شب با ورود پرهام فضای خانه کاملا متفاوت از همیشه شد.
پرهام باز شروع به بدگویی از مهرداد کرد و من تمام سعیم را کردم که در این مدت جواب او را ندهم.
ولی تمام تلاشم فقط یک هفته ثمر بخش بود و کنترل خودم را از دست دادم و رو به پرهام که داشت باز ذهن پدر و مادرم را بر علیه مهرداد خراب میکرد گفتم:واسه حرفات شاهد بیار...چرا فقط داری هر چی میشنوی را قبول میکنی/ .........مگه تو از اون چیزی دیدی؟هان....چرا ساکت شدی؟
-چیه زبون در اوردی .....من اجازه نمیدم جنازتم روی دوش اون پسره ی...............
بابا وسط داد و بیداد پرهام با لحن محکم گفت:ساکت شید......من هنوز نمردم که شما دوتا اینطوری حرمت این خونه را میشکنید و فریاد میکشید...
با بغض گفتم :بابا شما یه چیزی به پرهام بگید اصلا مهرداد بد اما اون قسم خورده که............
پرهام فریاد کشید :خفه شو دختره پر رو مگه من به تو نگفتم با اون حرف نزن مگه نگفتم اون میدونه چطور خامت کنه؟گفتم یا نه.....؟؟
-کسی منو خام نکرده............من ....من ....به مهرداد علاقه دارم.
-تو گ.ه خوردی که با اون .
-پرهام داداشمی احترامت واجب ولی حرف دهنتو بفهم.....اصلا میدونی چیه زندگی من به تو ربط نداره....
با عصبانیت به سمتم امد و قبل از انکه عکس العملی نشان بدهم با پشت دستش محکم به دهانم کوبید.
دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود مهم نبود پرهام ،برادر عزیزم از زور عصبانیت نفس نفس میزند.پدرم مبهوت نگاهش بین ما در نوسان است.مادرم در کیف دستیش دنبال قرصهای قلبش میگردد و خون بی وقفه از دماغ و گوشه ی لبم جاری است.فقط مهم یک چیز بود و آن هم اثبات عشق پاک بین من و مهرداد .
با چشمان پر اشکم به پرهام خیره شدم و بی توجه به درد لبم گفتم هیچ وقت نمیبخشمت پرهام.
وبا سرعت به سمت اتاقم دویدم.

به مهرداد زنگ زدم و درحالی که گریه امانم را بریده بود گفتم :مهرداد من خسته شدم خودت باید یه کاری کنی.من دیگه بیشتر از این نمیتونم تو روی خانوادم بیاستم .تا اینجا هم بیش از ظرفیتم پیش اومدم .
مهرداد کلافه گفت:چی شده چرا اینطوری گریه میکنی پریسا ،جون مهرداد بس کن.
-چی شده ...هان میخوای بدونی....توی عمرم از برادرم کتک نخورده بودم که خوردم ......با بغض ادامه دادم فحشم داد اونم جلوی بابام .
با عصبانیت گفت:کسی حق نداره روت دست بلند کنه.
اونوقت اگه بلند کرد کی میخواد جلوشو بگیره .
-من.....زود باش آماده شو میام دنبالت.
-که چی بشه
-نمیتونم اجازه بدم کسی بهت آسیب بزنه.
-مهرداد بس کن ....چارش فقط اینه که تو بی گناهیتو ثابت کنی ....
-ببین باید به نازی بگی با پرهام حرف بزنه چه میدونم......نیوشا دوست نازی بود نازی همه چیزو میدونه.
-مهرداد من.............
هنوز جمله ام را تمام نکرده بودم که در با شدت باز شد و پرهام مثل شیر زخم خورده نگاهش را به من دوخت با دیدنش جیغ خفیفی کشیدم و قبل از اینکه بتوانم حرکتی کنم پرهام گوشی موبایلم را از دستم کشید و گفت:
-ببینم با چه خری فک میزدی هان.
من را به سمت تختم هول داد و خودش گوشی را در گوشش گذاشت و گفت :الو الو......
مثل اینکه جوابی نشنید که به سرعت توی گوشیم سرک کشید و گفت : مهری همان مهرداد خودمونه هان.. گفتی پرهام خرو بی غیرته و نمیفهمه بذار هر غلطی خواستم بکنم.....پریسا کاری نکن که...............
بابا فریاد کشید بسه پرهام پریسا هنوز بزرگترش نمرده که تو واسش بزرگتری میکنی .
با این حرف بابا اعتماد به نفس از دست رفته ام را دوباره پیدا کردم و گفتم:چطور تو که نازی رو میخواستی طور ی نبود ولی من...............
-خفه شو ...نازی رو با اون عوضی مقایسه نکن.
-چرا اونوقت؟
-تو واقعا خری یا داری خودتو به خریت میزنی معلومه ...به همون دلیلایی که صد بار بهت گفتمو و حرفام مثل یاسین تو گوش خر خوندنه.
-نازی خوب ...نازی پاک ...نازی کار درست ...درسته؟
پرهام مشکوک نگاهم کرد و گفت:چی تو اون کله بی مغزت میگذره؟
-ببین پرهام تو حرف زنتو قبول داری یا نه؟
آره ...ولی هیچ ربطی به این موضوع نداره
-خیلی خوب زنگ بزن به نازی بگو بیاد اینجا.....
-که چی بشه ؟
-د....زنگ بزن خودت می فهمی.
پرهام با گوشی من که هنوز در دستش بود به نازی زنگ زد و از او خواست سریع بیاد خونه ما.
هنوز ده دقیقه هم نشده بود که نازی آمد.
نازی با هراس وارد خانه شد و گفت:چی شده چرا پرهام اینطوری ازم خواست بیام ......وای مامان جون شما چرا دوباره قلبتون درد گرفته؟
به سمت من برگشت و با دیدن صورت داغونم گفت:خدای من ....چی شده میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟
پرهام با حرص گفت:نازی پریسا باهات کار داشت ازت خواستم بیای.
بابا در حالی که شانه های مامان را مالش میداد گفت:هر حرفی میزنید فقط صداتون آروم باشه مامانتون حالش زیاد خوب نیست .
مامان را بوسیدم و گفتم معذرت میخوام مامانم اما نمیتونم اجازه بدم کسی بی جهت مهردادو متهم بدونه
رو به نازی کردم و گفتم:نازی مهردا و خوب میشناسی؟
-معلومه .من و مهردادو مانی تقریبا همسنیمو از بچگی با هم بزرگ شدیم مهردادم برام عین داداشه چه بسا بیشتر از مانی در حق من برادری کرده.....از دید من اون یه آدم خاصه که توانایی خوشبخت کردن پریسا را داره.
-نازی جون میشه راجع به رابطه مهراد و نیوشا بگی.
-نیوشا یکی از دوستای صمیمی منه . در واقع من باعث آشنایی مهردادو نیوشا شدم.نیوشا که از همون دیدار اول دل و دینشو به مهرداد باخت اما مهرداد نسبت به اونو احساسش خیلی بی توجه بود .....نیوشا صریحا به او گفت دوستش دارد ولی مهرداد همون لحظه گفت هیچ علاقه ای به نیوشا نداره تا ینکه چند وقت پیش آب پاکی را ریخت رو دستش و بهش گفت یکی دیگه را دوست داره.
پرهام گفت:اینا دلیل نمیشه ....یارو میتونه پنهان کاری کنه و اهل.............
نازی محکم گفت:اون فقط اهل موسیقی و کاره ....همین.
پرهام ساکت شد و روی مبل نشست.
بالاخره اجازه خاستگاری رسمی داده شدو مهرداد همراه با پدر و مادرش با دسته گلی بزرگ به خانه ما آمدند.مهرداد با ظاهری بسیار شیک و لبخندی دلنشین به من خیره شده بود در حالی که چایی را به او تعارف میکردم زیر لب زمزم کرد بالاخره طلسم شکسته شد و من هم در پاسخش فقط لبخندمرا عمیقتر کردم.
کنار مامان که مرتب میگفت :بفرمائید ...تو را خدا تعارف نکنید.....نشستم.
بعد از یک ساعت از هر دری صحبت کردن بالاخره پدر مهرداد به قول خودش رفت سر اصل مطلب.
مهدی آقا در حالی که تمام افراد حاضر به او چشم دوخته بودند گفت:همانطور که توی باغم خدمتتون عرض کردم.دخترتون که البته مثل دختر نداشتم دوسش دارم دل ودین مهرداد ما را برده و حالا هم ما خدمت رسیدیم که اگه شما اجازه بدید دست این دوتا جوونو بذاریم تو دست هم تا با خوبی و خوشی زندگیشونو شروع کنند.....مهری خانم انشا الله ای گفت و آقا مهدی رو به پدرم ادامه داد:حالا این ریش و این قیچی دست شما.....فقط اجازه بدید عروس و داماد برند با هم صحبتی کنندو......
-بله حق با شماست..پریسا بابا پاشو آقا مهردادو راهنمایی کن تو اتاقت.
چشمی گفتم و رو به مهرداد بفرماییدی گفتم و مهرداد پس از گفتن با اجازه با من همراه شد.
مهرداد با نگاهش جای جای اتاقم را کاوید و گفت:الن باید مثل بقیه توقعاتمونو از همسر آیندمون بگیم ....خوب عشق من اول تو بگو.
-اوم...........میخوام همیشه صداقت داشته باشی...وفادار باشی و مربونو باعث پیشرفتم بشی نه مانع ...و دیگه.....همین.
-آخ چه خانم کم توقعی اما توقعات من از تو...همیشه مثل الان باشی پاک و بی الایش و مهربون.
مادر خوبی واسه بچه هامون باشی و همسر وفاداری واسه من ..
بی اختیار چشمی گفتم و حدود نیم ساعت دیگر هم با هم صحبت کردیم که چند تقه به در خورد و پرهام با قیافه ای که با یک من عسل هم نمیشد خوردش با طعنه گفت:ببخشید آقا مهرداد که مزاحمتون شدم اما خانوادت منتظرتند که با هم برید .
رو به من گفت:الان....
و از اتاق بیرون رفت.
من و مهرداد با تعجب به هم نگاه کردیم و با هم از اتاق بیرون رفتیم.
با ورودمان با دیدن قیافه بقیه که دست کمی از پرهام نداشت جا خوردم .
مهرداد آرام زمزمه کرد طوری شده .
آقا مهدی لبخند تصنعی زد و گفت:نه بابا باید رفع زحمت کنیم و بلند شد و جمع هم به تبعیت از او .خداحافظی سر سری کردند و رفتند.
بعد از رفتن ناگهانیشان روبه مامان گفتم :چی شد چرا اینطوری رفتند؟
مامان آهی کشید و گفت:چی بگم والا....سر مهریه و این حرفا بود.
با تعجب به بابا و پرهام نگاه کردم و گفتم :یعنی نظر من این وسط مهم نیست؟
پرهام در حالی که انگشت اشاره اش را به نشان تهدید در هوا تکان میداد گفت:تو این یه مورد اصلا دخالت نمیکنی فهمیدی؟
با حرص گفتم :نه اینکه در بقیه موارد فقط طبق نظر من پیش رفتید .
-ساکت شو.
با تعجب به سمت بابا برگشتم و زمزمه کردم بابا...
بابا بدون اینکه به من نگاه کند گفت:ما خیر و صلاحتو میخوایم میفهمی؟حالا که اصرار داری با این پسره ازدواج کنی باید پشتوانت محکم بشه.
ضمنا ما که چیز بدی نخواستیم اگه باباش به پسرش اعتماد داشت قبول میکرد .
با صدایی که از ته چاه در میآمد گفتم شما چی خواستید؟
-باباش همون اول گفت تعداد سکه همون سال تولدت اینو که خودشون گفتند ما هم گفتیم چشم اما سر خونه من گفتم سه دنگ خونه و اگه هم........اگه هم عدم صلاحیت اخلاقی مهرداد مشخص بشه کل خونه و حق طلاق هم با توو مهریتم عندالمطالبه.
همین......ولی باید تو درک کنی همه اینها به خاطر خودته که پس فردا با یه بچه تو بغلت بلند نشی بیای اینجا و بگی شوهرم بهم خیانت کرده.
زبانم قفل شده بود و حتی نتوانستم یک کلمه صحبت کنم به سمت اتقم راه افتادم و در را محکم بهم کوبیدم .
هنوز بوی عطرش در اتاقم حضور داشت.......نفس عمیقی کشیدم و اشکهایم بی اختیار جاری شد.
موبایلم که پرام دو روز پیش با اکراه به من برگرداند بود زنگ خورد مهرداد بود ...مهردادی که الان به اسم خودش در گوشیم ذخیره شده بود .
-بله.....
-بله را که الان نباید بهم بدی سر سفره عقد و.....
پریسا داری گریه میکنی؟
-مهرداد متاسفم من چیزی راجع به مهریه نمیدونستم.....
-میدونم عزیزم بابا از این ناراحت شده بود که خانوادت هنوز به من اعتماد ندارند و گرنه همه دار وندارم فدای یه تاره موت.
اصلا امشب بابا گفت همه خونه را به نامت میزنه که خیال خانوادت راحت بشه...
-مهرداد تو خیلی خوبی .....
گریه ام شدت گرفت و تلفنم را قطع کردم و خاموشش کردم.
آنقدر گریستم که اشکی برایم نمانده بود نمیدانم کی خوابم برد فقط بیدار که شدم از سر درد نمیتوانستم روی پایم بایستم.
مامان با دیدن قیافه ام جیغ کشید که باعث شد بابا خودش را به ما برساند.
-چرا اینطوری شدی بابا با خودت چه کردی؟
به زور گفتم سرم .....
و بعد تمام محتویات معده ام را روی تخت بیچاره ام خالی کردم .
نیازی به آماده شدن نبود چون با همان لباسهای دیشب موقع خاستگاری خوابید بودم بابا ماشین را بیرون زد و مرا به بیمارستان رساندند و طبق نظر دکتر به دلیل فشار عصبی شدید فشارم پایین آمده و من دو روز بستری شدم و مرتب سرم به دست بیچاره ام تزریق کردند.
دو روز در بی خبری از مهرداد سپریشد.

با مرخص شدنم از بیمارستان رفتار همه با من فرق کرد .
پرهام کلا سرش به کار خودش بود و به جز حرفهای روز مره چیزی بین ما رد و بدل نمیشد .
مامان و بابا هم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده سعی میکردند جو خانه را مثل قبل نگه دارند ولی چیزی که در این بین مرا آزار میداد بیتوجهی مهرداد به من بود که در این مدت حتی یکبار هم با من تماس نگرفته بود .
بالاخره دل به دریا زدم و خودم با او تماس گرفتم .آنقدر بوق خورد که اشغالی زد.
پیش خودم فکر کردم حتما دستش جایی بند بوده که نتوانسته پاسخم را بدهد اما نیم ساعت بع که دوباره تماس گرفتم گوشیش را خاموش کرده بود .
دلشوره بدی به جانم افتاد و باعث شد که برای پرسیدن حال مهرداد با نازی تماس بگیرم.
-الو سلام نازی جان خوبی گلم؟
-به به سلام بر خواهر شوهر گرام ما نمردیمو تو یه بار یادی از ما کردی و زنگیدی؟
-زیاد خوشحال نشو عزیزم ........بعد جدی گفتم:نازی از هرداد خبر نداری نمیدونم چرا گوشیش خاموشه؟
نازی چند ثانیه سکوت کرد و با لحن آرامی گفت:معلوم نیست چه مرگشه یعنی از وقتی فهمید تو کارت به بیمارستان کشید اعصابش بهم ریخت اما وقتی بهش گفتم طوریت نیستو مرخصم شدی ......چطور بگم.......اوم.......
-نازی چی میخوای بگی؟
-نمیدونم اما انگار دیشب تا حالا بیشتر تو خودشه خاله امروز زنگ زد بهم برم خونشون ببینم چه مرگشه ولی اون حتی در اتاقشم به روم باز نکرد.
-نفهمیدی چی شده؟
-نه اصلا با من حرف نزد.
اصلا نفهمیدم چطور از نازی خداحافظی کردم .
خوابم نمیبرد و تمام فکرم حول و حوش مهرداد میچرخید که صدای زنگ پیام گوشیم بلند شد با دیدن اسم مهرداد سریع پیامو باز کردم
(به این نتیجه رسیدم که من لیاقت این همه خوبیه تو را ندارم .....منو ببخش اما هنوزم اندازه تمام دنیا دوست دارم)
فوری با او تماس گرفتم اندر بوق خورد که میخواستم قطع کنم اما صدای خسته مهرداد در گوشم پیچید.
-سلام
--مهرداد چی شده دارم نگرانت میشم.
-پریسا خیلی دوست دارم بیشتر از اون چیزی که تصور میکنی دوستت دارم .....نمیتونم........به خدا نمیتونم
-چی میگی مهرداد ....چیو نمیتونی ؟
-من لیاقت تو را ندارم .......من
وسط حرفش پریدمو گفتم:برام مهم نیست داری چی میگی چون............چون .....منم دوست دارم.بهتره کفش آهنی بپوشیو بیای برا خاستگاریم.
-تو جونمو بخواه.
--جونت سلامت.
نزدیک 2ساعت صحبت کردیمو قرار بر این شد که مهرداد با خانواده اش صحبت کند تادوباره به خانه ی ما بیایید
دیگر دوست نداشتم ادامه خاطراتم را مرور کنم.
به حماقتم لبخند زدم ،به اینکه از ان به بعد هیچ کس در کارم دخالتی نکرد .انگار همه چیز روی دور تند افتاد و من خوشحال از اینکه مقدمات پیوندم با عشقم ظرف مدت دوماه جور شد.
پرهام ساکت نشست انگار تصمیم گرفته بود بی خیال خواهر کودنش شود انگار میخواست من روز عقدم یا حتی بعد از آن به حقیقت حرفهایش پی ببرم .
مهرداد .....آخ مهرداد کاش بفهمی چه بر سر عشق و احساسم آوردی،مهردادی که حتی روی یکی از شرطها و توقعاتم از همسر آینده ام نماند وفاداری صداقتو.......پوزخند صدادارم سکوت اتاقم را شکست من به مهرداد فکر میکردم کسی که نزدیک بود با گفتن یک بله به او خودم را عمری بد بخت کنم در ذهنم آهنگ محسن یاحقی آمد که بدجور با حال الانم جور بود.
کنار هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه

این قدر خاطره داریم که گوی قد یک قرنه

گلو می سوزه از عشقت عشقی که مثل زهره

ولی بی عشق تو هردم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیازارم

تو که حتی با چشماتم نمی گی آه دوست دارم

اگه گفتی دوست دارم فقط بازی لبهات بود

وگر نه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود

هرچی عشقه توی دنیا من می خواستم ماله ما شه

اما تو هیچ وقت نزاشتی بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمیشه اخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی

چشام همزاد اشک و خون دلم همسایه ی آهه

زمونه گرگ و عشق تو شبیه مکر روباهه

شدم چوپان ساده لوح کنار گله احساس

چه رسمی داره این گله سرچنگال گرگ دعواست

تو این قدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ و بی رحمه

ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تورو رو کرد

نفرین به دله ساده که به چنگال تو خو کرد

اما تو هیچ وقت نزاشتی بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم نمیشه اخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی

گله می کنم من از تو از توکه این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچ وقت نمیفهمی

که اشکهایم باز راهشان را یافتند و روی گونه سرخوردند.از جا به سختی برخواستم و به دستشویی رفتم در آیننه با دیدن هیولایی با موهای پریشان که از ژل و تافتهای زیادی که خورده بود به این روز افتاده بود و زیر چشمانم که رد سیاه ریمل به قول آرایشگر ضد آب شبیه خون اشامها شده بود حتی ضدآب بودنش هم نتوانست در برابر آنهمه اشکم دوام بیاورد .آهی کشیدم و به لبهایم خیره شدم هنوز رنگ صورتی ملیحش پا برجا بود .صدای آرایشگر در گوشم اکو شد ببین با این دمادی که من دیدم که انقدر اتیشش تنده بهتره رژ لبتو 24ساعته بزنم.لبخند تلخی به روی خودم پاشیدم که با دیدنش درون آینه حتی طعم تلخش را درون گلویم احساس کردم آب سرد را باز کردم و سرم را زیرش گرفتم .

صورتم از همه آرایشها پاک شد و فقط رژ لب لعنتی هیچ فرقی نکرد با حرص به جان لبهایم افتادم چندین با با صابون شستمشت به یاد بوسه مهرداد که روی لبهایم روز نامزدی پرهام زد شده بود به یاد حرف آرایشگر به یاد عکسی که در آتلیه انداختیم در حالی که مهرداد با ولع لبهایم را میبوسید و من که از عکاس خجالت کشیده بودم سعی کردم او را از خودم دور کنم..... دیگر ردی از رژ به چشم نخورد.
چند تقه به در خورد و بعد صدای محزون نازی :پریسا اون تو یه ساعته چیکار میکنی؟
جوابش را ندادم.
شدت ضربه هایش بیشتر شد و مشخص بود که دارد به در تنه میزند .
-پریسا احمق چیکار میکنی؟ .... صدایش از ترس میلرزید.
از تصور فکرهایی که او در مورد من کرده بود لبخند تلخی زدم در دستشویی را باز کردم و گفتم :چته؟.....نترس اونقدر جرات ندارم که خود کشی کنم.
نفس آسوده اش را شنیدم و گفتم میخوام برم بیمارستان .
بی توجه به حرفم گفت:لبات چی شده چرا داره خون میاد؟
-میخوام برم پیش مامان میای یا تنها برم؟
-صبر کن حاضر بشم .
لباس سفید عروسم که سر انتخابش با مهرداد چقدر ژورنال دیده بودیم را از تنم در آوردم و در حالی که از رویش رد میشدم به سمت کمدم رفتمم و آماده شدم.
با خروجم از خانه هنوز قدم اول را برنداشته بودم که صدایش را شنیدم.
خشدار صدایم کرد :پریسا.
سر جایم ایستادم اما به سمتش بر نگشتم نازی به جای من با حرص گفت:مهرداد تو اینجا چکار میکنی؟
مهرداد بی توجه به او گفت:باید باهات حرف بزنم.
-نازی بیا بریم من با کسی حرفی ندارم.
-میدونم ازم دلخوریو نمیتونی........................
وسط حرفش پریدم به سمتش برگشتم و در حالی که دیگر کنترل صدایم دست خودم نبود داد زدم:چی میخوای بگی ؟هان........................فقط دعا کن بلایی سر مامانم نیاد که من روزگار تو و نیوشا جونتو سیاه میکنم و بعد بیتوجه به لبهایش که در تلاش برای گفتن حرفی باز شد داد زدم نازی زود باش چرا اینطوری وایسادی .
نازی تکان سختی خورد و به سمت ماشین رفت و روشنش کرد و من هم بدون حتی گفتن حرف دیگری سوار شدم همین که از پیچ کوچه گذشتیم اشکهایم باز راه افتادند اما اینبار فقط برای مادرم بود که به خاطر حماقت من به این روز افتاده بود .
کنار پرهام و بابا رفتم پرهام حتی نگاهمم نمیکرد ولی بابا سرم را توی سینه اش فشرد و لباسش از اشکهایم تر شد.
آرام زمزمه کرد:مامانت خوبه خطر رفع شده الان تو بخش مراقبت های ویژه است بعداز ظهر انشاالله منتقلش میکنند بخش.
-بابا من.....من
-تو چی؟
-من معذرت میخوام.
-نیازی به عذر خواهی نیست تو مقصر نبودی از کجا باید میدونستیم که.........
ادامه حرفش با سکوت طولانی در آمیخت.
پرهام که مشخص بود گوشش به بحث ما بود زمزمه کرد:از کجا...........وقتی من خودمو کشتم که تو کله اش فرو کنم اون مرتیکه مناسبت نیست گوش نکرد اونوقت الان داره میگه معذرت میخوام ..............برو خدا را شکر کن بلایی سر مامان نیومد وگرنه زنده نمیذاشتمتون .
بابا با صدای محکمش گفت:پرهام ساکت شو الان وقت این حرفا نیست.
-پس کی وقتشه؟
-بسه بسه پرهام ......نمیبینی حال خود پریسا هم خوب نیست.
پرهام چیزی زیر لب زمزمه کرد که نشنیدم و سریع از ما دور شد و نازی هم که تا آن لحظه ساکت بود دنبالش رفت.
 
متنفرم از این نگاهها ..............
نگاههایی که بعضی رنگ ترحم داشت مثل نگاههای مادر و پدرم و بعضی رنگ کینه مثل پرهام و بعضی رنگ شادی مثل نگاههای به اصطلاح فامیلم که خوشحال بودند از این بهم خوردن .......بهم خوردن امیدها و آرزوهایم ........
نگاههایی که اگرچه تا پیش از بهم خوردن مراسم عقدم با حسرت بود اما الان با دیدن وضعیت آشفتیمان همه با لذت بود .
در حالی که تظاهر به ناراحتی در حرفهایشان بود اما نیش و کنایه زدن هم بود نیش و کنایه هایی که به قول دکتر برای مادرم حکم مرگ را داشت.
دیگر صبرم تمام شد و از بابا خواستم به مسافرت بروند.
گفتم اگر من امتحان نداشتم عمرا اینجا میماندم و پدرم هم که از خدا خواسته همراه مامان به سفر کربلا رفتند .
نازی تمام این مدت قرار شد پیش ما بیاید و اینگونه شد که دوباره مانی را دیدم .
همین که مامان و بابا را در فرودگاه گذاشتیم به خانه رفتیم . در مدت 1ماهی که از مراسم عقد کذاییم میگذاشت پرهام با من صحبت نکرد حتی یک کلمه ولی آن روز رو به من گفت:مانتو و روسریتو درنیار مانی الان میاد .
خوشحال بودم از این جهت که بعد از یک ماه سکوتش شکست و غمگین شدم از این جهت که باز با مانی روبه رو میشدم.
مانی آمد پر سر و صداتر از همیشه خوشحال بود و با گفتن جکهای بی مزه اش سعی در انتقال این خوشحالی به ما داشت.
رو به من گفت:به به پریسا خانم گل پارسال دوست امسال آشنا چیکارا میکنید.
زیر لب بدون اینکه نگاهش کنم گفتم ممنون خوبم.
-نه نشد این خوبم گفتن تو یعنی حالت اصلا رو به راه نیست.
قبل از آنکه پاسخی دهم گفت:بچه ها اصلا بلند شید با هم بریم بیرون بعدم شام مهمون من.
نازی با تعجب گفت:وای تو که جونم به ازرائیل نمیدی حالا میخوای شام بدی به حق چیزای نشنیده
پرهامم با خنده حرف نازی را تایید کرد و مانی با لبخند پهنی رو به من گفت:ببینید تو را خدا خوبیم بهشون نیومده .حالا که اینطوری شد من پول غذای خودمو پریسا خانمو فقط حساب میکنم .
-نه دیگه داداشی حرف مرد یکیه همون مهمون تو عالیه بذار حداقل تا آخر عمرمون آرزو به دل نمونیم.
همراه نازی به اتاقم رفتیم .نازی گفت:حاضر شو دیگه.
-من که حاظرم.
-چی چیو حاضری حداقل یه دستی به سر و صورتت بکش .
-همین طوری خوبه حوصله ندارم.
-اه......از دست تو
تعارف تیکه پاره کردن مانی روی اعصابم بود .
از در رستوران که وارد شدیم طبقه ی بالای آن نشستیم.
مانی منوها را به دست منو نازی داد و گفت:بچه ها سفارش بدید .
با بی میلی به اسم غذاها نگاه کردم .
-پریسا خانم شما چی میخورید.
-استیک............
گارسون رو به من گفت با سس...........
وسط حرفش پریدم و بیحوصله گفتم سس قارچ لطفا .
نازی و پرهام هم بشقاب مخصوص غذای دریایی سفارش دادند و مانی هم در حالی که نگاهش به من بود گفت:منم مثل پریسا خانم....استیک.
لبخند پهنی به رویم زد و گفت دسر و .............
باز وسط حرفش پریدمو گفتم همین کافیه ممنون.
گارسون رفت و من نگاهم را یک آن به نگاه خیره مانی دوختم و سریع نگاهم از او گرفتم.
نگاه بی پروای او به حدی بود که پرهام هم صبرش لبریز شد و رو به مانی گفت:
مانی چیزی شده؟
-چطور مگه داداش؟
نگاهی پرهام به سمت من چرخید و گفت:همینطوری .
گارسون پیش غذاهایی که بچه ها سفارش دادند را آورد .
من هم خودم را با دیدن میزهای اطراف سرگرم کردم که ناگهان صدای آشنایی به گوشم رسید.
صدای جیغجیغوی دختری که تمام زندگیم را به گند کشید و عشقم را از من گرفت.
شاید هم من برای مدتی عشق او را داشتمو..............
نیوشا داشت چیزی را با هیجان تعریف میکردو از پله ها بالا میامد و پشت سرش هم ..............
انگار باید خودم با هم میدیدمشان که مطمئن شوم وقلبم باز فشرده شود .
چند لحظه انگار اصلا یادم رفت نفس بکشم.
احساس خفگی بود که باعث شد اشک به چشمانم هجوم آورد یا ............
نه من نباید به او فکر میکردم سر به زیر و پکر بود .
چرایش را نمیدانستم..........شاید تاوان دلشکستگیه من را پس میداد .
همه متوجه آن دو شدند.
پرهام زمزمه کرد :عوضیهای آشغال.
نگاهش کردم رگهای گردنش بیرون زده بود و از عصبانیت نفس نفس میزد.
روبه من محکم گفت:پاشو بریم .
مانی گفت:کجا وایسید شاممونو بخوریم بعد رو به من گفت تو باید یه طوری نشون بدی که یعنی اون برات مهم نیست اگه رفتید اون پیش خودش فکر میکنه هنوز تو دو.............
پرهام بلند گفت:غلط کرده این فکرو بکنه همان لحظه نگاه مهرداد به سمت میز ما برگشت و نگاهش در نگاهم قفل شد سریع نگاهم را از او گرفتم ولی سنگینی نگاهش را هنوز احساس میکردم.
مانی راست میگفت :من از او متنفر بودم یعنی سعی میکردم متنفر باشم پس بود و نبودش برایم فرقی نداشت روبه پرهام گفتم:داداشی بشین شاممونو بخوریم.
مانی شروع کرد به تعریف کردن خاطرات بیمزه اش و من بدون اینکه متوجه باشم چه میگوید بلند تر از حد معمول میخندیدم .
اگر وقت دیگری اینگونه صدای خنده ام بالا میرفت پرهام خفه ام میکرد اما حالا همه سعی در همراهیم داشتند که زودتر این نمایش مسخره تظاهر به خوشحالیمان تمام شود.
و بعد روبه مانی گفتم :وای آقا مانی شما خیلی بامزه اید .
مانی نیشش تا بنا گوش باز شد پرهام اخم کرد و مهرداد با عصبانیت رستوران را ترک کرد و به صدا زدنهای نیوشا هم توجه نکرد.