رمان اوج خوشبختی9
حالا دیگر راهی برای فرار نداشتم .
-مانی ...مانی جان تو را خدا کاری به کارم نداشته باش ما که دو روز دیگه عقدمونه ....ما که............
-خوب فدات شم نکته همین جاست ماکه الانشم به هم محرمیم و دو روز دیگه اسمت میره تو شناسنامم..........مهم به دله که دل من خیلی میخوادت..
اینبار دیگه التماسش کردم.
-مانی تو را جون هر کی دوست داری .........تو را ......اشک مجال حرف زدن به من نمیداد .
به زور تونستم بگم من الان آمادگیشو ندارم ...........من ................با یک گام بزرگ خودش را به من رساند و بازویم را گرفت و گفت:نترس عزیزم کاری میکنم که نه تنها آمادگیشو پیدا کنی بلکه لذتم ببری.
مرا روی دوشش انداخت و من فقط با جیغ و التماس از او میخواستم رهایم کند .اما او انگار اصلا صدایم را نمیشنید روی تخت انداختم .
دست و پا میزدم .و دنبال راهی برای رهایی بودم داد زدم کمک تو را خدا کمک .................
مانی خندید و گفت:فکر کردی کسی تو باغهای اطراف پیدا بشه که صداتو بشنوه و یهو معجزه بشه و نجات پیدا کنی نه خوشکلم ................
خودش روی پاهایم نشسته بود و و با پاهایش دستانم را کیپ کرده بود امکان حرکتم محیا نبود انقدر فریاد کشیده بودم که ته گلویم میسوخت احتمالا زخم شده بود.
با آرامش دکمه های مانتویم را گشود و من تنها در دلم آرزو میکردم کاش دکمه های مانتویم هیچ وقت تمام نشوند اما این آرزوهم مثل بقیه آرزوهایم ناکام ماند.
دیگر اشکی نمانده بود که ریخته شود .از موجودی که کنارم دراز کشیده و نفس نفس میزند متنفرم.
تمام بدنم درد میکند احساس کوفتگی میکنم .
میخواهم از جا برخیزم اما دردی که در کمرم میپیچد مانعم میشود دستم را روی گلویم میگذارم و اینبار از ته دل دعا میکنم کاش دیگر نفس نکشم .
مانی ناگهانی به سمتم بر میگردد . تازه میفهمم که دعایم را بلند گفته ام .
-این فکرای پوچو از سرت بیرون کن خانومی .
-من.........من خودمو میکشم.
-اونوقت چرا ؟چون با شوهرت رابطه داشتی ؟یا نه چون اولین رابطتت با اون عاشق عوضیت نبود .؟ هان جواب بده؟
-ازت متنفرم .
-میدونم خانومم .واسه همین مجبور شدم باهات اینطوری رفتار کنم .ضمنا فکر مردنو از سرت بیرون کن یا فکر اینکه به کسی راجع به امروز چیزی بگی...........هوم .......تو که نمیخوای قلب مامانت اینبار واسه همیشه استپ کنه.....میخوای؟
دوباره چشمه خوشکیده اشکهایم فعال شد .
راست میگفت.............مامانم.....وای مامان .....نمیتونم .....نمیدونم چیکار کنم.
-اینا هیچ کدومش تقصیر من نیست ........همش تقصیر اون عوضیه.با احساس لرزی که کردم ملحفه ای که کنارم بود را روی بدن کبود و برهنه ام کشیدم و زمزمه کردم .
-نه همش تقصیر توه.
با خشم از جا برخاست و من از ترس در خودم مچاله شدم .
با فریاد گفت:تقصیر منه هان ؟تقصیر من؟منی که از بچگی هر کی رسید زد تو سرم .
خاک تو سرت مانی یکم از مهرداد یاد بگیر ببین از تو کوچیکتره ولی عقلش ده برابر توه.......
مانی خیلی احمقی ببین مهرداد چقدر آقاست و تو مثل بچه هایی.
مانی کودن دیدی مهرداد معدلش 20 شد و توی نادون به زور 13 شدی.
مانی یکم عاقل شو مگه تو چیت از مهرداد کمتره .
همش.مهرداد ...مهرداد ...مهرداد ...پس من چی ؟پس من تو چی از اون سر بودم .
همش همه توجهشون به اون بود حتی خانواده خودم .....نازی که اصلا منو آدمم حساب نمیکرد ...بابام تا میدیدم مهرداد و میزد تو سرم و مامانم مرتب میگفت:مهری تو همه چیز شانس داشته حتی تو بچه ................و من خاک بر سر هم فقط باید با حسرت مهرداد و نگاه میکردم از همون بچگی ازش متنفر بودم متنفر.................اونقدر متنفر که دلم میخواس بکشمش ......با همین دستام خفش کنم.
هر کاری کردم بهش برسم نشد یعنی پول باباش نذاشت مهرداد همیشه بهترینا را داشت و من ...........
وقتی بزرگتر شدم دیدم به خاطر چهره اش حتی بین جنس مخافم برای من شانسی نذاشته .
فقط بین دوستام با بدگویی از مهرداد خودمو خالی میکردم..............
هه....جالبه نه ؟خالی میبستم تا خالی شم .
اونقدر برا پرهامو بقیه دوستام از مهرداد بد گفتم که انگار هیولای دوسره و فقط دنبال شکار دختراس.
مهرداد بیچاره روحشم خبر نداشت ........................
تا اینکه پای نیوشا به عنوان دوست نازی به خونمون باز شد خیلی دلبر و لوند بود تو یه نگاه عاشقش شدم............
خودشم فهمید و عشوه و دلبریشو زیادتر کرد.
تا اینکه مهرداد و دید و اونم مثل بقیه پیش خودش فکر کرد مانی دیگه خر کیه هان؟
دیگه منو ندید...یعنی نخواست که ببینه ....جالبی کار اینجا بود که مهرداد بهش محل سگم نمیذاشت .و اون احمقم هنوز دوسش داشت .
کار خدا را میبینی ...من برای دختریه احمق جونمم میدادمو اون دنبال کسی که آدمم حسابش نمیکرد موس موس (کنایه از اینکه خودشو بهش میچبوند اما طرف محلش نمیذاشت)میکرد.
تا اینکه ماجرای مسافرت پیش اومد و پرهام اصرار کرد با نازی بیام تا اونم خواهرشو بیاره ....
پرهام پسر خوبی بود میدونستم نازیو دوست داره.
قبول کردم اما این وسط ترسیدم مهرداد و با نیوشا تنهاش بذارم نکنه که یوقت با نیوشا راه بیاد و اونوقت خر بیارو باقالی بار کن.
اصرار کردم تا قبول کرد همراه ما بیاد و تو این سفر با تو آشنا شد یه جورایی فهمیدم قضیه بو داره ...مهردادی که دخترا براش حکم خط قرمز را داشتند و به هیچ کدوم نزدیک هم نمیشد حالا عاشق شده بود و همه جوره سعی میکرد به تو نزدیک بشه .
بازم رفتم روی مخ پرهامو بهش اخطار دادم و پرهامم که خیلی روی رفاقتمون حساب باز کرده بود..ترسید و بهم اعتماد کرد.
اما یه چیزی این وسط خیلی دلمو خنک میکرد اینکه مهرداد اینبار نتونسته بود چیزیو که میخواد بدست بیاره تو بهش پا نمیدادی و این برام جالب بود پس میشد از این بازی لذت برد ........اما تو عقد نازی وقتی مچتونو گرفتم که داشتید همدیگه را میبوسیدید فهمیدم که تمام معادلاتم اشتباه از آب در اومدد .
اینبارم مهرداد برنده شد اما ...نه اینبار دیگه نه....من باید یه کاری میکردم که مهرداد کیش و مات بشه و بهترین راه پرهام بود .........
موفقم شدم چون پرهام عاشق خواهرش بود .
روز خاستگاریت وقتی نازی گفت حالت بهم خورده فهمیدم که وقت اجرای نقشمه.......یک...دو ...سه ...شروع راند اول یه زنگ به مهرداد و گفتن ماجرا ......راند دوم تماس با پرهام و تحریکش واسه برخورد با مهرداد
راند سوم تماس با نیوشا که دپرس بود و گفتن نقشه .راند چهارم رفتن دنبال مهرداد و بردنش پیش رفیق شفیقم.
راند پنجم گفتن از تو..........از اینکه اینطوری پیش بره داغون میشی و .....پر کردن جامهای مشروب واسه مهرداد.
راند ششم بردنش خونه نیوشا ............و منتظر شدن........
آ....آ....یه نکته مهرداد تو مستی مطلقم دست به نیوشا نزد .
راند هفتم صحنه سازی یه رابطه عاشقانه.............
راند هشتم بهم ریختن عقدتون
راند نهم خاستگاری از تو
راند دهم..............
-بسه..............بسه دیگه نمیخوام بشنوم.
-اوم باشه خوشکلم فقط یه نکته مونده اونم اینه که من کم کم بهت علاقه مند شدم و در واقع عاشقت شدم یه جورایی فهمیدم چرا مهرداد .................اوه راستی عاشق ناکامت الان دیگه از ایران پریده..........اوه.....گریه نکن خوشکلم گفتم که منم دوست دارم و یه جورایی خوشبختت میکنم.
-خفه شو
-تو ...........توی عقده ای زندگیمو داغون کردی...............تو حتی به زندگیه خودتم رحم نکردی ................تو.......
-بسه خانمم بلند شو و آماده شو تا بر گردیم تهران و بری خونتون و منتظر بشینی تا آقا مانی بیاد و عقدت کنه ...تو که نمیخوای حالا که با دنیای شیرین دخترانه خداحافظی کردی ......منم برای همیشه باهات خداحافظی کنم.
بی اختیار مشتهای گره کردمو به سینه و صورتش کوفتم و تنها واکنش او در مقابل کارم خنده های مستانه اش بود .
کاری که باید میکردم این بود که مثل همیشه تسلیم سرنوشتی شوم که با من سر ناسازگاری داشت.. فکرم به جایی قد نمی داد اگه بلایی سر خودم میاوردم بی شک مادرم سکته میکرد اگر به کسی هم حرفی میزدم باز احتمال فهمیدن مامان میرفت.شکایت قانونی هم که نمیشد کرد به هر حال من صیغه او بودم و ....
-راستی پری اصرار کن که عروسیمون زودتر بر گذار بشه ........آخه ممکنه پشیمون بشمو......
یه چیز دیگه الان که داریم بر میگردیم یادم بیار یه بسته ال دی واست بخرم که...............
و چند بار ابروهایش را بالا و پائین داد و خندید.جمله های نیمه کاره اش از هزار تا فحش بدتر بودو
خنده اش منفورترین خنده ای بود که در عمرم دیده بودم.
نگاهم را از صورتش گرفتم و به زور خودم را به دستشویی رساندم .
سوار ماشین شدمو او هم رفت تا در ر باز کند و همین که در را گشود و با لبخند به سمتم برگشت ماشینی به سرعت جلوی در ترمز کرد و مهرداد وپرهام از آن پیاده شدند به خیال اینکه دارم خواب میبینم لبخند تلخی زدم اما با حمله ناگهانی پرهام به سمت مانی و دویدن مهرداد به سمت من انگار از ورطه خیال به دنیای واقعی پرت شدم و شکه به او نگاه کردم . مهرداد در ماشین را گشود و بی هیچ حرفی محکم مرا در آغوش کشید .
تازه مغزم فعال شد و نالیدم :تو که الان باید در هواپیما باشی اینجا چکار میکنی.
پیشانیم را بوسید و مرا از جا بلند کرد و گفت:الان باید بریم. تو ماشین همه چیزو واست میگم .
از کنار پرهام که روی سینه مانی نشسته بود وو هنوز با مشت به صورتش میکوفت گذشتیم .
مهرداد مرا بر روی صندلی عقب ماشین خواباند و خودش پیش پرهام رفت .
بعد از چند دقیقه مهرداد و پرهامم هم سوار شدند و حرکت کردیم .
پس از چند لحظه سکوت گفتم از کجا فهمیدید من اینجام .
مهرداد با صدایی که مشخص بیود چقدر ناراحت است گفت:من زنگ زدم گوشیت تا بگم.....بگم که متاسفم بابت آهنگی که خوندم و اشکات..........تو مرتب داد میزدی و کمک میخواستی سریع پیش پرهام رفتم و ازش خواستم بگه تو کجایی و و اونجایی که اون عوضی گفتتوی باغای اطراف کسی نیست تازه فهمیدم تو کجایی و من پرهام خودمونو رسوندیم ولی دیر رسیدیم .
گریه میکرد این را از فین فینی که میکرد فهمیدم و دست مشت شده پرهام که به جای صورت مانی روی داشبورت فرود آمد و نالید باید میذاشتی بکشمش ..........اون کثافت از دوستیه من سوء استفاده کرد و من احمق..............
پرهام ساکت شد ومن نالیدم همه چیزو شنیدید ؟
مهرداد آره آرامی گفت و ساکت شد .
-حالا ......حالا باید چیکار کنم ......
پرهام به سمتم برگشت و گفت :فعلا بخواب .................
کمی من م کرد و گفت:پریسا منو ببخش .....من.....
-پرهام من الان خستم لطفا بذار برای بعد و دیگر چیزی نفهمیدم و خواب مرا ربود.
کابوسهایی که میدیدم خواب را بر من حرام کرده بود خدا راشکر پرهام مرا خانه خودشان نگه داشته بود و به بهانه اینکه خودش کار دارد و نازی تنها میماند مامان را پیچانده بود.
نازی به چشمانم نگاه نمیکرد و بغض کرده بود و این نشان میداد که پرهام همه چیز را برای او گفته.
حال جسمی و روحیم مزخرف بود و باز کارم به بیمارستان کشید .
پرهام کنارم آمد و در حالی که بوسه ای روی پیشانیم زد گفت :خواهر کوچولو .....بسه تو را خدا ..........اینوری خودتو نابود میکنی....اگه اتفاقی برات بیافته منم خودمو میکشم چون خودمو تو این قضیه مقصر میدونم .........مامانم با اون قلبش ..............
-می دونم ...میدونم ولی دست خودم نیست....پرهام چیکار باید بکنم ...من....من ........
-تو چی ؟
-تو نمیتونی درکم کنی.......من چاره ای ندارم جز اینکه با مانی ازدواج کنم.
گریه امانم را برید و صورت گریان پرهام جلوی صورتم تار شد و باز حالت تهوع به من دست دادو یک آمپول آرامبخش دیگر به سرمم تزریق شد .
-پرهام فردا قرار عقدم با مانی سر جا باشه .....
-پریسا آخه.............
-همه چیز برای من تموم شده ...من مُردم پرهام .....تو اون باغ لعنتی ....تو اون اتاق بین تموم فریادهامو التماسام تموم کردم ...تموم شدم .
-نمیدونم اون آشغال کدوم گوریه اونقدر زدمش که ..........
-میدونم...برو دنبالش ...خواهش میکنم ...نمیخوام مامان بابا چیزی راجع به این قضایا بفهمند ....بذار فکر کنند همه چیز مثل قبله.
پرهام مرا به خانه اش رساند و خودش برای پیدا کردن مانی راهی شد .
با مامان تلفنی صحبت کردم و الکی گفتم مامان من و مانی چند تا خرید کوچولو داریم انجام بدم میام خونه.
نازی به دلیل سر درد شدید در اتاقش رفت تا استراحت کند و من هم رفتم تا یک دوش آب گرم بگیرم تا کمی از کوفتگی بدنم کاسته شود .
آنقدر حالم بد بود که چند بار تیغ را برداشتم تا شاهرگم را بزنم اما ترس از ناراحتی قلبی مامان هر بار مانع شد.
حوصله خوش کردن موهایم را نداشتم .لباسهای نازی را پوشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم تا یک چایی برای خودم درست کنم .با صدای زنگ ایفون سریع به سمت آن رفتم که تا نازی بیدار نشده جواب دهم.
،-کیه؟
-مهردادم.
در را باز کردم و خودم به داخل اتاق رفتم تا شالم را سرم کنم .خروج من از اتاق و ورود مهرداد به خانه همزمان شد .
با دیدنم لبخند مهربانی زد و گفت:سلام.........
بدون نگاه به چشمانش جوابش را دادم و به سمت آشپزخانه رفتم تا چایی را دم کنم.
دنبالم وارد آشپزخانه شد و گفت:بقیه کجاند؟
-نازی سرش درد میکرد خوابید.....پرهامم بیرونه.
-تو چطوری؟
-ممنون خوبم.
روی صندلی نشست و در سکوت فقط نگاهم کرد و من هم از قصد ،دست دست کردم تا زمان بگذرد و کمتر با او رودر رو شوم .
سینی چایی را مقابلش گذاشتم و خودم هم نشستم.
-ممنون
-نوش جان.....راستی آقا مهرداد پس شما به سلامتی کی عازمید.
پوزخندی زد و گفت:آقا مهرداد......
کمی مکث کرد و ادامه داد اونوقت کجا باید برم؟
-منظورم همون........
-بسه پریسا معلومه چته ....تو که بهتر از هر کسی میدونستی من چرا میخواستم برم .....ولی حالا....
-تو بس کن مهرداد ...هیچ چیز تغییر نکرده ....من فردا قراره با مانی عقد کنم.....ما.......
-هیچ معلوم هست میخوای چه غلطی بکنی ؟
-فکر نکنم به تو مربوط باشه
-معلومه که ربط داره تو برام مهمترین چیز توی زندگیمی ....
-ولی تو برای من هیچی نیستی نه مهمی نه عشقمی ...نه دوستمی و نه.......
-دروغ می گی مثل چی داری دروغ میگی ....
-از همیشه راستگوترم لطفا برو بیرون چون من منتظر پرهامم که رفته دنبال مانی ...دوست ندارم واسه مانی سوءتفاهمی پیش بیاد.
مهرداد از جا بلند شد ...اشکی که در چشمانش حلقه زده بود داشت دیوانه ام میکرد برای همین نگاهم را از او گرفتم و به استکانهای دست نخورده چایی دوختم .......
با صدای بسته شدن محکم در آپارتمان از جا پریدمو و با حسرت به جای خالیش نگاه کردم .
و مثل دیوونه ها بلند گفتم :متاسفم عزیزم من دیگه لایق تو نبودم تو لایق بهترینی .......نمیتونستم به خاطر خودم با زندگیت بازی کنم و نمیخوامم کسی بهم ترحم کنه .
-پریسا......
به نازی که با چشمان سرخ شده نگاهم میکرد نگاه کردم .
-نازی...تو را خدا راستشو بگو تو عمرت بد بخت تر از من آدم دیدی.
در آغوشم کشید و پا به پای من گریه کرد .چندین ساعت فق کارم گریه بودو افسوس خوردن.
-پریسا ...چرا با زندگیت بازی میکنی صیغه تو و مانی از امروز باطل میشه........مانی مرد زندگی نیست اینو من خیلی وقت بود میدونستم اما به خار حس خواهری دلم میخواست بهش فرصت بدم گفتم شاید عشق تو آدمش کنه نمی دونستم که اینطوری فق تو را نابود میکنم ،منو ببخش.
-من از تو کینه ای به دل ندارم ....خودمم تو این قضیه مقصرم به خاطر پیش داوریم نسبت به مهرداد و گوش نکردن به صدای دلم و انجام ندادن کار عاقلانه....
-پریسا ...من شنیدم که مهرداد میخواد واسه تو بمونه اون مردیه که میتونه خوشبختت کنه این حقو از خودت نگیر..
-من که دیگه تو این زندگی حقی ندارم .......متنفرم از اینکه کسی بخواد بهم ترحم کنه.
-اینو خوب ممئنم که نمیشه رو عشق مهرداد نسبت به تو برچسب ترحم زد اون واقعا دوست داره..
با صدای زنگ در نازی از جا برخاست و مجال پاسخ دادن را از من گرفت.
-کی بود؟
-پرهامه.
-تنهاست؟
-نمیدونم.
در باز شد و اول پرهام و پشت سرش هم مانی با صورت کبود و زخمی وارد شد .با دیدنش تمام اتفاقات دیروز مثل فیلم از جلویم گذشت.
با تنفر نگاهش کردم او هم نگاهش را از من دزدید.
تنها چیزی که تونستم بهش بگم همین جمله بود.ازت متنفرم .
مانی هیچ حرفی نزد حتی یک کلمه .......نازی اشک میریخت اما با فریادی که پرهام بر سرش زد صدای هق هقش را خفه کرد و اما خودم....نمیتوانستم در هوایی که مانی نفس میکشد نفس بکشم احساس خفگی به من دست داد و حال خرابم خرابتر شد آخر سر هم پرهام مرا به خانه ی خودمان رساند .
در حالی که بغض داشت گفت :نمیتونم بیام تو خجالت میکشم تو روی مامان و بابا نگاه کنم .
بی توجه به حالش گفتم :تو باید چوب اینو بخوری که حرف دوست صمیمیتو حتی از خواهرت بیشتر قبول داشتی .......
در ماشین را محکم بستم و زنگ را زدم و در که باز شد بی توجه به پرهام در را محکم بهم کوبیدم .
نمیدانم چرا یک آن خواستم اندکی از نفرت انباشته در قلبم را روی سر کسی خالی کنم و پرهام از این اندک سهم برد.
وارد خانه که شدم مامان با خوشرویی جلو آمد با لبخند تصنعی در آغوشش جا گرفتم.
احساس امنیت بعد از چندین ساعت انگار در خونم تزریق شد که بی اختیار یک نفس عمیق کشیدمو گفتم :مامان تو را خدا هیچوقت منو تنها نذار ............من بی تو میمیرم .
مرا از خودش جدا کرد و گفت:خجالت بکش دختر .......فردا قراره عقد کنی و هنوز ......
وسط حرفش پریدمو گفتم :مامان خیلی دوست دارم از همه دنیا بیشتر ...
رنگ نگاهش عوض شد و با نگرانی گفت:چیزی شده.؟
-اصلا......فقط .....
نمیدانستم چه چیزی بگویم که قانع شود برای همین به دروغ متوسل شدم
_فقط مترسم ...از این خونه که رفتم فراموشم کنی .
با پس گردنی که خوردم فهمیدم حرفم خیلی بی ربط بود ولی مهم این بود که مامان دیگر نگران نبود و داشت باز همان مامان قبلی میشد که فقط نصیحت کردن و غر زدن را خوب میدانست.
-دختر برو خوب استراحت کن تا فردا ساعت 2 بعداز ظهر نوبت محضر دارید .
با این یاد آوری مامان انگار غم عالم به دلم ریخته شد و با بی میلی گفتم :چشم و باز یک لبخند تصنعی دیگر.
-صبر کن شام....
-نمیخورم....گرسنه نیستم
-پریسا
-جانم مامان
-تو.......مانیو دوست داری ؟
با این سوالش شکه شدم .نگاهم را از چشمانش دزدیدمو گفتم:آره
-تو چشمام نگاه کن و بگو.
-مامان گیر نده .....مگه خودتو بابا قبل از ازدواج همدیگرو دوست داشتید؟
-نه زمونه ما فرق داشت ............ولی حداقل من کس دیگه ای را نمیخواستم ولی تو.....
-شب بخیر مامان .
سریع او را بوسیدمو به سمت اتاقم راه افتادم ...
در دل زمزمه کردم مامان تو هیچ چیز نمیدونی...
باز هم به لطف قرص های آرام بخش خواب چشمانم را ربود .اما این بار نتوانستم از شر کابوس هایی که شخصیت منفور مانی خالق آنها بود رهایی یابم.
با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم ،با بدنی کوفته که ناشی از بی خوابی دیشب بود از خواب بیدار شدم .
از اتاق که خارج شدم باز هم صدای زنگ آمد و چند بار مامان را صدا زدم ولی خبری از او نبود خودم جواب آیفون را دادم مادر مانی با هیجان گفت:باز کن عروس قشنگم .
با شنیدن این حرف تمام تنم مور مور شد و با لحن سرد گفتم بفرمائید و دکمه آیفون را فشردم .
سریع به اتاقم رفتم و روسریم را به سر کردم و برگشتم لباسم زیاد مناسب نبود اما وقتی هم برای عوض کردنش نداشتم و اونقدرها هم برایم مهم نبود که چه پوشیده باشم .
اول مادر نازی و پدرش و پشت سرشان نازی و پرهام وارد شدند و در آخر مانی با سری افکنده وارد شد .
وقتی احوال پرسی ها تمام شد پرهام رو به من گفت :مامان کجاست؟
-نمیدونم من الآن بیدار شدم .
پرهام با نگاهی به ساعت گفت:حالا .خوب معلوم شد چرا سر و وضعت اینطوریه....
به سمت ساعت برگشتم و با دیدن ساعت 12 آه از نهادم برخاست باز هم مثل همیشه ساعت ها با من سر جنگ داشتند با این فکر لبخند تلخی زدم و رو به پرهام گفتم :دیگه هیچ چیز واسم مهم نیست.
به سمت آشپزخانه رفتم تا وسایل پذیرایی را بیاورم .
چند لحظه بعد پرهام وارد آشپزخانه شد و گفت :بابا که تو راهه ،رفته ناهار بگیره و مامانم نمیدونه کجاست .
سری تکان دادم و بشقابها را دستش دادم تا خودش مشغول پذیرایی شود .
مامان همه وسایل پذیرایی را آماده کرده بود و من فقط آنها را به بیرون از آشپزخانه میبردم و برای جلوگیری از برخورد با مانی از پرهام خواستم خودش پذیرایی کند .
جو کمی سنگین بود انگار پدر مادر مانی هم به نوعی پی به رفتار سرد حاکم بین من و مانی برده بودند .با صدای زنگ آیفون من و پرهام همزمان بلند شدیم و هر دو گفتیم مامانه.
پرهام به رویم لبخندی زد و گفت:تو بشین من در را باز میکنم.
مامان با چهره متفکر وارد شد و با همه احوال پرسی کرد من هم از موقعیت بدست آمده استفاده کردم و به اتاقم پناه بردم چون باز این بغض لعنتی راه تنفسم را بسته بود و من احتیاج مبرمی به سکوت و آرامش داشتم.
صدای دوباره آیفون خبر آمدن بابا را می داد .
نهار در سکوت عجیبی صرف شد انگار هیچ کس نمی خاست بر هم زننده این سکوت باشد . ظرف ها را فقط جمع کردیم و به فرمان بابا که از ما خواست که آماده شویم تا به قرار محضر برسیم وارد اتاقم شدم .نازی هم پشت سرم آمد مانتوی شیری رنگم را از کمد بیرون کشید و به دستم داد و گفت:
-میدونم مانی در حقت بد کرد اینم میدونم که کارش آخر نامردی بود ..ولی خواهش میکنم به قضیه جور دیگری نگاه کن.
با حرص گفتم :
-مثلا چه جوری؟
نازی با آرامش جواب داد: پریسا درسته که مانی برادر منه اما تو را اگه بیشتر از مانی دوست نداشته باشم کمتر از اونم دوست ندارم پس ازت میخام به حرفام به عنوان خواهر بزرگترت توجه کنی نه خواهر کسی که قراره تا یک ساعت دیگه زن رسمیش بشی.
چند لحظه سکوت کرد و نگاهش را به نگاه خالی از احساس من دوخت و ادامه داد:
-به قضیه این طوری نگاه کن که مانی به خاطر این که دوستت داشت این کارو کرد ترس از دست دادن تو باعث شد تصمیم احمقانه اش را عملی کند ....سعی کن ببخشیش تا بتونی یک عمر باهاش کنار بیای به عنوان شوهرت و .....
با ورود مامان به اتاق نازی ساکت شد . مامان رو به من گفت:
-زودتر آماده شو داره دیر میشه .
باورم نمیشد باز هم سرنوشت مرا به جایی بکشاند که حتی تا چند وقت پیش فکرش را هم نمیکردم.
نگاهم را از قرآن گرفتم و به جمع کوچک دو خانواده به جمعی که به در خواست خودم فقط پدر و مادرهایمان و نازی و پرهام بودند نگاه کردم .
عاقد مشغول قرات مهریه ام بود که تصمیمم را گرفتم همان بار اول بله را بگویم تا از این فشار روحی مرگ آور رها شوم به چهره مانی که قرار بود تا چند لحظه دیگر مرد زندگیم شود نگاه کردم احساس تنفر از او باعث شد بی اختیار دستهایم مشت شود
خدایا چرا این لحظه های لعنتی تمامی ندارد .
به دهان عاقد خیره شدم تا بالاخره جمله معروف گفته شد عروس خانم وکیلم؟
دهان خشک شده ام را گشودم تا بله بدهم .
-با اجازه پدر و مادرم......
مادر بین حرفم آمد و گفت :من اجازه نمیدم .
-چی؟
همه به سمتش برگشتیم و من با تعجب به چشمهای اشکبارش خیره شدم و زمزمه کردم مامان...
-فکر کردی من مثل کبک سرمو زیر برف کردمو از هیچ چیز خبر ندارم نمیذارم زندگیت و با بچه بازی حروم کنی؟
بابا مثل آدمهای از همه جا بیخبر گفت :اینجا چه خبره؟ و واقعا هم که پدر بیچاره ام از همه جا بیخبر بود.
مامان ادامه داد:زندگی حرف یکی دو روز نیست حرف یه عمره یه عمر میفهمی بچه؟
مامان مانی به مامان گفت:مگه منو پسرم بازیچه دست تو و دخترت هستیم که........
نازی وسط کلام مادرش پرید و گفت :مامان خواهش میکنم حرفی نزنید که بعد مجبور به معذرت خواهی بشید
من رو به مامان گفتم :مامان شما از هیچی خبر ندارید من مجبور به این ازدواجم.
-هیچ کس تو را مجبور نکرده.
با تعجب به سمت مهرداد که وارد اتاق شد برگشتم،مهرداد یک راست به سمت مامان رفت و کنارش ایستاد .
مادر مانی رو به مهرداد با فریاد گفت:باید میفهمیدم همه این آتیشا از گور تو بلند میشه .....مانی تو چرا مثل مادر مرده ها فقط یه گوشه ایستادی و نگاه میکنی؟
مانی رو به مادرش که از عصبانیت نفس نفس میزد گفت:من از اولم اضافه بودم .....یادت میاد ....چرا سر بقیه داد میزنی .....آآآ...چطور دلت اومد سر مهرداد عزیزت داد بزنی؟هان.؟.....این همون کسیه که چپ میرفتی راست میومدی میزدی تو سرم ....یادت که نرفته مادر من ....مونس من .....دل رس من......تو کی برام مادری کردی؟.......هیس مامان حرف نزن.....مادری فقط غذا پختن و لباس خریدن و اینا نیست ......مادر اونیه که مهرداد داره همونی که وقتی املاش را ده شد بهش گفت:غصه نخور عزیزکم ...انشا الله دفعه بعد .....اما تو چی ؟خاک تو سرت مانی یاد بگیر از مهرداد ....خدایا اینم پسر بود به من دادی؟
مادر مانی حالا داشت میلرزید و نازی مرتب میگفت:مامان تو رو خدا انقدر حرص نخور .....بس کن مانی .
مادر مانی با عصبانیت به سمت در خروجی رفت و پشت سرش پدر مانی هم راهی شد .
مانی حالا دقیقا رو به رویم ایستاده بود و زمزمه کرد :
میدونستم اینطوری میشه .....خدا هم نمیذاره ما به هم برسیم چون اگه تو رو داشتم اگه کنارم می بودی اونوقت دیگه هیچی ازش نمیخواستم تو نهایت آرزوم شده بودی .....امیدوارم خوشبخت باشی مهرداد لیاقتت را داره منو ببخش .....
من در حقت بد کردم .....خداحافظ عشق من.
صورتم خیس از اشک شد و به مهرداد نگاه کردم .....نگاهش یک دنیا حرف بود و لبخندش یک دنیا.........
من هم به او لبخند زدمو همین که به خودم آمدم مانی رفته بود برای همیشه از زندگیم محو شده بودو فقط آخرین جمله اش در ذهنم حک شد خداحافظ عشق من........
و مهرداد که کنار گوشم گفت:سلام عشق من....مرا به دنیای واقعیتها کشاند.
به سمت مامان برگشتم و چشمکش به مهرداد باعث شد که با حرص بگویم :چی شده که من ازش بی خبرم ؟
مامان با لبخند گفت :نقشه صبح من و دامادام موفقیت آمیز بود .
بابا و بقیه با تعجب به مامان نگاه میکردند و من به داشتنش افتخار کردم......
محکم بغلش کردم و گفتم :دوست دارم مامان ...
-بایدم دوسم داشته باشی
و من حالا به آن نقطه رسیدم به نقطه اوج خوشبختی ....خدایا شکرت.
-مانی ...مانی جان تو را خدا کاری به کارم نداشته باش ما که دو روز دیگه عقدمونه ....ما که............
-خوب فدات شم نکته همین جاست ماکه الانشم به هم محرمیم و دو روز دیگه اسمت میره تو شناسنامم..........مهم به دله که دل من خیلی میخوادت..
اینبار دیگه التماسش کردم.
-مانی تو را جون هر کی دوست داری .........تو را ......اشک مجال حرف زدن به من نمیداد .
به زور تونستم بگم من الان آمادگیشو ندارم ...........من ................با یک گام بزرگ خودش را به من رساند و بازویم را گرفت و گفت:نترس عزیزم کاری میکنم که نه تنها آمادگیشو پیدا کنی بلکه لذتم ببری.
مرا روی دوشش انداخت و من فقط با جیغ و التماس از او میخواستم رهایم کند .اما او انگار اصلا صدایم را نمیشنید روی تخت انداختم .
دست و پا میزدم .و دنبال راهی برای رهایی بودم داد زدم کمک تو را خدا کمک .................
مانی خندید و گفت:فکر کردی کسی تو باغهای اطراف پیدا بشه که صداتو بشنوه و یهو معجزه بشه و نجات پیدا کنی نه خوشکلم ................
خودش روی پاهایم نشسته بود و و با پاهایش دستانم را کیپ کرده بود امکان حرکتم محیا نبود انقدر فریاد کشیده بودم که ته گلویم میسوخت احتمالا زخم شده بود.
با آرامش دکمه های مانتویم را گشود و من تنها در دلم آرزو میکردم کاش دکمه های مانتویم هیچ وقت تمام نشوند اما این آرزوهم مثل بقیه آرزوهایم ناکام ماند.
دیگر اشکی نمانده بود که ریخته شود .از موجودی که کنارم دراز کشیده و نفس نفس میزند متنفرم.
تمام بدنم درد میکند احساس کوفتگی میکنم .
میخواهم از جا برخیزم اما دردی که در کمرم میپیچد مانعم میشود دستم را روی گلویم میگذارم و اینبار از ته دل دعا میکنم کاش دیگر نفس نکشم .
مانی ناگهانی به سمتم بر میگردد . تازه میفهمم که دعایم را بلند گفته ام .
-این فکرای پوچو از سرت بیرون کن خانومی .
-من.........من خودمو میکشم.
-اونوقت چرا ؟چون با شوهرت رابطه داشتی ؟یا نه چون اولین رابطتت با اون عاشق عوضیت نبود .؟ هان جواب بده؟
-ازت متنفرم .
-میدونم خانومم .واسه همین مجبور شدم باهات اینطوری رفتار کنم .ضمنا فکر مردنو از سرت بیرون کن یا فکر اینکه به کسی راجع به امروز چیزی بگی...........هوم .......تو که نمیخوای قلب مامانت اینبار واسه همیشه استپ کنه.....میخوای؟
دوباره چشمه خوشکیده اشکهایم فعال شد .
راست میگفت.............مامانم.....وای مامان .....نمیتونم .....نمیدونم چیکار کنم.
-اینا هیچ کدومش تقصیر من نیست ........همش تقصیر اون عوضیه.با احساس لرزی که کردم ملحفه ای که کنارم بود را روی بدن کبود و برهنه ام کشیدم و زمزمه کردم .
-نه همش تقصیر توه.
با خشم از جا برخاست و من از ترس در خودم مچاله شدم .
با فریاد گفت:تقصیر منه هان ؟تقصیر من؟منی که از بچگی هر کی رسید زد تو سرم .
خاک تو سرت مانی یکم از مهرداد یاد بگیر ببین از تو کوچیکتره ولی عقلش ده برابر توه.......
مانی خیلی احمقی ببین مهرداد چقدر آقاست و تو مثل بچه هایی.
مانی کودن دیدی مهرداد معدلش 20 شد و توی نادون به زور 13 شدی.
مانی یکم عاقل شو مگه تو چیت از مهرداد کمتره .
همش.مهرداد ...مهرداد ...مهرداد ...پس من چی ؟پس من تو چی از اون سر بودم .
همش همه توجهشون به اون بود حتی خانواده خودم .....نازی که اصلا منو آدمم حساب نمیکرد ...بابام تا میدیدم مهرداد و میزد تو سرم و مامانم مرتب میگفت:مهری تو همه چیز شانس داشته حتی تو بچه ................و من خاک بر سر هم فقط باید با حسرت مهرداد و نگاه میکردم از همون بچگی ازش متنفر بودم متنفر.................اونقدر متنفر که دلم میخواس بکشمش ......با همین دستام خفش کنم.
هر کاری کردم بهش برسم نشد یعنی پول باباش نذاشت مهرداد همیشه بهترینا را داشت و من ...........
وقتی بزرگتر شدم دیدم به خاطر چهره اش حتی بین جنس مخافم برای من شانسی نذاشته .
فقط بین دوستام با بدگویی از مهرداد خودمو خالی میکردم..............
هه....جالبه نه ؟خالی میبستم تا خالی شم .
اونقدر برا پرهامو بقیه دوستام از مهرداد بد گفتم که انگار هیولای دوسره و فقط دنبال شکار دختراس.
مهرداد بیچاره روحشم خبر نداشت ........................
تا اینکه پای نیوشا به عنوان دوست نازی به خونمون باز شد خیلی دلبر و لوند بود تو یه نگاه عاشقش شدم............
خودشم فهمید و عشوه و دلبریشو زیادتر کرد.
تا اینکه مهرداد و دید و اونم مثل بقیه پیش خودش فکر کرد مانی دیگه خر کیه هان؟
دیگه منو ندید...یعنی نخواست که ببینه ....جالبی کار اینجا بود که مهرداد بهش محل سگم نمیذاشت .و اون احمقم هنوز دوسش داشت .
کار خدا را میبینی ...من برای دختریه احمق جونمم میدادمو اون دنبال کسی که آدمم حسابش نمیکرد موس موس (کنایه از اینکه خودشو بهش میچبوند اما طرف محلش نمیذاشت)میکرد.
تا اینکه ماجرای مسافرت پیش اومد و پرهام اصرار کرد با نازی بیام تا اونم خواهرشو بیاره ....
پرهام پسر خوبی بود میدونستم نازیو دوست داره.
قبول کردم اما این وسط ترسیدم مهرداد و با نیوشا تنهاش بذارم نکنه که یوقت با نیوشا راه بیاد و اونوقت خر بیارو باقالی بار کن.
اصرار کردم تا قبول کرد همراه ما بیاد و تو این سفر با تو آشنا شد یه جورایی فهمیدم قضیه بو داره ...مهردادی که دخترا براش حکم خط قرمز را داشتند و به هیچ کدوم نزدیک هم نمیشد حالا عاشق شده بود و همه جوره سعی میکرد به تو نزدیک بشه .
بازم رفتم روی مخ پرهامو بهش اخطار دادم و پرهامم که خیلی روی رفاقتمون حساب باز کرده بود..ترسید و بهم اعتماد کرد.
اما یه چیزی این وسط خیلی دلمو خنک میکرد اینکه مهرداد اینبار نتونسته بود چیزیو که میخواد بدست بیاره تو بهش پا نمیدادی و این برام جالب بود پس میشد از این بازی لذت برد ........اما تو عقد نازی وقتی مچتونو گرفتم که داشتید همدیگه را میبوسیدید فهمیدم که تمام معادلاتم اشتباه از آب در اومدد .
اینبارم مهرداد برنده شد اما ...نه اینبار دیگه نه....من باید یه کاری میکردم که مهرداد کیش و مات بشه و بهترین راه پرهام بود .........
موفقم شدم چون پرهام عاشق خواهرش بود .
روز خاستگاریت وقتی نازی گفت حالت بهم خورده فهمیدم که وقت اجرای نقشمه.......یک...دو ...سه ...شروع راند اول یه زنگ به مهرداد و گفتن ماجرا ......راند دوم تماس با پرهام و تحریکش واسه برخورد با مهرداد
راند سوم تماس با نیوشا که دپرس بود و گفتن نقشه .راند چهارم رفتن دنبال مهرداد و بردنش پیش رفیق شفیقم.
راند پنجم گفتن از تو..........از اینکه اینطوری پیش بره داغون میشی و .....پر کردن جامهای مشروب واسه مهرداد.
راند ششم بردنش خونه نیوشا ............و منتظر شدن........
آ....آ....یه نکته مهرداد تو مستی مطلقم دست به نیوشا نزد .
راند هفتم صحنه سازی یه رابطه عاشقانه.............
راند هشتم بهم ریختن عقدتون
راند نهم خاستگاری از تو
راند دهم..............
-بسه..............بسه دیگه نمیخوام بشنوم.
-اوم باشه خوشکلم فقط یه نکته مونده اونم اینه که من کم کم بهت علاقه مند شدم و در واقع عاشقت شدم یه جورایی فهمیدم چرا مهرداد .................اوه راستی عاشق ناکامت الان دیگه از ایران پریده..........اوه.....گریه نکن خوشکلم گفتم که منم دوست دارم و یه جورایی خوشبختت میکنم.
-خفه شو
-تو ...........توی عقده ای زندگیمو داغون کردی...............تو حتی به زندگیه خودتم رحم نکردی ................تو.......
-بسه خانمم بلند شو و آماده شو تا بر گردیم تهران و بری خونتون و منتظر بشینی تا آقا مانی بیاد و عقدت کنه ...تو که نمیخوای حالا که با دنیای شیرین دخترانه خداحافظی کردی ......منم برای همیشه باهات خداحافظی کنم.
بی اختیار مشتهای گره کردمو به سینه و صورتش کوفتم و تنها واکنش او در مقابل کارم خنده های مستانه اش بود .
کاری که باید میکردم این بود که مثل همیشه تسلیم سرنوشتی شوم که با من سر ناسازگاری داشت.. فکرم به جایی قد نمی داد اگه بلایی سر خودم میاوردم بی شک مادرم سکته میکرد اگر به کسی هم حرفی میزدم باز احتمال فهمیدن مامان میرفت.شکایت قانونی هم که نمیشد کرد به هر حال من صیغه او بودم و ....
-راستی پری اصرار کن که عروسیمون زودتر بر گذار بشه ........آخه ممکنه پشیمون بشمو......
یه چیز دیگه الان که داریم بر میگردیم یادم بیار یه بسته ال دی واست بخرم که...............
و چند بار ابروهایش را بالا و پائین داد و خندید.جمله های نیمه کاره اش از هزار تا فحش بدتر بودو
خنده اش منفورترین خنده ای بود که در عمرم دیده بودم.
نگاهم را از صورتش گرفتم و به زور خودم را به دستشویی رساندم .
سوار ماشین شدمو او هم رفت تا در ر باز کند و همین که در را گشود و با لبخند به سمتم برگشت ماشینی به سرعت جلوی در ترمز کرد و مهرداد وپرهام از آن پیاده شدند به خیال اینکه دارم خواب میبینم لبخند تلخی زدم اما با حمله ناگهانی پرهام به سمت مانی و دویدن مهرداد به سمت من انگار از ورطه خیال به دنیای واقعی پرت شدم و شکه به او نگاه کردم . مهرداد در ماشین را گشود و بی هیچ حرفی محکم مرا در آغوش کشید .
تازه مغزم فعال شد و نالیدم :تو که الان باید در هواپیما باشی اینجا چکار میکنی.
پیشانیم را بوسید و مرا از جا بلند کرد و گفت:الان باید بریم. تو ماشین همه چیزو واست میگم .
از کنار پرهام که روی سینه مانی نشسته بود وو هنوز با مشت به صورتش میکوفت گذشتیم .
مهرداد مرا بر روی صندلی عقب ماشین خواباند و خودش پیش پرهام رفت .
بعد از چند دقیقه مهرداد و پرهامم هم سوار شدند و حرکت کردیم .
پس از چند لحظه سکوت گفتم از کجا فهمیدید من اینجام .
مهرداد با صدایی که مشخص بیود چقدر ناراحت است گفت:من زنگ زدم گوشیت تا بگم.....بگم که متاسفم بابت آهنگی که خوندم و اشکات..........تو مرتب داد میزدی و کمک میخواستی سریع پیش پرهام رفتم و ازش خواستم بگه تو کجایی و و اونجایی که اون عوضی گفتتوی باغای اطراف کسی نیست تازه فهمیدم تو کجایی و من پرهام خودمونو رسوندیم ولی دیر رسیدیم .
گریه میکرد این را از فین فینی که میکرد فهمیدم و دست مشت شده پرهام که به جای صورت مانی روی داشبورت فرود آمد و نالید باید میذاشتی بکشمش ..........اون کثافت از دوستیه من سوء استفاده کرد و من احمق..............
پرهام ساکت شد ومن نالیدم همه چیزو شنیدید ؟
مهرداد آره آرامی گفت و ساکت شد .
-حالا ......حالا باید چیکار کنم ......
پرهام به سمتم برگشت و گفت :فعلا بخواب .................
کمی من م کرد و گفت:پریسا منو ببخش .....من.....
-پرهام من الان خستم لطفا بذار برای بعد و دیگر چیزی نفهمیدم و خواب مرا ربود.
کابوسهایی که میدیدم خواب را بر من حرام کرده بود خدا راشکر پرهام مرا خانه خودشان نگه داشته بود و به بهانه اینکه خودش کار دارد و نازی تنها میماند مامان را پیچانده بود.
نازی به چشمانم نگاه نمیکرد و بغض کرده بود و این نشان میداد که پرهام همه چیز را برای او گفته.
حال جسمی و روحیم مزخرف بود و باز کارم به بیمارستان کشید .
پرهام کنارم آمد و در حالی که بوسه ای روی پیشانیم زد گفت :خواهر کوچولو .....بسه تو را خدا ..........اینوری خودتو نابود میکنی....اگه اتفاقی برات بیافته منم خودمو میکشم چون خودمو تو این قضیه مقصر میدونم .........مامانم با اون قلبش ..............
-می دونم ...میدونم ولی دست خودم نیست....پرهام چیکار باید بکنم ...من....من ........
-تو چی ؟
-تو نمیتونی درکم کنی.......من چاره ای ندارم جز اینکه با مانی ازدواج کنم.
گریه امانم را برید و صورت گریان پرهام جلوی صورتم تار شد و باز حالت تهوع به من دست دادو یک آمپول آرامبخش دیگر به سرمم تزریق شد .
-پرهام فردا قرار عقدم با مانی سر جا باشه .....
-پریسا آخه.............
-همه چیز برای من تموم شده ...من مُردم پرهام .....تو اون باغ لعنتی ....تو اون اتاق بین تموم فریادهامو التماسام تموم کردم ...تموم شدم .
-نمیدونم اون آشغال کدوم گوریه اونقدر زدمش که ..........
-میدونم...برو دنبالش ...خواهش میکنم ...نمیخوام مامان بابا چیزی راجع به این قضایا بفهمند ....بذار فکر کنند همه چیز مثل قبله.
پرهام مرا به خانه اش رساند و خودش برای پیدا کردن مانی راهی شد .
با مامان تلفنی صحبت کردم و الکی گفتم مامان من و مانی چند تا خرید کوچولو داریم انجام بدم میام خونه.
نازی به دلیل سر درد شدید در اتاقش رفت تا استراحت کند و من هم رفتم تا یک دوش آب گرم بگیرم تا کمی از کوفتگی بدنم کاسته شود .
آنقدر حالم بد بود که چند بار تیغ را برداشتم تا شاهرگم را بزنم اما ترس از ناراحتی قلبی مامان هر بار مانع شد.
حوصله خوش کردن موهایم را نداشتم .لباسهای نازی را پوشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم تا یک چایی برای خودم درست کنم .با صدای زنگ ایفون سریع به سمت آن رفتم که تا نازی بیدار نشده جواب دهم.
،-کیه؟
-مهردادم.
در را باز کردم و خودم به داخل اتاق رفتم تا شالم را سرم کنم .خروج من از اتاق و ورود مهرداد به خانه همزمان شد .
با دیدنم لبخند مهربانی زد و گفت:سلام.........
بدون نگاه به چشمانش جوابش را دادم و به سمت آشپزخانه رفتم تا چایی را دم کنم.
دنبالم وارد آشپزخانه شد و گفت:بقیه کجاند؟
-نازی سرش درد میکرد خوابید.....پرهامم بیرونه.
-تو چطوری؟
-ممنون خوبم.
روی صندلی نشست و در سکوت فقط نگاهم کرد و من هم از قصد ،دست دست کردم تا زمان بگذرد و کمتر با او رودر رو شوم .
سینی چایی را مقابلش گذاشتم و خودم هم نشستم.
-ممنون
-نوش جان.....راستی آقا مهرداد پس شما به سلامتی کی عازمید.
پوزخندی زد و گفت:آقا مهرداد......
کمی مکث کرد و ادامه داد اونوقت کجا باید برم؟
-منظورم همون........
-بسه پریسا معلومه چته ....تو که بهتر از هر کسی میدونستی من چرا میخواستم برم .....ولی حالا....
-تو بس کن مهرداد ...هیچ چیز تغییر نکرده ....من فردا قراره با مانی عقد کنم.....ما.......
-هیچ معلوم هست میخوای چه غلطی بکنی ؟
-فکر نکنم به تو مربوط باشه
-معلومه که ربط داره تو برام مهمترین چیز توی زندگیمی ....
-ولی تو برای من هیچی نیستی نه مهمی نه عشقمی ...نه دوستمی و نه.......
-دروغ می گی مثل چی داری دروغ میگی ....
-از همیشه راستگوترم لطفا برو بیرون چون من منتظر پرهامم که رفته دنبال مانی ...دوست ندارم واسه مانی سوءتفاهمی پیش بیاد.
مهرداد از جا بلند شد ...اشکی که در چشمانش حلقه زده بود داشت دیوانه ام میکرد برای همین نگاهم را از او گرفتم و به استکانهای دست نخورده چایی دوختم .......
با صدای بسته شدن محکم در آپارتمان از جا پریدمو و با حسرت به جای خالیش نگاه کردم .
و مثل دیوونه ها بلند گفتم :متاسفم عزیزم من دیگه لایق تو نبودم تو لایق بهترینی .......نمیتونستم به خاطر خودم با زندگیت بازی کنم و نمیخوامم کسی بهم ترحم کنه .
-پریسا......
به نازی که با چشمان سرخ شده نگاهم میکرد نگاه کردم .
-نازی...تو را خدا راستشو بگو تو عمرت بد بخت تر از من آدم دیدی.
در آغوشم کشید و پا به پای من گریه کرد .چندین ساعت فق کارم گریه بودو افسوس خوردن.
-پریسا ...چرا با زندگیت بازی میکنی صیغه تو و مانی از امروز باطل میشه........مانی مرد زندگی نیست اینو من خیلی وقت بود میدونستم اما به خار حس خواهری دلم میخواست بهش فرصت بدم گفتم شاید عشق تو آدمش کنه نمی دونستم که اینطوری فق تو را نابود میکنم ،منو ببخش.
-من از تو کینه ای به دل ندارم ....خودمم تو این قضیه مقصرم به خاطر پیش داوریم نسبت به مهرداد و گوش نکردن به صدای دلم و انجام ندادن کار عاقلانه....
-پریسا ...من شنیدم که مهرداد میخواد واسه تو بمونه اون مردیه که میتونه خوشبختت کنه این حقو از خودت نگیر..
-من که دیگه تو این زندگی حقی ندارم .......متنفرم از اینکه کسی بخواد بهم ترحم کنه.
-اینو خوب ممئنم که نمیشه رو عشق مهرداد نسبت به تو برچسب ترحم زد اون واقعا دوست داره..
با صدای زنگ در نازی از جا برخاست و مجال پاسخ دادن را از من گرفت.
-کی بود؟
-پرهامه.
-تنهاست؟
-نمیدونم.
در باز شد و اول پرهام و پشت سرش هم مانی با صورت کبود و زخمی وارد شد .با دیدنش تمام اتفاقات دیروز مثل فیلم از جلویم گذشت.
با تنفر نگاهش کردم او هم نگاهش را از من دزدید.
تنها چیزی که تونستم بهش بگم همین جمله بود.ازت متنفرم .
مانی هیچ حرفی نزد حتی یک کلمه .......نازی اشک میریخت اما با فریادی که پرهام بر سرش زد صدای هق هقش را خفه کرد و اما خودم....نمیتوانستم در هوایی که مانی نفس میکشد نفس بکشم احساس خفگی به من دست داد و حال خرابم خرابتر شد آخر سر هم پرهام مرا به خانه ی خودمان رساند .
در حالی که بغض داشت گفت :نمیتونم بیام تو خجالت میکشم تو روی مامان و بابا نگاه کنم .
بی توجه به حالش گفتم :تو باید چوب اینو بخوری که حرف دوست صمیمیتو حتی از خواهرت بیشتر قبول داشتی .......
در ماشین را محکم بستم و زنگ را زدم و در که باز شد بی توجه به پرهام در را محکم بهم کوبیدم .
نمیدانم چرا یک آن خواستم اندکی از نفرت انباشته در قلبم را روی سر کسی خالی کنم و پرهام از این اندک سهم برد.
وارد خانه که شدم مامان با خوشرویی جلو آمد با لبخند تصنعی در آغوشش جا گرفتم.
احساس امنیت بعد از چندین ساعت انگار در خونم تزریق شد که بی اختیار یک نفس عمیق کشیدمو گفتم :مامان تو را خدا هیچوقت منو تنها نذار ............من بی تو میمیرم .
مرا از خودش جدا کرد و گفت:خجالت بکش دختر .......فردا قراره عقد کنی و هنوز ......
وسط حرفش پریدمو گفتم :مامان خیلی دوست دارم از همه دنیا بیشتر ...
رنگ نگاهش عوض شد و با نگرانی گفت:چیزی شده.؟
-اصلا......فقط .....
نمیدانستم چه چیزی بگویم که قانع شود برای همین به دروغ متوسل شدم
_فقط مترسم ...از این خونه که رفتم فراموشم کنی .
با پس گردنی که خوردم فهمیدم حرفم خیلی بی ربط بود ولی مهم این بود که مامان دیگر نگران نبود و داشت باز همان مامان قبلی میشد که فقط نصیحت کردن و غر زدن را خوب میدانست.
-دختر برو خوب استراحت کن تا فردا ساعت 2 بعداز ظهر نوبت محضر دارید .
با این یاد آوری مامان انگار غم عالم به دلم ریخته شد و با بی میلی گفتم :چشم و باز یک لبخند تصنعی دیگر.
-صبر کن شام....
-نمیخورم....گرسنه نیستم
-پریسا
-جانم مامان
-تو.......مانیو دوست داری ؟
با این سوالش شکه شدم .نگاهم را از چشمانش دزدیدمو گفتم:آره
-تو چشمام نگاه کن و بگو.
-مامان گیر نده .....مگه خودتو بابا قبل از ازدواج همدیگرو دوست داشتید؟
-نه زمونه ما فرق داشت ............ولی حداقل من کس دیگه ای را نمیخواستم ولی تو.....
-شب بخیر مامان .
سریع او را بوسیدمو به سمت اتاقم راه افتادم ...
در دل زمزمه کردم مامان تو هیچ چیز نمیدونی...
باز هم به لطف قرص های آرام بخش خواب چشمانم را ربود .اما این بار نتوانستم از شر کابوس هایی که شخصیت منفور مانی خالق آنها بود رهایی یابم.
با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم ،با بدنی کوفته که ناشی از بی خوابی دیشب بود از خواب بیدار شدم .
از اتاق که خارج شدم باز هم صدای زنگ آمد و چند بار مامان را صدا زدم ولی خبری از او نبود خودم جواب آیفون را دادم مادر مانی با هیجان گفت:باز کن عروس قشنگم .
با شنیدن این حرف تمام تنم مور مور شد و با لحن سرد گفتم بفرمائید و دکمه آیفون را فشردم .
سریع به اتاقم رفتم و روسریم را به سر کردم و برگشتم لباسم زیاد مناسب نبود اما وقتی هم برای عوض کردنش نداشتم و اونقدرها هم برایم مهم نبود که چه پوشیده باشم .
اول مادر نازی و پدرش و پشت سرشان نازی و پرهام وارد شدند و در آخر مانی با سری افکنده وارد شد .
وقتی احوال پرسی ها تمام شد پرهام رو به من گفت :مامان کجاست؟
-نمیدونم من الآن بیدار شدم .
پرهام با نگاهی به ساعت گفت:حالا .خوب معلوم شد چرا سر و وضعت اینطوریه....
به سمت ساعت برگشتم و با دیدن ساعت 12 آه از نهادم برخاست باز هم مثل همیشه ساعت ها با من سر جنگ داشتند با این فکر لبخند تلخی زدم و رو به پرهام گفتم :دیگه هیچ چیز واسم مهم نیست.
به سمت آشپزخانه رفتم تا وسایل پذیرایی را بیاورم .
چند لحظه بعد پرهام وارد آشپزخانه شد و گفت :بابا که تو راهه ،رفته ناهار بگیره و مامانم نمیدونه کجاست .
سری تکان دادم و بشقابها را دستش دادم تا خودش مشغول پذیرایی شود .
مامان همه وسایل پذیرایی را آماده کرده بود و من فقط آنها را به بیرون از آشپزخانه میبردم و برای جلوگیری از برخورد با مانی از پرهام خواستم خودش پذیرایی کند .
جو کمی سنگین بود انگار پدر مادر مانی هم به نوعی پی به رفتار سرد حاکم بین من و مانی برده بودند .با صدای زنگ آیفون من و پرهام همزمان بلند شدیم و هر دو گفتیم مامانه.
پرهام به رویم لبخندی زد و گفت:تو بشین من در را باز میکنم.
مامان با چهره متفکر وارد شد و با همه احوال پرسی کرد من هم از موقعیت بدست آمده استفاده کردم و به اتاقم پناه بردم چون باز این بغض لعنتی راه تنفسم را بسته بود و من احتیاج مبرمی به سکوت و آرامش داشتم.
صدای دوباره آیفون خبر آمدن بابا را می داد .
نهار در سکوت عجیبی صرف شد انگار هیچ کس نمی خاست بر هم زننده این سکوت باشد . ظرف ها را فقط جمع کردیم و به فرمان بابا که از ما خواست که آماده شویم تا به قرار محضر برسیم وارد اتاقم شدم .نازی هم پشت سرم آمد مانتوی شیری رنگم را از کمد بیرون کشید و به دستم داد و گفت:
-میدونم مانی در حقت بد کرد اینم میدونم که کارش آخر نامردی بود ..ولی خواهش میکنم به قضیه جور دیگری نگاه کن.
با حرص گفتم :
-مثلا چه جوری؟
نازی با آرامش جواب داد: پریسا درسته که مانی برادر منه اما تو را اگه بیشتر از مانی دوست نداشته باشم کمتر از اونم دوست ندارم پس ازت میخام به حرفام به عنوان خواهر بزرگترت توجه کنی نه خواهر کسی که قراره تا یک ساعت دیگه زن رسمیش بشی.
چند لحظه سکوت کرد و نگاهش را به نگاه خالی از احساس من دوخت و ادامه داد:
-به قضیه این طوری نگاه کن که مانی به خاطر این که دوستت داشت این کارو کرد ترس از دست دادن تو باعث شد تصمیم احمقانه اش را عملی کند ....سعی کن ببخشیش تا بتونی یک عمر باهاش کنار بیای به عنوان شوهرت و .....
با ورود مامان به اتاق نازی ساکت شد . مامان رو به من گفت:
-زودتر آماده شو داره دیر میشه .
باورم نمیشد باز هم سرنوشت مرا به جایی بکشاند که حتی تا چند وقت پیش فکرش را هم نمیکردم.
نگاهم را از قرآن گرفتم و به جمع کوچک دو خانواده به جمعی که به در خواست خودم فقط پدر و مادرهایمان و نازی و پرهام بودند نگاه کردم .
عاقد مشغول قرات مهریه ام بود که تصمیمم را گرفتم همان بار اول بله را بگویم تا از این فشار روحی مرگ آور رها شوم به چهره مانی که قرار بود تا چند لحظه دیگر مرد زندگیم شود نگاه کردم احساس تنفر از او باعث شد بی اختیار دستهایم مشت شود
خدایا چرا این لحظه های لعنتی تمامی ندارد .
به دهان عاقد خیره شدم تا بالاخره جمله معروف گفته شد عروس خانم وکیلم؟
دهان خشک شده ام را گشودم تا بله بدهم .
-با اجازه پدر و مادرم......
مادر بین حرفم آمد و گفت :من اجازه نمیدم .
-چی؟
همه به سمتش برگشتیم و من با تعجب به چشمهای اشکبارش خیره شدم و زمزمه کردم مامان...
-فکر کردی من مثل کبک سرمو زیر برف کردمو از هیچ چیز خبر ندارم نمیذارم زندگیت و با بچه بازی حروم کنی؟
بابا مثل آدمهای از همه جا بیخبر گفت :اینجا چه خبره؟ و واقعا هم که پدر بیچاره ام از همه جا بیخبر بود.
مامان ادامه داد:زندگی حرف یکی دو روز نیست حرف یه عمره یه عمر میفهمی بچه؟
مامان مانی به مامان گفت:مگه منو پسرم بازیچه دست تو و دخترت هستیم که........
نازی وسط کلام مادرش پرید و گفت :مامان خواهش میکنم حرفی نزنید که بعد مجبور به معذرت خواهی بشید
من رو به مامان گفتم :مامان شما از هیچی خبر ندارید من مجبور به این ازدواجم.
-هیچ کس تو را مجبور نکرده.
با تعجب به سمت مهرداد که وارد اتاق شد برگشتم،مهرداد یک راست به سمت مامان رفت و کنارش ایستاد .
مادر مانی رو به مهرداد با فریاد گفت:باید میفهمیدم همه این آتیشا از گور تو بلند میشه .....مانی تو چرا مثل مادر مرده ها فقط یه گوشه ایستادی و نگاه میکنی؟
مانی رو به مادرش که از عصبانیت نفس نفس میزد گفت:من از اولم اضافه بودم .....یادت میاد ....چرا سر بقیه داد میزنی .....آآآ...چطور دلت اومد سر مهرداد عزیزت داد بزنی؟هان.؟.....این همون کسیه که چپ میرفتی راست میومدی میزدی تو سرم ....یادت که نرفته مادر من ....مونس من .....دل رس من......تو کی برام مادری کردی؟.......هیس مامان حرف نزن.....مادری فقط غذا پختن و لباس خریدن و اینا نیست ......مادر اونیه که مهرداد داره همونی که وقتی املاش را ده شد بهش گفت:غصه نخور عزیزکم ...انشا الله دفعه بعد .....اما تو چی ؟خاک تو سرت مانی یاد بگیر از مهرداد ....خدایا اینم پسر بود به من دادی؟
مادر مانی حالا داشت میلرزید و نازی مرتب میگفت:مامان تو رو خدا انقدر حرص نخور .....بس کن مانی .
مادر مانی با عصبانیت به سمت در خروجی رفت و پشت سرش پدر مانی هم راهی شد .
مانی حالا دقیقا رو به رویم ایستاده بود و زمزمه کرد :
میدونستم اینطوری میشه .....خدا هم نمیذاره ما به هم برسیم چون اگه تو رو داشتم اگه کنارم می بودی اونوقت دیگه هیچی ازش نمیخواستم تو نهایت آرزوم شده بودی .....امیدوارم خوشبخت باشی مهرداد لیاقتت را داره منو ببخش .....
من در حقت بد کردم .....خداحافظ عشق من.
صورتم خیس از اشک شد و به مهرداد نگاه کردم .....نگاهش یک دنیا حرف بود و لبخندش یک دنیا.........
من هم به او لبخند زدمو همین که به خودم آمدم مانی رفته بود برای همیشه از زندگیم محو شده بودو فقط آخرین جمله اش در ذهنم حک شد خداحافظ عشق من........
و مهرداد که کنار گوشم گفت:سلام عشق من....مرا به دنیای واقعیتها کشاند.
به سمت مامان برگشتم و چشمکش به مهرداد باعث شد که با حرص بگویم :چی شده که من ازش بی خبرم ؟
مامان با لبخند گفت :نقشه صبح من و دامادام موفقیت آمیز بود .
بابا و بقیه با تعجب به مامان نگاه میکردند و من به داشتنش افتخار کردم......
محکم بغلش کردم و گفتم :دوست دارم مامان ...
-بایدم دوسم داشته باشی
و من حالا به آن نقطه رسیدم به نقطه اوج خوشبختی ....خدایا شکرت.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 13:24 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|