عاشقی زلزله7
فردای اون روز کامران رودیدم ولی به روی خودم نیاوردم که چی شده و من چی گفتم واون چی گفته...
کامرانم که سلطان بی تفاوتی...اصلاانگارنه انگار...اییششش...پسره ی....
اون روزم رفتم فضولی...(ترک عادت موجب مرضه...)توی لب تابش چیزجدیدی پیدانکردم ولی... کارنامه کامرانو دیدم...فکم افتاد روزمین...مگه میشه؟؟؟پسری کلاس سوم دبیرستان...که تازه سرکارم میره...معدلش شده باشه 19.78؟؟؟میدونستم که مامانش واسه اینکه نذاره کامران بره سرکار بهونه آورده بوده که تودرست خوبه بایدبه درست برسی.... به همین خاطر هم کامران ترم دوم درس نخونده بود....اونم چی؟؟؟ترم اول معدل اینجوری... ترم دوم معدل6؟؟؟؟آخه مامان وبابای کامی دوساله طلاق گرفتن کامرانم ازباباش بیزار شده...کارمیکنه...درسشم میخونه...
خب داشتم میگفتم....فضولی توی لب تاب کامران نتیجه ای نداشت ومنم که میدونستم کامران حالا که دیگه کارشو کرده وسرکارمیره داره میخونه که تجدیدیاشوپاس کنه...رفتم سردفترکتاباش...بابا ایول دست خط...اول رفتم سراغ دفترفیزیکش...خودم عاشق فیزیکم خب واسه همین اول دفترفیزیکشوبازرسی کردم...بعضی جاهاش شعرنوشته بود...سریع یه کاغذوخودکارآوردم و شعراشونوشتم واسه خودم...رسیدم به یه صفحه که همش امضاکرده بود....
(خوددرگیری داره؟خودش واسه خودش امضاکرده؟؟؟اما به شک افتادم...امضاهاش اینجوری بود که اسم خودشونوشته بعدیهSروش نوشته بود...نمیدونم شایدم من اینجوری فکرمیکردم...خیلی ضایع بودکه سرکلاس حواسش به درس نبوده...آخه مثلایه دفعه وسط جزوه نوشتن شعرنوشته...وای بعضی ازشعراشم خیلی خوشمل بود...بین یکی ازجزوه هاش یه شعرنوشته بود....خیلی خوشم اومدازش....ماروباش روچه درختی اسممونوجامیذاریم....
ماروباش قسمی جزاون دوچشم نامسلمون که نداریم...
ماروباش به هواداری توشیشه می خونه روباسنگ شکستم نارفیق...
سنگ وشیشه اگه دشمن منوتوکه موندگاریم...
نمیدونم چراانقدرازاین شعرخوشم اومد...تاخوندم ونوشتمش هیچی روحس نکردم اما وقتی نوشتنش تموم شد دیدم صورتم خیس اشکه...من کی گریه کردم؟؟؟چراگریه کردم؟؟؟
روی یه صفحه بین دفتراش...بزرگ نوشته بودتنهایم ودرتنهایی میمیرم....
بازگریم گرفت باصدایی آروم رفتم جلوعکسش وگفتم:بیشعوراحمق...منکه هستم...توچرامیگی تنهایی؟؟؟ کی گفته توتنهایی؟؟؟(هی...توکی باشی که بخوای کامرانو ازتنهایی دربیاری؟؟؟توفقط دخترخاله اونی...فکرشم نکن که چیز دیگه ای باشی...خب بابا..خودمم نمیدونم چرااینجوری گفتم...)
رسیدم به یه برگه که روش نوشته بود رها...واییی....نوشته رها....(خل نشو شاید منظورش رها دخترعمشه... به خودت نگیر....)اماتوی صفحه بعدش بازم نوشته بودرها...اماروش انقدر خط کشیده بودکه برگه پاره شده بود....
(خب این یعنی چی؟؟؟یعنی یکی ازشمادوتا رها رودوست داره...ازاون یکی بیزاره....
کامرانم که سلطان بی تفاوتی...اصلاانگارنه انگار...اییششش...پسره ی....
اون روزم رفتم فضولی...(ترک عادت موجب مرضه...)توی لب تابش چیزجدیدی پیدانکردم ولی... کارنامه کامرانو دیدم...فکم افتاد روزمین...مگه میشه؟؟؟پسری کلاس سوم دبیرستان...که تازه سرکارم میره...معدلش شده باشه 19.78؟؟؟میدونستم که مامانش واسه اینکه نذاره کامران بره سرکار بهونه آورده بوده که تودرست خوبه بایدبه درست برسی.... به همین خاطر هم کامران ترم دوم درس نخونده بود....اونم چی؟؟؟ترم اول معدل اینجوری... ترم دوم معدل6؟؟؟؟آخه مامان وبابای کامی دوساله طلاق گرفتن کامرانم ازباباش بیزار شده...کارمیکنه...درسشم میخونه...
خب داشتم میگفتم....فضولی توی لب تاب کامران نتیجه ای نداشت ومنم که میدونستم کامران حالا که دیگه کارشو کرده وسرکارمیره داره میخونه که تجدیدیاشوپاس کنه...رفتم سردفترکتاباش...بابا ایول دست خط...اول رفتم سراغ دفترفیزیکش...خودم عاشق فیزیکم خب واسه همین اول دفترفیزیکشوبازرسی کردم...بعضی جاهاش شعرنوشته بود...سریع یه کاغذوخودکارآوردم و شعراشونوشتم واسه خودم...رسیدم به یه صفحه که همش امضاکرده بود....
(خوددرگیری داره؟خودش واسه خودش امضاکرده؟؟؟اما به شک افتادم...امضاهاش اینجوری بود که اسم خودشونوشته بعدیهSروش نوشته بود...نمیدونم شایدم من اینجوری فکرمیکردم...خیلی ضایع بودکه سرکلاس حواسش به درس نبوده...آخه مثلایه دفعه وسط جزوه نوشتن شعرنوشته...وای بعضی ازشعراشم خیلی خوشمل بود...بین یکی ازجزوه هاش یه شعرنوشته بود....خیلی خوشم اومدازش....ماروباش روچه درختی اسممونوجامیذاریم....
ماروباش قسمی جزاون دوچشم نامسلمون که نداریم...
ماروباش به هواداری توشیشه می خونه روباسنگ شکستم نارفیق...
سنگ وشیشه اگه دشمن منوتوکه موندگاریم...
نمیدونم چراانقدرازاین شعرخوشم اومد...تاخوندم ونوشتمش هیچی روحس نکردم اما وقتی نوشتنش تموم شد دیدم صورتم خیس اشکه...من کی گریه کردم؟؟؟چراگریه کردم؟؟؟
روی یه صفحه بین دفتراش...بزرگ نوشته بودتنهایم ودرتنهایی میمیرم....
بازگریم گرفت باصدایی آروم رفتم جلوعکسش وگفتم:بیشعوراحمق...منکه هستم...توچرامیگی تنهایی؟؟؟ کی گفته توتنهایی؟؟؟(هی...توکی باشی که بخوای کامرانو ازتنهایی دربیاری؟؟؟توفقط دخترخاله اونی...فکرشم نکن که چیز دیگه ای باشی...خب بابا..خودمم نمیدونم چرااینجوری گفتم...)
رسیدم به یه برگه که روش نوشته بود رها...واییی....نوشته رها....(خل نشو شاید منظورش رها دخترعمشه... به خودت نگیر....)اماتوی صفحه بعدش بازم نوشته بودرها...اماروش انقدر خط کشیده بودکه برگه پاره شده بود....
(خب این یعنی چی؟؟؟یعنی یکی ازشمادوتا رها رودوست داره...ازاون یکی بیزاره....
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 17:43 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|