با من مهربون باش (4)
((فصل چهارم ))وسایلی
که خریده بودیم رو تخت و اطراف پخش بود . من و سارا مشغول حساب و کتاب
بودیم وی این دو روز کلی خرید کرده بودیم نگاهی به سارا کردم که داشت
اتیکت بلوز توی دستش رو نگاه می کرد و زیر لب غرغر می کرد .گفتم : حالا
اینقدر نگاهش نکن . گفت : کاشکی این یکی رو نگرفته بودم . گفتم : اما خیلی
بهت میاد بعدش مگه ما چند بار توی عمرمون میتونیم این طوری خرید کنیم .
نگاهی به ساکی که نخریده پر از وسیله شده بود و کنار اتاق افتاده بود انداخت و گفت : می ترسم اگر همین طور پیش بریم مجبور بشیم یه هواپیما برای بردن این همه وسیله کرایه کنیم . نگاهی به ساک انداختم .هنوز کلی وسیله هم روی زمین مونده بود . گفتم : اره باید بیشتر مراقب باشم چه جوری پول خرج می کنیم .سارا دوباره مشغول حساب و کتاب شد . اتاق ما با بازار های افسانه ای بغداد که توی افسانه ها اومده بود فرقی نداشت . توی اون شلوغی اگر میگفتن شتر با بارش گم شده تعجب نمی کردم . مشغول جمع و جور کردن وسایل شدم که صدای در توجه ام رو جلب کرد نگاهی به سارا کردم و در رو باز کردم . اقای رضایی پشت در بود .وقتی وضعیت اتاق رو دید خندید و گفت : فکر کنم تمام بازارها یی رو که رفتیم بشه بصورت mp3 توی اتاق شما دید . سارا گفت : میشه با مدیر هتل حرف بزنین ؟ اقای رضایی با تعجب نگاهی به سارا کرد . سارا ادامه داد : ببینین میشه یه غرفه خرید به ما بده . تازه با شما اون هم نصف قیمت حساب می کنیم . لحن جدی سارا باعث شد اقایی رضایی بلند بخنده . اقای رضایی بعد از این که نفس جا اومد گفت : جایی که فردا می خوایم بریم کمی دور است برای همین ساعت 4 صبح توی لابی باشین . گفتم : یعنی اینقدر دور است ؟ گفت : نه ٬ ولی دیدن اینجا توی صبح زود قشنگ است . سارا گفت : حالا کجا هست ؟ اقای رضایی گفت :یه معبد است که بالای یه کوه است .یکم سخته ولی به دیدنش می ارزه . شما که با ساعتش مشکلی ندارین ؟ گفتم : من نه ولی سارا رو نمی دونم . اقای رضایی گفت : پس من ساعت 3:30 میام که بیدارتون کنم . بعد نگاهی به اطراف اتاق انداخت و ادامه داد : اگر مرتب کردن این وسایل تا اون موقع طول نکشه . وقتی کارمون تموم شد عقربه های ساعت عدد 12:15 رو نشون میدادن .همون جوری روی تخت خوابیدم . با صدای رد از خواب بیدار شدم . صدای اقای رضایی از پشت در می اومد و گفت : خانوم ها بیدارین ؟ با صدایی گرفته جواب دادم : بله بیداریم . به زحمت بدن خسته ام رو از توی تخت بیرون کشیدم . با صدایی خواب الود به سارا گفتم : سارا بیداری ؟ با دستش عدد 5 رو نشون داد میدونستم منظورش اینه که 5 دقیقه دیگر بزار بخوابم . از فرصت استفاده کردم و دست و صورتم رو شستم . اب خنکی که از شیر اب می اومد حسابی منو سر حال اورد هرچند هنوز احساس خستگی می کردم اما کاملا بیدار شده بودم . دوبار به سمت سارا رفتم و گفتم : سارا پاشو ساعت 4 است خواب موندیم . سارا عین فنر از جاش بیرون پرید و گفت : این بار دیگه رضایی پوستمون رو می کنه . داشت سعی می کرد لنگه کفش رو که از شب قبل زیر تخت مونده بود رو بیرون بیاره .خندیدم و گفتم : نترس هنوز 20 دقیقه دیگه وقت داری. هرچند این برات 2 دقیقه هم حساب نمی شه . چیزی نگفت اما لنگه کش رو به سمت من پرت کرد جا خالی دادم و لنگه کفش به اینه خورد و صدای بدی داد
وقتی از پله ها پایین می اومدیم سارا داشت خمیازه می کشید . گفتم : اگر وقت کردی جلوی پات رو هم یه نگاهی بنداز یه وقت پرت نشی پایین . گفت : اخه وقتی اسانسور رو اختراع کردن دیگه چرا باید از پله بریم خوب بیچاره اون همه زحمت کشیده تا این رو اختراع کرده خدایش گناه داره ما اینقدر به این اختراع مهم بی احترامی کنیم و از پله بریم پایین . گفتم : 3 دلیل داره . 1. تو از خواب بیدار شی 2. یه ورزش هم هست . گفت : خوب سومی چیه ؟ گفتم : ورزش خودش دوتا حساب میشه . گفت : خیلی با مزه بود . مواظب باش کوه نمک ! وقتی به لابی رسیدیم بقیه گروه هم جمع شده بودن با یک نگاه به چهره اونا فهمیدم که اونا هم دست کمی از سارا ندارن . بعضی هاشون داشتن خمیازه می کشیدن و بقیه هم داشتن چشماشون رو می مالیدن یه دو سه نفری هم توی همون حالت ایستاده چشم هاشون رو بسته بودن . اقای رضایی گفت : به به اینبار فقط 3 دقیقه تاخیر . یادم باشه بهتون یه جایزه بدم . سارا گفت :مال من پنبه ای باشه . اقای رضایی گفت : چی پنبه ای باشه ؟ سارا گفت همون بالشتی که بعنوان جایزه قرار است بهم بدین . اقای رضایی گفت : من موندم تو چه جوری کشیک شب میدی ؟ سارا گفت : با بدبختی . اقای رضایی گفت : برین سوار شین . نگاهی به من کرد و گفت :مواظب دوست هم باش یه وقت با سر نره تو در . وفتی از هتل بیرون اومدم چشمم به تبلیغ رو اتوبوس افتاد چهره های انها رو میشد توی گرگ و میش صبح هم تشخیص داد . با دیدن اون عکس روی اتبوس نا خود اگاه به یاد حرف جونگ مین افتادم (( هنوز تموم نشده .)) با خودم گفتم : توی این دو روز که خبری نشده .تا حالا حتما برگشتن کشورشون . سارا هنوز داشت خمیازه می کشید و عین یه زامبی به سمت ماشین می رفت .
سارا تمام را ه رو رو ی شونه من خوابیده بود .وقتی اتوبوس اخرین پیچ رو رد کرد اشعه خورشید تو یچشمام زد منظره زیبایی بود زیر پامون مه بود که می شد از بین اون کوهپایه های پر از جنگل رو دید . مثل این بود که به یک تابلوی نقاشی نگاه می کنی . سارا رو صدا زدم اما فایده ای نداشت . پس دوربین رو روشن کردم و گفتم : سفر نامه پت و مت روز پنجم . >
از کنار ماشین تا معبد رو باید 15 دقیقه پیاده روی می کردیم .جاده قشنگی بود حتی سارا هم ا خواب بیدار شده و بود دیگه خمیازه نمی کشید . بهش گفتم : خوب خوابیدی ؟ گفت: چی من که بیدار بودم تو خوابیده بودی . گفتم : دیوار حاشا بلند است . خوب هنوز اثار سر جنابعالی روی شونه من هست نگاه کن شونه ام عین گوژپشت نوتردام شده . ادا ی دراوردم و سارا خندید .
زیبایی معبد نفس گیر بود با خودم فکر کردم یک انسان چه قدرتی میتونه داشته باشه . کنار بالکن یک مجسمه بودای بزرگ بود که چهار زانو نشسته بود و دستش رو به علامت صبر بالا اورده بود . به طرف مجسمه رفتم . همین طور که محو زیبایی مجسمه شده بودم احساس کردم چیزی کنار پام تکون می خوره . نگاهی به پایین انداختم . یه مار بود که داشت تکون می خورد. نمی دونستم باید چی کار کنم . تا اونجایی که نفس داشتم جیغ زدم . اونقدر جیغ زدم که احساس می کردم نمیتونم نفس بکشم . صدای جیغ من و داد سارا همه گروه رو به سمت ما کشوند. اقای رضایی داشت به سمت ما می دوید . سارا همون جا ایستاده بود و داد میزد . صدای خنده ای بلند شد و یک نفر از پشت مجسمه روی زمین ول شده بود و به دور خودش می پیچید و می خندید و نگاهی به اون کردم هنوز داشتم داد می زدم .و در خواست کمک می کردم . رضایی به من رسید و در حالی که نفس نفس می زد بدون توجه به خطر لگدی به مار زد و اون به گوشه ای پرت کرد . دیگه پا هام قدرت تحمل وزنم رو نداشتن . روی زمین نشسته بودم .احساس می کردم قلبم ضربان ندارد شاید اونقدر هم ضربان تندی داشت که احساس نمیشد . نمی تونستم جواب سوال اقا رضایی که مدام از می پرسید حالم خوبه را بدم. دهنم خشک شده بود . خون به مغزم نمی رسید سعی کردم با سر به سوال اقای رضایی جواب بدم اما فایده ای نداشت اصالا توی بدنم حسی وجود نداشت . سارا کنار من رسیده بود داشت شونه هامو ماساژ می داد . اقای رضایی لیوانی رو روبروی من گرفته بود حتی توانایی حرکت دستم رو هم نداشتم . سارا لیوان رو از اقای رضایی گرفت و نزدیک دهنم اورد سعی کردم اروم اروم کمی از محتویات توی لیوان رو بخورم . اول متوجه نبودم که چی می خورم اما بعد از چند دقیقه احساس شیرینی توی دهنم حس کردم . هر چی که بود شیرین بود . کمی هم گرم بود . اروم اروم داشتم به موقعیت اطرافم پی می بردم . اقای رضایی سعی داشت جمعیتی رو که اطراف ما بودن رو پراکنده کنه . نگاهی به سارا انداختم .رنگ به صورت نداشت . نمیدونستم خودم چه وضعیتی دارم اما سعی کردم با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشه بهش بفهمونم که خوبم . با صدای من اقای رضایی به سمت ما برگشت . کنار من زانو زد و صورتش رو جلوی روم گرفت و با نگاهی پدرانه گفت : خوبی دخترم . سری تکون دادم و به زحمت گفتم : خوبم . نگاهی به سمت اقای رضایی کردم که بلند شد وبه سمت مجسمه رفت و بعد صدای سیلی که توی هوا پیچید . اول متوجه نشدم که چه کسی سیلی خورده اما با دیدن چهره جونگ مین که دستش رو رو ی صورتش گذاشته بود و به اقای رضایی نگاه می کرد . منو شوکه کرد . سارا هم داشت به همین صحنه نگاه می کرد . صدایی گفت :خوبی ؟ به سمت صدا برگشتم هیونگ بود که دولا شده بود به من نگاه می کرد . می خواستم از جام بلند شم اما توی پاهام هیچ قدرتی احساس نمی کردم . سارا بهم کمک کرد تا بلند شم رو تخته سنگی که چند قدم اون طرفتر بود بشینم .تمام بدنم می لرزید . هیونگ هنوز دنبال ما بود و همون سوال رو تکرار می کرد . چیزی نگفتم .به اقای رضایی نگاه می کردم که مثل یه شمشیر باز دستش رو توی هوا جلوی صورت جونگ مین تکون میم داد . حالت تهوع داشتم . هیونگ دست بردار نبود . مثل این بود که روی همون سوال تکراری سوزن شکونده باشد . سارا جوابش رو داد و گفت : فکر کنم اره .اما به زمان احتیاج داره . سرم بنگ بنگ می کرد چشم رو بستم و سرم رو روی شونه سارا گذاشتم . صدایی گفت : اینو بخور . چشمم رو باز کردم هیون روبروم ایستاده بود و لیوانی رو به سمتم دراز کرده بود از لیوان بخار بلند میشد . به سمت اقای رضایی نگاه کردم حالا کیو هم در مقابل اقای رضایی قرار گرفته بود . هیون دوباره لیوان رو جلوی صورتم تکون داد . لیوان رو از دستش گرفتم .اما دستم به شدت می لرزید .احساس سرما می کردم .و نمی تونستم جلوی لرزشم رو بگیرم . هوای اونجا سرد نبود اما من مثل یک تیکه یخ سرد بودم . حتی گرمای لیوان توی دستم هم فایده ای نداشت . هیون پتوی دست سارا داد . سارا گفت : این از کجا اومده ؟ هیون گفت : از تو ماشین اوردم . مجبورش کن همه لیوان رو بخوره . به من نگاه کردو گفت : همش رو سر بکش گرمت میکنه . حرفهای اونا رو می شنیدم اما جهت دیدم به سمت اقای رضایی بود که داشت به سمت ما می اومد . .وقتی به ما رسید با عصبانیت نگاهی به اون جمع سه نفره کرد و گفت : بهتر است اقایون همگی از اینجا برن . یونگ سنگ گفت : ولی .اما نگاه جدی اقای رضایی اون رو ساکت کرد . اون گروه سه نفر رو وادارکرد تا ما رو ترک کنن . سرم روی شونه سارا بود . اقای رضایی گفت : خوبی . گفتم : بهترم . ادامه داد مگه تا حالا مار پلاستیکی ندید ی که که اینقدر ترسیدی ؟ سرم رو از روی شونه سارا برداشتم و با تعجب نگاهی به اقای رضایی کردم . سارا با تعجب گفت : پلاستیکی؟! چی پلاستیکی؟! اقای رضای گفت : یعنی نفهمیدی مار ساختگی بود ؟! سارا گفت : به نظرتون اگر فهمیده بود اینجوری می ترسید . حالا دلیل حضور جونگ مین رو فهمیدم .جمله اخرش یادم اومد ((هنوز تموم نشده )) . سارا گفت : حالا اونا اینجا چی کار می کردن ؟ جوابش رو دادم : برای انتقام . اقای رضایی گفت اگر حالت خوب نیست برگرد تو ماشین . می تونی راه بری . گفتم : فقط یکم ترسیدم بهتر میشم . اقای رضایی گفت : هر جور که راحتی . این لیوان هم بخور گرمت میکنه . این حرف رو زد و به سمت گروه رفت که مثل یک گله بی چوپان هر کدوم به یه سمت رفته بودن .
10 دقیقه بعد با سارا توی معبد می گشتم . هر چند دیگه نمی لرزیدم اما هنوز احساس سرما می کردم . وقتی اخرین اتاقک معبد رو دور زدیم کیو و هیونگ به سمت ما اومدن .سارا گفت : فکر می کنی بتونی سریعتر راه بیای ؟ گفتم : باید وسایلشون رو بهشون برگردونم . وقتی به ما رسیدن پتو رو از دورم باز کردم و با لیوان جلوی هیونگ گرفتم . گفت : خوبی . جوابش رو ندادم .فقط وسایل رو جلوی روش تکون دادم .گفت : اینها مال من نیست برگردون به صاحبش . نگاهش کردم .گفت : مال هیون است . دور بر رو نگاه می کردم تا اون رو پیدا کنم .کیوگفت : توی ماشین ٬پایین معبد است . چیزی نگفتم . به سمت اقای رضایی رفتم . اقای رضایی با دیدن من به سمتمون اومد و گفت : بهتری ؟ گفتم : می خوام برگردم توی ماشین . یکم سردم است . اقای رضایی گفت : باشه .ما هم تا نیم ساعته دیگر میایم . . رو کرد به سارا و ادامه داد : حواست بهش باشه . توی مسیر جاده به اون مار پلاستیکی فکر می کردم و به اینکه واقعا باید این کار رو انجام میداد ؟ صدای غر غر سارا منو به خودم اورد .داشت می گفت : باید ازش شکایت کنیم .اگر بلایی سرت می اومد چی .اگر دستم بهش برسه پوستش رو می کنم و پر کاه می کنم و برای طرفدارهاش می فرستم . . نگاهی به چهره سارا انداختم . از عصبانیت سرخ شده بود . همونطور که راه می رفت برای جونگ مین و بقیه خط و نشون می کشید. نگاهی به من کرد .خندیدم . گفتم : می تونیم یه جا بشینیم ؟ . نگاهی به اطاف انداخت .با دست به تنه درختی که کنار جاده بود اشاره کردم . روی تنه درخت نشستم و پاهامو دراز کردم . به پاهام نگاه می کردم که سایه ای روی پاهام افتاد .سرم رو بالا گرفتم .اما نور خورشید توی چشمم زد و دوباره نگاه رو به پایین دوختم . این بار روبروم ایستاد . سارا گفت : چیه ؟ دوباره می خوای چی کار کنی ؟ مار پلاستیکی کم نبود ؟ هیونگ به من نگاه می کرد .دوباره همون سوالی رو پرسید که از صبح می پرسد . کیو گفت : ما هم خبر نداشتیم .نگاهش کردم . گفتم : واقعا ؟ هیونگ گفت : پس فقط به من جواب نمیدی ؟ ! . گفتم : من با شما کاری ندارم لطفا برین . توقع داشتم که راهش رو بگیره بره .اما روبروی من روی زمین نشست . کیو هم بعد چند لحظه همین کار رو کرد . حرفی نزدم و از جام بلند شدم و راه افتادم . توی تمام راه نه من حرفی زدم نه سارا .فقط به سمت پایین جاده حرکت می کردیم .توی طول مسیر هیونگ و کیو هم به فاصله چند قدم از ما حرکت پشت سرمون می اومدن .
وقتی به انتها ی جاده رسیدیم هیون رو دیدم که به یه ماشین بزرگ سفید تکیه داد بود و داشت به سنگ ریزه هایی که جلوی پاش بود ضربه میزد. وقتی بهش رسیدم سرش رو بالا گرفت و نگاهم کرد . پتو و لیوان رو جلوش گرفتم و گفتم : ممنون . به وسایلی که توی دستم بود نگاهی انداخت و گفت : خوبی ؟ جوابی بهش ندادم و دستم رو همون جوری جلوش نگه داشتم . گفت : بذارش تو ماشین . از کنارش رد شدم و در ماشین رو باز کردم . وسایل رو رو ی صندلی گذاشتم اما نگاهم به صندلی پشتی افتاد .جونگ مین روی صندلی دراز کشیده بود و دستش رو روی چشمش گذاشته بود .بدون اینکه حرفی بزنم در ماشین رو بستم . سارا که کنار من ایستاده بود و جونگ مین رو دیده بود برگشت تا در ماشین رو باز کنه . می دونستم بعدش چی میشه . جلوش رو گرفتم و گفتم : ولش کن .ارزش نداره . گفت : ارزش نداره ؟! ارزش نداره ! حتما باید میمردی که بفهمی اون بالا چه حالی داشتی . کم مونده بود جسدت رو برگردونم . گفتم : بیا بریم .ولش کن . گفت : نه اینجوری نه . دستش رو کشیدم و به سمت اتوبوس کشوندم . وقتی سوار اتوبوس شدم کنار پنجره نشستم . و سرم رو رو ی شونه سارا تکیه دادم . و چشمم رو بستم . چیزی به شیشه خورد . سارا گفت : چه قدر رو دارین شما دیگه بابا ما کم اوردیم . بدون اینکه چشمم رو باز کنم با دستم گوشه پرده رو گرفتم و اون کشیدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم .دیگه صدایی نیومد . هیچی .فقط سکوت بود .نمی خواستم بدونم کی به شیشه زده و یا اینکه چه دلیلی برا یاین کارش داره . فقط دلم میخواست بخوابم .
از حرکت ماشین بیدار شدم . ماشین در حال طی کردن مسیری بود که اومده بود . دیگه اون منظره برام زیبا نبود بلکه مثل یک مار بود که دهنش رو باز کرده بود تا ماشین رو با مسافرهای توش یک جا ببلعه . سار گفت : بیدارشدی ؟ سرم رو روی شیشه گذاشتم و چشمم رو بستم . اجازه دادم تا خنکی شیشه به عمق وجودم نفوذ کنه .شاید اینجوری میتونست منو از فکر اینکه چه اتفاقی افتاده بیرون بیاره .
توی لابی اقای رضایی جلومون رو گرفت و گفت : امروز عصر برنامه خرید است .اما فکر کنم بهتر باشه خانم رحمانی توی هتل بمونه . سارا بلافاصله گفت : اره بهترین درمان استراحت است . گفتم : نه بهترین درمان برای یه خانوم خرید کردن است . هیچی مثل یه خرید درست و حسابی حالم رو جا نمی یاره . اقای رضایی با تردید نگاهم کرد و گفت : مطمئنی که میتونی بیای؟ گفتم : البته .حالا خودتون می بینید .
پیش بینی من درست از اب دراومد . شب وقتی به هتل برگشتیم احساس خوبی داشتم . و سارا رو به خاطر کفشی که خریده بود اذیت می کردم . اقای رضایی از اینکه می دید من حالم خوبه حسابی خوشحال بود . رو کرد به من و گفت : واقعا خرید معجزه میکنه . گفتم : بهترین درمان است . ادامه داد : وسایلتون رو بزارین توی اتاق و بیاین پایین . و به سمت رستوران هتل رفت . سارا که داشت سعی می کرد کیسه های سنگین خرید رو توی دستش نگه داره گفت : بیچاره امروز تا پای گور رفت . گفتم : جدا ؟! گفت : باید میدیش چه جوری رنگش پریده بود . بنده خدا به فکر هزینه های فرستادن یه جسد به خونه بود . نگاهی بهش کردم .یکی از کیسه ها رو جلوی روم گرفت و گفت : ننه پیر شی الهی این بارهای خودت رو خودت بیار بالا . بعد هم کیسه های خرید رو جلوی پای من گذاشت و به سمت اسانسور رفت .
وقتی در اتاق رو باز کردم یادداشتی از لای در به پایین افتاد . اون رو از روی زمین برداشتم .باز هم همون دست خط بد انگلیسی بود . نوشته بود ( ( باید شما رو ببینیم )) بدون اینکه مابقی یادداشت رو بخونم اون رو پاره کردم و توی سطل انداختم و به سارا گفتم : زودباش دیر بجنبی یکی دیگه توی گوش غذات زده . سارا بلافاصله وسایل روی زمین رها کرد و مثل باد از کنار من رد شد .
وقتی از رستوران به اتاق برگشتیم روی تخت ولو شدم و شکمم رو مالیدم . گفتم : دارم میترکم . سارا گفت : اره دیگه باید هم بترکی همچین عین بختک رو ی غذای من افتادی که بیا ببین . عین داروغه رابین هود هم سر به زنگ ها می رسی . بابا گفتن مفته است ولی کاه دون که مال خودت بود . خندیدم و گفتم : نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم . گفت : معلوم بود که از قحطی برگشتی . می خواست حرفش رو ادامه بده که صدای در بلند شد . سارا نگاهی به من کرد و به سمت در رفت . مستخدمی یادداشتی به سارا داد و رفت .سارا نگاهی به یادداشت انداخت و اون دست من داد .بدون اینکه یادداشت رو باز کنم انو رو پاره کردم . سارا گفت : اهوی چی کار می کنی . چرا اونو پاره کردی . گفتم : مگه چی بود ؟ گفت : جواب رضایی رو خودت میدی . الاغ ژتون غذای فردا بود . حالا چی کار کنیم ؟ گفتم : من که سیرم . گفت : بله باید هم سیر باشی . منم جای تو بودم ترکیده بودم . حالا خودت باید بری از رضایی ژتون بگیری . رو ی پهلو چرخیدم و نگاهی به سارا کردم و گفتم : من مریضم مگه نمی بینی؟ گفت : خوبه مریض بودی اونجوری خوردی وای به حال اون روزی که مریض نباشی . خودم رو لوس کردم .و گفتم : خودت برو ازش ژتون بگیر . گفت : اصلا خودت رو لوس نکن به من چه .؟ مگه من پارشون کردم . گفتم : خواهش می کنم . من که اینقدر دوست دارم .برو دیگه .جان من . برو . سارا نرم شده بود . گفت : بسه دیگه این همه هندونه رو نمیشه تنهایی بردارم . هم دم اوردم و هم گوش های مخملی . اخه یکی نیست به این رضایی بگه ما که الان پایین بودیم خوب چرا اون موقع ژتون ها رو ندادی . بعد هم خودش جواب داد . البته با اون طرز خوردن تو بیچاره فکر کرده همین الان ژتون ها رو میدیم و غذا میگریم . هرچند فرقی هم نکرد الان باید دوتا ژتون اضافه تر بده . این رو گفت . به سمت در رفت . لحظه اخر برگشت و گفت : غصه نخور الیور تویست برات ژتون می گیرم . گفتم : حال تو برو ننه تناردیه تا بعد . گفت: اگر ننه تناردیه مثل من بود که نقش کوزت بیچاره رو سیندرلا بازی می کرد . صدای خنده سارا هنوز از پشت در می اومد .
چد دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای در بلند شد . داد زدم: سارا دوباره کلید رو جا گذاشتی ؟ بلند شدم و به سمت در رفتم . وقتی در رو باز کردم چهره ای که پشت در بود سارا نبود . صاحب همون مار پلاستیکی بود . اما این بار برخالف همیشه لبخند نمیزد .بلافاصله در رو بستم . دوباره صدای در بلند شد . به در تکیه داده بودم . صدای جونگ مین از پشت در می اومد : باید حرف بزنیم .به سمت تخت رفتم و به دون توجه به صدای در زدن مداوم جونگ مین و اسرار او روی تخت دزار کشیدم و چشمم رو بستم . بعد از چند دقیقه صدای در قطع شد . اون رفته بود . دوباره همون حس عصبانیت برگشته بود . داشتم موضوع رو فراموش می کردم اما حضور دوباره جونگ مین باعث شده بود موضوع برام یاد اوری بشه . شاید اصلا موضوع رو فراموش نکرده بودم . اما هرچی که بود دیدن دوباره اون ارامش من رو بهم زده بود . صدای چرخش کلید توی در اتاق به من فهموند که سارا برگشته . نمی خواستم که موضوع رو به اون هم بگم میدونستم که اون هم از شنیدن این موضوع ناراحت میشه . همونطور که چشم بسته بود گفتم : چه کردی دلاور . تونستی ژتون بگیری یا نه ؟ سارا خیلی جدی گفت : بهتر است بلند شی . چشمم رو باز کردم اقای رضایی توی چارچوب در ایستاده بود . مثل فنر از جام پریدم . اقای رضایی وارد اتاق شد . اما تنها نبود پشت سر اون سه نفر دیگر هم وارد اتاق شدن . نگاهی به اون جمع سه نفره انداختم . هیونگ و کیو و جونگ مین هم پشت سرش بودن .با دیدن اونها از جام بلند شدم و با عصبانیت گفتم : اینا اینجا چی می خوان؟ اقای رضایی گفت : فکرکنم باید با هم حرف بزنیم . با صدای بلند گفتم : من حرفی ندارم که به اینا بزنم . و از اتاق خارج شدم . از شدت عصبانیت نمی تونستم نفس بکشم . بدون اینکه بدونم کجا میرم به مسیرم ادامه دادم . وقتی به خودم اومدم توی لابی نشسته بودم و به میز روبرو خیره شده بودم . صحنه جالبی بود یه خانوم و اقای پیر نشسته بودن و با هم حرف میزدن و می خندیدن. رفتار پر از محبت اون دوتا باعث شد منو یاد مامان و بابا و خونه بندازه . الان چی کار می کردن ؟ توی همین فکر ها بودم که سارا روبروم نشست . گفتم : رفتن ؟ گفت : نه . منتظر تو هستن . نگاهم رو از میز روبرو گرفتم و به سارا چشم دوختم و گفتم : تو هم داری طرف اونا رو میگیری؟! . برخلاف من خیلی اروم جواب من رو داد و گفت : نه . ولی خیلی دلم میخواد بدونم اون فکر مسخره چه جوری به ذهنش رسیده و اصلا چرا یه همچین کاری کرده . می خوام خیلی محکم تو روش وایسم و بگم تو بی خود کردی مار پلاستیکی میندازی جلوی پای مردم . خوشت می اد من سوسکش رو بندازم تو یقه لباست . نگاهش می کردم . توقع داشت با حرف اخرش بخندم .اما تلاشش بی فایده بود . ادامه داد : سحر تو با اونا فرق داری . بیا بالا و مثل بچه ادم حرفت رو بزن .تو از این جور ادم ها نبودی که فرار کنی و از حق ات دفاع نکنی . عین یه موش فرارنکن . به حرفش فکر کردم . راست میگفت . من هیچ وقت عقب نمی کشیدم و تا زمانی که حرفم رو به کرسی نمی شوندم اروم نمی گرفتم حتی اگر به ضررم تموم میشد . از سر جام بلند شدم .سارا گفت : دیگه کجا ؟ گفتم : میرم میدون جنگ . اگر دوست داری تو هم بیا .
وقتی وارد اتاق شدم . همه از سر جاشون بلند شدن . بدون اینکه حرفی بزنم روبروشون نشستم . توی اتاق سکوت بود وهیچ کسی حرفی نمیزد . برای اینکه اون جو سرد رو بشکنم نگاهی به اونا کردم و گفتم : چیزی می خورین؟ هیونگ به من نگاه کرد و گفت : برای خوردن نیامدیم . . به خاطر اتفاقاتی که توی این چند وقت افتاده ... اما وقتی دید من هیچ توجهی به حرفهای اون نمی کنم ادامه نداد و گفت : نمی خوای راجبش حرف بزنی . گفتم : نه . نگاهم به سمت جونگ مین بود که سرش پایین بود و داشت با دستش بازی می کرد .با این که اون مقصر تمامی این اتفاقات بود اما دیدن این حالت اون دلم رو به رحم اورد . گفتم : ازش راضی هستی ؟ سرش رو بالا اورد . گفتم : تیشرتی که خریدی راحت بود ؟ جواب حرفم رو نداد و در عوض حرفش رو با نگاهش زد .یه چیزی توی نگاهش بود چیزی مثل تاسف ٬ خواهش و یا حتی التماس . هر چی که بود کار خودش رو کرده بود . دوباره سرش رو پایین انداخت . خیلی جدی بلند شدم و جلوش ایستادم و گفتم : 1980 دلار . همین قدر بود مگه نه . اصلا می خوای مابقی مشکل رو تو اداره پلیس حل کنیم . . هیونگ گفت : اگر با این کار خیالتون راحت میشه ما حرفی نداریم . بدون اینکه نگاهی به هیونگ بندازم گفتم : میدونی من توی دنیا از چی بیشتر از همه میترسم ؟ گفت : مار . گفتم : خوبه پس این موضوع رو میدونستی . گفت : خوب بیشتر دختر ها .. اما حرفش رو ادامه نداد . حرکت دستش تند تر شده بود و حالا حرکت پا هم به اون اضافه شده بود . گفتم : فکر مار مال خودت بود ؟ جوابی نداد . ادامه دادم : لیوان اب میوه چی ؟ باز هم سکوت . گفتم : دزدیدن کارت اطلاعاتی من و اوردن مامور تقلبی چی ؟ گفت : کارت روی زمین افتاده بود . حدس زدم مال تو باشه . حتی صدات هم زدم و اما تو نایستادی و دویدی. اقا رضایی که تا اون لحظه ساکت بود گفت : خانوم رحمانی ما برای نبش قبر نیومدیم . هیونگ گفت : ما فقط اومدیم راجب این موضوع ها حرف بزنیم . گفتم : مگه نمی خواستین حرف بزنین . خوب الان هم داریم حرف میزنیم . دستم رو جلوی صورت جونگ مین گرفتم و گفتم : 1980 دلار . نقد لطفا . سرش رو بالا نگرفت . اما دتش رو دیدم که به سمت کیفش می رفت. صدای خنده من همه رو میخکوب کرد . برگشتم و سر جام نشستم . جونگ مین هواج و واج با دهانی نیمه باز نگاهم می کرد و دستش روی کیفش مونده بود . بقیه هم مثل اون ایستاده بودن و به من نگاه می کردن. گفتم : پولت رو نگه دار. سارا گفت : این یعنی چی ؟ یعنی بخشیدیش .به همین راحتی ! سرم رو به نشانه اره تکون دادم . گفت : یعنی به همین راحتی ! اخه ... حرفش رو قطع کردم و گفتم : فراموشش کن . نمی خوام این ماجرا بیشتر از این کش پیدا کنه . اقای رضایی نگاهم میکرد .معلوم بود که از کار من راضی است . >
هیونگ گفت : حالا که ما رو بخشیدین میشه مهمونتون کنیم ؟ کیو گفت" از صبح تا حالا چیزی نخوردیم . نگاهی به اقای رضایی انداختم . سرش رو به نشانه موافقت تکون داد . سارا که حسابی از کوره در رفته بود گفت: فکر نمیکنین یه چیزی یادتون رفته ؟ کیو گفت : چی ؟ سارا گفت : من چی ؟ از من هم باید دلجویی بشه منم ترسیدم . کیو گفت: خوب میتونی یه لگد به جونگ مین بزنی ولی جوری نزن که دیگه نتونه راه بره . این حرف کیو باعث شد همه بخندند . سارا نگاهی به جونگ مین کرد و گفت : باشه به وقتش .جونگ مین پاهاشو جمع کرد و عقب تر نشست .
توی لابی نشسته بودیم و لیوان بستنی جلوی روم روی میز بود .سارا نامردی نکرده بود و هرچیز گرانی توی منو بود سفارش داده بود. ظرفها رو جلو کشیده بود و یکی یکی اونها رو از محتویات توش خالی می کرد . اقای رضایی از سر میز بلند شد .نگاهی بهش کردم و گفتم : دارین میرین ؟ سارا گفت : اما چیزی نخوردین ؟ اقای رضایی نگاهی به من و سارا انداخت و گفت : نه .من خیلی خسته ام . میرم بخوابم . شما هم زودتر برین بخوابین .فردا کلی جا هست که باید بریم . این رو گفت و رفت . پسرها به احترامش از سر میز بلند شده بودن . اقای رضایی با علامت دست بهشون گفت که بشینن . بعد از رفتن اقای رضایی هیونگ گفت : لیدر گروهتون ادم جدی است . جونگ مین در حالی که داشت صورتش رو مالش میداد گفت : دست سنگینی هم داره . حدس زدم محلی رو که می مالید باید جای سیلی اقای رضایی باشه . کیو مشغول نگاه کردن به سارا بود . گفت : ارومتر بخور . بازهم هست .سارا چشم غره ای بهش رفت و ظرف اقای رضایی هم که دست نخورده بود جلو کشید . جونگ مین گفت : شما واقعا از ما بزرگترین ؟ گفتم : باور نمی کنی خوب چرا تا اقای رضایی بود ازش نخواستی تا پاسپورتمون رو ببینی . گفت . یعنی چند سالتون است ؟ گفتم : باز هم همون سوال . باشه این بار رو فقط جواب میدم . 23 سال . نگاهی به من کرد . و بعد به سارا و گفت : واین 3 ماه از شما بزرگتر است ؟ گفتم : اره . ما هردو متولد سال 65 هستیم البته به میلادی میشه 86 . کیو گفت: پس با این حساب هم سن یونگ سنگ و هیون هستین . گفتم : جدا ؟ یعنی اونها هم سن ما هستن ؟ پس شما چی ؟ گفت : من از این دوتا بزرگترم از همه ما هم کوچکتر هیونگ است . نگاهی به هیونگ کردم و گفتم : واقعا . من فکر کردم تو از اینها بزرگتر هستی . با تعجب گفت : چرا ؟ گفتم : اخر تو همیشه با منطق تر از این دوتا برخورد می کنی . سارا منوی غذا ها رو جلوی من گرفت و گفت : سحر ببین دسر فرانسوی هم بود . جونگ مین گفت : میخوای سفارش بدیم ؟ سارا گفت : نه زحمت نکش .تموم کرده بود . کیو گفت : فکر کردم باید از دانشگاه تربیت بدنی فارق التحصیل شده باشی . سارا نگاهش کرد و گفت : چرا ؟ جونگ مین گفت : خوب با سرعتت توی دویدن و قدرت لگدت بعید نبود اما حالا با شناسایی نوع دسر ها و سلیقه انتخاب غذات فکر کنم کارشناس غذا باشی . سارا می خواست جواب بده اما صدای پیانوی که توی لابی به صورت زنده اجرا میشد باعث شد به سمت صدا برگردیم . همون خانوم و اقای پیر پشت پیانو نشسته بودن و ماندی مور رو اجرا می کردن . چشمم رو بستم و گفتم : این قطعه رو میشناسی ؟ سارا گفت :ماندی مور – اهنگ only hope. هیونگ گفت : حال باید به دانشکده هنر فکر کنیم . چشمم رو باز کردم .جونگ مین حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت : البته با بازی زیبایی که توی رستوران٬ روز اول ارائه دادین بعید نیست . سارا نگاهش رو به جونگ مین دوخته بود . جونگ مین که متوجه سارا شده بود خودش رو کمی جا به جا کرد و عقب تر نشست . گفتم : نه ما هنر نخوندیم .کارشناس غذا هم نیستیم . سارا گفت : از دانشکده تربیت بدنی هم بیرون نیومدیم هرچند امادگی دفاعی رو بلد هستیم . هیونگ گفت : پس دیگر چیزی به ذهنم نمیرسه . کیو گفت : خوب . گفتم : خوب چی ؟ گفت : بگین رشته تون چی بود ؟ خندیدم . سارا هم شونه هاشو بالا انداخت و گفت : من دیگه نمیتونم بخورم . کیو گفت : بعد از این همه خوردن جای بعدی که باید بری بیمارستان است . سارا گفت : خودم میدونم باید چی کار کنم . نیازی نیست تو نگران باشی . جونگ گفت : میدونی؟! سارا گفت : درمانش دویدن است . کیو خندید و گفت : معلوم است تجربه داری بیچاره همسرت . سارا با شنیدن این حرف شوکه شد . تازه یادش اومد که قبلا به اونا چی گفته بود . جوابی نداد . جونگ مین نگاهی به سارا انداخت و گفت : راستی اون رو کجا دیدی ؟ چه جوری شد این یکی رو نزدی ؟ بعد هم خندید . سارا به من نگاه می کرد و سعی داشت راه فراری پیدا کنه .برای این که موضوع بحث رو عوض کنم گفتم : هیون رو ندیدم . هیونگ گفت : خواب بود اون همیشه این جور مواقع خواب رو ترجیح میده .گفتم : خوب یونگ سنگ چی ؟ گفت : اونم پیشش موند . نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم : دیگه دیر شده بهتر است شما هم برگردین . به هر حال برای برگشتن به انرژی نیاز دارین . راستس مگه قرا نبود شما بعد از کنسرت برگردین ؟ هیونگ گفت : برنامه عوض شده .قرارا است بیشتر بمونیم . جونگ مین گفت : می خوایم جاهای دیدنی رو بگردیم . می خواست بگم با مارپلاستیکی اما دیدم درست نیست . از پشت میز بلند شدم و گفتم : خوب از دیدنتون خوشبخت شدم .سارا که به دنبال من از پشت میز بلند شده بود ادامه داد : اما امیدورام دیگه سر راه هم قرار نگیریم . همونطور که از میز دور می شدم برگشتم و نگاهی به اونها انداختم .کیو داشت ظرفهایی رو که سارا خورده بود می شمرد. وقتی به اتاق برگشتم به سارا گفتم : مگه از قحط برگشته بودی ؟ گفت : ببین تو رو خدا دیگ به دیگ میگه روت سیاه .سر شام کی همه غذای منم خورد . جوابی ندادم . جاش رو تخت دراز کشیدم . 5 دقیقه بعد صدای نفس های ارام و ممتد سارا به من فهموند که خوابش برده . بلند شدم و چراغ خاموش کردم و سر جام برگشتم . و چند دقیقه بعد پلک هام سنگین شد و لیوان اب میوه و مار پلاستیکی از ذهنم پاک شد و جای اون رو یک خواب شیرین گرفت .
نگاهی به ساکی که نخریده پر از وسیله شده بود و کنار اتاق افتاده بود انداخت و گفت : می ترسم اگر همین طور پیش بریم مجبور بشیم یه هواپیما برای بردن این همه وسیله کرایه کنیم . نگاهی به ساک انداختم .هنوز کلی وسیله هم روی زمین مونده بود . گفتم : اره باید بیشتر مراقب باشم چه جوری پول خرج می کنیم .سارا دوباره مشغول حساب و کتاب شد . اتاق ما با بازار های افسانه ای بغداد که توی افسانه ها اومده بود فرقی نداشت . توی اون شلوغی اگر میگفتن شتر با بارش گم شده تعجب نمی کردم . مشغول جمع و جور کردن وسایل شدم که صدای در توجه ام رو جلب کرد نگاهی به سارا کردم و در رو باز کردم . اقای رضایی پشت در بود .وقتی وضعیت اتاق رو دید خندید و گفت : فکر کنم تمام بازارها یی رو که رفتیم بشه بصورت mp3 توی اتاق شما دید . سارا گفت : میشه با مدیر هتل حرف بزنین ؟ اقای رضایی با تعجب نگاهی به سارا کرد . سارا ادامه داد : ببینین میشه یه غرفه خرید به ما بده . تازه با شما اون هم نصف قیمت حساب می کنیم . لحن جدی سارا باعث شد اقایی رضایی بلند بخنده . اقای رضایی بعد از این که نفس جا اومد گفت : جایی که فردا می خوایم بریم کمی دور است برای همین ساعت 4 صبح توی لابی باشین . گفتم : یعنی اینقدر دور است ؟ گفت : نه ٬ ولی دیدن اینجا توی صبح زود قشنگ است . سارا گفت : حالا کجا هست ؟ اقای رضایی گفت :یه معبد است که بالای یه کوه است .یکم سخته ولی به دیدنش می ارزه . شما که با ساعتش مشکلی ندارین ؟ گفتم : من نه ولی سارا رو نمی دونم . اقای رضایی گفت : پس من ساعت 3:30 میام که بیدارتون کنم . بعد نگاهی به اطراف اتاق انداخت و ادامه داد : اگر مرتب کردن این وسایل تا اون موقع طول نکشه . وقتی کارمون تموم شد عقربه های ساعت عدد 12:15 رو نشون میدادن .همون جوری روی تخت خوابیدم . با صدای رد از خواب بیدار شدم . صدای اقای رضایی از پشت در می اومد و گفت : خانوم ها بیدارین ؟ با صدایی گرفته جواب دادم : بله بیداریم . به زحمت بدن خسته ام رو از توی تخت بیرون کشیدم . با صدایی خواب الود به سارا گفتم : سارا بیداری ؟ با دستش عدد 5 رو نشون داد میدونستم منظورش اینه که 5 دقیقه دیگر بزار بخوابم . از فرصت استفاده کردم و دست و صورتم رو شستم . اب خنکی که از شیر اب می اومد حسابی منو سر حال اورد هرچند هنوز احساس خستگی می کردم اما کاملا بیدار شده بودم . دوبار به سمت سارا رفتم و گفتم : سارا پاشو ساعت 4 است خواب موندیم . سارا عین فنر از جاش بیرون پرید و گفت : این بار دیگه رضایی پوستمون رو می کنه . داشت سعی می کرد لنگه کفش رو که از شب قبل زیر تخت مونده بود رو بیرون بیاره .خندیدم و گفتم : نترس هنوز 20 دقیقه دیگه وقت داری. هرچند این برات 2 دقیقه هم حساب نمی شه . چیزی نگفت اما لنگه کش رو به سمت من پرت کرد جا خالی دادم و لنگه کفش به اینه خورد و صدای بدی داد
وقتی از پله ها پایین می اومدیم سارا داشت خمیازه می کشید . گفتم : اگر وقت کردی جلوی پات رو هم یه نگاهی بنداز یه وقت پرت نشی پایین . گفت : اخه وقتی اسانسور رو اختراع کردن دیگه چرا باید از پله بریم خوب بیچاره اون همه زحمت کشیده تا این رو اختراع کرده خدایش گناه داره ما اینقدر به این اختراع مهم بی احترامی کنیم و از پله بریم پایین . گفتم : 3 دلیل داره . 1. تو از خواب بیدار شی 2. یه ورزش هم هست . گفت : خوب سومی چیه ؟ گفتم : ورزش خودش دوتا حساب میشه . گفت : خیلی با مزه بود . مواظب باش کوه نمک ! وقتی به لابی رسیدیم بقیه گروه هم جمع شده بودن با یک نگاه به چهره اونا فهمیدم که اونا هم دست کمی از سارا ندارن . بعضی هاشون داشتن خمیازه می کشیدن و بقیه هم داشتن چشماشون رو می مالیدن یه دو سه نفری هم توی همون حالت ایستاده چشم هاشون رو بسته بودن . اقای رضایی گفت : به به اینبار فقط 3 دقیقه تاخیر . یادم باشه بهتون یه جایزه بدم . سارا گفت :مال من پنبه ای باشه . اقای رضایی گفت : چی پنبه ای باشه ؟ سارا گفت همون بالشتی که بعنوان جایزه قرار است بهم بدین . اقای رضایی گفت : من موندم تو چه جوری کشیک شب میدی ؟ سارا گفت : با بدبختی . اقای رضایی گفت : برین سوار شین . نگاهی به من کرد و گفت :مواظب دوست هم باش یه وقت با سر نره تو در . وفتی از هتل بیرون اومدم چشمم به تبلیغ رو اتوبوس افتاد چهره های انها رو میشد توی گرگ و میش صبح هم تشخیص داد . با دیدن اون عکس روی اتبوس نا خود اگاه به یاد حرف جونگ مین افتادم (( هنوز تموم نشده .)) با خودم گفتم : توی این دو روز که خبری نشده .تا حالا حتما برگشتن کشورشون . سارا هنوز داشت خمیازه می کشید و عین یه زامبی به سمت ماشین می رفت .
سارا تمام را ه رو رو ی شونه من خوابیده بود .وقتی اتوبوس اخرین پیچ رو رد کرد اشعه خورشید تو یچشمام زد منظره زیبایی بود زیر پامون مه بود که می شد از بین اون کوهپایه های پر از جنگل رو دید . مثل این بود که به یک تابلوی نقاشی نگاه می کنی . سارا رو صدا زدم اما فایده ای نداشت . پس دوربین رو روشن کردم و گفتم : سفر نامه پت و مت روز پنجم . >
از کنار ماشین تا معبد رو باید 15 دقیقه پیاده روی می کردیم .جاده قشنگی بود حتی سارا هم ا خواب بیدار شده و بود دیگه خمیازه نمی کشید . بهش گفتم : خوب خوابیدی ؟ گفت: چی من که بیدار بودم تو خوابیده بودی . گفتم : دیوار حاشا بلند است . خوب هنوز اثار سر جنابعالی روی شونه من هست نگاه کن شونه ام عین گوژپشت نوتردام شده . ادا ی دراوردم و سارا خندید .
زیبایی معبد نفس گیر بود با خودم فکر کردم یک انسان چه قدرتی میتونه داشته باشه . کنار بالکن یک مجسمه بودای بزرگ بود که چهار زانو نشسته بود و دستش رو به علامت صبر بالا اورده بود . به طرف مجسمه رفتم . همین طور که محو زیبایی مجسمه شده بودم احساس کردم چیزی کنار پام تکون می خوره . نگاهی به پایین انداختم . یه مار بود که داشت تکون می خورد. نمی دونستم باید چی کار کنم . تا اونجایی که نفس داشتم جیغ زدم . اونقدر جیغ زدم که احساس می کردم نمیتونم نفس بکشم . صدای جیغ من و داد سارا همه گروه رو به سمت ما کشوند. اقای رضایی داشت به سمت ما می دوید . سارا همون جا ایستاده بود و داد میزد . صدای خنده ای بلند شد و یک نفر از پشت مجسمه روی زمین ول شده بود و به دور خودش می پیچید و می خندید و نگاهی به اون کردم هنوز داشتم داد می زدم .و در خواست کمک می کردم . رضایی به من رسید و در حالی که نفس نفس می زد بدون توجه به خطر لگدی به مار زد و اون به گوشه ای پرت کرد . دیگه پا هام قدرت تحمل وزنم رو نداشتن . روی زمین نشسته بودم .احساس می کردم قلبم ضربان ندارد شاید اونقدر هم ضربان تندی داشت که احساس نمیشد . نمی تونستم جواب سوال اقا رضایی که مدام از می پرسید حالم خوبه را بدم. دهنم خشک شده بود . خون به مغزم نمی رسید سعی کردم با سر به سوال اقای رضایی جواب بدم اما فایده ای نداشت اصالا توی بدنم حسی وجود نداشت . سارا کنار من رسیده بود داشت شونه هامو ماساژ می داد . اقای رضایی لیوانی رو روبروی من گرفته بود حتی توانایی حرکت دستم رو هم نداشتم . سارا لیوان رو از اقای رضایی گرفت و نزدیک دهنم اورد سعی کردم اروم اروم کمی از محتویات توی لیوان رو بخورم . اول متوجه نبودم که چی می خورم اما بعد از چند دقیقه احساس شیرینی توی دهنم حس کردم . هر چی که بود شیرین بود . کمی هم گرم بود . اروم اروم داشتم به موقعیت اطرافم پی می بردم . اقای رضایی سعی داشت جمعیتی رو که اطراف ما بودن رو پراکنده کنه . نگاهی به سارا انداختم .رنگ به صورت نداشت . نمیدونستم خودم چه وضعیتی دارم اما سعی کردم با صدایی که انگار از ته چاه بلند میشه بهش بفهمونم که خوبم . با صدای من اقای رضایی به سمت ما برگشت . کنار من زانو زد و صورتش رو جلوی روم گرفت و با نگاهی پدرانه گفت : خوبی دخترم . سری تکون دادم و به زحمت گفتم : خوبم . نگاهی به سمت اقای رضایی کردم که بلند شد وبه سمت مجسمه رفت و بعد صدای سیلی که توی هوا پیچید . اول متوجه نشدم که چه کسی سیلی خورده اما با دیدن چهره جونگ مین که دستش رو رو ی صورتش گذاشته بود و به اقای رضایی نگاه می کرد . منو شوکه کرد . سارا هم داشت به همین صحنه نگاه می کرد . صدایی گفت :خوبی ؟ به سمت صدا برگشتم هیونگ بود که دولا شده بود به من نگاه می کرد . می خواستم از جام بلند شم اما توی پاهام هیچ قدرتی احساس نمی کردم . سارا بهم کمک کرد تا بلند شم رو تخته سنگی که چند قدم اون طرفتر بود بشینم .تمام بدنم می لرزید . هیونگ هنوز دنبال ما بود و همون سوال رو تکرار می کرد . چیزی نگفتم .به اقای رضایی نگاه می کردم که مثل یه شمشیر باز دستش رو توی هوا جلوی صورت جونگ مین تکون میم داد . حالت تهوع داشتم . هیونگ دست بردار نبود . مثل این بود که روی همون سوال تکراری سوزن شکونده باشد . سارا جوابش رو داد و گفت : فکر کنم اره .اما به زمان احتیاج داره . سرم بنگ بنگ می کرد چشم رو بستم و سرم رو روی شونه سارا گذاشتم . صدایی گفت : اینو بخور . چشمم رو باز کردم هیون روبروم ایستاده بود و لیوانی رو به سمتم دراز کرده بود از لیوان بخار بلند میشد . به سمت اقای رضایی نگاه کردم حالا کیو هم در مقابل اقای رضایی قرار گرفته بود . هیون دوباره لیوان رو جلوی صورتم تکون داد . لیوان رو از دستش گرفتم .اما دستم به شدت می لرزید .احساس سرما می کردم .و نمی تونستم جلوی لرزشم رو بگیرم . هوای اونجا سرد نبود اما من مثل یک تیکه یخ سرد بودم . حتی گرمای لیوان توی دستم هم فایده ای نداشت . هیون پتوی دست سارا داد . سارا گفت : این از کجا اومده ؟ هیون گفت : از تو ماشین اوردم . مجبورش کن همه لیوان رو بخوره . به من نگاه کردو گفت : همش رو سر بکش گرمت میکنه . حرفهای اونا رو می شنیدم اما جهت دیدم به سمت اقای رضایی بود که داشت به سمت ما می اومد . .وقتی به ما رسید با عصبانیت نگاهی به اون جمع سه نفره کرد و گفت : بهتر است اقایون همگی از اینجا برن . یونگ سنگ گفت : ولی .اما نگاه جدی اقای رضایی اون رو ساکت کرد . اون گروه سه نفر رو وادارکرد تا ما رو ترک کنن . سرم روی شونه سارا بود . اقای رضایی گفت : خوبی . گفتم : بهترم . ادامه داد مگه تا حالا مار پلاستیکی ندید ی که که اینقدر ترسیدی ؟ سرم رو از روی شونه سارا برداشتم و با تعجب نگاهی به اقای رضایی کردم . سارا با تعجب گفت : پلاستیکی؟! چی پلاستیکی؟! اقای رضای گفت : یعنی نفهمیدی مار ساختگی بود ؟! سارا گفت : به نظرتون اگر فهمیده بود اینجوری می ترسید . حالا دلیل حضور جونگ مین رو فهمیدم .جمله اخرش یادم اومد ((هنوز تموم نشده )) . سارا گفت : حالا اونا اینجا چی کار می کردن ؟ جوابش رو دادم : برای انتقام . اقای رضایی گفت اگر حالت خوب نیست برگرد تو ماشین . می تونی راه بری . گفتم : فقط یکم ترسیدم بهتر میشم . اقای رضایی گفت : هر جور که راحتی . این لیوان هم بخور گرمت میکنه . این حرف رو زد و به سمت گروه رفت که مثل یک گله بی چوپان هر کدوم به یه سمت رفته بودن .
10 دقیقه بعد با سارا توی معبد می گشتم . هر چند دیگه نمی لرزیدم اما هنوز احساس سرما می کردم . وقتی اخرین اتاقک معبد رو دور زدیم کیو و هیونگ به سمت ما اومدن .سارا گفت : فکر می کنی بتونی سریعتر راه بیای ؟ گفتم : باید وسایلشون رو بهشون برگردونم . وقتی به ما رسیدن پتو رو از دورم باز کردم و با لیوان جلوی هیونگ گرفتم . گفت : خوبی . جوابش رو ندادم .فقط وسایل رو جلوی روش تکون دادم .گفت : اینها مال من نیست برگردون به صاحبش . نگاهش کردم .گفت : مال هیون است . دور بر رو نگاه می کردم تا اون رو پیدا کنم .کیوگفت : توی ماشین ٬پایین معبد است . چیزی نگفتم . به سمت اقای رضایی رفتم . اقای رضایی با دیدن من به سمتمون اومد و گفت : بهتری ؟ گفتم : می خوام برگردم توی ماشین . یکم سردم است . اقای رضایی گفت : باشه .ما هم تا نیم ساعته دیگر میایم . . رو کرد به سارا و ادامه داد : حواست بهش باشه . توی مسیر جاده به اون مار پلاستیکی فکر می کردم و به اینکه واقعا باید این کار رو انجام میداد ؟ صدای غر غر سارا منو به خودم اورد .داشت می گفت : باید ازش شکایت کنیم .اگر بلایی سرت می اومد چی .اگر دستم بهش برسه پوستش رو می کنم و پر کاه می کنم و برای طرفدارهاش می فرستم . . نگاهی به چهره سارا انداختم . از عصبانیت سرخ شده بود . همونطور که راه می رفت برای جونگ مین و بقیه خط و نشون می کشید. نگاهی به من کرد .خندیدم . گفتم : می تونیم یه جا بشینیم ؟ . نگاهی به اطاف انداخت .با دست به تنه درختی که کنار جاده بود اشاره کردم . روی تنه درخت نشستم و پاهامو دراز کردم . به پاهام نگاه می کردم که سایه ای روی پاهام افتاد .سرم رو بالا گرفتم .اما نور خورشید توی چشمم زد و دوباره نگاه رو به پایین دوختم . این بار روبروم ایستاد . سارا گفت : چیه ؟ دوباره می خوای چی کار کنی ؟ مار پلاستیکی کم نبود ؟ هیونگ به من نگاه می کرد .دوباره همون سوالی رو پرسید که از صبح می پرسد . کیو گفت : ما هم خبر نداشتیم .نگاهش کردم . گفتم : واقعا ؟ هیونگ گفت : پس فقط به من جواب نمیدی ؟ ! . گفتم : من با شما کاری ندارم لطفا برین . توقع داشتم که راهش رو بگیره بره .اما روبروی من روی زمین نشست . کیو هم بعد چند لحظه همین کار رو کرد . حرفی نزدم و از جام بلند شدم و راه افتادم . توی تمام راه نه من حرفی زدم نه سارا .فقط به سمت پایین جاده حرکت می کردیم .توی طول مسیر هیونگ و کیو هم به فاصله چند قدم از ما حرکت پشت سرمون می اومدن .
وقتی به انتها ی جاده رسیدیم هیون رو دیدم که به یه ماشین بزرگ سفید تکیه داد بود و داشت به سنگ ریزه هایی که جلوی پاش بود ضربه میزد. وقتی بهش رسیدم سرش رو بالا گرفت و نگاهم کرد . پتو و لیوان رو جلوش گرفتم و گفتم : ممنون . به وسایلی که توی دستم بود نگاهی انداخت و گفت : خوبی ؟ جوابی بهش ندادم و دستم رو همون جوری جلوش نگه داشتم . گفت : بذارش تو ماشین . از کنارش رد شدم و در ماشین رو باز کردم . وسایل رو رو ی صندلی گذاشتم اما نگاهم به صندلی پشتی افتاد .جونگ مین روی صندلی دراز کشیده بود و دستش رو روی چشمش گذاشته بود .بدون اینکه حرفی بزنم در ماشین رو بستم . سارا که کنار من ایستاده بود و جونگ مین رو دیده بود برگشت تا در ماشین رو باز کنه . می دونستم بعدش چی میشه . جلوش رو گرفتم و گفتم : ولش کن .ارزش نداره . گفت : ارزش نداره ؟! ارزش نداره ! حتما باید میمردی که بفهمی اون بالا چه حالی داشتی . کم مونده بود جسدت رو برگردونم . گفتم : بیا بریم .ولش کن . گفت : نه اینجوری نه . دستش رو کشیدم و به سمت اتوبوس کشوندم . وقتی سوار اتوبوس شدم کنار پنجره نشستم . و سرم رو رو ی شونه سارا تکیه دادم . و چشمم رو بستم . چیزی به شیشه خورد . سارا گفت : چه قدر رو دارین شما دیگه بابا ما کم اوردیم . بدون اینکه چشمم رو باز کنم با دستم گوشه پرده رو گرفتم و اون کشیدم و سرم رو به شیشه تکیه دادم .دیگه صدایی نیومد . هیچی .فقط سکوت بود .نمی خواستم بدونم کی به شیشه زده و یا اینکه چه دلیلی برا یاین کارش داره . فقط دلم میخواست بخوابم .
از حرکت ماشین بیدار شدم . ماشین در حال طی کردن مسیری بود که اومده بود . دیگه اون منظره برام زیبا نبود بلکه مثل یک مار بود که دهنش رو باز کرده بود تا ماشین رو با مسافرهای توش یک جا ببلعه . سار گفت : بیدارشدی ؟ سرم رو روی شیشه گذاشتم و چشمم رو بستم . اجازه دادم تا خنکی شیشه به عمق وجودم نفوذ کنه .شاید اینجوری میتونست منو از فکر اینکه چه اتفاقی افتاده بیرون بیاره .
توی لابی اقای رضایی جلومون رو گرفت و گفت : امروز عصر برنامه خرید است .اما فکر کنم بهتر باشه خانم رحمانی توی هتل بمونه . سارا بلافاصله گفت : اره بهترین درمان استراحت است . گفتم : نه بهترین درمان برای یه خانوم خرید کردن است . هیچی مثل یه خرید درست و حسابی حالم رو جا نمی یاره . اقای رضایی با تردید نگاهم کرد و گفت : مطمئنی که میتونی بیای؟ گفتم : البته .حالا خودتون می بینید .
پیش بینی من درست از اب دراومد . شب وقتی به هتل برگشتیم احساس خوبی داشتم . و سارا رو به خاطر کفشی که خریده بود اذیت می کردم . اقای رضایی از اینکه می دید من حالم خوبه حسابی خوشحال بود . رو کرد به من و گفت : واقعا خرید معجزه میکنه . گفتم : بهترین درمان است . ادامه داد : وسایلتون رو بزارین توی اتاق و بیاین پایین . و به سمت رستوران هتل رفت . سارا که داشت سعی می کرد کیسه های سنگین خرید رو توی دستش نگه داره گفت : بیچاره امروز تا پای گور رفت . گفتم : جدا ؟! گفت : باید میدیش چه جوری رنگش پریده بود . بنده خدا به فکر هزینه های فرستادن یه جسد به خونه بود . نگاهی بهش کردم .یکی از کیسه ها رو جلوی روم گرفت و گفت : ننه پیر شی الهی این بارهای خودت رو خودت بیار بالا . بعد هم کیسه های خرید رو جلوی پای من گذاشت و به سمت اسانسور رفت .
وقتی در اتاق رو باز کردم یادداشتی از لای در به پایین افتاد . اون رو از روی زمین برداشتم .باز هم همون دست خط بد انگلیسی بود . نوشته بود ( ( باید شما رو ببینیم )) بدون اینکه مابقی یادداشت رو بخونم اون رو پاره کردم و توی سطل انداختم و به سارا گفتم : زودباش دیر بجنبی یکی دیگه توی گوش غذات زده . سارا بلافاصله وسایل روی زمین رها کرد و مثل باد از کنار من رد شد .
وقتی از رستوران به اتاق برگشتیم روی تخت ولو شدم و شکمم رو مالیدم . گفتم : دارم میترکم . سارا گفت : اره دیگه باید هم بترکی همچین عین بختک رو ی غذای من افتادی که بیا ببین . عین داروغه رابین هود هم سر به زنگ ها می رسی . بابا گفتن مفته است ولی کاه دون که مال خودت بود . خندیدم و گفتم : نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم . گفت : معلوم بود که از قحطی برگشتی . می خواست حرفش رو ادامه بده که صدای در بلند شد . سارا نگاهی به من کرد و به سمت در رفت . مستخدمی یادداشتی به سارا داد و رفت .سارا نگاهی به یادداشت انداخت و اون دست من داد .بدون اینکه یادداشت رو باز کنم انو رو پاره کردم . سارا گفت : اهوی چی کار می کنی . چرا اونو پاره کردی . گفتم : مگه چی بود ؟ گفت : جواب رضایی رو خودت میدی . الاغ ژتون غذای فردا بود . حالا چی کار کنیم ؟ گفتم : من که سیرم . گفت : بله باید هم سیر باشی . منم جای تو بودم ترکیده بودم . حالا خودت باید بری از رضایی ژتون بگیری . رو ی پهلو چرخیدم و نگاهی به سارا کردم و گفتم : من مریضم مگه نمی بینی؟ گفت : خوبه مریض بودی اونجوری خوردی وای به حال اون روزی که مریض نباشی . خودم رو لوس کردم .و گفتم : خودت برو ازش ژتون بگیر . گفت : اصلا خودت رو لوس نکن به من چه .؟ مگه من پارشون کردم . گفتم : خواهش می کنم . من که اینقدر دوست دارم .برو دیگه .جان من . برو . سارا نرم شده بود . گفت : بسه دیگه این همه هندونه رو نمیشه تنهایی بردارم . هم دم اوردم و هم گوش های مخملی . اخه یکی نیست به این رضایی بگه ما که الان پایین بودیم خوب چرا اون موقع ژتون ها رو ندادی . بعد هم خودش جواب داد . البته با اون طرز خوردن تو بیچاره فکر کرده همین الان ژتون ها رو میدیم و غذا میگریم . هرچند فرقی هم نکرد الان باید دوتا ژتون اضافه تر بده . این رو گفت . به سمت در رفت . لحظه اخر برگشت و گفت : غصه نخور الیور تویست برات ژتون می گیرم . گفتم : حال تو برو ننه تناردیه تا بعد . گفت: اگر ننه تناردیه مثل من بود که نقش کوزت بیچاره رو سیندرلا بازی می کرد . صدای خنده سارا هنوز از پشت در می اومد .
چد دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای در بلند شد . داد زدم: سارا دوباره کلید رو جا گذاشتی ؟ بلند شدم و به سمت در رفتم . وقتی در رو باز کردم چهره ای که پشت در بود سارا نبود . صاحب همون مار پلاستیکی بود . اما این بار برخالف همیشه لبخند نمیزد .بلافاصله در رو بستم . دوباره صدای در بلند شد . به در تکیه داده بودم . صدای جونگ مین از پشت در می اومد : باید حرف بزنیم .به سمت تخت رفتم و به دون توجه به صدای در زدن مداوم جونگ مین و اسرار او روی تخت دزار کشیدم و چشمم رو بستم . بعد از چند دقیقه صدای در قطع شد . اون رفته بود . دوباره همون حس عصبانیت برگشته بود . داشتم موضوع رو فراموش می کردم اما حضور دوباره جونگ مین باعث شده بود موضوع برام یاد اوری بشه . شاید اصلا موضوع رو فراموش نکرده بودم . اما هرچی که بود دیدن دوباره اون ارامش من رو بهم زده بود . صدای چرخش کلید توی در اتاق به من فهموند که سارا برگشته . نمی خواستم که موضوع رو به اون هم بگم میدونستم که اون هم از شنیدن این موضوع ناراحت میشه . همونطور که چشم بسته بود گفتم : چه کردی دلاور . تونستی ژتون بگیری یا نه ؟ سارا خیلی جدی گفت : بهتر است بلند شی . چشمم رو باز کردم اقای رضایی توی چارچوب در ایستاده بود . مثل فنر از جام پریدم . اقای رضایی وارد اتاق شد . اما تنها نبود پشت سر اون سه نفر دیگر هم وارد اتاق شدن . نگاهی به اون جمع سه نفره انداختم . هیونگ و کیو و جونگ مین هم پشت سرش بودن .با دیدن اونها از جام بلند شدم و با عصبانیت گفتم : اینا اینجا چی می خوان؟ اقای رضایی گفت : فکرکنم باید با هم حرف بزنیم . با صدای بلند گفتم : من حرفی ندارم که به اینا بزنم . و از اتاق خارج شدم . از شدت عصبانیت نمی تونستم نفس بکشم . بدون اینکه بدونم کجا میرم به مسیرم ادامه دادم . وقتی به خودم اومدم توی لابی نشسته بودم و به میز روبرو خیره شده بودم . صحنه جالبی بود یه خانوم و اقای پیر نشسته بودن و با هم حرف میزدن و می خندیدن. رفتار پر از محبت اون دوتا باعث شد منو یاد مامان و بابا و خونه بندازه . الان چی کار می کردن ؟ توی همین فکر ها بودم که سارا روبروم نشست . گفتم : رفتن ؟ گفت : نه . منتظر تو هستن . نگاهم رو از میز روبرو گرفتم و به سارا چشم دوختم و گفتم : تو هم داری طرف اونا رو میگیری؟! . برخلاف من خیلی اروم جواب من رو داد و گفت : نه . ولی خیلی دلم میخواد بدونم اون فکر مسخره چه جوری به ذهنش رسیده و اصلا چرا یه همچین کاری کرده . می خوام خیلی محکم تو روش وایسم و بگم تو بی خود کردی مار پلاستیکی میندازی جلوی پای مردم . خوشت می اد من سوسکش رو بندازم تو یقه لباست . نگاهش می کردم . توقع داشت با حرف اخرش بخندم .اما تلاشش بی فایده بود . ادامه داد : سحر تو با اونا فرق داری . بیا بالا و مثل بچه ادم حرفت رو بزن .تو از این جور ادم ها نبودی که فرار کنی و از حق ات دفاع نکنی . عین یه موش فرارنکن . به حرفش فکر کردم . راست میگفت . من هیچ وقت عقب نمی کشیدم و تا زمانی که حرفم رو به کرسی نمی شوندم اروم نمی گرفتم حتی اگر به ضررم تموم میشد . از سر جام بلند شدم .سارا گفت : دیگه کجا ؟ گفتم : میرم میدون جنگ . اگر دوست داری تو هم بیا .
وقتی وارد اتاق شدم . همه از سر جاشون بلند شدن . بدون اینکه حرفی بزنم روبروشون نشستم . توی اتاق سکوت بود وهیچ کسی حرفی نمیزد . برای اینکه اون جو سرد رو بشکنم نگاهی به اونا کردم و گفتم : چیزی می خورین؟ هیونگ به من نگاه کرد و گفت : برای خوردن نیامدیم . . به خاطر اتفاقاتی که توی این چند وقت افتاده ... اما وقتی دید من هیچ توجهی به حرفهای اون نمی کنم ادامه نداد و گفت : نمی خوای راجبش حرف بزنی . گفتم : نه . نگاهم به سمت جونگ مین بود که سرش پایین بود و داشت با دستش بازی می کرد .با این که اون مقصر تمامی این اتفاقات بود اما دیدن این حالت اون دلم رو به رحم اورد . گفتم : ازش راضی هستی ؟ سرش رو بالا اورد . گفتم : تیشرتی که خریدی راحت بود ؟ جواب حرفم رو نداد و در عوض حرفش رو با نگاهش زد .یه چیزی توی نگاهش بود چیزی مثل تاسف ٬ خواهش و یا حتی التماس . هر چی که بود کار خودش رو کرده بود . دوباره سرش رو پایین انداخت . خیلی جدی بلند شدم و جلوش ایستادم و گفتم : 1980 دلار . همین قدر بود مگه نه . اصلا می خوای مابقی مشکل رو تو اداره پلیس حل کنیم . . هیونگ گفت : اگر با این کار خیالتون راحت میشه ما حرفی نداریم . بدون اینکه نگاهی به هیونگ بندازم گفتم : میدونی من توی دنیا از چی بیشتر از همه میترسم ؟ گفت : مار . گفتم : خوبه پس این موضوع رو میدونستی . گفت : خوب بیشتر دختر ها .. اما حرفش رو ادامه نداد . حرکت دستش تند تر شده بود و حالا حرکت پا هم به اون اضافه شده بود . گفتم : فکر مار مال خودت بود ؟ جوابی نداد . ادامه دادم : لیوان اب میوه چی ؟ باز هم سکوت . گفتم : دزدیدن کارت اطلاعاتی من و اوردن مامور تقلبی چی ؟ گفت : کارت روی زمین افتاده بود . حدس زدم مال تو باشه . حتی صدات هم زدم و اما تو نایستادی و دویدی. اقا رضایی که تا اون لحظه ساکت بود گفت : خانوم رحمانی ما برای نبش قبر نیومدیم . هیونگ گفت : ما فقط اومدیم راجب این موضوع ها حرف بزنیم . گفتم : مگه نمی خواستین حرف بزنین . خوب الان هم داریم حرف میزنیم . دستم رو جلوی صورت جونگ مین گرفتم و گفتم : 1980 دلار . نقد لطفا . سرش رو بالا نگرفت . اما دتش رو دیدم که به سمت کیفش می رفت. صدای خنده من همه رو میخکوب کرد . برگشتم و سر جام نشستم . جونگ مین هواج و واج با دهانی نیمه باز نگاهم می کرد و دستش روی کیفش مونده بود . بقیه هم مثل اون ایستاده بودن و به من نگاه می کردن. گفتم : پولت رو نگه دار. سارا گفت : این یعنی چی ؟ یعنی بخشیدیش .به همین راحتی ! سرم رو به نشانه اره تکون دادم . گفت : یعنی به همین راحتی ! اخه ... حرفش رو قطع کردم و گفتم : فراموشش کن . نمی خوام این ماجرا بیشتر از این کش پیدا کنه . اقای رضایی نگاهم میکرد .معلوم بود که از کار من راضی است . >
هیونگ گفت : حالا که ما رو بخشیدین میشه مهمونتون کنیم ؟ کیو گفت" از صبح تا حالا چیزی نخوردیم . نگاهی به اقای رضایی انداختم . سرش رو به نشانه موافقت تکون داد . سارا که حسابی از کوره در رفته بود گفت: فکر نمیکنین یه چیزی یادتون رفته ؟ کیو گفت : چی ؟ سارا گفت : من چی ؟ از من هم باید دلجویی بشه منم ترسیدم . کیو گفت: خوب میتونی یه لگد به جونگ مین بزنی ولی جوری نزن که دیگه نتونه راه بره . این حرف کیو باعث شد همه بخندند . سارا نگاهی به جونگ مین کرد و گفت : باشه به وقتش .جونگ مین پاهاشو جمع کرد و عقب تر نشست .
توی لابی نشسته بودیم و لیوان بستنی جلوی روم روی میز بود .سارا نامردی نکرده بود و هرچیز گرانی توی منو بود سفارش داده بود. ظرفها رو جلو کشیده بود و یکی یکی اونها رو از محتویات توش خالی می کرد . اقای رضایی از سر میز بلند شد .نگاهی بهش کردم و گفتم : دارین میرین ؟ سارا گفت : اما چیزی نخوردین ؟ اقای رضایی نگاهی به من و سارا انداخت و گفت : نه .من خیلی خسته ام . میرم بخوابم . شما هم زودتر برین بخوابین .فردا کلی جا هست که باید بریم . این رو گفت و رفت . پسرها به احترامش از سر میز بلند شده بودن . اقای رضایی با علامت دست بهشون گفت که بشینن . بعد از رفتن اقای رضایی هیونگ گفت : لیدر گروهتون ادم جدی است . جونگ مین در حالی که داشت صورتش رو مالش میداد گفت : دست سنگینی هم داره . حدس زدم محلی رو که می مالید باید جای سیلی اقای رضایی باشه . کیو مشغول نگاه کردن به سارا بود . گفت : ارومتر بخور . بازهم هست .سارا چشم غره ای بهش رفت و ظرف اقای رضایی هم که دست نخورده بود جلو کشید . جونگ مین گفت : شما واقعا از ما بزرگترین ؟ گفتم : باور نمی کنی خوب چرا تا اقای رضایی بود ازش نخواستی تا پاسپورتمون رو ببینی . گفت . یعنی چند سالتون است ؟ گفتم : باز هم همون سوال . باشه این بار رو فقط جواب میدم . 23 سال . نگاهی به من کرد . و بعد به سارا و گفت : واین 3 ماه از شما بزرگتر است ؟ گفتم : اره . ما هردو متولد سال 65 هستیم البته به میلادی میشه 86 . کیو گفت: پس با این حساب هم سن یونگ سنگ و هیون هستین . گفتم : جدا ؟ یعنی اونها هم سن ما هستن ؟ پس شما چی ؟ گفت : من از این دوتا بزرگترم از همه ما هم کوچکتر هیونگ است . نگاهی به هیونگ کردم و گفتم : واقعا . من فکر کردم تو از اینها بزرگتر هستی . با تعجب گفت : چرا ؟ گفتم : اخر تو همیشه با منطق تر از این دوتا برخورد می کنی . سارا منوی غذا ها رو جلوی من گرفت و گفت : سحر ببین دسر فرانسوی هم بود . جونگ مین گفت : میخوای سفارش بدیم ؟ سارا گفت : نه زحمت نکش .تموم کرده بود . کیو گفت : فکر کردم باید از دانشگاه تربیت بدنی فارق التحصیل شده باشی . سارا نگاهش کرد و گفت : چرا ؟ جونگ مین گفت : خوب با سرعتت توی دویدن و قدرت لگدت بعید نبود اما حالا با شناسایی نوع دسر ها و سلیقه انتخاب غذات فکر کنم کارشناس غذا باشی . سارا می خواست جواب بده اما صدای پیانوی که توی لابی به صورت زنده اجرا میشد باعث شد به سمت صدا برگردیم . همون خانوم و اقای پیر پشت پیانو نشسته بودن و ماندی مور رو اجرا می کردن . چشمم رو بستم و گفتم : این قطعه رو میشناسی ؟ سارا گفت :ماندی مور – اهنگ only hope. هیونگ گفت : حال باید به دانشکده هنر فکر کنیم . چشمم رو باز کردم .جونگ مین حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و گفت : البته با بازی زیبایی که توی رستوران٬ روز اول ارائه دادین بعید نیست . سارا نگاهش رو به جونگ مین دوخته بود . جونگ مین که متوجه سارا شده بود خودش رو کمی جا به جا کرد و عقب تر نشست . گفتم : نه ما هنر نخوندیم .کارشناس غذا هم نیستیم . سارا گفت : از دانشکده تربیت بدنی هم بیرون نیومدیم هرچند امادگی دفاعی رو بلد هستیم . هیونگ گفت : پس دیگر چیزی به ذهنم نمیرسه . کیو گفت : خوب . گفتم : خوب چی ؟ گفت : بگین رشته تون چی بود ؟ خندیدم . سارا هم شونه هاشو بالا انداخت و گفت : من دیگه نمیتونم بخورم . کیو گفت : بعد از این همه خوردن جای بعدی که باید بری بیمارستان است . سارا گفت : خودم میدونم باید چی کار کنم . نیازی نیست تو نگران باشی . جونگ گفت : میدونی؟! سارا گفت : درمانش دویدن است . کیو خندید و گفت : معلوم است تجربه داری بیچاره همسرت . سارا با شنیدن این حرف شوکه شد . تازه یادش اومد که قبلا به اونا چی گفته بود . جوابی نداد . جونگ مین نگاهی به سارا انداخت و گفت : راستی اون رو کجا دیدی ؟ چه جوری شد این یکی رو نزدی ؟ بعد هم خندید . سارا به من نگاه می کرد و سعی داشت راه فراری پیدا کنه .برای این که موضوع بحث رو عوض کنم گفتم : هیون رو ندیدم . هیونگ گفت : خواب بود اون همیشه این جور مواقع خواب رو ترجیح میده .گفتم : خوب یونگ سنگ چی ؟ گفت : اونم پیشش موند . نگاهی به ساعتم انداختم و گفتم : دیگه دیر شده بهتر است شما هم برگردین . به هر حال برای برگشتن به انرژی نیاز دارین . راستس مگه قرا نبود شما بعد از کنسرت برگردین ؟ هیونگ گفت : برنامه عوض شده .قرارا است بیشتر بمونیم . جونگ مین گفت : می خوایم جاهای دیدنی رو بگردیم . می خواست بگم با مارپلاستیکی اما دیدم درست نیست . از پشت میز بلند شدم و گفتم : خوب از دیدنتون خوشبخت شدم .سارا که به دنبال من از پشت میز بلند شده بود ادامه داد : اما امیدورام دیگه سر راه هم قرار نگیریم . همونطور که از میز دور می شدم برگشتم و نگاهی به اونها انداختم .کیو داشت ظرفهایی رو که سارا خورده بود می شمرد. وقتی به اتاق برگشتم به سارا گفتم : مگه از قحط برگشته بودی ؟ گفت : ببین تو رو خدا دیگ به دیگ میگه روت سیاه .سر شام کی همه غذای منم خورد . جوابی ندادم . جاش رو تخت دراز کشیدم . 5 دقیقه بعد صدای نفس های ارام و ممتد سارا به من فهموند که خوابش برده . بلند شدم و چراغ خاموش کردم و سر جام برگشتم . و چند دقیقه بعد پلک هام سنگین شد و لیوان اب میوه و مار پلاستیکی از ذهنم پاک شد و جای اون رو یک خواب شیرین گرفت .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۹ ساعت 23:33 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|