روز از مرگ لیلا میگذشت ولی داغ حاکان روز به روز تازه تر میشد.در این مدت حتی لبخندی هم نزده بود حتی حوصله تیارا را هم نداشت...هرچند تیارا هم خیلی تلاشی برای ارتباط برقرار کردن با حاکان نکرده بود..

دوستان حاکان در این مدت یک لحظه هم تنهایش نگذاشته بودند البته بجز موقع هایی که کلاس داشتند صبح به زنجان میرفتند و غروب بر میگشتند...

حاکان هم هرروز صبح بر سر مزار مادرش میرفت وتا غروب بااو حرف میزد،گریه میکرد،درد ودل میکرد و...

اما بقیه افراد خانواده تا حدودی توانسته بودند با این موضوع کنار بیایید.دوستانش میخواستند اورا متقاعد کنند که به دانشگاه برگردد اما بی حوصله تر از این حرفا بود و دلش نمیخواست حالا که مادرش در آن مکان ترسناک دفن شده بود اورا تنها بگذارد...

 

**************************

 

"حاکان"

ساعت حدود 7صبح بود که از خواب بیدار شدم رفتم صورتمو شستم و راهی قبرستون شدم...خیلی دلم میخواست شبا هم پیش مامانم بمونم ولی حامین همیشه مزاحم میشد و منو به زور به خونه میبرد...

دوباره با دیدن قبر مامانم اشک تو چشمام جمع شد،با اینکه 20روز از مرگش میگذشت ولی هرصبح وقتی میدیدم توی اتاق خودمم انتظار داشتم مامانم باشه و ببینمش...

تا ساعت دوازده پیش مامانم بودم که بچه ها اومدن پیشم...کنار قبر نشستن و فاتحه خوندن...

یاشار با ناراحتی گفت:حاکان پاشو بریم خونه..

وقتی از من جوابی نشنید دوباره گفت:حاکان داری باخودت چیکار میکنی؟خودتو توی آیینه دیدی؟حاکان،داداشِ من،قربونت برم...همه مانگرانتیم...به فکر خودت نیستی به فکر خانوادت باش..

با این حرفش ازحرص و باعصبانیت پوزخندی زدم..خانواده؟کدوم خانواده؟بعد ازمرگ مامانم همه همدیگه رو دلداری میدادن،کسی منو آدم حسابم نکرد..بابام شبا همه رو دور خودش جمع میکرد و باهاشون حرف میزد که خیلی غصه نخورن...همیشه تو لحظه های سختی منو به حال خودم گذاشتن...

وقتی دید من بازم ساکتم:آخه داداشی داری با کی لج میکنی؟؟؟حداقل یه کلمه حرف بزن بزار خالی بشی...باور کن فقط داری خودتو داغون میکنی...با این کارات هیچی درست نمیشه..مامانت برنمیگرده..

آهی کشیدم و با صدای ضعیفی گفتم:مامانم جایی نرفته که بخواد برگرده...

به قبر اشاره کردم:اینجاست...از الان تا همیشه نه قراره جایی بره،نه قراره جایی بیاد.

مهراد:خب حاکان بازم مامانت راضی نیست که تو باخودت این کارو بکنی؟باور کن الان حرف زدی من بزور صداتو شنیدم..مامانت دلش نمیخواد که درس و دانشگاتو ول کنی و آیندتو خراب کنی...

بابی حوصلگی گفتم:میشه تنهام بزارید؟

آرمان:شرمنده داداش ولی نه نمیشه...اگه نیای ماهم جایی نمیریم..

ناسلامتی رفیقمونی داری خودتو نابود میکنی...هیچی ازت نمونده بخدا...

_آرمان ممنون ازت داداش..ولی الان میخوام تنها باشم...شرمنده ولی حوصله هیچکدومتونو ندارم.

یاشار با بی تفاوتی روی زمین نشست:یاهمه میریم یا  هیچکس نمیره.

آرمان:لج نکن حاکان اگه برات ارزش داریم،پاشوبریم..فردا کلاس داریم.

**************************

بچه ها بعد از چند روز بالاخره توانستند حاکان را متقاعد کنند که به زنجان برگردد...البته در این تصمیم حاکان رفتار سرد خانواده اش نسبت به او بی تاثیر نبود...

باز هم با ماشین مهراد راهی زنجان شدند...در طول مسیر بچه ها مدام میخواستند او را به خنده بیاورند اما دریغ از یک لبخند...

حاکان بدون توجه به آنها و حرف هایشان به جاده چشم دوخته بود ودر افکار خودش غرق بود.

به خانه مجتمع رسیدند...دخترها در مجتمع مشغول ناهار خوردن بودند...با دیدن حاکان باکنجکاوی به سمتش دوئیدند ولی حاکان بااینکه آنها را دید بدون توجه وارد بلوکشان شد...

شیما با دلخوری به سمت مهراد رفت:سلام خوبی؟

مهراد:سلام ممنون شماخوبی؟

شیما:ممنونم.معذرت میخوام که میپرسم،واسه یاشار اتفاقی افتاده؟

1ماهه که اصلا نیستش...حالا هم که اومده اینطوری شده...آخه چی شده؟

_شیماجون متاسفانه مادر حاکان فوت کردن..واسه همین ناراحته..

-- وای راست میگی؟؟؟؟؟ای وای چه بد...خیلی ناراحت شدم...وای خدا...طفلی حاکان...

_بله دیگه متاسفانه...شرمنده من باید برم کنارش..فعلا روز خوش

--ممنونم.روز خوش

شیما با عجله به سمت دخترها رفت تا آنچه را که از مهراد شنیده بود را به آنها هم بگوید...

مهراد هم با عجله راهی خانه شد...حاکان به محض ورودش به خانه به اتاق رفته و در را پشت سرش قفل کرده بود...بچه ها هم خیلی پاپیچش نشدند و اجازه دادند به حال خودش باشد...

حاکان در اتاق همش خاطرات مادرش را مرور میکرد و آرام و بی صدا اشک می ریخت..مادرش با ارزش ترین چیزش در دنیا بود...

یاشار برای ناهار صدایش زد اما یاشار کلافه جواب داد:نمیخورم

روزهای اول که مادرش مرده بود رابطه اش بامهسان خیلی خوب بود ولی به تازگی به زور سلامش میکرد...حامین هم فرق کرده بود،رابطه اش با حاکان خیلی فرق کرده بود...

نمیدانست این همه عقده ی محبت را چه  کسی میتواند برطرف کند...گوشی اش را برداشت و به تیارا زنگ زد:الوسلام تیارا

تیارا:سلام خوبی حاکان؟حالت بهتر شده؟

_آره بهترم.چه خبر؟چیکار میکنی؟

--خداروشکر..خبری نیست.

_کجایی؟

--خونه ام.توچطور؟

_من زنجانم.امروز اومدم.

--شرمنده حاکان.من کار دارم باید برم.کاری نداری با من؟

حاکان آهی کشید و گفت:نه برو خدافظ.

و بدون اینکه منتظر جوابش بماند گوشی را قطع کرد..کلا از زندگی ناامید شده بود...هیچوقت تا این اندازه احساس تنهایی و بی کسی نکرده بود...البته 3دوست خوب داشت که تای پای مرگ بااو بودند...اما دلش یک خانواده خوب میخواست...

 

***********************

 

"باران"

 

داشتیم ناهار میخوردیم که ماشین مهراد جلوی بلوکشون ترمز کرد..حاکان هم همراهشون بود..به شیما گفتم:بپر ببین چی شده..

شیما بادیدن حاکان سریع از جاش بلند شد وبه سمتشون رفت ولی حاکان بدون توجه رفت تو...

شیماهم به سمت مهراد رفت و یکم باهم حرف زدن و شیما با چهره ای گرفته برگشت...

باکنجکاوی پرسیدم:خب..؟چی شده؟چی میگفت؟

شیما باناراحتی گفت:آخی بمیرم...بچه ها مامان حاکان مرده...

یه لحظه جا خوردم..اصلا فکر نمیکردم موضوع این باشه.بااین که مامانش رو نه میشناختم و نه دیدم خیلی ناراحت شدم.

السا:آخــــــــــــــــی...پسر بیچاره..

لیلی:بچه ها حتما باید بریم تسلیت بگیم...

شیما:آره به افشینم بگیم بیاد باهم بریم.

باناراحتی شروع به خوردن بقیه غذام کردم،هرچند خیلی اشتها نداشتم.

بعد از چند دقیقه گوشی شیما زنگ خورد که یکم هول کرد و رد تماس زد.

السا:کی بود شیما؟شیطون چرا هول شدی؟

شیما:کسی نبود..دوستم بود.الان حوصله ندارم باهاش بحرفم.

بعد از خوردن از خوردن غذامون گفتم:بچه ها بریم خونه؟

لیلی:بیخیال بابا نسشتیم دیگه..بریم خونه چه غلطی بکنیم؟

هنوز لیلی داشت حرف میزد که پسرا هم اومدن پایین. غذاهایی رو که گرفته بودن رو گذاشتن زمین وخودشونم نشستن.چهرم روی حاکان ثابت موند..

خیــــــــــــــــــلی فرق کرده بود..لاغر به نظر میرسید..رنگشم انگار پریده بود..و یه چیزی فراتر از ته ریش...بااون پیرهن مشکی ساده خیلی مردونه تر به نظر میرسید..دلم براش سوخت حتما خیلی مامانشو دوست داشته که به این حال وروز افتاده.

السا:بچه ها بریم پیششون تسلیت بگیم برگردیم؟

_نه حالا زوده.بهتره بعد از ناهارشون بریم.

لیلی:آره موافقم..

همه حرکات حاکان را زیر نظر گرفته بودیم.360درجه تغییر کرده بود..اصلا انگارتواین دنیا نبود وقتی دوستاش که باهاش حرف میزدن از افکارش میومد بیرون...به غذاش لب نزد اما با اسرار دوستاش چند قاشق خورد.

از جام بلند شدم بچه ها بدوئید وقتشه..همه از جاشون بلند شدن و به سمت پسرا رفتیم.

_سلام

پسرا به ما نگاه کردن و تک به تک سلام کردن ولی حاکان فقط سرشو تکون داد.

شیما:واقعا تسلیت میگیم حاکان.باور کن خیلی ناراحت شدیم

_بله.راستش ما تازه شنیدیم وگرنه میومدیم حتما به هرحال غم آخرتون باشه

السا و لیلی هم همش حرفای مارو تایید میکردن.

حاکان با صدای خش داری گفت:ممنون لطف کردین.امیدوارم شادیتون شرکت کنیم.

بعدش از جاش بلند شد وبابغض گفت:منو ببخشید من یکم حالم بده نمیتونم پیشتون بمونم.فعلا..

وخیلی سریع وارد بلوک شد.آخی...این واقعا چش شده بود؟فکر میکنم 1ماه از این قضیه گذشته باشه ولی انگار مامانش همین دیروز مرده...

بعد از چند دقیقه بقیه هم عذر خواهی کردن و رفتن.بیچاره حاکان...

************************

چهل روز از مرگ لیلا میگذشت و حاکان بعد از مراسم با بچه ها مستقیم به زنجان برگشته بود...

یک روز مهراد مشغول غذا درست کردن در آشپزخانه بود.

از آشپزخانه باصدای بلندی گفت:بچه ها یه چیزی بپرسم؟

آرمان:بفرما...

مهراد دوباره ادامه داد:اگه یه روز صبح از خواب بیدار شید ببینید عشقتون گذاشته رفته....صبونه چی میخورید؟

همه ی پسرا با صدای بلندی خندیدند حتی حاکان!!!

بعد از لحظه ای که همه ساکت شدند متوجه شدند که حاکان دارد گریه میکند...یاشار کنارش نشست:چی شد باز؟بابا تو که داشتی میخندی باما؟

حاکان باگریه جواب داد:اصلا فکر نمیکردم بعد از مرگ مامانم بازم بخندم...

یاشار پیشانی حاکان را بوسید:داداش بخدا مامانت از اینکه تو بخندی خوشحال میشه...تو به اندازه کافی واسه مامانت ناراحت بودی...مامانت میدونه که چقدر دوسش داری،بخدا دوست داره تو شاد باشی..

حاکان با ناراحتی گفت:یاشار از همه ناامید شدم بخدا..حتی تیارا جواب تلفنامو نمیده...

یاشار:خب حتما کار داره...

حاکان:آخه چقدر کار داره؟؟؟هرروز کار داره؟

به دنبال این حرفش گوشی اش را بیرون آورد و شماره پدرش را گرفت:میدونم ایناهمش زیر سر کیه..

از جایش بلندشد.

_الو سلام خوبی بابا؟

کوروش:بگو...

حاکان باتعجب وناراحتی گفت:چرا اینجوری با من حرف میزنی؟

--حرفتو بزن..

_لطفا اعصابمو خورد نکن و درست حرف بزن باهام.چه دلیلی داره که انقدر باهام سرد برخورد میکنی؟نه فقط تو همتون..

--واسه اینکه همه بعد از مرگ لیلا ازت متنفرن...

باعصبانیت گفت:بله فهمیدم و اصلا مهم نیست،ولی دوست دارم دلیلشو بدونم...

--واسه اینکه مسئول مرگ مامانشون توئی...بخاطر تولیلا مرد.

حاکان با این حرف کوروش سرش گیج رفت وبافریادگفت:خفه شو عوضی...چی داری میگی واسه خودت...

--تو لیلا روکشتی ...از حرص تو دق کرد..میفهمی؟؟؟؟

حاکان احساس کرد نفسش بالا نمی آید.صورتش به کبودی میزد...

گوشی اش را محکم به دیوار روبه رویش کوبید،بچه ها که همه شوکه شده بودند گیج نگاهش میکردند...

حاکان خواست قدمی حرکت کند که پخش زمین شد...

 

***************************

"حاکان"

 

وقتی چشمامو باز کردم همه بچه ها داشتن با نگرانی دورم جمع شده بودن.

مهراد:خداروشکر،خوبی حاکان؟

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم...به زحمت توجام نشستم.

آرمان:آخه بابات چی گفت که اونطوری شدی؟

با یادآوری حرفای بابام از خودم بدم اومد،مامانم بخاطر من مرده؟تازه فهمیدم چرا همه انقدر باهام سرد شدن..حتما بابام گوششون رو پر کرده.

اگه مطمئن بشم که من مسئول مرگشم خودمو زنده نمیزارم.به ساعتم نگاه کردم ساعت 11بود.آب قندی که آرمان به دستم داد رو خوردم وبه یاشار گفتم:یه قرص خواب بهم میدی؟خیلی حالم بده.

یاشار از جاش بلند شد وبه سمت یخچال رفت و با یه قرص و یه لیوان آب برگشت.قرص رو خوردم وسرمو روی متکا گذاشتم و خیلی زود خوابیدم.

تاخوابم برد سریع مامانم اومد توی خوابم...

 

*******************************

 

صبح بچه ها همه کلاس داشتند ساعت 7:30دقیقه از خواب بیدار شدند و فهمیدند که یاشار درخانه نیست..کل خانه را گشتند ولی خبری از حاکان نبود.

مهراد:دیشب حالش اصلا خوب نبود،نکنه بلایی سر خودش بیاره...

یاشار:امیدوارم نخواد همچین کاری کنه وگرنه خودم میکشمش بخدا.

آرمان:بچه ها من خیلی نگرانم.

بچه ها با نگرانی داشتند حرف میزدند و بلند شدند که بروند بیرون دنبالش بگردند ولی زنگ به صدا درآمد.

مهراد با عجله به سمت در رفت،وقتی در را باز کرد با تعجب فقط به حاکان خیره شد وبعد از چند دقیقه گفت:سلام

حاکان:سلام و زهرماربرو گمشو کنارمیخوام بیام تو

مهراد از سر شوق لبخندی زد وصورت اصلاح کرده ی حاکان را بوسید:من نوکرتم هستم بیا تو.

با ورود حاکان پسرا به او زل زده بودند..

حاکان:چیه؟نکنه پرنده ای چیزی ...روم؟؟؟

یاشار باخنده گفت:نه قربونت برم..دوباره حاکان خودمون شدی.

و یکی یکی حاکان را در آغوش گرفتند..حاکان موهایش را کوتاه کرده بود،صورتش را اصلاح کرده بود و صبح بیدار شده بود ونان صبحانه گرفته بود.

آرمان:چی شد یهو..؟؟؟

حاکان:لطفا یه دهن خفه شو خودم میخوام توضیح بدم.

یاشار:خب بنال

حاکان:هیچی دیگه دیشب مامانم اومد تو خوابم گفت من اصلا راضی که نیستم اینکارارو باخودت میکنی هیچ،تازه عذابم میکشم از این حرفا دیگه...خلاصه دیشب بهترین شب عمرم تا صبح با مامانم حرل زدم.

بچه ها خوشحال از این همه تغییر حاکان دور هم صبحانه راخوردند وبه دانشگاه رفتند...