دختر یخی پسر آتش 25
تو راه ایسا گفت:حالا الیکا می خوای تولد بگیری؟
-نمیدونم.شاید هم رفتم لاس وگاس پیش مامان جون.
ایسا:خب به اونا بگو بیا.
-مگه اونا مثل تو بیکارن
ایسا:اِاِ من الان به هم برخورد
-حرف نزن تا بهت برنخوره.
ایسا:ولی الیکا تولد بگیر این سامیار هم دعوت کن.
نگاهی بهش کردم و گفتم:من اگه کل دنیا رو هم بخوام دعوت کنم این پسره رو دعوت نمیکنم.
ایسا:اخه چرا؟
-فکر نکن قضیه پارک رو یادم رفته.
ایسا:مگه ما چی کار کردیم؟
-هیچ کاری نکردین.فقط از اینکه می خواین منو به اون پسره نزدیک کنین حالم بهم میخوره.
ایسا:ما کی خواستیم همچین کاری کنیم؟
سریع نگاش کردم و چشم غره ای بهش رفتم.
که ایسا فوری گفت:الان تصادف می کنیا.نگاه جلوت کن.
نگاه جلوم کردم.ایسا ادامه داد:خب میخواستیم کمکت کنیم.
-ولی با این کارتون بدتر حالم رو بدتر کردین.
ایسا سرش رو انداخت پایین و اروم گفت:خب ببخشید.
همین طوری که نگاه جلوم میکردم،لپش رو کشیدم و گفتم:چه باحال میشی وقتی مظلوم میشی.
ایسا سرش رو اورد بالا و موهای چتریش رو مرتب کرد و گفت:اتفاقا همه بهم مبگن شیطون باشم باحال تر میشم.مخصوصا اون برق شیطنت توی چشمام.
-حالا یه تعریفی ازت کردم.نگا چه زود جوگیر شد.
در پارکینگ رو زدم و
وارد پارکینگ شدم.تا ماشین رو پارک کردم ایسا از ماشین اومد پایین.
از ماشین پیاده شدم و دزدگیر رو زدم و گفتم:دنبالت که نکردن.
ایسا:چرا اتفاقا.تو دنبالم کردی.
-ایسا
ایسا:ببخشید من غلط کردم.
نگام رو ازش گرفتم و خواستم برم سمت خونه ام که همون پسره که چند وقت پیش تو پارکینگ دیده بودم،رو دیدم که داشت می خنیدید.رو اب بخندی.پسره ی بیشعور.به چی می خندی.
اخمام رفت تو هم.ولی پسره با دیدن اخمای من از رو نرفت،خندش بیشتر هم شد.ولی سعی میکرد با صدای بلند نخنده.واسه همین قرمز شده بود.
ایسا اومد کنارم و گفت:وای الیکا عجب هلوییه.
نگاه پسر کردم.پسر معمولی بود.موهای و چشمای مشکی و با قد متوسط.بدک نبود.
پسره بعد از چند دقیقه که خندش تموم شد روکرد به ما گفت:ببخشید من یادم رفت خودم رو معرفی کنم.اون روزم که شما رو دیدم حالتون خیلی خوب نبود نتونستم خودم رو معرفی کنم.
بعد صداش رو صاف کرد،انگار اومده سخنرانی.و بعد گفت:من اریا محتشم هستم.
و بعد دستش رو سمت من دراز کرد و گفت:شما باید خانوم فرهمند همسایه جدید باشین اره؟
بدون توجه به دستش که به سمتم دراز بود گفتم:خودتون که می دونید،پس چرا می پرسید.و باید بگم من اصلا خوشحال نشدم که دیدمتون.
و بعدش به سمت خونه رفتم.بدبخت پسره توش موند.ایسا هم همرام اومد.تا وقتی که من از پارکینگ خارج شدم دستش هنوز جلو بود.پوزخندی زدم و به سمت خونه رفتم و درش رو باز کردم.
منو و ایسا وارد شدیم.ایسا گفت:وای الیکا چرا بدبخت اینجوری باهاش رفتار کردی.بدبخت توش موند.
شونه هام رو بی تفاوت انداختم بالا و در حالی که از اشپزخونه عبور می کردم که به اتاقم برسم گفتم:به من چه.می خواست اینقدر پرو نباشه.
ایسا اومد چیزی بگه که جلوش رو گرفتم و گفتم:به نظر من پرو بود.
ایسا زیرلب گفت:واقعا اخلاقت گنده
-شنیدم چی گفتی
و بعد به سمت اتاقم رفتم تا سری به اسچتزی بزنم.
ایسا از همون جا تو هال داد زد:به درک.
اسچتزی رو تختش دراز کشیده بود.رفتم کنارش و سرش رو ناز کردم.اونم پارسی کرد و دمش رو برام تکون داد.
به سمت میز ارایشم رفتم و شونه اش رو برداشتم و استچتزی رو از توی رخت خوابش در اوردم و گذاشتم رو پام و نشستم روی مبل بادیم که روبه روی پنجره به بیرون بود و شروع کردم به شونه کردن موهاش.
در همین حال مقنعه ام رو از سرم در اوردم و پرت کردم روی تختم.
ایسا که توی چارچوب در وایساده بود گفت:ولی باید اعتراف کنم که خیلی بهت میاد مامان باشی.چون فقط با اون اینقدر خوبی.
یکی از لبخندایی که چال روی گونم رو نشون میداد رو زدم و نگاه اسچتزی کردم و گفتم:اره.دختر خودمه.
-نمیدونم.شاید هم رفتم لاس وگاس پیش مامان جون.
ایسا:خب به اونا بگو بیا.
-مگه اونا مثل تو بیکارن
ایسا:اِاِ من الان به هم برخورد
-حرف نزن تا بهت برنخوره.
ایسا:ولی الیکا تولد بگیر این سامیار هم دعوت کن.
نگاهی بهش کردم و گفتم:من اگه کل دنیا رو هم بخوام دعوت کنم این پسره رو دعوت نمیکنم.
ایسا:اخه چرا؟
-فکر نکن قضیه پارک رو یادم رفته.
ایسا:مگه ما چی کار کردیم؟
-هیچ کاری نکردین.فقط از اینکه می خواین منو به اون پسره نزدیک کنین حالم بهم میخوره.
ایسا:ما کی خواستیم همچین کاری کنیم؟
سریع نگاش کردم و چشم غره ای بهش رفتم.
که ایسا فوری گفت:الان تصادف می کنیا.نگاه جلوت کن.
نگاه جلوم کردم.ایسا ادامه داد:خب میخواستیم کمکت کنیم.
-ولی با این کارتون بدتر حالم رو بدتر کردین.
ایسا سرش رو انداخت پایین و اروم گفت:خب ببخشید.
همین طوری که نگاه جلوم میکردم،لپش رو کشیدم و گفتم:چه باحال میشی وقتی مظلوم میشی.
ایسا سرش رو اورد بالا و موهای چتریش رو مرتب کرد و گفت:اتفاقا همه بهم مبگن شیطون باشم باحال تر میشم.مخصوصا اون برق شیطنت توی چشمام.
-حالا یه تعریفی ازت کردم.نگا چه زود جوگیر شد.
در پارکینگ رو زدم و
وارد پارکینگ شدم.تا ماشین رو پارک کردم ایسا از ماشین اومد پایین.
از ماشین پیاده شدم و دزدگیر رو زدم و گفتم:دنبالت که نکردن.
ایسا:چرا اتفاقا.تو دنبالم کردی.
-ایسا
ایسا:ببخشید من غلط کردم.
نگام رو ازش گرفتم و خواستم برم سمت خونه ام که همون پسره که چند وقت پیش تو پارکینگ دیده بودم،رو دیدم که داشت می خنیدید.رو اب بخندی.پسره ی بیشعور.به چی می خندی.
اخمام رفت تو هم.ولی پسره با دیدن اخمای من از رو نرفت،خندش بیشتر هم شد.ولی سعی میکرد با صدای بلند نخنده.واسه همین قرمز شده بود.
ایسا اومد کنارم و گفت:وای الیکا عجب هلوییه.
نگاه پسر کردم.پسر معمولی بود.موهای و چشمای مشکی و با قد متوسط.بدک نبود.
پسره بعد از چند دقیقه که خندش تموم شد روکرد به ما گفت:ببخشید من یادم رفت خودم رو معرفی کنم.اون روزم که شما رو دیدم حالتون خیلی خوب نبود نتونستم خودم رو معرفی کنم.
بعد صداش رو صاف کرد،انگار اومده سخنرانی.و بعد گفت:من اریا محتشم هستم.
و بعد دستش رو سمت من دراز کرد و گفت:شما باید خانوم فرهمند همسایه جدید باشین اره؟
بدون توجه به دستش که به سمتم دراز بود گفتم:خودتون که می دونید،پس چرا می پرسید.و باید بگم من اصلا خوشحال نشدم که دیدمتون.
و بعدش به سمت خونه رفتم.بدبخت پسره توش موند.ایسا هم همرام اومد.تا وقتی که من از پارکینگ خارج شدم دستش هنوز جلو بود.پوزخندی زدم و به سمت خونه رفتم و درش رو باز کردم.
منو و ایسا وارد شدیم.ایسا گفت:وای الیکا چرا بدبخت اینجوری باهاش رفتار کردی.بدبخت توش موند.
شونه هام رو بی تفاوت انداختم بالا و در حالی که از اشپزخونه عبور می کردم که به اتاقم برسم گفتم:به من چه.می خواست اینقدر پرو نباشه.
ایسا اومد چیزی بگه که جلوش رو گرفتم و گفتم:به نظر من پرو بود.
ایسا زیرلب گفت:واقعا اخلاقت گنده
-شنیدم چی گفتی
و بعد به سمت اتاقم رفتم تا سری به اسچتزی بزنم.
ایسا از همون جا تو هال داد زد:به درک.
اسچتزی رو تختش دراز کشیده بود.رفتم کنارش و سرش رو ناز کردم.اونم پارسی کرد و دمش رو برام تکون داد.
به سمت میز ارایشم رفتم و شونه اش رو برداشتم و استچتزی رو از توی رخت خوابش در اوردم و گذاشتم رو پام و نشستم روی مبل بادیم که روبه روی پنجره به بیرون بود و شروع کردم به شونه کردن موهاش.
در همین حال مقنعه ام رو از سرم در اوردم و پرت کردم روی تختم.
ایسا که توی چارچوب در وایساده بود گفت:ولی باید اعتراف کنم که خیلی بهت میاد مامان باشی.چون فقط با اون اینقدر خوبی.
یکی از لبخندایی که چال روی گونم رو نشون میداد رو زدم و نگاه اسچتزی کردم و گفتم:اره.دختر خودمه.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۱ ساعت 11:11 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|