم . به زور از جام بلند شدم و به سمت سرويس بهداشتي رفتم . رادمهر نگران پشت در مدام صدام و ميزد و ميگفت :
- چي شد مُوژان ؟ در و باز كن ببينمت . حالت به هم خورد ؟
به در ميكوبيد دوست نداشتم نگرانش كنم ولي حس و حال جواب دادن نداشتم .
حدسم درست بود درداي ماهانه ام بود كه شروع شده بود . هميشه وقتي عصبي
ميشدم تاريخش جلو ميفتاد . از دستشويي بيرون اومدم رادمهر دوباره گفت :
- چي شد ؟
- يه مسكن بهم ميدي ؟
- چرا ؟ چيزي شده ؟
- دلم درد ميكنه .
- پاشو بريم دكتر .
خدايا حالا چجوري به اين ميفهموندم كه چم شده ؟ كلافه از درد و سوالاي پشت سر رادمهر گفتم :
- رادمهر خوبم فقط 1 مسكن بهم بده .
رادمهر رفت و زود برگشت مسكن و با آب خوردم . گفت :
- مُوژان بريم دكتر ؟ حداقل به من بگو چي شده ؟
- چيزي نيست يه دل درد سادست .
- شايد جدي باشه .
- رادمهر انقدر گير نده اين دل دردا طبيعيه .
- طبيعيه ؟
انگار تازه دوزاريش افتاد كه من چم شده . نفس عميقي كشيد و با خونسردي گفت :
- باشه استراحت كن .
روي تخت دراز كشيدم . خدا كنه زودتر دردش كمتر شه ديگه تحمل اين يكي رو نداشتم