رمان فرق بین من و اون23
"حاکان"
2ماه از مرگ مامانم میگذشت از اون شب که خوابشو دیدم خیلی حالم بهتر شده بود.
نمیدونم چرا تیارا زیاد جواب تلفونامو نمیداد آخه واقعا من چه بدی در حقش کرده بودم؟؟
شمارشو گرفتم ومنتظر شدم که جواب بده هرچند بعید میدونستم این کارو بکنه..گوشیش خاموش بود..دیگه شماره خونشونو نگرفتم...
تصمیم خودمو گرفته بودم..
میخواستم برم تهران و باهاش حرف بزنم،من تیارا رو دوست داشتم و اصلا طاقت نداشتم که انقد باهام سرد برخورد کنه.
گوشیم زنگ خورد،حامین بود:بله
--سلام حاکان خوبی؟
_سلام قربانت.خوبی شما؟
--خوبم مرسی.چیکار میکنی؟چه خبرا؟
_خبری نیست.ببینم،بابات خبر داره به من زنگ زدی؟
--راستش نه.آخه نیستش...
_جدی؟کجاست؟
--باعمو اینارفتن شیراز.
_تیارا هم رفته؟
حامین یکم من ومن کرد وگفت:نه تیارا بخاطر دانشگاش نرفته..
_آها.یعنی تنهاست؟
--آره تنهاست.
_خب..کارم داشتی زنگ زدی؟
--آره..ببین حاکان،میخوام یه چیزی بهت بگم..
_خب بفرما من گوش میکنم.
--حاکان راستش...راستش..چیزه..ببین حاکان..چطوری بهت بگم اخه؟
_نگرانم کردی.چیزی شده؟
--نه اصلا بیخیال چیزی مهمی نیست..درمورد بابابود بیخیال.حالا دیدمت بهت میگم.
_باشه هرطور راحتی.
--باشه.پس فعلا کاری نداری؟
_نه قربانت خدافظ
--مواظب خودت باش خدافظ.
آماده شدم وبه راه آهن رفتم،حدودا ساعت 5بود زنجان به تهران همیشه تو این ساعت حرکت میکرد.
خودمو به قطار رسوندم و بعد از 10دقیقه قطار حرکت کرد.نمیخواستم بهش زنگ بزنم دلم میخواست سوپرایزش کنم...هرچند بااین رفتارش فکرنمیکنم دلش بخواد منو ببینه...
توی کوپه ما دوتا خانوم مسن بودن که انقدر حرف زدن سرم داشت منفجر میشد.از جام بلند شدم وترجیح دادم توی راهرو وایسم
ساعت 9به تهران رسیدیم.سوار یه تاکسی شدم و اول راهی قبرستون شدم.قبرستون تو شب خیلی هم ترسناک نبود...وبرعکس خیلی هم به آدم آرامش میداد..
حدود یه ربع بامامانم حرف زدم ومستقیم رفتم خونه عموم اینا.داشت بارون میبارید مثل این دزدا از دیوارشون کشیدم بالا،بوی یاس توی حیاطشون آدمو دیوونه میکرد..
یه جورایی هم میخواستم بترسونمش و هم سوپرایزش کنم...وای دل تو دلم نبود که ببینمش دلم واسش یه ذره شده بود...خودمو اروم آروم به پنجره بزرگی که پذیراییشون رو به نمایش میذاشت رسوندم...پردشون کامل کشیده شده بود ولی از گوشه پنجره راحت میشد تو خونه رو دید...رفتم تو خونشونو دید بزنم که خشکم زد...
وای خدای من...داشتم چی میدیدم؟؟؟دست و پام بی حس شدن...
آروم آروم خودمو به درخت رسوندم و باکمکش سعی کردم تعادلمو حفظ کنم و زمین نخورم..
دیگه نه اشک داشتم و نه بغض ..فقط یه عقده که...روی زمین نشستم و سعی کردم نلرزم ولی فایده نداشت...
یه سنگ از روی برداشتم و پنجره رو هدف گرفتم...باصدای شکستن شیشه به خودم اومدم...
خدایا...یعنی کابوس نبود؟؟؟؟؟یعنی تیارا واقعا داشت اون پسرو میبوسید؟؟؟خدایا همه چیو تحمل کردم،خیانتو تحمل نمیکنم...
پسره سراسیمه اومد توی حیاط تو تاریکی شب منو نمیدید...باعصبانیت و لرزش پاهام خودمو بهش رسوندم...همچین با مشت زدم توصورتش که خورد زمین...نشستم روی سینش و باحرص و عقده و کینه...به صورتش ضربه میزدم....
یه دفعه تیارا اومد توی حیاط...یه چاقو هم دستش بود...
باصدای بلندی گفت:هی عوضی ولش کن...
پسره رو ولش کردم و به سمت تیارا رفتم،وقتی توی نور صورتمو دید سریع خودشو باخت..
تیارا:تو...تو..اینجا..چیکار میکنی؟؟؟
از بین دندونام غریدم:اومده بودم توئه هرزه رو ببینم...دلم واست تنگ شده بود اومدم بغلت کنم..نمیدونستم باید وقت قبلی بگیرم...
تیارا:خفه شو...
چنان باسیلی توی صورتش زدم که به دیوار خورد...بعد آروم آروم خوشو به پسره رسوند.حالا دیگه جرات حرف زدن پیدا کرده بود..
تیارا:هرزه توئی بدبخت...میلاد نامزدمه...
درحالی که به زور سرپا وایساده بودم گفتم:اشتباه میکنی..نامزدت منم..اون معشوقته...
تیارا:نه حاکان تو داری اشتباه میکنی...من3 هفته بعد از مرگ مامانت حلقتو پس دادم اینکه خانوادت ادم حسابت نمیکنن و بهت چیزی نمیگن به من مربوط نمیشه...
بابغض و بیچارگی گفتم:تیارا...
تیارا:تمومش کن حاکان...خواهش میکنم برو بیرون از خونه...بیشتر از این مزاحم منو نامزدم نشو...
از سنگینی پاهام دیگه داشتم احساس درد میکردم...
میلاد باصدای بلندی گفت:نشنیدی چی گفت؟
اگه الان حالم خوب بود زنده نمیزاشتمش...ولی حالا...دیگه حتی غروری برام نمونده بود....چه غروری آخه...تموم شد...
با درموندگی از حیاطشون زدم بیرون...بارون میبارید و اشکام معلوم نبودن...توی خیابون اونقدر قدم زدم وگریه کردم که....از تو پیاده رو رد میشدم و همش باعابرا برخورد میکردم...اونا هم یه فحشی میدادن و میرفتن...
به یه کیوسک رسیدم..بدون اینکه بخوام به سمتش رفتم و یه پاکت سیگار و یه کبریت گرفتم...
یاد تیارا افتادم:" حاکان ازت خواهش میکنم ترکش کن،بخاطرِ من....دیگه نکش باشه؟؟"
درحالی که به سیگار پک میزدم یاد حرفا و حرکات تیارا میوفتادم...
بابغض به آسمون ابری و بارونی نگاه کردم:خدایا؟؟؟خدایی راستشو بگو..هدفت از آفرینش من چی بود؟؟؟از من بدبخت ترم آفریدی؟؟
**********************
با آژانش خودش را به زنجان رساند...ساعت 30/3 نصفه شب بود...از نگهبانی وارد نشده بود...از میله های محافظ پریده و وارد مجتمع شد...
وقتی وارد خانه شد مستقیم به سمت یخچال رفت...تمام قرص هایی که در یخچال بود را خالی کرد وبا لیوانی آب سر کشید...به بچه ها که همه به ردیف دراز کشیده و خوابیده بودند نگاه کرد.باخودش گفت:خوبه همه خوابن و کسی نمیتونه به دادم برسه...اونا صبح متوجه اومدنم میشن که اون موقع کار از کار گذشته...
به سمت اتاق رفت و پتو ومتکایی برداشت و همانجا دراز کشید.
احساس سنگینی میکرد..احساس میکرد هرآن ممکن است معده اش بترکد...حالت تهوع شدیدی داشت...و....
بعد از آن هم تاریکی و سکوت مطلق....
***************************
2ماه از مرگ مامانم میگذشت از اون شب که خوابشو دیدم خیلی حالم بهتر شده بود.
نمیدونم چرا تیارا زیاد جواب تلفونامو نمیداد آخه واقعا من چه بدی در حقش کرده بودم؟؟
شمارشو گرفتم ومنتظر شدم که جواب بده هرچند بعید میدونستم این کارو بکنه..گوشیش خاموش بود..دیگه شماره خونشونو نگرفتم...
تصمیم خودمو گرفته بودم..
میخواستم برم تهران و باهاش حرف بزنم،من تیارا رو دوست داشتم و اصلا طاقت نداشتم که انقد باهام سرد برخورد کنه.
گوشیم زنگ خورد،حامین بود:بله
--سلام حاکان خوبی؟
_سلام قربانت.خوبی شما؟
--خوبم مرسی.چیکار میکنی؟چه خبرا؟
_خبری نیست.ببینم،بابات خبر داره به من زنگ زدی؟
--راستش نه.آخه نیستش...
_جدی؟کجاست؟
--باعمو اینارفتن شیراز.
_تیارا هم رفته؟
حامین یکم من ومن کرد وگفت:نه تیارا بخاطر دانشگاش نرفته..
_آها.یعنی تنهاست؟
--آره تنهاست.
_خب..کارم داشتی زنگ زدی؟
--آره..ببین حاکان،میخوام یه چیزی بهت بگم..
_خب بفرما من گوش میکنم.
--حاکان راستش...راستش..چیزه..ببین حاکان..چطوری بهت بگم اخه؟
_نگرانم کردی.چیزی شده؟
--نه اصلا بیخیال چیزی مهمی نیست..درمورد بابابود بیخیال.حالا دیدمت بهت میگم.
_باشه هرطور راحتی.
--باشه.پس فعلا کاری نداری؟
_نه قربانت خدافظ
--مواظب خودت باش خدافظ.
آماده شدم وبه راه آهن رفتم،حدودا ساعت 5بود زنجان به تهران همیشه تو این ساعت حرکت میکرد.
خودمو به قطار رسوندم و بعد از 10دقیقه قطار حرکت کرد.نمیخواستم بهش زنگ بزنم دلم میخواست سوپرایزش کنم...هرچند بااین رفتارش فکرنمیکنم دلش بخواد منو ببینه...
توی کوپه ما دوتا خانوم مسن بودن که انقدر حرف زدن سرم داشت منفجر میشد.از جام بلند شدم وترجیح دادم توی راهرو وایسم
ساعت 9به تهران رسیدیم.سوار یه تاکسی شدم و اول راهی قبرستون شدم.قبرستون تو شب خیلی هم ترسناک نبود...وبرعکس خیلی هم به آدم آرامش میداد..
حدود یه ربع بامامانم حرف زدم ومستقیم رفتم خونه عموم اینا.داشت بارون میبارید مثل این دزدا از دیوارشون کشیدم بالا،بوی یاس توی حیاطشون آدمو دیوونه میکرد..
یه جورایی هم میخواستم بترسونمش و هم سوپرایزش کنم...وای دل تو دلم نبود که ببینمش دلم واسش یه ذره شده بود...خودمو اروم آروم به پنجره بزرگی که پذیراییشون رو به نمایش میذاشت رسوندم...پردشون کامل کشیده شده بود ولی از گوشه پنجره راحت میشد تو خونه رو دید...رفتم تو خونشونو دید بزنم که خشکم زد...
وای خدای من...داشتم چی میدیدم؟؟؟دست و پام بی حس شدن...
آروم آروم خودمو به درخت رسوندم و باکمکش سعی کردم تعادلمو حفظ کنم و زمین نخورم..
دیگه نه اشک داشتم و نه بغض ..فقط یه عقده که...روی زمین نشستم و سعی کردم نلرزم ولی فایده نداشت...
یه سنگ از روی برداشتم و پنجره رو هدف گرفتم...باصدای شکستن شیشه به خودم اومدم...
خدایا...یعنی کابوس نبود؟؟؟؟؟یعنی تیارا واقعا داشت اون پسرو میبوسید؟؟؟خدایا همه چیو تحمل کردم،خیانتو تحمل نمیکنم...
پسره سراسیمه اومد توی حیاط تو تاریکی شب منو نمیدید...باعصبانیت و لرزش پاهام خودمو بهش رسوندم...همچین با مشت زدم توصورتش که خورد زمین...نشستم روی سینش و باحرص و عقده و کینه...به صورتش ضربه میزدم....
یه دفعه تیارا اومد توی حیاط...یه چاقو هم دستش بود...
باصدای بلندی گفت:هی عوضی ولش کن...
پسره رو ولش کردم و به سمت تیارا رفتم،وقتی توی نور صورتمو دید سریع خودشو باخت..
تیارا:تو...تو..اینجا..چیکار میکنی؟؟؟
از بین دندونام غریدم:اومده بودم توئه هرزه رو ببینم...دلم واست تنگ شده بود اومدم بغلت کنم..نمیدونستم باید وقت قبلی بگیرم...
تیارا:خفه شو...
چنان باسیلی توی صورتش زدم که به دیوار خورد...بعد آروم آروم خوشو به پسره رسوند.حالا دیگه جرات حرف زدن پیدا کرده بود..
تیارا:هرزه توئی بدبخت...میلاد نامزدمه...
درحالی که به زور سرپا وایساده بودم گفتم:اشتباه میکنی..نامزدت منم..اون معشوقته...
تیارا:نه حاکان تو داری اشتباه میکنی...من3 هفته بعد از مرگ مامانت حلقتو پس دادم اینکه خانوادت ادم حسابت نمیکنن و بهت چیزی نمیگن به من مربوط نمیشه...
بابغض و بیچارگی گفتم:تیارا...
تیارا:تمومش کن حاکان...خواهش میکنم برو بیرون از خونه...بیشتر از این مزاحم منو نامزدم نشو...
از سنگینی پاهام دیگه داشتم احساس درد میکردم...
میلاد باصدای بلندی گفت:نشنیدی چی گفت؟
اگه الان حالم خوب بود زنده نمیزاشتمش...ولی حالا...دیگه حتی غروری برام نمونده بود....چه غروری آخه...تموم شد...
با درموندگی از حیاطشون زدم بیرون...بارون میبارید و اشکام معلوم نبودن...توی خیابون اونقدر قدم زدم وگریه کردم که....از تو پیاده رو رد میشدم و همش باعابرا برخورد میکردم...اونا هم یه فحشی میدادن و میرفتن...
به یه کیوسک رسیدم..بدون اینکه بخوام به سمتش رفتم و یه پاکت سیگار و یه کبریت گرفتم...
یاد تیارا افتادم:" حاکان ازت خواهش میکنم ترکش کن،بخاطرِ من....دیگه نکش باشه؟؟"
درحالی که به سیگار پک میزدم یاد حرفا و حرکات تیارا میوفتادم...
بابغض به آسمون ابری و بارونی نگاه کردم:خدایا؟؟؟خدایی راستشو بگو..هدفت از آفرینش من چی بود؟؟؟از من بدبخت ترم آفریدی؟؟
**********************
با آژانش خودش را به زنجان رساند...ساعت 30/3 نصفه شب بود...از نگهبانی وارد نشده بود...از میله های محافظ پریده و وارد مجتمع شد...
وقتی وارد خانه شد مستقیم به سمت یخچال رفت...تمام قرص هایی که در یخچال بود را خالی کرد وبا لیوانی آب سر کشید...به بچه ها که همه به ردیف دراز کشیده و خوابیده بودند نگاه کرد.باخودش گفت:خوبه همه خوابن و کسی نمیتونه به دادم برسه...اونا صبح متوجه اومدنم میشن که اون موقع کار از کار گذشته...
به سمت اتاق رفت و پتو ومتکایی برداشت و همانجا دراز کشید.
احساس سنگینی میکرد..احساس میکرد هرآن ممکن است معده اش بترکد...حالت تهوع شدیدی داشت...و....
بعد از آن هم تاریکی و سکوت مطلق....
***************************
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 18:23 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|