دختر یخی پسر آتش 23
خوشبختانه وارد صفحه ی جدید(6) شدیم.
***************
الیکا
از کلاس همراه و ایسا و راویس و پدرام اومدم بیرون.
ایسا:ولی جدا الیکا کجا غیبت زد وسط مهمونی؟
بدون اینکه نگاش کنم:به تو چه.
ایسا:به من همه چه
پدرام:الیکا خانوم لطفا جواب اینا رو بدین.از وقتی اومدیم دارن ازتون این سئوال رو می پرسن.شما هم جوابتون همش به تو چه.
-باید اونقدر باهوش باشن که بدونن من جوابشون رو نمیدم.
پدرام:حالا فکر کنید نیستن.
-سخته.ولی سعیم رو میکنم.
راویس:حالا واقعا کجا بودی؟
موهام رو که از مقنعه ام زده بود بیرون رو کردم تو مقنعه ام و گفتم:وای بچه ها دیگه دارین دیوونه ام می کنید.بسه دیگه.
چند لحظه هیچ کسی هیچی نگفت.یهویی ایسا گفت:الیکا تولدت دو هفته ی دیگه است.میخوای چیکار کنی؟
-می خوام خودم رو دار بزنم.خوب باهوش مثل همیشه دور هم جمع میشیم دیگه.
راویس:تو ویلای مارگونت؟
ایسا:وای خب زودتر خودت رو دار بزن تا من راحت بشم.
بدون توجه به ایسا گفتم:شاید.شایدم تو خونه گرفتم.نمیدونم.حالا کو تا دو هفته دیگه؟
ایسا دوباره خودش رو انداخت وسط و گفت:بی ذوق.من از یه ماه قبل از تولدم به همه یاداوری می کنم.
-از بس خری
روایس:تو که هیچ وقت تو خونه نمی گرفتی؟
-اون موقع فرق داشت.من تنها زندگی نمی کردم.الان که تنهام می تونم تو خونه بگیرم.
ایسا با ذوق گفت:وای یعنی ادم های بیشتری هم دعوت میشن؟
نگاش کردم و گفتم:اره.
ایسا:پس تو خونه بگیر.
راویس:پس کی بریم مارگون؟
-نمی دونم.شاید تو زمستون رفتیم که ابشار هم یخ بسته باشه و خوشکل تر باشه.
ایسا دوباره گفت:بچه ها به نظرتون کیک.....
بقیه ی حرفشو با دیدن نگاه عصبانی من و راویس خورد و خودش رو مظلوم کرد و گفت:خب داشتم نظر میدادم دیگه.
راویس و پدرام خندیدن و پدرام طبق عادتش موهای چتری ایسا رو بهم ریخت.
ایسا هم خندید و گفت:اِاِ پدرام نکن این موهامو.روش کلی کار کردم.
پدرام خندید و شونه اش رو انداخت بالا و رو کرد به راویس گفت:بریم دیگه عزیزم؟
راویس:بریم.
وبعد از خداحافظی از ما رفتن سمت ماشین پدرام.
ایسا اهی کشید و گفت:اخی چه عاشق هایی.
زدم پس کلش و گفتم:حرفای جدید می شنوم.
ایسا در حالی که کریپسش رو صاف میکرد گفت:نه بابا جدید نیست.شما تا الان کر بودید.
نگاهی بهش کردم تا حساب کار دستش بیاد که فکر کنم حسابیم اومد.
ایسا:خب دیگه من میرم.کاری که نباید داشته باشی.بای
و بعد فوری جیم شد و رفت.بدبخت یادش نبود که قراره با من بیاد خونم.سری به نشانه ی تاسف تکون دادم و به سمت ماشینم رفتم که دیدم ایسا دست به سینه به ماشین تکیه داده و سرش رو انداخته زیر.
اخی چقدر سربه زیر شده.از همون جایی که وایساده بودم دزدگیر رو زدم که بدبخت دومتر پرید هوا.
شونه هام به انداختم بالا و به سمتش رفتم و گفتم:به من چه.
ایسا با عصبانیت گفت:اخه هیچی به شما ربط نداره
-دقیقا.حالا هم برو کنار میخوام سوار شم.اگه میخوای بیا سوار شو اگه نه هم راه بازه جدا درازه.
ایسا:بداخلاق
و بعد به سمت صندلی کمک راننده رفت و نشست و در ماشین رو با تموم شدت به هم کوبید.در ماشین رو باز کردم و سوار شدم و گفتم:فکر کنم با در تویله اشتباه گرفتی این در بدبخت رو.
ایسا در حالی که به روبه رو خیره شده بود گفت:نه.درست گرفتمش.
ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه روندم.
***************
الیکا
از کلاس همراه و ایسا و راویس و پدرام اومدم بیرون.
ایسا:ولی جدا الیکا کجا غیبت زد وسط مهمونی؟
بدون اینکه نگاش کنم:به تو چه.
ایسا:به من همه چه
پدرام:الیکا خانوم لطفا جواب اینا رو بدین.از وقتی اومدیم دارن ازتون این سئوال رو می پرسن.شما هم جوابتون همش به تو چه.
-باید اونقدر باهوش باشن که بدونن من جوابشون رو نمیدم.
پدرام:حالا فکر کنید نیستن.
-سخته.ولی سعیم رو میکنم.
راویس:حالا واقعا کجا بودی؟
موهام رو که از مقنعه ام زده بود بیرون رو کردم تو مقنعه ام و گفتم:وای بچه ها دیگه دارین دیوونه ام می کنید.بسه دیگه.
چند لحظه هیچ کسی هیچی نگفت.یهویی ایسا گفت:الیکا تولدت دو هفته ی دیگه است.میخوای چیکار کنی؟
-می خوام خودم رو دار بزنم.خوب باهوش مثل همیشه دور هم جمع میشیم دیگه.
راویس:تو ویلای مارگونت؟
ایسا:وای خب زودتر خودت رو دار بزن تا من راحت بشم.
بدون توجه به ایسا گفتم:شاید.شایدم تو خونه گرفتم.نمیدونم.حالا کو تا دو هفته دیگه؟
ایسا دوباره خودش رو انداخت وسط و گفت:بی ذوق.من از یه ماه قبل از تولدم به همه یاداوری می کنم.
-از بس خری
روایس:تو که هیچ وقت تو خونه نمی گرفتی؟
-اون موقع فرق داشت.من تنها زندگی نمی کردم.الان که تنهام می تونم تو خونه بگیرم.
ایسا با ذوق گفت:وای یعنی ادم های بیشتری هم دعوت میشن؟
نگاش کردم و گفتم:اره.
ایسا:پس تو خونه بگیر.
راویس:پس کی بریم مارگون؟
-نمی دونم.شاید تو زمستون رفتیم که ابشار هم یخ بسته باشه و خوشکل تر باشه.
ایسا دوباره گفت:بچه ها به نظرتون کیک.....
بقیه ی حرفشو با دیدن نگاه عصبانی من و راویس خورد و خودش رو مظلوم کرد و گفت:خب داشتم نظر میدادم دیگه.
راویس و پدرام خندیدن و پدرام طبق عادتش موهای چتری ایسا رو بهم ریخت.
ایسا هم خندید و گفت:اِاِ پدرام نکن این موهامو.روش کلی کار کردم.
پدرام خندید و شونه اش رو انداخت بالا و رو کرد به راویس گفت:بریم دیگه عزیزم؟
راویس:بریم.
وبعد از خداحافظی از ما رفتن سمت ماشین پدرام.
ایسا اهی کشید و گفت:اخی چه عاشق هایی.
زدم پس کلش و گفتم:حرفای جدید می شنوم.
ایسا در حالی که کریپسش رو صاف میکرد گفت:نه بابا جدید نیست.شما تا الان کر بودید.
نگاهی بهش کردم تا حساب کار دستش بیاد که فکر کنم حسابیم اومد.
ایسا:خب دیگه من میرم.کاری که نباید داشته باشی.بای
و بعد فوری جیم شد و رفت.بدبخت یادش نبود که قراره با من بیاد خونم.سری به نشانه ی تاسف تکون دادم و به سمت ماشینم رفتم که دیدم ایسا دست به سینه به ماشین تکیه داده و سرش رو انداخته زیر.
اخی چقدر سربه زیر شده.از همون جایی که وایساده بودم دزدگیر رو زدم که بدبخت دومتر پرید هوا.
شونه هام به انداختم بالا و به سمتش رفتم و گفتم:به من چه.
ایسا با عصبانیت گفت:اخه هیچی به شما ربط نداره
-دقیقا.حالا هم برو کنار میخوام سوار شم.اگه میخوای بیا سوار شو اگه نه هم راه بازه جدا درازه.
ایسا:بداخلاق
و بعد به سمت صندلی کمک راننده رفت و نشست و در ماشین رو با تموم شدت به هم کوبید.در ماشین رو باز کردم و سوار شدم و گفتم:فکر کنم با در تویله اشتباه گرفتی این در بدبخت رو.
ایسا در حالی که به روبه رو خیره شده بود گفت:نه.درست گرفتمش.
ماشین رو روشن کردم و به سمت خونه روندم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۱ ساعت 11:10 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|