عاشقی زلزله2
تاعمردارم قیافه اون روز کامران روازیادنمیبردم...وای شده بودکپی برابر اصل موش آب کشیده...میدونستم خوشحالیم که تنها دلیلش اذیت کردن کامران بود زیاد دووم نمیاره مثل آرامش قبل ازطوفان بود...
هفته بعدطبق عادت همیشه عصر پنجشنبه براه افتادیم به سمت خونه مادرجون اینا...خونه مادرجونم تا خونه کامران اینا فقط یکی دوتا خونه فاصله داشت...پس مطمئن بودم کامرانی رومیبینم...اون روز زیادی از کامرانی ترسیده بودم چون خیلی بدتونخ کارام بود اما برام عجیب بود که چرا هیچ کاری نمیکنه که مبنی برتلافی باشه...
فضولیم اجازه نداد وشب همونجاخونه مادرجون اینا موندم...میخواستم هرجوری که شده ته توی این قضیه رودر بیارم ...خداییش چش شده؟؟؟
کامران همچین رفتارمیکرد انگار حالا چه آقای باشخصیت ومتینیه... دروغ چرا؟دلم واسه اذیتا و کل کل هامون تنگ شده بود...اما توی اون چندروز هیچ تلافی درکار نبود...تازه مهربونم شده بود...من توی بسکت کارم رودست نداشت ولی بروبچ فامیل همه عشق والیبال بودن و منم تووالیبال ریپ میزدم بااین حال بازی کردم...بازی اینجوری بود دونفر رفتن وسط والیبال بازی کردن بقیه منتظربودیم...اگه توپ می افتاد روی زمین کسی که مقصربوده میومد بیرون و نفر برنده با نفربعدی بازی میکرد...منم باهرکی بازی میکردم هوامو داشت اما خب باز خیلی زود توپ می افتاد زمین و من شوت میشدم بیرون...
تا اینکه کامرانم اومدبه جمع ما پیوست خداییش والیبالش عالی بود...همه جلوش کم میاوردن تا اینکه نوبت من شدباهاش بازی کنم...
_کامران جون من حالا تلافی نکنیا...من والیبالم اصلاخوب نیست جو گیر نشی بخوای توبازی تلافی کنیا...
یکی ازاون لبخندای مکش مرگ ما تحویلم داد(نزدیک بود پس بیوفتم کم پیش میاد ازاین لبخند خوشگلاش تحویل کسی بده!!!)و آروم جوریکه فقط من بشنوم گفت:
_فقط سعی کن بزنیش بقیش بامن...
(جااانـــــممم؟؟؟)
همچین آروم توپو زد که انگارداره با بچه کلاس اولی بازی میکنه تعجب کردم ولی خوشحالم شدم.... تقریبا یک ساعت میشد که ما داشتیم بازی میکردیم و منم جدااز حیرتم خیلی خوشحال بودم ...هم ازاینکه من داشتم بازی میکردم و دقیقه اول شوت نشدم بیرون...هم ازاینکه همه متوجه توجه غیرعادی کامران به من شده بودن...هم ازلبخندای گاه وبیگاه کامران....خلاصه الکی خوش بودم که دادبچه ها رفت بالا......این بود که من گرفتم داره یه اتفاقایی میافته......
هفته بعدطبق عادت همیشه عصر پنجشنبه براه افتادیم به سمت خونه مادرجون اینا...خونه مادرجونم تا خونه کامران اینا فقط یکی دوتا خونه فاصله داشت...پس مطمئن بودم کامرانی رومیبینم...اون روز زیادی از کامرانی ترسیده بودم چون خیلی بدتونخ کارام بود اما برام عجیب بود که چرا هیچ کاری نمیکنه که مبنی برتلافی باشه...
فضولیم اجازه نداد وشب همونجاخونه مادرجون اینا موندم...میخواستم هرجوری که شده ته توی این قضیه رودر بیارم ...خداییش چش شده؟؟؟
کامران همچین رفتارمیکرد انگار حالا چه آقای باشخصیت ومتینیه... دروغ چرا؟دلم واسه اذیتا و کل کل هامون تنگ شده بود...اما توی اون چندروز هیچ تلافی درکار نبود...تازه مهربونم شده بود...من توی بسکت کارم رودست نداشت ولی بروبچ فامیل همه عشق والیبال بودن و منم تووالیبال ریپ میزدم بااین حال بازی کردم...بازی اینجوری بود دونفر رفتن وسط والیبال بازی کردن بقیه منتظربودیم...اگه توپ می افتاد روی زمین کسی که مقصربوده میومد بیرون و نفر برنده با نفربعدی بازی میکرد...منم باهرکی بازی میکردم هوامو داشت اما خب باز خیلی زود توپ می افتاد زمین و من شوت میشدم بیرون...
تا اینکه کامرانم اومدبه جمع ما پیوست خداییش والیبالش عالی بود...همه جلوش کم میاوردن تا اینکه نوبت من شدباهاش بازی کنم...
_کامران جون من حالا تلافی نکنیا...من والیبالم اصلاخوب نیست جو گیر نشی بخوای توبازی تلافی کنیا...
یکی ازاون لبخندای مکش مرگ ما تحویلم داد(نزدیک بود پس بیوفتم کم پیش میاد ازاین لبخند خوشگلاش تحویل کسی بده!!!)و آروم جوریکه فقط من بشنوم گفت:
_فقط سعی کن بزنیش بقیش بامن...
(جااانـــــممم؟؟؟)
همچین آروم توپو زد که انگارداره با بچه کلاس اولی بازی میکنه تعجب کردم ولی خوشحالم شدم.... تقریبا یک ساعت میشد که ما داشتیم بازی میکردیم و منم جدااز حیرتم خیلی خوشحال بودم ...هم ازاینکه من داشتم بازی میکردم و دقیقه اول شوت نشدم بیرون...هم ازاینکه همه متوجه توجه غیرعادی کامران به من شده بودن...هم ازلبخندای گاه وبیگاه کامران....خلاصه الکی خوش بودم که دادبچه ها رفت بالا......این بود که من گرفتم داره یه اتفاقایی میافته......
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 17:34 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|