هنوزنمیدونستم ازاین کامران جدیده خوشم میاد یانه....گاهی خیلی خواستنی میشد... امانه...من دلم واسه کامران خودم تنگ شده...(اوهووووچیامیگه رهاخانوم...کامران خودم...کی سندشوزدی به نامت؟)دلتنگ شیطونیاش بودم حس میکردم کامرانو اینجوری دوس ندارم...کامران بایدتلافی میکرد... پس چراهیچ کاری نکرد؟؟؟اینا مثل خوره افتاده به جونم خیلی دوست داشتم بپرسم چرا اینجوری شده...منم که خدای فضولی.... امانه این کامرانوهم دوسش داشتم....اه...اصلا نمیدونم چی دوست دارم...
کامرانم خیلی عوض شده بود....یه روز باز میشد کامران فضوله که دوست داشت سر به تنم نمونه...
یه روز باچشاش میخوردمنو....یکی هم نمیگفت چشاتو درویش کن....خودشم که
رونداشت....ماشالا پررو رو گذاشته بود توجیبش...
کل زندگیم شده بودبه فکرکردن...چرااینجوری شده بود؟؟؟بابه دنیااومدن ساره خونه مادرجون بودم...
اماطبق معمول لباس همرام نبود...دیگه زیادی دلتنگ کامران فضوله شده بودم...که باز شدکامرانی که جلوهرکی کم بیاره جلو رها کم نمیاورد...اذیتم میکردومنم خل میشدم....طاقت نداشتم اذیتش کنم...
توی اتاقش بودم...آخه عادت کرده بودم اگه میرفتم اونجاوخودش عین جن بونداده نمیپریدجلوم میرفتم تواتاقش...
ازفضولی توی لب تابش تابوکردن عطر رهاکشش...بدعادت شده بودم مخصوصا تواین مدت که خونه مادرجون موندم....
هرروزصبح میرفتم توی اتاق روبروی اتاقش منتظر میشدم بره سرکارش...صبحا میرفت یه جایی کارمیکرد... نمیدونم کجاولی میدونم مال شرکت خودرو بود....تانزدیک1 پیداش نمیشد...وقتی هم میومد من یا مرجان غذامیبردیم واسش...مرجان خواهرکامرانه...به داداشش زیاد مینازید...اصولاازش خوشم نمیومد...زیادی فضولی میکرد...(حالانه که من فضول نیستم...والا) ولی ازبی هم صحبتی بهتربود...کامرانم بعدازخوردن غذامیخوابید...ساعت3 ونیمم بازحالا یامن یامرجان بیدارش میکردیم تابره سرکاردومش توی یه کارگاه MDFتاساعت6یا7 هم اونجابود...بعدشم بادوستاش میرفت باشگاه...(هی... رها... آمارشم خوب دقیق درآوردیا....)منم تامیدیدم نیست...میرفتم توی اتاقش...صبحا که میرفتم اول تختشومرتب میکردم...ازبچگی هم هروقت صبح میرفتم خونشون یاخواب بودکه حالا به روشای مخصوص رها بیدارش میکردم اونم بااون حالی که اون عادت داشت بخوابه...ازبچگی بدون لباس وفقط با یه زیر شلواری میخوابیدومنم به همین خاطر خیلی اذیتش میکردم مثلا صبح زود میرفتم بالای سرش آهنگ روشن میکردم یا یهو آب میپاشیدم توی صورتش... اونم فکرمیکردمرجانه کلی بدوبیراه بارم میکردو بعدکه میدیدآروم نمیشم پامیشدکه مثلا بالگدپرتم کنه بیرون که تامیدید منم میخکوب میشد...مامانشم که میرفت سر کارومرجانم حواسش نبود بعداز اذیت کردنش بهش صبحانه میدادم که مثلا ازدلش دربیارم ولی چه صبحونه هایی بهش میدادم من واسه خودمم انقدر تحویل بازی در نمیاوردم...
همیشه هم بدم میومدواسه کسی کاری انجام بدم اما واسه کامران....خب بعدازخوردن صبحونه بدون تشکرمیزد بیرون...منم اگه کسی نبود یکم توجاش میخوابیدم بعدمرتبش میکردم....طبق عادت پوس تخمه و چیپس و... هم که تو اتاقش فراوون....اتاقشوکه تمیزمیکردم میرفتم بازی بابروبچ...
اماحالا...نه اتاقش هیچوقت کثیف نبود...میرفتم تنها کاری که داشتم مرتب کردن تختش بود....
بعدشم دیگه فضولیای رهایی شروع میشد...