بچه ها همه نگران حال حاکان شده بودند..حتی اگر به او سلام میدادند،اعصابش به هم میریخت و یک چیزی از وسایل خانه را میشکست...یاشار چندبار از او خواسته بود که خود را به روانپزشکی نشان دهد ولی هربار کار به دعوا میکشید حتی دفعه آخر کتک کاری هم کردند...

پسرها همه از دست کارهای حاکان کلافه شده بودند..اصلا حالش خوب نبود..روزها خانه نبود و شب ها هم تا صبح سیگار میکشید و گاهی باصدای بلند گریه میکرد...حتی دراین ایام چند بار تشنج کرده بود...اصلا هیچ شباهتی به حاکان سابق نداشت،از شوخی و خنده هایش هیچ خبری نبود،خیلی لاغر شده بود ورنگ پریده ومریض به نظر میرسید.کلا کلاس هایش را تعطیل کرده بود...

ساعت 11شب بود و حاکان روی تراس نشسته بود و در افکارش غرق بود که صدای موبایلش اورا به خودش آورد.بادیدن شماره تعجب کرد،پدرش بود...اصلا باورش نمیشد که پدرش بااو تماس گرفته باشد.

میدانست که بازهم میخواهد حال پریشانش را بدتر کند،پس رد تماس زد.

اما پدرش دست بردار نبود و دوباره زنگ زد اینبار حاکان بی حوصله و باصدای بلندی جواب داد:بله؟

کوروش باصدای لرزانی گفت:سلام خوبی پ..پ..پسرم؟؟

باشنیدن کلمه ی پسرم ازدهان کوروش بغضی به گلویش هجوم آورد وپوزخندی زد ومتقابلا باصدای لرزانی گفت:پسرم؟بامنی؟من پسرتم؟یادم نمیاد من بابا داشته باشم؟

کوروش بابغض گفت:لطفا اینجوری نگو حاکان.به اندازه کافی پشیمون هستم خودم.دارم میمیرم بخدا حاکان خیلی دلم برات تنگ شده...

حاکان پیش خود اندیشید چقدر دراین مدت به این حرفها و این صدا احتیاج داشت....اما الان دیگر برایش اهمیت ندارد...نباید داشته باشد...

کم زجر نکشیده بود..کم بدبختی نکشیده بود..کم تحقیر نشده بود...

باسکوت حاکان،کوروش دوباره گفت:پسرم میشه برگردی؟؟؟بیاخونه حاکان،من ازت خواهش میکنم..لطفا بیا..لطفا..

حاکان دوست داشت باصدای بلند گریه کند اما دلش نمیخواست حداقل پدرش شاهد گریه کردنش باشد...بعد ازسالها محبت پدرش را میدید...

کوروش وقتی بازهم هیچ صدایی از حاکان نشنید دوباره گفت:حاکان من پدرتم..درسته تو این مدت نتونستیم رابطه خوبی باهم داشته باشیم...اما...اما..حاکان؟؟؟صدای منو میشنوی؟؟؟؟

حاکان باصدای لرزانی گفت:بگو میشنوم...

کوروش:میای حاکان؟

بااین حرف کوروش،حاکان به یاد مادرش افتاد...یاد التماس های مادرش برای برگشتن حاکان،یاد روزی افتاد که درآغوش مادرش گریه میکرد...یاد تیارا...و درآخر یاد کوروش افتاد که میگفت:ازت متنفرم...

حاکان لبخند تلخی زد:تو که بهم گفتی ازم متنفری؟؟؟؟

کوروش یخ کرد ازحرف حاکان...باخود اندیشید اگر حاکان حتی اورا آدم حساب نکند حق دارد.او در حق پسر کوچکش خیلی بد کرده بود...حاکان دوران سختی را پشت سر میگذراند...تنها...بدون هیچ حامی ...از خودش بدش آمد...البته اوبرای عذاب وجدانش به حاکان زنگ زده بود...وظاهرا دیر هم شده بود..

کوروش باصدای ناله مانندی گفت:حاکان؟؟!!!

حاکان:حرفاتوشنیدم.امر دیگه ای نیست؟

کوروش:من میخوام بهت کمک کنم.میدونم الان ازنظر روحی داغونی...مرگ مادرت...نامزدی تیارا...نبودن خانوادت...

حاکان نتوانست خودش را کنترل کند وبا فریادی که بغض و گریه هم همراهش بود گفت:میدونی؟تو اینارو میدونی؟؟؟نه تو یه آدم نفهمی هیچی حالیت نیست....اگه میدونستی ولم میکردی به درد خودم بمیرم...همه ی این بلاهارو تو به سرم آوردی کوروش تو بودی....حالم ازت بهم میخوره ...میشنوی؟؟؟؟ازت متنفرم...از تو وپسرات و دخترت متنفرم...از این که یه آریا منشم خیلی شرمندم...تو منو از مامانم دور کردی نزاشتی پیشش باشم...نزاشتی یه خاطره ازش برام بمونه... تو نخواستی تیارا برای من باشه...تو نخواستی من خوشبخت باشم...تو نخواستی منو مثل بقیه بچه هات ببینی...میتونستی اما نخواستی...کوروش به هدفت رسیدی.آفرین..الان دقیقا چه حسی داری؟حال میده بدبختی پسرتو ببینی نه؟خوشت میاد؟بیا زنجان از نزدیک ببین...میای؟؟؟

کوروش باگریه گفت:حـــــــاکــــــــــان..!!!

حاکان:خفه شو...ازت متنفرم  ازت بدم میاد...

بچه ها که از دقایقی پیش با فریاد های حاکان نزد او رفته بودند بانگرانی به چهره حاکان که از خشم رگهای گردنش متورم شده بود وصورتش به کبودی میزد خیره شده بودند...

کم کم بدن حاکان شروع به لرزیدن کرد.مهراد به سرعت رفت وکنارش نشست وسرش را درآغوش گرفت:داداشی چیزی نشده که...چرا انقد خودتو ناراحت میکنی؟؟؟

اما بدن حاکان همچنان میلرزید.مهراد بافریاد به یاشار که باترس به آنها خیره شده بود گفت:نمیبینی مگه؟برو قرصشو بیار تا بازم حالش بد نشده.

یاشار به سرعت یکی از آن قرصهایی که دکتر برایش تجویز کرده بود را آورد وآن را با لیوانی آب به زحمت به خورد حاکان دادند...پسرها که حالا فهمیده بودند دلیل آشفتگی او نامزدی تیارا است از ته دل به شانس بد او لعنت فرستاده بودند...

 

******************

باران:السا؟؟؟

السا به چهره رنگ پریده و ناراحت دوستش نگاهی انداخت و با ترحم گفت:جانم عزیزم؟

باران مثل بچه ها گفت:من خیلی زشتم؟

السا باناراحتی گفت:نه عزیزم.تو مثل فرشته ها میمونی...

باران دوباره پرسید:دختر بدی ام؟

السا:خب معلومه که نه...تو بهترین دختری هستی که تا حالا دیدم...

باران:شیما از من قشنگ تره؟

لیلی که نظاره گر بود بابغض گفت:باران...این چه حرفیه که میزنی؟؟؟تو اصلا خودتو با اون دختره عوضی مقایسه نکن...افشین رفت؟چه بهتر که رفت..چه بهتر که خیلی زود خودشو نشون داد..اینجوری بهتر شد.مگه نه؟

باران اشک مزاحمی که روی گونه اش غلت میخورد را باپشت دستش پس زد:آره حق باشماست...اون عوضی ارزش اشکای منو نداره...هیچکس ارزششو نداره...من هنوز زنده ام باید ادامه بدم چه بهتر که بدون افشین باید ادامه بدم...من هنوزم یه دختر زیبا ومغرور هستم...من هدف دارم...من...من...من بارانم...باران محتشم..

الساولیلی هردو از سر ذوق جیغی کشیدند وباران را که با لبخند به آنها خیره شده بود،درآغوش گرفتند:خدایا شکرت...

 

********************

 

کوروش طول و عرض خانه را میپیمود ومدام با تلفن همراه حاکان که البته خاموش هم بود تماس میگرفت..از خودش بدش می آمد..اول فقط بخاطر عذاب وجدان خودش به حاکان زنگ شده بود اما وقتی بااو حرف زده بود حالش دگرگون شده بود،نگران حال حاکان بود وقتی صدایش را شنید به وخیمی اوضاع پی برد حال حاکان اصلا تعریفی نداشت...و مقصر فقط او بود...وخودش این را خوب میدانست..باید برای پسر کوچکش کاری میکرد...انگار تازه متوجه شده بود که او پدر حاکان هم هست درحالی که راه میرفت و به خودش لعنت میفرستاد..به حامین که روی کاناپه باحالت نگرانی نشسته بود ومدام لبش را میجوید نگاهی انداخت وگفت:حامین حالا باید چیکارکنم؟اگه اینجوری پیش بره...حاکان...حاکان...از بین میره...آه خدای من...لعنت به تو کوروش لعنت به تو...

حامین:بابا به نظر من باید بریم زنجان دنبالش،باید بهش کمک کنیم..اون به جز ما کسی رو نداره..من دیروز داشتم با آرمان حرف میزدم میگفت اصلا حالش تعریفی نداره...راستش...راستش...

کوروش با دقت به چهره حامین نگاه کرد:خب؟؟؟راستش چی؟؟؟؟

حامین با صدایی آرام گفت:حاکان میخواسته خودشو بکشه...قرص خورده بوده...

کوروش سریع رنگش پرید:چی؟؟؟می...می...میخواسته چیکار کنه؟؟؟

درحالی که روی مبل تک نفره مینشست:نه...اگه بلایی سرش میومد چی؟؟؟من باید چیکار میکردم؟

این را گفت وبادست صورتش را پوشاند وبه موهایش چنگ انداخت...

حامد به جمع آنها پیوست:چی شده بابا؟چرا انقدر پکری؟

کوروش:چیزی نیست پسرم..نگران حاکانم.

حامد پوزخندی زد:حاکان؟؟؟اون دیگه سروکلش ازکجا پیداش شد؟یه مدت بحثش نبود راحت زندگی میکردیم.

کوروش نگاه تندی به حامد انداخت:حامد؟؟؟؟؟اون برادرته میدونی چقدر حالش بده.؟؟؟

حامد با بی قیدی شانه ای بالا انداخت و خیاری را از روی میز برداشت و بابیخیالی مشغول خوردن خیار شد...

حامین که حالا بغضش گرفته بود از جایش بلند شد و به اتاقش رفت...اصلا نمی فهمید چرا حامد انقدر بد با حاکان تا میکنند...اوکه خطایی ازش سر نزده بود...همین پدری هم که امروز ادعای پدری میکرد تا دیروز به خونش تشنه بود...چرا حاکان را دوست نداشتند؟؟؟او که پسر مورد علاقه تمام فامیل تمام فامیل بود....حامد که آشکارا به او حسادت میکرد...اما چرا مگر برادرش نبود؟؟؟

 

*************************

"حاکان"

بابام هرروز بهم زنگ میزد ومیخواست حالمو بپرسه...دروغ چرا از وقتی بهم زنگ میزد خوشحال بودم...برام مهم بود که برای بابام مهم باشم...یه جورایی عقده ای شده بودم..عقده محبت..بابام قول داده بود که به زودی بیاد منو ببینه...راستش این قلمو خوشحال نبودم...فقط دوست داشتم تلفنی باهاش حرف بزنم...ازش متنفر بودم ودیدنش حالمو بدتر میکرد...واین درحالی بود که از داشتنش خوشحال بودم از داشتن یه پشتیبان...یه حامی...

آرمان درحالی که یه لیوان آب پرتغال دستش بود کنارم نشست:حاکان؟

آروم وبی حوصله گفتم:هوم؟

یکم نیم رخمو نگاه کرد:بیا این آب میوه رو بخور،یکم حالت جا میاد.

بابی حوصلگی ازجام بلند شدم:برو بابا....

به سمت چوب لباسی رفتم وکتمو که جدیدا تو تنم زار میزد رو پوشیدم و خواستم برم بیرون که یاشار بدون توجه به من درو کلید کرد ورفت کتابش رو برداشت و مشغول خوندنش شد...

_یاشار اعصاب تو یکی رو ندارم.کلیدو بده تا قاطی نکردم...

یاشار:کجا میخوای بری؟

با صدای بلندی که کنترلش دست خودم نبود:به تو ربطی نداره...بازش کن..

آرمان با نگرانی به چهره ریلکس یاشار نگاه کرد ولی یاشار بدون توجه به نگاه آرمان گفت:ببین داداش...ما همه نگران توئیم..معلوم هست کل روز کجا هستی؟چیکار میکنی وبا کیا میپری؟

باپوزخندی گفتم:خواهشا ادای بابای نداشتمو درنیار.بازش کن تا...

نذاشت حرفمو بزنم وگفت:تا چی؟میخوای چه غلطی بکنی ها؟میخوای چیکار کنی حاکان؟کیو داری میترسونی؟

باعصبانیت رفتم یقیشو تو دستام گرفتم:یاشار به نفعته باهام درگیر نشی...کارای من به خودم مربوطه...من دیگه هیچی برام مهم نیست..هیچی...نزار کار دستت بدم..

یاشار بازم آروم گفت:تا بهمون نگی چه اتفاقی افتاده که اینجوری آشفتت کرده دست از سرت برنمیدارم...

دیگه قاطی کردم وبا دست مشت شدم محکم زدم توی صورتش:لعنتی بهت میگم درو باز کن....

مهراد بالای سر یاشار که نقش برزمین شده بود نشست ودرحالی که صورتشو دید میزد گفت:کلید و بهش بده یاشار...بزار هرغلطی دوست داره بکنه...

یاشار بازم با سمجی ازجاش بلند شد وگفت:تا نگه نمیزارم جایی بره..

دیگه خودمم نفهمیدم چه اتفاقی افتاد واقعا کنترل کارام دست خودم نبود....

 

***************************

پسرها مات ومبهوت به حاکان که خود را به شدت به درو دیوار میزد نگاه میکردند...گاهی کلمات نا مفهومی میگفت...

خفه شو....برو کنار....بخدا.....نه...نیست....منم....نامزدت منم.....عوضی....هرزه....برید گمشید...

یه دفعه ایستاد وسرش را که احساس میکرد در حال انفجار است را در دستانش گرفت..

باصدای بلند شروع به گریه کرد:بخدا باورم نمیشه....بخدا دروغه...

پسرها هم اشک میریختند هم مبهوت به حاکان نگاه میکردند...

حاکان با چشمهایی که حالا باکاسه ی خون هیچ فرقی نداشت به یاشار خیره شد وبا هق هق گفت:یاشار...تیارا داشت یه پسره رو میبوسید...یاشار چیکار کنم؟؟؟؟یاشار چرا من انقد بدبختم ها؟؟؟؟خداااااااااااااا....چرا ؟؟؟خدا حواست هست داری باهام چیکار میکنی؟؟؟داری منو میبینی؟؟؟یاشار خدا منو میبینه؟؟

یاشار که طاقت دیدن ناراحتی وپریشانی بهترین دوستش را نداشت به اتاق رفت و در را پشت سرش بست.اما مهراد وآرمان کنار حاکان نشستند وسعی در آرام کردن او داشتند...

حاکان به شدت عرق کرده بود و می لرزید...مهراد نگران نگاهش میکرد که آیفن به صدا درآمد.

آرمان جواب داد:بله؟

کوروش:سلام آرمان جان.میشه درو باز کنی؟

آرمان که با وجود حال بد حاکان هول کرده بود:ش..ش..شمایید آقای آریا منش؟بفر...مایید...

آرمان در را باز کرد و رو به مهراد گفت:بابای حاکانه...چیکار کنیم؟

مهراد با نگرانی به حاکان نگاه کرد:خیلی خوب شد که باباش الان اومد...نترس،یاشارو صدا کن بیاد

آرمان در را باز کرد و رفت که یاشار را صدا کند.کوروش تقه ای به در زد و واردشد...

همین که وارد شد چشمش به حاکان افتاد که با آن وضعیت،بی جان روی زمین افتاده بود.سریع کنارش نشست وسرش را در آغوش کشید و مرتب صدایش میکرد...مهراد هم نگران نگاهش میکرد.

کوروش به مهراد نگاهی انداخت:چش شده؟چرا اینجوری شده؟

مهراد میخواست حرف بزند،اما یاشار که حالا بالای سر کوروش ایستاده بود اشاره کرد چیزی نگوید.

یاشار:سلام آقای آریامنش..

کوروش:سلام پسرم.کمک میکنی ببریمش بیمارستان؟چشاش بازه اما حرف نمیزنه...

یاشار بالحنی سرد وکنایه آمیزگفت:شما نمیخواد خودتونو نگران کنید...حاکان هرروز اینجوری میشه...الان قرصاشو بهش میدم خوب میشه.

آرمان قرص های حاکان را آورد وبه دست مهراد داد.مهراد هم آرام ارام آنها را به خورد حاکان داد...

 

**************************

"حاکان"

 

بابام در حالی که داشت وسایلمو جمع میکرد بالحن کاملا جدی گفت:باید باهام بیای...

_بایدی در کار نیست..تو نمتونی منو مجبور کنی باهات جایی بیام.

کوروش:حاکان.لج نکن پسرم...باورکن حالت خیلی بده.داری خودتو از بین میبری.میفهمی؟

_بسه کوروش.اینا همش فیلمته...تو منو از بین بردی…توهیچوقت دوسم نداشتی،تازه ازم متنفرم بودی.خب منم ازت متنفرم...

بابام تیز برگشت و نگام کرد.بدون توجه به نگاهش گفتم:خواهشا همین امروز برگرد تهران دیگه هم بهم زنگ نزن...نمیخوام نه تو ونه خانوادتو ببینم.خواهش میکنم بزار همینطوری بمیرم دیگه بیشتر ازاین عذابم ندید بخدا دیگه نمیکشم...

بابام اومد کنارم نشست خواست پیشونیمو ببوسه که سرمو از دستاش کشیدم بیرون واز جام بلند شدم و به سمت پاکت سیگارم رفتم...بابام اومد پاکت رو از دستم کشید و با عصبانیت از پنجره پرتش کرد،باخشم نگام کرد واز اتاق بیرون رفت.

بلافاصله بعد از رفتن بابام یاشار اومد توی اتاق وبعد از کمی مکث گفت:حاکان؟

_هوم؟

یاشار:میدونم که خیلی اذیتت کردن.منم اگه جای تو بودم همینکارو میکردم.اما حاکان بابات واقعا پشیمونه باید ببخشیش..بخدا اینجوری واسه خودتم خیلی بهتره.اگه با خانوادت باشی حالت خیلی بهتر میشه با بابات برو چند وقت پیششون بمون بعد که حالت بهتر شد بیا به درسات برس...میدونی چند وقته کلاساتو کنار گذاشتی؟

_ازم خسته شدید؟

--این چه حرفیه آخه؟آدم مگه از داداشش خسته میشه؟

_آره حامد با اینکه برادرمه ازم متنفره.تو که فقط دوستمی..

--خب من حامد نیستم.جونِ یاشار با بابات برگرد.باشه؟

_باشه...بخاطر راحتی شما هم که شده میرم.اما خونه نمیرم...

حرفمو قطع کردوگفت:خفه شو حاکان چه راحتی آخه؟همه نگران توئیم چرا انقدر خودخواهی؟به بقیه هم یه نگاه بنداز..

باکلافگی گفتم:یاشار باورکن اصلا حوصله ندارم اگه حرفات تموم شد تنهام بزار..

یاشار عصبی جواب داد:نه حرفام تموم نشده..حاکان محض رضای خدا یه بار دیگه باهام شوخی کن..یه ساعت فقط یه ساعت مثل قبل باش بقرآن دلم پوسید.تیارا بهت خیانت کرده لیاقت خودشو نشون داده باید شکرگذار باشی که شناختیش به خاطر اون که براش ارزش نداشتی داری خودتو نابود میکنی...بابا یه نگاه به دور وبرت بنداز این همه دختر خوب وخانوم وخوشگل هست که فقط منتظر یه اشاره توأن...زندگی تموم نشده حاکان تو داری نفس میکشی و شکر خدا هیچی هم کم نداری...

بااین حرفش یه پوزخندی زدم وبا بغض گفتم:تموم شد؟

زیرلب گفت:لیاقت تو همینه بدبخت...

بعدازگفتن این حرف به سمت در رفت و به شدت درو به هم کوبید.

...

بابام 2روز زنجان موند که فقط منو باخودش ببره خیلی خوشحال بودم که انقدر واسه بابام مهم بودم که بخاطرم 2روز از کارش بزنه...منم با خواهش بچه ها همراه بابام راهی تهران شدم...