آنقدر خودم را در درسهایم غرق کردم تا دیگر به هیچ چیز فکر نکنم رتبه اول شدن خودم را مدیون نیوشا بودم با این فکر پوزخندی زدم.
بماند که با خواندن جزوه هایم چه عذابی کشیدم .بالای هر قسمت شرح کوچکی از خاطراتم با مهرداد را نوشته بودم و با خواندنش انگار ذره ذره جانم را میگرفتند.
تعطیلات بین ترم را خانه ی عمه ام گذراندم و با درسا فقط خرید و تفریح کردیم .
خانواده عمه ام هیچ چیز راجع به جریان عقدم نمیگفتند و از این بابت کمی آرامش اعصاب پیدا کرده بودم .
با بازگشتم به خانه مصیبت جدیدی آغاز شد و آن هم خاستگاری غیر منتظره مانی از من بود.
همین که برگشتم پرهام به اتاقم آمد و گفت:پریسا جان نازی با خانواده اش امشب اینجا میاند.
-خوب اینکه چیز جدیدی نیست.
-اینبار فرق میکنه.

-چه فرقی؟
-واسه مانی میخواند بیاند خاستگاری
-خاستگاری من؟
این جمله را با فریاد پرسیدم.
پرهام خندید و گفت:پ نه پ خاستگاری من.
بی توجه به خنده اش گفتم.
-نه
-چی نه؟
-من قصد ازدواج ندارم بابا تازه 20 سالمه.
-ا .....چطور اونروز واسه خاستگاری اون پسره عوضی بچه نبودی و حالا .........
-بس کن پرهام اونبار از بس احمق بودم ........
-تو بس کن .....مانی قابل اعتماده اون خوشبختت میکنه.
-نکنه همونطور که فریبا را خوشبخت کرد میخواد منو خوشبخت کنه.
-هر پسری تو دوران مجردیش با خیلیا بوده اما وقتی ازدواج میکنه فقط خودشه و خونوادش یکیش خود من..........اصلا ببینم تو که این چیزا واست مهم نبود هنوز سر قضیه مهرداد یادم نرفته که میگفتی عشقمون پاکه و مهم حالاست و از این چرت و پرتا و حالا اینطوری میگی؟
-من مارگزیدم پرهام نمیتونم دوباره ریسک کنم بفهم اینو.
-د....اخه میفهمم که میگم بذار بیاد با هم حرف بزنید اگه نخواستیش میگیم نه ...خوبه.
به چشمانش نگاه کردمو با سر حرفش را تائید کردم اصلا حوصله کش مکش جدیدی را نداشتم.


بر خلاف مراسم خاستگاریم با مهرداد که از لحاظ آرایش و لباس سنگ تمام گذاشتم ،اینبار خیلی ساده و بی هیچگونه آرایشی منتظر رسیدن مهمانها شدم مانی با کت و شلوار نوک مدادی بدک نبود با دست گلی شیک و کوچک .
بی اختیار او را با مهرداد مقایسه میکردم دسته گل مهرداد بزرگ بود و پر از رز اما دسته گل مانی کوچک بود و لیلیم.
مانی از نظر ظاهری انگشت کوچک مهرداد هم نبود .حتی مجلس خاستگاریم زیاد طول نکشید و پدر مانی سریع رفت سر اصل مطلب .
نازی با لبخند گفت:اگه این وصلت سر بگیره نوبتی واسه هم دیگه خواهر شوهر بازی در میاریم.
به ظاهر خندیدم اما دلم لبریز غصه بود .
خیلی زود کار به حرف زدن من و مانی با هم رسید .
به اتاقم راهنمائیش کردم .
تعارف کردم بنشیند با لبخند نشست و مؤدبانه تشکر کرد.
کمی در سکوت گذشت که او گفت:میشه اول من شروع کنم .
به سردی گفتم :هرطور راحتید.
-راستش من............من خیلی وقته فهمیدم نسبت به شما یه احساس خاص دارم.................
دقیقا نمیدونم از کی شاید از روزی که دیدمتون ولی احساسمو نادیده گرفتم.
تا به خودم اومدم و از احساسم مطمئن شدم خیلی دیر شده بود ...........اونقدر دیر که دیگه جایی تو قلبتون نداشتم و کسه دیگه ای تونسته بود.............بگذریم.......من سعی کردم آگاهتون کنم که اون لیاقتتونو نداره اما متاسفانه غیر ازاینکه شما را از خودم متنفر کردم کار دیگه ای نکردم.......خوب حالا با این اوضاع پیش اومده میخوام شانسمو یه بار دیگه امتحان کنم.
با من.......ازدواج میکنید؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم :شما گفتید که پسر خالتون(دوست نداشتم دیگه اسمشو ببرم)
لیاقت منو نداشت درسته؟
نگاهش کردم با سر تائید کرد.
ادامه دادم:شما چی لیاقتمو دارید.
لبخند زد و گفت:از اون وقتی که از احساسم مطمئن شدم دور تمام کارامو یه خط قرمز کشیدم .سعی میکنم داشته باشم.
-براتون مهم نیست که ..که من.....من یه روزی عاشق پسر خالتون بودم.
-اصلا ...انسان جائز الخطاست.
-من نیاز به فکر کردن دارم.
-تا هر وقت نیاز میبینید فکر کنید من بی صبرانه منتظر جواب مثبتتونم.
-تا خدا چی بخواد .....پس بریم پیش بقیه؟
-حتما .
به سالن رفتیم .
کنار مامان نشستم .
مانی رو به جمع گفت:پریسا خانم احتیاج به زمان واسه فکر کردن دارند و هنوز جوابی به من ندادند.
همه حرفم را تائید کردند و بعد از نیم ساعت از هر دری حرف زدن بالاخر رفتند.


با خروجشان از خانیمان میخواستم سریع به اتاقم بروم که پرهام صدایم کرد .
با لحن طلب کاری گفت:خوب.........
-خوب به جمالت.....
-پریسا با تو یکی شوخی ندارم .......قبول میکنی؟
-نه
-چرا اونوقت؟
-دوسش ندارم
-اونبار که اون پسره ی.............استغفرالله...........بب ین تو عقلت ناقصه یه بار تو زندگیت به حرفم گوش کن.
رو به مامان بابا با حرص گفتم:تو را خدا شما یه چیزی بهش بگید .من اصلا قصد ازدواج ندارم .
بابا رو به ما گفت:با هر دوتونم اگه میخواید با هم بحث کنید و صداتونو بالا ببرید و تن مادرتونو بلرزونید همین الان از این خونه برید .تصمیم زندگی پریسا با خودشه خودش میدونه و تمام مسولیتشم پای خودش.
پرهام که حسابی کفری شده بود دستم را کشید و داخل اتاقم رفتیم در را بست و آهسته گفت:پریسا تو تنها خواهرمی من خوبیتو میخوام .
-چرا اصرار داری با مانی ازدواج کنم.
-چون خوشبختت میکنه .
-از کجا انقدر مطمئنی؟
-مثل تخم چشمام بهش اعتماد دارم .دوستی ما مال یه روز دو روز نیست.8 ساله میشناسمش.
-پرهام من نمیتونم فعلا به کسی فکر کنم ..چرا نمیفهمی پسر خالش قلبمو شکست.
-اتفاقا اینطوری بیشتر میتونی حال اون عوضیو بگیری ...........
-باید بیشتر فکر کنم.
-به مانی میگم صبر کنه .......خوبه؟
-نمیدونم ..........احساس میکنم مانیم یکی مثل مهرداده...........فریبا را یادته؟
-بی خیال آبجی کوچیکه.......مانی چند وقته دور همه دخترا را خط کشیده.
-خدا میدونه.
-گناه یکی دیگه را پای همه ننویس .
-باشه ......حالا میشه بری بیرون میخوام بخوابم .
-البته آبجی کوچیکه.......مغز فندقی.
جواب ندادم و پرهام هم از اتاقم بیرون رفت.


اصرارهای بیش از حد مانی و جنگ اعصابی که پرهام به راه انداخته بود باعث شد اجبارا بپذیرم که مدتی را به مانی وقت دهم تا به قول خودش نشان دهد چند مرده حلاج است .
برنامه های مسخره پیک نیک و خرید که توسط نازی برای نزدیکی بیشتر منو مانی گذاشته میشد هم شده بود غوز بالا غوز .
از تمام اینها گذشته خانوادهایمان هم ما را به چشم نامزد میدیدند و مرتب مادر نازی مرا عروس گلم صدا میزد و این دیگر خارج از ظرفیتم بود . مانی هم به قول مادرش متحول شده بود و به کسب و کار چسبیده بود.
مادر مانی با من تماس گرفت و مرا به ناهار دعوت کرد این اولین باری بود که تنها به خانیشان میرفتم با اینکه راضی نبودم اما مامان وادارم کرد قبول کنم او گفت:زشته دعوت اونا را رد کنی و آنقدر اصرار کرد که راهی شدم .
مانی دنبالم آمده بود و دم در منتظرم بود با ورودم به ماشین لبخند زد و سلام کرد و من هم به زور به رویش لبخند زدم پاسخ دادم .
-خوشکل خانم چه عجب چشم ما به جمالتون منور شد.
-ما که همین دیروز همو دیدیم.
-الان 13 ساعتو 24 دقیقه و 37 ثانیه و 25 صدم.........
-خوب باشه حالا منظور ؟
-دلت واسم تنگ نشده بود .
-اومممممممم......چه توقعایی داری معلومه که نه .
با حرص جلوی خانیشان نگه داشت و گفت:ولی واسه اون عوضی تنگ شده هان؟
بدون اینکه منتظر جواب من بماند از ماشین خارج شد و در را محکم بهم کوبید .
با اینکه خودم را مقصر میدانتم اما توقع این حرف را از مانی نداشتم پیاده شدم و سریع دنبالش رفتم.
زنگ را زد ه بود و مادرش هم در را باز کرده بود.
تا وارد خانه شد آستین لباسش را کشیدم به سمتم برگشت .
با عصبانیت گفتم:تو...هنوز فکر میکنی من به .......اون فکر میکنم.
-آره.
-نخیر اینطور نیست من از اون آشغال متنفرم .....حالم ازش بهم میخوره .....من........
-باشه باشه عزیزم گریه نکن من معذرت میخوام که باهات اونطوری حرف زدم یه لحظه احساس کردم تو احساس منو له کر دی .......
تازه متوجه اشکهایم شدمو سعی در پاک کردنشان داشتم.
مادرش صدایمان زد :بچه ها کجا موندید پس.............
-داریم میایم مامان .
اشکهایم را پاک کردم . چند نفس عمیق کشیدم و رو به مانی گفتم:نمیخوام طوری حرف بزنی که منو یاد اون عوضی بندازی.
مانی چشم بلندی گفت و با ادا اصول فراوان که باعث خنده من شد مرا به خانه شان دعوت کرد .
مادرش در بدو ورودمان با اسپنددانی که در دست داشت و مرتب به آن دعا میخواند به سمتمان آمد و چند دور دور سرمان تابش داد و گفت:بترکه چشم حسوداتون .چقدر به هم میاید .
لبخند یخی به نشانه تشکر زدم و روی مبلهایشان نشستم.


حرفی برای گفتن نداشتم نشسته بودم و به در و دیوار نگاه میکردم بیچاره مادر نازی که به بهانه ته گرفتن غذا ما دو نفر را تنها گذاشته بود.
جالبی کار آنجا بود که مانی هم دسته کمی از من نداشت.
کم کم داشت حوصله ام سر میرفت.
باز یاد مهرداد افتادم .
با اینکه مدت کمی را با هم بودیم اما حتی یک ثانیه هم احساس بی حوصلگی نداشتم اما الان ....
بالاخره مانی با شکستن سکوت مرا از خاطراتم بیرون کشید.
-می خوای بهت اتاقمو نشون بدم .
با اینکه هیچ انگیزه ای در دیدن اتاقش نداشتم ولی بهتر از دیدن در و دیوار اینجا بود .
باشه ای گفتم و بلند شدم .
شالم را کمی مرتب کردم و دنبالش راه افتادم.
همین که پایم را داخل اتاقش گذاشتم زنگ خانه ی آنها را زدند .
مانی بلند گفت:مامان باز میکنی احتمالا باباست.
و رو به من با لحن آ رامی گفت:خوب نظرتون چیه ؟
چرخی در اتاقش زدم.
عکس خواننده های زن و مرد خارجی ر ا به در و دیوار زده بود و بالای تختش هم عکس یک ماشین خوشکل مشکی را زده بود.
با اینکه اتاقش بیشتر شبیه پسرهای نوجوانی که تازه به بلوغ رسیدند بود .با لبخند گفتم:قشنگه.
خندید و با چشمکی گفت :تازه صبر کن چیزای خوشکلشو بهت نشون بدم .
به سمت لپ تابش رفت و روشنش کرد .
از دیدن پشت صحنه آن جا خوردم عکس من در حالی که میخندیدم و موهای نازی را میکشیدم بود
دقیقا یادم میاید که روزهای نامزدی من و مهرداد بود که نازی با مهرداد کل کل کرد و منم جوابش را دادم عصبانی شدو لیوان آبش را رویم خالی کرد و منم آنقدر دنبالش دویدم تا بالاخره موهایش را گرفتم و کشیدم.
اما مانی کجا بوده که این عکس را از من بگیرد .
تازه آهی کشیدم و پیش خودم گفتم مگه من به جز مهرداد کس دیگه ای را هم میدیدم.
بقیه عکسها را باز کرد و من با دیدنشان خاطراتم جلوی چشمانم جان گرفت .در هیچ کدام از عکسها مهرداد نبود انگار عکاس سعی کرده بود بین جمع فقط او را نادیده بگیرد .
مادر مانی صدایمان کرد .مانی لپ تاب را بست و گفت:پاشو خانمی که احضار شدیم .
جلوتر از او خارج شدم مانی دوباره یک جوک بی مزه تعریف کرد .
آنقدر بی مزه که من از بی مزه بودنش خنده ام گرفت.
همین که به آخرین پله رسیدم لبخند روی لبم پر کشید و من بهت زده نگاهش کردم .
نگاهم در چشمان کسی بود که هنوز نتوانسته بودم با وجود خیانتی که به عشقم کرده بود فراموشش کنم و از او متنفر باشم .شاید علت اینکه از خودم متنفر شده بودم هم همین بود اینکه نمیتوانستم به مهرداد به چشم یک مرد هرزه و هوس باز نگاه کنم با وجود آنکه به من اثبات شده بود او گناه کار و خیانت کار است.
او هم شکه شده بود اما پس از چند ثانیه خشم تمام چهره اش را پر کرد و نگاهش را بین من و مانی چرخاند .
به خودم آمدم و با دیدن مهری خانم لبخند بی عاری زدم و سلام کردم .


جواب سلامم داده شد .
ماني بازويم را گرفت و مرا به سمت مبل کنار مادرش برد و گفت :بيا اينجا بشين خانمي........
مهري خانم که معلوم بود از رفتار ماني شوکه شده گفت:ميشه به ما هم بگيد اينجا چه خبره.
ماني سريع گفت:منو پريسا نامزد کرديم .
میخواستم مانی را با گفتن اصلا اینطور نیست سنگ روی یخ کنم که با دیدن چهره بهت زده و خشمگین مهرداد چیزی درونم وول خورد آره میتوانستم با این روش حال مهرداد را بگیرم مهردادی که از منو عشقم به سادگی گذشت و با دیگری خوش بود .
لبخند زدم و حرفی نزدم .
مانی که حسابی هیجان زده شده بود انگشتان دستش را در انگشتانم قفل کرد و زیر گوشم زمزمه کرد ممنون عزیزم.
مهراد با عصبانیت از جا بلند شد و رو به مادرش گفت:باید سریع برم کاری برام پیش اومده.
مهری خانم که انگار حال خراب او را درک کرده بود گفت:باشه .....صبر کن منم میام.
و روبه خواهرش گفت:حالا فقط ما غریبه شدیمو نباید بدونیم پسرت نامزد کرده.
-نه خواهر من این چه حرفیه.
مهرداد روبه من گفت:یه لحظه بیا باید باهات صحبت کنم.
-من حرفی با شما ندارم.
-ولی من دارم فقط چند لحظه.
مانی با حرص غرید:دلیلی نمیبینم با همسر آینده ی من حرف خصوصی داشته باشی داداش.
مهرداد عصبانی گفت:پریسا اون روی سگ منو بالا نیار یه لحظه ............
نگذاشتم حرفش را ادامه دهد وسط حرفش پریدمو گفتم:شما حق ندارید با من اینطوری صحبت کنید .
رو به مانی گفتم:لطفا منو برسون خونه.
مادرش سریع گفت:کجا ......هنوز ناهار نخوردی ....
مهری خانم بازوی مهرداد را گرفت و او را به سمت در خروجی کشید و گفت:ما دیگه رفع زحمت میکنیم.
با رفتن آنها با اعصابی متشنج روی مبل ولوو شدم و به عکس العمل مهرداد در مقابل نامزدیه منو مانی فکر کردم .

مانی مرا به خانه رساند میخواستم پیاده شوم که گفت:امروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود .
به من خیره شد شاید توقع داشت من هم بگویم واسه منم همینطور اما من فقط نگاهش کردم.
ادامه داد :میدونم هنوز نتونستی منو اونطوری که باید دوست داشته باشی ............اما از اونجایی که قدیمیا گفتند دل به دل راه داره مطمئنم به زودی تو هم عاشقم میشی نگاهم را از او گرفتم و به روبرو دوختم .
-نمیخوای چیزی بگی؟
-ببین آقا مانی من هنوز نفهمیدم چطور شد که یهو تو به قول خودت عاشقم شدی اونم بعد از بیمحلیهات و بودنت با فریبا ....میدونی یکم هضمش برام سخته .........اگه میبینی امروز دعوتتونو قبول کردم فقط به خاطر حرفای مامانم بود و اگه میبینی وقتی به خالت اینا گفتی ما نامزدیم حرفی نزدم و اجازه دادم دستم را بگیری مال این بود که از حرص خوردن پسر خالت لذت بردم...پس امیدوارم منتظر جواب مثبت از من نشینی و بری پی زندگیت چون من حالا حالاها قصد ازدواج ندارم و اینکه هیچ احساسی بهت ندارم........بهتره دیگه نخوای پرهامو به جونم بندازی و .............
وسط حرفم پرید برگشتم و به صورتش که از عصبانیت سرخ شده بود نگاه کردم......
-تو .....تو پیش خودت چی فکر کردی ؟که با یه جواب منفی ،من کنار میکشم........من پرهامو به جونت انداختم ؟هان.......میدونی چیه حالا دارم به حرفای پرهام میرسم که میگفت تو هنوز خیلی بچه ای و منم احمقم که به تو دل بستم .........فریبا و صدتا دختر دیگه رو نخواستم ...که اگه میخواستم واسم سرو دست میشکستند من تو را خواستم و ازت توقع دارم مثل یه آدم عاقل بشینی و به پیشنهادم فکر کنی من هر چقدر بخوای بهت وقت میدم .
فقط گفتم خداحافظ و از ماشینش پیاده شدم داد زد خداحافظ نه ...خانم کوچولوو به امید دیدار ..
و ماشینش را طوری به حرکت در آورد که صدای جیغ لاستیک هایش بلند شد.


دو هفته ای بود که از مانی خبری نبود و از این بابت خیالم راحت بود که بازی مسخره عاشق شدنش تمام شد.

مهرداد چندین بار با گوشیم تماس گرفته بود که پاسخ ندادم و چند ده تا پیام داده بود که همه را نخوانده پاک کردم .
چون از خودم مطمئن نبودم میترسیدم همه چیز از یادم برود و من دوباره به سمتش برگردم.
در این بین تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود این بود که خبری از ازدواج مهرداد و نیوشا نبود تصمیم گرفتم ته و توی این قضیه را در بیاورم اگرچه سعی داشتم به خودم بقبولانم که مهرداد و زندگیش برایم مهم نیست.
نازی به خانیمان آمد طبق معمول پر سر و صدا بود و با خنده و بلند بلند حرف زدنش سکوت خانیمان را میشکست .
با خنده گفت:پری امروز میای بریم خرید ویکم از این اخلاق پیرزنیت دست برداری؟
با حرص گفتم اولا پیرزن خودتی دوما چی میخوای بخری؟
-یه لباس مجلسی خوشکل.
از موقعیت استفاده کردمو و گفتم :واسه عقد پسرخالت.
کی ...مهرداد؟
_آره دیگه با نیوشا جونش آخه هر چی که باشه باید قبل از به دنیا اومدن اون بچه ........
-چی میگی پری یعنی تو نمید ونی همون روزای بعد از بهم خوردن عقدتون معلوم شده نیوشا حامله نبوده و همش فیلم بوده؟
-که چی مثلا...اصل موضوع که عوض نمیشه ...میشه؟ همون رابطه ی اونا با هم
-حالا هر چی که بوده مهم اینه که مهرداد قصد ازدواج با اونو نداره.....ضمنا من کاری به اونا ندارم من برا عقد داداشم میخوام لباس بخرم .
با خوشحالی گفتم :وای راست می گی خدا را شکر ......بذار حدس بزنم....اوم طرف فریباست.
نازی محکم پشت گردنم زد و گفت:خاک تو سرت منظورم تو بودی .
-زهر مار مگه ما شوخی داریم .
-اونکه آره ولی الان کاملا جدیم.
دوهفته است داداشم رفته تو لک.........بهش میگیم چته؟میگه یعنی شما نمیدونید ..........خیلی بلایی بدجور دل داداشمو بردی بچم افسردگی گرفته......
-خوب حالا همش به کنار شما از کجا مطمئنی من قبول میکنم که میخوای لباس بخری؟
-مطمئنم عزیزم .......کی بهتر از داداش من.......خواهر شوهر به این گلی کجا میخوای پیدا کنی ؟
و به سمت خودش اشاره کرد.
-به پای خواهر شوهر تو که نمیرسه..
نازی ایشی گفت و ادامه داد :حالا با من میای یه نه ؟دلم میخواد عروس خانم لباسمو انتخاب کنه .
-دلت بی جا کرده ضمنا من یکی زن اون داداش شما نمیشم.
-اوا چرا خوب؟؟؟؟
-نازی مسخره بازیو بذار کنار ،خودت خوب میدونی چرا چون مثل خواهرم میمونی ........من نمیتونم قبول کنم چون دوست ندارم وقتی هنوز ذهن و احساسم در گیره یکی دیگست به همسر آینده ام اینطوری خیانت کنم .....من نیاز به فرصت دارم و ضمنا این حرفا باید بین خودمون بمونه.
نازی با ناراحتی نگاهم کرد و گفت:تو هنوز نتونستی مهردادو فراموش کنی؟
-دارم نهایت سعیمو میکنم.
لبخند تلخی زد و گفت:امیدوارم موفق باشی از ته دلم امیدوارم چون هر کسی ارزش دوست داشته شدنو نداره.
-میدونم
همه چیز از درس و دانشگاه گرفته تا تفریح و سرگرمیهایم حتی با بهترین دوستهایم فقط برایم جنبه گذراندن وقتها را داشت نمیدانستم دقیقا میخواستم از تلف کردن زمانم به کجا برسم فقط .میدانستم که هدف خاص و مشخصی نداشتم.
به هر حال به هر جان کندنی بود ترم 2 را هم پاس کردم نمرات تاپی که آورده بودم همه فقط برای آن بود که سعی داشتم سرم را با درس گرم کنم .در این مدت خبری از مانی نبود و نازی هم کمی سر و سنگینتر با من رفتار میکرد اوایل تابستان نازی و پرهام تصمیم به گرفتن جشن عروسی گرفتند و من هم دوباره عزای آن را گرفتم که چطور با مانی و مهرداد روبه رو گردم.
اینبار یک ماکسی پوشیده و فیت تنم را انتخاب کردم صورت و ابروهایم را صفا دادم و به آرایشگاه رفتم و آرایشی ملایم و دخترانه زینت بخش صورتم شد ،اینبار بابا دنبالم آمد بابا با دیدنم پیشانیم را بوسید و گفت:خوب شاهزاده خانم امروز از بغل من جم نمیخورند چون حوصله خاستگار و این حرفا را نداریم.
خندیدم و گفتم بابا شما هم حکایت سوسکه را شندید که به بچه سیاه سوختش گفته قربون دست و پای بلوریت برم.
بابا لپم را کشید و گفت :زبون نریز پدر سوخته.
نازی با آرایش اروپایی و کمی که داشت خواستنی تر شده بود و پرهام هم با کتو شلوار دودی خوش دوختش تک بود.
با اینکه من و پرهام از خاستگاری مانی به بعد روابطمان مثل قبل نبود اما ذره ای از علاقه ام به او کم نشده بود
پشت سر آنها مانی وارد شد و یک راست به سمت من آمد تعظیم کوتاهی کرد و گفت حال شما چطوره سرورم.با حرص گفتم مانی لطفا درست رفتار کن بعضیا دارند نگاهمون میکنند .
-فدای سرت خانمی.......کار بدی که نمیکنم فقط دارم به دختر بی وفایی که میخوامش عرض ارادت میکنم.
قیافه اش را به حدی با مزه کرده بود که بی اختیار خنده ام گرفت پیش بابا نشستم و مانی هم صندلی کناریم را اشغال کرد و با بابا مشغول صحبت شد با چشم دنبالش میگشتم با اینکه تمام تلاشم را کردم که امشب نسبت به او بی تفاوت باشم اما باز دلم کار دستم داد .......باز احساس اینکه از خودم متنفرم به من دست داد و اینکه هنوز نتوانسته بودم از مهرداد متنفر باشم به این احساس دامن زد.
هنوز نیامده بود یعنی امشب نمی آید . از این فکر بی اختیار دلم گرفت.
مانی با گفتن از درس و دانشگاه چه خبر ..مرا از افکارم بیرون کشید
-هیچی فقط ترم تابستونه گرفتم و یه یک ماهی در گیرم........نمیخوای بلند بشی با بقیه برقصی .
لبخند زد و گفت :نه
-چرا آخه تو که واسه عقدشون خودتو خفه کردی.....
-انشاال.. واسه عقدمون خودمو خفه میکنم شما بله را بده.
-خیلی لوسی
-و البته عاشقم.
اخم کردم و نگاهم را به چشمای شیطونش دوختم.
جهت نگاه مانی عوض شد و به سمت دیگری چشم دوخت رد نگاهش را گرفتم که نتیجه اش رسیدن به نگاه خشمگین مهرداد بود و چشمهایی که زبانه های اتشش تمام وجودم را به آتش میکشید نگاهم را به سختی از او گرفتم و به مانی دوختم حالا نگاهش روی صورتم ثابت بود .
-چیه؟
-پریسا یه چیزی بپرسم قول میدی حقیقتو بگی؟
از آنجایی که احساسم به من میگفت حرفهای مانی در مورد من و مهرداد است با حرص گفتم نه و از جایم بلند شدم و به جوانهای خانواده پدریم پیوستم وتصمیم داشتم ساعت باقی مانده را با آنها سپری کنم.
اما از آنجایی که از حرفهایشان فقط نیش و کنایه به من و به هم خوردن مراسم عقدم بود غیر از خود خوری و حرص خوردن کاری نکردم .
پرستو یکی از فامیلهای دورمان که اتفاقا در مراسم عقدم حضور داشت و من هنوز نگاه حسرت بارش را در آن زمان فراموش نکرده بودم رو به من گفت:وای پری جون چقدر از جشن عقدت به این طرف داغون شدی اصلا انگار 2..3سالی پیرتر شدی ،خوب حقم داری ..........و بعد نگاهش را به آن سمت سالن که مهرداد تنها نشسته بود و به پیست رقص چشم دوخته بود ،دوخت.
درسا به جای من گفت:ولی به نظر من اصلا حرفت درست نیست پریسا فقط یکم لاغر تر شده که باعث شده قیافه اش جذاب تر بشه .
بی حوصله از جا بلند شدم و از سالن خارج شدم احتیاج به هوای تازه داشتم بی هدف بین درختان قدم زدم که حضور کسی را کنارم احساس کردم سرم را بلند کردم و به چشمان نگرانش چشم دوختم.
به سردی گفتم :چی از جونم میخوای؟
-پریسا من فقط ازت میخوام به حرفام گوش بدی .
تا خواستم جوابش را بدهم گفت:خواهش میکنم فقط چند لحظه ،بعد......
ادامه نداد چند لحظه سکوت کرد و گفت :من برای طلب بخشش نیومدمیدونم تا آخر عمرت هم نمیتونی منو ببخشی ولی به عنوان کسی که تو تموم زندگیشی به حرفام گوش بده .
اشکهایم بی صدا روی گونه ام جاری شدند و او بدون اینکه نگاهم کند یا سعی در آرام کردنم داشته باشد گفت :تو لیاقتت خیلی بیشتر از منه ،میدونم.....
اما عزیزم مانی به دردت نمیخوره نمیدونم این داستان مسخره دوست داشتنتو چطوری ساخته ولی من قسم میخورم اون لیاقت نیوشا را هم نداره چه برسه به تو....
با شنیدن اسم نیوشا مثل کوه آتش فشان فوران کردم و داد زدم به تو چه؟به تو چه مربوط زندگی خودمه دلم میخواد هر کاری ............
صدای فریاد مانی آمد که گفت:اینجا چه خبره ؟
در حالی که به سمتش میرفتم گفتم:من دوست دارم مانی و به پیشنهاد ازدواجت هم جواب مثبت میدم .
دیگر برای پشیمانی از غلطی که در یک تصمیم آنی و از روی عصبانیت کرده بودم ،خیلی دیر بود ......قیافه شاد و شنگول مانی و صورت بی احساس و سرد مهرداد مهر تاییدی بر اشتباهم بود .مانی زیر بازویم را گرفت و گفت :واقعا خوشحالم کردی امشب بهترین شب زندگیمه .
مهردادبه سمت سالن رفت و همین که من و مانی آرامو بی صدا وارد سالن شدیم مهرداد با کتش که روی دستانش انداخته بود از در سالن خارج شد تنه محکمی به مانی زد و رو به من گفت:امیدوارم با کسی که دوسش داری خوشبخت شی و
نگاه سردش را به من دوخت نگاهش به حدی سرد بود که لرز عجیبی تمام تنم را در بر گرفت و او به سختی نگاهش را از من گرفت و رفت و من ماندمو قلبی که با رفتن مهرداد خالی از هر شور و هیجانی شد
چیزی از مراسم ازدواج تنها برادرم نفهمیدم حتی وقتی مامان گفت که همراه درسا دنبال ماشین عروس بروم خستگی و سر درد را بهانه کردم و همان جا از پرهام و نازی خداحافظی کردم ....
پرهام صورتم را بوسید و گفت: آبجی کوچولو مواظب به خودت باش و هر مشکلی که بر ات پیش اومد خبرم کن .سخت مرا در آغوش کشید و این باعث شد ه من تمام غمهایم را در قالب اشک بروز دهم.
گریه ی من ...نه برای ازدواج برادرم بلکه از بلاتکلیفی و ندانم کاری خودم بود....
پرهام که گریه ام را دید دست روی سرم کشید و گفت :بس کن پری کوچولو من که دوتا کوچه بالاتر از خونه ..واسه خودم خونه اجاره کردم هرروز میبینمت.........
میان گریه خندیدم و گفتم قول بده خوشبخت میشی باشه.؟
حالت نظامی ها را گرفت و دستش را محکم کنار سرش قرار داد و گفت :اطاعت فرمانده .
با نازی هم خداحافظی کردمو به سمت ماشین بابا راه افتادم.
مانی دم در مشغول خداحافظی از مهمانها بود با دیدنم کنارم آمد و با لبخند پهنی گفت:پریسا به نظرت کی نوبت ما میشه با هم به سمت خونمون بریم.
زیر لب گفتم :بچه پرو......
و اخم هایم را در هم کشیدم .غش غش خندید و گفت:قربون حاج خانم خجالتیم بشم....
اینبار دیگه از حرص و خجالت سرخ شدم و سریع به سمت ماشین رفتم و صدای خنده مانی بدرقه راهم شد.
تا یک هفته خبری از مانی نشد داشتم به خودم امیدواری میدادم که پشیمان شده که با تماس مادرش به خانیمان باز به این نتیجه رسیدم که بخت هیچوقت با من یار نیست.
بابا به اتاقم آمد قضیه تماس مادر مانی را گفت و اضافه کرد در صورتی که تمایلی به این ازدواج ندارم از همین اول بگویم.
تصمیم گرفتم بگویم من قصد ازدواج ندارم اما با گندی که شب عروسی پرهام زدم به هیچ وجه نمیشد مانی را رد کرد دوست نداشتم مهرداد فکر کند من به خاطر او و حرفهایش تصمیم گرفتم..
میدانستم کارم بچگانه است ....میدانستم که این تصمیم روی کل زندگیم اثر میگذارد ولی با این حال دلم را به دریا زدم و رو به بابا گفتم از نظر من اشکالی نداره اونا بیاند ......البته باز هم نظر شما واسم مهمه .....................
انگار میخواستم اگر اینبار تصمیم اشتباه بوده باشد عواقبش بعدا فقط برای من یکی نباشد بلکه بقیه هم خود را در این تصمیم سهیم بدانند دوست نداشتم اینبار در مقابل خانواده ام جبهه بگیرم .
پرهام و نازی هنوز از ماه عسلشان که ایرانگردی بود بر نگشته بودند ولی با این حال مراسم خاستگاری با اصرار زیاد مانی بر گذار شد .
علت آنهمه عجله که مانی برای برگذاری مراسم داشت برایم جزء مجهولات بود اما خودش اینگونه میگفت که برای بدست آوردنم خیلی عجله دارد .
جواب من به خاستگاریش مثبت بود و مادر نازی همان شب انگشتری دستم کرد و بابا که انگار دیگر میترسید مراسم عقد من سریع باشد با وجود مخالفت مانی گفت که ما باید یک مدتی فقط به هم محرم شویم تا همدیگر را بهتر بشناسیم و بعد از آن در صورت تائید طرفین خطبه عقد جاری شود.
قرار خواندن صیغه محرمیت برای روز بعد از آمدن پرهام و نازی گذاشته شد ....
جالب اینجاست که وقتی آرزو میکنی که لحظه ها آرامتر بگذرند ،عقربه های ساعت چنان سرعتی میگیرند که در یک چشم بهم زدن یک هفته میگذرد.
بالاخره نازی و پرهام آمدند باورم نمشد که قرار است من و مانی تا فردا به هم محرم شویم.
همه از این اتفاق راضی به نظر میرسیدند جز من .
چندین بار تصمیم گرفتم با مهرداد تماس بگیرم و از او بخواهم اگر چیزی وجود دارد که باعث شده مانی به قول مهرداد لیاقت مرا نداشته باشد ،به من بگوید ،اما هر بار با این فکر که ممکن است جای او نیوشا پاسخم را دهد ،با عصبانیت گوشیم را روی میز میگذاشتم.
****************
مامان مانتو سفید رنگ زیبایی را که سوغات نازی از ماه عسلشان برای من بود را آماده روی میز کنار تختم گذاشته بود ، آرایش ملیحی کردم و مانتو و شال سفید نقره ایم را پوشیدم و با شلوار لی ساده ای ست کردم و پیش بقیه رفتم .
مانی هم با صورت اصلاح کرده و کت و شلوار سفید رنگ و لباس نقره ای منتظرم بود .
میدانستم ست لباسهایمان کار نازیست اما به روی خودم نیاوردم.
من و مانی در حالی که مامان اسپند دور سرمان تاب میداد وارد ماشینش شدیم و او به سمت محضر راند بقیه هم پشت سرمان راه افتادند.
-خوب خانمم چطوره؟
-ممنون.
انگار لحن سردم باعث شد که سکوت کند و تا گل فروشی حرفی نزند.دسته گل کوچکی با تزئینات زیبا در دست داشت و از گل فروشی خارج شد در سمت مرا باز کرد و به حالت تعظیم مانندی گفت:تقدیم با عشق.
لبخند زورکی زدم و گفتم :ممنون خیلی قشنگه.
اوم............خیلیم خوش بوه.
در را بست و ماشن را دور زد و سوار شد و حرکت کرد .بقیه زودتر از ما به محضر رسیده بودند چون ما در گلفروشی توقف کردیم .روبه روی محضر نگه داشت .میخواستم پیاده شوم که گفت یه چند لحظه بشین کارت دارم.
منتظر نگاهش کردم ،به سمتم برگشت و گفت:پریسا احساس میکنم دوسم نداری چه میدونم انگار به اجبار قبول کردی که.............
-مانی خانوادهامون تو محضر منتظرمونند....حالا برای گفتن این حرفا خیلی دیره
-نه عزیزم ....من برای تو ارزش قائلم اگه تو منو نمیخوای محترمانه همه چیزو بهم میزنم.
با یاد آوری ناراحتی قلبی مامان لبخند تلخی زدمو گفتم :من دوستت دارم و دارم سعی میکنم که بیشتر ........
وسط حرفم پرید و در حالی که خوشحالی در تک تک اعضای صورتش فریاد میزد گفت :پس بپر بریم پایین خوشکله.
همراهش وارد محضر شدم و باز زمان به حدی سریع گذشت که اصلا متوجه نشدم و زمانی به خودم آمدم که همه منتظر بله ی من بودند .
-با اجازه بابا و مامان و داداشم بله.
مانی زمزمه کرد :از یه دونفر دیگه هم اجازه میگرفتی.
خنده ام گرفت.با صدای آرامی خندیدم و همین که سرم را بلند کردم چشمم در نگاه پر از اشک شوق مامان افتاد.
همان جا بود که تصمیم گرفتم هر طور شده مهرداد را فراموش کنم و دل به مانی ببندم درست بود که شروع زندگیم با مانی فقط از روی بچه بازی بود ولی ادامه آنرا مردانه باید میرفتم.
مانی همه را به رستوان دعوت رد در ماشین با او تنها شدم و سعی کردم اولین قدم را برای بیشتر دوست داشتنش بر دارم.
-مانی.......مانی جونم.
مانی که کاملا معلوم بود شکه شده گفت:جونم...
-امروز .....خیلی خوشحالم امیدوارم سر قولت بمونی و خوشبختم کنی.
خندید و دنده ماشین را عوض کرد و بعد دستم را در دستش گرفت و پشت دستم را بوسید و گفت :چشم ........دستور بعدیتون چیه رئیس؟
-دستور بعدی...........اینه که بیشتر دوستم داشته باشی
-میخوای از عشقت مثل مجنون سر به بیابون بزنم.
در دل فقط میگفتم :خدایا چرا با اینکه دستم را گرفته و حرفهای احساسی میزند باز در من هیچ حسی بیدار نمیشود ،......نه داغ شدنی ونه حتی شادی یا یک حس مبهم .
-جوابمو ندادیها
در حالی که اصلا سوالش را هم به یاد نمیاوردم گفتم :فعلا که خیلی گرسنم بعدا در رابطه باهاش باهم صحبت میکنیم .
مانی کمی در رابطه با اینکه تصمیم گرفته همراه پرهام یه زمین بخرند و کم کم 2 طبقه بسازند صحبت کرد و گفت :اگه دوست نداری با اونا همسایه بشی هم فقط بگو تا به پرهام بگم پشیمون شدم.
-نه عالیه.
تا رسیدن به رستوران از هر دری صحبت کردیم و در آخر مانی گفت:به نظرم نباید میگذاشتیم فقط یه صیغه بینمون خونده بشه حالا تا 6 ماه دیگه که صیغمون تموم بشه از جشن خبری نیست.
گفتم :اشکالی نداره در عوضش تو کارهای خونمونو درست کردی.
-خوب عقدم که میکردیم قرار نبود بریم زیر یک سقف ،یکی دو سالی وقت داشتیم.
-بی خیال مانی از چی میترسی من که تا آخر عمرت بیخ ریشتم.
-شما سرور مایید .
-ما مخلصتونیم.
-نه بابا ،انگار تو هم یه چیزایی حالیته.
-پس چی فکر کردی خندید و لپم را کشید و گفت:ای شیطون انقدر با مزه نباش میری تو گلوی عمو لولوه ها..........
-خیلی لوسی.......
-اوه حالا چرا اخم کردی.....حالا نه دو سال دیگه که درسته غورطت میدم .
-مانی تو را خدا بسه
-اوه لپاشو .....باشه بابا انقدر حالا سرخ نشو.