ازپنجره به بیرون نگاه میکنم...چقدردنیا از بالا زیبا وخواستنیه...کاش درواقعیت هم همینطور بود...تواین یک ماه یه بارم کامران رو ندیدم...بدجوری دلتنگشم...چرا نیومد خداحافظی؟؟؟هیچ احساسی هم اگه نداشت باز دخترخالش که بودم...همه فامیل واسه خداحافظی اومدن جز اون...خدایا....
پامو که میذارم توی خاک اینجا...دلم پرمیزنه واسه کامران...کجایی کامرانی؟نمیبینی منو خوشی؟واسه خانواده...واسه...همه....اووف...شروع نکن رها...تازه اول تنهاییه...
رفتم هتل اصلا دوست نداشتم زیاد هتل بمونم خیلی سخت بود رد کردن دعوت شهاب...شهاب پسر یکی ازدوستان بابامه...من به باباش میگم عموکریم....اوناایرانن ولی شهاب با پسر خالش کانادا زندگی میکنن...وقراره برای منم یه خونه نزدیک خودشون پیدا کنن...شهاب سرسختانه میخواست تا خونه پیدا میکنن من برم پیش اونا ولی من قبول نکردم...خب آخه نمیشه که....من تازه امروز بااینا آشنا شدم...البته خیلی سال پیش وقتی 8سالم بود هم بازی من بوده وبعداز کامران بااون ازهمه راحت تر بودم....(کلا من با پسرا هم بازی بودم...چی بودما....)
حالام دارم ازدانشگاه برمیگردم...شهاب وپسرداییش آرش خونه طبقه دوم خونه خودشونو برام اجاره کردن... تازه به اونجا نقل مکان کردم...شهاب وآرش هرروز بهم سر میزنن...ازکامران خبر ندارم...اما کم کم دارم بیخیالش میشم... اگه حسی داشت میومدخداحافظی...اگه نه شمارموکه داشت...اه باز حالم گرفته شد...منم کم کم با شهاب و آرش راحت ترشدم...هرروز شهاب منو میرسونه...کلاسامو بهتر ازخودم میشناسه...تودرسام کمکم میکنه ومن فکر میکنم چرا نباید کامران جای شهاب باشه؟
آرش پسر شوخ وباحالیه...هرهفته باشهاب وآرش میرم بیرون...به قول آرش دق نکنم خوبه...جز واسه کلاسام ازخونه بیرون نمیام واگه اصرار اونا نبود عمرا هفته ای یه بارم بیرون میرفتم...
آرش وشهاب تنها کسایی بودن که باهاشون ارتباط داشتم بابامم میگفت به اونا اعتماد داره و ازم خواست اگه مشکلی پیش اومد اول ازهمه شهابو خبر کنم...دیگه به کامران فکر نمیکنم....فقط یه گوشه ازقلبم هنوز دستشه که ول کن نیست...منم گیر نمیدم...بذار توی تاریکی قلبم بمونه....
حالا کاملا به این کارا عادت کردم هرروز شهاب میاد بیدارم میکنه وبعد که مطمئن شد بیدارم میره پایین منتظر میمونه برم بااونا صبحانه بخورم...منم سریع حاضر میشم و میرم پایین...طبق عادت باشهاب میریم کلاس... آرشم یه فراری آلبالویی خوشمل داره ولی سه تایی باشهاب میریم بیرون...بعداز کلاسم یه لحظه هم معطل نمیشم... همیشه شهاب وآرش منتظرم واستادن...چندبارم خواستم خودشونو تو زحمت نندازن ولی کو گوش شنوا؟؟؟
حالا اگه یه روز نبینمشون دق میکنم....شهاب خیلی ماهه....آرشم خیلی زود باهمه گرم میگیره...واسه همین اصلا احساس نمیکنم که دور ازخونه وخانواده هستم.....
مامان کامران (خاله اتی...)هم واسه کامران چندنفرو پیشنهاد کرده ولی کامران گفته دوست نداره الان ازدواج کنه...
شهاب یکم غیرتیه وروی من حساس...جوری که وقتی منو بایه پسر حالاهم کلاسیم باشه یا نه میبینه سریع مارو ازهم جدا میکنه حالا به هرطریقی که بتونه.....زنده ام وتا حدودی زندگی میکنم... دارم سعی میکنم دیگه بهشون فکر نکنم...کامرانی که یهو بیخیالم شد...سعید که بابدبختی پیچوندمش...بابام که دیگه حتی تماسم نمیگیره...مامانم که نمیگه دخترم تک و تنها داره چیکار میکنه...همه...فقط خودمم و خودم...امانه...شهاب و آرش تنهام نمیذارن...خداییش خیلی پسرای خوبی هستن ازخودمم بیشترمراقب منن...
خوشحالم حداقل اونا رودارم...جدی جدی اگه اینا نبودن باید چیکارمیکردم؟؟؟