رمان اوج خوشبختی8
ناهار در فضای صمیمی صرف شد و بعد از آن پدر مانی که از آن روز به او پدرجان میگفتم ،باز ما را به آن باغ کذایی دعوت کرد ..
اصلا دلم نمیخواست قبول کنم ،اما نمیخواستم مانی را نسبت به این موضوع حساس کنم.
پس بیخیال تمام احساسات متناقضم شدم و حرفی نزدم.
تمام آن روز مانی یک لحظه هم تنهایم نگذاشت فقط ساعت 10 شب با اخمهای در هم بابا دمش را روی کولش گذاشت و به خانیشان رفت و قبل از رفتنش من که تا دم در بدرقه اش کردم را گوشه ی حیاط برد و سریع لبهایم را بوسید و رفت .
باز هم به این نتیجه رسیدم که به مانی هیچ میلی ندارم و بوسه اش هیچ حسی را در من بیدار نکرد.
صبح پرهام و نازی به خانیمان آمدند تا با ماشین پرهام همگی به باغ برویم .
مانی و پدر مادرش هم دم در رسیدند و مامان تعارف الکی کرد که بیاند توی خونه ولی آنها قبول نکردند و گفتند تا هوا خیلی گرم نشده بهتر است برویم .
من با آرایش بیش از همیشه که نازی مجبورم کرده بود انجام دهم در ماشین مانی همراه با پدر و مادرش نشستم .
مانی باز شروع به تعریف جوک های مسخره اش کرد.
-پری اون جوکه را شنیدی که یارو جوراباش دو رنگ بوده یکیش سفید یکیش مشکی ....بهش میگند چرا جوراب دو رنگ پات کردی ....جواب داد جالبیش میدونی به چیه اینکه تو خونه هم یه جفت این شکلی دارم.
باباش بلند بلند خندید و من فکر کردم همین پدر و مادرها هستند که روحیه اعتماد به نفس کاذب را در بچه هایشان ایجاد میکنند.
به فکرم لبخندی زدم که باعث شد مانی به اشتباه برداشت کند به جوک او خندیدم و همین باعث شد با ذوق چند تا جوک بی مزه تر هم تعریف کنه.
با رسیدنمان به باغ همین که خواستم از ماشین پیاده شوم مانی گفت :شما تشریف داشته باشید کارتون دارم.
-چشم.
-چشمتون بی بلا بقیه وارد ساختمان شدند و من منتظر به مانی چشم دوختم .
-ببین حاج خانم
-حاج خانم مامانته
-اوه آره ببین دختر کوچولویی که از همیشه خوشکلتر و تو دل برو تر شدی،دفعه ی آخرت باشه که وقتی منو میبینی فقط بگی سلام حالت چطوره؟
-باید چی میگفتم ....خداحافظ،خوبه؟
-نه عزیزم یه بوسی یه چشمکی ..یه حرف عاشقونه ای.
-اوه ....چه کم اشتها ...آقا پسر انگار منو با دوست دخترای قبلیت اشتباه گرفتی.......
-تو زنمی.....معلومه که با تمام مونثای رو زمین برام فرق داری .
برای اینکه زود به بحث خاتمه بدم گفتم :باشه از این به بعد رعایت میکنم.
-قبوله .ولی جبران امروزو چی............
-مانی.....
-اوه داد نزن باشه غلط کردم ....
با خنده از ماشین پیاده شدمو به سمت ساختمان راه افتادم .و مانی هم پشت سرم وارد شد.
داخل ساختمان که شدیم جو حاکم به طرز عجیبی آرام بود ،رو به بابا گفتم اتفاقی افتاده.
-نه عزیزم ،مهری الان زنگ زد و تا فهمید ما اینجاییم گفت اونم با خونوادش میاد .
سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و زیر نگاههای کنجکاو بقیه مخصوصا مانی که منتظر عکس العمل من بود ریلکس باشم.
-خوب بیاند قدمشون رو چشم حالا چرا اینطوری آروم نشستید و رو به پدرمانی گفتم:پدر جان شما قول یه دست تخته نردو به من داده بودید .
با بلند شدن پدر جان دوباره جو به روال عادی برگشت و ما از جمع فاصله گرفتیم .
با اینکه تمام فکرم پیش مهرداد بود و اینکه چطور با بودن او کنار مانی باشم ، از پدر جان بازی را بردم و بعد به بهانه کمک به بقیه در تهییه ناهار کنار مامان رفتم
هنوز پوست خیارها را نگرفته بودم که مانی وارد آشپزخانه شد و گفت:چیکار میکنی؟
-چیو؟
-خانم من نباید دست به سیاه سفید بزنه.
-اوه...حالا گفتم چی شده.
مادرش خیارها را از دستم گرفت و گفت:بچم حق داره پاشو برو پیشش نا سلامتی دیروز بله را دادی.
-چشم.
نازی با حرص رو به پرهام که تازه وارد آشپزخانه شده بود و از همه جا بی خبر بود گفت:یاد بگیر..........ببین مردم چقدر زنشونو بالا میبرند .
پرهام یکی محکم زد پس کله مانی و گفت:خاک تو سرت چیکار کردی که همین اول کاری آبروی مردا را بردی .
مانی با لبخند به سمتم آمد و دستمو گرفت و گفت:بدو پری تا اعداممون نکردند و بعد رو به نازی گفت:هی ...خانم واسه خانم من خواهر شوهر بازی در نیار .....
پرهام دوباره دستش را بلند کرد تا ضربه دیگری بزنه که از زیر دستش در رفتیم و سریع وارد باغ شدیم .
مانی نفس عمیقی کشید و گفت :نزدیک بودا که بی شوهر بشی .
با خنده گفتم :بادمجون بم آفت نداره.
جوابم را نداد و دستم را محکمتر گرفت و با هم به طرف پشت ساختمان رفتیم.
با اینکه محرمم بود اصلا با او راحت نبودم دوست نداشتم با او تنها شوم اما مانی بی خیال اخم و تخمم روی تاب نشست و من هم کنارش جای گرفتم.
-میدونی پریسا اینکه منو تو کنار هم روی این تاب بشینیمو حرفای خوشکل به هم بزنیم واسم یه جورایی رویا بود.
حرفی نزدم و اون ادامه داد :تو چی از اینکه کنارتم خوشحالی؟
-خوب معلومه آره......
دروغهایی که پیاپی در جواب حرفهای مانی میزدم مرا به فکر فرو برد ،زندگیی که از اولش با دروغهای رنگارنگم شروع میشد آیا واقعا دوامی داشت ؟
دوست نداشتم جواب پرسشم را به خودم بدهم من به خودم قول داده بودم که تمام سعیم را در جهت علاقه مند شدن به مانی به کار ببرم و با تمام بیتفاوتیم به او سعی داشتم دلش را از عشقم گرم کنم ولی آیا میشد خودم را هم با این دروغها گول بزنم تمام احساس من متعلق به مهرداد بود و این چیزی بود که کاملا از صحت آن اطمینان داشتم...........
آخ مهرداد اگر میدانستی در قلب من چه میگذرد حتی فکر خیانت به مرا هم نمیکردی.
با صدای ورود ماشینی به باغ در رختخوابم نیم خیز شدم.
خودش بود همان کسی که در عین تنفر عاشقش بودم .
سرم را در دستانم گرفتم و به این فکر کردم که الان چه غلطی کنم.
من با مانی پیمان بسته بودم اگر چه پیمان ما تاریخ و اعتبار داشت اما من محرم او و زنش حساب میشدم ،باید از حالا به همه نشان دهم که مهرداد برایم مرده ....حداقل در دنیای بیرون از قلبم................
از عصر که به اتاق آمده بودم که مثلا استراحت کنم فقط با افکار در هم برهمم کلنجار رفته بودم .
دیگر ماندنم در اتاق بیش از این جائز نبود.
بلند شدم و تیپ اسپرت کرم رنگ زدم خیر سرم حکم تازه عروس را داشتم.
با نگاه درون آیینه و رنگ پریده صورتم که از استرس زیادم نشات میگرفت،تصمیم به آرایش کردن گرفتم .
کارم 5 دقیقه طول کشید اما 4 دقیقه آن را فقط مشغول کشیدن خط چشم کلفت خلیجیم بودم .
با نگاه دیگری درون آینه خودم را شبیه عروسکی دیدم که .هم در ظاهر اینگونه بود در واقعیت هم دست کمی از عروسک نداشت ،عروسکی که با ساز روزگار میرقصیدو هنوز خودش هم درست نمیدانست چه میخواهد.
نمیدانم چقدر طول کشید که من در آیینه به تصویرم خیره شده بودم که با صدای تقه هایی به در به خود آمدم.
-پریسا جون خوابی تنبل خانم
دستگیره در که پایین آمد و مانی با لبخند پهنش وارد شد.
و با دیدنم سوتی کشید و گفت :اول..لا..........جیگرتو خوشکله.............پیاده شو با هم بریم .
به من نزدیک شد و چرخی دورم زد و گفت:خبریه؟
برگشتم به اخمهای در همش نگاه کردم و گفتم آره.
اخمش غلیظتر شد و گفت :چه خبری؟
-اوم............خوب من دیروز با یه پسر خوشتیپ عقد کردمو دوست ندارم ازش کم بیارم .
-واقعا دلیلت اینه؟
-شک داری مگه؟
-نه هر چی رئیس امر کنند .
نگاهش را خریدارانه به من انداخت و گفت ولی الان دیگه باید ............
حرفش را ادامه نداد ولی با دست به لبم اشاره کرد.
-زهر مار بچه پررو.
-مگه دست شماست و به من نزدیکتر شد و در یک حرکت آنی محکم شروع به بوسیدنم کرد .
محکم هولش دادم که فقط سرش را عقب برد و گفت :اوم.........حالا آرایشت خوب شد .
-پروی.....واقعا که...
دستمال کاغذی روی میز را به سمتش گرفتم و گفتم حالا شما آرایشتونو پاک کنید و به رژهایی که دور لبش مالیده بود اشاره کردم
دستم در دست محرمم بود ولی قلبم برای دیدن کسی که روزگاری قرار بود محرمم شود ،در سینه ام دیوانه وار میکوبید.
با ورودمان به سالن سرها به سمتمان چرخید .
-سلام.
بدون توجه به بقیه به دهان مهرداد خیره شده بودم .
جواب سلامم را نداد و نگاه سردش را درون چشمهام انداخت .
مادرش جلو آمد ،روی مرا بوسید و به سردی گفت:تبریک میگم.
و بعد به مانی هم تبریک گفت.
جوابش را ندادم .فقط مانی گفت:ممنون خاله.
مانی دستم را محکمتر گرفت و با هم روی مبل دونفره نشستیم .
نازی کنارم امد و در گوشم گفت:وای چه خوشکل کردی ...همین کارها رو میکنی که داداشم دم به دقیقه میگه منو پریسا باید زودتر عروسی کنیم .
به همان روش من هم در گوشش گفتم:دقیقا همون کارایی را که تو برای داداش من میکردی.
نازی سرخوش خندید و مانی هم از فرصت استفاده کردو سرش را دم گوشم اورد و گفت:به منم بگو چی گفتی نازی غش کرد.
نازی سر مانی را عقب هل داد و گفت:نمیشه +18 بود.پرهام هم کنارمان آمد و شروع به مسخره بازی کرد.
نگاهم با نگاه مهرداد گره خورد.
نازی رد نگاهمو گرفت و رو به مانی و پرهام گفت:شما برید پیش مهرداد گناه داره تنهاست.
پرهام که هنوز مهرداد را نبخشیده بود گفت:به جهنم .
و مانی گفت:میخواست نیوشا جونشو بیاره .
همین حرف کافی بود تا نگاهم به مهرداد رنگ عوض کند و پر از نفرت شود .
رو به مانی گفتم:بریم هواخوری .
-چشم رئیس.
و باز با این حرفش صدای نازی را در آورد.
-پرهام یاد بگیر .
و باز کل کل پرهامو مانی با هم.
مانی رو به نازی گفت:تو کجا ............اه نازی چرا مزاحم هواخوری عاشقونمون میشی.
نازی برگشت و روی مبلها نشست و بلند گفت:اه مانی توهم ما را کشتی با این عشقولانه بازیات.
پوزخند مهرداد آنقدر مشهود بود که حتی از آن فاصله دیدم .و نگاه سردش باعث شد بی اختیار به این فکر کنم که دیگر برایش مهم نیستم و بدتر از آن فشرده شدن قلبم از این فکر بود .
حدود یکساعتی قدم زدیمو مانی از عشقو زندگیو حتی بچه هایمان در آینده گفت و من فقط گوش کردم .
آخر سر هم مانی پرسید :حالت خوبه؟
-آره چطور مگه
_آخه جوابمو نمیدی؟
-خسته شدم بس که راه رفتیم.
بازگشتیم .
مهرداد روی تاب نشسته بود و دستهایش را از دو طرف باز کرده بود و چشمانش بسته بود اما سرش روبه آسمان بود،نمیدانم خواب بود یا با آن هدزفریهای درون گوشش آهنگ گوش میداد.
بیخیال او وارد ساختمان شدیم و من پیش مامان اینا که توی اتاق جمع شده بودند رفتم.
با تعجب دیدم که مهری خانم گریه میکند و خواهرش سعی در آرام کردنش دارد مامان هم نگران به او چشم دوخته بود .
آرام کنار نازی که در فکر بود نشستم و قبل از اینکه بپرسم چی شده؟
مادر نازی گفت:بسه خواهر تو خودت را هم بکش اون کار خودشو میکنه .....پس فقط با این گریه ها خودتو نابود میکنی؟
-نمیتونم ...دست خودم نیست مگه من چندتا بچه دارم .
نازی آرام گفت:خاله بسه ..........میره درسشو میخونه و بر میگرده .
-نه خاله اگه اون رفت ،دیگه برگشتی تو کار نیست من مطمئنم .............
اینبار مامان گفت:خوب شما هم باهاش برید.
_موضوع اینه که پدر و پسر عین هم یه دنده و لجبازند باباش میگه من نمیام و مهردادم میگه من دیگه نمیمونم.
2 ساله میخواد بره و من نذاشتم اما این روزا انقدر داغونه که دلم نمیاد مخالفت کنم باهاش.
آنقدر در فکرهای جورواجور غرق بودم که نفهمیدم چگونه به اتاقم رفتم و با صدای چند تقه به در به خودم آمدم .
-بفرمائید.
با ورود مهری خانم که با احتیاط در را بست از جا برخاستم.
مهری خانم روی تخت نشست و رو به من گفت:بشین عزیزم باید باهات صحبت کنم.
با تعجب نشستم و گفتم بفرمایئد.
-وقت ندارم حاشیه پردازی کنم ،پس یه راست میرم سر اصل مطلب.
ببین پریسا من میدونم که تو هنوز مهردادو نبخشیدی .حق داری .....اون خیانت کرد.......چراشو بهم نگفت ولی اینو میدونم مهراد فقط یه بار عاشق شد و هنوزم هست .......تو را میخواد ،میدونم که تو الان یه جورایی زن مانی هستی و ازت نمیخوام که چشمتو رو گناه نابخشودنی مهرداد ببندی .........اما ........
زد زیر گریه و در حالی که سعی داشت صدای گریه اش را خفه کند گفت:
تو را خدا تو را جو ن کسی که دوسش داری با مهرداد حرف بزن از رفتن منصرفش کن .........
تا آمدم حرف بزنم دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و گفت:نمیخوام بگم قول الکی بهش بده فقط همین طوری که عشق تو چشماشو کور کرده و نمیتونه نابود شدن منو پدرشو ببینه .....
نمیدونم چطور بگم اما باهاش حرف بزن قانعش کن که باید همینجا بمونه و فراموشت کنه ...........چه میدونم فقط کاری کن نره........قول میدی....
نمیدونم از کی من هم پا به پاش گریه میکردم .....نمیدونستم چی بگم.
مهری خانم ادامه داد تو مادر نشدی که بفهمی چقدر دوری از تنها بچت ،پاره تنت ،نفست ...سخته......
احساس سوختن به تماشا نمیشود
آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم.
نمیدونم چطور شد که گفتم باشه اما هنوز این کلمه از دهانم کامل ادا نشده بود که مهری خانم تمام صورتم را غرق بوسه کرد و گفت:تو یه فرشته ای .....امیدوارم تو زندگیت به بهترینا برسی...
و بعد از اتاقم خارج شد و مرا با دنیایی از فکر و خیال تنها گذاشت.
تصمیمم را گرفتم که همان شب با مهرداد صحبت کنم ،مرگ یک بار شیون هم یکبار.
جالبی کار این بود که مانی حتی یک لحظه تنهایم نمیگذاشت و این اجرای نقشه ام را برایم سخت میکرد.
آخر سر هم به گفتن دروغ مصلحتی پناه بردم و به او گفتم :مانی جان بهتره من برم استراحت کنم سرم درد میکنه .
-باشه شب بخیر عشق من .
-شب تو هم بخیر
سریع به اتاقم رفتم و صبر کردم تا همه بخوابند و در طول این مدت مدام با خودم کلنجار رفتم که چگونه با مهرداد برخورد کنم.
با تصور اینکه همه خوابند از جا برخاستم و به سمت در رفتم که ناگهان چند تقه به در خورد و مانی سریع وارد اتاق شد نفس حبس شده ام را با عصبانیت بیرون دادم و با لحن نه چندان جالبی گفتم:کاری داری؟
مشکوک نگاهم کرد و گفت:جایی میخوای بری؟
-آره قرص ژلوفن میخوام سردردم اصلا فرقی نکرده .
-آهان ...تو استراحت کن واست میارم.
به دو دقیقه نکشید که با قرص و یک لیوان آب برگشت.
پوفی کشیدم و مجبور شدم قرص را بی دلیل بخورم و یک لیوان آب هم رویش.
-ممنون عزیزم شب بخیر.
-میشه........میشه امشب پیشت بمونم .
-چی؟
آنقدر چی را بلند گفتم که نزدیک بود مانی از ترس سکته کند.
-نه .خوب میدونی من فقط میخوام تو اتاقت بخوابم و خیالم از بابت حالو احوالت راحت بشه.
اشاره به کاناپه کرد و گفت:اونجا میخوابم.
-نه
-چرا؟
-چون اونطوری من خوابم نمیبره ............مانی تو را خدا اذیت نکن برو بخواب منم با قرصی که خوردم خوب میشم.
-خیلی خوب اگه کاریم داشتی خبرم کن .
-چشم .......ضمنا درم قفل میکنم یه وقت شیطون نره تو جلدت.
-خندید و گفت:اول و آخرش که مال خودمی.....راستی پریسا چرا سرت درد گرفت.
_مال فشار عصبیه دوست ندارم جایی که پسر خالت هست باشم........چون ازش متنفرم میفهمی؟
-خیلی خوب...........فردا برمیگردیم.
لبخند زدم .بهتر از این نمیشد دوست نداشتم بعد از دیدن مهرداد و صحبت با اون بازم با او چشم تو چشم بشم .
از اتاقم بیرون رفت با یک بوسه کوچک روی پیشانیم و مرا با حس عذاب وجدان تنها گذاشت ................
خودم را به پشت ساختمان رساندمو وقتی از خواب بودن همه مطمئن شدم با موبایلم به مهرداد زنگ زدم صدای خواب آلودش که با تعجب در آمیخته بود واقعا زیباتر از حد تصور بود .
-الو پریسا ......
-سلام آقا مهرداد باید همین الان ببینمت .
-الان.....تو ....تو حالت خوبه؟
-لطفا کسی متوجه نشه بیاید پشت ساختمون .
قطع کردم و منتظرش نشستم .
میترسیدم نه از اینکه نور پشت ساختمان کم بود . ترسم از این بود که کسی متوجه غیبت منو مهرداد شود و آبرویم بی جهت بریزد.
مهرداد با تیشرت آبی رنگ و موهای ژولیده و چشمهای خمارش آمد فقط چند ثانیه در چشمانش خیره شدم سریع نگاهم را دزدیدمو گفتم لطفا بشینید .
-من..........گیج شدم .....چی شده؟
-بین منو تو یه احساس عمیق بود یعنی ...من اینطوری فکر میکردم،اما .خوب هر کسی لیاقت نداره که یکی تا حد جونش دوسش داشته باشه .
-پریس..........
-لطفا فقط ساکت باشو گوش بده.
مهرداد دستش را عصبی توی موهای ژولیده اش کرد و محکم کشید و پوفی کرد و گفت:باشه.
-من خیلی دوست داشتم اونقدر که قهر برادرم را به جون خریدم تو روی پدرم ایستادم پیش خودم میگفتم تموم حرفای راجع به عشقم دروغه اون اهل هیچ کار ...............بگذریم .تا مراسم عقدمون شد روزی که احساس میکردم روی ابرا پرواز میکنم روز نابودیم شد ....روزی که فهمیدم هیچ مردی لایق دوست داشته شدن نیست تو به من خیانت کردی اونم با نیوشا...........
پوزخند صدا داری زدم و گفتم :هه..............میدونی جالبی کار کجا بود ؟
برگشتم و به چشمهای سرخ و غمگینش نگاه کردم ،منتظر نگاهم میکرد.
ادامه دادم:تو....به من گفته بودی از نیوشا متنفری ........یعنی بودن با کسی که به قول خودت ازش متنفر بودی را به من که ادعای عاشق بودنتو میکردی ترجیه دادی .
آهی کشیدم و گفتم :اما امشب ازت نخواستم بیای اینجا تا این خاکستر مونده تو قلبمو زیر و رو کنم ،امشب خواستم بیای تا بهت بگم هر کس یه جوری تاوان اشتباهاتشو میده ............هم من و هم تو ..................من به حاطر اینکه راحت بهت دل بستمو تو به خاطر خیانتت.
تاوان من یه ازدواج بدون عشق با مانیه و تاوان تو هم اینه که با دیدن من و زندگیم عذاب بکشی ......اینکه چطور با احساسات پاکم بازی کردیو.............
از جا بلند شد و مقابلم ایستاد . بدون اینکه سرم را بالا ببرم گفتم:این وسط بقیه بی تقصیرند مامان من و مامان تو ولی از همه بیشتر عذاب کشیدند حتی از منو تو که در واقع نقشهای اصلی این نمایش مضخرف بودیم.
مامان من با نارحتی قلبی و یه قلب داغون و رنج کشیده و مامان تو هم با اضطراب از دست دادن تنها بچش...حرفام تموم شد فقط امیدوارم تصمیم عاقلانه را بگیری و نذاری این وسط مادرت نابود بشه رفتن تو از ایران هیچ چیو عوض نمیکنه .
آرام از جا برخاستم و با گفتن شب بخیر از کنارش گذشتم .
محکم بازویم را گرفتو مرا به سمت خودش برگرداند .
-حرفاتو زدی ولی حتی نخواستی حرفامو بشنوی حتی یه کلمه ...
-به نظرت حرفیم باقی مونده ؟
-آره این حرفایی که اینجا(به گلویش اشاره کرد)مونده و داره خفم میکنه این حرفایی که سد راه نفس کشیدنمه....مجبوری گوش بدی .
حرفی نزدمو به چشمان پر رنجش نگاه کردم نگاهش را به آسمان دوخت و گفت:
وقتی دیدمت ........همون بار اول تو اون سفر رویایمون به شمال عاشقت شدم .......نه عاشق قیافه و چشمو ابروت ...عاشق متانت و رفتار خانمانت ......چیزایی که از همون نوجوونی ملاکم برای همسرم بود همش توی تو خلاصه میشد .
محلم نذاشتی و این عطشمو برای دوست داشتنت بیشتر کرد .............سرت را درد نیارم اما گذشت تا روزی که فهمیدم تو هم نسبت به من بی میل نیستی.......اون روز خدا انگار تموم دنیا را بهم هدیه داد ............مراسمهای خاستگاری و اونشب لعنتی که حالت بهم خورد همون شب کذایی که مانی بهم خبر داد برم بیمارستان همون شبی که داداشت گفت همش تقصیر منه و اگر من نبودم فشار عصبی به تو وارد نمیشد و به این حال و روز نمیافتادی نمیدونی چه حالی شدم و رفتم خونه یکی از دوستام و تا خرخره خوردم.............مست و پاتیل بودمو فارق از همه جا ........ولی صبح که از خواب بلند شدم .........
آهی کشید و ادامه داد اون لعنتی کنارم خوابیده بود اونم در بدترین وضع ممکن و خومم دست کمی از اون نداشتم اما قسم میخورم هر اتفاقی بین منو نیوشا افتاد نه از سر عشق و علاقه....نه از روی هوس و این چیزا فقط از روی حماقت من و مست شدنم بود و سوءاستفاده نیوشا از حالو روزم....این حرفا را نزدم که ببخشیم و برگردی پیشم فقط میخوام بدونی اگه من دارم از ایران میرم فقط به خاطر اینه که نمیتونم .......نمیتونم اینجا باشمو جلوی چشمام عشقم کسی که تموم زندگیمه کسی که تو رویام هنوز مادر بچه هامه.....دستش تو دست یکی دیگه باشه و ......
نگاهش را از آسمان گرفت و به چشمانم چشم دوخت ......حالا هر دو به پهنای صورتمان اشک میریختیم ........دستش را جلو اورد و اشکهایم را پاک کرد و گفت :هر جا که باشم امیدوارم خوشبخت بشی و بعد با قدمهای بلند و مردانه اش از من دور شد و من ماندمو و احساسی که مثل خوره تمام وجودم را نابود میکرد.
بازگشتمان به تهران سریع انجام شد سریعتر از آنکه وقت کنم با مهری خانم حرف بزنمو بگویم که نتوانستم با صحبت کردن با مهرداد کاری از پیش ببرم .
نتوانستم بگویم مهرداد دیر یا زود ایران را ترک میکند شاید برای همیشه .
اما به خودم چی؟خودم که این وسط فهمیده بودم مهرداد آنچنان که من فکر میکردم خیانت نکرده خوب مست بوده و مستی هم عقل را ضایل میکند و خوب مهرداد از این قائده مستثنی نبوده.
تازه بیچاره بدشانسی اورده که در هنگام مستی با نیوشا برخورد کرده دختر لوند و دلبری که زیباییش آدم هوشیار را دیوانه میکند چه برسد به مست ................
به افکار خودم لبخند تلخی زدم . برای رهایی از اینهمه فشار روحیی که به خاطر هنوز دوست داشتنش متحمل میشدم او را بخشیدم............از ته دل بخشیدم با دلایلی که به نظر خودم منطقی بود فقط برای آرام کردن وجدان بیدارم که دائما سرم فریاد میکشید:احمق این همان کسی است که بی دلیل یا با دلیل با احساست بازی کرد آبرویت را جلوی فامیل و آشنا آن هم روز عقد برد .کسی که نزدیک بود با این کارش جان مادرت را بگیرد و رشته محکم خواهر برادریت را پاره کند.اما چه کنم که راه دل از وجدان و منطق و عقل به دور بود او راه خودش را میرفت بدون اینکه حتی لحظه ای مکث کند ........لعنت به این دل .......
روزها را بی هدف میگذراندم و در این بین مانی تمام سعیش را برای اینکه عاشقش شوم به کار برد و من باز هم خودم را در درس غرق کردم حداقل اینگونه هم مانی کمتر دور و برم بود هم بهانه ای داشتم برای فکر نکردن به مهردادی که قرار بود 2 روز قبل از تاریخ مشخص شده عقد منو مانی ایران را ترک کند .
زندگیه خالی از هیجان باعث شده بود دل مرده تر از قبل شوم .
تنها اتفاق قشنگ این بین بارداری نازی بود که حداقل باعث شد دید بیرنگم به زندگی کمی رنگ بگیرد.
مهری خانم بیچاره هم که فهمیده بود از من کاری بر نمیاید کارش این وسط اشک وآه بود و قرصهای اعصابی که پشت سر هم میخورد.
چند روز قبل از تمام شدن صیغه محرمیتمان و به تبع شروع شماره معکوس تاریخ عقدمان مانی خانیمان آمد و به من گفت که بهتره با هم به خرید .
-برای چی؟
-که لباس بخری واسه مهمونی گودبای پارتی مهرداد .
تمام سعیم را کردم که آشوبی که در دلم به پا شده بود به چهره ام سرایت نکند برای همین سریع پشتم را به مانی کردمو گفتم :منتظر باش تا حاضر بشم و به سمت اتاقم راه افتادم.
وقتی آرزو میکنی زمان کند شود عقربه ها با هم مسابقه میگذراند تا زودتر تو را به درک واصل کنند .
این برای من هم پیش آمد و حالا من در مهمانی بودم که شاید در آن برای آخرین بار مرد رویاهیم را میدیدم.
او مقابلم ایستاده بود کت و شلواری که با هم خریده بودیم به تن داشت و چنان نگاهم میکرد که مطمئن بودم این آخرین دیدار ماست .......بدرود عشق من ....دیدار تا به قیامت......
مانی دستش را زیر بازویم انداخت و مرا تقریبا دنبال خود کشید .
بغض لعنتی توی گلویم نشسته بود و من سرسختانه میخواستم جلوی شکستنش را بگیرم و او سرسختانه میخواست که مقاومت کند و گلوله گلوله اشک شود و از چشمانم سرازیر ............فعلا که موفق شده بودم.
کنار مانی جای گرفتم و مانی چنان مرا در آغوش نگه داشته بود که گاهی وقتها نفس کم می آوردم.
-مانی دارم اذیت میشم یکم دستاتو شل کن.
بدون اینکه نگاهم کند نوچی گفت و فشار دستانش را بیشتر هم کرد.
نازی و پرهام که تازه رسیده بودند که با دیدن نازی سریع مانی را هل دادم و به بهانه بوسیدن او از مانی دور شدم.
-سلام عزیزم .
-سلام نازی جون خوب شد اومدی داشتم آب لمبو میشدم .
-بسوزه پدر عاشقی ..بهش حق بده ...تو را اسون بدست نیاورده .
آهی کشیدم و هیچ نگفتم .
حالا با وجود جمع چهار نفریمان مانی آرامتر شده بود و با پرهام مرتب در مورد فواید رفتن از ایران صحبت میکردند.
یکی از دوستای مهرداد پشت بلند گو رفت و گفت:همه به من نگاه کنید یک دو سه............دیگه فکر نکنم نیاز باشه بگم واسه چی اینجا جمع شدیم .اما قبل از همه چیز از مهرداد میخوایم یه آهنگ واسمون بخونه .
و خودش گفت :مهرداد ....مهرداد .....
به این ترتیب همه با او هم صدا شدند و همگی با هم مهرذاد ....مهرداد گفتند.
مهرداد کنار بلندگو آمد تعظیم کوتاهی کرد و گفت:میخوام از همتون تشکر کنم که امروز اومدید اینجا تا این لحظه های آخر بودن تو ایرانو واسم پر از خاطره کنید .من امشب پرواز دارم و شاید بعضیاتونو هیچ وقت دیگه نبینم میخوام اگه بدیی در حقتون کردم منو ببخشید .
هر کسی چیزی گفت و مهرداد ادامه داد آخرین آهنگی که در ایران میخوام بخونم تقدیم میکنم به کسی که از همه دنیا بیشتر دوسش دارم. تنها آرزوم خوشبختیشه .امیدوارم بتونه از ته دل منو ببخشه.
گیتارش را در دست گرفت و نواخت.
نگاهش را به چشمانم دوخت و خواند:
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
چشمان پر از اشکش را دیدمو دلم به لرزه افتاد خدایا خودت کمکم کن تا بغض لعنتی را فرو دهم.
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم،خودم اینو از تو خواستم
اگه نیوشای لعنتی نبود ....اگه بابا و پرهام یکم به من اعتماد میکردند و جلوی پام سنگ نمینداختند الان منو مهرداد کنار هم بودیم و شاید مشغول مقدمات جشن عروسیمون......اگه ...اگه ...اگه......
به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هرجا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
خدایا دیگه نمیتونم تحمل کنم ....من میمیرم بدون مهرداد میمیرم .....یاد حرف آخرش توی باغ افتادم اینکه هر جا هست امیدوار است من خوشبخت شوم......
تو را محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
اینو مطمئنم هیچ وقت هیچ کس را به اندازه مهرداد دوست نخاهم داشت و هیچ کس هم مرا اندازه مهرداد نمیخواد ........خدایا چرا باید همیشه انقدر زمونه با من ساز ناسازگار بزنه ......چرا نشد یه بار هم به دل من راه بیاد .
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمیموندم
واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم
برام مهم نبود که مانی دستم را محکم فشار میدهد تا از مهرداد چشم برگیرم .اون نمیدونست تموم وجودم چشم شده و همه خیره به موجود دوست داشتنی قلبم.
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم
داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم
وای مهرداد کاش بفهمی چیزی که مرا نابود میکند نبود توست .تو که خود عمر منی.
دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی
مهرداد نرو تو را به خدا نرو کاش میتوانستم این فریادی که تک تک سلولهایم میکشند به زبان بیاورم ولی افسوس
تو را محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
کاش میفهمید حال من هم اصلا تعریفی ندارد .....کاش یکی به او میگفت بسه مهرداد دختر مردمو دق دادی .......کشتیش.
تو که تنها نمیمونی من تنها را دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
خدایا چرا با اینکه مدت بودنه من و مهرداد کنار هم انقدر کم بود اندازه یک دنیا خاطره به جا گذاشت خاطراتی که شیرینیش از هر عسلی هم بیشتره...........من بی اون دووم نمیارم
دست تو اول عشقه بسپارش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد ............
گریه میکرد
گریه میکرد
حالا هر دو گریه میکردیم تمام نگاهها روی ما ثابت بود و انگار هیچ کدام در این دنیا نبودیم مهم نبود بقیه در موردم چی میگند مهم شکستن این بغض لعنتی همراه مهرداد بود .
هنوز نگاه گریانم به چشمان شفاف از اشک مهرداد خیره بود که کسی سد این نگاه شد سرم را بلند کردم و به چهره از خشم سرخ شده مانی خیره شدم . مانی با عصبانیت بازویم را گرفت و گفت:
-همین الان باید بریم.
نازی نالید :
-کجا میخوای ببریش؟
اما قبل از این که مانی پاسخ دهد پرهام گفت:
-نازی تو دخالت نکن.
ومن با مانی بدون خداحافظی از بقیه همراه شدم.آنقدر در خاطراتم غرق بودم که متوجه مسیر که مانی میرفت نشدم. وقتی به خودم آمدم که مانی روبه روی باغ پدر مهرداد توقف کرد و با عصبانیت به من گفت:
-زود باش پیاده شو .
با حرص گفتم:
-واسه چی اینجا اومدیم؟
بدون توجه به سوالم از ماشین پیاده شد و ماشین را دور زد و به سمت من آمد در را باز کرد و محکم بازویم را کشید و من تقریبا به بیرون پرتاب شدم و کشان کشان مرا به داخل ساختمان برد . با عصبانیت فریاد زدم:
-معلوم هست چه غلطی میخوای بکنی؟....ولم کن.
مانی با عصبانیت به سمتم بر گشت و گفت :
-فقط خفه شو و گرنه بد میبینی.
آنقدر لحنش جدی بود که بی اختیار ساکت شدم .....با ورودمان در را از داخل قفل کرد
من که احساس خطر کرده بودم به گریه افتادم و گفتم:
-مانی تو رو خدا بیا بریم من این طوری میترسم
مانی با صدای بلند خندید و گفت:
-تازه مونده که بترسی. هنوز که اتفاقی نیوفتاده اون وقتی که چشم تو چشم عاشق دل خستت دوخته بودی و عین خیالتم نبود باید فکر الانشم میکردی
و به طرف آشپز خانه رفت و با شیشه مشروب بر گشت . با ترس از جا بلند شدم و گفتم:
-من همین الان میخوام ......میخوام از این جا برم .
مانی بی توجه به حرف های من با حوصله در شیشه را باز کرد و جرعه جرعه آن مایع کذایی به حلقوم خود فرستاد.
بدون اینکه به نگاهش که پر از شرارت بود و خیره به من توجه کنم ،به طرف در رفتم و سعی کردم در را باز کنم اما دریغ از پیدا کردن یک راه نجات ........تمام پنجره ها را چک کردم اما همه دارای محافظ بود و من مستاصل دور خودم میچرخیدم نگاهم به پله های طبقه بالا افتاد به سمتش دویدم اما قبل از اینکه پایم روی پله اول برسد بین زمین و هوا معلق شدم و صدای خشدار مانی کنار گوشم زمزمه کرد
- کجا؟تنها تنها که حال نمیده بری بالا صبر کن باهم بریم .
بوی بد دهانش باعث ایجاد حالت تهوع در من شد .
محکم صورتش را به عقب هل دادم و خودم را روی پله ها پرت کردم و قبل از اینکه به خودش بیاید پله ها را بالا رفتم.
داخل اتاق شدم و دنبال کلید گشتم ولی هیچ کلیدی در آن نبود دیگر امیدم نا امید شده بود که گوشیم زنگ خورد بدون اینکه به صفحه آن نگاه کنم و مخاطب را تشخیص دهم دکمه برقراری تماس را زدم و مرتب داد زدم کمک......................تو را خدا یکی کمکم کنه.
با دیدن مانی توی چهارچوب در گوشی از دستم رها شد و من مسخ شده به چشمهای سرخ او خیره شدم دز آن لحظه به نظرم چهره اش دقیقا همان چهره شیطان بود .
قدم قدم به من نزدیک میشد و من هم متعاقبا با عقب رفتن سعی در حفظ فاصلیمان داشتم.
اصلا دلم نمیخواست قبول کنم ،اما نمیخواستم مانی را نسبت به این موضوع حساس کنم.
پس بیخیال تمام احساسات متناقضم شدم و حرفی نزدم.
تمام آن روز مانی یک لحظه هم تنهایم نگذاشت فقط ساعت 10 شب با اخمهای در هم بابا دمش را روی کولش گذاشت و به خانیشان رفت و قبل از رفتنش من که تا دم در بدرقه اش کردم را گوشه ی حیاط برد و سریع لبهایم را بوسید و رفت .
باز هم به این نتیجه رسیدم که به مانی هیچ میلی ندارم و بوسه اش هیچ حسی را در من بیدار نکرد.
صبح پرهام و نازی به خانیمان آمدند تا با ماشین پرهام همگی به باغ برویم .
مانی و پدر مادرش هم دم در رسیدند و مامان تعارف الکی کرد که بیاند توی خونه ولی آنها قبول نکردند و گفتند تا هوا خیلی گرم نشده بهتر است برویم .
من با آرایش بیش از همیشه که نازی مجبورم کرده بود انجام دهم در ماشین مانی همراه با پدر و مادرش نشستم .
مانی باز شروع به تعریف جوک های مسخره اش کرد.
-پری اون جوکه را شنیدی که یارو جوراباش دو رنگ بوده یکیش سفید یکیش مشکی ....بهش میگند چرا جوراب دو رنگ پات کردی ....جواب داد جالبیش میدونی به چیه اینکه تو خونه هم یه جفت این شکلی دارم.
باباش بلند بلند خندید و من فکر کردم همین پدر و مادرها هستند که روحیه اعتماد به نفس کاذب را در بچه هایشان ایجاد میکنند.
به فکرم لبخندی زدم که باعث شد مانی به اشتباه برداشت کند به جوک او خندیدم و همین باعث شد با ذوق چند تا جوک بی مزه تر هم تعریف کنه.
با رسیدنمان به باغ همین که خواستم از ماشین پیاده شوم مانی گفت :شما تشریف داشته باشید کارتون دارم.
-چشم.
-چشمتون بی بلا بقیه وارد ساختمان شدند و من منتظر به مانی چشم دوختم .
-ببین حاج خانم
-حاج خانم مامانته
-اوه آره ببین دختر کوچولویی که از همیشه خوشکلتر و تو دل برو تر شدی،دفعه ی آخرت باشه که وقتی منو میبینی فقط بگی سلام حالت چطوره؟
-باید چی میگفتم ....خداحافظ،خوبه؟
-نه عزیزم یه بوسی یه چشمکی ..یه حرف عاشقونه ای.
-اوه ....چه کم اشتها ...آقا پسر انگار منو با دوست دخترای قبلیت اشتباه گرفتی.......
-تو زنمی.....معلومه که با تمام مونثای رو زمین برام فرق داری .
برای اینکه زود به بحث خاتمه بدم گفتم :باشه از این به بعد رعایت میکنم.
-قبوله .ولی جبران امروزو چی............
-مانی.....
-اوه داد نزن باشه غلط کردم ....
با خنده از ماشین پیاده شدمو به سمت ساختمان راه افتادم .و مانی هم پشت سرم وارد شد.
داخل ساختمان که شدیم جو حاکم به طرز عجیبی آرام بود ،رو به بابا گفتم اتفاقی افتاده.
-نه عزیزم ،مهری الان زنگ زد و تا فهمید ما اینجاییم گفت اونم با خونوادش میاد .
سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و زیر نگاههای کنجکاو بقیه مخصوصا مانی که منتظر عکس العمل من بود ریلکس باشم.
-خوب بیاند قدمشون رو چشم حالا چرا اینطوری آروم نشستید و رو به پدرمانی گفتم:پدر جان شما قول یه دست تخته نردو به من داده بودید .
با بلند شدن پدر جان دوباره جو به روال عادی برگشت و ما از جمع فاصله گرفتیم .
با اینکه تمام فکرم پیش مهرداد بود و اینکه چطور با بودن او کنار مانی باشم ، از پدر جان بازی را بردم و بعد به بهانه کمک به بقیه در تهییه ناهار کنار مامان رفتم
هنوز پوست خیارها را نگرفته بودم که مانی وارد آشپزخانه شد و گفت:چیکار میکنی؟
-چیو؟
-خانم من نباید دست به سیاه سفید بزنه.
-اوه...حالا گفتم چی شده.
مادرش خیارها را از دستم گرفت و گفت:بچم حق داره پاشو برو پیشش نا سلامتی دیروز بله را دادی.
-چشم.
نازی با حرص رو به پرهام که تازه وارد آشپزخانه شده بود و از همه جا بی خبر بود گفت:یاد بگیر..........ببین مردم چقدر زنشونو بالا میبرند .
پرهام یکی محکم زد پس کله مانی و گفت:خاک تو سرت چیکار کردی که همین اول کاری آبروی مردا را بردی .
مانی با لبخند به سمتم آمد و دستمو گرفت و گفت:بدو پری تا اعداممون نکردند و بعد رو به نازی گفت:هی ...خانم واسه خانم من خواهر شوهر بازی در نیار .....
پرهام دوباره دستش را بلند کرد تا ضربه دیگری بزنه که از زیر دستش در رفتیم و سریع وارد باغ شدیم .
مانی نفس عمیقی کشید و گفت :نزدیک بودا که بی شوهر بشی .
با خنده گفتم :بادمجون بم آفت نداره.
جوابم را نداد و دستم را محکمتر گرفت و با هم به طرف پشت ساختمان رفتیم.
با اینکه محرمم بود اصلا با او راحت نبودم دوست نداشتم با او تنها شوم اما مانی بی خیال اخم و تخمم روی تاب نشست و من هم کنارش جای گرفتم.
-میدونی پریسا اینکه منو تو کنار هم روی این تاب بشینیمو حرفای خوشکل به هم بزنیم واسم یه جورایی رویا بود.
حرفی نزدم و اون ادامه داد :تو چی از اینکه کنارتم خوشحالی؟
-خوب معلومه آره......
دروغهایی که پیاپی در جواب حرفهای مانی میزدم مرا به فکر فرو برد ،زندگیی که از اولش با دروغهای رنگارنگم شروع میشد آیا واقعا دوامی داشت ؟
دوست نداشتم جواب پرسشم را به خودم بدهم من به خودم قول داده بودم که تمام سعیم را در جهت علاقه مند شدن به مانی به کار ببرم و با تمام بیتفاوتیم به او سعی داشتم دلش را از عشقم گرم کنم ولی آیا میشد خودم را هم با این دروغها گول بزنم تمام احساس من متعلق به مهرداد بود و این چیزی بود که کاملا از صحت آن اطمینان داشتم...........
آخ مهرداد اگر میدانستی در قلب من چه میگذرد حتی فکر خیانت به مرا هم نمیکردی.
با صدای ورود ماشینی به باغ در رختخوابم نیم خیز شدم.
خودش بود همان کسی که در عین تنفر عاشقش بودم .
سرم را در دستانم گرفتم و به این فکر کردم که الان چه غلطی کنم.
من با مانی پیمان بسته بودم اگر چه پیمان ما تاریخ و اعتبار داشت اما من محرم او و زنش حساب میشدم ،باید از حالا به همه نشان دهم که مهرداد برایم مرده ....حداقل در دنیای بیرون از قلبم................
از عصر که به اتاق آمده بودم که مثلا استراحت کنم فقط با افکار در هم برهمم کلنجار رفته بودم .
دیگر ماندنم در اتاق بیش از این جائز نبود.
بلند شدم و تیپ اسپرت کرم رنگ زدم خیر سرم حکم تازه عروس را داشتم.
با نگاه درون آیینه و رنگ پریده صورتم که از استرس زیادم نشات میگرفت،تصمیم به آرایش کردن گرفتم .
کارم 5 دقیقه طول کشید اما 4 دقیقه آن را فقط مشغول کشیدن خط چشم کلفت خلیجیم بودم .
با نگاه دیگری درون آینه خودم را شبیه عروسکی دیدم که .هم در ظاهر اینگونه بود در واقعیت هم دست کمی از عروسک نداشت ،عروسکی که با ساز روزگار میرقصیدو هنوز خودش هم درست نمیدانست چه میخواهد.
نمیدانم چقدر طول کشید که من در آیینه به تصویرم خیره شده بودم که با صدای تقه هایی به در به خود آمدم.
-پریسا جون خوابی تنبل خانم
دستگیره در که پایین آمد و مانی با لبخند پهنش وارد شد.
و با دیدنم سوتی کشید و گفت :اول..لا..........جیگرتو خوشکله.............پیاده شو با هم بریم .
به من نزدیک شد و چرخی دورم زد و گفت:خبریه؟
برگشتم به اخمهای در همش نگاه کردم و گفتم آره.
اخمش غلیظتر شد و گفت :چه خبری؟
-اوم............خوب من دیروز با یه پسر خوشتیپ عقد کردمو دوست ندارم ازش کم بیارم .
-واقعا دلیلت اینه؟
-شک داری مگه؟
-نه هر چی رئیس امر کنند .
نگاهش را خریدارانه به من انداخت و گفت ولی الان دیگه باید ............
حرفش را ادامه نداد ولی با دست به لبم اشاره کرد.
-زهر مار بچه پررو.
-مگه دست شماست و به من نزدیکتر شد و در یک حرکت آنی محکم شروع به بوسیدنم کرد .
محکم هولش دادم که فقط سرش را عقب برد و گفت :اوم.........حالا آرایشت خوب شد .
-پروی.....واقعا که...
دستمال کاغذی روی میز را به سمتش گرفتم و گفتم حالا شما آرایشتونو پاک کنید و به رژهایی که دور لبش مالیده بود اشاره کردم
دستم در دست محرمم بود ولی قلبم برای دیدن کسی که روزگاری قرار بود محرمم شود ،در سینه ام دیوانه وار میکوبید.
با ورودمان به سالن سرها به سمتمان چرخید .
-سلام.
بدون توجه به بقیه به دهان مهرداد خیره شده بودم .
جواب سلامم را نداد و نگاه سردش را درون چشمهام انداخت .
مادرش جلو آمد ،روی مرا بوسید و به سردی گفت:تبریک میگم.
و بعد به مانی هم تبریک گفت.
جوابش را ندادم .فقط مانی گفت:ممنون خاله.
مانی دستم را محکمتر گرفت و با هم روی مبل دونفره نشستیم .
نازی کنارم امد و در گوشم گفت:وای چه خوشکل کردی ...همین کارها رو میکنی که داداشم دم به دقیقه میگه منو پریسا باید زودتر عروسی کنیم .
به همان روش من هم در گوشش گفتم:دقیقا همون کارایی را که تو برای داداش من میکردی.
نازی سرخوش خندید و مانی هم از فرصت استفاده کردو سرش را دم گوشم اورد و گفت:به منم بگو چی گفتی نازی غش کرد.
نازی سر مانی را عقب هل داد و گفت:نمیشه +18 بود.پرهام هم کنارمان آمد و شروع به مسخره بازی کرد.
نگاهم با نگاه مهرداد گره خورد.
نازی رد نگاهمو گرفت و رو به مانی و پرهام گفت:شما برید پیش مهرداد گناه داره تنهاست.
پرهام که هنوز مهرداد را نبخشیده بود گفت:به جهنم .
و مانی گفت:میخواست نیوشا جونشو بیاره .
همین حرف کافی بود تا نگاهم به مهرداد رنگ عوض کند و پر از نفرت شود .
رو به مانی گفتم:بریم هواخوری .
-چشم رئیس.
و باز با این حرفش صدای نازی را در آورد.
-پرهام یاد بگیر .
و باز کل کل پرهامو مانی با هم.
مانی رو به نازی گفت:تو کجا ............اه نازی چرا مزاحم هواخوری عاشقونمون میشی.
نازی برگشت و روی مبلها نشست و بلند گفت:اه مانی توهم ما را کشتی با این عشقولانه بازیات.
پوزخند مهرداد آنقدر مشهود بود که حتی از آن فاصله دیدم .و نگاه سردش باعث شد بی اختیار به این فکر کنم که دیگر برایش مهم نیستم و بدتر از آن فشرده شدن قلبم از این فکر بود .
حدود یکساعتی قدم زدیمو مانی از عشقو زندگیو حتی بچه هایمان در آینده گفت و من فقط گوش کردم .
آخر سر هم مانی پرسید :حالت خوبه؟
-آره چطور مگه
_آخه جوابمو نمیدی؟
-خسته شدم بس که راه رفتیم.
بازگشتیم .
مهرداد روی تاب نشسته بود و دستهایش را از دو طرف باز کرده بود و چشمانش بسته بود اما سرش روبه آسمان بود،نمیدانم خواب بود یا با آن هدزفریهای درون گوشش آهنگ گوش میداد.
بیخیال او وارد ساختمان شدیم و من پیش مامان اینا که توی اتاق جمع شده بودند رفتم.
با تعجب دیدم که مهری خانم گریه میکند و خواهرش سعی در آرام کردنش دارد مامان هم نگران به او چشم دوخته بود .
آرام کنار نازی که در فکر بود نشستم و قبل از اینکه بپرسم چی شده؟
مادر نازی گفت:بسه خواهر تو خودت را هم بکش اون کار خودشو میکنه .....پس فقط با این گریه ها خودتو نابود میکنی؟
-نمیتونم ...دست خودم نیست مگه من چندتا بچه دارم .
نازی آرام گفت:خاله بسه ..........میره درسشو میخونه و بر میگرده .
-نه خاله اگه اون رفت ،دیگه برگشتی تو کار نیست من مطمئنم .............
اینبار مامان گفت:خوب شما هم باهاش برید.
_موضوع اینه که پدر و پسر عین هم یه دنده و لجبازند باباش میگه من نمیام و مهردادم میگه من دیگه نمیمونم.
2 ساله میخواد بره و من نذاشتم اما این روزا انقدر داغونه که دلم نمیاد مخالفت کنم باهاش.
آنقدر در فکرهای جورواجور غرق بودم که نفهمیدم چگونه به اتاقم رفتم و با صدای چند تقه به در به خودم آمدم .
-بفرمائید.
با ورود مهری خانم که با احتیاط در را بست از جا برخاستم.
مهری خانم روی تخت نشست و رو به من گفت:بشین عزیزم باید باهات صحبت کنم.
با تعجب نشستم و گفتم بفرمایئد.
-وقت ندارم حاشیه پردازی کنم ،پس یه راست میرم سر اصل مطلب.
ببین پریسا من میدونم که تو هنوز مهردادو نبخشیدی .حق داری .....اون خیانت کرد.......چراشو بهم نگفت ولی اینو میدونم مهراد فقط یه بار عاشق شد و هنوزم هست .......تو را میخواد ،میدونم که تو الان یه جورایی زن مانی هستی و ازت نمیخوام که چشمتو رو گناه نابخشودنی مهرداد ببندی .........اما ........
زد زیر گریه و در حالی که سعی داشت صدای گریه اش را خفه کند گفت:
تو را خدا تو را جو ن کسی که دوسش داری با مهرداد حرف بزن از رفتن منصرفش کن .........
تا آمدم حرف بزنم دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و گفت:نمیخوام بگم قول الکی بهش بده فقط همین طوری که عشق تو چشماشو کور کرده و نمیتونه نابود شدن منو پدرشو ببینه .....
نمیدونم چطور بگم اما باهاش حرف بزن قانعش کن که باید همینجا بمونه و فراموشت کنه ...........چه میدونم فقط کاری کن نره........قول میدی....
نمیدونم از کی من هم پا به پاش گریه میکردم .....نمیدونستم چی بگم.
مهری خانم ادامه داد تو مادر نشدی که بفهمی چقدر دوری از تنها بچت ،پاره تنت ،نفست ...سخته......
احساس سوختن به تماشا نمیشود
آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم.
نمیدونم چطور شد که گفتم باشه اما هنوز این کلمه از دهانم کامل ادا نشده بود که مهری خانم تمام صورتم را غرق بوسه کرد و گفت:تو یه فرشته ای .....امیدوارم تو زندگیت به بهترینا برسی...
و بعد از اتاقم خارج شد و مرا با دنیایی از فکر و خیال تنها گذاشت.
تصمیمم را گرفتم که همان شب با مهرداد صحبت کنم ،مرگ یک بار شیون هم یکبار.
جالبی کار این بود که مانی حتی یک لحظه تنهایم نمیگذاشت و این اجرای نقشه ام را برایم سخت میکرد.
آخر سر هم به گفتن دروغ مصلحتی پناه بردم و به او گفتم :مانی جان بهتره من برم استراحت کنم سرم درد میکنه .
-باشه شب بخیر عشق من .
-شب تو هم بخیر
سریع به اتاقم رفتم و صبر کردم تا همه بخوابند و در طول این مدت مدام با خودم کلنجار رفتم که چگونه با مهرداد برخورد کنم.
با تصور اینکه همه خوابند از جا برخاستم و به سمت در رفتم که ناگهان چند تقه به در خورد و مانی سریع وارد اتاق شد نفس حبس شده ام را با عصبانیت بیرون دادم و با لحن نه چندان جالبی گفتم:کاری داری؟
مشکوک نگاهم کرد و گفت:جایی میخوای بری؟
-آره قرص ژلوفن میخوام سردردم اصلا فرقی نکرده .
-آهان ...تو استراحت کن واست میارم.
به دو دقیقه نکشید که با قرص و یک لیوان آب برگشت.
پوفی کشیدم و مجبور شدم قرص را بی دلیل بخورم و یک لیوان آب هم رویش.
-ممنون عزیزم شب بخیر.
-میشه........میشه امشب پیشت بمونم .
-چی؟
آنقدر چی را بلند گفتم که نزدیک بود مانی از ترس سکته کند.
-نه .خوب میدونی من فقط میخوام تو اتاقت بخوابم و خیالم از بابت حالو احوالت راحت بشه.
اشاره به کاناپه کرد و گفت:اونجا میخوابم.
-نه
-چرا؟
-چون اونطوری من خوابم نمیبره ............مانی تو را خدا اذیت نکن برو بخواب منم با قرصی که خوردم خوب میشم.
-خیلی خوب اگه کاریم داشتی خبرم کن .
-چشم .......ضمنا درم قفل میکنم یه وقت شیطون نره تو جلدت.
-خندید و گفت:اول و آخرش که مال خودمی.....راستی پریسا چرا سرت درد گرفت.
_مال فشار عصبیه دوست ندارم جایی که پسر خالت هست باشم........چون ازش متنفرم میفهمی؟
-خیلی خوب...........فردا برمیگردیم.
لبخند زدم .بهتر از این نمیشد دوست نداشتم بعد از دیدن مهرداد و صحبت با اون بازم با او چشم تو چشم بشم .
از اتاقم بیرون رفت با یک بوسه کوچک روی پیشانیم و مرا با حس عذاب وجدان تنها گذاشت ................
خودم را به پشت ساختمان رساندمو وقتی از خواب بودن همه مطمئن شدم با موبایلم به مهرداد زنگ زدم صدای خواب آلودش که با تعجب در آمیخته بود واقعا زیباتر از حد تصور بود .
-الو پریسا ......
-سلام آقا مهرداد باید همین الان ببینمت .
-الان.....تو ....تو حالت خوبه؟
-لطفا کسی متوجه نشه بیاید پشت ساختمون .
قطع کردم و منتظرش نشستم .
میترسیدم نه از اینکه نور پشت ساختمان کم بود . ترسم از این بود که کسی متوجه غیبت منو مهرداد شود و آبرویم بی جهت بریزد.
مهرداد با تیشرت آبی رنگ و موهای ژولیده و چشمهای خمارش آمد فقط چند ثانیه در چشمانش خیره شدم سریع نگاهم را دزدیدمو گفتم لطفا بشینید .
-من..........گیج شدم .....چی شده؟
-بین منو تو یه احساس عمیق بود یعنی ...من اینطوری فکر میکردم،اما .خوب هر کسی لیاقت نداره که یکی تا حد جونش دوسش داشته باشه .
-پریس..........
-لطفا فقط ساکت باشو گوش بده.
مهرداد دستش را عصبی توی موهای ژولیده اش کرد و محکم کشید و پوفی کرد و گفت:باشه.
-من خیلی دوست داشتم اونقدر که قهر برادرم را به جون خریدم تو روی پدرم ایستادم پیش خودم میگفتم تموم حرفای راجع به عشقم دروغه اون اهل هیچ کار ...............بگذریم .تا مراسم عقدمون شد روزی که احساس میکردم روی ابرا پرواز میکنم روز نابودیم شد ....روزی که فهمیدم هیچ مردی لایق دوست داشته شدن نیست تو به من خیانت کردی اونم با نیوشا...........
پوزخند صدا داری زدم و گفتم :هه..............میدونی جالبی کار کجا بود ؟
برگشتم و به چشمهای سرخ و غمگینش نگاه کردم ،منتظر نگاهم میکرد.
ادامه دادم:تو....به من گفته بودی از نیوشا متنفری ........یعنی بودن با کسی که به قول خودت ازش متنفر بودی را به من که ادعای عاشق بودنتو میکردی ترجیه دادی .
آهی کشیدم و گفتم :اما امشب ازت نخواستم بیای اینجا تا این خاکستر مونده تو قلبمو زیر و رو کنم ،امشب خواستم بیای تا بهت بگم هر کس یه جوری تاوان اشتباهاتشو میده ............هم من و هم تو ..................من به حاطر اینکه راحت بهت دل بستمو تو به خاطر خیانتت.
تاوان من یه ازدواج بدون عشق با مانیه و تاوان تو هم اینه که با دیدن من و زندگیم عذاب بکشی ......اینکه چطور با احساسات پاکم بازی کردیو.............
از جا بلند شد و مقابلم ایستاد . بدون اینکه سرم را بالا ببرم گفتم:این وسط بقیه بی تقصیرند مامان من و مامان تو ولی از همه بیشتر عذاب کشیدند حتی از منو تو که در واقع نقشهای اصلی این نمایش مضخرف بودیم.
مامان من با نارحتی قلبی و یه قلب داغون و رنج کشیده و مامان تو هم با اضطراب از دست دادن تنها بچش...حرفام تموم شد فقط امیدوارم تصمیم عاقلانه را بگیری و نذاری این وسط مادرت نابود بشه رفتن تو از ایران هیچ چیو عوض نمیکنه .
آرام از جا برخاستم و با گفتن شب بخیر از کنارش گذشتم .
محکم بازویم را گرفتو مرا به سمت خودش برگرداند .
-حرفاتو زدی ولی حتی نخواستی حرفامو بشنوی حتی یه کلمه ...
-به نظرت حرفیم باقی مونده ؟
-آره این حرفایی که اینجا(به گلویش اشاره کرد)مونده و داره خفم میکنه این حرفایی که سد راه نفس کشیدنمه....مجبوری گوش بدی .
حرفی نزدمو به چشمان پر رنجش نگاه کردم نگاهش را به آسمان دوخت و گفت:
وقتی دیدمت ........همون بار اول تو اون سفر رویایمون به شمال عاشقت شدم .......نه عاشق قیافه و چشمو ابروت ...عاشق متانت و رفتار خانمانت ......چیزایی که از همون نوجوونی ملاکم برای همسرم بود همش توی تو خلاصه میشد .
محلم نذاشتی و این عطشمو برای دوست داشتنت بیشتر کرد .............سرت را درد نیارم اما گذشت تا روزی که فهمیدم تو هم نسبت به من بی میل نیستی.......اون روز خدا انگار تموم دنیا را بهم هدیه داد ............مراسمهای خاستگاری و اونشب لعنتی که حالت بهم خورد همون شب کذایی که مانی بهم خبر داد برم بیمارستان همون شبی که داداشت گفت همش تقصیر منه و اگر من نبودم فشار عصبی به تو وارد نمیشد و به این حال و روز نمیافتادی نمیدونی چه حالی شدم و رفتم خونه یکی از دوستام و تا خرخره خوردم.............مست و پاتیل بودمو فارق از همه جا ........ولی صبح که از خواب بلند شدم .........
آهی کشید و ادامه داد اون لعنتی کنارم خوابیده بود اونم در بدترین وضع ممکن و خومم دست کمی از اون نداشتم اما قسم میخورم هر اتفاقی بین منو نیوشا افتاد نه از سر عشق و علاقه....نه از روی هوس و این چیزا فقط از روی حماقت من و مست شدنم بود و سوءاستفاده نیوشا از حالو روزم....این حرفا را نزدم که ببخشیم و برگردی پیشم فقط میخوام بدونی اگه من دارم از ایران میرم فقط به خاطر اینه که نمیتونم .......نمیتونم اینجا باشمو جلوی چشمام عشقم کسی که تموم زندگیمه کسی که تو رویام هنوز مادر بچه هامه.....دستش تو دست یکی دیگه باشه و ......
نگاهش را از آسمان گرفت و به چشمانم چشم دوخت ......حالا هر دو به پهنای صورتمان اشک میریختیم ........دستش را جلو اورد و اشکهایم را پاک کرد و گفت :هر جا که باشم امیدوارم خوشبخت بشی و بعد با قدمهای بلند و مردانه اش از من دور شد و من ماندمو و احساسی که مثل خوره تمام وجودم را نابود میکرد.
بازگشتمان به تهران سریع انجام شد سریعتر از آنکه وقت کنم با مهری خانم حرف بزنمو بگویم که نتوانستم با صحبت کردن با مهرداد کاری از پیش ببرم .
نتوانستم بگویم مهرداد دیر یا زود ایران را ترک میکند شاید برای همیشه .
اما به خودم چی؟خودم که این وسط فهمیده بودم مهرداد آنچنان که من فکر میکردم خیانت نکرده خوب مست بوده و مستی هم عقل را ضایل میکند و خوب مهرداد از این قائده مستثنی نبوده.
تازه بیچاره بدشانسی اورده که در هنگام مستی با نیوشا برخورد کرده دختر لوند و دلبری که زیباییش آدم هوشیار را دیوانه میکند چه برسد به مست ................
به افکار خودم لبخند تلخی زدم . برای رهایی از اینهمه فشار روحیی که به خاطر هنوز دوست داشتنش متحمل میشدم او را بخشیدم............از ته دل بخشیدم با دلایلی که به نظر خودم منطقی بود فقط برای آرام کردن وجدان بیدارم که دائما سرم فریاد میکشید:احمق این همان کسی است که بی دلیل یا با دلیل با احساست بازی کرد آبرویت را جلوی فامیل و آشنا آن هم روز عقد برد .کسی که نزدیک بود با این کارش جان مادرت را بگیرد و رشته محکم خواهر برادریت را پاره کند.اما چه کنم که راه دل از وجدان و منطق و عقل به دور بود او راه خودش را میرفت بدون اینکه حتی لحظه ای مکث کند ........لعنت به این دل .......
روزها را بی هدف میگذراندم و در این بین مانی تمام سعیش را برای اینکه عاشقش شوم به کار برد و من باز هم خودم را در درس غرق کردم حداقل اینگونه هم مانی کمتر دور و برم بود هم بهانه ای داشتم برای فکر نکردن به مهردادی که قرار بود 2 روز قبل از تاریخ مشخص شده عقد منو مانی ایران را ترک کند .
زندگیه خالی از هیجان باعث شده بود دل مرده تر از قبل شوم .
تنها اتفاق قشنگ این بین بارداری نازی بود که حداقل باعث شد دید بیرنگم به زندگی کمی رنگ بگیرد.
مهری خانم بیچاره هم که فهمیده بود از من کاری بر نمیاید کارش این وسط اشک وآه بود و قرصهای اعصابی که پشت سر هم میخورد.
چند روز قبل از تمام شدن صیغه محرمیتمان و به تبع شروع شماره معکوس تاریخ عقدمان مانی خانیمان آمد و به من گفت که بهتره با هم به خرید .
-برای چی؟
-که لباس بخری واسه مهمونی گودبای پارتی مهرداد .
تمام سعیم را کردم که آشوبی که در دلم به پا شده بود به چهره ام سرایت نکند برای همین سریع پشتم را به مانی کردمو گفتم :منتظر باش تا حاضر بشم و به سمت اتاقم راه افتادم.
وقتی آرزو میکنی زمان کند شود عقربه ها با هم مسابقه میگذراند تا زودتر تو را به درک واصل کنند .
این برای من هم پیش آمد و حالا من در مهمانی بودم که شاید در آن برای آخرین بار مرد رویاهیم را میدیدم.
او مقابلم ایستاده بود کت و شلواری که با هم خریده بودیم به تن داشت و چنان نگاهم میکرد که مطمئن بودم این آخرین دیدار ماست .......بدرود عشق من ....دیدار تا به قیامت......
مانی دستش را زیر بازویم انداخت و مرا تقریبا دنبال خود کشید .
بغض لعنتی توی گلویم نشسته بود و من سرسختانه میخواستم جلوی شکستنش را بگیرم و او سرسختانه میخواست که مقاومت کند و گلوله گلوله اشک شود و از چشمانم سرازیر ............فعلا که موفق شده بودم.
کنار مانی جای گرفتم و مانی چنان مرا در آغوش نگه داشته بود که گاهی وقتها نفس کم می آوردم.
-مانی دارم اذیت میشم یکم دستاتو شل کن.
بدون اینکه نگاهم کند نوچی گفت و فشار دستانش را بیشتر هم کرد.
نازی و پرهام که تازه رسیده بودند که با دیدن نازی سریع مانی را هل دادم و به بهانه بوسیدن او از مانی دور شدم.
-سلام عزیزم .
-سلام نازی جون خوب شد اومدی داشتم آب لمبو میشدم .
-بسوزه پدر عاشقی ..بهش حق بده ...تو را اسون بدست نیاورده .
آهی کشیدم و هیچ نگفتم .
حالا با وجود جمع چهار نفریمان مانی آرامتر شده بود و با پرهام مرتب در مورد فواید رفتن از ایران صحبت میکردند.
یکی از دوستای مهرداد پشت بلند گو رفت و گفت:همه به من نگاه کنید یک دو سه............دیگه فکر نکنم نیاز باشه بگم واسه چی اینجا جمع شدیم .اما قبل از همه چیز از مهرداد میخوایم یه آهنگ واسمون بخونه .
و خودش گفت :مهرداد ....مهرداد .....
به این ترتیب همه با او هم صدا شدند و همگی با هم مهرذاد ....مهرداد گفتند.
مهرداد کنار بلندگو آمد تعظیم کوتاهی کرد و گفت:میخوام از همتون تشکر کنم که امروز اومدید اینجا تا این لحظه های آخر بودن تو ایرانو واسم پر از خاطره کنید .من امشب پرواز دارم و شاید بعضیاتونو هیچ وقت دیگه نبینم میخوام اگه بدیی در حقتون کردم منو ببخشید .
هر کسی چیزی گفت و مهرداد ادامه داد آخرین آهنگی که در ایران میخوام بخونم تقدیم میکنم به کسی که از همه دنیا بیشتر دوسش دارم. تنها آرزوم خوشبختیشه .امیدوارم بتونه از ته دل منو ببخشه.
گیتارش را در دست گرفت و نواخت.
نگاهش را به چشمانم دوخت و خواند:
به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم
سهم تو شد روز تازه سهم من اشک که بریزم
چشمان پر از اشکش را دیدمو دلم به لرزه افتاد خدایا خودت کمکم کن تا بغض لعنتی را فرو دهم.
به همین سادگی کم شد عمر گلبوته تو دستم
گله از تو نیست میدونم،خودم اینو از تو خواستم
اگه نیوشای لعنتی نبود ....اگه بابا و پرهام یکم به من اعتماد میکردند و جلوی پام سنگ نمینداختند الان منو مهرداد کنار هم بودیم و شاید مشغول مقدمات جشن عروسیمون......اگه ...اگه ...اگه......
به جون ستاره هامون تو عزیزتر از چشامی
هرجا هستی خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی
خدایا دیگه نمیتونم تحمل کنم ....من میمیرم بدون مهرداد میمیرم .....یاد حرف آخرش توی باغ افتادم اینکه هر جا هست امیدوار است من خوشبخت شوم......
تو را محض لحظه هامون نشه باورت یه وقتی
که دوست ندارم اینو به خدا گفتم به سختی
اینو مطمئنم هیچ وقت هیچ کس را به اندازه مهرداد دوست نخاهم داشت و هیچ کس هم مرا اندازه مهرداد نمیخواد ........خدایا چرا باید همیشه انقدر زمونه با من ساز ناسازگار بزنه ......چرا نشد یه بار هم به دل من راه بیاد .
من اگه دوست نداشتم پای غمهات نمیموندم
واست این همه ترانه از ته دل نمیخوندم
برام مهم نبود که مانی دستم را محکم فشار میدهد تا از مهرداد چشم برگیرم .اون نمیدونست تموم وجودم چشم شده و همه خیره به موجود دوست داشتنی قلبم.
اگه گفتم برو خوبم واسه این بود که میدیدم
داری آب میشی میمیری اینو از همه شنیدم
وای مهرداد کاش بفهمی چیزی که مرا نابود میکند نبود توست .تو که خود عمر منی.
دارم از دوریت میمیرم تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم نفسامی که هنوزی
مهرداد نرو تو را به خدا نرو کاش میتوانستم این فریادی که تک تک سلولهایم میکشند به زبان بیاورم ولی افسوس
تو را محض خیره هامون که نفس نفس خدا شد
از همون لحظه که رفتی روحم از تنم جدا شد
کاش میفهمید حال من هم اصلا تعریفی ندارد .....کاش یکی به او میگفت بسه مهرداد دختر مردمو دق دادی .......کشتیش.
تو که تنها نمیمونی من تنها را دعا کن
خاطراتمو نگه دار اما دستامو رها کن
خدایا چرا با اینکه مدت بودنه من و مهرداد کنار هم انقدر کم بود اندازه یک دنیا خاطره به جا گذاشت خاطراتی که شیرینیش از هر عسلی هم بیشتره...........من بی اون دووم نمیارم
دست تو اول عشقه بسپارش به آخرین مرد
مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد ............
گریه میکرد
گریه میکرد
حالا هر دو گریه میکردیم تمام نگاهها روی ما ثابت بود و انگار هیچ کدام در این دنیا نبودیم مهم نبود بقیه در موردم چی میگند مهم شکستن این بغض لعنتی همراه مهرداد بود .
هنوز نگاه گریانم به چشمان شفاف از اشک مهرداد خیره بود که کسی سد این نگاه شد سرم را بلند کردم و به چهره از خشم سرخ شده مانی خیره شدم . مانی با عصبانیت بازویم را گرفت و گفت:
-همین الان باید بریم.
نازی نالید :
-کجا میخوای ببریش؟
اما قبل از این که مانی پاسخ دهد پرهام گفت:
-نازی تو دخالت نکن.
ومن با مانی بدون خداحافظی از بقیه همراه شدم.آنقدر در خاطراتم غرق بودم که متوجه مسیر که مانی میرفت نشدم. وقتی به خودم آمدم که مانی روبه روی باغ پدر مهرداد توقف کرد و با عصبانیت به من گفت:
-زود باش پیاده شو .
با حرص گفتم:
-واسه چی اینجا اومدیم؟
بدون توجه به سوالم از ماشین پیاده شد و ماشین را دور زد و به سمت من آمد در را باز کرد و محکم بازویم را کشید و من تقریبا به بیرون پرتاب شدم و کشان کشان مرا به داخل ساختمان برد . با عصبانیت فریاد زدم:
-معلوم هست چه غلطی میخوای بکنی؟....ولم کن.
مانی با عصبانیت به سمتم بر گشت و گفت :
-فقط خفه شو و گرنه بد میبینی.
آنقدر لحنش جدی بود که بی اختیار ساکت شدم .....با ورودمان در را از داخل قفل کرد
من که احساس خطر کرده بودم به گریه افتادم و گفتم:
-مانی تو رو خدا بیا بریم من این طوری میترسم
مانی با صدای بلند خندید و گفت:
-تازه مونده که بترسی. هنوز که اتفاقی نیوفتاده اون وقتی که چشم تو چشم عاشق دل خستت دوخته بودی و عین خیالتم نبود باید فکر الانشم میکردی
و به طرف آشپز خانه رفت و با شیشه مشروب بر گشت . با ترس از جا بلند شدم و گفتم:
-من همین الان میخوام ......میخوام از این جا برم .
مانی بی توجه به حرف های من با حوصله در شیشه را باز کرد و جرعه جرعه آن مایع کذایی به حلقوم خود فرستاد.
بدون اینکه به نگاهش که پر از شرارت بود و خیره به من توجه کنم ،به طرف در رفتم و سعی کردم در را باز کنم اما دریغ از پیدا کردن یک راه نجات ........تمام پنجره ها را چک کردم اما همه دارای محافظ بود و من مستاصل دور خودم میچرخیدم نگاهم به پله های طبقه بالا افتاد به سمتش دویدم اما قبل از اینکه پایم روی پله اول برسد بین زمین و هوا معلق شدم و صدای خشدار مانی کنار گوشم زمزمه کرد
- کجا؟تنها تنها که حال نمیده بری بالا صبر کن باهم بریم .
بوی بد دهانش باعث ایجاد حالت تهوع در من شد .
محکم صورتش را به عقب هل دادم و خودم را روی پله ها پرت کردم و قبل از اینکه به خودش بیاید پله ها را بالا رفتم.
داخل اتاق شدم و دنبال کلید گشتم ولی هیچ کلیدی در آن نبود دیگر امیدم نا امید شده بود که گوشیم زنگ خورد بدون اینکه به صفحه آن نگاه کنم و مخاطب را تشخیص دهم دکمه برقراری تماس را زدم و مرتب داد زدم کمک......................تو را خدا یکی کمکم کنه.
با دیدن مانی توی چهارچوب در گوشی از دستم رها شد و من مسخ شده به چشمهای سرخ او خیره شدم دز آن لحظه به نظرم چهره اش دقیقا همان چهره شیطان بود .
قدم قدم به من نزدیک میشد و من هم متعاقبا با عقب رفتن سعی در حفظ فاصلیمان داشتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 13:23 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|