خب داشتم میگفتم...کجابودم؟هان...
من خونه مادرجونم بودم که کامرانی رفت سرکار...منم باسرعتی غیرقابل باور پریدم تواتاقش... وا؟؟؟ تختشم مرتب بود...دیگه چیکارکنم؟؟؟بدخوردتوذوقم رفتم بیرون که یهو...
کامران سطل آب روخالی کردروی سرم....هم خوشحال بودم که دوباره شده کامی خودم...هم میخواستم سر به تنش نمونه...وای...حالاچی؟؟؟من لباس همرام نیست...کامران چیکارکردی؟؟؟وا؟مگه تونباید بری سرکار؟
_کامران میکشمت...مگه تو آدم نشده بودی؟مگه نبایدالان سرکارباشی؟؟؟؟؟
_نه...من نه آدم شدم نه بایدالان سرکارباشم...خوب آمارمودرآوردیا...
_نه..من چیکاردارم به آمارتو؟؟؟توهم زدی...حالا خوبه خودت میدونی آدم نیستی...
_معلومه من فرشتم...پس چراتامیرم سرکارمیای تواتاقم؟سرجام میخوابی؟تختمو مرتب میکنی؟
_کی یه همچین چرت وپرتایی بهت گفته؟آقای رشته؟؟؟؟
_نیازی نیست کسی بگه...من وقتی میرم تختم مرتب نیست تااونجایی هم که میدونم مامانینا هم مرتبش نمیکنن... اماوقتی میام مرتبه...اونم فقط روزایی که تواینجایی....این از کشف اول...دوما...فکرنمیکنم کسی بجزتو عطر گل یخ بزنه...چون تختم بوی عطر تورو گرفته و....
(وای...لورفتم....چیکارکنم؟؟؟؟ ؟؟بیخیال من خدای ماس مالی کردنم....)
_نخیرم مرتبش میکنم که بعدا سرم جیغ جیغ نکنی...اینم که توی تخت میخوابم واسه اینه که من حوصله ندارم زود بیدار شم ولی بروبچ دوست دارن بیدارم کنن تا باهم بازی کنیم...تنها جایی هم که میتونم قایم بشم و راحت بخوابم و کسی پیدام نکنه اتاق توئه چون هیشکی جزمن جرات نداره بی اجازه تو بیادتوش....
(وایی...قربون خودم برم چه باحال ماس مالیش کردم....عمرا شک کنه....)
_خب حداقل میای تواتاقم فضولی نکن رها خانوم والا ازدنیا رهات میکنم....
_میدونی که حریف من نمیشی...پس سعی نکن...حالا بگومن بااین لباسا چیکارکنم؟حالتومیگیرم کامران...
_به من مربوط نیست....حقت بود...(آروم زیر لب گفت:چه خوشگل شدی رهای من...)بلندتر ادامه داد حالام دیرم شده....باید برم سرکار....بابای موش کوچولوی آب کشیده....هه هه هه.......
_اوووف...به درک...حالا منم حالتورو میگیرم...
ولی کامرانی رفته بود...رفتم توی اتاقش که منتظربمونم خشک بشم...ولی من نمیتونم منتظر بمونم...طاقت انتظار روندارم...واسه همینم لباسای کامرانو پوشیدم و تندتند لباسامو اتوکردم...تقریبا خشک شده ولی من دلم نمیاد لباساشو دربیارم...بااینکه به تنم زار میزنه...دوسشون دارم...وای ساعت12 الانه هاست که سروکله بی شاخ ودمش پیدابشه....بیخیال یکم دیگه عوضش میکنم...داشتم آلبومشو نگاه میکردم که...کامرانی اومد...وای چقدر خستس...طفلی...اومد داخل منو دید...اونم باچه وضعی....لباسای کامرانی تنم بود چهارزانو نشسته بودم روی میزش و آلبومشم جلوم بازکرده بودم...هم خندش گرفته بود هم عصبانی بود هم یه جورحسی که نفهمیدم چیه...بالاخره بیخیال عصبانیت شد وباخنده اومد پیشم ونوک دماغمو بادوتا انگشتش کشید...تازه از شوک دراومده بودم گفتم
_اووووووووووی کامرانی....روچه حسابس دماغ منو میکشی؟مگه خودت مماخ نداری؟
خندید:_روهمون حسابی که رهایی لباسای منو پوشیده...چه ناز شدی....
وا؟حالش خوبه؟؟؟؟
حقته بیجووووووووووووور چرا خیسم کردی؟
دلوم خاس اصن اگه میتونی تلافی کن...
اون که حتما حالام برو بیرون لباسامو بپوشم بدو
اتاق خودمه نمیرم
کامراااااااااااااااااااااااااان
باش باش میرم اما تاصد میشمارم میام تو...میدونی که شوخی هم ندارم
اوووووووووووووووف باش
تندتند لباس پوشیدم وخواستم برم بیرون که دیدم ساعت کامران کنارلب تابشه... همون که همیشه کامرانی ماچش میکنه...میدونستم براش خیلی عزیزه...خواستم خرابش کنم ولی دلم نیومد... خیلی خوشگله....باتریشو درآوردم...حداقل یکم بترسه...ناخودآگاه صورتمو بردم جلوساعتو ماچش کردم....چرااینکاروکردم؟؟؟
اون روز گذشت ومن دیگه ندیدمش...تقریبا دوماهه که ندیدمش...آخه یه مدت نرفتم پیشش بعدشم که رفتیم مسافرت...تاحالا....داریم میریم خونه مادر جون...دلم میخواست سریع حواس همه پرت بشه من برم توی اتاقش...
ولی نه...ازدستش خیلی دلخوربودم...روز قبل از مسافرتمون مارفتیم خونه مادرجونم اینا...ولی کامران نیومد...
تاآخرشب معطلشون کردم...میدونستم نبینمش حالا حالا ها نمیبینمش...اومد...ولی رفت خونه خودشون نیومد خونه مادر جون....ماهم که رفتیم نیومد واسه خداحافظی...(چرابیاد؟؟؟توباز فکرای خل و چلی زد به سرت؟؟؟ اون فقط پسرخالته....یادت نره...خب بابا...یعنی پسرخاله نباید بیاد خدافظی؟اما جدیدا همه فهمیدن یه چیزیش هست....خب یه چیزیش هست که هست..به توچه؟؟؟؟؟؟باشه....بروحوصلتو ندارم....؟)
توفکربودم که دیدم همه بروبچ دارن میرن خونه خاله اینا که مزاحم بزرگترا نباشن...منم رفتم اما نرفتم توی اتاقش...
آخه خونه بود...توی حمام بودومنم تشنه انتقام....حالا چیکا