صبح زودترازهمه بیدار شدم...اول یه دوش گرفتم...بدجوری فکرم درگیر بود ومن نمیخواستم باز به رها خله تبدیل بشم...چندبارخواستم بزنگم به کامران....خیلی دوست داشتم ببینم بهتره یانه....(به توچه که خوبه یا نه؟؟؟؟)سه روز دیگه میرم دیدن مادرجون...خداکنه اونم باشه...
عصردوچرخه رو آوردن...دلم میخواست کامرانم باشه...آخه من اولین بار که سوار دوچرخه شدم وقتی بودکه شیش سالم بود وکامران داشت یادم میداد...چه روزایی بود....وای...من کی گریه کردم؟؟؟
دیگه دسصبح زودترازهمه بیدار شدم...اول یه دوش گرفتم...بدجوری فکرم درگیر بود ومن نمیخواستم باز به رها خله تبدیل بشم...چندبارخواستم بزنگم به کامران....خیلی دوست داشتم ببینم بهتره یانه....(به توچه که خوبه یا نه؟؟؟؟)
سه روز دیگه میرم دیدن مادرجون...خداکنه اونم باشه...
عصردوچرخه رو آوردن...دلم میخواست کامرانم باشه...آخه من اولین بار که سوار دوچرخه شدم وقتی بودکه شیش سالم بود وکامران داشت یادم میداد...چه روزایی بود....وای...من کی گریه کردم؟؟؟
دیگه دست خودم نیست...بی دلیل گریه میکنم...چرا؟؟؟یعنی انقدر سخته؟؟؟که بهم بگه احساسش نسبت بهم چیه؟(خیالبافی نکن...چراباید نسبت به تواحساسی داشته باشه؟؟؟پس...دلیل این کاراش چیه؟؟؟به توچه؟ رها کاری نکن که بعدا پشیمون بشی...)آه خدایا...آخرش چی میشه؟زودتر تمومش کن این بازیو....
رفتم خونه مادرجون ولی کامران نبودش...مثل مرغ سرکنده شده بودم....کاش زودتربیاد....
بالاخره آفا تشریف آورد...چیکارکردی بامن کامران؟؟؟
چی میگه؟؟؟دارم درست میبینم؟؟؟؟بااشاره میگه بهش زنگ بزنم...(این ازکجا فهمیده من شمارشودارم؟؟؟)
بااشاره گفتم_چی میگی؟حالا گرفتم چی میگه ها...اما باورم نمیشد....کثافت شمارمو داره ها...ولی میخواد من برم خواستگاری...ایـــش...بدم میادازاین غرورت کامران...
باز گفت بزنگ...باسر شیرجه رفتم سمت گوشیم...اما نه...نمیخوام...خودش شمارمو داره...دلش خواست میزنگه... بچه پررو...چرا خودت نمیزنگی؟؟؟؟باسر به کامران اشاره کردم نه....چرا؟؟؟نه...نه...نه...
خیلی سعی کرد بفهمه چرا ولی خب...من لوندادم...دیگه بیخیال شد...پس چرا زنگ نزد؟؟؟خیلی بی شعوری کامران....تا دوهفته منتظر تماسش بودم....ولی دریغ ازیه تک....حالم گرفته بود...دیگه درسم نمیخوندم...
کاش کامرانم دوسم داشته باشه...دیگه دارم دیوانه میشم...امروز از بابا شنیدم که سعید منوازش خواستگاری کرده...وای...نه...باباداش به مامان میگفت موافقه....منم فال گوش واستاده بودم...خدایا چیکارمیکنی؟؟؟
سعید پسر شرافته...آقای شرافت هم همسایمونه وبا بابا خیلی جوره...بابام کم پیش میاد ازکسی خوشش بیاد چه بره به اینکه ازش تعریفم بکنه وسعید از اوناس که بابا آرزوشونو داره...هه خدا به خیر بگذرونه...