رمان فرق بین من و اون21
حاکان رنگش به شدت پریده بود و لبانش خشک شده بود نمیتوانست کوچکترین حرفی به زبان بیاورد...
باقدم های آهسته ولرزان خودش را به یاشار رساند:یاشار...چی ...چی...ش...شده؟
یاشار صورتش را بادستانش پوشانده و بود واشک میریخت...
حاکان بافریادگفت:لعنتی نمیتونم نفس بکشم بهم بگو چی شده؟
یاشار با ترحم و چشمان اشک آلودش به حاکان چشم دوخت:من ...حاکان...راستش....چی بگم خدا؟؟؟؟؟؟زنگ بزن به خونتون بپرس چه اتفاقی افتاده...بعد از گفتن این حرف از جایش بلند شد و به سمت اتاق رفت و در را پشت سرش قفل کرد...
حاکان قلبش داشت ازجا کنده میشد...به مهراد وآرمان نگاه کرد ولی آنها هم انگار مجسمه شده بودند..
با دستانی که از ترس میلرزید گوشی را از زمین برداشت و به زور توانست شماره خانه را بگیرد...اما کسی جواب نمیداد...هیچکس...
شماره مادرش را گرفت او هم جواب نمیداد....دوباره شماره خانه را گرفت که مهسان جواب داد:الو مهسان؟؟؟
به یکباره مهسان باصدای بلندی زد زیر گریه...
حاکان با صدای لرزانی دوباره پرسید:مه...سان...خواهش ...میکنم بهم بگو...
مهسان باگریه:حاکان...مامان....
نفس در سینه حاکان حبس شد:ما...ما...مامان چی؟؟
مهسان:حاکان همین الان بیا خونه...مامان مرده...
حاکان تمام توانش را از دست داد و همانجا نشست.:چی داری میگی؟؟؟خفه شو...
مهسان گوشی را قطع کرد...حاکان تا چندلحظه هیچ نگفت فقط به روبه رویش خیره شده بود...حس میکرد در این دنیا نیست...
مهسان چه میگفت؟؟؟؟مادرش؟؟؟تنها حامی اش؟؟؟حاکان که صبح با او حرف زده بود...قرار بود فردا برای همیشه پیش مادرش برگردد...نه امکان نداشت...
یاشار که نگران حال حاکان شده بود از اتاق بیرون آمد وبا گریه صدایش زد...
مهراد:به ماهم میگید چی شده؟
یاشار:لیلاخانوم مرده...
مهراد و آرمان به همدیگر نگاهی انداختند و اشک در چشمانشان جمع شد..
مهراد:امکان نداره!!!
یاشار به سمت حاکان رفت:حاکان...حاکان داداش خوبی؟
اما حاکان حتی پلک هم نمیزد:حاکان...جانِ یاشار منو نگاه کن...
یاشار نگران وآرام سیلی به گوش حاکان زد اما حاکان همچنان به یک نقطه خیره شده بود...
یاشار چند سیلی پی درپی به حاکان زد اما بی فایده بود...همه بچه ها داشتند گریه میکردند،هم بخاطر لیلا هم برای وضعیت دوستشان...
دقایقی گذشت تا حاکان توانست به حالت عادی برگردد وقتی دوباره به یاد آورد چه اتفاقی افتاده است...دستانش را روی سرش گذاشت وتا آنجا که جا داشت فریاد زد:خـــــــــــــــــدااااااا....آخه چرا مامان من؟؟؟...توکه میدونستی بجز اون کسی رو ندارم...چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باصدای بلند گریه میکرد و دیوانه وار فریاد میزد...
با سستی از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت تا کمی باد بخورد احساس سوزش در تمام وجودش میکرد...
همین که به پنجره رسید وقتی دید پنجره بسته است دستش را مشت کرد و با تمام قدرتش به شیشه کوبید...شیشه هزار تکه شد خون هم از دستش جاری شد...
بدون توجه به دستش سرش را از شیشه شکسته بیرون آورد ودر میان باد شدیدی که می آمد گریه میکرد وفریاد میزد...
بعد از چنددقیقه دوستانش اورا از کنار پنجره کنار کشیدند...
یاشار:داداش بیا آماده شو باید بریم تهران...
حاکان:تهران بیام چیکار کنم قبلنا میرفتم پیش مامانم حالا چی؟؟
مهراد:حاکان این اتفاقیه که امکان داره واسه هرکس بیوفته...حاکان باید قوی باشی..میدونم خیلی سخته...اما...اما باید بتونی..ماهم همیشه کنارت هستیم.
حاکان بدون توجه به حرفهای آنها وارد اتاق شد و کیف پولش را برداشت وبا همان دست خونی به سمت در رفت...
بچه هاهم دنبالش به راه افتادند...
*************************
"باران"
توی خونه حوصلمون خیلی سررفته بود به پیشنهاد السا تصمیم گرفتیم بریم مجتمع والیبال بازی کنیم...
هرچند خیلی باد میومد ولی باز هوا خوب بود...بابچه ها تو چمنا مشغول بازی بودیم، که یه دفعه صدای شکستن یه شیشه اومد...به بالا نگاه کردم...واحد حاکان اینا بود...حاکان سرشو از پنجره بیرون آورده بود و داد وفریاد میکرد...درست متوجه نمیشدم چی میگفت..اما بعد از چنددقیقه با عصبانیت از خونه زد بیرون...دستش خونی بود...فکرکنم گریه هم میکرد بچه ها با تعجب بهش خیره شده بودند..
بعد از چندلحظه بقیه دوستاشم دنبالشون رفتن....تو این مورد واقعا دیگه فضولیم گل کرد..اما هیچ راهی نداشت فعلا که بفهمیم چی شده...
با نگام مسیرشونو دنبال کردم..همه رفتن سوار ماشین مهراد شدن و به راه افتادند....
ای کاش همین الان میفهمیدم چی شده...ای خدا چرا اینطوری بودن اینا؟؟؟؟
السا یکم جلو اومد:به نظرت چه اتفاقی افتاده بود باران؟
_نمیدونم ..ولی فکرکنم دعواشون شده بود...
السا:آره احتمالا دعواشون شده...
شیما:بچه ها بهش زنگ بزنم ببینم چش شده بود؟
لیلی:نه بابا طرف خیلی داغون بود،یه چیزی هم بهت میگه بیا ودرستش کن...
_فقط خداکنه اتفاق بدی نیوفتاده باشه..
السا:آره امیدوارم.
لیلی:بچه ها هوا یکم سرد نشد؟
شیما:آره بریم تو..؟
_بریم.
همه باهم رفتیم خونه...خیلی حالم گرفته شد..تا حالا اصلا واسم مهم نبودن ولی نمیدونم چرا دوست داشتم بدونم چه خبر شده...
دنبال راهی میگشتم که بفهمم چی شده...
*************************************
"حاکان"
اصلا نمیتونستم باور کن...نمیخواستم باورکنم...مامان من؟؟؟آخه چرا خدا؟؟بازم فقط زورت به من رسید؟خدایا چرا مستقیم جون خودمو نگرفتی؟؟باید حتما با عذاب تموم کنم؟؟؟خدایا ازت میخوام اگه مامانم واقعا نباشه منم نباشم...نمیتونم...نمیخوام...نمیشه...بدون اون من چطوری باشم؟؟؟خدایا کی وقتی دیر میکنم واسم گریه میکنه؟خدایا حداقل میذاشتی منو ببینه بعد....
شیشه ماشینو تاآخر پایین کشیده بودم و سرمو روی شیشه گذاشتم،باد باوحشی گری بهم میخورد و اعصابمو خورد میکرد...
چشام سوزش بدی داشتن..احساس میکردم توی وجودم هیچی نیست...احساس میکردم برم خونه مامانم میاد جلوی در منو تو بغلش وهمش میگه خوش اومدی...احساس میکردم مامانم هیچوقت تنهام نمیزاره...میدونه جز خودش کسی دوستم نداره...هیچکس...
دوباره گریه های بی صدام به هق هق تبدیل شد..یاشار بهم نگاه کرد:داداش خدابهت صبر بده..میدونم خیلی دوسش داشتی...ولی باید تحمل کنی ...درسته الان داغت تازه اس ولی...ولی... بخدا میتونی...تو مردی باید قوی باشی الان شماها باید به مهسان امید بدید..
بدون توجه به حرفاش باگریه گفتم:یاشار امروز صبح مامانم بهم زنگ زد...بهم گفت فردا بیاخونه واسه همیشه..بهم گفت اگه نیای حلالت نمیکنم..یاشار مامانم از دستم ناراحته...بهم گفت از وقتی دیدم مریضی خواب و خوراک ندارم...
نتونستم ادامه بدم وباصدای بلندی دوباره گریه کردم...
بچه هاهم همراه من اشک میریختن و ناراحت بودن...هرلحظه که به خونه نزدیک تر میشدم بیشتر قلبم میریخت...خونه بدون مامان؟مگه میشد؟
بالاخره رسیدیم...جلو در خونمون خیلی شلوغ بود...ای خدا یعنی راسته؟؟؟؟یعنی بامن شوخی نداری نه؟؟؟باشه خداجون...باشه یادت باشه باهام چیکارکردی...هرکس بهم بدی میکرد میگفتم ماهم خدایی داریم...به خودت چی بگم آخه؟؟؟
با پاهای لرزون وارد خونه شدم.همه فامیل خونه ما بودن..مهسان گوشه ی دیوار نشسته بود ومدام داد میزد:خـــــــــــــدا من بدون مامانم چیکار کنم؟؟؟حامین هم کنارش نشسته بود هم خودش گریه میکرد هم سر مهسانو تو بغلش گرفته بود ودلداریش میداد..
به محض اینکه چشم مهسان به من افتاد به سمتم دوئید...حاکان دیدی چی به سرمون اومد؟دیدی چی شد؟؟؟مامان مرده حاکان...مرده
مهسان رو تو بغلم گرفتم و تا میتونستم خودمو تخلیه کردم.حامین هم اومد...سرمو گذاشتم رو شونش...
_حامین من بدون مامان چیکار کنم؟
حامین با صدای بلند زد زیر گریه:حاکان همه باید بمیریم..هیچکدوم نمیتونیم..
همه فامیل اومدن بهم تسلیت گفتن..تیارا هم اومد:تسلیت میگم حاکان،غم آخرتون باشه...
چیزی نگفتم وفقط نگاش کردم...به حامین گفتم:الان کجاست؟
حامین:بردنش سردخونه...
_یعنی جدی جدی مامان...
بابام وحامد از در اومدن تو،چشای هردوتاشون قرمز بودخواستم به طرفشون برم که بابام راشو کج کرد و به سمت بقیه رفت،حامدم همینطور..
بابام داشت واسه فامیل مرگ مامانمو توضیح میداد..:من از سر کار برگشتم دیدم روی کاناپه نشسته اعصابشم خورده.ازش پرسیدم چی شده؟
گفت:تو به حاکان چی گفتی؟
منم گفتم چیزی نگفتم.چطور؟
گریه کرد گفت:توبهش گفتی که دست از سر خونواده من بردار مگه اونم خونوادت نیست؟چرا همش دلشو میشکنی و از این حرفا...
یکم باهم جر وبحث کردیم(به من اشاره کرد)راجع به این آقا،بعدش دیدم دستشو روی قلبش گذاشت وبعد از چند ثانیه افتاد روی زمین دکتر گفت همون موقع تموم کرده....
بعد از این حرفاش شروع به گریه کرد....
****************************
امروز مراسم خاکسپاری لیلا بود...شب قبلش هیچکدام چشم بر هم نگذاشته بودند...خانه ی بدون لیلا برایشان با خرابه هیچ فرقی نداشت...
همه تا صبح در پذیرایی نشسته بودند..بدون حاکان که تا خود صبح به گریه و زاری پرداخته بود...از وقتی از فروشگاه برگشته بود چیزی نخورده بود و شدیدا احساس ضعف میکرد...اما اصلا دلش نمیخواست لب به غذا بزند اصلا از گلویش پایین نمیرفت.
صبح مهسان به اتاقش رفته وباچشمان گریان به حاکان گفت:باورت میشه حاکان؟
حاکان هم دوباره باگریه گفت:نه مگه میشه باور کنم؟
مهسان:دستت چی شده بود؟
حاکان به دستش نگاهی انداخت:هیچی دیروز وقتی این خبر رو شنیدم با مشت زدم تو شیشه.
مهسان باگریه گفت:برو حموم مامان رو که بیارن باید زیر تابوت رو بگیری.
بااین حرف مهسان،حاکان محکم به پیشانی خودش زد و دوباره شروع به گریه کرد.از جایش بلند شد و به سمت کمدش رفت،لباس مشکی برداشت وراهی حمام شد...
بعد از یک دوش مختصر دوباره مهسان به اتاقش آمد و دستش را پانسمان کرد.ساعتی بعد پدرش زنگ زد و گفت که آماده باشند..
بعد از خاکسپاری مادرش فقط کنار قبرش نشسته بود و بی صدا اشک میریخت..
نگاهش به مهسان افتاد که چگونه به سروصورت خود میکوبد و مادرش را صدا میزند.از خدا میخواست که اورا هم به هم همین زودی ببرد..
بعد از کلی گریه زاری همه بلند شدند بجز مهسان و حاکان،کوروش دست دخترش را گرفت و او را به زور از زمین جدا کرد و همراه خودش برد ولی حتی نیم نگاهی به حاکان نینداخت...هرچند حاکان هم به هیچ قیمتی قصد رفتن نداشت..منتظر همین فرصت بود که همه بروند تا او با مادرش تنها باشد..
وقتی همه رفتند گورستان خلوت خلوت شد...حاکان باصدای بلندی زدزیر گریه..کلی سوال داشت که باید از مادرش می پرسید..
با صدایی که از زور بغض می لرزید آرام گفت:اگه خودت میخواستی بری پس واسه چی به من زنگ زدی گفتی واسه همیشه بیام پیشت قربونت برم؟از دستت دلخور نیستم ولی بدقول نبودی توکه..آخه از دست کی ناراحت بودی که اینطوری یه دفعه تصمیم گرفتی بری؟مامان من دل تو دلم نبود که بیام تورو ببینم حالا چیکار کنم؟اگه بدونی توی دلم چی میگذره مامان...مامان دارم روانی میشم..من میخواستم بیام خودتو بغل بگیرم نه قبرتو...
مامان همیشه وقتی گریه میکردی اشکاتو من پاک میکردم...حالا اگه شبا گریت بگیره من چیکار کنم؟مامان تورو خدا چشماتو باز کن بزار خاک خجالت بکشه....
مامان از همین الان دلم داره واسه بغل کردنت تنگ میشه...دلم داره واسه آغوشی تنگ میشه که مطمئنم دیگه مال من نمیشه فقط سهم خاکه...فقط...
مامان کلی حرف مونده که بهت بگم ولی میخوام ساکت باشم که تو بخوابی..البته با اجازت اول میخوام یه چیزی بزارم جفتمون باهم گوش کنیم..بعد من اینجا میشینم تو تا هروقت که خواستی بگیر بخواب.
گوشی اش را از جیبش بیرون آورد وآهنگ مادر مهدی یراحی را پلی کرد....
از راه دوری اومدم کنارت نزار بگن دوباره دیر رسیدم
بخاطر من که تموم عمرم به عشق این لحظه نفس کشیدم
نفس بکش بزار یه بار دیگه عطر نفس هات تنمو ببگیره
پاشو میخوام صورتتو ببوسم بغضه که تا نبوسمت نمیره
فکر غریبی ِ مسافرت باش اینجا کسی رو غیر تو ندارم
پاشو اتاقمو نشونم بده بغضمو تو کدوم اتاق ببارم
چی شده گلدونا رو آب ندادی گـُـل چه بلایی به سرت اومده؟
پاشو عزیز حالا که وقت خواب نیست چشماتو وا کن پسرت اومده!
چشماتو وا کن پسرت اومده!
بوی خدا گرفته جانمازت تنها نمیزاره فرشته هاشو
ببخش عزیز دوباره دیر رسیدم تورو به هرچی می پرستی پاشو
فکر غریبی ِ مسافرت باش اینجا کسی رو غیر تو ندارم
پاشو اتاقمو نشونم بده بغضمو تو کدوم اتاق ببارم
چی شده گلدونا رو آب ندادی گـُـل چه بلایی به سرت اومده؟
پاشو عزیز حالا که وقت خواب نیست چشماتو وا کن پسرت اومده!
چشماتو وا کن پسرت اومده!
صدای هق هقش در سکوت گورستان را میشکست.ولی دل بی قرارش را آرام میکرد...
باقدم های آهسته ولرزان خودش را به یاشار رساند:یاشار...چی ...چی...ش...شده؟
یاشار صورتش را بادستانش پوشانده و بود واشک میریخت...
حاکان بافریادگفت:لعنتی نمیتونم نفس بکشم بهم بگو چی شده؟
یاشار با ترحم و چشمان اشک آلودش به حاکان چشم دوخت:من ...حاکان...راستش....چی بگم خدا؟؟؟؟؟؟زنگ بزن به خونتون بپرس چه اتفاقی افتاده...بعد از گفتن این حرف از جایش بلند شد و به سمت اتاق رفت و در را پشت سرش قفل کرد...
حاکان قلبش داشت ازجا کنده میشد...به مهراد وآرمان نگاه کرد ولی آنها هم انگار مجسمه شده بودند..
با دستانی که از ترس میلرزید گوشی را از زمین برداشت و به زور توانست شماره خانه را بگیرد...اما کسی جواب نمیداد...هیچکس...
شماره مادرش را گرفت او هم جواب نمیداد....دوباره شماره خانه را گرفت که مهسان جواب داد:الو مهسان؟؟؟
به یکباره مهسان باصدای بلندی زد زیر گریه...
حاکان با صدای لرزانی دوباره پرسید:مه...سان...خواهش ...میکنم بهم بگو...
مهسان باگریه:حاکان...مامان....
نفس در سینه حاکان حبس شد:ما...ما...مامان چی؟؟
مهسان:حاکان همین الان بیا خونه...مامان مرده...
حاکان تمام توانش را از دست داد و همانجا نشست.:چی داری میگی؟؟؟خفه شو...
مهسان گوشی را قطع کرد...حاکان تا چندلحظه هیچ نگفت فقط به روبه رویش خیره شده بود...حس میکرد در این دنیا نیست...
مهسان چه میگفت؟؟؟؟مادرش؟؟؟تنها حامی اش؟؟؟حاکان که صبح با او حرف زده بود...قرار بود فردا برای همیشه پیش مادرش برگردد...نه امکان نداشت...
یاشار که نگران حال حاکان شده بود از اتاق بیرون آمد وبا گریه صدایش زد...
مهراد:به ماهم میگید چی شده؟
یاشار:لیلاخانوم مرده...
مهراد و آرمان به همدیگر نگاهی انداختند و اشک در چشمانشان جمع شد..
مهراد:امکان نداره!!!
یاشار به سمت حاکان رفت:حاکان...حاکان داداش خوبی؟
اما حاکان حتی پلک هم نمیزد:حاکان...جانِ یاشار منو نگاه کن...
یاشار نگران وآرام سیلی به گوش حاکان زد اما حاکان همچنان به یک نقطه خیره شده بود...
یاشار چند سیلی پی درپی به حاکان زد اما بی فایده بود...همه بچه ها داشتند گریه میکردند،هم بخاطر لیلا هم برای وضعیت دوستشان...
دقایقی گذشت تا حاکان توانست به حالت عادی برگردد وقتی دوباره به یاد آورد چه اتفاقی افتاده است...دستانش را روی سرش گذاشت وتا آنجا که جا داشت فریاد زد:خـــــــــــــــــدااااااا....آخه چرا مامان من؟؟؟...توکه میدونستی بجز اون کسی رو ندارم...چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باصدای بلند گریه میکرد و دیوانه وار فریاد میزد...
با سستی از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت تا کمی باد بخورد احساس سوزش در تمام وجودش میکرد...
همین که به پنجره رسید وقتی دید پنجره بسته است دستش را مشت کرد و با تمام قدرتش به شیشه کوبید...شیشه هزار تکه شد خون هم از دستش جاری شد...
بدون توجه به دستش سرش را از شیشه شکسته بیرون آورد ودر میان باد شدیدی که می آمد گریه میکرد وفریاد میزد...
بعد از چنددقیقه دوستانش اورا از کنار پنجره کنار کشیدند...
یاشار:داداش بیا آماده شو باید بریم تهران...
حاکان:تهران بیام چیکار کنم قبلنا میرفتم پیش مامانم حالا چی؟؟
مهراد:حاکان این اتفاقیه که امکان داره واسه هرکس بیوفته...حاکان باید قوی باشی..میدونم خیلی سخته...اما...اما باید بتونی..ماهم همیشه کنارت هستیم.
حاکان بدون توجه به حرفهای آنها وارد اتاق شد و کیف پولش را برداشت وبا همان دست خونی به سمت در رفت...
بچه هاهم دنبالش به راه افتادند...
*************************
"باران"
توی خونه حوصلمون خیلی سررفته بود به پیشنهاد السا تصمیم گرفتیم بریم مجتمع والیبال بازی کنیم...
هرچند خیلی باد میومد ولی باز هوا خوب بود...بابچه ها تو چمنا مشغول بازی بودیم، که یه دفعه صدای شکستن یه شیشه اومد...به بالا نگاه کردم...واحد حاکان اینا بود...حاکان سرشو از پنجره بیرون آورده بود و داد وفریاد میکرد...درست متوجه نمیشدم چی میگفت..اما بعد از چنددقیقه با عصبانیت از خونه زد بیرون...دستش خونی بود...فکرکنم گریه هم میکرد بچه ها با تعجب بهش خیره شده بودند..
بعد از چندلحظه بقیه دوستاشم دنبالشون رفتن....تو این مورد واقعا دیگه فضولیم گل کرد..اما هیچ راهی نداشت فعلا که بفهمیم چی شده...
با نگام مسیرشونو دنبال کردم..همه رفتن سوار ماشین مهراد شدن و به راه افتادند....
ای کاش همین الان میفهمیدم چی شده...ای خدا چرا اینطوری بودن اینا؟؟؟؟
السا یکم جلو اومد:به نظرت چه اتفاقی افتاده بود باران؟
_نمیدونم ..ولی فکرکنم دعواشون شده بود...
السا:آره احتمالا دعواشون شده...
شیما:بچه ها بهش زنگ بزنم ببینم چش شده بود؟
لیلی:نه بابا طرف خیلی داغون بود،یه چیزی هم بهت میگه بیا ودرستش کن...
_فقط خداکنه اتفاق بدی نیوفتاده باشه..
السا:آره امیدوارم.
لیلی:بچه ها هوا یکم سرد نشد؟
شیما:آره بریم تو..؟
_بریم.
همه باهم رفتیم خونه...خیلی حالم گرفته شد..تا حالا اصلا واسم مهم نبودن ولی نمیدونم چرا دوست داشتم بدونم چه خبر شده...
دنبال راهی میگشتم که بفهمم چی شده...
*************************************
"حاکان"
اصلا نمیتونستم باور کن...نمیخواستم باورکنم...مامان من؟؟؟آخه چرا خدا؟؟بازم فقط زورت به من رسید؟خدایا چرا مستقیم جون خودمو نگرفتی؟؟باید حتما با عذاب تموم کنم؟؟؟خدایا ازت میخوام اگه مامانم واقعا نباشه منم نباشم...نمیتونم...نمیخوام...نمیشه...بدون اون من چطوری باشم؟؟؟خدایا کی وقتی دیر میکنم واسم گریه میکنه؟خدایا حداقل میذاشتی منو ببینه بعد....
شیشه ماشینو تاآخر پایین کشیده بودم و سرمو روی شیشه گذاشتم،باد باوحشی گری بهم میخورد و اعصابمو خورد میکرد...
چشام سوزش بدی داشتن..احساس میکردم توی وجودم هیچی نیست...احساس میکردم برم خونه مامانم میاد جلوی در منو تو بغلش وهمش میگه خوش اومدی...احساس میکردم مامانم هیچوقت تنهام نمیزاره...میدونه جز خودش کسی دوستم نداره...هیچکس...
دوباره گریه های بی صدام به هق هق تبدیل شد..یاشار بهم نگاه کرد:داداش خدابهت صبر بده..میدونم خیلی دوسش داشتی...ولی باید تحمل کنی ...درسته الان داغت تازه اس ولی...ولی... بخدا میتونی...تو مردی باید قوی باشی الان شماها باید به مهسان امید بدید..
بدون توجه به حرفاش باگریه گفتم:یاشار امروز صبح مامانم بهم زنگ زد...بهم گفت فردا بیاخونه واسه همیشه..بهم گفت اگه نیای حلالت نمیکنم..یاشار مامانم از دستم ناراحته...بهم گفت از وقتی دیدم مریضی خواب و خوراک ندارم...
نتونستم ادامه بدم وباصدای بلندی دوباره گریه کردم...
بچه هاهم همراه من اشک میریختن و ناراحت بودن...هرلحظه که به خونه نزدیک تر میشدم بیشتر قلبم میریخت...خونه بدون مامان؟مگه میشد؟
بالاخره رسیدیم...جلو در خونمون خیلی شلوغ بود...ای خدا یعنی راسته؟؟؟؟یعنی بامن شوخی نداری نه؟؟؟باشه خداجون...باشه یادت باشه باهام چیکارکردی...هرکس بهم بدی میکرد میگفتم ماهم خدایی داریم...به خودت چی بگم آخه؟؟؟
با پاهای لرزون وارد خونه شدم.همه فامیل خونه ما بودن..مهسان گوشه ی دیوار نشسته بود ومدام داد میزد:خـــــــــــــدا من بدون مامانم چیکار کنم؟؟؟حامین هم کنارش نشسته بود هم خودش گریه میکرد هم سر مهسانو تو بغلش گرفته بود ودلداریش میداد..
به محض اینکه چشم مهسان به من افتاد به سمتم دوئید...حاکان دیدی چی به سرمون اومد؟دیدی چی شد؟؟؟مامان مرده حاکان...مرده
مهسان رو تو بغلم گرفتم و تا میتونستم خودمو تخلیه کردم.حامین هم اومد...سرمو گذاشتم رو شونش...
_حامین من بدون مامان چیکار کنم؟
حامین با صدای بلند زد زیر گریه:حاکان همه باید بمیریم..هیچکدوم نمیتونیم..
همه فامیل اومدن بهم تسلیت گفتن..تیارا هم اومد:تسلیت میگم حاکان،غم آخرتون باشه...
چیزی نگفتم وفقط نگاش کردم...به حامین گفتم:الان کجاست؟
حامین:بردنش سردخونه...
_یعنی جدی جدی مامان...
بابام وحامد از در اومدن تو،چشای هردوتاشون قرمز بودخواستم به طرفشون برم که بابام راشو کج کرد و به سمت بقیه رفت،حامدم همینطور..
بابام داشت واسه فامیل مرگ مامانمو توضیح میداد..:من از سر کار برگشتم دیدم روی کاناپه نشسته اعصابشم خورده.ازش پرسیدم چی شده؟
گفت:تو به حاکان چی گفتی؟
منم گفتم چیزی نگفتم.چطور؟
گریه کرد گفت:توبهش گفتی که دست از سر خونواده من بردار مگه اونم خونوادت نیست؟چرا همش دلشو میشکنی و از این حرفا...
یکم باهم جر وبحث کردیم(به من اشاره کرد)راجع به این آقا،بعدش دیدم دستشو روی قلبش گذاشت وبعد از چند ثانیه افتاد روی زمین دکتر گفت همون موقع تموم کرده....
بعد از این حرفاش شروع به گریه کرد....
****************************
امروز مراسم خاکسپاری لیلا بود...شب قبلش هیچکدام چشم بر هم نگذاشته بودند...خانه ی بدون لیلا برایشان با خرابه هیچ فرقی نداشت...
همه تا صبح در پذیرایی نشسته بودند..بدون حاکان که تا خود صبح به گریه و زاری پرداخته بود...از وقتی از فروشگاه برگشته بود چیزی نخورده بود و شدیدا احساس ضعف میکرد...اما اصلا دلش نمیخواست لب به غذا بزند اصلا از گلویش پایین نمیرفت.
صبح مهسان به اتاقش رفته وباچشمان گریان به حاکان گفت:باورت میشه حاکان؟
حاکان هم دوباره باگریه گفت:نه مگه میشه باور کنم؟
مهسان:دستت چی شده بود؟
حاکان به دستش نگاهی انداخت:هیچی دیروز وقتی این خبر رو شنیدم با مشت زدم تو شیشه.
مهسان باگریه گفت:برو حموم مامان رو که بیارن باید زیر تابوت رو بگیری.
بااین حرف مهسان،حاکان محکم به پیشانی خودش زد و دوباره شروع به گریه کرد.از جایش بلند شد و به سمت کمدش رفت،لباس مشکی برداشت وراهی حمام شد...
بعد از یک دوش مختصر دوباره مهسان به اتاقش آمد و دستش را پانسمان کرد.ساعتی بعد پدرش زنگ زد و گفت که آماده باشند..
بعد از خاکسپاری مادرش فقط کنار قبرش نشسته بود و بی صدا اشک میریخت..
نگاهش به مهسان افتاد که چگونه به سروصورت خود میکوبد و مادرش را صدا میزند.از خدا میخواست که اورا هم به هم همین زودی ببرد..
بعد از کلی گریه زاری همه بلند شدند بجز مهسان و حاکان،کوروش دست دخترش را گرفت و او را به زور از زمین جدا کرد و همراه خودش برد ولی حتی نیم نگاهی به حاکان نینداخت...هرچند حاکان هم به هیچ قیمتی قصد رفتن نداشت..منتظر همین فرصت بود که همه بروند تا او با مادرش تنها باشد..
وقتی همه رفتند گورستان خلوت خلوت شد...حاکان باصدای بلندی زدزیر گریه..کلی سوال داشت که باید از مادرش می پرسید..
با صدایی که از زور بغض می لرزید آرام گفت:اگه خودت میخواستی بری پس واسه چی به من زنگ زدی گفتی واسه همیشه بیام پیشت قربونت برم؟از دستت دلخور نیستم ولی بدقول نبودی توکه..آخه از دست کی ناراحت بودی که اینطوری یه دفعه تصمیم گرفتی بری؟مامان من دل تو دلم نبود که بیام تورو ببینم حالا چیکار کنم؟اگه بدونی توی دلم چی میگذره مامان...مامان دارم روانی میشم..من میخواستم بیام خودتو بغل بگیرم نه قبرتو...
مامان همیشه وقتی گریه میکردی اشکاتو من پاک میکردم...حالا اگه شبا گریت بگیره من چیکار کنم؟مامان تورو خدا چشماتو باز کن بزار خاک خجالت بکشه....
مامان از همین الان دلم داره واسه بغل کردنت تنگ میشه...دلم داره واسه آغوشی تنگ میشه که مطمئنم دیگه مال من نمیشه فقط سهم خاکه...فقط...
مامان کلی حرف مونده که بهت بگم ولی میخوام ساکت باشم که تو بخوابی..البته با اجازت اول میخوام یه چیزی بزارم جفتمون باهم گوش کنیم..بعد من اینجا میشینم تو تا هروقت که خواستی بگیر بخواب.
گوشی اش را از جیبش بیرون آورد وآهنگ مادر مهدی یراحی را پلی کرد....
از راه دوری اومدم کنارت نزار بگن دوباره دیر رسیدم
بخاطر من که تموم عمرم به عشق این لحظه نفس کشیدم
نفس بکش بزار یه بار دیگه عطر نفس هات تنمو ببگیره
پاشو میخوام صورتتو ببوسم بغضه که تا نبوسمت نمیره
فکر غریبی ِ مسافرت باش اینجا کسی رو غیر تو ندارم
پاشو اتاقمو نشونم بده بغضمو تو کدوم اتاق ببارم
چی شده گلدونا رو آب ندادی گـُـل چه بلایی به سرت اومده؟
پاشو عزیز حالا که وقت خواب نیست چشماتو وا کن پسرت اومده!
چشماتو وا کن پسرت اومده!
بوی خدا گرفته جانمازت تنها نمیزاره فرشته هاشو
ببخش عزیز دوباره دیر رسیدم تورو به هرچی می پرستی پاشو
فکر غریبی ِ مسافرت باش اینجا کسی رو غیر تو ندارم
پاشو اتاقمو نشونم بده بغضمو تو کدوم اتاق ببارم
چی شده گلدونا رو آب ندادی گـُـل چه بلایی به سرت اومده؟
پاشو عزیز حالا که وقت خواب نیست چشماتو وا کن پسرت اومده!
چشماتو وا کن پسرت اومده!
صدای هق هقش در سکوت گورستان را میشکست.ولی دل بی قرارش را آرام میکرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 18:21 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|