عاشقی زلزله5
توی حمام بود ومنم تشنه انتقام...رفتم تواتاقش...طبق معمول مرتب بود...سریع لب تابشو برداشتم باتمام مهارتی که من توپیداکردن رمزای اشخاص داشتم دوساعت طول کشید تا رمزشو پیدا کردم...البته از یکی ازدوستام کمک گرفتم تا پیداش کردم....وای چه عکسایی مسخره بازیای خودش ودوستاش...باچندتا فیلم ازرقصیدن مسخره شون.. بهترین سلاح بود واسه چزوندن کامران....یکی ازضایع ترین عکساروگذاشتم رو دسکتابش...فیلمه روهم آوردم و رفتم پیش بچه ها با ضمانت خودم که کامران بااون اخلاق سگیش دعواشون نمیکنه بردمشون داخل اتاقش و....
آخه کامران همیشه هنگام عصبانیت یه جوری میشدکه همه بهش میگفتن باز رفته توفاز اخلاق سگی...
همیشه...حتی هنگام اخلاق سگی بودنش من ازپسش برمیومدم...چون توهرحالی که بود دعوام نمیکرد... مامانشم وقتی سگی میشدمنو مینداخت جلوکه آرومش کنم...خب کجابودم؟؟؟هان....
ازحمام اومدبیرون...حالا همه بروبچ داریم فیلماشونگاه میکنیم....وقتی اومد تویه لحظه یاد اژدها افتادم صورتش ازعصبانیت سرخ سرخ شده بود...اومدکه بچه ها رو دعوا کنه همه رفتن بیرون...من موندم و کامران...
هیچی نگفت تابچه ها رفتن بیرون و ازرفتنشون مطمئن شد زدزیرخنده....اووفففف...این دوباره شده کامران نانازی....
_رها؟؟؟چجوری رمزاینوپیداکردی؟؟؟؟
ناخودآگاه گفتم_بابدبختی....بابااین چه روز عجیب غریبیه گذاشتی؟روزتولدت باماه تولدمرجان با سال تولد خاله؟؟؟؟
_آره خب فکرنمیکردم بتونی پیداش کنی...فضوووووللللللللل...
_خب مااینیم دیگه...عکس دسکتابتوهم عوض کردم...فیلماتونم خیلی باحال بود کلی خندیدیم....
رنگ ازرخش پرید....
_تووو....؟؟؟بچه هاهم دیدن؟؟؟؟؟؟آره؟؟؟نخندحرف بزن....
لحنش انقدربامزه بود بدتر خندم گرفت
باصدای لرزون گفتم
_آره هم من دیدم هم بچه ها....
_وایییییییییییییی....
_نترس چیزداراشونشونشون ندادم....
هیچی نگفت دلم سوخت گفتم همه روخودم دیدم وفقط عکسای خودشو نشونشون دادم...
_اووووووففففففففففف...
رفتم بیرون یکم راحت باشه...
تازه یادم افتاد چه قیافه ای پیداکرده بود....موهاشوبلندکرده بود ریش گذاشته بود....ایییششششششش بدم اومد... اما دیگه نمیخواستم فکرای نابه جا بکنم واسه همین نه بهش چیزی گفتم نه دیگه بهش فکرکردم...
اون روزم گذشت وکامرانی بخاطر چیزی که فقط من میدونستم چیه دیگه ازاتاقش بیرون نیومد...
منم دیگه ندیدمش تا هفته بعدش...
هفته بعدم فقط اومدیه سلام و احوال پرسی باهمه کرد بعدش رفت توی اتاقش ودیگه نیومدبیرون...
تازه اون موقع بود که من فهمیدم وقتی ما مسافرت بودیم مثه مریضا افتاده بوده توی خونه...ولی وقتی بردنش دکتر دکترگفته از نظرجسمی هیچ مشکلی نداره...واسه همین کل خانواده سر به سرش میذاشتن...داییم میگفت عاشق شده.......
دلم غش رفت....عاشق شده؟؟؟؟؟؟؟
(به توچه؟چراتوعزاگرفتی؟اون عاشق شده که شده...توچیکاره ای؟؟؟به خداخودمم نمیدونم...چراناراحت شدم؟؟؟؟
چرادلم میخواد خفش کنم؟؟؟چون عاشق شده؟؟؟خب عاشق شده مامانشم واسش زن میگیره خوب میشه...نهههه...ننننننننننننن هههههههه....)
نمیدونم چراازاون روزی که شنیدم میخوان زیر زبونشو بکشن واسش زن بگیرن حال ندارم هیچ کاری انجام بدم... ااااوووووووووووفففففففففف ف....زندگیم کامل شده فکرکردن به اینکه زنش قراره کی باشه؟چه شکلیه؟خوشگله؟
یابه این فکرکنم که کدوم یک ازافرادفامیله؟؟؟ولی هرچی بیشترفکرمیکردم کمتر پیدامیکردم...چرااینجوری شدم آخه؟؟؟
آخه کامران همیشه هنگام عصبانیت یه جوری میشدکه همه بهش میگفتن باز رفته توفاز اخلاق سگی...
همیشه...حتی هنگام اخلاق سگی بودنش من ازپسش برمیومدم...چون توهرحالی که بود دعوام نمیکرد... مامانشم وقتی سگی میشدمنو مینداخت جلوکه آرومش کنم...خب کجابودم؟؟؟هان....
ازحمام اومدبیرون...حالا همه بروبچ داریم فیلماشونگاه میکنیم....وقتی اومد تویه لحظه یاد اژدها افتادم صورتش ازعصبانیت سرخ سرخ شده بود...اومدکه بچه ها رو دعوا کنه همه رفتن بیرون...من موندم و کامران...
هیچی نگفت تابچه ها رفتن بیرون و ازرفتنشون مطمئن شد زدزیرخنده....اووفففف...این دوباره شده کامران نانازی....
_رها؟؟؟چجوری رمزاینوپیداکردی؟؟؟؟
ناخودآگاه گفتم_بابدبختی....بابااین چه روز عجیب غریبیه گذاشتی؟روزتولدت باماه تولدمرجان با سال تولد خاله؟؟؟؟
_آره خب فکرنمیکردم بتونی پیداش کنی...فضوووووللللللللل...
_خب مااینیم دیگه...عکس دسکتابتوهم عوض کردم...فیلماتونم خیلی باحال بود کلی خندیدیم....
رنگ ازرخش پرید....
_تووو....؟؟؟بچه هاهم دیدن؟؟؟؟؟؟آره؟؟؟نخندحرف بزن....
لحنش انقدربامزه بود بدتر خندم گرفت
باصدای لرزون گفتم
_آره هم من دیدم هم بچه ها....
_وایییییییییییییی....
_نترس چیزداراشونشونشون ندادم....
هیچی نگفت دلم سوخت گفتم همه روخودم دیدم وفقط عکسای خودشو نشونشون دادم...
_اووووووففففففففففف...
رفتم بیرون یکم راحت باشه...
تازه یادم افتاد چه قیافه ای پیداکرده بود....موهاشوبلندکرده بود ریش گذاشته بود....ایییششششششش بدم اومد... اما دیگه نمیخواستم فکرای نابه جا بکنم واسه همین نه بهش چیزی گفتم نه دیگه بهش فکرکردم...
اون روزم گذشت وکامرانی بخاطر چیزی که فقط من میدونستم چیه دیگه ازاتاقش بیرون نیومد...
منم دیگه ندیدمش تا هفته بعدش...
هفته بعدم فقط اومدیه سلام و احوال پرسی باهمه کرد بعدش رفت توی اتاقش ودیگه نیومدبیرون...
تازه اون موقع بود که من فهمیدم وقتی ما مسافرت بودیم مثه مریضا افتاده بوده توی خونه...ولی وقتی بردنش دکتر دکترگفته از نظرجسمی هیچ مشکلی نداره...واسه همین کل خانواده سر به سرش میذاشتن...داییم میگفت عاشق شده.......
دلم غش رفت....عاشق شده؟؟؟؟؟؟؟
(به توچه؟چراتوعزاگرفتی؟اون عاشق شده که شده...توچیکاره ای؟؟؟به خداخودمم نمیدونم...چراناراحت شدم؟؟؟؟
چرادلم میخواد خفش کنم؟؟؟چون عاشق شده؟؟؟خب عاشق شده مامانشم واسش زن میگیره خوب میشه...نهههه...ننننننننننننن هههههههه....)
نمیدونم چراازاون روزی که شنیدم میخوان زیر زبونشو بکشن واسش زن بگیرن حال ندارم هیچ کاری انجام بدم... ااااوووووووووووفففففففففف ف....زندگیم کامل شده فکرکردن به اینکه زنش قراره کی باشه؟چه شکلیه؟خوشگله؟
یابه این فکرکنم که کدوم یک ازافرادفامیله؟؟؟ولی هرچی بیشترفکرمیکردم کمتر پیدامیکردم...چرااینجوری شدم آخه؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 17:38 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|