((فصل پنجم ))

اقای رضایی طبق هرروز مشغول توضیح دادن حرفهای همیشگی بود . گفتم : خسته نمی شه هر روز این حرفها رو تکرار می کنه ؟ سارا گفت : مگر روی ما هم اثر می کنه . گفتم : نه . ولی عذاب وجدان میاره . گفت : بمیرم برای اون عذاب وجدان تو یکی . دوربین رو روشن کرد و ادامه داد : سفرنامه پت و مت روز ششم . گفتم : اصلا حواست هست یک هفته گذشته که ما اینجایم . گفت : ما حساب کتابمون دقیق بود اگر تو به همش نمی زدی می خواستم جواب بدم که اقای رضایی با صدای بلند رو به ما کرد و داد زد : همه رفتن . چرا دوباره شما جا موندین .
از لابی که بیرون اومدیم چشمم به اتوبوس افتاد اگهی کنسرت رو برداشته بودن جاش تبلیغ گوشی جدید LG بود به سارا گفتم : میدونی سوگند برای سوغات چی می خواد ؟ گفت : چی ؟ گفتم : یک دونه از این گوشیها . خندید و گفت : چه کم اشتها . داشتم سر سوغات سوگند با سارا بحث می کردم که اقای رضایی به من و سارا گفت : برین از در عقب سوار شین . صدای مردم در اومد از بس گفتنه چرا همش این دوتا جلو می شینن . هر دو به اقای رضایی خیره شده بودیم . اقای رضایی گفت : چیه . چرا هنوز ایستادین برین دیگه .دیر شد . سارا گفت : ولی ما همیشه جلو می نشستیم . تازه اگر بریم عقب که صداتون نمی یاد . اقای رضایی جواب داد : نه اینکه تو یکی خیلی هم گوش میدی . زود باشین ملت معطل شما دوتاست . حرفی نزدیم و به سمت دراخر اتوبوس رفتیم . همونطور که در مورد خرید گوشی با سارا حرف میزدم . سوار اتوبوس شدم سارا برا ی چند لحظه ایستاد و نگاهش به روبرو بود . گفت : دوباره نه ! جهت نگاه سارا رو دنبال کردم . جونگ مین برعکس روی صندلی نشسته بود و نیشش تا بنا گوش باز بود . یه قدم به عقب رفتم و گفتم : تو ! اینجا ! کسی که کنارش نشسته بود سرک کشید و گفت : دیر کردین . نگاهی به اون کردم کیو بود . صندلی کناری اون دو تا هم هیونگ و یونگ سنگ نشسته بودند . چهار چشمی و بادوتا شاخ مونده بودم که اینها اینجا چی کار می کنن. که پام به چیزی گیر کرد . وقتی برگشتم دیدم یک نفر رو ی صندلی خوابیده و پاهاشو از اون اویزون کرده بود . یه کت هم روی سرش انداخته بود . پاشو از روی صندلی پایین انداختم و گفتم : ببخشید اقا مردم می خوان رد بشن . سرش رو از زیر کت بیرون اورد و با چشماهای نیمه باز نگاهی به من کرد و گفت :MOYA . نگاهش کردم .هیون بود که خوابیده بود . نگاهی به من کرد و دوباره کت رو روش کشید . اقای رضایی به سمت ما اومد و گفت : هنوز که ایستادین . استخاره می کنین ؟ سارا گفت : اینها اینجا چی میخوان ؟ اقای رضایی جواب داد : همونی که شما می خواین . شما اینجا چی کار می کنین . البته بدون دردسر های شما . گفتم : ولی ما ما این تور هستیم . اقای رضایی گفت : خوب اونها هم عضو تور ما هستن . گفتم : چرا گروه ما ؟ گفت : نکیر و منکر می پرسی . از خودشون بپرس . البته تقصیر شما هم هست . سارا گفت : ما ؟! ما دیگه چرا ؟ اقای رضایی داشت به سمت جلوی اتوبوس نگاه می کرد . بدون اینکه جواب سارا رو بده به سرعت به سمت جلوی اتوبوس حرکت کرد . معلوم بود اون جلو سر صندلی اول بحث پیش اومده . منو سارا روی صندلی جلوی جونگ مین نشستیم . سارا خودش خودش رو میخورد و دندون هاشو به هم فشار میداد . برگشتم و به اونها نگاه کردم و گفتم : شما چرا اینجایین ؟ جونگ مین گفت : می خوام جاهای دیدنی رو بگردیم . سارا به فارسی گفت : اره جون خودت . منم که گوشم مخملی است دیگه . حالیم نمیشه . . به انگلیسی ادامه داد : شما که خودتون ماشین دارین . چرا با تور ما اومدین ؟ کیو گفت : با تور بهتر است بیشتر خوش میگذره. سارا فارسی ادامه داد : این یارو کمرش می خاره . همچین کاری کنم که بهت خوش بگذره که نفهمی از کجا خوردی . جونگ مین ادامه داد : حالا که با ما هستین دیگه فارسی حرف نزنین تا ما هم متوجه بشیم . سارا گفت : می خواستی یه تور دیگه انتخاب کنی . هیونگ گفت : خوب گروه شما یک کاور عالی است برای ما . اینجوری بدون مزاحمت عکاس ها و خبر نگار ها راحت همه جا رو می گردیم . سار از عصبانیت محکم به صندلی تکیه داد . چند دقیقه بعد کله جونگ مین بین صندلی پیدا شد . گفت :چیزی ندارین ما بخوریم ؟ گفتم : مگه صبحونه نخوردین؟ گفت : نه زود اومدیم به صبحونه نرسیدیم . سارا گفت : ما که رسیدیم و الان هم سیر هستیم . این مشکل شماست . کیو نگاهی به سارا کرد و گفت : بعد از دیشب مگه جای صبحونه هم داشتی ! سارا همونطور که پشت به صندلی نشسته بود دست مشت کرده اش رو به کیو نشان داد این حرکت اصلا نیازی به ترجمه نداشت . اون یک حرکت بین المللی بود و معنای کتک خوردن رو میداد . کیو خودش رو عقب کشید . رو به جونگ مین کردم و گفتم: فقط تو گرسنه ای . کیو گفت : تا دو دقیق دیگه صبر کنی میفهمی چند نفر گرسنه هستن . گفتم :چطور ؟ کیو گفت : صدای شکم ها رو بشمار اونوقت میفهمی . به سارا نگه کردم داشت با چشم و ابرو به من میفهموند که هیچی به اونها ندم . اما از اونجایی که اذوقه مشترکمون دست من بود . این حرکات فایده ای نداشت . دوتا سیب و جعبه بسکویتی که توی کیف بود رو به اونها داده بودم .سارا روش رو به پنجره کرد و با صدای بلند و به فارسی گفت : خوبه دیگه .اعیال وار هم شدیم تو کم بودی باید خرج اینها رو هم بدم . گفتم : کوتاه بیا بابا فقط دوتا سیب بود دیگه . لبخندی زد وبه من نگاه کرد و گفت :دارم با لبخند باهات حرف میزنم تا این دار و دسته قحطی زده نفهمن دارم چی میگم اما سحر خوب اون گوشاتو باز کن . اگر بخوای با اینها خوب باشی یا طرف اونها رو بگیری بین من و اونا باید یکی رو انتخاب کنی جدی میگم . گفتم : من همیشه طرف تو هستم . ولی باید یاد بگیری که با پنبه سر ببری . گفت : چی ! گفتم : بعدا میفهمی . نگاهی به پشت سرم انداختم . اون عقب جنگ بود . 4تا پسر ها سر غنائم جنگی که از من گرفته بودن بحث می کردن . اما هیون وسط اون همه سر و صدا هنوز خواب بود . شخصیت پر رازی داشت . جونگ مین گازی به سیب هیونگ زد و بسکویتش رو از اون قایم کرد . هیونگ هم سعی داشت تا مابقی سیب رو که حالا چشم کیو هم دنبالش بود برای خودش نگه داره . سارا هم دوربین رو روی منظره بیرون پنجره زوم کرده بود و فیلم میگرفت . داشتم به این موضوع فکر می کردم که بعدا که برگشتیم سر و صدای توی فیلم رو چطوری باید توضیح بدیم . تصویر من و سارا که مثل نظامی ها ایستاده بودیم و داشتیم دادگاهی می شدیم منو به خنده انداخت . از منظره پشت سرم و جنگی که به نظر به نفع جونگ مین و کیو تموم شده بود چشم بررداشتم و به منظره بیرون خیره شدم .
اولین جایی که برای بازدید در نظر گرفته شده بود یک کلیسای قدیمی بود جای قشنگی بود پر از نقاشی های دیواری و شیشه های رنگی ٬ زمانی که نور از انها عبور میکرد و به داخل کلیسا می تابید منظره ای رویایی رو به وجود می اورد . مرکزیت کلیسا مجسمه مریم بود و نوزادی که در اغوش داشت . گفته می شد این کلیسا و نقاشی های اون به زمانی برمیگرد که انگلیسی ها به اون کشور پا گذاشته بودند. همونطور که به توضیحات اقای رضایی گوش می دادم از توی مانیتور دوربین به نقاشی ها نگاه می کردم که صورت یک نفر تمام مانیتور دوربین رو گرفت . داد زدم : برو کنار . اما اون شخص کوتاه بیا نبود . جونگ مین مشغول شکلک در اوردن جلوی دوربین بود و داد و فریاد من هم فایده ای نداشت . کیو هم به اون پیوسته بود و یک گروه نمایش دو نفره تشکیل داده بودند . خلاصی از دست اون دوتا محال بود . دوربین رو به هر سمتی می چرخوندم فایده ای نداشت . به نا چار دوربین رو خاموش کردم . رو به اون گروه نمایش دونفره کردم و گفتم : بزارین فیلم بگیرم . بعدا از نمایش شما هم فیلم میگیرم . اصلا چرا مثل بقیه نمیرین از مناظر لذت ببرین . مگه نمی خواستین جاهای دیدنی رو ببینین . کیو گفت : چرا . می خواستیم . سارا پشت سرش قرار گرفت و گفت : خوب پس برین پی کارتون و بزارین ما هم کارمون رو انجام بدیم . جونگ مین با خنده گفت : مثلا چه کاری ؟ سارا گفت : فیلم گرفتن برای همسرمون . این حرف سارا باعث شد که خنده از رو ی لب جونگ مین محو بشه . کیو گفت : پس مثل اینکه یه دردسر درست حسابی راه انداختیم . به سمت هیونگ رفت که داشت به نقاشی ها نگاه می کرد . جونگ مین هم بعد چند لحظه به سمت اون دوتا رفت . نگاهی اقای رضایی کردم . معلوم بود یونگ سنگ با سوال اون رو کلافه کرده . . سارا گفت : من می رم از منظره بیرون هم فیلم بگیرم . فکر کنم این دوتا تا اخر روز دیگه کاری به ما نداشته باشن . البته اگر حافظه شون قد ماهی گلی 10 ثانیه ای نباشه . نگاهی به هیونگ انداختم . اون دوتا بازیگر دردسر ساز همون برنامه قبلی رو سر هیونگ هم پیدا کرده بودن. جونگ مین هر از چند گاهی دستش رو جلوی دوربین هیونگ می گرفت و کیو هم ناگهان سرش رو جلوی دوربین می اورد .
ربع ساعت بعد تصمیم گرفتم سری هم به بیرون بزنم . کلیسا با اونکه قدیمی بود اما خیلی قشنگ بود . مثل یک کوه سفید بود که توی یه دریایی از سبزی غرق شده باشه . همونطور که مشغول فیلم گرفتن بودم چشمم به چیزی افتاد . یک نفر روبروی کلیسا روی یه نیمکت نشسته بود و با یک تیکه کاغذ و مداد مشغول بود . ناخود اگاه دوربین رو روی اون زوم کردم . هیون بود . صدایی از پشت سرم گفت : نمی دونم چش شده . معمولا این جوری نیست . خیلی شلوغ است . اما حالا ... هیونگ بود که داشت به هیون نگاه می کرد و این کلمات رو میگفت . می خواستم بگم شاید مشکلش ما هستیم اما صدای داد و فریاد سارا باعث شد تا هر دو به سمت اون برگردیم . سارا داشت سر جونگ مین و کیو داد می زد و اون دوتا هم داشتن می خندیدن . گفتم : این دوتا نمی خوان اروم بگیرن؟ هیونگ هم که داشت به اون منظره نگاه می کرد گفت : نه . گفتم :خوب چرا اینقدر به سارا گیر دادن . اونا که میدون اون از این موضوع متنفره . نگاهی به من کرد و گفت : دلیلش همین است .نگاهی به سارا کردم داشت دستش رو توی هوا تکون می داد و مشتش رو جلوی صورت اون دوتا گرفته بود . هیونگ گفت : بهتره برم تا این بحث جدی نشده . با نگاه مسیر رفتن هیونگ رو دنبال کردم . وقتی به سمت هیون برگشتم مستقیم به من نگاه می کرد . معولا معذب نمی شدم اما اون لحظه ترجیح می دادم در دیدرس اون نباشم . نمی تونستم فکرش رو بخونم و یا اینکه از رفتارش سر در بیارم . به همین دلیل هم ازش میترسیدم . تصمیم گرفتم به هیونگ کمک کنم که وسط اون جمع سه نفره قرار گرفته بود و سعی داشت اون بحث رو خاتمه بده .
برای ناهار به هتل برگشتیم . وقتی داشتم از اتوبوس پیداه می شدم جونگ مین جلوی من رو گرفت و گفت : غذای اینجا چطور است ؟ گفتم : چرا می پرسی ؟ کیو که از روی شونه جونگ مین اویزون بود گفت: می خوایم غذا رو اینجا بخوریم . گفتم : خوب چرا نمی رین هتل خودتون . کیو گفت : چون به گردش عصر نمیرسیم . گفتم : عصر دیگه گردش نیست . می ریم بازار برای خرید . جونگ مین گفت : اصل کار مسافرت همین بازار است . میگم جنس های اینجا گرون است ؟ چقدر میشه روی یک جنسی سود به دست بیا ری ؟ سارا که پشت سرش ایستاده بود گفت : اگر نمی خواین پیاده بشین مشکلی نیست اما بقیه میخوان پیداه بشن . با صدای سارا جونگ مین و کیو بلافاصله از اتوبوس پیداه شدن . بعد از خط و نشون و تهدیدی که سارا امروز صبح انجام داده بود به نظر نمی اومد که تصمیم داشته باشن از دستوراتش سر پیچی کنن و یا اینکه سر به سرش بزارن . سارا مسیر درورودی هتل رو در پیش گرفت . من هم دنبالش رفتم . صدای جونگ مین از پشت سرم بلند شد : سر کدوم میز میشنین ؟ گفتم : بهتره برای خودت یه میز دیگه پیدا کنی . گفت :پس پول غذا رو کی میده ؟ گفتم : کیف پول خودت . و پشت سر سارا وارد هتل شدم
توی رستوران سارا یه میز چهار نفره رو انتخاب کرد که دوتا خانم دیگه هم نشستهخ بودن . اینجوری راه برای هر جور مزاحمتی از سمت پسر ها بسته بود . مشغول خورده غذا شده بودیم . سارا روبروی میز پسر ها بود و موقعیت من دقیقا پشت به میز اونها بود . سارا گفت : نگاه کن تو رو خدا دختر ها چطوری از سر و کله سون بالا میرن . گفتم : کی؟ گفت : همون دسته لک لک های اواره رو میگم . برگشتم و به سمت اونا نگاه انداختم . سه تا دختر سعی داشتن تا با اونها عکس بگیرن . به نظر جونگ مین موافقت کرده بود چون وسط دختر ها ایستاده بود . هیون هم از سر جاش بلند شد و به سمت اونها رفت . .برگشتم و به خوردن ادامه دادم و گفتم : ولشون کن غذاتو بخور . گفت : پس این یارو فقط با ما مشکل داره نگاه کن . نیشش هم تا بنا گوش بازه . نخند مسواک گرون شد . نگاهی به سارا کردم که مشغول ادا دراوردن بود . گفتم : بچه داری در باره کی حرف میزنی . گفت : همون عمو یادگار که مثل اصحاب کهف همیشه خواب است همون دیازپام رو میگم . بدون اینکه سرم رو از توی ظرف غذا بلند کنم گفتم : برو خدا رو شکر کن که فقط باید توی گردش تحملشون کنیم اگر هتلشون با ما یکی بود که بیچاره بودم . باور نمی کنی پس ببین تا نیم ساعته دیگر این هتل پر از دختر میشه . اتفاقا پیش بینی من درست از اب د راومد .
توی اتاقمون بودیم . سارا گفت : اگر وضع همین جوری ادامه پیدا کنه بابا م باید خونه اش رو بفروشه . گفتم : چرا . ؟ گفت : تا پول خون اینها رو بده . تازه فهمیدم منظورش چی بود . ادامه داد : اگر این دوتا حاجی لک لک یک باره دیگه توی دست و پای من بپیچن جامعه هنری کشورشون سیاه پوش میشه . تصمیم گرفتم حرفی رو که اون روز صبح از هیونگ شنیده بودم به سارا بگم .
سارا از عصبانیت سرخ شده بود گفت : ای نامردها دیگه از من آتو می گیرن . حسابشون با عزرائیل افتاد. گفتم : مگر قرار نشد اروم باشی . من این حرف رو نزدم که دوباره شر راه بندازی .سار امیخواست جواب من رو بده که صدای در باعث شد ساکت بمونه . به سمت در رفتم و در رو باز کردم پسرها مثل طوفان وارد شدن . هیونگ گفت : در رو ببند . سارا عین بهت زده ها نگاشون می کرد . گفت : چه خبر است ؟ چی شده ؟ چرا همینطوری ریختین تو اتاق ما ؟! هیونگ گفت : ساکت . از توی راهرو صدای چند تا دختر می اومد . در ور باز کردم و نگاهی به راهرو انداختم حدود 20 تایی دختر بودن که داشتن اطراف رو به دنبال چیزی یا بهتر بگم کسایی می گشتند . یکی از اونها به طرف من اومد و یه چیزی گفت که من نفهمیدم . هیون که پشت در ایستاده بود دستش رو به علامت سکوت رو لبش گذاشت . شونه هامو بالا انداختم و در رو بستم . هیون داشت می خندید . نگاهم بهش موند تا خنده اش تمام شد . سارا مثل همیشه مشغول غر زدن بود و اینکه الان خودش در رو باز میکنه و جای اونها رو لو میده . بعد از اینکه صدا های توی راهرو ساکت شد سارا که تا اون موقع خیلی جلوی خودش رو گرفته بود مثل بمب منفجر شد و گفت : میشه یکی بگه شما اینجا چی کار می کنین ؟ هیون به سمت اون رفت و گفت : واقعا متاسفم که استراحتت رو به هم زدیم اما را دیگه ای نداشتیم . لحن مودبانه و اروم هیون باعث شد سارا هم کمی اروم بگیره . هیون نگاهی من انداخت و گفت : میشه ببینی اوضاع بیرون اروم است . نگاهی به بیرون انداختم توی راهرو کسی نبود . برگشتم و گفتم : اوضاع امنه . هیون از لای در نگاهی به بیرون انداخت و گفت : اینجا راه خروج دیگری هم داره ؟ گفتم راهرو ی پشتی . جونگ مین گفت : اصلا چرا باید بریم ما که تا 1 ساعت دیگه باید برگردیم تازه از کجا معلوم اونها هتل رو محاصره نکرده باشن . همین یک حرف کافی بود تا دوباره سارا رو اتیشی کنه . سارا می خواست شروع کنه که هیون پیش دستی کرد و گفت : اینجا اتاق خانم هاست . تا همین جا هم لطف کردن . حتی اگر انها هنوز هم بیرون باشن ما باید بریم . نگاهی به من کردو گفت : برای مزاحمتی که ایجاد کردیم متاسفم . . با لبخند ادامه داد به خاطر کمکتون هم ممنون . چیزی نگفتم . رو کرد به بقیه و گفت : زود باشین . جونگ مین همونجوری که می رفت زیر لب غر میزد . وقتی در رو پشت سرشون بستم . سارا گفت : نامردم اگر ایندفعه یه لگد نثار این پسره نکنم . عین مغول ریختن تو اتاق تازه می خواست هم بمونه تو هم که فقط ایستادی نگاه کردی . چته تو . اوهوی با تو ام . کجا سیر می کنی . چشمم رو بستم و روی تخت دراز کشیدم و گفتم : بهتر از این یک ساعت استفاده کنی چون اینجور که معلوم است خیلی بهش احتیاج داری . حرفی نزد و کنار من دراز کشید . گفتم : مگه خودت تخت نداری ؟! محکم تنه ای به من زد و گفت : برو اونور تر تا منم جا بشم . خندیدم و خودم رو کنار کشیدم .
توی بازار مردم زیادی بودن و سر و صدای سه چرخه ها هم زیاد بود برای ما بازار محلی رو درنظر گرفته بودند . شبیه بازار های دم عید خودمون بود که دست فروش ها بساتشون رو پهن می کردند و برای پیدا کردن مشتری و فروش جنس هاشون فریاد می زدند. همه چی پیدا میشد از شیر مرغ بگیر تا به قول سارا لنگه کفش های میرزا . تا چشم کار می کرد دست فروش بود و مردم برای اینکه مسیر خودشون رو باز کنن به همدیگه تنه می زدند .برای من و سارا اونجا مثل بهشت بود مثل این بود که عیدی رو از 1 ماه جلوتر گرفته باشیم . توی بازار راه می رفتیم و از این بساط به اون بساط سرک می کشیدیم . توی تمام مسیر پسرها با ما بودن البته سارا مورد استفاده ای هم برای اونا پیدا کرده بود دو انها رو مجبور کرده بود تا خرید های ما رو برامون بیارن . البته اولی که اونها رو دیدم کلی بهشون خندیدم . نفری یه کلاه سر شون گذاشته بودن و عینک به چشم زده بودند . سارا گفت : عجب تغییر قیافه ای خدایش دست شرلوک هلمز رو از پشت بستن .
من و سارا مشغول چونه زدن سر قیمت یک بلوز با فروشنده بودیم سارا با انگشت عدد 3 رو نشون میداد و فروشنده عدد 5 رو . کیو پرید وسط و عدد 4 رو نشون داد. فروشنده هم که منتظر فرصت بود موافقت کرد . سارا برای اینکه تلافی این کار رو سر کیو خالی کنه با کیف پولش محکم به سر کیو کوبید و گفت : اخه به تو چه . تو که تجارت بلد نیستی برای چی دخالت می کنی . بلوز رو گذاشت و رفت .دلم برای کیو سوخت . بلوز رو برداشتم وپولش رو با فروشنده حساب کردم . وقتی برگشتم تا بلوز رو به سارا بدم هیچکس اونجا نبود . نمی دونستم باید چی کار کنم . حتی بلد نبودم چطوری به سمت اتوبوس برگردم . حالا باید چی کار می کردم . این بار فاجعه بود. سعی کردم از بین مردم راهم رو باز کنم . اما فایده ای نداشت .خسته شدم و همون جا ایستادم و به دور برم نگاه کردم .مونده بودم باید از کدوم طرف برگردم که یک نفر کیفم رو کشید کیفم رو محکم گرفتم و به سمت اون برگشتم . هیون بود که از توی اون عینک قلب مشکی به من خیره شده بود نفس راحتی کشیدم و گفتم : گم شدم . حرفی نزد و گوشیش رو دراورد شماره گرفت و بعد از چند دقیقه گفت : دنبالم بیا . و راه افتاد توی شلوغی گاهی جا می موندم اما اون منتظرم می موند تابهش برسم . یکی دوبار هم نزدیک بود دوباره جا بمونم و گم بشم که به خیر گذشت .
از دور که اتوبوس رو دیدم دیگه منتظر هیون نشدم و به سرعت به سمت اتوبو س رفتم . سارا با بقیه و همراه کیسه های خرید پیش اتوبوس ایستاده بودن . سارا تا منو دید جلو پرید و گفت : تا حالا کجا بودی . بلوزی رو که خریده بودم به دستش دادم و گفتم : خریدهات جا نمی زاری ولی ادم به این بزرگی رو یادت میره . به فارسی گفت : وقتی یه کدو تنبل باهات باشه و دم ودقیقه توی کارت دخالت کنه و غر بزنه بهتر از این هم نمیشه . اشاره ای به کیو و جونگ مین کرد و گفت : تا جلوی قل زدن اینها رو میگرفتم دیگه جایی برای تو نمونده بود . خوب شد این پیدات کرد. خیلی نگران شده بودم . گفتم : اقای رضایی هم فهمید ؟ گفت : چی میگی کی باید خود اون رو پیدا کنه . به گمونم خیاط افتاده تو کوزه . و خندید .ادامه داد حالا که پیدا شدی بیا بریم بازم بگردیم . دنبال سارا راه افتادم . هیونگ گفت : کجا ؟ گفتم : خرید . گفت: مگه تموم نشده ؟! سارا گفت : تازه شروع شده . هیونگ اشاره ای به کیسه های خرید کرد و گفت : یعنی اینها کافی نیست !سارا گفت : وقتی برای دوتا خانوده خرید کنی همین هم میشه . جونگ مین گفت : من که نمی یام . مردم از بس اینها رو اینور واونور بردم . تازه به باربرها هم پول میدن وتو نمی خوای یه چیزی بخری بخوریم . مردم از گرسنگی . نگاهی به کیسه ها و اون جمع انداختم خیلی خسته به نظر می اومدن . رو به سارا کردم و گفتم : میترسم دوباره گم بشیم . تا همین جا کافیه . تازه اینها هم خسته شدن .کیو گفت : وگرسنه . گفتم : وگرسنه . کیو و جونگ مین که منتظر این فرصت بودن به دست فروشی که روبر ی ماشین بود اشاره کردن و گفتن : این کلوچه گوشت داره . گفتم : ما چیزی نمی خوریم اما اگر شما دوست دارین باشه برین یه چیزی بخرین و بخورین . جونگ مین مثل همیشه دنبال این بود که کی پولش رو حساب میکنه . سارا پول خرید اونها رو حساب کرد . جونگ مین و کیو با دوتا پلاستیک که از توی اونها بخار بلند میشد برگشتن . پلاستیک رو جلوی من گرفتن . گفتم : من سیرم . سارا گفت : منم نمیخورم . ولی این به خاطر کمکی است که امروز کردین . از فردا از این خبرها نیست . هیون گفت: ولی من باید دو برابر مزد بگیرم . چون من دوستت رو هم پیدا کردم . سارا نگاهی به اون انداخت و به فارسی گفت : به به بچه زبون باز کرده توی راه براش تخم کفتر خریدی . کم بود جن و پری اینم از دریچه پرید . هیون که از حرفهای سارا سر در نیاورده بود گفت : چیه می خوای زیرش بزنی ؟ سارا گفت : خیر . هیون خندید . با خودم گفتم شاید ازاول هم مشکلش ما نبودیم وگرنه الان با ما راحت نبود . هرچی که بود به نظر خوشحال می اومد . بین تمام چیزهایی که خریده بودند دوتا کلوچه گوشت بود که بوی خوبی نمی داد . گفتم : این دوتا رو نخورین . به نظر فاسد شدن . اما جونگ مین که تازه چشمش به اون دوتا کلوچه افتاده بود به سمتش حمله کرد یکی دیگر هم نسیب کیو شد . سارا که با پلاستیک ها خرید سرگرم بود گفت : ولش کن . ما گفتیم . خودشون گوش ندادن . اینا تا سرشون به سنگ نخوره ول نمی کنن . امشب تا صبح مردن . شونه هامو بالا انداختم و هندزفری گوشیم رو تو ی گوشم گذاشتم .

توی اتاق مثل همیشه وسایلی که خریده بودیم پهن بود و هرکدوم از کیسه های خرید یه سمتی افتاده بود . داشتیم یکی یکی کیسه های خرید رو چک می کردیم و تو ی ساک میذاشتیم که صدای در زدن محکم و پشت سر هم هردوی ما رو شوکه کرد سمت در رفتم و در رو باز کردم جونگ مین مثل برق از کنارم رد شد و از روی وسایلی که روی زمین ریخته بودن گذشت و به سمت دستشویی یورش برد .چیزی نگذشته بود که کیو هم مسیر جونگ مین رو دنبال کرد . نگاهی به سارا کردم که به سمت دستشویی می رفت . صدای اوق زدن مداوم به گوش می رسید . حالا سه نفر دیگه هم رسیده بودن اما انها به نظر سالم می اومدن . به سمت سارا رفتم که بالای سر کیو و جونگ مین ایستاده بود . رنگ هردوی اونا پریده بود و عرق سردی کرده بودن .نگاهی به جمع سه نفره کردم و گفتم : شما ها خوبین . هیونگ که با نگرانی نگاهی به اون دوتا می کرد گفت : فقط این دوتا حالشون بد است . سارا با نگرانی به اون دوتا چشم دوخته بود . پرسید غیر از اون کلوچه ها چیز دیگری هم خوردین ؟ لحن نگران سارا باعث شد تا همه به سمت اون برگردن یونگ سنگ جواب داد : نه فقط همونها . هیونگ گفت : ولی فقط این دوتا مریض شدن . گفتم : مال همون دوتا کلوچه است . سارا گفت : خوب چرا نمیرین بیمارستان . هیون نگاهی به سارا کرد و گفت : چون این دوتا راضی نمیشن . سارا گفت : بهتر است برین بیمارستان شاید جدی باشه .
هرچی اصرارکردیم فایده ای نداشت . جونگ مین بین اوق زدنش مداوم میگفت که نه نمی خواد . سارا گفت : تو سرت به کار خودت باشه . اما دوتا حاضر نبودن از جاشون تکون بخورن . اگر هم میخواستن دیگه توانایی این کار ور نداشتن . تا اینجا هم چه جوری دوام اورده بودن معلوم نبود . وقتی اصرارهای ما به جایی نرسید سارا به سمت تلفن رفت و شماره اقای رضایی رو گرفت . چند دقیقه بعد اقای رضایی هم به منظره ای که ما نگاه می کردیم خیره شده بود .هر دوی اونها کناردستشویی روی زمین ولو شده بودن .اقای رضایی گفت : اگر نمی خوان برن بیمارستان کاریش نمیشه کرد . سارا نگاهی به اقا یی رضایی کرد و گفت اینجا دارو هم میفروشن . اقای رضایی گفت : اینجا همه چیز فروشی است . سارا لیستی نوشت و دست اقای رضایی داد . اقای رضایی از اتاق بیرون رفت . و تا 1 ساعت بعد برنگشت. توی اون 1 ساعت رفت و امد جونگ مین و کیو از اتاق به سمت دستشویی و بلالعکس ادامه داشت . سارا گفت : اخی دلم خنک شد تا شما باشین دیگه به حرف ما گوش کنین . تا دفعه بعد جلوی شکمت رو بگیری . با اینکه این حرفها رو میزد با یک حوله خیس صورت جونگ مین و کیو رو پاک می کرد می دونستم که این حرفها رو از رو ی نگرانی میزنه . اقای رضایی کیسه دارو ها رو به دست ما داد و خودش عقب ایستاد . سارا بلافاصله داروها رو از توی کیسه در اورد و مشغول اماده کردن سرم شد . جونگ مین تا چشمش به سرم ها افتاد گفت : اینها چیه؟ سارا گفت : دوای درد تو . جونگ مین با اینکه حالش بد بود گفت : لطفا یه لیوان هم بده نمیتونم همه رو یکجا سر بکشم . و دوباره به دست شویی برگشت . با صدای بلند گفتم : اگر می خوای خوب بشی و بیمارستان هم نری این تنها راهه .کیو گفت : من به شما اطمینان ندارم اگر بخواین حساب ما رو برسین چی ؟ سرا گفت : خود دانی ولی تا صبح دوام نمیاری . هیونگ گفت :اینا چیه ؟ 0
سارا گفت : دارو . کمک کن اون دوتا رو بی یار بخوابون روی تخت . بعد رو کرد به هیون و گفت : اون جا رختی هم بزار بین این دوتا تخت . هیونگ نگاهی به من کرد . گفتم : نگران نباش میدونیم داریم چی کار می کنیم . هیون جا رختی بین دوتا تخت گذاشت و به سمت یونگ سنگ رفت که سعی داشت تا کیو رو از روی زمین بلند کنه . هیونگ هم داشت جونگ مین رو که برا ی بلند شدن از روی زمین مقاومت می کرد رو بلند کنه .وقتی هردو روی تخت دراز کشیدن کیو رو به سارا کرد و گفت : حالا می خوای با اینها چی کار کنی ؟ سارا گفت : اگر میخوای رودت رو بالا نیاری ساکت باش. دست جونگ مین رو به سمت خودش کشید و سرپوش نیدل انژیوکت رو بیرون کشید . جونگ مین با دیدن سوزن دستش رو عقب کشید و گفت : چی کار مکنی ؟ مگه تو دکتری. اقای رضایی که شاهد این نبرد بین سارا و جونگ مین بود جواب داد: اینها پرستار هستن . کنار کیو نشستم که با تعجب به من نگاه می کرد گفتم : دستت رو نکش . کیو صورتش رو به سمت مخالف چرخوند . وقتی خون قرمز رنگ توی نیدل مشخص شد فهمیدم که مندرای انژیوکت درست سر جاش قرار گرفته . انژیوکت رو فیکس کردم و اجازه دادم تا دارو با قطرات سرم وارد بدن کیو بشه . سارا هنوز با جونگ مین درگیر بود این بار هیون دست جونگ مین رو نگه داشته بود.به هزار بدبختی بالاخره جونگ مین هم رضایت داد . سارا گفت : تا 1 ساعت دیگه بهتر میشی و تا فردا هم کاملا خوب میشی خیلی شانس اوردی که همه غذا رو بالا اوردی . رو کرد به هیون و گفت : سرم که توم شد ببرشون هتل خودتون . باید استراحت کنن . اقای رضای که تا اون موقع ایستاده بود گفت : وقت شام است . میرم سری به گروه بزنم . غذای شما رو هم میفرستم بالا . این رو گفت و به سمت در رفت و از اتاق خارج شد . نگاهی به بیمارهایی که داشتیم انداختم . جونگ مین بعد از نبردی که با سارا و هیون داشت خسته شده بود و چشم هاشو بسته بود .کیو هم هراز چند گاهی ناله ای می کرد . اما تا 1 ساعت دیگه حالشون بهتر میشد .حادقل امیدوار بودم .کنار سارا که بین دوتا تخت روی زمین نشسته بود و به سرم ها نگاه می کرد نشستم . سارا گفت : فکر میکنی دفعه بعد دیگه ازین کلوچه ها نمی خورن ؟ گفتم : خودت چی فکر میکنی ؟ گفت : فکر میکنم از این اتفاق درس نگرفتن . و بعد هم سکوت کرد . هیون سکوت رو شکست و گفت : شما پرستار هستین ؟ برگشتم و نگاهش کردم و گفتم : اره . هیونگ لبخندی زد و گفت : این یکی هیچوقت به ذهنمون نمیرسید .یونگ سنگ گفت : اینجا چی کار می کردین . سارا گفت : برای تعطیلات اومده بودیم اما مثل اینکه توی تعطیلات هم ارامش نداریم . و ازبین دوتا تخت بلند شد . یونگ سنگ گفت : خوب میشن ؟ سارا گفت : اگر بتون جلوی خوردنشون رو بگیرن اره خوب میشن . صدای در اتاق بلند شد .>

مستخدمی با گاری غذا پشت در ایستاده بود .سارا گاری رو از مستخدم گرفت و در روی مستخدم بست . وقتی دید پسر ها بهش خیره شدن برای توضیح کارش گفت : می خواستین بزارم بیاد تو تا شما رو ببینه . اگر ناراحتین در رو باز کنم . با گفتن این حرف به سمت در رفت .هیون گفت : نه کارتون درست بود . سارا گاری غذا رو به سمت جلو هل داد و خودش جلوی اون نشست . نگاهی به من انداخت و گفت : نمی خوری ؟ با چشم به اطراف اشاره کردم . سارا نگاهی به اونها انداخت و گفت : زیاد است به همه میرسه .شما هم بخورین . وقتی یونگ سنگ موقعیتش رو به نفع غذا ترک کرد بقیه هم به تبعیت از اون به سمت گار ی غذا رفتن . هنوز همونطور بین دوتا تخت نشسته بودم و به گروه چهر نفری که گاری غذا حمله برده بودن نگاه می کردم .سارا گفت : استخاره میکنی . خوب بیا دیگه . گفتم : سیرم .به سمت بیماراهام برگشتم . به نظر حالشون بهتر بود .فقط 3/1 سرم باقی مونده بود . قطرات سرم رو میشمردم و با فرمول محاسبه می کردم که بیشتر از سرعت لازم نباشن . هیون در حالی که یه بشقاب غذا دستش بود کنار من روی زمین نشست . بشقاب رو به دست من داد و گفت : یه چیزی بخور . به همه میرسه .نگاهی به پشت سرش انداخت و گفت : البته امیدوارم . لبخندی زدم و بشقاب رو از دستش گرفتم . سنگینی نگاهش رو احساس می کردم .با خودم گفتم : اونوقت ها که نگاهم نمی کرد و با من حرف نمی زد بهتر بود. برای اینکه بهانه ای دست و پا کنم تا بره گفتم : مگر غذا نخوردی ؟ گفت : چرا خوردم . گفتم : پس چرا چشمت به بشقاب من است ؟ فکر کردم با این حرف بلند بشه و بره اما چهره کنجکاوی به خودش گرفت و نگاهی به بشقاب من انداخت و گفت : به نظر مال تو فرق داره . توی بشقاب دست برد و سیب زمینی سرخ کرده ای که کنار بشقاب بود رو برداشت و خورد . بعد گفت : اره فرق داره . مال تو خوشمزه تر بود . گفتم : مگر خودت نیاوردی ؟ یا اینکه این یکی رو توی یه دیگه پختن ؟ خندید . وقتی دیدم این کار جواب نداد به بهانه سرم ها از جام بلند شدم و به سمت مریض هام رفتم . نگاهی به کیو انداختم بعد از گذشت 1ساعت و نیم بهتر شده بود . تکونی خورد و چشمش رو باز کرد . گفتم : بهتر ی ؟ نگاهی به جونگ مین انداخت که هنوز خواب بو د . گفت : اره . ولی اون چی ؟ گفتم : اونم خوبه . تکونی خورد و به زحمت از سر جاش بلند شد و به بالش تکیه داد . با حرکت کیو پسرها به سمت اون رفتن و هر کدوم حرفی میزد که من اصلا نمی فهمیدم . نگاهی به جونگ مین انداختم . چشماش باز بود و به جمعیت نگران کیو خیره شده بود . گفتم : بیدار شدی الان بهتری ؟ نگاهی به من کرد و گفت : هیچوقت به دوستانت اطمینان نکن . با شنیدن صدای جونگ مین جمعیت به سرعت به سمت اون رفت . سارابالای سرش رسیده بود . گفت : بالاخره زیبای خفته بیدار شد . جونگ مین نگاهی به سارا کرد و گفت : بالاخره اعتراف کردی . سارا با تعجب گفت : به چی ؟! جونگ مین گفت : به این که من قشنگم . سارا نگاهش کرد و چشمش رو چپ کرد . جونگ مین از حرکت سارا خندید . سارا نگاهی به سرم ها کرد و گفت : بالاخره تموم شد . و بلافاصله انژیوکت سرم جونگ مین رو کشید . در سمت مقابل من هم با انژیوکت کیو مشغول بودم . سارا نگاهی به جونگ مین کرد و گفت : حالا که سرم تموم شده و تو هم حالت بهتر است . باید بلند شی بری خونه تون . جونگ مین نگاهی به سارا کرد و گفت : ولی هنوز سرگیجه دارم . سارا گفت : اگر بری توی تخت خودت بخوابی بهتر میشی . و با دستش ادای خمیازه رو دراورد . این حرکت سارا به همه فهموند وقت رفتن است . پسرها به جونگ مین و کیو کمک کردن تا بلند بشن . خداحافظی کردن و رفتن . نگاهی به سارا کردم و گفتم : حالا لازم بود این حرکت رو انجام بدی ؟ سارابا تعجب نگاهی به من کرد و گفت : نکنه میخواستی شب رو هم همینجا نگه هشون دارم .اصلا می خوای بگم برگردن شب رو همین اینجا بخوابن ؟چطوره اینجوری خوشت میاد ؟ گفتم : منظورم این نبود . خیلی جدی نگاهم کرد و گفت : سحر ما ایرانی هستیم . هیچی این رو تغییر نمیده . ما هم باور هایی داریم . حتی اگر اونا بهترین پسر های روی زمین باشن . باز هم پسر هستن این درست نیست که تا هرچیزی شد راهشون رو کج کنن بیان اینجا . حرفش درست بود منم هم قبول داشتم .دیگه حرفی نزدم . به سمت تختم رفتم . یک بشقاب غذا روی تخت بود که فقط چدتا سیب زمینی سرخ کرده کم داشت . نگاهی به ظرف انداختم .احساس دل پیچه می کردم . مثل این بود که حالا من مریض شده باشم . غذا رو سر جاش برگردوندم .و گفتم : زنگ بزن بیان این رو ببرن .سارا گفت : سحر ... نگاهی به چشماش کردم . ادامه نداد . چند دقیقه بعد مستخدم گاری غذا رو از رد بیرون برد و من هم تا اخرین لحظه چشمم به ظرف غذا بود . روی تخت دراز کشیدم و به اتفاقاتی که برام افتاده بود فکر می کردم . هر بار چهره هیون رو به یاد می اوردم احساس نگرانی و اظطراب می کردم . احساس می کردم مثل کسی هستم که امتحان مهمی داره ولی هیچی یادش نمی یاد . حس دل پیچه و حالت تهوع داشتم . دستم رو رو ی چشمم گذاشتم و سعی کردم خودم رو اروم کنم .
با صدای داد و قار سارا از خواب پریدم . زمان رو گم کرده بودم . روی تخت نشستم به به دور بر م نگاهی انداختم . چند لحظه بعد به خودم اومدم . اروم از سر جام بلند شدم و به سمت سارا رفتم که کنار در ایستاده بود و اون رو محکم گرفته بود . هیونگ و جونگ مین با لباس راحتی و دوتا مسواک پشت در ایستاده بودن .دیدن این صحنه کافی بود تا خواب رو از سرم بپرونه . سارا نگاهم کرد و گفت : تحویل بگیر خانوم . حالا خر بیار رو باقالی بار کن . ببین این اقایون چی میگن . نگاهی به هیونگ کردم و گفتم : دوباره چه خبره ؟ با این سر و ضع اینجا چی کار میکنی؟ گفت : سیستم اب اتاقمون مشکل داره . جونگ مین گفت : فقط یه مسواک میزنم و میرم . نگاهی به جونگ مین کردم و گفتم : سیستم اتاقتون مشکل داره . خوب چرا اومدین اینجا ؟ اصلا تو چرا از جات بلند شدی همین چند ساعت پیش داشتی میمردی . خنده ای کرد و گفت : الان خیلی بهترم . حالا یونگ سنگ و کیو هم به این جمع اضافه شده بودن اونها هم لباس راحتی به تن داشتن . و یه لیوان و مسواک دستشون بود . گفتم : اصلا معلوم هست اینجا چه خبره ؟ هیونگ دوباره گفت : سیستم اب اتاق مشکل داره ؟ سارا گفت : خوب به ما چه . چرا اومدین هتل ما ؟ کیو گفت : هتل شما هتل ما هم هست .سارا از عصبانیت موهاش سیخ شده بود . گفت : چی ؟! هتل شما ! کیو گفت : اره . سارا از این جواب عصبانی تر شد و گفت : مگر جا قحط بود . جونگ مین گفت : اینجوری دیگه لازم نیست هر روز این همه راه رو بیایم اینجا تا با گروه شما بریم گردش . گفتم : این نظر مال کیه . همه به سمت جونگ مین نگاه کردن . گفتم : خوب حالا برای چی اینجا ایستادین ؟ سارا که از عصبانیت سرخ شده بود گفت : مگه نفهمیدی . سیتم اب اتاقشون خراب است . می خوان از دستشویی ما استفاده کنن . این دیگه اخرش است . محاله بزارم بیان تو . اصلا مگه ما تعمیر کار هستیم که این موقع شب اومدن اینجا . برن دفتر هتل به ما چه . نگاهش کردم و گفتم اروم باش بزار ببینم چه خبر است نفس بکش تا خفه نشدی . رو به هیونگ کردم و گفتم : خوب حالا که چی . کیو گفت : می خوایم مسواک بزنیم . گفتم : خوب چرا به مدیر هتل نمی گی بیان درستش کنن . گفت : اخه از اول هم میدونستیم که این اتاق سیستم اب خرابی داره . با تعجب نگاهی به کیو کردم و گفتم : خوب چرا این اتاق رو برداشتین ؟ ! جونگ مین گفت : تنها اتاق خالی این طبقه بود تازه به خاطر اینکه خراب بود به کسی اجاره نداده بودن . سارا به مرز جنون رسیده بود . گفت : حرف زدن با شما فایده ای نداره . منو کنار کشید و در رو بست . رو به من کرد و گفت : در رو باز کردی خودت هم از اتاق می ری بیرون . فهمیدی . و به سمت تختش رفت . از پشت سر نگاهش می کردم . وقتی راه می رفت موهای بلند و لخت مشکی به این سمت و اون سمت می رفت و از شدت عصبانیت دستاش رو محکم کنا بدنش تکان میداد . مونده بودم با این وضع چکار باید انجام بدم از یه طرف اون بیچاره ها پشت در مونده بودن و از طرف دیگه سارا اتمام حجت کرده بود . می خواستم برم که دوباره صدای در بلند شد . سارا گفت : سند مرگت رو امضا کردی اگر اون در رو باز کنی . گفتم : حداقل بزار ببینم چی میگن . گفت : اونا اصلا حرف حساب حالیشون نمیشه . تو هم از اونا بدتر . در رو باز کردم .هیون پشت در ایستاده بود . یه شلوار ورزشی خاکستری پاش بود و یه تیشرت سفید گشاد تنش بود . دستش رو توی جیب شلوارش کرده بود و ایستاده بود . نا خود اگاه پشت در رفتم و با دستم موهام رو صاف کردم و برگشتم . نگاهی به هیون انداختم و گفتم : دوباره چی شده؟ گفت : میشه یه چند بطری اب بهمون بدین ؟ گفتم : یعنی اب اشامیدنی هم ندارین ! شونه هاشو بالا انداخت و گفت : تا فردا که تعمیر بشه نه .گفتم : خوب چرا همون جای قبلی نموندین اونجا که بهتر بود . گفت : اینجوری راحتر بود حداقل اینجا خبری از خبرنگار نیست تازه طرفدارها مون هم نیستن . گفتم :پس جواب طرفدارهاتون رو اینجوری میدین ؟ گفت : نه ولی ما هم گاهی نیاز به استراحت داریم . حالا به ما چند تا بطری اب میدین ؟ گفتم : چند دقیه صبر کن . رفتم و با 3 تا بطری اب برگشتم . بطری ها رو گرفت . اما هنوز همون جا ایستاده بود . گفتم : چیز دیگه ای هم میخوای ؟جواب نداد . گفتم : چیزی دیگه ای مونده ؟ سری تکون داد و گفت : نه . شب بخیر . با نگاهم مسیرش رو دنبال کردم . اتاقشون دوتا پایین تر از ما بود . در رو بستم و برگشتم .سارا چپ چپ نگاهم می کرد .گفتم : چیه . می خوای کربلا راه بندازی؟ من یزید تو هم شمر . گفت : به به چه یزید دل نازکی ! سرم رو تکون دادم . گفت : اگر از همون اول جدی برخورد کرده بودی حالا پسر خاله نشده بودن . اااا پسره با کمال پرو رویی تو چشمام نگاه کرد و گفت همین اتاق توی این طبقه خالی بود . بعد دستش رو به صورت شمشیر خیالی توی هوا تکون داد و به دشمن فرضی ضربه زد . ادامه داد : اگر به اقای رضایی بگم کلکشون رو میکنه . گفتم : مثل اینکه خود همین رضایی جونت اینها رو اورده اینجا . سارا گفت : این مرده هم معلوم نیست چشه ؟ یه بار تو گوشش میزنه . یه بار میاردش توی گروه . اخه این چه معنی میده .گفتم : بهتره بخوابی که گاومون زائیده . گفت : نه کی گفته . اگر از فردا با اینها حرف بزنی خودم خفت میکنم و جسدت رو هم میزارم توی گونی میفرستم خونه . از فردا هر کی به راه خودش . اگر رضایی هم جرات کرد اعتراض کنه . اخی بیچاره بابا ی خوش خیال من ببین ما رو دست کی سپرده . می خوام بدونم اگر هانیه هم بود اینقدر بی خیال بود . نه به خدا الان اینجا کربلا راه انداخته بود اونوقت میفهمیدی شمر کیه . حرفش رو قطع کردم و گفتم : اگر وقت کردی یه نفسی هم بکش . مگه رادیو پیام هستی که یه سره حرف میزنی . گفت : باشه . ولی حرف من کاملا جدی بود . ملافه رو رو ی سرش کشید و پشتش رو به من کرد و خوابید . با شناختی که از اون داشتم میدونستم شوخی نمی کنه . این بار قضیه خیلی جدی بود . می خواستم یک راه حل پیدا کنم اما ذهنم هنگ کرده بود . فقط چهره هیون توی ذهنم بود . به خودم گفتم : معلوم هست چته . در نهایت به این نتیجه رسیدم که به حرف سارا عمل کنم اینجوری بهتر بود . چراغ رو خاموش کردم و خوابیدم