رمان اوج خوشبختی4
در رستوران نشسته بودیم ومنتظر نیوشا ومهرداد بودیم که بیایند و سفارش غذا بدهیم .
پرهام رو به نازی گفت:خیلی دیر کردند نه؟
-الان با مهرداد تماس میگیرم.
................
-گوشیش خاموشه.
-خوب به نیوشا زنگ بزن.
با ورود آنها به رستوران به نازی گفتم :نمیخواد تشریف آوردند.
مهرداد با چهره خونسرد و نیوشا بدجور توی فکر فرو رفته بود .
مهرداد با لبخند مقابلم نشست و نیوشا صندلی کنارش را اشغال کرد.
پرهام با حرص گفت :میشه بفرمایید چی میل دارید .نیوشا منو را از دست نازی کشید و گفت من .............ام....کباب سلطانی.
تو چی میخوری عزیزم؟
مهرداد منو را از دستش گرفت و نگاهی انداخت و گفت:خوراک ماهیچه.
منو را مقابل من گذاشت با نگاهی سر سری به منو گفتم :من میکس میخورم نازی و پرهام هم سلطانی خواستند با آمدن گارسون پرهام گفت 3تا سلطانی و .......
مهرداد وسط حرفش پرید و گفت 2تا میکس.
پرهام مخلفات را هم سفارش داد و من به چهره سرخ از خشم نیوشا و نگاه عصبیش که مدام بین منو مهرداد در حرکت بود لبخند زدم و به حسادت بچه گانه اش پوزخند.
غذا در فضایی ارام صرف شد.
بعد از غذا نیوشا گفت بچه ها بیاید خونه من یکم استراحت کنید و بعد بریم واسه ی خرید لباس.
گفتم:نه ممنون مزاحم شما و خانوادتون نمیشیم .
-مزاحم نیستید ضمنا من تنها زندگی میکنم.
چقدر دلم میخواست سر از کار این دختر در بیاورم.
بالاخره پرهام و نازی قبول کردند نیوشا روبه مهرداد گفت :عزیزم تو هم میای؟
مهرداد با بیتفاوتی خاص خودش گفت :نه من کار دارم میخوام یه سر برم شرکت صبح تا حالا بی خبر م.
رو به پرهام گفتم :پرهام جان منو برسونید خونه.بقیه خرید هم خودتون دوتا بکنید فکر نکنم با وجود سلیقه خوب نیوشا جان احتیاجی به من باشه.
نیوشا با غیض گفت:نظر لطفته عزیزم.
پرهام روبه مهرداد گفت:مهرداد جان شرمنده میشه سر راهت پریسا را هم برسونی خونه با ماشین من برید
-نه پرهام جان مزاحم آقا مهرداد نمیشم خودم میرم.
-خواهش میکنم چقدر تعارف میکنید سر راهم میرسونمتون .
-ممنون .
هنگام خداحافظی از نیوشا تنها چیزی که از چشمانش خواندم این بود که دلش میخواست با دستهایش خفه ام کنه.
مهرداد پرسید:می روید خونه.
تو دلم گفتم :پ نه پ با تو میام ددر.
-بله میرم خونه.
-من باید راجع به رفتار نیوشا توضیح بدم .
-برام مهم نیست.
بی توجه به حرفم ادامه داد:دوسش ندارم خودشم میدونه از همون اول هم میدونست.
نیم نگاهی به من انداخت و گفت:معیارای من برای انتخاب همسر آیندم اصلا توی نیوشا پیدا نمیشه .
یه جورایی اون کسیو که دلم میخواست پیدا کردم.
نگاهش روی من ثابت شد .صورتم از خجالت سرخ شد و من فقط به کفپوش ماشین پرهام خیره شده بودم.
-میدونی تا حالا ندیدم دخترای دور و برم اینطوری بشند.
-چطوری؟
این سوال را در حالی که نگاهم را از کف پوش گرفتم و به بیرون دوختم پرسیدم.
-همینطوری مثل تو.....از خجالت سرخ بشند.....از من فرار کنند.......اینقدر متین و خاص باشند.
-میشه یه سوالی بپرسم و شما هم قول بدی که واقعیتو بگی؟
-حتما
-من چندمین دختری هستم که این حرفا را داری بهش میزنی؟
عصبی شد و دستش را محکم روی فرمان کوبید با حرص نگاهم کردو گفت:تو راجع به من چی فکر کردی...هان؟
فکر کردی با یه گرگ طرفی که هر لحظه میخواد بهت حمله کنه و منتظر یه فرصته؟
جواب منو بده..............
انقدر جمله اخر را بلند گفت که بی اختیار ترسیدم.
-من.....من...
مثل اینکه فهمید ترسیدم چون لحنش ملایم شد و گفت:
-تو چی هان........اخه دختر خوب اگه من میخواستم اون چیزی که تو ذهن تو هست باشم که نیوشا را با اون همه جذابیتی که واسه همجنسای من داره پس نمیزدم.هان........
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:من قسم میخورم تو اولین دختری هستی که این حرفا را بهش میزنم قسم به جون مادرم که برام از همه عزیزتره.
ساکت شد و من نیز تا در خانه حرفی نزدم. روبروی در تشکر کردم و پیاده شدم او هم پیاده شد.سویچ را به سمتم گرفت و گفت ماشین در خونه خاله ایناست پیاده تا اونجا میرم.مراقب خودت باش .
وبدون حرف دیگری از من دور شد و من دور شدنش را تماشا میکردم و وقتی به خودم آمدم که دیگر در پیچ کوچه گم شده بود.
لبخندی روی لبم نشست پس من اولین دختر بودم که پذیرای این همه حرف زیبا از مهرداد خان بود .
خودم هم نفیهمیدم چه بر سر دل دینم آمده اما اینبار مطمئن شدم حسی که به مهرداد دارم خیلی زیبا و غیر قابل توصیف است.
ماه مهر با شروعش شروعی زیبا برایم داشت :.ورودم به دانشگاه پیدا کردن دوستان جدید و از همه مهمتر رشد جوانه ی عشق مهرداد در قلبم .
تنها دغدغه ذهنیم بحثهای پدر و مادر با پرهام بود که اغلب همگی مربوط به مختلط بودن عقد بود که با اصول خانوادگی ما جور در نمی آمد و از طرفی جدا بودن زنها و مردها در عقد با اصول خانودگی نازی جور در نمیآمد بود و پرهام هم طبق آنچه ازش انتظار داشتم طرف نازی را گرفته بود.
آخر سر هم بابا مامان من کوتاه آمدند در حالی که مجبور بودند برای فامیل خودمان توضیح دهند که عقد مختلط است و در صورت تمایل به این جور مهمانیها تشریف بیاورید.
واقعا جالب بود که پدرم در زمان پخش کارتهای دعوت به عقد نیم ساعت باید در هر خانه ای به توضیح دادن علت مختلط بودن میپرداخت.
ماکسی کالباسی رنگ با کت آستین بلند و شال همرنگش را برای مرا سم خریدم به آرایش مو احتیاج نداشتم چون موهایم زیر شال پنهان بود ولی آرایش صورتم ملیح و دخترانه بود .
بدون اینکه دست خودم باشد برای دیدن مهرداد لحظه شماری میکردم.
فامیلهای ما با لباسهای پوشیده و بعضی با روسری بعضی بدون روسری یک طرف تالار و فامیلهای نازی هم طرف دیگر را اشغال کرده بودند.
پدر و مادر مهرداد خیلی تحویلم گرفتند اما مهرداد هنوز نیامده بود.
با ورود عروس و داماد به سالن به سمتشان رفتم و با هر دو روبوسی کردم.
نازی با لباس عروس واقعا زیبا شده بود .
پشت سرشان مانی و فریبا آمدند .غلظت آرایش فریبا 10 برابر دفعه قبل شده بود و سریع به اتاق تعویض لباس رفت و با لباس دکلته کوتاهش وارد جمع شد .
نازی داشت در مورد اتلیه و ژست هایشان میگفت که باز صدای جیغ جیغوی نیوشا آمد بی اختیار از دیدنش در آن لباس ابی رنگ و چهره آرایش شده اش که زیبایش را بیشتر از دفعات قبل کرده بود،عصبانی شدم .اگر مهرداد او را با این سر و وضع میدید حتما عاشقش میشد حسادت عجیبی تمام وجودم را پر کرد زیبایی چشم گیر نیوشا چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت.
نیوشا سوالی که در ذهن من بود و روی پرسیدنش را نداشتم را پرسید:پس مهرداد کجاست؟
نازی شانه هایش را بالا انداخت و گفت :از خاله مهری بپرس ....نمیدونم.
نیوشا با مادر مهرداد مشغول صحبت بود که مهرداد آمد .مهرداد در کت و شلواری که به سلیقه من خریده بود واقعا جذاب شده بود . به راحتی میتوانستم نگاه خیره دختران را که روی مهرداد خشک شده بود را ببینم. نیوشا با هیجان به سمتش رفت و با مهرداد دست داد و مشغول صحبت با او شد و من صدای آرام بعضی ها را شنیدم که گفتند این دوتا چقدر به هم میآیند.
قلبم از حسادت در حال انفجار بود درست بود که من به زیبایی نیوشا نبودم اما.....
خودم هم نمیدانستم چطور جمله ام را کامل کنم .....آیا نیوشا هم مهرداد را به آن اندازه که قلب من دیوانه وار میخواستش میخواست؟
و خودم از جواب دادن عاجز بودم.
در افکارم غوطه ور بودم که حضور کسی را کنارم حس کردم .
با دیدنش در کنارم بی اختیار لبخند زدم .او هم لبخندمرو پاسخ داد و با لحن شادی گفت :احوال خانم مهندس؟
-سلام................
همین یک کلمه را هم به زور ادا کردم.
لبخندش عمیق تر شد و گفت:سلام
هر دو در سکوت به هم خیره شدیم که باز نیوشا مثل جلبک خودش را وسط انداخت و گفت :مهرداد پس چرا ایستادی؟بیا بریم برقصیم.
مهرداد اخم کرد و گفت:تو برو تا بیام نیوشا برگشت و با خشم نگاهش را به من دوخت زیر لب چیزی را زمزمه کرد برایم نا مفهوم بود و بعد با سرعت از ما دور شد.
مهرداد دوباره با لبخند نگاهم کرد و گفت:خود در گیری داره......و با سر به نیوشا اشاره کرد.
بعد سریع بحث را عوض کرد و گفت :وای من هنوز با پدر مادر شما احوال پرسی نکردم. میشه همراهیم کنید با ذوق قبول کردم و در دل خدا را شکر کردم که زیبایی نیوشا روی مهرداد بی اثر است.
مهرداد با بابا مشغول حرف زدن شد و من هم با اجازه ای گفتم و به سمت دختر عمه ام که اشاره میکرد کنار ش بروم رفتم.
درسا با مشت به بازویم کوبید و گفت :هی این پسر خوشکله کیه ؟
-اوه ...چه خبرته دستمو شکوندی.......مهرداد و میگی......پسر خاله ی نازیه.
بقیه هم شروع به وصف مهرداد کردند .حس حسادتم برانگیخته شد و با عصبانیت گفتم :هوی چه خبرتونه ....همچین توصیفش میکنید انگار آلن دلونه.
فهیمه دختر عمویم با لبخند مرموزی گفت:حالا تو چرا حرص میخوری؟نکنه........
درسا بین کلامش پرید و گفت:چی میگی واسه خودت مگه ندیدی وقتی اومد اون دختر لباس ابیه واسش چیکار کرد...
مگه پسره خله اونرو ول کنه بیاد سراغ پریسا.
-اولا من از اون دختره سرترم ....دوما صدتا از مهرداد بهتر خودشونو واسم ............
باز درسا بین حرفم پرید و گفت:اهان بیا ......آخرش رفت با دختر لباس آبیه .
چنان سرم را به سمت محل رقص برگرداند که استخوانهای گردنم تا مرز شکسته شدن پیش رفتند
با دیدن مانی و نیوشا کنار هم در حال رقص با چشم دنبال مهرداد گشتم مهرداد کنار پدرم بود و اینبار پدرش هم به جمع آنها اضافه شده بود .
با خشم به سمت درسا برگشتم.
با لبخند نگاهم کرد و چشمکی زد و گفت:انگار بند دلتو آب دادی جیگر.
-کوفت .....خیلی مردم آزاری و به حالت قهر به سمت پدرم راه افتادم.
مهرداد با دیدنم نیشش را تا بنا گوش باز کرد و من مثل یک خانم موقر با پدرش احوالپرسی کردم.
پدر مهرداد دستش را دور شانه مهرداد حلقه کرد و گفت:خیلی مشتاق دیدارت بودم پریسا جان .مهرداد خیلی تعریفتو کرد .درست مثل تعریفاتش موقر و زیبایی.
در حالی که سعی در جلوگیری از لبخندی که نشانه ذوق مرگ شدنم بود میکردم گفتم :ایشون لطف دارند.
-هر چی گفتم حقیقت محض بود در چشمان زیبایش غرق شدم که صدای جیغ جیغوی نیوشا باز روی اعصابم خط انداخت.
-وای مهرداد چرا پس نمیای؟
رو به پدر مهرداد گفت:بابا شما یه چیزی بهش بگید .نمیاد وسط برقصه و زیر لب در حالی که نگاهش به من بود گفت :مثل بعضیا املی رفتار میکنه.
مطمئن بودم حتی بابا هم فهمید که منظور نیوشا از امل من بودم .
با حرص گفتم :آدم امل باشه بهتر از اینه که........
با لا الله الا الله گفتن بابا سکوت کردم و نگاه کینه توزانه ام را به نیوشا دوختم .
مهرداد که سعی در آرام کردن جو داشت گفت :نیوشا من حوصله رقصیدن ندارم بهتره یه همپای رقص دیگه پیدا کنی.
نیوشا با لحن پر عشوه ای گفت تو بیا سر حال اوردنت با من و بعد دست مهرداد را گرفت و کشید .
مهرداد که انگار جلوی پدر ها معذب بود با گفتن با اجازه ای با او همراه شد و من با نگاهم دور شدن آنها را نظاره کردم .
مثل اینکه مهرداد با نیوشا سر یک موضوع بحث میکردند.
بابا رو به پدر مهرداد گفت :نامزدند؟
-نه.......مهرداد بهش علاقه نداره.
و من با گفتن من برم پیش عروس داماد از آنها دور شدم به سمت پرهام که بعد از یک رقص طولانی روی صندلی ولو شده بود و داشت با دستمال عرق پیشانیش را میگرفت رفتم.
در حالی که با پرهام خوش و بش میکردم نگاهم به نیوشا بود چنان خودش را به مهرداد چسبانده بود و میرقصید که حالم را بد کرد .
مهرداد هم رقصنده ماهری بود و این را از حرکات هماهنگش میشد فهمید.
تقریبا همه دورشان را خلوت کرده بودند و به آنها چشم دوخته بودند.
نازی کنارمان نشست و گفت:وای تصور کنید نیوشا تو لباس عروس باشه و اینطوری با مهرداد برقصه.....
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد تا آخر عمرشون هر روز فیلم عروسیشونو میذارند و میبینند و سیر نمیشند.
با تمام شدن آهنگ نیمی از عمر من هم تمام شد یعنی دقیقا زمانی که نیوشا طولانی لبهای مهرداد را بوسید .و مهرداد که انگار با چشمانش دنبال کسی میگشت و آخر نگاه سر گردانش را روی من ثابت کرد .
این یکی دیگر خارج از تحملم بود .با احساس ایجاد حلقه اشک در چشمانم نگاهم را از نگاهش گرفتم و سریع به سمت سرویس بهداشتی خارج از تالار رفتم .
چند بار بغضم را غورط دادم تا اشکهایم را در نطفه خفه کنم .با اشک تمام آرایشم پاک میشد.
از اول هم میدانستم که تفاوت من و مهرداد از زمین تا آسمان است .مطمئنا با نیوشا بیشتر مچ بود تا با من . اه که چقدر احمقانه برای خودم رویا ساختم......من.....
با صدای در از تمام افکارم دست کشیدم و به خودم در آینه نگاه کردم .
باز هم چند تقه ی دیگر به در خورد با عصبانیت گفتم مگه نبینی قفله ....صبر کن.
-پریسا باید همین الان باهات صحبت کنم.
مهرداد بود .
وای خدا چقدر ابلهانه رفتار کردم همه فهمیدند که من......
-پریسا من باید یه چیزایی را توضیح بدم.
وای اگه پرهام فهمیده باشه میکشتم......برای چی بکشه من که کاری نکردم فقط عاشق شدم که اونم دست خودم نبود.
-پریسا جون چرا جواب نمیدی.پریسا؟
در حالی که سعی میکردم چهره خونسردی به خودم بگیرم در را گشودم و رو به مهرداد که به دیوار روبرویم تکیه کرده بود گفتم انگار برای رفتن به سرویس بهداشتی عجله داشتید؟
و بعد سعی کردم با قدمهای تند از او دور شوم که مهرداد با خشم بازویم را گرفت و مرا به سمت خودش بر گرداند.
-چی کار میکنی....وای خدای من اگه یکی ببینتمون.....
در حالی که با ترس به اطراف نگاه میکردم سعی در رها کردن بازویم داشتم
-ولم کن دیوونه.
-باید به حرفام گوش کنی.
-نمیخوام هیچ بایدی هم برام وجود نداره .
-پریسا ،زود قضاوت نکن من نیوشا رو........
- میدونم تو دوسش نداری اینو چند بار گفتی....ببینم دوست داشتن از نظر تو چه معنی میده هان؟اینکه بوسه ی اون انقدر طولانی شد و تو هم هیچ عکس العملی انجام ندادی ............
نفهمیدم چه اتفاقی افتاد فقط وقتی به خودم آمدم که لبهای مهرداد لبهایم را نرم میبوسید .
محکم عقب هولش دادم و با پشت دست به جان لبهایم افتادم
-تو....تو چه غلطی کردی ؟
-عشقمو ثابت کردم عزیزم.
-خفه شو توی کثا..............
-پریسا اتفاقی افتاده ؟
وای خدا فقط مانی را کم داشتم .
مانی جلو آمد و در حالی که نگاهش بین من و مهرداد در نوسان بود گفت:مهرداد جان بهتره لباتو پاک کنی ....پریسا خانم شما هم رژتونو تجدید کنید.
از فکری که مانی در مورد ما میکرد سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.
مهرداد گفت :مانی ببین ما فقط داشتیم...............
مانی خنده کریهی کرد و گفت :میدونم ..میدونم .
وبعد بدون اینکه حتی نگاهمان کند از ما دور شد و من هم روبه مهرداد گفتم:ببین چی کار کردی....حالا چه خاکی بر سرم بریزم.
مهرداد با پشت دست لبهایش را پاک کرد و گفت:نگران نباش خودم دهنشو میبندم .
من با حرص نگاهم را از او گرفتم و به سمت تالار راه افتادم
مانی بی توجه به من مشغول رقص بود و من از بس پوست لبهایم را با دندانم کنده بودم لبهایم پوسته پوسته شده بود .مهرداد هم که اصلا پیدایش نبود احمق با آن اثبات عشقش باعث شد مانی در موردم فکر بد کند.وای خدا اگر پرهام میفهمید ریختن خونم حلال بود.
-پری کوچولوی من حیف اون لبای خوش طعمت نیست که اینطوریش میکنی.؟
با حرص نگاهش کردم و گفتم:واقعا که چقدر بیخیالی ازت متنفرم.
با اخم نگاهم کرد و گفت:توحق نداری بجز عاشق بودن حس دیگه ای نسبت به من داشته باشی.
-اونوقت کی این حقو از من گرفته؟
-خوب معلومه عزیزم.عشق من.
-کیلو کیلو اعتماد به نفس خرج نکن ...چشم میخوری.
-تو نگران من نباش .ضمنا حرف زبونت و چشات یکی نیست.
-منظور؟
-چشمات داد میزنه منو میخوای و زبونت از تنفر از من سخن میگه.
-چشمام غلط کردند .
-قوربونشون برم در موردشون اینطوری نگو .
یک لحظه نگاهم در نگاهش قفل شد و اینبار چند لحظه طول کشید تا نگاهم را از باتلاق نگاهش رها کنم.
-دیدی عشقم نگاهت گویای مکونات قلبته.
بدون جواب دادن به او از جا برخاستم و کنار درسا رفتم.
پرهام آنقدر درگیر نازی بود که از من غافل بود .
درسا کنار گوشم زمزمه کرد:آقا خوشکله چی تو گوشت میگفت.
-بیخیال اصلا حوصله ندارم .
-واه.....چرا؟
-درسا تو را خدا بیخیال من شو .
-باشه بابا....بد اخلاق.
عاقد آمد تا به صورت صوری خطبه بخواند چون پرهام و نازی در محضر هفته پیش عقد کرده بودند و فقط برای اینکه فیلم عقد قشنگ شود دوباره عاقد آمد .به سرعت خودم را بالای سر نازی و پرهام رساندم و مشغول قند ساییدن شدم.
نیوشا و درسا دو طرف تور را گرفته بودند .
عاقد خطبه را خواند و نازی هم بالاخره بعد از سه بار بله را داد.
سیل کادوها به طرف عروس و داماد سرازیر شد .
دو هفته از جشن عقد پرهام میگذشت و من به هر طریقی بود خودم را از دید مانی و مهرداد پنهان میکردم.
و در این مدت فهمیدم ،عشق چیزی نیست که با دوری از معشوق رنگ ببازه.
من عاشق مهرداد بودم و این موضوع برایم غیر قابل انکار بود .
در طول این دو هفته هر شب دلم پذیرای پیامهای عاشقانه اش بود.
پیامهایی که مجبور بودم از ترس پرهام با افسوس از گوشیم پاک کنم.
اینطور که معلوم بود مهرداد دهان مانی را به طریقی بسته بود و گر نه پرهام که هر روز خانه ی آنها بود از موضوع خبر دار میشد .
بعد از دو هفته پیامی فرستاد به این مضمون :پری کوچولوی من،مطمئن نیستم حتی پیامهایم را بخوانی .چون تا امروز جوابی به هیچ کدام ندادی.ازت توقع زیادی ندارم فقط اگه این پیامو خوندی یک تک زنگ کوچیک به من بزن.
عقل و احساسم با هم درگیر بوودند و آخر هم احساسم پیروز شد گوشیم را بر داشتم و روی اسم مهری کمی مکث کردم ................آیا کارم درسته؟ این سوال و مرتب از خودم پرسیدم و آخر خودم را اینگونه متقاعد کردم فقط یه تک کوچیکه.
دکمه تماس را زدم با اولین بوقی که خورد سریع صدایش در گوشی پیچید :وای پریسا این غیر ممکنه.تو .........
آنقدر هول کرده بودم که گوشی را قطع کردم ..........قلبم در سینه میکوبید و من به صفحه گوشیم خیره شده بودم.
همان موقع گوشیم زنگ خورد و من با ترس گوشی را پرت کردم خوشبختانه گوشی روی تختم افتادو اتفاقی برایش نیافتاد .
ومن باز تسلیم احساسم شدم و گوشی را پاسخ دادم
پرهام رو به نازی گفت:خیلی دیر کردند نه؟
-الان با مهرداد تماس میگیرم.
................
-گوشیش خاموشه.
-خوب به نیوشا زنگ بزن.
با ورود آنها به رستوران به نازی گفتم :نمیخواد تشریف آوردند.
مهرداد با چهره خونسرد و نیوشا بدجور توی فکر فرو رفته بود .
مهرداد با لبخند مقابلم نشست و نیوشا صندلی کنارش را اشغال کرد.
پرهام با حرص گفت :میشه بفرمایید چی میل دارید .نیوشا منو را از دست نازی کشید و گفت من .............ام....کباب سلطانی.
تو چی میخوری عزیزم؟
مهرداد منو را از دستش گرفت و نگاهی انداخت و گفت:خوراک ماهیچه.
منو را مقابل من گذاشت با نگاهی سر سری به منو گفتم :من میکس میخورم نازی و پرهام هم سلطانی خواستند با آمدن گارسون پرهام گفت 3تا سلطانی و .......
مهرداد وسط حرفش پرید و گفت 2تا میکس.
پرهام مخلفات را هم سفارش داد و من به چهره سرخ از خشم نیوشا و نگاه عصبیش که مدام بین منو مهرداد در حرکت بود لبخند زدم و به حسادت بچه گانه اش پوزخند.
غذا در فضایی ارام صرف شد.
بعد از غذا نیوشا گفت بچه ها بیاید خونه من یکم استراحت کنید و بعد بریم واسه ی خرید لباس.
گفتم:نه ممنون مزاحم شما و خانوادتون نمیشیم .
-مزاحم نیستید ضمنا من تنها زندگی میکنم.
چقدر دلم میخواست سر از کار این دختر در بیاورم.
بالاخره پرهام و نازی قبول کردند نیوشا روبه مهرداد گفت :عزیزم تو هم میای؟
مهرداد با بیتفاوتی خاص خودش گفت :نه من کار دارم میخوام یه سر برم شرکت صبح تا حالا بی خبر م.
رو به پرهام گفتم :پرهام جان منو برسونید خونه.بقیه خرید هم خودتون دوتا بکنید فکر نکنم با وجود سلیقه خوب نیوشا جان احتیاجی به من باشه.
نیوشا با غیض گفت:نظر لطفته عزیزم.
پرهام روبه مهرداد گفت:مهرداد جان شرمنده میشه سر راهت پریسا را هم برسونی خونه با ماشین من برید
-نه پرهام جان مزاحم آقا مهرداد نمیشم خودم میرم.
-خواهش میکنم چقدر تعارف میکنید سر راهم میرسونمتون .
-ممنون .
هنگام خداحافظی از نیوشا تنها چیزی که از چشمانش خواندم این بود که دلش میخواست با دستهایش خفه ام کنه.
مهرداد پرسید:می روید خونه.
تو دلم گفتم :پ نه پ با تو میام ددر.
-بله میرم خونه.
-من باید راجع به رفتار نیوشا توضیح بدم .
-برام مهم نیست.
بی توجه به حرفم ادامه داد:دوسش ندارم خودشم میدونه از همون اول هم میدونست.
نیم نگاهی به من انداخت و گفت:معیارای من برای انتخاب همسر آیندم اصلا توی نیوشا پیدا نمیشه .
یه جورایی اون کسیو که دلم میخواست پیدا کردم.
نگاهش روی من ثابت شد .صورتم از خجالت سرخ شد و من فقط به کفپوش ماشین پرهام خیره شده بودم.
-میدونی تا حالا ندیدم دخترای دور و برم اینطوری بشند.
-چطوری؟
این سوال را در حالی که نگاهم را از کف پوش گرفتم و به بیرون دوختم پرسیدم.
-همینطوری مثل تو.....از خجالت سرخ بشند.....از من فرار کنند.......اینقدر متین و خاص باشند.
-میشه یه سوالی بپرسم و شما هم قول بدی که واقعیتو بگی؟
-حتما
-من چندمین دختری هستم که این حرفا را داری بهش میزنی؟
عصبی شد و دستش را محکم روی فرمان کوبید با حرص نگاهم کردو گفت:تو راجع به من چی فکر کردی...هان؟
فکر کردی با یه گرگ طرفی که هر لحظه میخواد بهت حمله کنه و منتظر یه فرصته؟
جواب منو بده..............
انقدر جمله اخر را بلند گفت که بی اختیار ترسیدم.
-من.....من...
مثل اینکه فهمید ترسیدم چون لحنش ملایم شد و گفت:
-تو چی هان........اخه دختر خوب اگه من میخواستم اون چیزی که تو ذهن تو هست باشم که نیوشا را با اون همه جذابیتی که واسه همجنسای من داره پس نمیزدم.هان........
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:من قسم میخورم تو اولین دختری هستی که این حرفا را بهش میزنم قسم به جون مادرم که برام از همه عزیزتره.
ساکت شد و من نیز تا در خانه حرفی نزدم. روبروی در تشکر کردم و پیاده شدم او هم پیاده شد.سویچ را به سمتم گرفت و گفت ماشین در خونه خاله ایناست پیاده تا اونجا میرم.مراقب خودت باش .
وبدون حرف دیگری از من دور شد و من دور شدنش را تماشا میکردم و وقتی به خودم آمدم که دیگر در پیچ کوچه گم شده بود.
لبخندی روی لبم نشست پس من اولین دختر بودم که پذیرای این همه حرف زیبا از مهرداد خان بود .
خودم هم نفیهمیدم چه بر سر دل دینم آمده اما اینبار مطمئن شدم حسی که به مهرداد دارم خیلی زیبا و غیر قابل توصیف است.
ماه مهر با شروعش شروعی زیبا برایم داشت :.ورودم به دانشگاه پیدا کردن دوستان جدید و از همه مهمتر رشد جوانه ی عشق مهرداد در قلبم .
تنها دغدغه ذهنیم بحثهای پدر و مادر با پرهام بود که اغلب همگی مربوط به مختلط بودن عقد بود که با اصول خانوادگی ما جور در نمی آمد و از طرفی جدا بودن زنها و مردها در عقد با اصول خانودگی نازی جور در نمیآمد بود و پرهام هم طبق آنچه ازش انتظار داشتم طرف نازی را گرفته بود.
آخر سر هم بابا مامان من کوتاه آمدند در حالی که مجبور بودند برای فامیل خودمان توضیح دهند که عقد مختلط است و در صورت تمایل به این جور مهمانیها تشریف بیاورید.
واقعا جالب بود که پدرم در زمان پخش کارتهای دعوت به عقد نیم ساعت باید در هر خانه ای به توضیح دادن علت مختلط بودن میپرداخت.
ماکسی کالباسی رنگ با کت آستین بلند و شال همرنگش را برای مرا سم خریدم به آرایش مو احتیاج نداشتم چون موهایم زیر شال پنهان بود ولی آرایش صورتم ملیح و دخترانه بود .
بدون اینکه دست خودم باشد برای دیدن مهرداد لحظه شماری میکردم.
فامیلهای ما با لباسهای پوشیده و بعضی با روسری بعضی بدون روسری یک طرف تالار و فامیلهای نازی هم طرف دیگر را اشغال کرده بودند.
پدر و مادر مهرداد خیلی تحویلم گرفتند اما مهرداد هنوز نیامده بود.
با ورود عروس و داماد به سالن به سمتشان رفتم و با هر دو روبوسی کردم.
نازی با لباس عروس واقعا زیبا شده بود .
پشت سرشان مانی و فریبا آمدند .غلظت آرایش فریبا 10 برابر دفعه قبل شده بود و سریع به اتاق تعویض لباس رفت و با لباس دکلته کوتاهش وارد جمع شد .
نازی داشت در مورد اتلیه و ژست هایشان میگفت که باز صدای جیغ جیغوی نیوشا آمد بی اختیار از دیدنش در آن لباس ابی رنگ و چهره آرایش شده اش که زیبایش را بیشتر از دفعات قبل کرده بود،عصبانی شدم .اگر مهرداد او را با این سر و وضع میدید حتما عاشقش میشد حسادت عجیبی تمام وجودم را پر کرد زیبایی چشم گیر نیوشا چیزی نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت.
نیوشا سوالی که در ذهن من بود و روی پرسیدنش را نداشتم را پرسید:پس مهرداد کجاست؟
نازی شانه هایش را بالا انداخت و گفت :از خاله مهری بپرس ....نمیدونم.
نیوشا با مادر مهرداد مشغول صحبت بود که مهرداد آمد .مهرداد در کت و شلواری که به سلیقه من خریده بود واقعا جذاب شده بود . به راحتی میتوانستم نگاه خیره دختران را که روی مهرداد خشک شده بود را ببینم. نیوشا با هیجان به سمتش رفت و با مهرداد دست داد و مشغول صحبت با او شد و من صدای آرام بعضی ها را شنیدم که گفتند این دوتا چقدر به هم میآیند.
قلبم از حسادت در حال انفجار بود درست بود که من به زیبایی نیوشا نبودم اما.....
خودم هم نمیدانستم چطور جمله ام را کامل کنم .....آیا نیوشا هم مهرداد را به آن اندازه که قلب من دیوانه وار میخواستش میخواست؟
و خودم از جواب دادن عاجز بودم.
در افکارم غوطه ور بودم که حضور کسی را کنارم حس کردم .
با دیدنش در کنارم بی اختیار لبخند زدم .او هم لبخندمرو پاسخ داد و با لحن شادی گفت :احوال خانم مهندس؟
-سلام................
همین یک کلمه را هم به زور ادا کردم.
لبخندش عمیق تر شد و گفت:سلام
هر دو در سکوت به هم خیره شدیم که باز نیوشا مثل جلبک خودش را وسط انداخت و گفت :مهرداد پس چرا ایستادی؟بیا بریم برقصیم.
مهرداد اخم کرد و گفت:تو برو تا بیام نیوشا برگشت و با خشم نگاهش را به من دوخت زیر لب چیزی را زمزمه کرد برایم نا مفهوم بود و بعد با سرعت از ما دور شد.
مهرداد دوباره با لبخند نگاهم کرد و گفت:خود در گیری داره......و با سر به نیوشا اشاره کرد.
بعد سریع بحث را عوض کرد و گفت :وای من هنوز با پدر مادر شما احوال پرسی نکردم. میشه همراهیم کنید با ذوق قبول کردم و در دل خدا را شکر کردم که زیبایی نیوشا روی مهرداد بی اثر است.
مهرداد با بابا مشغول حرف زدن شد و من هم با اجازه ای گفتم و به سمت دختر عمه ام که اشاره میکرد کنار ش بروم رفتم.
درسا با مشت به بازویم کوبید و گفت :هی این پسر خوشکله کیه ؟
-اوه ...چه خبرته دستمو شکوندی.......مهرداد و میگی......پسر خاله ی نازیه.
بقیه هم شروع به وصف مهرداد کردند .حس حسادتم برانگیخته شد و با عصبانیت گفتم :هوی چه خبرتونه ....همچین توصیفش میکنید انگار آلن دلونه.
فهیمه دختر عمویم با لبخند مرموزی گفت:حالا تو چرا حرص میخوری؟نکنه........
درسا بین کلامش پرید و گفت:چی میگی واسه خودت مگه ندیدی وقتی اومد اون دختر لباس ابیه واسش چیکار کرد...
مگه پسره خله اونرو ول کنه بیاد سراغ پریسا.
-اولا من از اون دختره سرترم ....دوما صدتا از مهرداد بهتر خودشونو واسم ............
باز درسا بین حرفم پرید و گفت:اهان بیا ......آخرش رفت با دختر لباس آبیه .
چنان سرم را به سمت محل رقص برگرداند که استخوانهای گردنم تا مرز شکسته شدن پیش رفتند
با دیدن مانی و نیوشا کنار هم در حال رقص با چشم دنبال مهرداد گشتم مهرداد کنار پدرم بود و اینبار پدرش هم به جمع آنها اضافه شده بود .
با خشم به سمت درسا برگشتم.
با لبخند نگاهم کرد و چشمکی زد و گفت:انگار بند دلتو آب دادی جیگر.
-کوفت .....خیلی مردم آزاری و به حالت قهر به سمت پدرم راه افتادم.
مهرداد با دیدنم نیشش را تا بنا گوش باز کرد و من مثل یک خانم موقر با پدرش احوالپرسی کردم.
پدر مهرداد دستش را دور شانه مهرداد حلقه کرد و گفت:خیلی مشتاق دیدارت بودم پریسا جان .مهرداد خیلی تعریفتو کرد .درست مثل تعریفاتش موقر و زیبایی.
در حالی که سعی در جلوگیری از لبخندی که نشانه ذوق مرگ شدنم بود میکردم گفتم :ایشون لطف دارند.
-هر چی گفتم حقیقت محض بود در چشمان زیبایش غرق شدم که صدای جیغ جیغوی نیوشا باز روی اعصابم خط انداخت.
-وای مهرداد چرا پس نمیای؟
رو به پدر مهرداد گفت:بابا شما یه چیزی بهش بگید .نمیاد وسط برقصه و زیر لب در حالی که نگاهش به من بود گفت :مثل بعضیا املی رفتار میکنه.
مطمئن بودم حتی بابا هم فهمید که منظور نیوشا از امل من بودم .
با حرص گفتم :آدم امل باشه بهتر از اینه که........
با لا الله الا الله گفتن بابا سکوت کردم و نگاه کینه توزانه ام را به نیوشا دوختم .
مهرداد که سعی در آرام کردن جو داشت گفت :نیوشا من حوصله رقصیدن ندارم بهتره یه همپای رقص دیگه پیدا کنی.
نیوشا با لحن پر عشوه ای گفت تو بیا سر حال اوردنت با من و بعد دست مهرداد را گرفت و کشید .
مهرداد که انگار جلوی پدر ها معذب بود با گفتن با اجازه ای با او همراه شد و من با نگاهم دور شدن آنها را نظاره کردم .
مثل اینکه مهرداد با نیوشا سر یک موضوع بحث میکردند.
بابا رو به پدر مهرداد گفت :نامزدند؟
-نه.......مهرداد بهش علاقه نداره.
و من با گفتن من برم پیش عروس داماد از آنها دور شدم به سمت پرهام که بعد از یک رقص طولانی روی صندلی ولو شده بود و داشت با دستمال عرق پیشانیش را میگرفت رفتم.
در حالی که با پرهام خوش و بش میکردم نگاهم به نیوشا بود چنان خودش را به مهرداد چسبانده بود و میرقصید که حالم را بد کرد .
مهرداد هم رقصنده ماهری بود و این را از حرکات هماهنگش میشد فهمید.
تقریبا همه دورشان را خلوت کرده بودند و به آنها چشم دوخته بودند.
نازی کنارمان نشست و گفت:وای تصور کنید نیوشا تو لباس عروس باشه و اینطوری با مهرداد برقصه.....
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد تا آخر عمرشون هر روز فیلم عروسیشونو میذارند و میبینند و سیر نمیشند.
با تمام شدن آهنگ نیمی از عمر من هم تمام شد یعنی دقیقا زمانی که نیوشا طولانی لبهای مهرداد را بوسید .و مهرداد که انگار با چشمانش دنبال کسی میگشت و آخر نگاه سر گردانش را روی من ثابت کرد .
این یکی دیگر خارج از تحملم بود .با احساس ایجاد حلقه اشک در چشمانم نگاهم را از نگاهش گرفتم و سریع به سمت سرویس بهداشتی خارج از تالار رفتم .
چند بار بغضم را غورط دادم تا اشکهایم را در نطفه خفه کنم .با اشک تمام آرایشم پاک میشد.
از اول هم میدانستم که تفاوت من و مهرداد از زمین تا آسمان است .مطمئنا با نیوشا بیشتر مچ بود تا با من . اه که چقدر احمقانه برای خودم رویا ساختم......من.....
با صدای در از تمام افکارم دست کشیدم و به خودم در آینه نگاه کردم .
باز هم چند تقه ی دیگر به در خورد با عصبانیت گفتم مگه نبینی قفله ....صبر کن.
-پریسا باید همین الان باهات صحبت کنم.
مهرداد بود .
وای خدا چقدر ابلهانه رفتار کردم همه فهمیدند که من......
-پریسا من باید یه چیزایی را توضیح بدم.
وای اگه پرهام فهمیده باشه میکشتم......برای چی بکشه من که کاری نکردم فقط عاشق شدم که اونم دست خودم نبود.
-پریسا جون چرا جواب نمیدی.پریسا؟
در حالی که سعی میکردم چهره خونسردی به خودم بگیرم در را گشودم و رو به مهرداد که به دیوار روبرویم تکیه کرده بود گفتم انگار برای رفتن به سرویس بهداشتی عجله داشتید؟
و بعد سعی کردم با قدمهای تند از او دور شوم که مهرداد با خشم بازویم را گرفت و مرا به سمت خودش بر گرداند.
-چی کار میکنی....وای خدای من اگه یکی ببینتمون.....
در حالی که با ترس به اطراف نگاه میکردم سعی در رها کردن بازویم داشتم
-ولم کن دیوونه.
-باید به حرفام گوش کنی.
-نمیخوام هیچ بایدی هم برام وجود نداره .
-پریسا ،زود قضاوت نکن من نیوشا رو........
- میدونم تو دوسش نداری اینو چند بار گفتی....ببینم دوست داشتن از نظر تو چه معنی میده هان؟اینکه بوسه ی اون انقدر طولانی شد و تو هم هیچ عکس العملی انجام ندادی ............
نفهمیدم چه اتفاقی افتاد فقط وقتی به خودم آمدم که لبهای مهرداد لبهایم را نرم میبوسید .
محکم عقب هولش دادم و با پشت دست به جان لبهایم افتادم
-تو....تو چه غلطی کردی ؟
-عشقمو ثابت کردم عزیزم.
-خفه شو توی کثا..............
-پریسا اتفاقی افتاده ؟
وای خدا فقط مانی را کم داشتم .
مانی جلو آمد و در حالی که نگاهش بین من و مهرداد در نوسان بود گفت:مهرداد جان بهتره لباتو پاک کنی ....پریسا خانم شما هم رژتونو تجدید کنید.
از فکری که مانی در مورد ما میکرد سرخ شدم و سرم را پایین انداختم.
مهرداد گفت :مانی ببین ما فقط داشتیم...............
مانی خنده کریهی کرد و گفت :میدونم ..میدونم .
وبعد بدون اینکه حتی نگاهمان کند از ما دور شد و من هم روبه مهرداد گفتم:ببین چی کار کردی....حالا چه خاکی بر سرم بریزم.
مهرداد با پشت دست لبهایش را پاک کرد و گفت:نگران نباش خودم دهنشو میبندم .
من با حرص نگاهم را از او گرفتم و به سمت تالار راه افتادم
مانی بی توجه به من مشغول رقص بود و من از بس پوست لبهایم را با دندانم کنده بودم لبهایم پوسته پوسته شده بود .مهرداد هم که اصلا پیدایش نبود احمق با آن اثبات عشقش باعث شد مانی در موردم فکر بد کند.وای خدا اگر پرهام میفهمید ریختن خونم حلال بود.
-پری کوچولوی من حیف اون لبای خوش طعمت نیست که اینطوریش میکنی.؟
با حرص نگاهش کردم و گفتم:واقعا که چقدر بیخیالی ازت متنفرم.
با اخم نگاهم کرد و گفت:توحق نداری بجز عاشق بودن حس دیگه ای نسبت به من داشته باشی.
-اونوقت کی این حقو از من گرفته؟
-خوب معلومه عزیزم.عشق من.
-کیلو کیلو اعتماد به نفس خرج نکن ...چشم میخوری.
-تو نگران من نباش .ضمنا حرف زبونت و چشات یکی نیست.
-منظور؟
-چشمات داد میزنه منو میخوای و زبونت از تنفر از من سخن میگه.
-چشمام غلط کردند .
-قوربونشون برم در موردشون اینطوری نگو .
یک لحظه نگاهم در نگاهش قفل شد و اینبار چند لحظه طول کشید تا نگاهم را از باتلاق نگاهش رها کنم.
-دیدی عشقم نگاهت گویای مکونات قلبته.
بدون جواب دادن به او از جا برخاستم و کنار درسا رفتم.
پرهام آنقدر درگیر نازی بود که از من غافل بود .
درسا کنار گوشم زمزمه کرد:آقا خوشکله چی تو گوشت میگفت.
-بیخیال اصلا حوصله ندارم .
-واه.....چرا؟
-درسا تو را خدا بیخیال من شو .
-باشه بابا....بد اخلاق.
عاقد آمد تا به صورت صوری خطبه بخواند چون پرهام و نازی در محضر هفته پیش عقد کرده بودند و فقط برای اینکه فیلم عقد قشنگ شود دوباره عاقد آمد .به سرعت خودم را بالای سر نازی و پرهام رساندم و مشغول قند ساییدن شدم.
نیوشا و درسا دو طرف تور را گرفته بودند .
عاقد خطبه را خواند و نازی هم بالاخره بعد از سه بار بله را داد.
سیل کادوها به طرف عروس و داماد سرازیر شد .
دو هفته از جشن عقد پرهام میگذشت و من به هر طریقی بود خودم را از دید مانی و مهرداد پنهان میکردم.
و در این مدت فهمیدم ،عشق چیزی نیست که با دوری از معشوق رنگ ببازه.
من عاشق مهرداد بودم و این موضوع برایم غیر قابل انکار بود .
در طول این دو هفته هر شب دلم پذیرای پیامهای عاشقانه اش بود.
پیامهایی که مجبور بودم از ترس پرهام با افسوس از گوشیم پاک کنم.
اینطور که معلوم بود مهرداد دهان مانی را به طریقی بسته بود و گر نه پرهام که هر روز خانه ی آنها بود از موضوع خبر دار میشد .
بعد از دو هفته پیامی فرستاد به این مضمون :پری کوچولوی من،مطمئن نیستم حتی پیامهایم را بخوانی .چون تا امروز جوابی به هیچ کدام ندادی.ازت توقع زیادی ندارم فقط اگه این پیامو خوندی یک تک زنگ کوچیک به من بزن.
عقل و احساسم با هم درگیر بوودند و آخر هم احساسم پیروز شد گوشیم را بر داشتم و روی اسم مهری کمی مکث کردم ................آیا کارم درسته؟ این سوال و مرتب از خودم پرسیدم و آخر خودم را اینگونه متقاعد کردم فقط یه تک کوچیکه.
دکمه تماس را زدم با اولین بوقی که خورد سریع صدایش در گوشی پیچید :وای پریسا این غیر ممکنه.تو .........
آنقدر هول کرده بودم که گوشی را قطع کردم ..........قلبم در سینه میکوبید و من به صفحه گوشیم خیره شده بودم.
همان موقع گوشیم زنگ خورد و من با ترس گوشی را پرت کردم خوشبختانه گوشی روی تختم افتادو اتفاقی برایش نیافتاد .
ومن باز تسلیم احساسم شدم و گوشی را پاسخ دادم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۳۰ ساعت 13:15 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|