رمان فرق بین من و اون24
"باران"
طول وعرض خونه رو قدم میزدم وبازمزمه درسامو مرور میکردم.السا و شیما هم کنار دیوار نشسته بودند ودرحالی که چایی میخوردن منو نگاه میکردن...یه دفعه شیما پرسید:بچه ها؟؟؟؟خدایی جدی بگید..من خوشگل ترم یا باران؟؟
بااین حرفش وایسادم.:وا؟؟!!این چه حرفیه شیما؟مگه بچه ای؟
--آخه یه لحظه دلم خواست بدونم.
_خو معلومه که تو خوشگلی...
السا:نه خیر،قیافه باران خیلی بامزه و جذابه..تازه ازتو خوش هیکل ترم هست..قدشم بلند تره...خوشتیپ تررم هست...توفقط یکم از باران پولدارتری...وگرنه هیچ برتری نسبت به باران نداری....
شیما قیافش گرفته شد...خواستم یه چیزی بگم که صدای گوشیم دراومد...
شیما گوشیمو سریع از زمین برداشت:بخونم؟
_نه شیماجون خواهشا گوشیمو بده..
شیما دکمه گوشی اکی رو زد:"سلام دخترم..واسه جمعه حتما بیا خونه عروسی دخترعمته..."
بااخم گوشیمو ازش گرفتم:اصلا از این کار خوشم نمیاد...
گوشی خودشم زنگ خورد که سریع به اتاق رفت و مشغول حرف زدن شد..نمیدونم چطوری حرف میزد که اصلا صداشو نمیشنیدم...
لیلی:غلط نکنم کاسه ای زیر نیم کاسشه...خیلی مشکوکه..
السا:موافقم..
شونه ای بالا انداختم:به ماچه؟
*******************************
دوستانش کنارش نشسته بودند ومنتظر بودند که چشمهایش را باز کند..دکتر گفته بود معده اش را شستوشو داده اند وحالا باید منتظر به هوش آمدنش باشند..
بعد از ساعاتی حاکان آرام چشمهایش را باز کرد.همه جا را تار ومبهم میدید.چیزی را که دلش نمیخواست اتفاق بیوفتد،حالا اتفاق افتاده بود...او زنده بود،دردناک ترین چیزی که درآن حالش مکان داشت زنده بودنش بود.
با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت:چرا آوردینم اینجا؟
یاشار با ترحم نگاهش کرد:حالت خوبه؟
حاکان با بیزاری رویش را از آنها برگرداند:حالم از همتون بهم میخوره..
آرمان دست حاکان رادر دستش گرفت:به ما نمیگی چی شده؟
مهراد:بابات باز چی گفته؟
بدون توجه به سوال آنها پرسید:چطوری فهمیدید من قرص خوردم؟
آرمان کمی سکوت کرد و بعد از لحظاتی به حرف آمد:ساعت نزدیکای 3بود که باصدای در ازخواب بیدار شدم اما ازجام تکون نخوردم.دیدم تویی ومستقیم رفتی سمت یخچال،دیدم قرصارو بیرون آوردی اما فکر کردم بازم میخوای قرص خواب بخوری...بعد از خوردن قرص رفتی خوابیدی منم وقتی دیدم خوابم نمیبره رفتم یکم آب بخورم که ورق قرصارو روی اپن دیدم.....
حاکان دستش را بیرون کشید:هیچوقت نمی بخشمتون.لابد پیش خودتون فکر میکنید که به دوستتون کمک کردید نه؟هه..
برید بیرون تا یه چیزی بهتون نگفتم...
پسرها به یکدیگر نگاه میکردند..و بانگاهشان از هم دیگر سوال میکردند.
یاشار:داداش به ما بگو چرا میخواستی اون کارو بکنی؟آخه چی شده؟تو که اصلا آدم ضعیفی نبودی؟
حاکان میان حرفش پرید:دهنتو ببند خواهشا.
یاشار کلافه ودلخور از اتاق بیرون رفت.بقیه بچه ها همه به حاکان چشم دوخته بودند که حالا در چشمهایش اشک جمع شده بود...از خدا فقط مرگش را میخواست..فقط...
تا چشمهایش را روی هم میگذاشت تصویر میلاد و تیارا را درحالی که یکدیگر را درآغوش گرفتند میدید...
دکترا ها هم باتشخیص اینکه وضعیت روحی مناسبی ندارد،چند روزی در بیمارستان بستریش کردند،و دراین چند روز هرروز با روانپزشک ملاقات میکرد که البته هیچ نتیجه ای نداشت...
بعد از 3روز حاکان از بیمارستان مرخص شد وراهی خانه شدند...
**********************
"حاکان"
3روز توی بیمارستان مجبور بودم تموم مزخرفات اون روانپزشک لعنتی رو تحمل کنم به جای اینکه حالمو بهتر کنه بیشتر رو مخ بود..انگار با بچه 4ساله حرف میزد...
توی خونه از صبح تا شب کارم شده بود سیگار کشیدن...فقط سیگار آرومم میکرد..
شبا تا خود صبح بیدار میموندم.نمیتونستم بخوابم..همش به تیارا فکر میکردم..به خودم..به مامانم..به همه...به کارام فکر میکردم همش خاطراتمو مرور میکردم که ببینم کجا اشتباه کردم که خدا باهام چپ افتاده..اما به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم..
شبا انقدر سیگار میکشیدم که بچه ها مجبور میشدن با وجود سرمای زیاد تمام پنجره هارو باز کنن..دیگه هیچکدومشون ازم نمی پرسیدن چی شده فقط سعی میکردن آروم نگهم دارن...
ساعت 4 نیمه شب که همه خواب بودن.منم طبق معمول توی هال نشسته بودم و به گذشته فکر میکردم...
با صدای خواب آلود مهراد به خودم اومدم:داداش شرمنده ها...بخدا دارم خفه میشم.خدایی کمتر سیگار بکش...
ازجام بلند شدم وکتم رو برداشتم:من شرمندم..باورکن بهش احتیاج دارم نمیشه نکشم میرم بیرون زود برمیگردم..
مهراد سریع توجاش نشست:کجا؟
_نترس میرم تو مجتمع یکم میچرخم زود میام...
--غلط کردم اصلا.بشین همینجا بکش من میرم تو بالکن میخوابم.نری بیرون ها...
باصدای ما یاشار وارمانم بیدار شدن.
یاشار:چی شده؟
_چیزی نیست،مهراد اذیت میشد میرم بیرون 2تا سیگار بکشم برگردم...
یاشار:لازم نکرده.هرکی ناراحته خودش بره بیرون..
_اصلا بیخیال.داداش من معذرت میخوام شمابخوابید منم بیرون نمیرم.میرم تو بالکن.
بااین حرفم همه رفتن سرجاشون دراز کشیدن،منم رفتم توبالکن ودرو از
از پشت قفل کردم.هوا خیلی سرد بود ولی من این هوا رو دوست داشتم...
دقیقا 2هفته بود که دانشگاه نمیرفتم.تصمیم گرفته بودم درس و دانشگاه رو بزارم کنار دیگه هیچ دلخوشی تو زندگیم نداشتم ...هیچی...
خانوادم ولم کردن،مامانم بدون خدافظی گذاشت رفت،تیارا هم که...
تیارا...آخ تیارا...خدا لعنتت کنه...نمی بخشمت تیارا...
**********************
"باران"
شیما توی حموم با صدای بلند اواز میخوند و واسه خودش دست میزد....
السا باکلافگی داد زد:خفه شو شیما...
منم بیخیال،یه لیوان نسکافه واسه خودم درست کرده بودم ولب تاپمو جلوم گذاشته بودم و فیلم میدیدم.
لیلی هم که مثلا درس میخوند مدام کتابشو میزد تو سر خودش...
واسه گوشی شیما اس ام اس اومد که سریع برش داشتم.شیما کلشو از لای در بیرون آورد:باران جون بی زحمت اون گوشی منو بده.
سرمو تکون دادم:نچ...عمرا یادته اس منو خوندی؟حالا نوبت منه.
شیما:مسخره نشو دیگه بدش..
پیامو باز کردم وباصدای بلند همراه بالحن لوسی گفتم:"سلام عشقم.شیماجون خودم چطوره؟خوش میگذره بهت عزیزم؟"
خب دوستان همگی ساکت این پیامو آقایی با شماره"0912451...."
بقیه شماره رو نخوندم وبادهانی باز به شیما که توی چارچوب در حموم با ترس به من زل زده بود نگاه کردم.
بغض گلومو گرفته بود و نمیتونستم حرف بزنم.خدایا شیما...باافشین...باورم نمیشه...من چقدر ساده ام خدا...من چقدر احمقم.دوستم وباعشقم در حضور خودم ریختن رو هم..چطور نفهمیدم؟؟؟
با لحنی پرکینه وبغض آلود گفتم:شیما از جلو چشام گمشو..حالم ازت بهم میخوره...
شیما بدون هیچ حرفی گوشیشو از زمین برداشت و رفت توی اتاق لباساشو پوشید و قصد بیرون رفتن از خونه رو کرد.
داد زدم:بهش سلام برسون.بگو باران گفت ازت متنفرم...
بعد از رفتن شیما با گریه رفتم توی اتاق ودرو پشت خودم قفل کردم.
لیلی و السا که خودشون فهمیدن قضیه از چه قراره سریع شروع کردن به التماس کردن که نادونی نکنم و درو باز کنم.
اما من قصد نداشتم بلایی سر خودم بیارم فقط میخواستم گریه کنم.
اما بازم باگریه نمیتونستم تخلیه شم.گوشیم رو برداشتم وشماره افشین روگرفتم.بعد از چند تا بوق با شک جواب داد:بله.
_قبلنا میگفتی جانم؟
--الان قبلا نیست.خودتم میدونی اوضاع فرق کرده.
_خیلی بی شرف و بی حیایی.حیف اون همه زمانی که من باتو بودم...
--قبول کن باران.من وتو وصله ناجور بودیم...
_تف به اون روت بیاد..تو لیاقت منو نداری بدبخت..
--جدی؟پس برو باکسی که لیاقت تورو داشته باشه.
_نه همین یه بار تجربه واسه هفت پشتم بس بود..اما تو خیلی زود وصله تنتو پیدا کردی..تبریک میگم.نه واقعا حالا که فکرمیکنم میبینم خیلی بهم میایید.جفتتون بی ناموسید..
--درست حرف بزن...من عاشق شیمام،می پرستمش...
_آها پس پیشته...وصد درصد الان اسپیکره...وداره صدامو میشنوه.شیما جون یادت نره عروسیت دعوتم کنی...
--آره باران تو واسه عروسی ما دعوتی...
دیگه نتونستم خودمو نگه دارم وباگریه گفتم:باشه مطمئن باش نفرین من پشتت هست.خدافظ
بعد از اینکه قطع کردم گوشیمو محکم به دیوار کوبیدم وباصدای بلند شروع به گریه کردم....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 18:23 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|