((فصل ششم ))
با تکه نون تستی که توی بشقابم بود بازی می کردم . سارا گفت : چته . بخورش دیگه .گفتم : سیر شدم . نگاهی به من کرد و گفت : از غذا یا ازمن ؟ چشم هامو تنگ کردم و گفتم : هردو . ادای دراورد و گفت : حالا چی کار کنم ؟دیگه این زندگی فایده ای ندارد . بعد با ته چاقو به قلبش ضربه ای زد و روی میزولو شد . بلند خندیدیم .توی همون حالت چشم هاشو باز کرد و نگاهی به من انداخت و گفت : پس خندیدن یادت نرفته . خوبه کم کم داشتم نگران میشدم الزایمر گرفته باشی . حالا که خندیدی پرده دوم نمایش هم اجرا میشه . از روی میز بلند شد و دستش رو بالا برد . با لبخند می خواست ادامه بده که نگاهش به سمت روبرو افتاد و سریع دستش رو پایین اورد و خودش رو پشت گلدون گلی که کنارمون بود قایم کرد . خندیدم و گفتم : پرده دوم نمایشت قایم موشک بازیه ؟. یکی از پشت سرمون گفت : صبح بخیر . برگشتم و به پشت سرم نگاه انداختم جونگ مین و کیو ایستاده بودن . کیو که کنجکاو شده بود نگاهی به سارا انداخت و گفت : اون زیر چیزی گم کردی ؟ سارا از پشت گلدون بیرون اومد . جونگ مین گفت : منتظر ما بودی ؟ دیدم بلند شدی دست تکون دادی . بعد نگاهی به میز انداخت و گفت : اها چون همه غذا ها رو تنهایی خوردی ما رو صدا کردی . کیو به تخم مرغ اپز سارا حمله کرد . سارا نگاهی به من کرد و گفت : بعد این سفر میرم امام رضا مقیم میشم بلکه خدا از سر تقصیراتم بگذره و اینجوری منو تنبیه نکنه . بعد رو به کیو کرد و گفت : خوشمزه بود ؟ جونگ مین یکی از صندلی ها رو کنار کشید و نشست . سارا گفت : چرا اینجا نشستی ؟ جونگ مین گفت :برای اینکه صبحونه بخورم . سارا گفت : خوب چرا نمیری سر میز خودت ؟ جونگ مین گفت : این میز صبحونه همه است کیو که خیلی راحت و بی پروا کنار من نشسته بود گفت : از اونجایی که ما هم جزو گروه هستیم پس میتونیم اینجا بشینیم .سارا با این جواب کیو حرفی برای گفتن نداشت . از جاش بلند شد که میز رو ترک کنه اما همون لحظه پاش به پایه صندلی گیر کرد و افتاد . صدای خنده جونگ مین فضا رو پر کرد . هیونگ که تازه رسیده بود دستش رو رو به سارا دراز کرد و گفت : بلند شو . اسیب که ندیدی؟ سارا تلافی کیو رو سر هیونگ خالی کرد و گفت : من نیازی به کمک تو ندارم اگر دیدی از دره هم افتادم پایین به من کمک نکن . این حرف رو زد با اینکه مشخص بود از درد داره به خودش میپیچه از جاش بلند شد . وقتی روی پاش ایستاد با دندان لبش رو گاز گرفت . معلوم بود ضربه بدی بوده اما با این حال حاضر نبود که ضعف نشون بده . از سر میز بلند شدم و کنار سارا قرار گرفتم. نگاهم به جونگ مین بود . که هنوز مشغول ریسه رفتن بود . سارا با اینکه درد داشت اما با سرعت نور حرکت می کرد . پشت سرش را ه افتادم تا صحنه رو قبل از اومدن هیون خالی کنم .
تمام طول راه دعا می کردم که به هیون برخورد نکنم. خوشبختانه به خیر گذشت . سارا خیلی زودتر از من به اتاق رسیده بود و گوشی تلفن توی دستش بود . بعد از چند دقیقه گوشی تلفن رو سر جاش گذاشت و گفت : حتما توی لابی است . وسایلش رو برداشت و مثل فرفره از در بیرون زد .صداش رو میشندیم که بلند می گفت : وسایلت رو بردار بیا . باید این داستان امروز تموم بشه . توی دلم ارزو می کردم سارا منتظر مونده بود تا باهم می رفتیم .می ترسیدم با هیون روبرو بشم . دوباره همون حس دلپیچه برگشته بود . اروم در رو باز کردم و نگاهی به راهرو انداختم . هیچکسی توی راهرو نبود . فرصت رو غنیمت شمردم و با نوک پا به سمت اسانسور حرکت کردم .دکمه اسانسور رو تند تند فشار میدادم و به سمت اتاق اونها نگاه می کردم . حس دزدی رو داشتم که داره از صحنه جرم فرار می کنه و هر لحظه است که توسط پلیس دستگیر بشه . به محض اینکه در اتاق اونها باز شد دیگه منتظر اسانسور نشدم حتی به پشت سرم هم نگاه نکردم . مستقیم به سمت راه پله می دویدم . پله ها رو دوتا یکی می کردم . می خواستم فرارا کنم . اما خودم هم نمی دونستم چرا . وقتی به پایین پله ها رسیدم نفس نفس میزدم . چند لحظه ایستادم تا نفسی تازه کنم .از در راه پله که بیرون زدم .مستقیم به سمت لابی حرکت کردم . مستقیم نگاه می کردم و تند تند حرکت می کردم . سارا توی لابی نبود . نمیخواستم منتظرش بمونم . حتی کوچکترین ریسک هم قابل قبول نبود . به سرعت از در هتل بیرون زدم . کنار اتوبوس چشمم به سارا افتاد که با اقای رضایی مشغول صحبت بود از چهره هردوشون معلوم بود حال خوبی ندارن .به سمتشون رفتم . سارا داشت به اقای رضایی می گفت : حالا که نمیشه . باشه . ماهم راضی به ضرر شما نیستیم که . فقط دیگه اخر ماشین نمیشینیم .اقای رضایی گفت : خوب پس بقیه چی ؟ سارا گفت : مگه این ماشین دوتا در نداره خوب چه فرقی داره کی کجا نشسته باشه . اقای رضایی میخواست حرفی بزنه که سارا توی حرف اون پرید و گفت : دیگه نداره . تازه خدا رو شکر این روزها برای در قسمت اخر ماشین خوب کاربردی پیدا کردین . تازه وقتی با اون ماسماسک هم توضیح میدین صداتون تا اخر ماشین هم میرسه . اگر نوبتی هم باشه دیگه این بار نوبت ماست جلو بشینیم . و منتظر جواب اقای رضایی نشد و دست من رو کشید و سوار اتوبوس شد . روی صندلی ردیف اول نشست و من هم کنار خودش نشوند .گفتم : معلوم هست چته ؟ با عصبانیت نگام کرد و گفت : چرا ؟ گفتم : چرا داری اینجوری میکنی اون از صبح اینم از حالا . گفت : اگر میخوای با اونها باشی هیچ عیبی نداره من جلوتو نمی گیرم بفرما . ولی نامردم اگر حتی یه قدم هم دنبالت بیام . و یا اینکه ازت دلگیر بشم . از سر جاش بلند شد و گفت : بیا برو . استینش رو کشیدم و نشوندمش و گفتم : کی میخواد بره . برای چی این همه حرص میخوری .میگم چرا داری با رضایی دعوا میکنی ؟به صندلی تکیه داد و گفت : ولش کن . اعضایی گروه کم کم سوار میشدن و سر جای خودشون مینشستن .چند دقیقه بعد اقایی که عضو گروه بود سوار اتوبوس شد . قبلا اون رو توی لابی دیده بودم . ادم ساکتی به نظر می اومد جلوی موهاش خالی بود و شکم بزرگی داشت .به خاطر بالا اومدن از پله ها نفس نفس میزد . کنار صندلی ما ایستاد و گفت : ببخشید اینجا جای من است . سارا نگاهی به اون انداخت و گفت : بله ؟ اون دوباره گفت : عرض کردم اینجا جای من است . سارا گفت : وقتی نشستم اسمی ندیدم .اون اقا گفت : ولی من از اول سفر همین اینجا نشسته بودم . سارا گفت : خوب حالا یه جای دیگه بشینین . اون اقا نگاهی به اخر ماشین اداخت و گفت : ولی تا نصفه ماشین پر شده . سارا گفت : خوب که چی . اخر ماشین بشینین . یکم پیاده روی هم براتون مفید است . سارا عصبانیتش رو سر اون خالی کرد . بیچاره سرش رو پایین انداخت و به سمت اخر ماشین حرکت کرد . صدای خنده ای از پشت سرمون شنیده میشد . سارا برگشت و نگاهی به صندلی پشتی انداخت خانومی نشسته بود وبه حرف سارا که به اون اقا زده بود می خندید . سارا روی به اون خانوم کرد و گفت : برای شما هم بد نیست تجربه کنین .دو ردیف اونورتر خالیه . خانومه نگاهی به سارا کرد و گفت : وا . سارا بلافاصله جواب داد : والا . و برگشته و به صندلی تکیه داد .اروم کنار گوشش گفتم :چرا به مردم گیر میدی مگه با اونها هم دعوا داری . نگاهی به من کرد و گفت : تو یکی ساکت که هرچی میکشم ازدست تو است . لپاش از عصبانیت سرخ شده بود نمی خواستم به پشت سرم نگاه کنم اما چشمم بدون اینکه به دستور من توجهی کنه از اتوی اینه اتوبوس به دنبال چهره اشنا می گشت .
اقای رضایی به محض اینکه سوار شد نگاهی به ما انداخت سری تکون داد اما هیچی نگفت . سارا هم خودش رو با دوربین سرگرم کرده بود . با خودم گفتم : حالا رو در رفتی بعدا میخوای چی کار کنی .تا اخر سفر که نمیتونی عین جنایت کار ها فرار کنی . صدای سارا رو شنیدم که گفت : سفر نامه پت و مت روز هفتم.
اتوبوس جلوی یه ساختمون قدیمی و بزرگ ایستاد .. اقای رضایی گفت : اینجا موزه تاریخی تایلند است . لطفا فیلم نگیرین . دنبال من از اتوبوس پیداه شین .بعد نگاهی به ما انداخت و گفت : کسی هم از گروه جدا نشه . سعی می کردم دقیقا نفر پشت سر اقا ی رضایی باشم . قدم ها مو با اون تنظیم کرده بودم . سعی داشتم خودم رو توی شلوغی گم کنم . دلیلش برام روشن نبود اما میدونستم که باید این کار رو انجا بدم . سارا هم مثل من بود و توی شلوغی گروه می موند و هر جا که اقای رضایی میرفت . دنبالش بود .اصلا نگاهی به اطراف نمی کردم و به سرعت از کنار قفسه های شیشه ای رد می شدم. صدای اقای رضایی برام نامفهوم بود و هر از چند گاهی از بین کلماتی که میگفت متوجه اعدادی میشدم که به زبون می اورد . این دیگه چه جورش بود . عرق کرده بودم و دلپیچه داشتم . احساس میکردم جای صبحونه یه گربه رو قورت دادم و حالا برای انتقام اون گربه داره شکمم رو با پنجه هاش پاره میکنه تا بیرون بیاد . دستام که عرق کرده بود رو با لباسم خشک کردم . سارا نگاهم کرد و گفت : خوبی . مثل اینکه جن دیده باشم از جام پریدم و گفتم :چی ؟ گفت : میگم خوبی ؟ عرق کردی . رنگت هم پریده . گفتم :گرمم است . شیشه ابی از توی کوله اش در اورد و به من داد و گفت : بخور . خنکه . شیشه اب رو از دستش گرفتم . اما نمیتونستم اب بخورم .با هر قولوپ که میخوردم حالت تهوع پیدا می کردم . شیشه اب رو تو ی کیفم گذاشتم . سارا از من جدا شد و به سمت مقابل ما رفت . داشت با همون اقایی که صبح بحث کرده بود صحبت می کرد . اخر سر هم اون اقا سری تکون داد و لبخند زد . سارا به سمت من برگشت .گفتم :تو که دلت گنجیشک است چرا زبون مار داری ؟ خندید و گفت :عجب ترکیبی . میشه یه موجود افسانه ای . مشغول بحث در مورد این موجود افسانه ای بودیم که هیون و یونگ سنگ به سمت ما اومدن . میخواستم از اونجا فرار کنم . یا اینکه بگم اونها رو ندیدم . اما دیگه دیر شده بود .درست روبروی ما قرار گرفته بودن . بند کیفم رو توی دستم فشردم و به پایین خیره شدم . مثل دونده ای بودم که منتظر شنیدن فرمان حرکت است . حالت تهوع و دلپیچه ای که از صبح داشتم به اوج رسیده بود . حالا اظطراب و ترس و ضعف هم بهش اضافه شده بود . هیون گفت : سلام . برای صبحونه ندیدمتون. تو ماشین هم جلو نشسته بودین . صبح دیدم از پله ها پایین اومدی اگر یکم دیگه صبر کردی بودی به اسانسور میرسیدی . کلمات توی ذهنم گم شده بود . به زحمت گفتم :عجله داشتم . همونطور که به پایین نگاه می کردم به فکر راهی برای فرار بودم . نگاهی به سمت اقای رضایی انداختم . گفتم : مثل اینکه اقای رضایی کارم داره . و بدون اینکه منتظر بمونم از جمع جدا شدم و به سمت اقای رضایی رفتم . و کنارش ایستادم چند تا سوال الکی در مورد موزه پرسیدم اما اصلا به جواب های اون توجه نمی کردم . تمام حواسم به سمتی بود که سارا با پسر ها ایستاده بودن. سارا خیلی جدی به نظر می رسید . حتی هیون هم دوباره جدی شده بود و به حرفهای سارا گوش می داد . بعد از چند دقیقه سری تکون داد و از سارا جدا شد و با یونگ سنگ به سمت دیگه سالن رفت . جونگ مین که به دنبال سارا می گشت . میخواست به سمت اون بیاد که هیون جلوش رو گرفت . سارا به من رسیده بود اقای رضایی یه چند دقیقه ای می شد که من رو تنها گذاشته بود . سارا گفت : رضایی چی کارت داشت ؟ بدون اینکه جوابش رو بدم پرسیدم : بهش چی گفتی ؟گفت : به کی ؟ گفتم : خودت میدونی .گفت : حرف حساب . گفتم : چه حرف حسابی ؟ گفت : هیچی .فقط بهش گفتم شما ها معروف هستین . دم به ساعت یه عکاس یا خبرنگاریا یه طرفدار دنبالتون است و داره ازتون عکس میگیره .اگر یکی از ما با شما عکس بگیره و توی اینترنت بزاره چی .نه شما دوست دارین براتون شایعه بسازن نه ما دوست داریم که عکسمون توی اینترنت پخش بشه پس بهتر است کاری به کار هم نداشته باشیم .گفتم : همینجوری بهش گفتی ؟ گفت : اره .مگه قرار بود جور دیگه ای بگم . از دست سارا عصبانی شده بودم . می خواستم جوابش رو بدم اما حرفی برای گفتن نداشتم تنها کاری که از دستم بر می اومد این بود که اون رو تنها بزارم و برم . از موزه بیرون زدم . اصلا چرا باید ناراحت میشدم . منم هم همین رو می خواستم و از صبح تا حالا خودم از دست اونها فرار کرده بودم پس حالا چرا باید عصبانی می شدم . بیرون موزه بارون می بارید .رگبار شدیدی بود . مردم به نظر می اومد برا ی این وضع امادگی دارن چون اصلا نگران اون بارون شدید ی که می بارید نبودن. به سمت اتوبوس دویدم . ولی در ماشین بسته بود . نگاهی به درون اتوبوس انداختم .
راننده توی ماشین نبود . با خودم گفتم : این یکی دیگه کجا رفته ؟به اطرافم نگاه کردم ولی از راننده خبری نبود .گفتم : به درک . دیگه خیس شدم رفت پی کارش. همون جا کنار ماشین منتظر راننده ایستادم .تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا راننده سر و کلش پیدا شد . باران یک ریز می بارید و اسمون هم قصد نداشت دست از گریه کردن بردارد. راننده نگاهی به سر تا پای من انداخت که عین موش اب کشیده شده بودم و در ماشین رو باز کرد . بلافاصله سوار شدم .خیس خیس بودم . اون یه دستمال بهم داد . ولی وضعیت من بدتر از این حرفها بود مثل کسی شده بودم که توی حوض اب افتاده باشه . از نوک موهام اب میچکید . هنوز عصبانی بودم . 1 ساعت بعد سارا و بقیه گروه برگشتن . بارون نم نم شده بود . با خودم گفتم : اسمون هم با ما سر جنگ داره . سارا نگاهی به من کردو گفت : کجا بودی که اینقدر خیس شدی؟! گفتم : کجا بودی که اینقدر دیر اومدی؟ گفت : توی موزه . بعد چپ چپ به من نگاهی کرد و گفت: خوبه . دست پیش گرفتی که پس نیفتی . 1ساعت تمام توی راهرو های موزه دنبالت می گشتم .حال چرا عین موش اب کشیده شدی ؟ گفتم : توی بارون موندم .گفت : بارون! کدوم بارون؟! این نم نم رو میگی ؟گفتم : نخیر .اون شرشر بارونی رو میگم که قبل از اینکه جنابعالی تشریف فرما بشی بود . اقای رضایی از پله های ماشین بالا اومد و نگاهی به من کرد و گفت : الان فصل بارون های موسمی است . مگه چقدر منتظر موندی ؟ گفتم : نیم ساعت . با تعجب نگاهی به من کرد و گفت : خوب چرا تو موزه نموندی ؟ گفتم : از موزه خوشم نمیاد . داشتم دروغ می گفتم . دلیل فرار من اخر اتوبوس نشسته بود . با این فکر دوباره همون دلهره به سراغم اومد .چرا با دیدن اون و یا با فکر کردن به اون به این حال می افتادم . این سوالی بود که مرتب توی ذهنم چرخ می زد . سارا کنارم نشسته بود و تند تند موهای منو خشک می کرد و غر میزد که چرا زیر بارون ایستادم . چرا برنگشتم داخل موزه و یا اینکه اگر مریض بشم چی . میدونستم نگران است اما توی اون لحظه تمام حواس من به سوالی بود که داشتم . مشکل کجا ست ؟
به محض برگشتن به هتل منتظر سارا نموندم یه راست به اتاقمون برگشتم و با همون لباسها رو ی تخت ولو شدم . سارا با دیدن من توی اون وضعیت گفت : پاشو لباستو عوض کن . نا سلامتی مامانت تو رو دست من سپرده . وقتی حرکتی از من ندید با دستش ضربه ای به من زد و گفت : با توهستم ها .بعد رو به دیوار کرد و گفت : دیوار جان بلند شو لباست رو عوض کن . باز هم فایده ای نداشت . سارا وقتی اوضاع رو اینجوری دید گفت : باشه .ولی یادت باشه خودت شروع کردی . ضربه محکمی توی صورتم خورد تا اومدم جا خالی بدم ضربه دوم هم نثارم شد .سارا با بالش بالای سرم ایستاده بود و خودش رو برای ضربات بعدی اماده می کرد. مثل یک گزارشگر خبری شروع به گزارش کرد و گفت : حریف سارا ادم بی دست و پایی است . پس می تونیم امیدوار باشیم که امسال جام قهرمانی از ان کشور ما میشه . میریم که داشته باشیم ضربه سوم رو از سارا . ضربه سوم توی سرم فرود اومد .صدای خنده سارا بلند شد .موهام رو از روی صورتم کنار زدم و گفتم : خودت خواستی . سارا گفت : بودن یا نبودن مسئله این است . و به خندیدنش ادامه داد . بالشتم رو برداشتم و محک به پاش ضربه زدم .همین حرکت کافی بود تا سارا دعوت به مبارزه رو قبول کنه .رو کرد به من و در حالی که سعی می کرد ژست یه شوالیه رو به خودش بگیره گفت : اماده مرگ شو ای پلیدی . من هم در جواب گفتم : هرگز مرگ بهتر است از زانو زدن در برابر تو .
چند دقیه بعد هردو روی تخت ولو شده بودیم و نفس نفس می زدیم . با بالش حسابی همدیگر رو له کرده بودیم .سارا در حالی که سعی داشت ریتم نفس کشیدنش رو کند کنه نگاهی به جنازه بالش ها انداخت و گفت : جریمه دوتا بالش چند درمیاد ؟ گفتم : نمیدونم . اما میدونم که پولش رو تو باید بدی .گفت :چرا من . خوردن دسته جمعی حساب کردن تکی ! گفتم : تو اول شروع کردی . گفت : حالا که قرار است من پولش رو بدم لااقل بزار دلم خنک شه و بگم من برنده شدم . به سمت بالش ها رفت و یکی رو برداشت و به سمت من اومد و یه ضربه دیگه به من زد و گفت : پیروزی .
موقع ناهار توی رستوران یه جای خلوت رو انتخاب کردم .نمی خواستم توی دید باشم . حتی نمیخواستم به صورت اتفاقی هم اونها رو ببینم .امیدوار بودم اوضاع تا اخر سفر به همین منوال پیش بره .حتی بعد از ظهر هم توی بازار به قسمت های شلوغ می رفتم تا خودم رو بین جمعیت گم کنم .اینجوری احتمال اینکه اونها رو ببینم کمتر بود . این بازی تا کی میخواست ادامه داشته باشه جوابش را نمیدونستم اما توی اون موقعیت این تنها راه حلی بود که به ذهنم میرسید . >

صبح وقتی از خواب بیدرا شدم .حساس خستگی می کردم . بدنم درد می کرد و سرگیجه داشتم . رنگم پریده بود و احساس سرما می کردم .سارا با نگرانی نگاهم می کرد. گفتم : مال دیشب است نتونستم از دست خر خر های تو بخوابم .بچه یه صدا خفه کن میزاشتی . نگاهی به من کرد و گفت : کوالا اونی که خرخر میکنه توی نه من . خندیدم و گفتم : پس برنامه امروز اینه . جانورشناسی مارمولک .
وقتی سوار اتوبوس شدیم تازه متوجه برنامه اون روز شدیم . بازدید از باغ وحش .سارا که حسابی دور گرفته بود گفت : اخه می خوام بدونم باغ وحش هم جای دیدنی داره . مگه کلاغ ایرانی چه فرقی با کلاغ تایلندی داره اخه . خوب ما رو میبردن سالن نمایشی . تئاتری یه همچین جایی . گفتم : باغ وحش اینجا هم باید دیدنی باشه .گفت : اره مثلا خروس همسایه شما رو اوردن اینجا به عنوان بی محل ترین خروس دنیا نمایشش میدن .گفتم : میدنی اخرین بار قبل از اومدن باهاش چی کار کردم ؟ گفت : نه . گفتم : خیسش کردم .خندید و گفت : حقش بود گفتم : باید هم بخندی . میدونی همسایه مون مچم رو گرفت و چه الم شنگه ای به پا کرد .سارا بلند بلند می خندید . گفت : خوب بار اولت که نبود . جانی همیشه به محل جرم برمی گرده . بگمونم اون روز همسایتون واسه مچ گیری خروس رو تو حیاط ول کرده بوده . راستی پسوند فامیل همسایتون مارپل یا گجت یا نه هلمز نداره . با گفتن این حرف منم خندم گرفت . گفتم : من باشم که دیگه با طناب تو توی چاه نرم.گفت : به من چه تو عرضه نداری . میگم اومدنه از خروس همسایه حلالیت نگرفتی اهش دامنت رو گرفت دیروز خیس شدی حالا برای دلجویی از اقا خروسه هم که شده یه ارزن خوب تایلندی براش سوغاتی ببر بلکه حلالت کنه . با گفتن این جمله از خنده روده بر شدم .
وقتی از ماشین پیداه شدم . احساس سرما میکردم دستم رو توی جیبم فرو کردم و پشت سر سارا راه افتادم . سارا تند تند می رفت . گفتم : اهای کجا سرت رو انداختی پایین میری ؟گفت : می خوام بخش هشتم سفرنامه رو پر کنم .چقدر یواش میای . واکر می خوای ننه.گفتم : بر جلو گازش رو بگیر بچه شوفر . اخرش میبینی کی برنده است.هر چی که جلوتر می رفتیم احساس خستگی من بیشتر می شد .سرم داغ شده بود و گلوم می سوخت .به سارا گفتم : من خسته شدم . دارم از خواب می میمیرم گفت : کم اوردی ؟پس من برنده . حالا جایزه یه بوس بده به مامانی . افرین دختر خوب . خودم رو عقب کشیدم و گفتم : نخیر مامانی اول قاقا لی لی. گفت : ای بابا این جا هم ! همین کار ها رو کردی که امیر حسین اول نگاه دستم میکنه بعد سلام میکنه . معلوم شد الگوی بد رفتاری همه بچه ها تویی . حالا چی میخوای؟گفتم : هیچی من میرم تو ماشین بخوابم تو هم از هر حیونی که دیدی فیلم بگیر بعدا بزار تا منم ببینم . گفت : دهه فیلم بردار بابات اسپیلبرگ بود . مگه نوکر گیر اوردی .گفتم : حیف نیست از این ژوراسیک پارک فیلم نگیری؟ گفت : پس یه دفعه بگو ما رو میخوای خوراک دایناسور ها بکنی و خلاص . ای معرفت اه . راستی میگم اینجا معرفت هم میفروشن بی زحمت بازار مشترک نباشه. گفتم : برو تروبچه با هم قد خودت دربیفت .بچه های زیر گذر همه من رو میشناسن.گفت : ایول لوتی چاکریم به مولا . وقتی داشت می رفت .برگشت و نگاهی به من انداخت و گفت : منم باهات میام . گفتم : می خوای بیای چی کار من بدون لالایی هم خوابم میبره . گفت : باشه دیگه ما رو هم ماری پاپینز کردی رفت.گفتم : دایناسورها یادت نره . گفت : اگر رضایی برات فقط یه دوربین خونی اورد بدون که من تا اخرین لحظه در راه دوستی تلاش کردم . فقط بی زحمت به خانوادم بگو خیلی دوستشون دارم . بعد هم ادای پاک کردن اشک رو دراورد .بلند خندیدم و گفتم : برو دیگه از گروه جا موندی . گفت : به این که عادت همیشگی است . گفتم :همین مونده که اینجا هم گم بشی . اونوقت مامورهای باغ وحش اگر بگیرنت دیگه ولت نمی کنن به عنوان تنها نمونه از یک دوست فابریک با سند منگوله دار نگهت می دارن.گفت : پس بی زحمت وقتی اومدی یه سری به این دوست بزنی یه تابلو هم بیار که روش نوشته شده باشه . این دوست فقط غذای ایرانی میخوره از دادن غذای تایلندی اجتناب شود .این حرف رو زد و خندید و رفت . تا اخرین لحظه که در دیدرس سارا بودم با لبخند براش دست تکون دادم .به محض اینکه مطمئن شدم سارا رفته روی نیمکتی که کنارش بودم ولو شدم . سرگیجه داشتم . مثل این بود که توی سرم یه کارگاه اهنگری راه انداخته باشن . گلوم می سوخت و گوشم وزوز میکرد . مطمئن بودم که یه سرمای جانانه خوردم . به زور خودم رو به اتوبوس رسوندم دعا می کردم که این بار راننده جایی نرفته باشه .خوشبختانه این بار راننده همون جا مونده بود با دیدن من در ماشین رو باز کرد . سوار شدم.
سر جام نشستم . چشمم رو بستم و سرم رو به شیشه تکیه دادم . شیشه خنک بود و من از داخل مثل کوره بودم .میدونستم که حالم خوب نیست این رو از صبح فهمیده بودم اما می دونستم اگر بخوام توی هتل بمونم سارا هم با من می مونه .دلم نمیخواست اون هم به خاطر من گردش رو از دست بده .سرم داشت منفجر می شد . دستی روی پیشونیم احساس کردم .بدون اینکه چشمم رو بازکنم گفتم .سارا برای چی برگشتی . صدای نیومد . چشمم رو باز کردم . نتونستم جمله ام رو دوباره تکرارکنم .خون به مغزم نمیرسید .گنگ شده بودم همون ترس همیشگی هم به حالت های دیگه ام اضافه شده بود . هیون روی صندلی کناری من نشسته بود و نگاهم می کرد خودم رو عقب کشیدم . گفت : تب داری .جوابی ندادم و نگاهم رو به کفشم دوختم . ادامه داد : از صبح معلوم بود حالت خوب نیست .چطور دوستت نفهمید ؟به زور با صدایی که حتی خودم هم نمیشنیدم گفتم: خوبم . بلند شدم تا صندلی رو عوض کنم .یا حداقل از اون موقعیت فرار کنم . ولی تعادلم رو از دست دادم دسته صندلی رو گرفتم تا تعادلم رو حفظ کنم .هیون نیم خیز شده بود تا جلوی افتادن من رو بگیره . گفتم : نه . نیازی نیست خودم میتونم همون جا بمون . دوباره روی هون صندلی نشستم و سرم رو به صندلی تکیه دادم .هیون مشغول حرف زدن با گوشیش بود . رو کرد به من و گفت : الان ماشین میاد برت میگردونم هتل .گفتم : نیازی نیست من خوبم . گفت : جز کلمه خوبم و نیازی نیست حرف دیگه ای بلد نیستی ؟ جوابش رو ندادم . اون هم ادامه نداد . سنگینی نگاهش رو حس می کردم . سرم رو به پنجره تکیه دادم و چشم رو بستم . با صدای بوق ماشین چشمم رو باز کردم . هیون روبروی من ایستاده بود گفت: بلند شو . ماشین منتظر است . میخواستم بگم خوبم اما اون پیش دستی کرد و گفت : هم نیاز هست و هم اینکه حالت خوب نیست . و خیلی امرانه دستور داد بلند شو . تکون نخوردم . نگاهش می کردم . گفت : یا بلند میشی یا خودم میام به زور بلندت می کنم . از چهره جدی و لحن کلامش معلوم بود که شوخی نمی کنه . از طرفی نمی تونستم با خودم هم لج کنم حالا سرما جاش رو به گرما داده بود . با بی میلی از سر جام بلند شدم و دنبالش را ه افتادم .
هیون در ماشین رو باز کرد و خودش کنار ایستاد . با تردید سوار شدم . با خودم فکر کردم اگر الان خودش هم عقب بشینه چی کار کنم اما اون در رو بست و خودش روی صندلی جلویی نشست . از این حرکتش خوشم اومد حداقل حد و مرزها رو میشناخت .. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم و به چهره سارا وقتی برمیگشت و من رو توی اتوبوس نمیدید فکر کردم .حتما نگران می شد .سرم رو برگردوندم و به هیون گفتم : سارا نمیدونه من کجام .نگران میشه.از توی اینه نگاهی به من کرد و گفت : وقتی برگشت توی اتوبوس بچه ها بهش می گن .دوباره به بیرون خیره شده ام . نمیتونستم عکس العمل سارا رو بعد از شنیدن این ماجرا چیه اما دلم نمیخواست بهش فکرکنم .در واقع صدای دنگ دنگ توی سرم هم این اجازه رو نمی داد .حرفهای سارا ((فرار های چند روزه)) وجود هیون توی ماشین همه رو فراموش کردم و چشمم رو بستم .
ماشین ایستاده بود و هیون صدام می کرد. چشم هامو باز کردم و گفت : رسیدیم .می تونی پیاده بشی ؟ دستش رو به سمت من دراز کرد . گفتم : خوبم .نگاهی به من کرد و خودش رو عقب کشید. از ماشین پیاده شدم . مسیر چند دقیقه ای اتاقم 10 دقیقه طول کشید . وارد اتاق شدم هیون پشت سرم وارد اتاق شد . گفت : تا وقتی دوستت بیاد می مونم . می خواستم مخالفت کنم اما توان این کا ر رو نداشتم . روی تخت دراز کشیدم . صدای شیر اب رو می شنیدم خنکی حوله رو روی پیشونیم حس کردم چشمم رو باز کردم .هیون روی صندلی کنار تخت من نشسته بود گفتم : برو . گفت : هیچی نگو فقط بخواب .گفتم : می خوام همین الان بری .چیزی نگفت .اما از سر جاش هم تکون نخورد . گفتم : لطفا . گفت : فقط تا موقعی که دوستت بیاد . سرم رو به علامت مخالفت تکون دادم و گفتم : همین الان برو. جوابی نداد . بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد : چرا از من فرار میکنی ؟جواب ندادم . دوباره همون حس قدیمی برگشته بود و همون سوال تکراری . ناگهان گفت : نکنه به خاطر همسرت است. با تعجب نگاهی به اون انداختم و گفتم : کی ؟! به خاطر کی ؟گفت : همسرت . مستقیم توی چشمم خیره شده بود . سرم رو برگردوندم . ادامه داد : دلیل این فرارا باشه برای بعد فعلا بخواب اینجوری حضور من هم حس نمی کنی . می خواستم از زیر نگاهش فرار کنم . ترجیح می دادم اون لحظه زیر گیوتین بودم تا توی اون موقعیت . فقط گفتم : عادت ندارم به کسی مدیون باشم . نگاهم کرد و با عصبانیت گفت : مدیون ! نمی خوام توی این وضعیت راجب این موضوع حرف بزنم . استراحت کن . به انرژیت نیاز داری تا برای دوستت توضیح بدی با کی برگشتی . مطمئنا به این راحتی ها هم نیست . راست می گفت . سارا به این راحتی ها اروم نمی شد . چشمم رو بستم و چند دقیقه بعد گرمی خواب توی چشمم دوید .
وقتی چشمم رو باز کردم سارا بالای سرم نشسته بود و با نگرانی به من نگاه می کرد به اطراف نگاهی انداختم خبری از هیون نبود . سارا گفت : بالاخره بیدار شدی اگر تا 10 دقیقه دیگه بیدار نشده بودی می نداختمت روی کولم و میبردمت بیمارستان. تو که حالت بد بود چرا به من نگفتی مصیبت ؟ گفتم : فکر نمیکردم اینقدر حالم بد باشه . گفت : اره جون خودت . خیل هم خوب میدونستی ولی مسئله اینجاست که ما غریبه بودیم . جوابش رو ندادم در عوض پرسیدم : ساعت چند است ؟ گفت : 10 شب است تا 3 ساعت پیش تب داشتی .باید یه چیزی بخوری . گفتم : اسم غذا رو نیار . توی کی برگشتی ؟ گفت : حالا که یادم اومد میخوام بکشمت . همچین که اومدم سوار شم کیو پرید جلوی من و گفت : باید سریع با ما بیای . گفتم : برای چی ؟ گفت : در مورد دوستت است همچین گفت که فکرکردم باید جنازت رو بفرستم خونه .اخه ادم خبر بد رو اینجوری میدن . گفتم : یعنی با اونها برگشتی ؟ گفت : چه توقعی داشتی . ما که مثل بعضی ها شوالیه و اسب سفید نداریم که ما رو بیارن هتل و بالای سرم بمونن که . پرسیدم : کی رفت : گفت : نمیخواست بره به زور انداختمش بیرون . عجب گیری بود این یارو دیگه . بعد خندید و گفت : میدونی جونگ مین چی گفت ؟ گفتم : نه . این بار بلندتر خندید و گفت : بهم میگه به شوهرت خبر ندم نگرانش کنم . خندیدم و گفتم : حالا بهش گفتی ؟ گفت : نه برای چی نگرانش کنم . بنده خدا توی یه کشور دیگه چه کاری از دستش بر میاد . این بار هردو خندیدیم .
گفتم :ببین چی کار می کنی .اخه این چه حرفی بود که زدی .چشمش رو چپ کرد و گفت: مگه برای تو فرقی هم می کنه . به نظر میاد تو کار خودت رو کردی .بیچاره بد جوری نگران است . از صبح تا حالا ده بار پیغام فرستاده یا خودش زنگ زده . مابقی هم که دیگه روش نشد بپرسه بقیه جورش رو کشیدن .گفتم : راجب کی حرف میزنی؟گفت : خوب کوچه علی چپ رو یاد گرفتی .خودت میدونی راجب کی دارم حرف میزنم .مگه چندتا شوالیه توی اون دار و دسته داریم ؟گفتم : منظورت هیون است ؟!گفت : به به دیگه به اسم کوچیک صدا میزنی .خوب حالا کی شیرینی می خوریم ؟ کلک نکه مریضیت هم یه بهونه بود . خوب میخواستی تنها باشین زودتر میگفتی . دیگه این همه تئاتر نمی خواست . گفتم : مثل اینکه تو خیلی حالت بد است . این چرت و پرت ها چیه سر هم میکنی ؟گفت : خدا از دلت بشنوه .نه از زبونت . فکر کردی گوسفندم جز علف هیچی نمی بینم . هربار این یارو رو میبنی هل می کنی رنگ به رنگ میشی . ما هم که اصلا شعور فهمیدن این چیزها رو نداریم و سرمون به یونجه گرم است . اخر با این رفتار تو کسی هم مونده که خبر دار نشده باشه . فقط خواجه حافظ مونده بود که اون بنده خدا هم توی غزل هاش غیر مستقیم به این موضوع اشاره کرده . اگر بدونی سر این موضوع بقیه چقدر سر به سرش میزارن. گفتم : دیگه مطمئن شدم سرت یه جایی خورده .ادامه داد : باشه .ما که اصلا نفهمیدیم . ولی برم یه زنگ بهش بزنم تا خودش نیومده پشت در چادر بزنه .گوشی رو برداشت و بعد چند دقیقه شروع به حرف زدن کرد و گفت : بله بیدار شده .تب هم نداره . بعد از چند دقیق سکوت ادامه داد نه اصلا نیازی نیست . الو الو . بعد نگاهی به گوشی انداخت و اون رو سر جاش گذاشت و گفت :مژد گونی بده . مجنون تو راهه .هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای در بلند شد .سارا گفت : عجب حلال زاده هم هست . بلند شد و به سمت در رفت .به محض اینکه در رو باز کرد هیون بدون اجازه وارد اتاق شد . نگاهی به من انداخت .از سر جام بلند شدم و سعی کردم با دستم موهام رو صاف کنم .سارا پشت سر هیون ایستاده بود و ادای من رو در می اورد . شروع کردم به خندیدن . هیون به من نگاهی فهم کرد بعد وقتی چیزی دست گیرش نشد به سمت سارا برگشت . سارا خیلی جدی به هیون نگاه می کرد و اخم هاشو توی هم کرده بود.سعی کردم جلوی خند ام رو بگیرم اما هر بار که هیون برمیگشت . سارا دوباره شروع می کرد . اخر سر هیون با نگرانی به سارا نگاهی کرد و گفت : مطمئنی حالش خوبه ؟ سارا گفت : اره حالش خوبه بعد به فارسی ادامه داد : ذوق دیدن یار است . پایان شب فراق . این حرف سارا باعث شد جلوی خندم رو بگیرم . به هیون گفتم : خوبم فقط یاد یه مسئله ای افتادم . هیون نفسی کشید و گفت : نگران شدم . بعد لبخندی زد و گفت : خوشحالم میبینم که میخندی . صدای در بلند شد . سار به سمت در رفت و در رو باز کرد .بقیه پسر ها بی اجازه وارد اتاق شدن . سارا در رو پشت سرشون بست و گفت : بد نبود اگر اجازه هم می گرفتین . جونگ مین گفت : دفعه بعد اجازه می گریم . بعد رو به من کرد و گفت : حالا خوبی . داشتی کشته روی دستمون میزاشتی و برگشت زیر چشمی به هیون نگاه کرد . همون موقع هیونگ لگدی به جونگ مین زد و گفت : منظورش این است که همه نگرانت بودیم . گفتم : متاسفم که نگرانتون کردم . جونگ مین گفت :نه عیبی نداشت .ولی اگر زودتر گفته بودی خوب ما هم با شما بر میگشتیم هتل تنهایی بد بود . سارا پشت سر جونگ مین ایستاده بود بهش نگاه می کرد . هیونگ نگاهی به جونگ مین انداخت و گفت : خوب اگر اتفاقی می افتاد هیون تنهایی از دستش کاری بر نمی اومد. سارا گفت : مثلا کسی بین شما میدونست چی کار باید انجام بده ؟جونگ مین با شیطنت نگاهی به سارا انداخت و گفت : اره من میدونستم .سارا گفت : خوب تو که انقدر واردی پس چرا اون سری که مریض بودی نتونستی خودت رو درمان کنی ؟ جونگ مین گفت : خوب می خواستم این کار رو انجام بدم اما حیفم اومد استعداد پنهان شما کشف نشه . جر و بحث اون دونفر داشت بالا می گرفت . به ناچار وسط حرفشون پریدم و گفتم : من خسته ام . باید استراحت کنم . این حرف من باعث شد تا اون دوتا به اون بحث خاتمه بدن . نگاهی به هیون انداختم و گفتم : برای امروز متاسفم جبران میکنم .برگشت و به من نگاه کرد و گفت : چیزی برای جبران وجود نداره . اگر کسی باید جبران کنه اون ما هستیم . جونگ مین گفت : نه چرا یه چیزی هست که باید جبران بشه . شما یه شام به ما بدهکارین اینجوری بی حساب میشیم . سارا گفت : از چه بابت ؟! جونگ مین جواب داد : بابت اسیب روحی که امروز به ما زده شد . سارا گفت : چی ؟! اسیب روحی ؟ تو اصلا روح هم درای که بهش اسیب برسه ؟ جونگ مین نگاهی به سارا انداخت و گفت : منظورت چی بود . من روح بزرگ این گروه هستم . همه این موضع رو می دونن . مشکل اینجاست که تو منو نمیشناسی . سارا گفت : اصلا نیازی نیست که تو رو بشناسم . کاملا واضح است .دوباره جر و بحث شروع شده بود . هیون جونگ مین رو کنار کشید و گفت : سحر باید استراحت کنه . اون رو در حالی که توی دست های هیون تقلا می کرد از در بیرون برد. هنوز نگاهش می کردم . اسمم رو میدونست . اون اسمم رو صدا زده بود . صداش توی گوشم بود . سحر . چه تلفظ عجیبی برای صدا زدن اسم من به کار برده بود اما شیرین بود . . سارا در رو محکم بست و به سمت نگاه کرد . صورتش قرمز شده بود گفت : پول شام رو خودت میدی . چشمم رو بستم و گفتم : خسته ام .سارا اروم شد و گفت : چیزی نمی خوری ؟ گفتم : نه فقط می خوام بخوابم گفت : باشه راحت بخواب . چشمم رو بستم و اروم به خواب رفتم . >
صبح وقتی از خواب بیدار شدم احساس سبکی می کردم . سردرد نداشتم اما هنوز کمی احساس سرما می کردم و گلوم میسوخت . اروم بلند شدم و به پشتی تخت تکیه دادم .سارا روی صندلی کنار تخت من خوابش برده بود و سرش به سمت عقب خم شده بود . هوز لباس های دیروز تنش بود . معلوم بد تمام دیشب رو همون جوری خوابیده . صداش زدم و گفتم : برو سر جات بخواب . ناگهان از خواب پرید و حرکت ناگهانی اون باعث شد تا صندلی کج بشه و سارا از روی صندلی به پایین بیفته .نمی دونستم نگرانش باشم یا جلوی خندم رو بگیرم . با چشم هایی که از بی خوابی قرمز شده بود نگاهی به انداخت و گفت : اره باید هم بخندی . دستمزد من همینه . اصولا تو همیچین ادمی هستی . گفتم : چیزیت نشد ؟ گفت : مگه برات مهمه . اگر شوالیه ات هم بود همین جوری ریسه میرفتی ؟نه دیگه از ناراحتی پس می افتادی . ما که غش و ضعف نخواستیم . الاقل دیگه نخند . ازسر جاش بلند شد و کمرش رو گرفت : گفتم : درد داره؟ گفت : نه اصلا . بیا تو هم یه امتحانی بکن .تا ما هم بخندیم .نگاهش کردم . گفت : معلوم است که حالت خیلی بهتر است دیشب رو که خیلی راحت خوابیدی . اگر میدونستم اومدن اون اینقدر معجزه میکنه زودتر خبرش می کردم .گفتم : گرسنه ام . همین حرف کافی بود تا اون رو سر حال بیاره . بالفاصله بلند شد و از اتاق بیرون رفت تا از رستوران غذایی بگیره و بیاره . تلفن اتاق زنگ می خورد . اروم از سر جام بلند شدم و به سمت تلفن رفتم .احساس سرگیجه داشتم اما حالم از دیروز خیلی بهتر شده بود . گوشی رو برداشتم صدای اقای رضایی از پشت خط شنیده می شد . : سارا دوستت بهتر است ؟ گفتم : سلام اقای رضایی بله خیلی بهترم . گفت: دختر جون خودتی ؟ تو که ما رو نصف عمر کردی . حالا حالت چطوره ؟ گفتم : خیلی بهتر هستم . گفت : سارا کجاست ؟ گفتم : رفته رستوران یه چیزی برای خوردن بیاره .گفت : باشه . وتلفن رو قطع کرد .گوشی رو گذاشتم . هنوز چند قدم نرفته بودم که دوباره تلفن زنگ خورد .گوشی رو برداشتم و گفتم : اقای رضایی چیزی رو فراموش کردین ؟ صدای هیون از اونطرف خط به گوشم خورد : گفت : بیداری ؟ حالت چطور است ؟ گفتم : بهترم . صدای داد و فریاد جونگ مین از اون طرف خط شنیده میشد که مشغول بحث با کیو بود . نمیفهمیدم چی میگن اما معلوم بود هر کدوم سعی داره حرف خودش رو به کرسی بشونه . صدای خنده بقیه باعث شد خیالم راحت بشه معلوم بود دارن شوخی می کنن و سر به سر هم میزارن . گفتم : مثل اینکه سرتون شلوغ است . گفت : نه بچه ها دارن ... صدای که از پشت خط می اومد دیگه متعلق به هیون نبود صدای جونگ مین بود گفت : امشب شام مهمونی داریم . فهمیدم گوشی رو از هیون کش رفته . صدای هیون رو از اون ور خط میشندیم که سعی داشت گوشی رو پس بگیره . اما باز هم صدای بعدی هیون نبود . کیو بود گفت : حتما میاین دیگه . گفتم : مطمئن نیستم . صدای جونگ مین می اومد که داد میزد دوستت کجاست اون رو نیاری یا تنها بیا . گفتم : رفته رستوران . کیو حرف من رو برای جونگ مین تکرار کرد . بعد صدای چند تغه و درگیری و بالاخره صدای هیون از اونور خط شنیده شد معلم بود بالاخره مبارزه رو برده .گفت : میای ؟ گفتم : بستگی داره. گفت : به دوستت ؟ گفتم : اون هم یه بخش داستان است . ولی به حال خودم بستگی داره . گفت : هنوز حالت بد است ؟ گفتم : خیلی بهترم اما نمی دونم ممکنه چی پیش بیاد . گفت : اگر حالت بد است بزاریم برای یه وقت دیگه در عوض بریم بیمارستان . با خودم گفتم برای در رفتن از زیر بیمارستان هم که شده بهتر است قبول کنم . ادامه دادم . نه نیازی نیست . تا ببینم چی پیش میاد .گفت : پس منتظرت هستم . گوشی رو گذاشت . حتی منتظر جواب من هم نشد .یه خداحافظی هم نکرد . گوشی رو گذاشتم . دوباره زنگ تلفن بلند شد . با خودم گفتم : امروز چه خبره است ؟ گوشی رو برداشتم . سارا پشت خط بود گفت : به به چه سریع جواب دادی اگر میدونستم به این زودی دلت برام تنگ میشه که اینجوری منتظر تلفن من بمونی زودتر می رفتم . گفتم : حالا چی کار داری ؟ رضایی رو دیدی؟ گفت : اره پرسید امروز با گروه می رم یا نه بهش گفتم توی هتل می مونم . گفتم : چرا ؟ نباید به خاطر من بمونی . گفت : نگران نباش به خاطر تو نیست به خاطر خطری است که دو تا اتاق اونور تر است . بحث رو عوض کردم و گفتم : چیزی گیر اوردی ؟ گفت : یادم اومد برای چی زنگ زدم . وقت صبحونه تموم شده فقط کیک مونده و شیر برات بگیرم ؟ گفتم : هرچی که هست بگیر . صدای سارا اومد که گفت : این یارو دیگه اینجا چی کار میکنه ؟ گفتم : کی ؟ اما سارا گوشی رو قطع کرده بود . این بار سوم بود که توی یک روز گوشی رو بدون خداحافظی روی من قطع کرده بودن .10 دقیقه بعد سارا با کیک و شیر وارد اتاق شد . زیر لب غر می زد . تا چشمش به من افتاد گفت : خوب قرار می زاری . من هم که اصلا مهم نیستم . گفتم : کی قرار گذاشته ؟ گفت : مگه تو با اونها برای امشب قرار شام نزاشتی ؟ تازه فهمیدم منظورش چی بود . گفتم : من که نگفتم میریم . گفت : ولی جونگ مین چیز دیگه ای گفت . دارن میرن خرید . اقایون هوس باربیکو کردن . گفتم : باور کن من حرفی نزدم .گفت : بیا سر کارشون بزاریم و نریم .گفتم : میل خودت است هر کاری که گفتی همون رو انجام میدیم .با شک به من خیره شد و گفت : جدی می گی؟ گفتم : اره فقط اون سینی غذا رو بده که مردم از گرسنگی . سینی رو جلوی من گذاشت و خودش هم روبروی من نشست .به من نگاه می کرد . بعد از چند دقیقه گفت : سحر ما ایرانی هستیم . درست نیست با اونها شام بخوریم .حتی اگر درست هم بود باز فرقی نمی کرد . دنیای اونها با ما خیلی فرق دراه یادت باشه ما فقط یه مسافرت اومدیم تا 5-6 روز دیگه برمی کردیم . خودم رو با بشقاب سرگرم کردم و گفتم : واقعا گرسنه ام بود . سارا ادامه داد : زندگی با داستان های خیالی خیلی فرق دراه . گفتم : ولی حیف که خیلی کم بود .سهم تو رو هم بخورم . سارا متوجه شد نمیخوام راجب این موضوع حرف بزنم . کیک خودش رو هم توی بشقاب من گذاشت . و تمام مدت به من خیره شده بود . بالاخره گفت : اخ شکم بیچاره من . کلی برای این کیک نقشه کشیده بود ولی عیب نداره امشب تلافی می کنم . به هر حال مال مفت است . ما هم مهمون . بهتر شد اینجوری بیشتر جا دارم که غذا بخورم .می گم بیا ناهار هم نخوریم اینجوری اشتهامون حسابی باز میشه . از حرف اون و لحن گفتنش خندم گرفت و تمام شیری که توی دهنم بود رو رو ی سارا ریختم . سارا با دستمال صورتش رو پاک کرد و گفت : یواش . مگه جای اتیش گرفته اب پاش اتش نشانی ! نگاه تا چند کیلومتر اونور تر هم ریخته . نترس بابا من به سهم غذای تو دست نمیزنم . گفتم : میشه موقعی که دارم غذا می خورم منو نخندونی . گفت :ااا از کی تا حالا رفتن مهمونی هم جزو جوک ها شده من خبر ندارم . پس وقتی بریم بگمونم از خنده می میری. گفتم : واقعا می خوای بری ؟ گفت : راه دیگه ای هم داریم ؟ گفتم : برای ساعت چند قرار گذاشتی ؟ گفت: 7 شب . ولی مرده اینم که اینها چطوری می خوان توی اتاق بساط باربیکیو را ه بندازن .من هم به فکر فرو رفتم : واقعا چه جوری ؟
نگاهی به بیرون انداختم . افتاب از وسط اسمون رد شده بود . سارا به خاطر بی خوابی دیشب حسابی خسته بود و خوابش برده بود . از اتاق بیرون اومدم و می خواستم یه هوای تازه بخورم .احساس ضعفم کم شده بود اما هنوز سوزش گلوم سر جاش بود .ازهتل بیرون اومدم و به خیابون ها و مردم نگاه می کردم . از پشت شیشه یه مغازه چشمم به خانومی افتاد که در حال کوتاه کردن موهای مشتریش بود فکری به سرم زد . وارد مغازه شدم و روی یه صندلی نشستم . با ایما و اشاره به عکسی که روی دیوار زده بود اشاره کردم و گفتم که موهام رو اون مدلی کوتاه کنه . وقتی کار ارایشگر تموم شد نگاهی به ایینه انداختم . شوکه شدم . کاملا عوض شده بودم . باور نمی کردم دختر یکه توی ایینه است خود من هستم . ارایشگر تمام هنرش رو به کار برده بود پشت سرم کوتاه کوتاه بود و جلوی موهام بلند بود تا چونه ام میرسید .نگاهی به موهای روی زمین انداختم .یک لحظه دلم برای موهام سوخت اما با نگاه کردن به اینه تمام اون احساس از بین رفت . پول کوتاهی رو حساب کردم و از مغازه بیرون زدم . به اتاقم توی هتل برگشتم سارا هنوز خواب بود . لباس هایی رو که برای مهمونی می خواستم انتخاب کردم .و حوله ام رو برداشتم و به حمام رفتم تا یه دوش بگیرم . چند دقیقه بعد صدای سارا رو از پشت در شنیدم که بیدارشده بود و برای خودش اواز می خوند .
سارا پشت در حموم ایستاده بود و مداوم غر می زد که اون تو چی کار میکنی 1 ساعت است که رفتی اون تو . بیا دیگه دیر شد .از حمام بیرون اومدم . سار پشتش به من بود و مشغول مرتب کردن وسایل بود .شلوار لی گشادی پاش بود و تی شرت گشادی هم پوشیده بود . موهای لخت مشکیش رو بالای سرش بسته بود همون طور که مشغول بود گفت : اصلا معلوم هست چرا اینقدر .. با برگشتن به سمت من ادامه حرفش توی دهنش خشکید .مثل یه مجسمه خشکش زده بود ونگاهم یم کرد . ناگهان به سمت من حمله کرد و دستش رو به موهام زد و گفت : باهاشون چی کار کردی ؟! گفتم : بهم میاد؟ گفت : کی این دست گل رو اب دادی؟ گفتم : وقتی خواب بودی گفت : باز من دو دقیقه تو رو به حال خودت گذاشتم . خرابکاری کردی.گفتم : جواب ندادی حالا به میاد ؟ گفتک جواب مامانت رو چی بدم ؟ اگر موهات رو ببینه کارت تموم است . گفتم : یعنی اینقدر زشت شدم ؟ گفت : من کی گفتم تو زشت شدی . اگر دست من بود نمیزاشتم هیچ وقت موهات بلند بشه . بعد ادامه داد : بی انصلف لااقل صبر میکردی با هم میرفتیم .گفتم : دور نیست همین پایین خیابون است .نگاهی به من کرد و گفت : حالا عروس خانوم داری کجا می ری ؟ اونم با این تیپ . گفتم : چه تیپی ؟ گفت : بیا تو ایینه نگاه کن . توی ایینه نگاه انداختم . شلوار لی تیره تنگ پام بود و بلوز کرمی که با کمربند مشکی بود سارا پشت سرم ایستاد و گفت :لااقل زودتر می گفتی امشب عروسی داری من هم یکم به خودم میرسیدم .با این تیپ تو من این کارتون خواب ها شدم .گفتم : خوب چرا اینجوری پوشیدی؟ چرخی زد و گفت : صبر کن هنوز تموم نشده . رفت و با یک کلاه بیسبال برگشت و اون رو برعکس روی سرش گذاشت .و گفت : حالا کامل شد . یه تیپ رپ کامل . گفتم : بیشتر عین پسر بچه های شری شدی که توپ شون رو همسایه پاره کرده .خندید و گفت : از اونجایی که اینا خواننده هستن هنر این تیپ رو درک میکنن . تو برو یه فکری به حال خودت کن . همون موقع صدای زنگ تلفن بلند شد . سارا به سمت تلفن رفت و بعد چند دقیقه برگشت . من هنوز توی اینه به خودم نگاه می کردم . کاملا عوض شده بودم . سارا گفت : باید بریم بالای پشت بوم . مثل اینکه باربیکیو رو روی پشت بوم راه انداختن .وقتی بالای پشت بوم رسیدیم پسر ها دور یه اجاق سیار جمع شده بودن معلوم بود در حال سعی کردن برای روشن کردن اون هستن . اولین کسی که ما رو دید هیونگ بود . روبروی ما ایستاه بود و فقط نگاهمون می کرد و جهت دیدش از سارا به من و برعکس در حرکت بود . جونگ مین که متوجه نگاه هیونگ شده بود به سمت ما برگشت. به سمت ما اومد . بقیه هم دنبالش اومدن . دنبال هیون میگشتم اما خبری از هیون نبود . جونگ مین به من نگاه می کرد . گفت : هر بار مریض میشی اینقدرقشنگ میشی ؟ کیو گفت : اما مثل اینکه دوستت مریض است . جونگ مین به سارا نگاه می کرد .برق شیطنت توی چشمش بود . مثل اینکه هدیه تولدش رو سه ما ه جلوتر گرفته بود .به سارا گفت : اینجا حمل اسلحه ممنوع است . لطفا خودتون رو به بخش بازرسی معرفی کن . سارا که حسابی لجش گرفته بود . گفت : نه نیازی نیست . عدم وجود ذوق هنری و شناخت استایل های مختلف برای یه هنرمند مرگ محسوب میشه دیگه نیازی به سلاح نیست .راستی امشب زیاد دوربر لبه ها راه نرو به هرحال اینجا خیلی بلند و ممکنه بیفتی . اتفاق است خبر نمی کنه .حرف سار باعث شد صدای خنده هیونگ و یونگ سنگ بلند شه .جونگ مین میخواست جواب سارا رو بده اما مثل اینکه سوژه جدیدی گیر اورده باشه گفت : هیون بیا اینجا . مهمون ها رسیدن .هیون پشت سر ما بود و یه سبد هم دستش بود نگاهی به سارا کرد و خندید اما وقتی نوبت به من رسید قضیه فرق کرد . برای چند لحظه نگاهم کرد و بعد اخم هاشو توی هم کرد و رفت . جونگ مین گفت : واقعا موی کوتاه بهش میاد مگه نه . من هم همین رو بهش گفتم . تو چی فکر میکنی ؟ هیون جوابی نداد . با خودم گفتم : دوباره چی شده . این بار چی کار کردم ؟ نه به تلفن صبح نه به حالا . کیو گفت : هیون جواب ندادی ؟ هیون به اون دوتا اهمیت نداد و رو به یونگ سنگ کرد و گفت : بیا میز رو بچینیم . جونگ مین گفت : حیف شد . هیون از دختر های مو بلند خوشش میاد . این حرف رو زد و به سمت یونگ سنگ راه افتاد . توی دلم به خودم لعنت فرستادم چرا موهام رو کوتاه کردم .>
به سمت میز رفتم که صدای کیو بلند شد و گفت : کجا . نمیخواین کمک کنین ؟
به سمت صدا برگشتم همگی کنار باربیکیو ایستاده بودن . جونگ مین انبرکی رو که دستش بود توی هوا باز و بسته می کرد .
سارا گفت :شما ما رو دعوت کردین.
جونگ مین گفت : اره ولی نگفتیم که کمک نکنین
سارا روی صندلی نشست و گفت :توی خوردن کمکت می کنم .
جونگ مین جوابی نداد این اولین بار بود که حرفی نزد اما چندان هم دوستانه نگاه نمی کرد .
بعد از چند دقیقه معلوم شد چرا جوابی به سارا نداده بود . از اونجایی که میدونست ما به سمت اونها نگاه می کنیم انقدر ادای سوختن و انداختن گوشت ها و سوسیس ها رو در اورد که سارا دیگه طاقت نیاورد . از جاش بلند شد و به سمت اونها رفت . به سمت هیون نگاه کردم . مشغول پیچیدن سیب زمینی ها توی الومینیوم بود به سمت اون رفتم و گفتم : بدش به من . من انجام میدم . جوابی نداد و تندتر مشغول پیچیدن سیب زمینی ها شد . اونقدر اونها رو محکم می پچید که باورکردم به جای سیب زمینی اتیشی پوره سیب زمینی می خوریم . یونگ سنگ دعوت من رو با کمال میل پذیرفت و یک ظرف پر از کا هو رو جلوی من گذاشت و گفت : این ها رو برگ برگ کن . و به سمت بقیه رفت . هیون هم سیب زمینی ها رو برداشت و پشت سر اون راه افتاد .
سارا کنار اتیش کلاس اشپزی راه انداخته بود و توضیح میداد که چطوری باید تشخیص داد که چه زمانی برای برداشتن سویس از اروی اتیش مناسب است و هر از چند گاهی با انبرک توی دستش روی دست کیو و جونگ مین می زد که به گنجینه سوسیس های پخته حمله می کردن .
مشغول برگ کردن کاهو ها شدم . هیونگ کنار من نشسته بود سعی داشت تا گوجه فرنگی های سالاد رو یک اندازه خورد کنه همونطور که کاهو ها رو باز می کردم سعی می کردم با پشت دست موهایی رو که توی صورتم بود رو هم کنار بزنم اما به محض اینکه یک دسته رو کنار می زدم موهای بیشتری توی صورتم می ریخت و جلوی دیدم رو می گرفت . توی دلم به خودم لعنت می فرستادم که چرا موهام رو کوتاه کردم . اون از اولش که توی ذوقم خورده بود این هم از حالا که موهام نا فرمان شده بودن هر چی سعی می کردم فایده ای نداشت سرم رو تکون می دادم تا موهام رو از جلوی دیدم دور کنم هیونگ گفت : می خوای یه چیزی بدم باهاش موهاتو بزنی کنار البته اگر اذیتت می کنه . نگاهش کردم و گفتم نه .
اما همون موقع موهام توی صورتم ریخت . حسابی عصبانی شدم و سعی کردم با فوت کردن اون تیکه از موهام رو که توی صورتم ریخته بود رو کنار بزنم . سارا به ما نگاه می کرد به سمت من اومد و کلاهش رو در اورد و برعکس روی سر من گذاشت و گفت :بزار روی سرت بمونه . گفتم : چرا ؟ گفت : اینقدر با موهات بازی نکن پسر ها مردن ازبس نگاهت کردن . جونگ مین چند دفعه دستش رو سوزوند به گمونم با این حرکت اخرت هم دیگه زغال شده . بابا حسابی حواس من هم پرت کردی چه به رسه به حال ...و به سمت هیون برگشت اما هیون تمام حواسش به سیب زمینی هایی بود که توی اتیش انداخته بود . سارا به سمت من برگشت و ادامه داد : بزار سرت بمونه البته اگر به جای سالاد کاهو نمی خوای سالاد مو به ما بدی . خندیدم و گفتم : خوب حالا چه شکلی شدم ؟همونطور که به سمت گنجینه سویس های کبابی که توسط پسرها مورد تهدید قرار گرفته بود می رفت گفت : ساعت 5 کوچه پشتی دروازه ها رو من میارم توپ یادت نره . حرفی که زد و حرکت سریعی که در جهت جلو گیری و دفاع از سویس ها انجام داد باعث بلند بخندم . هیونگ گفت : بامزه شدی . به سمت هیونگ نگاه کردم و لبخند زدم . گفت : دیروز همه رو ترسوندی . گفتم : واقعا متاسفم
ادامه داد : بیشتر از همه هیون ترسید بود هر چند چیزی نمی گفت ولی از چهرش کاملا معلوم بود . نگاهی به سمت هیون انداختم اون هم به جع پیوسته بود و سر به سر سارا می ذاشت . هیونگ گفت : بهش که نگفتی ؟ به سمت هیونگ برگشتم و گفتم : ها ! چی ؟! به کی ؟! گفت : همسرت رو می گم . نمی دونستم چی باید بگم سرم رو پایین انداختم و با کاهو ها خودم رو سرگرم کردم . بعد از چند دقیقه گفتم : سارا شوخی کرده بود فکر نمی کردیم باور کنین خوب توی اون موقعیت فکر کردیم یه جورهایی باعث میشه داستان همون جا تموم بشه . هیونگ گفت : راجب چی حرف می زنی ؟! همونطور که سرم پایین بود گفتم : در مورد ازدواج . ما ازدواج نکردیم . هیونگ دست از کار کشیده بود و به من نگاه می کرد. بعد از چند لحظه زد زیر خنده و گفت : واقعا شوخی کرده ؟ گفتم : خوب فکر می کرد با این کار شما دست از سر ما بر می دارین . هیونگ با خنده ادامه داد : که اینطور . اما نقشه اون جواب نداد نه ؟ خوب وای به حال دوست پسرتون . گفتم : ما دوست پسر ها نداریم هیچوقت نداشتیم ما همیشه در گیر درس و کار بودیم و وقتی هو برای اینکار ها نداشتیم خوب اگر وقتی هم داشتیم اهلش نبودیم . شما اولین پسر هایی هستین که ما باهاشون حرف میزنیم و بیرون میریم . سرم رو بالا اوردم هیونگ با تعجب به من نگاه می کرد . گفت : ولی دوستت خیلی جدی گفت اون حتی لباس هم خرید تو هم خریدی خودم دیدم . گفتم : اره ولی برای بابام خریدم و اون هم همینطور . به سمت سار ا نگاه کرد و همونطور ادامه داد : هنوز هم نمی فهمم چرا این حرف رو زده یعنی اینقدر از ما بدش اومده بود . گفتم : خوب توی اون موقعیت این تنها فکری بوده که به ذهنش رسیده . هیونگ لبخندی زد و گفت : خوب در واقع این فکر جلوی خیلی از چیز ها رو هم گرفت . گفتم : درباره چی رف میزنی . صدای داد سارا بلند شده بود . اما دست تنها هم کاری از دستش بر نمی اومد . هیونگ گفت : مثل اینکه به کمک احتیاج داره . از جاش بلند شد و به سمت اونها رفت که چهرتایی به سمت غذاها حمله کرده بودن .
سر میزشام هیون بالا نشسته بود و اصلا به سمت من نگاه نمی کرد . در عوض جونگ مین جلوی ما نشسته بود نگاه مون می کرد و هر وقت به سمتش نگاه می کردم نیشش تا بنا گوش باز میشد . با بشقاب غذام بازی می کردم . سارا گفت : غذا نمی خوری ؟ گفتم : هنوز اشتهام برنگشته . کیو گفت : مثل اینکه یکی دیگه هم اشتها نداره و بعد به سمت هیون نگاه کرد . هیون که تازه متوجه نگاه های جمع شده بود یه لقمه بزرگ توی دهنش گذاشت جونگ مین بلند خندید و رو به سارا کرد و گفت : رقیب پیدا کردی . سارا سرش با بشقاب غذاش گرم بود و جواب جونگ مین رو نداد . جونگ مین وقتی دید که سارا اهمیتی نمی ده لبخندی زد و ادامه داد : شوهرتم قبل از عروسی غذا خوردنت رو دیده بود مطمئنم اگر از اول دیده بود پشیمون میشد . لقمه غذا توی گلوی سارا گیر کرد . شروع کرد به سرفه کردن . هیونگ نگاهی به جونگ مین انداخت و گفت: اخه چرا یه شوخی رو باور کردی . سارا با چشم هایی که در اثر خفگی پر از اشک شده بود به هیونگ چشم دوخت . هیونگ چهره عاقلانه ای به خودش گرفت و ادامه داد : من که میدونستم اما واقعا شما باور کردین که اونها ازدواج کردن ؟ جونگ مین با تعجب به هیونگ خیره شده بود یعنی چی ؟ کیو ادامه داد : یعنی میگی اونها ازدواج نکردن ؟! هیونگ گفت : معلومه اونها از اول هم داشتن شما رو سر کار میذاشتن . جونگ مین دهنش باز مونده بود حتی یونگ سنگ هم دست از خوردن کشیده بود . هیونگ نگاهی به جمع کرد و گفت : باور کرده بودین ؟! خوب از خودشون بپرسین . سارا هاج و واج نگاهش می کرد . مونده بودم چی کار کنم بنابراین برای احتیاط صندلی رو از سارا دور کردم و کمی عقب تر نشستم . کیو رو به سارا کرد و گفت : هیونگ راست میگه ؟ سارا حرفی نزد . جونگ مین گفت : واقعا راسته ؟! نگاهش رو به من دوخته بود . اروم گفتم : خوب این فقط یه شوخی بود .همین حرف کافی بود تا باعث بشه جونگ مین که نیم خیز شده بود با سرعت از سر جاش بلند شه و همین حرکت باعث شد تا صندلی که روش نشسته بود بیفته و صدای بلندی ایجاد کنه . ادامه داد : پس راجب شغلتون هم دروغ گفتین ؟ گفتم : غیر از داستان ازدواج همه چیز راسته . جونگ مین انگشتش رو به سمت سارا گرفت و گفت : پس حرفی که این بزنه دروغ است ؟ سارا دیگه تحمل نداشت دستش رو محکم روی میز کوبید و از سر جاش بلند شد و با عصبانیت گفت : منظورت چیه ؟ میگی من دروغ گو ام ؟ جونگ مین گفت : پس چی باید بگم . از اولی که شما ها رو دیدیم داشتین فیلم بازی می کردین . سارا وسط حرفش پرید و گفت : فیلم ؟! ما فیلم بازی می کردیم یا شما که به بهونه گردش اومدین توی گروه ما ؟ جونگ مین اومد جواب بده اما کیو پیش دستی کرد و گفت : ما اومدیم توی گروه شما چون کسی ما رو با شما نمیشناخت اینجوری خیلی راحت تر بود . سارا مونده بود چی بگه . رو کردم به کیو و گفتم : شما هم چندان راست گو نیستین مگه قرار نبود بعد از کنسرت برگردین پس چرا موندین ؟ کیو گفت : مگه برای موندن باید از کسی اجازه می گرفتیم ؟ جونگ مین اضافه کرد : این شما بودین که از اول شروع کردین . سار گفت : ما چی رو شرو ع کردیم ؟ مگه ما روی سر شما لیوان اب میوه خالی کردیم . حالا هیونگ هم وارد بحث شده بود گفت : ما که برای اون ماجرا معذرت خواستیم . سارا گفت : اره اون از چه نوعش با مامور قلابی و مارپلاستیکی . نه شما معذرت نخواستین انتقام گرفتین . هیون که تا اون لحظه نشسته بود و به این وضع نگاه از پشت میز بلند شد و گفت : ولی شما راجب ازدواج دروغ گفتین . گفتم : این موضوع یه موضوع شخصی است . سارا گفت : اصلا به کسی ربطی نداره که ما ازدواج کردیم یا نه . من نمیدونم این موضوع رو از کجا فهمیدید ولی دارین از حد خودتون فراتر می رین . جونگ مین پرید وسط و گفت : حالا چرا داد می زنی ؟ سارا گفت : من کی داد زدم ؟کیو گفت : اها همین حالا داری داد می زنی ؟ گفتم : سارا داد نمی زنه . داره سعی میکنه ... اما ادامه حرفم با صدای هیون قطع شد که گفت : داره سعی میکنه مابقی دروغها رو پنهون کنه . برگشتم نگاهش کردم . با عصبانیت ایستاده بود و به جمع نگاه می کرد گفتم : ادامه این بحث هیچ فایده ای نداره . باشه همین جوری فکر کنیین اصلا این جوری برای همه بهتره . از سر جام بلند شدم . سعی داشتم جلوی بغضم رو بگیرم . گفتم : از بابت شام هم ممنون. به سمت در خروجی رفتم سارا هم پشت سرم بود . هیونگ به سمت ما اومد و سعی کرد جلوی ما رو بگیره . گفتم : تا همین جا کافیه نمی خواه حرفی بزنم که بعد به خاطر گفتنش مجبور به معذرت خواهی بشم تا همین جا هم کارتون عالی بود شب به یاد موندی رو ساختین تا اخر عمرم امشب رو فراموش نمی کنم . این حرف رو زدم و از در بیرون رفتم .
وقتی وارد اتاق شدم حسابی عصبانی بودم از دست خودم از دست سارا از دست پسرها . اما از دست هیونگ بیشتر از همه ناراحت بودم چرا نتونسته بود جلوی دهنش رو بگیره . سارا روبروی من نشسته بود . بهش گفتم : پاشو لباست رو عوض کن بوی گند سوسیس سوخته میدی . بدون اینکه حرفی بزنه لباسش رو عوض کرد . بعد رو کرد به من و گفت : دارم می رم پایین شام بخورم تو هم میای یا نه ؟ گفتم اره من هم میام .
وقتی به رستوران رسیدیم اقای رضایی با گروه توی رستوران بودن و شام رو تمام کرده بودن . به سمت اقای ررضایی رفتم اقای رضایی به من نگاه کرد و با تعجب پرسید : کی موهاتو کوتاه کردی ؟! گفتم : ما شام نخوردیم میشه بر ای ما هم سفارش بدین ؟ گفت : معلوم است بشینین . صندلی کناری اقای رضایی رو کنار کشیدم و گفتم : میشه اینجا بشینم ؟ گفت : اره . صندلیش رو کنار کشید تا جایی برای سارا هم باز بشه . اون گارسون رو صدا زد تا برامون غذا بیاره . بعد از چند دقیقه گفت : راستی شما از گروه خبر دارین . برای ناها ر هم نیومدن . قبل از اینکه سارا جواب اقای رضایی رو بده گفتم : چرا از ما می پرسین مگه ما باید از همه چیز خبر داشته باشیم ؟ اقای رضایی حرفی نزد و از سر میز بلند شد .
به سارا گفتم : بیا از فردا همون کاری رو انجام بدیم که تو از اول گفتی . از اولش هم تقصیرمن بود . سارا نگاهی به من انداخت و گفت : اگر تا فردا سر حرفت بمونی . گفتم حالا میبینی .