رمان اوج خوشبختی5
سلام ....
-سلام عزيزم چطوري؟
-ممنون ،زنگ زدم ازتون خواهش کنم ديگه واسه من پيام نديد و ديگه...........
وسط حرفم پريد و گفت:پرسا بسه ديگه تا کي ميخواي خودتو گول بزني .
عصبي گفتم :چرا شما سعي داريد به من تلقين کنيد که...که.....
خجالت کشيدم جمله ام را کامل کنم چون واقعا دوستش داشتم و ....
خنديد و گفت:عزيزم من فقط ميخوام تو هم شده حتي يک درصد از عشقي که من بهت دارم را نسبت به من داشته باشي....پريسا من خوشبختت ميکنم قول ميدم.پريسا ميخوام اين اطمينانو بهت بدم که تو تنها دختري هستي که دوسش دارم .ميخوام توهم منو به عنوان مرد زندگيت قبول کني....
-من فقط 19 سالمه فکر نميکنيد واسه فکر کردن به اين حرفا يکم بچه باشم.
-تو خانم ترين و با وقار ترين دختري هستي که ديدم ضمنا من تا هر وقت بخواي بهت وقت ميدم فقط باید مطمئن باشم مال من می شی.
-من نياز به فکر کردن دارم و ديگه اينکه شما بايد با خانوادتون براي .............
-ميدونم عزيزم فقط ميخواستم از جوابت مطمئن بشم
با بدجنسي گفتم :من جوابي ندارم الان بهتون بگم.....فعلا خداحافظ
و بدون اينکه منتظر جواب باشم قطع کردم.
****
خانواده نازی ما را به باغ دعوت کردند . هم برای سه روز تعطیلی که درآن هفته داشتیم و هم اینکه کم کم هوا روبه سردی میرفت و دیگر رفتن به ان جور جاها منتفی میشد خانواده ام قبول کردند.
من زیاد موافق رفتن نبودم از یک طرف از مواجه با مانی میترسیدم و از طرف دیگر اگر همراهشان میرفتم حوصله ام سر میرفت چون طبق معمول پرهام ونازی با هم جیم میشدند و کسی که سن سالش به من بخورد نبود.
تصمیم گرفتم با مامان صحبت کنم و این مدت را خانه عمه ام مادر درسا بروم.
اما با پیامک مهرداد همه تصمیم هایم دود شد و به هوا رفت.
مهرداد خواسته بود من هم همراه خانواده ام به باغشان بروم.
غیر ممکن بود چنین فرصتی را از دست بدهم و ودم را اینچنین توجیه میکردم که رفتنم فقط برای شناخت بیشتر مهرداد است.
منو نازی عقب نشستیم و مانی و پرهام جلو ماشین.
و پدر و مادرهایمان هم با ماشین پدر نازی.
اصلا از نگاههای مانی خوشم نمی آمد انگار تمام حرکات مرا زیر نظر داشت .مخصوصا وقتی گوشیم زنگ خورد ،چنان از آیینه جلو نگاهم کرد که هول شدم و گوشی از دستم افتاد .حالا خوبیش آن بود که تماس از طرف بابا بود که میخواست از بستن شیر گاز مطمئن شود .
وقتی تماس را قطع کردم رو به نازی بلند گفتم وای نازی نمیدونی مامانم چه وسواسی رو شیر گاز داره هر وقت از ونه بیرون میایم مخمونو تلیت میکنه که شیر و بستیم یا نه حالا هم حتما رو مخ بابا رفته .
پرهام برگشت و ماجرای مسخره یکی از سفرهایمان را با آب و تاب برای نازی تعریف کرد و مانی هم با اینکه به ظاهر مشغول رانندگی بود تمام حواسش پیش من بود.
مهرداد پیام داد کجایید؟پس چرا نرسیدید دلم پوسید بی توجه به نگاههای مانی جواب دادم در جوار پسر خالتونم همچین مرا میپاد انگار قتل کردم.
_غلط کرده کسی به عشق من چپ نگاه کنه.
جوابی ندادم و فقط تمام پیامهای گوشیم راپاک کردم و نگاهم را به بیرون دوختم.
باغ بزرگ پدر مهرداد زیباتر از چیزی بود که تصور میکردم .
استقبال خانواده مهرداد از ما بسیار گرم و صمیمی بود .
مهرداد جلو آمد و کیف کوچکی که در آن دو دست لباس بیشتر نگذاشته بودم را از من گرفت و گفت :بدید به من براتون میارم . پرهام با اخم گفت لازم نکرده زحمت بکشید خودش میبره و من نگاهم روی پوز خند مانی ثابت ماند .
مانی در حالی که نگاهش را به من دوخته بود دستش را پشت کمر نازی گذاشتو او را به جلو هول داد و با آن صدای پر از طعنه اش گفت:نازی جان اوتاق مشترکت با پریسا خانم را بهشون نشون بده و یکم استراحت کنید تا صداتون بزنیم.
با حرص کیفم را از دست مهرداد کشیدم و همراه نازی از پله ها بالا رفتم.
نازی تمام مدت داشت درمورد خاطره بیرون رفتنش با پرهام میگفت و من در فکر تجزیه تحلیل رفتار مانی بودم.
تصمیم گرفتم همین امروز دمش را بچینم تا دیگر در کارهای من دخالت نکند اما در عین حال نباید پرهام چیزی میفهمید چون مطمئن بودم پرهام روی حرف مانی خیلی حساب باز میکند.
در ضمن هنوز خیلی از چیزها برایم غیر قابل هضم بود و مهمترینش نیوشا بود .
رو به نازی پرسیدم :فکر کردم حالا که مهرداد اینا اینجاند نیوشا جونم باهامون میاد.
نازی کله اش را خاراند و گفت :دلت خوشه ها مهرداد محل سگم بهش نمیذاره.........بهش میگم احمق جون یکم واسه غرورت ارزش قائل شو.......میگه عشق غرور سرش نمیشه.
برای اینکه بیشتر توضیح بده گفتم:ا ما دل به دل راه داره اگه واقعا مهرداد را بخواد مطمئنا مهرداد هم بهش علاقه مند میشه.
-برو بابا دلت خوشه چند وقت پیش آب پاکیو ریخت رو دستش.
-یعنی چی؟
-هیچی مهرداد بهش گفت عاشق یه نفر دیگه شده و ...................
با چند تقه به در نازی سکوت کرد و من گفتم:بله
صدای مانی آمد که گفت ما میخوایم والیبال بازی کنیم اگه میاید عجله کنید.
در حال آماده شدن مدام به این فکر میکردم که آیا منظور مهرداد از عاشق شدنش من بودم یا حرفهای پرهام صحت دارد و مهرداد آن کسی نیست که من فکر میکنم.
با ذهنی مشغول به بقیه پیوستم و مانی و مهرداد مشغول یار کشی شدند مهرداد یک تیشرت و شلوار ورزشی خیلی شیک پوشیده بود و با لبخند جذابش نگاهی به من انداخت که مانی سریع گفت من پریسا را انتخاب میکنم با حرص نگاهش کردم و او لبخند فاتحی زد که بدتر عصبیم کرد .مهرداد هم پرهام را انتخاب کرد . نازی گفت پس منم این وسط نخودی شدم .
مانی گفت :تو داوری .
و من گفتم نازی جون تو بیا جای من ،من حوصله بازی ندارم .
و بعد مثل مانی برگشتمو لبخند فاتحانه ای به رویش زدم خیلی ریلکس نگاهم کرد و آهسته جوری که فقط من بشنوم گفت:خوشحالم که تو گروه مهرداد جونتم نیافتادی
ومن تنها نگاه متعجبم را به چشمانش دوختم .
بی توجه به نگاههای گاه و بیگاه مهرداد و هیاهوی بچه ها زیر درخت بید نزدیک به زمین والیبال نشسته بودم .
رفتار و حرفهای مانی اصلا برایم قابل توجیه نبود .نه به آن بی توجهش در کل زمان آشناییمان نه به این رفتار الانش که ثانیه به ثانیه مرا زیر نظر دارد.
با احساس حضور شخصی در کنارم سرم را بلند کردم مهری خانم با لبخند نگاهم میکرد سریع از جا برخاستم دستش را روی شانه ام گذاشت و مرا وادار به نشستن کرد و خودش هم کنارم نشست و گفت:کجایی تو دختر ،چند دقیقه است نگاهت میکنم حواصت نیست.
-اره میدونید فکرم درگیره.
-میشه بدونم چه چیزی فکر دختر قشنگمو مشغول کرده؟
در چشمان مهربانش که همرنگ چشمان مهرداد بود خیره شدم و فقط در پاسخ به سوالش لبخند زدم مثلا چه باید میگفتم.
میگفتم یه جورایی عاشق پسرت شدم یا پسر خواهرت رو اعصابم قدم میزنه با دخالتاش.
برای همین بحث را عوض کردم و گفتم باغ زیبایی دارید .
خندید و گفت :ای شیطون این جواب سوالم نبود ...به هر حال میخواستم قبل از اینکه به همه بگم نظرت را بدونم.
-راجع به چی؟
-امشب میخوام تو را واسه ی مهردادم از خانوادت خواستگاری کنم.
یک لحظه شکه شدم و بلند گفتم :چی؟
-نگو مهرداد و نمیخوای که باورم نمیشه از چشات میخونم که دوستش داری.
نمیدونم این مادر و پسر چه اصراری تو خوندن چشمای من داشتند.
-میدونید الان اصلا فرصت مناسبی نیست
-بهونه نیار دختر جون بذار با مامانت صحبت کنم تا بچه ام از این بلا تکیفی دربیاد .
-ببخشید که انقدر رکم اما ذهنیت خانواده من در مورد پسرتون زیاد جالب نیست یعنی میدونید..............نمیدونم چرا داداشم از پسر شما..........البته من ..............
مانده بودم چه بگویم که خودش به کمکم شتافت.
-میدونم عزیزم مهرداد همه چیزو بهم گفته ...ولی باید بالاخره خانوادت متوجه اشتباهشون بشند یا نه.
-بله فرمایش شما متین .اما با مطرح کردن قضیه خاستگاری چیزی تغییر نمیکنه.شما.............
-به به خاله جان شما که زانوتون درد میکرد چرا اومدید روی زمین نشستید.
با خشم به مانی که بالای سرمان ایستاده بود نگاه کردم .
-خاله جون برو به بازیت برس چیکار به کار من داری.
-من کاری با شما ندارم اومدم به پریسا بگم بیاد جای من بازی کنه.
پرهام از همان داخل زمین بلند اسمم را صدا کرد.
رو به مهری خانم گفتم با اجازتون .
-برو عزیزم .
وبعد رو به مانی گفتم :پریسا نه و پریسا خانم.
پوزخند صدادارش را دیدم اما با خونسردی از کنارش رد شدم.
منو پرهام در یک گروه بودیم و نازی و مهرداد هم در گروه مقابلمان و بازی با کر کری خواندن من و نازی شروع شد
پختن شام به درخواست خانمها توسط آقایان صورت میگرفت.وآنها هم پخت جوجه کباب را ترجیح دادند.
البته پرهام در این کار تبحر خاصی داشت ومانی و مهرداد هم مشغول سیخ کردن جوجه ها بودند.
خانمها روی صندلی های کنار استخر نشسته بودند و به کار آقایان نگاه میکردند.
مهری خانم سکوت را شکست و روبه مادرم گفت:هر وقت مهرداد را میبینم یاد جوونیای شوهرم میافتم.
-خدا براتون حفظش کنه .
-انشا الله
مادر نازی هم گفت:مهرداد شبیه آقا مهدی هست اما رنگ چشما و پوستش شبیه خانواده مادریشه.
مهری خانم گفت:مهرداد ثمره زندگیمه،بچه ای که خداوند با هزار نذرو نیاز بهم داد.
سه تا بچه قبل از مهرداد واسم نموندند و خانواده شوهرم نسبت به این موضوع به بدترین شکل عکس العمل نشون دادند.
اونا میخواستند واسه مهدی زن بگیرند میگفتند من مرده زا هستم و نمیتونم واسش بچه بیارم.
مهری خانم اشکهایی که از چشمانش میچکید را با پشت دست پاک کرد و ادامه داد:مهدی خیلی مقاومت کرد و گفت:که من براش از بچه هم مهمترم.
مادر و خواهر شوهرم که دیدند مهدی اینطوری راضی نمیشه گفتند که مهدی واسه 2سال زن صیغه کنه و تو این مدت ازش بچه دار بشه وبعدش ........
گریه اش به حق حق تبدیل شد.نازی سریع لیوان آبی دستش داد و گفت:خاله جونم انقدر خودتو اذیت نکن .گذشته ها گذشته.
-آره خاله گذشت اما به قیمت داغون شدن اعصابم و ...
آهی کشید و ادامه داد:از بس نشستم و اشک ریختم چشمام ضعیف شد.فقط از خدا یه چیز میخواستم که اگه بچه دار نشدم جونمو بگیره.چون میدونستم دختری که قراره واسه مهدی صیغه بشه همون دختر خاله اش هست یعنی همون کسی که مادر مهدی از اول هم براش درنظر داشت،کسی که مهدی به خاطر اینکه عاشق من شد از ازدواج با اون سر باز زد و مقابل خانوادش ایستاد.حالا پا میگذاشت تو زندگیم و مطمئن بودم اگه بیاد اون کسی که باید بره منم نه اون.
دو روز قبل از زمان جاری شدن صیغه حالم بهم خورد مهدی منو رسوند بیمارستان و فهمیدم سه ماهه باردارم خدا صدامو شنیده بود.
مهدی هم به مادرش پیغام داد تا تکلیف بچمون معلوم نشه هیچ کاری نمیکنه.نمیدونید مادرش اومد خونمونو چه قیامتی به پا کرد گفت:این یکی هم مثل اون سه تا بچه قبلی میشه.
مهدی هم جلوش ایستاد و گفت که منو زندگیشو دوست داره وبه کسی هم اجازه دخالت نمیده.
بالاخره خدا مهردادم رو بهم داد.اون با آمدنش دوام به زندگیم بخشید مادر شوهرم حتی نیامد نوه اش را ببینه.خدا نتیجه تمام آههای من را سر دخترش درآورد.خواهرشوهرم بچه دار نشد و شوهرش سرش هوو آورد و شد نوکر هووش و بچه های شوهرش.
مادر شوهرم بعد این ماجرا امد و به پایم افتاد تا ببخشمش.اما من خیلی وقت بود که بخشیده بودمش یعنی دقیقا از زمان به دنیا اومدن مهرداد،وقتی معنی عشق مادری را فهمیدم کمی هم به مادر شوهرم حق دادم نگران زندگی پسرش باشد.قدم مهرداد برایمان خیلی خوب بود و کار شوهرم گرفت و ما روز به روز پیشرفت کردیم تا به اینجا رسیدیم.الان دیگه پسرم اونقدر بزرگ شده که وقت زن گرفتنشه.
نگاهش را به من دوخت و منم خجالت زده سرم را پایین انداختم.
همان موقع مهرداد با جوجه کبابها امد و تا چشمان سرخ مادرش را دید سریع به سمتش رفت و گفت:مامان چی شده .
مهری خانم پیشانیش را بوسید و گفت:هیچی عزیز دلم الان یک مشت آب میزنم به صورتم بهتر میشم .همراه مهرداد از ما دور شد و بقیه هم سر میز آمدندو با برگشتن مهرداد و مادرش شام صرف شد در حالی که تمام فکرم درگیر سرگذشت مهری خانم بود.
برای بار دهم پیام مهرداد را خواندم :میشه بدونم که چرا به مامانم گفتی واسه خواستگاری دست نگه داره ؟
ولی نمیدانستم چطور جوابش را بدهم که ناراحت نشود بالاخره دل به دریا زدم و نوشتم به دلیلی که من از اون بی خبرم پرهام شدیدا با ازدواجمان مخالفه.
-میشه بیای پشت ساختمان با هم حرف بزنیم؟
گزینه پاسخ را زدم عقلم میگفت نه اما احساسم فقط او را می طلبید.
آخر سر هم مثل دفعات قبل تسلیم احساسم شدم.
-اگر دوباره پسر خاله فضولت زاغ سیاه منو چوب نزنه میام.
-ساعت 7:30 اون حالا حالاها خوابه ....منتظرتم.
نازی خواب خواب بود.آرام از اتاق خارج شدم .کل خانه ساکت بود سریع به سمت در خروجی رفتم .
پشت ساختمان بسیار زیبا بود تاب بزرگ چند نفره نقره ای رنگ که پیچکهای زیبایی تمام آن را احاطه کرده بود و مهرداد که با دیدنم از روی تاب برخاست و با لبخند گفتسلام خانمی صبحت بخیر.
-سلام....وای اینجا چقدر قشنگه.
-آره اینجا یه جورایی پاتق منه.
-خوش به حالت ...خیلی قشنگه.
-ممنونم که اومدی. بیا بشین و به تاب اشاره کرد
در حال نشستن گفتم:
-میشه زودتر حرفامونو بزنیم تا کسی از خواب بیدار نشده.
-پریسا من هر چی ازت پرسیدم قول بده صادقانه جواب بدی.
-قول میدم.
-منو دوست داری؟
از حرفش شکه شدم و خجالت زده سرم را پایین انداختم.
-اوه چته،چرا انقدر قرمز شدی.....جوابش یه آره ناقابله.
با شیطنت گفتم :شایدم یه نه ناقابله.
-نه نیست چون تو قول دادی صادقانه جواب بدی.
آب دهانم را غورط دادم و گفتم:حق با تو...........
وسط حرفم پرید و گفت:یوهوووووووو...........عاشقت م.
-چرا داد میزنی دیوونه الان همه بیدار میشند.
-اکی....سوال بعدی.......
به چشمانم خیره شد و گفت:به من اعتماد داری؟
-دلم میخواد داشته باشم اما حرفای پرهام..........
باز وسط حرفم پرید و گفت:اره یا نه.....
ببین من نمیدونم پرهام چی شنیده که در مورد من اینطوری فکر میکنه اما من پیشت به عشقمون قسم میخورم تا الان از هیچ دختری سواستفاده نکردم و نخواهم کرد.
حالا جوابمو بده آره یا نه؟
-خوب...............آره.
قبل از مهرداد وارد ساختمان شدم و یک راست داخل آشپزخانه رفتم تا چایی درست کنم دنبال وسایل چایی میگشتم که صدای نکره مانی را شنیدم
-خوش گذشت.
به سمتش برگشتم و در حالی که سعی میکردم ریلکس برخورد کنم گفتم :ممنون جای شما خالی بود شما هم اگر زودتر بیدار میشدید یک نرمش حسابی تو این هوا میکردید .
پوزخند زد و گفت:نمیدونستم دل دادن و قلوه گرفتن هم جزو نرمش صبحگاهیه.
-خوب خدا را شکر که دونستی پس الان واسه ی فریبا خانم یک زنگ بزن و یک نرمش حسابی بکن .
مثل اینکه بالاخره توانستم عصبانیش کنم چون با حرص گفت:منو فریبا بهم زدیم.
اینبار من پوزخند زدم و گفتم :غصه نخور چیزی که زیاده دخترای مثل فریباست.
-پس تو هم........
مهرداد مثل فرشته های نجات ظاهر شد و گفت:پریسا چیزی شده.
-نه .......مثل اینکه پسر خالتون دیشب درست نخوابیدند چون امروز خیلی هزیون میگند.
-مانی من و تو باید با هم صحبت کنیم .
-حتما مهرداد خان.....شما دقیقا کی وقتتون آزاده داداش.
-مانی معلوم هست چه مرگت شده؟
مانی بی توجه به مهرداد به سمت اتاقش رفت و در را محکم بهم کوبید
مهرداد با حرص رو به من گفت:واقعا نمیدونم چه مرگشه.
و به سمت اتاق مانی رفت .
بساط صبحانه را محیا کردم و به کمک مهرداد آن را به داخل باغ منتقل کردیم هوا کمی سرد بود اما واقعا نمیشد از زیبایی های باغ گذشت و داخل ساختمان صبحانه خورد .
مهرداد از وقتی که از اتاق مانی بیرون آمده بود توی فکر فرو رفته بود.
وقتی پرسیدم که چه اتفاقی افتاده پاسخ داد :نمیدونم مانی چرا اینطوری میکنه .جواب درست حسابیم بهم نمیده و فقط متلک بارم میکنه .هیچ وقت سابقه نداشت اینطوری بهم بریزه و.................نمیدونم .
همه کم کم از خواب بیدار شدند و همه بابت صبحانه از من تشکر کردند.
در این مدت وجود مانی را نا دیده گرفتم و حتی یکبار هم نگاهش نکردم.
بعد از صبحانه هم مشغول بازی شطرنج با پدرم شدم بابا طبق معمول وسط شطرنج حوصله اش سر میرفت و تمام صفحه شطرنج را بهم ریخت.
مهری خانم یک عالمه کیک خامه خوشکل آورد که با دیدنش دهانم آب افتاد.
پدر مهرداد رو به مهرداد گفت:بابا پاشو اون دمو دستگاهتو بردار بیارو یکم واسمون بزن دلمون باز شه.
مهرداد مثل بچه های حرف گوش کن چشمی گفت و به سمت ساختمان راه افتاد.
با آوردن ویالنش من فهمیدم که او در تمام سازها تبحر دارد .
رو به جمع گفت:من میزنم شما بخونید.
آهنگ سلطان قلبها را زد و ما اول زمزمه وار و بعد بلند بلند خواندیم .
در این بین بابا چند کلمه را غلط ادا کرد و باعث شد من غش غش بخندم.
آخر سر هم بابا طاقت نیاورد و یکی زد پس کله ام.
من هم با حرص گفتم بابا خیلی بدی و..........
هنوز جمله ام تمام نشده بود که بابا یکی از کیک خامه ای ها را روی صورتم فشرد و تمام صورتم غرق در خامه شد .
قبل از اینکه عکس العملی نشان دهمجمع که انگار منتظر یک تلنگر بود به سمت کیک خامه ای ها هجوم آورد و به چند ثانیه نکشید که تمام چهره ها غرق در خامه بود و صدای خنده همه به آسمان رسید.
پدر مهرداد که به نفس نفس زدن افتاده بود گفت:وای چقدر خندیدم چند وقت بود انقدر نخندیده بودم.
و من در این فکر بودم که چقدر همه الکی خوشند.
شب بابا در حالی که از میزبانان تشکر میکرد گفت:که فردا صبح زحمت را کم میکنیم البته فکر نکنم که پرهام دلش نیاد نازی را تنها بذاره. و روبه من و مامان گفت : وسایلتان را جمع کنید تا فردا صبح زود راه بیافتیم.
اصرار بقیه مبنی بر اینکه همگی فرداشب برگردیم روی نظر پدر تاثیر نگذاشت .
پدر مهرداد گفت : هر جور راحتید اما من و مهری خانم قرار بود فردا مطلبی را خدمتتان عرض کنیم که با توجه به اینکه فردا صبح شما میرید بهتره الان مطرح بشه.
سریع به مهرداد نگاه کردم او با دزدیدن نگاهش از من به من فهماند که موضوع همان موضوع خاستگاری است.
پدرش ادامه داد:راستش از جشن تولد نازی جان که ما پریسا خانم را دیدیم مهرش بدجور در دلمان افتاد.هم متانت و هم زیبایش همان بود که من آرزویش را داشتم. آرزوی داشتن دختری مثل پریسا. بعد از ازدواج نازی و پرهام و آشنایی با خانواده محترمتان مهرش در دلمان صد برابر شد.
مادر و پدر شروع به گفتن ممنونم و خوبی از خودتان است شدند که آقا مهدی گفت:من اصلا تعارف ندارم.
حالا از شما میخوام آرزوی منو بر اورده کنید و مهردادم رابه غلامی قبول کنید و پریسا جان بشه جای دخترم.
من به شما اطمینان میدم که پسرم دخترتونو خوشبخت میکنه و من هم در این بین از هیچ کمکی به آنها دریغ نمیکنم.
با تمام شدن جمله آقا مهدی سکوت محض در فضا برقرار شد.
من که در تمام این مدت حتی از خجالت سرم را بلند هم نکردم.
مهری خانم سکوت را شکست و گفت:البته ما به طور رسمی هم برای خاستگاری خدمتتان میرسیم.
پرهام گفت:فکر نکنم احتیاج به این کار باشه چون پریسا هنوز خیلی بچه است.و حالا ازدواج برای او خیلی زود است.
بابا که تا آن لحظه ساکت بود در تاکید حرف پرهام گفت :هنوز 4 سال از درس پریسا مونده.
مهری خانم گفت:صد البته که درس پریسا جان باید تمام بشه و ما هم عجله ای برای اینکه آنها را زیر یک سقف بفرستیم نداریم فقط میخوایم خیال بچم بابت پریسا راحت بشه.
با لبخند ادامه داد :اخه بچم از وقتی با دخترتون آشنا شده خواب و خوراک نداره.
قبل از آنکه پرهام حرفی بزند بابا گفت:فرمایش شما متین اما ما به یک فرصتی واسه فکر کردن احتیاج داریم ضمنا پریسا هم باید نظرش را بگه و....به هر حال بعدا بهتون خبر میدم.
با گفتن شب بخیر به سمت اتاق رفتم.
نازی با هیجان دنبالم آمد و گفت:وای پریسا هیچ فکر نمیکردم دختری که دل مهردادو برده تویی.صورتم را بوسید و گفت:خیلی بهم میاید .مطمئنم خوشبختت میکنه.
-ولی پرهام
-بیخیال اگر شما قسمت هم باشید هیچ احدی نمیتونه مانع بشه.
هنوز در رختخواب بیدار نشسته بودم و در فکر مهرداد و عکس العمل خانواده ام بودم تنها چیزی که از آن مطمئن بودم این بود که خاستگاری رسمی صورت نخواهد گرفت چون پرهام راحت رگ خواب بابا را در دست میگرفت.
تنها راهش این بود که از طریق مامان وارد شوم.
با صدای زنگ پیام گوشیم به خودم امدم و سریع گوشیم را در حالت سکوت قرار دهم تا نازی بیدار نشود.
مهرداد پیام داده بود:
عزیزم منو ببخش که سر خود از بابام خواستم با بابات صحبت کنه.اما مجبور شدم ،رفتارهای اطرافیانم باعث شد تصمیم بگیرم زودتر تکلیفمون را روشن کنم.شبت بخیر.
منظورش از بقیه پرهام یا مانی بود.واقعا خودم هم از درک علت رفتارشان عاجز بودم.
جواب دادم:خواهش میکنم.شاید اینطوری بهتر هم شد شب تو هم بخیر.
صبح با سر و صدای بقیه از خواب بیدار شدم و بعد از آماده شدن به سمت آشپزخانه رفتم.بجز مانی و پرهام و نازی که خواب بودند بقیه در آشپزخانه حضور داشتند سلام صبح بخیری گفتم روی صندلی مقابل مهرداد نشستم از قرمزی چشمانش کاملا مشخص بود دیشب درست نخوابیده ولی لبخند جذاب گوشه لبش نشان از جذابیت منحصر بفردش داشت.
بعد از صرف صبحانه بابا وسایل را در ماشین قرار داد و ما به سمت تهران حرکت کردیم .
قبل از حرکتمان آقا مهدی باز تاکید کرد که منتظر خبرتان هستیم .
در راه مامان و بابا فقط در مورد اینکه بچه ها چقدر زود بزرگ میشوند و من انگار همین دیروز بود که به دنیا آمده بودم و حالا موعد ازدواجم فرا رسیده بود صحبت کردند.
بالاخره بعد از مرور خاطراتشان بابا از آینه نگاهش را به من دوخت و گفت:پریسا جان نظرت راجع به مهرداد چیه ؟
با خجالت سرم را پایین انداختمو گفتم :من چند بار بیشتر ندیدمش ولی به نظر پسر خوبی میاد .
-سلام عزيزم چطوري؟
-ممنون ،زنگ زدم ازتون خواهش کنم ديگه واسه من پيام نديد و ديگه...........
وسط حرفم پريد و گفت:پرسا بسه ديگه تا کي ميخواي خودتو گول بزني .
عصبي گفتم :چرا شما سعي داريد به من تلقين کنيد که...که.....
خجالت کشيدم جمله ام را کامل کنم چون واقعا دوستش داشتم و ....
خنديد و گفت:عزيزم من فقط ميخوام تو هم شده حتي يک درصد از عشقي که من بهت دارم را نسبت به من داشته باشي....پريسا من خوشبختت ميکنم قول ميدم.پريسا ميخوام اين اطمينانو بهت بدم که تو تنها دختري هستي که دوسش دارم .ميخوام توهم منو به عنوان مرد زندگيت قبول کني....
-من فقط 19 سالمه فکر نميکنيد واسه فکر کردن به اين حرفا يکم بچه باشم.
-تو خانم ترين و با وقار ترين دختري هستي که ديدم ضمنا من تا هر وقت بخواي بهت وقت ميدم فقط باید مطمئن باشم مال من می شی.
-من نياز به فکر کردن دارم و ديگه اينکه شما بايد با خانوادتون براي .............
-ميدونم عزيزم فقط ميخواستم از جوابت مطمئن بشم
با بدجنسي گفتم :من جوابي ندارم الان بهتون بگم.....فعلا خداحافظ
و بدون اينکه منتظر جواب باشم قطع کردم.
****
خانواده نازی ما را به باغ دعوت کردند . هم برای سه روز تعطیلی که درآن هفته داشتیم و هم اینکه کم کم هوا روبه سردی میرفت و دیگر رفتن به ان جور جاها منتفی میشد خانواده ام قبول کردند.
من زیاد موافق رفتن نبودم از یک طرف از مواجه با مانی میترسیدم و از طرف دیگر اگر همراهشان میرفتم حوصله ام سر میرفت چون طبق معمول پرهام ونازی با هم جیم میشدند و کسی که سن سالش به من بخورد نبود.
تصمیم گرفتم با مامان صحبت کنم و این مدت را خانه عمه ام مادر درسا بروم.
اما با پیامک مهرداد همه تصمیم هایم دود شد و به هوا رفت.
مهرداد خواسته بود من هم همراه خانواده ام به باغشان بروم.
غیر ممکن بود چنین فرصتی را از دست بدهم و ودم را اینچنین توجیه میکردم که رفتنم فقط برای شناخت بیشتر مهرداد است.
منو نازی عقب نشستیم و مانی و پرهام جلو ماشین.
و پدر و مادرهایمان هم با ماشین پدر نازی.
اصلا از نگاههای مانی خوشم نمی آمد انگار تمام حرکات مرا زیر نظر داشت .مخصوصا وقتی گوشیم زنگ خورد ،چنان از آیینه جلو نگاهم کرد که هول شدم و گوشی از دستم افتاد .حالا خوبیش آن بود که تماس از طرف بابا بود که میخواست از بستن شیر گاز مطمئن شود .
وقتی تماس را قطع کردم رو به نازی بلند گفتم وای نازی نمیدونی مامانم چه وسواسی رو شیر گاز داره هر وقت از ونه بیرون میایم مخمونو تلیت میکنه که شیر و بستیم یا نه حالا هم حتما رو مخ بابا رفته .
پرهام برگشت و ماجرای مسخره یکی از سفرهایمان را با آب و تاب برای نازی تعریف کرد و مانی هم با اینکه به ظاهر مشغول رانندگی بود تمام حواسش پیش من بود.
مهرداد پیام داد کجایید؟پس چرا نرسیدید دلم پوسید بی توجه به نگاههای مانی جواب دادم در جوار پسر خالتونم همچین مرا میپاد انگار قتل کردم.
_غلط کرده کسی به عشق من چپ نگاه کنه.
جوابی ندادم و فقط تمام پیامهای گوشیم راپاک کردم و نگاهم را به بیرون دوختم.
باغ بزرگ پدر مهرداد زیباتر از چیزی بود که تصور میکردم .
استقبال خانواده مهرداد از ما بسیار گرم و صمیمی بود .
مهرداد جلو آمد و کیف کوچکی که در آن دو دست لباس بیشتر نگذاشته بودم را از من گرفت و گفت :بدید به من براتون میارم . پرهام با اخم گفت لازم نکرده زحمت بکشید خودش میبره و من نگاهم روی پوز خند مانی ثابت ماند .
مانی در حالی که نگاهش را به من دوخته بود دستش را پشت کمر نازی گذاشتو او را به جلو هول داد و با آن صدای پر از طعنه اش گفت:نازی جان اوتاق مشترکت با پریسا خانم را بهشون نشون بده و یکم استراحت کنید تا صداتون بزنیم.
با حرص کیفم را از دست مهرداد کشیدم و همراه نازی از پله ها بالا رفتم.
نازی تمام مدت داشت درمورد خاطره بیرون رفتنش با پرهام میگفت و من در فکر تجزیه تحلیل رفتار مانی بودم.
تصمیم گرفتم همین امروز دمش را بچینم تا دیگر در کارهای من دخالت نکند اما در عین حال نباید پرهام چیزی میفهمید چون مطمئن بودم پرهام روی حرف مانی خیلی حساب باز میکند.
در ضمن هنوز خیلی از چیزها برایم غیر قابل هضم بود و مهمترینش نیوشا بود .
رو به نازی پرسیدم :فکر کردم حالا که مهرداد اینا اینجاند نیوشا جونم باهامون میاد.
نازی کله اش را خاراند و گفت :دلت خوشه ها مهرداد محل سگم بهش نمیذاره.........بهش میگم احمق جون یکم واسه غرورت ارزش قائل شو.......میگه عشق غرور سرش نمیشه.
برای اینکه بیشتر توضیح بده گفتم:ا ما دل به دل راه داره اگه واقعا مهرداد را بخواد مطمئنا مهرداد هم بهش علاقه مند میشه.
-برو بابا دلت خوشه چند وقت پیش آب پاکیو ریخت رو دستش.
-یعنی چی؟
-هیچی مهرداد بهش گفت عاشق یه نفر دیگه شده و ...................
با چند تقه به در نازی سکوت کرد و من گفتم:بله
صدای مانی آمد که گفت ما میخوایم والیبال بازی کنیم اگه میاید عجله کنید.
در حال آماده شدن مدام به این فکر میکردم که آیا منظور مهرداد از عاشق شدنش من بودم یا حرفهای پرهام صحت دارد و مهرداد آن کسی نیست که من فکر میکنم.
با ذهنی مشغول به بقیه پیوستم و مانی و مهرداد مشغول یار کشی شدند مهرداد یک تیشرت و شلوار ورزشی خیلی شیک پوشیده بود و با لبخند جذابش نگاهی به من انداخت که مانی سریع گفت من پریسا را انتخاب میکنم با حرص نگاهش کردم و او لبخند فاتحی زد که بدتر عصبیم کرد .مهرداد هم پرهام را انتخاب کرد . نازی گفت پس منم این وسط نخودی شدم .
مانی گفت :تو داوری .
و من گفتم نازی جون تو بیا جای من ،من حوصله بازی ندارم .
و بعد مثل مانی برگشتمو لبخند فاتحانه ای به رویش زدم خیلی ریلکس نگاهم کرد و آهسته جوری که فقط من بشنوم گفت:خوشحالم که تو گروه مهرداد جونتم نیافتادی
ومن تنها نگاه متعجبم را به چشمانش دوختم .
بی توجه به نگاههای گاه و بیگاه مهرداد و هیاهوی بچه ها زیر درخت بید نزدیک به زمین والیبال نشسته بودم .
رفتار و حرفهای مانی اصلا برایم قابل توجیه نبود .نه به آن بی توجهش در کل زمان آشناییمان نه به این رفتار الانش که ثانیه به ثانیه مرا زیر نظر دارد.
با احساس حضور شخصی در کنارم سرم را بلند کردم مهری خانم با لبخند نگاهم میکرد سریع از جا برخاستم دستش را روی شانه ام گذاشت و مرا وادار به نشستن کرد و خودش هم کنارم نشست و گفت:کجایی تو دختر ،چند دقیقه است نگاهت میکنم حواصت نیست.
-اره میدونید فکرم درگیره.
-میشه بدونم چه چیزی فکر دختر قشنگمو مشغول کرده؟
در چشمان مهربانش که همرنگ چشمان مهرداد بود خیره شدم و فقط در پاسخ به سوالش لبخند زدم مثلا چه باید میگفتم.
میگفتم یه جورایی عاشق پسرت شدم یا پسر خواهرت رو اعصابم قدم میزنه با دخالتاش.
برای همین بحث را عوض کردم و گفتم باغ زیبایی دارید .
خندید و گفت :ای شیطون این جواب سوالم نبود ...به هر حال میخواستم قبل از اینکه به همه بگم نظرت را بدونم.
-راجع به چی؟
-امشب میخوام تو را واسه ی مهردادم از خانوادت خواستگاری کنم.
یک لحظه شکه شدم و بلند گفتم :چی؟
-نگو مهرداد و نمیخوای که باورم نمیشه از چشات میخونم که دوستش داری.
نمیدونم این مادر و پسر چه اصراری تو خوندن چشمای من داشتند.
-میدونید الان اصلا فرصت مناسبی نیست
-بهونه نیار دختر جون بذار با مامانت صحبت کنم تا بچه ام از این بلا تکیفی دربیاد .
-ببخشید که انقدر رکم اما ذهنیت خانواده من در مورد پسرتون زیاد جالب نیست یعنی میدونید..............نمیدونم چرا داداشم از پسر شما..........البته من ..............
مانده بودم چه بگویم که خودش به کمکم شتافت.
-میدونم عزیزم مهرداد همه چیزو بهم گفته ...ولی باید بالاخره خانوادت متوجه اشتباهشون بشند یا نه.
-بله فرمایش شما متین .اما با مطرح کردن قضیه خاستگاری چیزی تغییر نمیکنه.شما.............
-به به خاله جان شما که زانوتون درد میکرد چرا اومدید روی زمین نشستید.
با خشم به مانی که بالای سرمان ایستاده بود نگاه کردم .
-خاله جون برو به بازیت برس چیکار به کار من داری.
-من کاری با شما ندارم اومدم به پریسا بگم بیاد جای من بازی کنه.
پرهام از همان داخل زمین بلند اسمم را صدا کرد.
رو به مهری خانم گفتم با اجازتون .
-برو عزیزم .
وبعد رو به مانی گفتم :پریسا نه و پریسا خانم.
پوزخند صدادارش را دیدم اما با خونسردی از کنارش رد شدم.
منو پرهام در یک گروه بودیم و نازی و مهرداد هم در گروه مقابلمان و بازی با کر کری خواندن من و نازی شروع شد
پختن شام به درخواست خانمها توسط آقایان صورت میگرفت.وآنها هم پخت جوجه کباب را ترجیح دادند.
البته پرهام در این کار تبحر خاصی داشت ومانی و مهرداد هم مشغول سیخ کردن جوجه ها بودند.
خانمها روی صندلی های کنار استخر نشسته بودند و به کار آقایان نگاه میکردند.
مهری خانم سکوت را شکست و روبه مادرم گفت:هر وقت مهرداد را میبینم یاد جوونیای شوهرم میافتم.
-خدا براتون حفظش کنه .
-انشا الله
مادر نازی هم گفت:مهرداد شبیه آقا مهدی هست اما رنگ چشما و پوستش شبیه خانواده مادریشه.
مهری خانم گفت:مهرداد ثمره زندگیمه،بچه ای که خداوند با هزار نذرو نیاز بهم داد.
سه تا بچه قبل از مهرداد واسم نموندند و خانواده شوهرم نسبت به این موضوع به بدترین شکل عکس العمل نشون دادند.
اونا میخواستند واسه مهدی زن بگیرند میگفتند من مرده زا هستم و نمیتونم واسش بچه بیارم.
مهری خانم اشکهایی که از چشمانش میچکید را با پشت دست پاک کرد و ادامه داد:مهدی خیلی مقاومت کرد و گفت:که من براش از بچه هم مهمترم.
مادر و خواهر شوهرم که دیدند مهدی اینطوری راضی نمیشه گفتند که مهدی واسه 2سال زن صیغه کنه و تو این مدت ازش بچه دار بشه وبعدش ........
گریه اش به حق حق تبدیل شد.نازی سریع لیوان آبی دستش داد و گفت:خاله جونم انقدر خودتو اذیت نکن .گذشته ها گذشته.
-آره خاله گذشت اما به قیمت داغون شدن اعصابم و ...
آهی کشید و ادامه داد:از بس نشستم و اشک ریختم چشمام ضعیف شد.فقط از خدا یه چیز میخواستم که اگه بچه دار نشدم جونمو بگیره.چون میدونستم دختری که قراره واسه مهدی صیغه بشه همون دختر خاله اش هست یعنی همون کسی که مادر مهدی از اول هم براش درنظر داشت،کسی که مهدی به خاطر اینکه عاشق من شد از ازدواج با اون سر باز زد و مقابل خانوادش ایستاد.حالا پا میگذاشت تو زندگیم و مطمئن بودم اگه بیاد اون کسی که باید بره منم نه اون.
دو روز قبل از زمان جاری شدن صیغه حالم بهم خورد مهدی منو رسوند بیمارستان و فهمیدم سه ماهه باردارم خدا صدامو شنیده بود.
مهدی هم به مادرش پیغام داد تا تکلیف بچمون معلوم نشه هیچ کاری نمیکنه.نمیدونید مادرش اومد خونمونو چه قیامتی به پا کرد گفت:این یکی هم مثل اون سه تا بچه قبلی میشه.
مهدی هم جلوش ایستاد و گفت که منو زندگیشو دوست داره وبه کسی هم اجازه دخالت نمیده.
بالاخره خدا مهردادم رو بهم داد.اون با آمدنش دوام به زندگیم بخشید مادر شوهرم حتی نیامد نوه اش را ببینه.خدا نتیجه تمام آههای من را سر دخترش درآورد.خواهرشوهرم بچه دار نشد و شوهرش سرش هوو آورد و شد نوکر هووش و بچه های شوهرش.
مادر شوهرم بعد این ماجرا امد و به پایم افتاد تا ببخشمش.اما من خیلی وقت بود که بخشیده بودمش یعنی دقیقا از زمان به دنیا اومدن مهرداد،وقتی معنی عشق مادری را فهمیدم کمی هم به مادر شوهرم حق دادم نگران زندگی پسرش باشد.قدم مهرداد برایمان خیلی خوب بود و کار شوهرم گرفت و ما روز به روز پیشرفت کردیم تا به اینجا رسیدیم.الان دیگه پسرم اونقدر بزرگ شده که وقت زن گرفتنشه.
نگاهش را به من دوخت و منم خجالت زده سرم را پایین انداختم.
همان موقع مهرداد با جوجه کبابها امد و تا چشمان سرخ مادرش را دید سریع به سمتش رفت و گفت:مامان چی شده .
مهری خانم پیشانیش را بوسید و گفت:هیچی عزیز دلم الان یک مشت آب میزنم به صورتم بهتر میشم .همراه مهرداد از ما دور شد و بقیه هم سر میز آمدندو با برگشتن مهرداد و مادرش شام صرف شد در حالی که تمام فکرم درگیر سرگذشت مهری خانم بود.
برای بار دهم پیام مهرداد را خواندم :میشه بدونم که چرا به مامانم گفتی واسه خواستگاری دست نگه داره ؟
ولی نمیدانستم چطور جوابش را بدهم که ناراحت نشود بالاخره دل به دریا زدم و نوشتم به دلیلی که من از اون بی خبرم پرهام شدیدا با ازدواجمان مخالفه.
-میشه بیای پشت ساختمان با هم حرف بزنیم؟
گزینه پاسخ را زدم عقلم میگفت نه اما احساسم فقط او را می طلبید.
آخر سر هم مثل دفعات قبل تسلیم احساسم شدم.
-اگر دوباره پسر خاله فضولت زاغ سیاه منو چوب نزنه میام.
-ساعت 7:30 اون حالا حالاها خوابه ....منتظرتم.
نازی خواب خواب بود.آرام از اتاق خارج شدم .کل خانه ساکت بود سریع به سمت در خروجی رفتم .
پشت ساختمان بسیار زیبا بود تاب بزرگ چند نفره نقره ای رنگ که پیچکهای زیبایی تمام آن را احاطه کرده بود و مهرداد که با دیدنم از روی تاب برخاست و با لبخند گفتسلام خانمی صبحت بخیر.
-سلام....وای اینجا چقدر قشنگه.
-آره اینجا یه جورایی پاتق منه.
-خوش به حالت ...خیلی قشنگه.
-ممنونم که اومدی. بیا بشین و به تاب اشاره کرد
در حال نشستن گفتم:
-میشه زودتر حرفامونو بزنیم تا کسی از خواب بیدار نشده.
-پریسا من هر چی ازت پرسیدم قول بده صادقانه جواب بدی.
-قول میدم.
-منو دوست داری؟
از حرفش شکه شدم و خجالت زده سرم را پایین انداختم.
-اوه چته،چرا انقدر قرمز شدی.....جوابش یه آره ناقابله.
با شیطنت گفتم :شایدم یه نه ناقابله.
-نه نیست چون تو قول دادی صادقانه جواب بدی.
آب دهانم را غورط دادم و گفتم:حق با تو...........
وسط حرفم پرید و گفت:یوهوووووووو...........عاشقت م.
-چرا داد میزنی دیوونه الان همه بیدار میشند.
-اکی....سوال بعدی.......
به چشمانم خیره شد و گفت:به من اعتماد داری؟
-دلم میخواد داشته باشم اما حرفای پرهام..........
باز وسط حرفم پرید و گفت:اره یا نه.....
ببین من نمیدونم پرهام چی شنیده که در مورد من اینطوری فکر میکنه اما من پیشت به عشقمون قسم میخورم تا الان از هیچ دختری سواستفاده نکردم و نخواهم کرد.
حالا جوابمو بده آره یا نه؟
-خوب...............آره.
قبل از مهرداد وارد ساختمان شدم و یک راست داخل آشپزخانه رفتم تا چایی درست کنم دنبال وسایل چایی میگشتم که صدای نکره مانی را شنیدم
-خوش گذشت.
به سمتش برگشتم و در حالی که سعی میکردم ریلکس برخورد کنم گفتم :ممنون جای شما خالی بود شما هم اگر زودتر بیدار میشدید یک نرمش حسابی تو این هوا میکردید .
پوزخند زد و گفت:نمیدونستم دل دادن و قلوه گرفتن هم جزو نرمش صبحگاهیه.
-خوب خدا را شکر که دونستی پس الان واسه ی فریبا خانم یک زنگ بزن و یک نرمش حسابی بکن .
مثل اینکه بالاخره توانستم عصبانیش کنم چون با حرص گفت:منو فریبا بهم زدیم.
اینبار من پوزخند زدم و گفتم :غصه نخور چیزی که زیاده دخترای مثل فریباست.
-پس تو هم........
مهرداد مثل فرشته های نجات ظاهر شد و گفت:پریسا چیزی شده.
-نه .......مثل اینکه پسر خالتون دیشب درست نخوابیدند چون امروز خیلی هزیون میگند.
-مانی من و تو باید با هم صحبت کنیم .
-حتما مهرداد خان.....شما دقیقا کی وقتتون آزاده داداش.
-مانی معلوم هست چه مرگت شده؟
مانی بی توجه به مهرداد به سمت اتاقش رفت و در را محکم بهم کوبید
مهرداد با حرص رو به من گفت:واقعا نمیدونم چه مرگشه.
و به سمت اتاق مانی رفت .
بساط صبحانه را محیا کردم و به کمک مهرداد آن را به داخل باغ منتقل کردیم هوا کمی سرد بود اما واقعا نمیشد از زیبایی های باغ گذشت و داخل ساختمان صبحانه خورد .
مهرداد از وقتی که از اتاق مانی بیرون آمده بود توی فکر فرو رفته بود.
وقتی پرسیدم که چه اتفاقی افتاده پاسخ داد :نمیدونم مانی چرا اینطوری میکنه .جواب درست حسابیم بهم نمیده و فقط متلک بارم میکنه .هیچ وقت سابقه نداشت اینطوری بهم بریزه و.................نمیدونم .
همه کم کم از خواب بیدار شدند و همه بابت صبحانه از من تشکر کردند.
در این مدت وجود مانی را نا دیده گرفتم و حتی یکبار هم نگاهش نکردم.
بعد از صبحانه هم مشغول بازی شطرنج با پدرم شدم بابا طبق معمول وسط شطرنج حوصله اش سر میرفت و تمام صفحه شطرنج را بهم ریخت.
مهری خانم یک عالمه کیک خامه خوشکل آورد که با دیدنش دهانم آب افتاد.
پدر مهرداد رو به مهرداد گفت:بابا پاشو اون دمو دستگاهتو بردار بیارو یکم واسمون بزن دلمون باز شه.
مهرداد مثل بچه های حرف گوش کن چشمی گفت و به سمت ساختمان راه افتاد.
با آوردن ویالنش من فهمیدم که او در تمام سازها تبحر دارد .
رو به جمع گفت:من میزنم شما بخونید.
آهنگ سلطان قلبها را زد و ما اول زمزمه وار و بعد بلند بلند خواندیم .
در این بین بابا چند کلمه را غلط ادا کرد و باعث شد من غش غش بخندم.
آخر سر هم بابا طاقت نیاورد و یکی زد پس کله ام.
من هم با حرص گفتم بابا خیلی بدی و..........
هنوز جمله ام تمام نشده بود که بابا یکی از کیک خامه ای ها را روی صورتم فشرد و تمام صورتم غرق در خامه شد .
قبل از اینکه عکس العملی نشان دهمجمع که انگار منتظر یک تلنگر بود به سمت کیک خامه ای ها هجوم آورد و به چند ثانیه نکشید که تمام چهره ها غرق در خامه بود و صدای خنده همه به آسمان رسید.
پدر مهرداد که به نفس نفس زدن افتاده بود گفت:وای چقدر خندیدم چند وقت بود انقدر نخندیده بودم.
و من در این فکر بودم که چقدر همه الکی خوشند.
شب بابا در حالی که از میزبانان تشکر میکرد گفت:که فردا صبح زحمت را کم میکنیم البته فکر نکنم که پرهام دلش نیاد نازی را تنها بذاره. و روبه من و مامان گفت : وسایلتان را جمع کنید تا فردا صبح زود راه بیافتیم.
اصرار بقیه مبنی بر اینکه همگی فرداشب برگردیم روی نظر پدر تاثیر نگذاشت .
پدر مهرداد گفت : هر جور راحتید اما من و مهری خانم قرار بود فردا مطلبی را خدمتتان عرض کنیم که با توجه به اینکه فردا صبح شما میرید بهتره الان مطرح بشه.
سریع به مهرداد نگاه کردم او با دزدیدن نگاهش از من به من فهماند که موضوع همان موضوع خاستگاری است.
پدرش ادامه داد:راستش از جشن تولد نازی جان که ما پریسا خانم را دیدیم مهرش بدجور در دلمان افتاد.هم متانت و هم زیبایش همان بود که من آرزویش را داشتم. آرزوی داشتن دختری مثل پریسا. بعد از ازدواج نازی و پرهام و آشنایی با خانواده محترمتان مهرش در دلمان صد برابر شد.
مادر و پدر شروع به گفتن ممنونم و خوبی از خودتان است شدند که آقا مهدی گفت:من اصلا تعارف ندارم.
حالا از شما میخوام آرزوی منو بر اورده کنید و مهردادم رابه غلامی قبول کنید و پریسا جان بشه جای دخترم.
من به شما اطمینان میدم که پسرم دخترتونو خوشبخت میکنه و من هم در این بین از هیچ کمکی به آنها دریغ نمیکنم.
با تمام شدن جمله آقا مهدی سکوت محض در فضا برقرار شد.
من که در تمام این مدت حتی از خجالت سرم را بلند هم نکردم.
مهری خانم سکوت را شکست و گفت:البته ما به طور رسمی هم برای خاستگاری خدمتتان میرسیم.
پرهام گفت:فکر نکنم احتیاج به این کار باشه چون پریسا هنوز خیلی بچه است.و حالا ازدواج برای او خیلی زود است.
بابا که تا آن لحظه ساکت بود در تاکید حرف پرهام گفت :هنوز 4 سال از درس پریسا مونده.
مهری خانم گفت:صد البته که درس پریسا جان باید تمام بشه و ما هم عجله ای برای اینکه آنها را زیر یک سقف بفرستیم نداریم فقط میخوایم خیال بچم بابت پریسا راحت بشه.
با لبخند ادامه داد :اخه بچم از وقتی با دخترتون آشنا شده خواب و خوراک نداره.
قبل از آنکه پرهام حرفی بزند بابا گفت:فرمایش شما متین اما ما به یک فرصتی واسه فکر کردن احتیاج داریم ضمنا پریسا هم باید نظرش را بگه و....به هر حال بعدا بهتون خبر میدم.
با گفتن شب بخیر به سمت اتاق رفتم.
نازی با هیجان دنبالم آمد و گفت:وای پریسا هیچ فکر نمیکردم دختری که دل مهردادو برده تویی.صورتم را بوسید و گفت:خیلی بهم میاید .مطمئنم خوشبختت میکنه.
-ولی پرهام
-بیخیال اگر شما قسمت هم باشید هیچ احدی نمیتونه مانع بشه.
هنوز در رختخواب بیدار نشسته بودم و در فکر مهرداد و عکس العمل خانواده ام بودم تنها چیزی که از آن مطمئن بودم این بود که خاستگاری رسمی صورت نخواهد گرفت چون پرهام راحت رگ خواب بابا را در دست میگرفت.
تنها راهش این بود که از طریق مامان وارد شوم.
با صدای زنگ پیام گوشیم به خودم امدم و سریع گوشیم را در حالت سکوت قرار دهم تا نازی بیدار نشود.
مهرداد پیام داده بود:
عزیزم منو ببخش که سر خود از بابام خواستم با بابات صحبت کنه.اما مجبور شدم ،رفتارهای اطرافیانم باعث شد تصمیم بگیرم زودتر تکلیفمون را روشن کنم.شبت بخیر.
منظورش از بقیه پرهام یا مانی بود.واقعا خودم هم از درک علت رفتارشان عاجز بودم.
جواب دادم:خواهش میکنم.شاید اینطوری بهتر هم شد شب تو هم بخیر.
صبح با سر و صدای بقیه از خواب بیدار شدم و بعد از آماده شدن به سمت آشپزخانه رفتم.بجز مانی و پرهام و نازی که خواب بودند بقیه در آشپزخانه حضور داشتند سلام صبح بخیری گفتم روی صندلی مقابل مهرداد نشستم از قرمزی چشمانش کاملا مشخص بود دیشب درست نخوابیده ولی لبخند جذاب گوشه لبش نشان از جذابیت منحصر بفردش داشت.
بعد از صرف صبحانه بابا وسایل را در ماشین قرار داد و ما به سمت تهران حرکت کردیم .
قبل از حرکتمان آقا مهدی باز تاکید کرد که منتظر خبرتان هستیم .
در راه مامان و بابا فقط در مورد اینکه بچه ها چقدر زود بزرگ میشوند و من انگار همین دیروز بود که به دنیا آمده بودم و حالا موعد ازدواجم فرا رسیده بود صحبت کردند.
بالاخره بعد از مرور خاطراتشان بابا از آینه نگاهش را به من دوخت و گفت:پریسا جان نظرت راجع به مهرداد چیه ؟
با خجالت سرم را پایین انداختمو گفتم :من چند بار بیشتر ندیدمش ولی به نظر پسر خوبی میاد .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 13:16 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|