از اتفاقات دیگری که ذهن مرا مشغول می کرد ماجرای مسمومیت غذایی من بود،آن هم درست در شرایطی که پدر برای یک ماموریت اداری به اردبیل رفته بود و ما تنها بودیم.یادم می اید نیمه های شب با احساس تهوع شدید مجبور شدیم خانه را ترک کنیم ولی از انجایی که اشتباها راننده تاکسی تلفنی زنگ خانه ی خانم کیانی را زده بود مزاحم انها شدیم.داشتیم از حیاط خارج می شدیم که حامد روی تراس آمد و بعد از احوالپرسی از مامان پرسید:
-خانم مالکی اتفاقی افتاده؟
مامان با اشاره به من که کنار باغچه خم شده بودم گفت:
-ببخشید که مزاحم شما شدیم.گمونم پریا مسموم شده.
حامد نگاه نگرانش را متوجه من کرد و عجولانه گفت:
-الان میام خانوم مالکی.لطفا تشریف داشته باشید.
مامان داشت تلاش می کرد او را متقاعد کند نیازی به حضورش نیست اما او با عجله به خانه رفت.منتظر ایستاده بودیم که خانم کیانی با صورتی خواب آلوده و نگران پایین امد و گفت:
-الهی قربونت برم.چی شده پریا جون؟
مامان با نگرانی گفت:
-نمی دونم.از عصر بی حال بود.گفتم شاید سرما خورده،ولی یک ساعته،گلاب به روتون،فقط حالش به هم خورده!دیگه هیچی توی معده اش نیست.قربونتون برم خانم کیانی،به خدا احتیاجی نبود آقا حامد زحمت بکشند.من ماشین گرفتم.درمانگاه نزدیکه.
حامد از عقب با لحنی رنجیده گفت:
-اختیار دارید خانوم مالکی.یعنی ما آنقدر قابل نبودیم که خبرمون کنید؟حالا فرض کنید تاکسی زنگ رو اشتباهی نمی زد،یعنی خیال داشتین این وقت شب تنها برین؟
دوباره معده ام آشوب شد.فورا به طرف باغچه خم شدم ولی چیزی در معده ام نبود.حامد گفت:
-نگران نباشید.در چنین مواقعی تهوع خیلی خوبه.باعث می شه معده کاملا پاکسازی بشه.آقا پیمان کجاست؟
مامان گفت:
-اون خوابه.بیدارش نکردم.
خانم کیانی گفت:
-خیالت از بابت پیمان جون راحت باشه.برو جونم.زودتر برین این بچه رنگ به رو نداره.
برای چند لحظه چشمم در چشم حامد افتاد اما آن هم چند ثانیه کوتاه بود.آن وقت با تکیه به مامان سوار ماشین شدم و حامد جلو نشست و به راننده دستور حرکت داد.در طول راه او چند بار با نگرانی به عقب برگشت و به راننده توصیه کرد هر وقت لازم بود کنار خیابان توقف کند.توی درمانگاه هم مثل پروانه این طرف و آن طرفم می دوید و نمی گذاشت آب در دل مامان تکان بخورد.بعد هم هر قدر مامان خواهش کرد به خانه برگردد قبول نکرد و تا وقتی سرم من به آخر رسید پیش ما ماند.وقتی زیر سرم بودم مامان خیلی آرام گفت:
-این پسره پاک ما رو شرمنده ی خودش کرده.به خدا که فرشته است.خدا به مادرش ببخشدش.
پرسیدم:
-حالا کجاست؟
مامان با لحنی تحسین آمیز گفت:
-بیرون نشسته که تو راحت باشی.توی عمرم مردی به این با شخصیتی ندیدم.مامان از او تعریف می کرد ولی نمی دانم چرا من احساس غرور می کردم؟آن شب تشکری که شایسته او باشد نکردم و هر چند که مامان برای چند دقیقه ی متوالی از او قدردانی کرد ولی ته دلم احساس شرمندگی می کردم.از این رو فردا بعد از ظهر چند دقیقه قبل از امدنش به بهانه ی آب دادن به گلها توی حیاط ماندم و وقتی وارد حیاط شد بعد از سلام و احوالپرسی از او تشکر کردم.او هم متقابلا احوام را پرسید و من هم خیلی مختصر جواب دادم.بعد او با اشاره به گلها حرفی زد که درست متوجه نشدم چون همان لحظه کاملا تصادفی نگاهم متوجه پنجره رو به حیاط طبقه بالا شد.خانم کیانی داشت با اشتیاق به هر دوی ما نگاه می کرد و لبخند معنی داری می زد.
خانم کیانی از ان به بعد حرفی نمی زد تا متوجه منظورش شوم ولی رفتارش با همیشه فرق داشت.بیشتر از گذشته به من محبت می کرد و طرز نگاهش کنجکاو و شیطنت بار بود.گاهی که ناگهان به طرفش بر می گشتم از حالت سنگین نگاهش معذب می شدم.انگار با ایما و اشاره می خواست مرا متوجه چیزی کند.او حالا بیش از گذشته و به بهانه های مختلف به خانه مان می امد ولی رفتار حامد مثل سابق خوددار و آرام بود و شاید هم همین مرا گیج می کرد.از شدت اضطراب شب ها خواب نداشتم و آن قدر بی اشتها شده بودم که تقریبا مامان کنجکاو و نگران شده بود.زمانی هم بود که حال و حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم و دوست داشتم با خودم خلوت کنم.گاهی اتفاق می افتاد که ساعتها تک و تنها توی اتاقم می ماندم و مدتها یک جا بی حرکت می نشستم و به رو به رو خیره می شدم.حتی حال و حوصله ثریا را هم نداشتم.انگار به نوعی از طرف مامان مامور شده بود زیر زبان مرا بکشد.صبح که می شد به خانه ما می امد و غروب با خاله بر می گشت.طفلک مامان!زمانی متوجه عمق نگرانی اش شدم که یک روز صبح داشت خیلی آرام با پدرم راجع به من صحبت می کردوپدر تلاش می کرد متعاقدش کند نگرانی اش بی مورد است ولی مامان قانع نمی شد.می گفت:
-می ترسم احمد!می ترسم مشکلی براش پیش اومده باشه!اون فقط بیست سالشه!
پدر به نرمی گفت:
-ببین مهین جان،این تغییر حالات توی سن و سال پریا کاملا طبیعیه!جوونها توی این سن و سال درگیر دوران بلوغ اند.پس طبیعیه اگه ماجراجو باشند و اخلاق شون مثل بهار و پاییز باشه!به عقیده ی من لازم نیست نگران جسمش باشی!اون کاملا سلامته!هر چی هست مربوط به روح و روانشه!با خودشه!
مامان گفت:
-اون اصلا حرف نمی زنه!
پدر گفت:
-اگه لازم باشه میگه!پریا دیگه بچه نیست عزیزم!خیلی وقته که بزرگ شده ولی ما نمی خواستیم باور کنیم.بگذار مدتی به حال خودش باشه!اون دختر عاقلیه!
بغض گلویم را می فشرد.واقعا چه مرگم بود؟این ماجرا تا کجا ادامه داشت؟لحظاتی بود که آرزو می کردم خانم کیانی و پسرش ازآن خانه بروند ولی باز غروب جلوی پنجره انتظار امدنش را می کشیدم.یکی از دفعاتی که شدیدا احتیاج داشتم با کسی حرف بزنم بی مقدمه از ثریا پرسیدم:
-عشق چیه ثریا؟چطوری میشه تعریفش کرد؟
چشمانش برقی زد و سر جایش میخکوب شد.
-آهان!زدی به هدف!پس بگو چه مرگته!ذلیل مرده لال می شدی زودتر بگی؟من رو بگو که خیال می کردم تو به سایه ات هم فخر می فروشی!حالا کی هست؟
خنده ام گرفت.گفتم:
-من یک کلمه از تو پرسیدم،ببین چقدر اراجیف تحویلم دادی؟این هجویات چیه می گی؟
با شیطنت گفت:
-بله؟بله؟من یا تو؟بدبخت نترس یا خودش میاد یا نامه اش.یه نیگا به خودت توی آینه بنداز.شدی مثل روح!
باز هم خنده ام گرفت ولی او دست بردار نبود.
-جون ثریا بگو موضوع چیه؟نکبت مگه من و تو این حرفها رو داریم؟
به دروغ گفتم:
-مطمئن باش خبری نیست که بخوام از تو قایم کنم.چند روزه دارم یک رمان خارجی می خونم و این سوال برای من پیش اومده که عشق چیه که آن قدر شاعر ها و نویسنده ها ازش داستان سرایی می کنند.
ثریا به شوخی گفت:
-لابد چیز بدرد بخوریه!
پرسیدم:
-تو تا حالا این احساس رو تجربه کردی؟
به شوخی چشم غره ای رفت و گفت:
-چشم ما روشن!تو رو خدا رودربایستی نکن،سوال دیگه ای هم داری بگو!
خندیدم و گفتم:
-جدی باش ثریا!تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی یا یکی دوستت داشته باشه؟
ثریا گفت:
-اولا دوست داشتن با عشق فرق می کنه!ثانیا کیه که همچین حسی رو تجربه نکرده باشه؟اصلا مگه زندگی بدون اینها ممکنه؟بالاخره قلبه دیگه!از آهن که نیست!مثل عارف ها حرف می زنی!دارم کم کم از تو می ترسم!
ساکت ماندم.ثریا مکثی کرد و گفت:
-غلط نکنم گلوت حسابی گیر کرده!موندم طرف کیه که این جوری ضربه فنی ات کرده!
خیلی خونسرد گفتم:
-داری اشتباه می کنی!مرد ها قدر عشق و محبت رو نمی دونند!
ثریا گفت:
-آی قربون دهنت!فقط باید سر کارشون گذاشت!
با امدن خاله بحث ما نیمه کاره ماند ولی من فهمیدم قطعا ثریا هم حرفهای ناگفته ی زیادی در دل دارد...
خاله که مرا ساکت دید برای چندمین بار با محبت پرسید:
-خب چی میگی خاله؟یه چیزی بگو!
ثریا به شوخی گفت:
-عروس رفته گل بچینه.فقط نمی دونم چرا دلش نمی خواد برگرده!
خاله شهین گفت:
-ثریا جدی باش!پریا جون تو هم حرف بزن ببینم چی توی دلت می گذره!شاید هم سکوت علامت رضاست!ببین عزیزم،تا تو راضی نباشی همه این حرفها بیهوده است!اگه نظر من رو بپرسی بهتر از این نمیشه.مامانت هم جواب درست و حسابی نداد و انداخت گردن پدرت.اون ها هم که مدام به من فشار میارن!
با صدای لرزانی گفتم:
-نمی دونم چی بگم خاله!راستش می ترسم!
خاله شهین خندید و گفت:
-یعنی چی؟ترس از چی؟اگه بدونی چه آینده ای در انتظارته؟به خدا من تو رو مثل دخترای خودم دوست دارم.
حرف را انداختم توی دست انداز و گفتم:
-نظر بابا و مامان برام همه!
خاله با سرمستی خندید و گفت:
-جوابی رو می خواستم گرفتم عزیزم!ان شاالله هر چی قسمته همون میشه!
وقتی خاله از اتاقم بیرون رفت ثریا با شیطنت گفت:
-خوب یکی به میخ می زنی یکی به نعل!مامانم هم درسش رو خوب بلده!
صادقانه گفتم:
-باور کن نمی دونم چرا زبونم بند اومده بود!
ثریا خیارش را نمک زد و گفت:
-حق داری جونم.حق داری!
پشت در اتاقم نفس در سینه حبس کرده و سراپا گوش شده بودم.پدر بعد از سکوتی طولانی به مامان گفت:
-خودت بهتر از هر کسی می دونی که تمام دار وندار ما همین دو تا بچه است مهین جون.حالا من هیچی،تو دلت راضی میشه از یک دونه دخترت دور باشی؟اون چی؟توی غربت چطوری تاب بیاره؟من دختر خودم رو می شناسم اون نازپرورده و حساسه،وابسته به خونه و خونواده ست و مهم تر از همه تحمل فشارهای روانی رو نداره!
مامان گفت:
-من هم همه ی اینها رو به شهین گفتم و اونم بهشون گفته ولی عصر باز هم به من تلفن زدند و گفتند اجازه بدیم بیان.
مادرش می گفت فرض کنیم یک دیدار دوستانه است.شاید ما بتونیم شما رو متقاعد کنیم.
پدر گفت:
-آخه مهین جان وقتی جوابمون منفیه،دیگه واسه چی مردم رو اذیت کنیم؟
مامان گفت:
-کاش خودت بودی و می دیدی چه سماجتی به خرج دادند.حتی شهین گفته خواهرزاده ی من قصد ازدواج نداره.ولی اون ها دلایل دیگه ای آوردند.شاید هم بهتر باشه خودت باهاشون حرف بزنی،این جوری دست از سر شهین بر می دارند.می گفت «روزی نیست که به من زنگ نزنند.این آخریها از ترسم جواب تلفن رو نمی دم.چند بار هم مجبور شدم ثریا رو وادارکنم به دروغ بگه مامانم خونه نیست!جدا که توی عمرم خواستگارهایی به این سمجی ندیدم.»
پدر گفت:
-واسه من هم خیلی عجیبه!انگار توی این شهر دختر دیگه ای نیست!
مامان گفت:
-مادرش زن مودب و معقولی به نظر می اد.می گفت از روزی که پریا رو دیده زیر و رو شده.می گفت حاضره قسم بخوره این همون دختریه که توی آسمونها دنبالش می گشته!
پدر گفت:
-عجب!آخه چطور ممکنه با این اطمینان بگه پسرش ندیده و نشناخته پریا رو می خواد؟بدبختی،پسره بچه هم نیست که بگیم مامانش باید بپسنده!
مامان گفت:
-بر عکس!مادرش می گفت تا حالا چندین و چند دختر رو دیدند و پسرش پسند نکرده!
پدر گفت:
-یک از همون ازدواج های پستی!
مامان گفت:
-نه!گویا پسرشون منع رفت و آمد نداره و اگه بخواد می تونه بیاد ایران!مادرش می گفت از بس رفته خواستگاری دیگه کاملا می دونه سلیقه ی پسرش چیه!
پدر گفت:
-یکی نیست به اینها بگه عزیز من،ملاک ازدواج زیبایی نیست،باید دید دو نفر چه دیدگاهی نسبت به ازدواج دارند،آیا با هم تفاهم دارند،واسه هم ساخته شدند یا اصلا اشتراک نظر دارند؟خب بله،در نهایت،زیبایی این قضیه رو کامل می کنه!
مامان گفت:
-اتفاقا من هم سعی کردم از این در متقاعدشون کنم ولی مادرش می گفت اجازه بدین خواستگاری صورت بگیره،اگر در نهایت رضایت دادین برای گفتگو پسرش هم میاد ایران.
پدر گفت:
-نمی دونم والا!آدم دختر دار هم باید دایم تنش بلرزه که عاقبت کی قراره بیاد جگر گوشه اش رو برداره بره!با پریا حرف زدی؟
مامان آرام گفت:
-فکر کنم خودش متوجه مسائلی شده !ولی من هنوز مستقیما باهاش حرف نزدم.گفتم اول با تو حرف بزنم،اگر در نهایت اجازه دادی بیان،بعد با پریا صحبت کنم.
پدر گفت:
-نظر خودت چیه؟
مامان گفت:
-راستش من احساس عجیبی دارم،ولی به قول شهین بالاخره که چی؟باید بگذاریم خواستگارها بیان،این جوری پریا هم یواش یواش به آینده ی زندگیش جدی تر فکر میکنه و ضمن اینکه تجربه های جدیدی کسب می کنه بالاخره فرد ایده آلش رو از بین اینها با بینش درست انتخاب می کنه.
پدر گفت:
-خب بله درسته!ما که نمی تونیم دخترمون رو از مردم قایم کنیم!
مامان گفت:
-باور کن احمد از صبح دچار دلشوره شدم.بالاخره من هم یک مادرم و حتی فکر اینکه یک روز پریا از این خونه بره دیوونه ام می کنه!چه برسه که بخواد از این مملکت بره!
پدر با محبت گفت:
-کی می تونه اونو از ما جدا کنه؟من دختر به غربت شوهر نمیدم!ولی خب،ما باید یواش یواش با این واقعیت که بچه ها یکروز ترکمون می کنند کنار بیاییم.حس تو هم طبیعیه!به هر حال این اولین خواستگاریه که می خواد با سماجت بیاد توی این خونه!
مامان گفت:
-پس منظورت اینه که بیان؟
پدر با خنده گفت:
-کی می تونه به اینها بگه نه؟اگه قرار بود قضیه رو فراموش کنند دو هفته پیش کرده بودند.گمونم باید با گوش های خودشون بشنوند تا قضیه رو فراموش کنند.فقط قبلش با پریا صحبت کن.دوست دارم فکر کنه داریم به جاش تصمیمی می گیریم.
حال غریبی داشتم!
وقتی وارد آشپزخانه شدم مامان در گفتن صبح به خیر پیشقدم شد.سلام کردم و پشت میز نشستم.سرم مثل یک گوی سنگین فلزی روی تنم زیادی می کرد.مامان یک فنجای چای مقابلم گذاشت و خودش هم روی صندلی رو به رویی من قرار گرفت.نگاهش آنقدر دقیق بود که سرم را با نان مقابلم گرم کردم.مامان برای شکستن سکوت پیشقدم شد و با اشاره به بیرون گفت:
-برگ ها همه زرد شدند.چشم به هم زدیم تابستون تموم شد.
برای آنکه جوابی داده باشم گفتم:
-شهریور رو دوست ندارم.آدم احساس عجیبی داره!
مامان پرسید:
-دیشب سردتون نبود؟شاید بهتر باشه امسال از اول پاییز شوفاژها رو راه بیندازیم.
بی حوصله گفتم:
-موضوع چیه مامان؟چرا نمیری سر اصل مطلب؟
مامان با دهان باز نگاهم کرد.مکثی کردم و گفتم:
-دلم نمی خواد وانمود به نفهمیدن کنم.من دیشب تصادفا همه ی حرفهای شما و بابا رو شنیدم.نه از دیشب،خیلی وقته که می دونم.ثریا همون دو هفته ی قبل به من گفت.چرا این جوری نگام می کنید مامان؟متنفرم از اینکه فکر کنید من هنوز بچه م و باید مثل دختر بچه ها باهام رفتار کنید.
مامان تقریبا به من من افتاده بود:
-خب...تو در حقیقت کار من رو خیلی ساده کردی...راستش مونده بودم چه جوری قضیه رو باهات مطرح کنم...حقیقتش هیچ وقت فکر نمی کردم حرف زدن در این باره این قدر برای یک مادر سخت باشه!
با آرامش بعیدی گفتم:
-چرا مامان؟مگه خودتون همیشه نمی گین ما مادر و دختریم و باید با هم راحت باشیم؟
مامان چند لحظه در سکوت نگاهم کرد و بعد بی مقدمه پرسید:
-خب،نظرت چیه؟
نمی دانم چرا زبانم بند امده بود،مامان با آرامش گفت:
-اون ها اصرار دارند بیان اینجا و بیشتر با هم آشنا بشیم.راستش...من و پدرت خیلی قضیه رو جدی نگرفتیم.می دونی که!پدرت اصلا موافق دور شدن از شماها نیست.من هم همینطور!
همان طور که پنیر را روی نان می مالیدم گفتم:
-ما هیچی از اون ها نمی دونیم.
مامان با تعجب چشمانش را تنگ تر کرد و پرسید:
-منظورت چیه؟یعنی...اگه موقعیتش واقعا خوب باشه حاضری از ما دور بشی؟
حالت صورت مامان خیلی دیدنی شده بود.درست مثل کسی که به شدت جا خورده و سورپریز شده باشد!مثل کسی که به حاصل عمل خودش به دیده ی تردید نگاه کند!ناخوداگاه خنده ام گرفت.میان خنده گفتم:
-چیه مامان؟حالتون خوبه؟هنوز که اتفاقی نیفتاده!خیلی خب!حق با شماست!من هم طاقت دوری شما رو ندارم.
انگار خیال مامان راحت شد که نفسش را آزاد کرد.ناگهان دستی فکرم را به جانب حامد کشاند و قلبم از جا کنده شد.جدا فایده ی این عشق یک بعدی چه بود؟اصلا شاید بهتر بود فکر او را از مغزم پاک کنم.فنجان چای را با بی میلی روی میز گذاشتم.وقتی به او فکر می کردم همه چیز به کامم تلخ می شد و به شدت احساس درماندگی می کردم.دست به سینه به عقب تکیه دادم و ساکت ماندم.مامان گفت:
-بهتره فکرش رو نکنی.به انها به چشم یک تجربه ی جدید نگاه کن.فکر می کنم دیگه اونقدر بزرگ شدی که خودت رو در چنین موقعیتهایی محک بزنی!
آهی بی صدا کشیدم و به صورت نگران مامان خیره ماندم.چقدر خوب است که افکار ادمها روی صورتشان نقش نمی بندد!فایده ی آن ذوب شدن تدریجی چه بود؟او که هرگز نمی فهمید با دل و جان من چه کرده!خواستم از آشپزخانه خارج شوم که مامان گفت:
-اگر دوباره تلفن زدند میگم شب جمعه بیان.تو که اعتراضی نداری؟
فقط گفتم:
-نه!هرجور صلاح می دونید!
داشتم خلاف میلم عمل می کردم و این حقیقت را خودم بهتر از هر کسی می دانستم.نمی دانم!شاید هم داشتم چینی غرورم را بند می زدم.
پنجشنبه عصر خانه حال و هوای عجیبی داشت.خاله شهین هم از ظهر به آنجا آمده بود و ساعت به ساعت از موقعیت استثنایی خواستگار می گفت.من هم مثل ماست توی اتاقم وارفته بودم.بیچاره مامان از صبح به تنهایی تمام حیاط و خانه را زیر و رو کرده بود.یکی دو ساعتی از ظهر گذشته بود که خانم کیانی هم برای ارضاء کنجکاوی اش پایین آمد.از توی اتاق گوش تیز کردم.از مامان پرسید:
-به سلامتی مهمون داری مهین جون؟
مامان که خستگی در کلامش موج می زد گفت:
-تقریبا.قراره واسه ی پریا خواستگار بیاد!
به نظم خانم کیانی جا خورد ولی با لحن وارفته ای گفت:
-به سلامتی!صبح تا از بالا دیدمت اومدی توی حیاط،به خودم گفتم حتما خبرهاییه!
مامان گفت:
-شرمنده!لابد با سر و صدا مزاحم استراحت شما هم شدیم.
خانم کیانی گفت:
-این حرفها چیه؟انشالله به سلامتی!خوب بی سرو صدا؟
مامان گفت:
-والا به خدا قراره فقط بیان.مالکی که به هیچ وجه از شرایط شون راضی نیست!
خانم کیانی گفت:
-چطور؟
خاله شهین به میان حرف آمد و گفت:
-وا؟چه حرفها می زنی خواهر؟مگه بدبخت ها چه جوری اند؟به خدا شانس در خونه تون رو زده!بد میگم خانم کیانی؟پسره دندانپزشک مقیم آمریکاست.خونه و زندگی و همه چیز هم داره.دیگه چی از این بهتر؟
مامان گفت:
-چی می گی خواهر؟منم و همین یک دختر!
خاله شهین گفت:
-مگه همه چند تا دختر دارند؟اینجا بمونه که چی ؟ما که موندیم چی شدیم؟کجای دنیا رو گرفتیم؟به خودت نگاه کن!چی از زندگی ت فهمیدی؟یک عمر غبار گچ خوردی و به آموزش و پرورش خدمت کردی.احمد آقا هم که بیچاره زیربار زندگی پیر شد.لااقل به فکر آینده ی بچه ها باش.همه چی اونجاست!لگد به بخت دختره نزن!
مامان گفت:
-پریا باید درس بخونه!
خاله گفت:
-اونجا بهتر می تونه به درسش ادامه بده و واسه خودش کسی بشه!شاید یک روز برادرش رو هم برد پیش خودش،بعد هم شما...
خانم کیانی گفت:
-ای بابا!شهین خانم،اولا،تا قسمت چی باشه،بعد هم زنگی توی غربت خیلی سخته.
خاله گفت:
-آدم زود به هر شرایطی خو می گیره.به خدا اگه واسه ثریای خودم هم بود همین رو می گفتم.آدم باید واقع بین باشه!حالا هم که شانس پریا گفته!مادر و خواهره یک دل نه صد دل چشمشون اون رو گرفته!
خانم کیانی با کنجکاوی پرسید:
-نظر پریا چیه مهین جون؟
مامان گفت:
-جوونهای این دوره رو که می شناسید.آدم از عقاید و حرفهاشون سر در نمیاره!
شرم مانعم می شد که با خانم کیانی رو به رو شوم.او مدت کوتاهی پایین بود و بعد بالا رفت.چند دقیقه بعد داشتم از اتاق خارج می شدم که صدای باز شدن در کوچه توجهم را جلب کرد.از پنجره به بیرون سرک کشیدم.حامد بود.گرفته و با عجله از خانه خارج شد و در خانه را به هم زد.می دانستم پینجشنبه ها ساعت دو بعد از ظهر به خانه می آید.پس نیامده کجا می رفت؟چند لحظه بعد خانم کیانی را دیدم.عجولانه خودش را به در کوچه رساند و مدتی از لای در نیمه باز به بیرون سرک کشید و بعد آرام در را بست.جلو تر رفتم.صورتش نگران و ناامید بود.با نگاهم او را تا وقتی وارد ساختمان شد دنبال کردم.دلم گواهی بدی می داد.
طرف های غروب،قبل از امدن خواستگارها،سر و کله ی ثریا هم پیدا شد.دلشوره ی عجیبی داشتم و در دل خدا را شکر می کردم که فقط با خانواده ی خواستگارم رو به رو می شدم.حقیقتش تا پیش از آن هرگز فکر نمی کردم وقت عمل آنقدر دستپاچه شوم.با آمدن ثریا وضع بد تر شد.چون یا می خواست دستم بیندازد،یا آب به آسیابم بریزد.این وسط بیشتر از پدر و مادرم،خاله شهین دست و پا می زد.شخصا نظارت میکرد چه بپوشم،چه بگویم یا چطور رفتار کنم.درست قبل از انکه از شدت کلافگی منفجر شوم آنها از راه رسیدند.به محض ورود بوی عطر گرانقیمتشان فضا را پر کرد و صداها در هم پیچید.ثریا که پشت در گوش ایستاده بود آرام گفت:
-ظاهرشون که خیلی حسابی به نظر میاد.ببینم چند مرده حلاجند!
گفتم:
-خوب بود می امدند خواستگاری تو!
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
-بله!پس چی!روی هوا می قاپیدمشون!ندیدی چه دسته گلی دستشون بود؟شرط می بندم بالای پونزده،شونزده هزار تومن می ارزید.
شاید اگر توی اتاقم تنها بودم از پشت پنجره سرک می کشیدم.ولی در حضور ثریا،عارم آمد.این بود که برخلاف میلم سر جایم نشستم و حتی جم نخوردم.حالا خانه کاملا ساکت بود و فقط صدای جویدن آدامس ثریا به گوش می رسید.آهسته گفتم:
-دهنت رو ببند ثریا!دلم ریش شد!
نخودی خندید و گفت:
-چته؟قاط زدی؟کی بود که می گفت اصلا برای من مهم نیست و از این حرفها؟
-باز شروع کردی؟
به شوخی گفت:
-میگم پریا!بالاغیرتا نریزی با چایی زندگیشون رو رنگی کنی!این بدبخت ها بی تقصیرند.فکر کردند تو آدمی!انتقام اصلی رو باید از اون بابا بگیری!
خنده ام گرفت.پرسیدم:
-چرا هیچکس چیزی نمیگه؟
ثریا گفت:
-تعجبم از اینه که مامانم چرا ساکت نشسته؟بالاخره باید وسط قضیه رو بگیره!
همین هنگام مامان آرام در را باز کرد و وارد اتاق شد.با دیدن ما،با تعجب پرسید:
-چرا توی تاریکی نشسته اید؟
ثریا گفت:
-چه می دونم خاله!از این دیوونه بپرس!
مامان به من گفت:
-پاشو بیا بیرون پریا!زشته!اینها به خاطر تو اومدند!
با اینکه داشتم از کنجکاوی هلاک می شدم گفتم:
-من رو می خواهید چیکار؟ما که قراره جوابشون کنیم!
مامان آرام گفت:
-پاشو بیا بیرون!آدمهای مودبی به نظر میان.حالا که اجازه دادیم بیان،نباید بی احترامی کنیم!
ثریا به شوخی گفت:
-پاشو!فقط من می دونم که دارند قند توی دلت می سابند!
یکی به شوخی زدم پس گردنش و همراه مامان از اتاق خارج شدم.قبل از انکه به پذیرایی برسیم گفتم:
-جلوتر بگم مامان،من چای نمیارم ها!
مامان گفت:
-من هم فکر می کنم نبری بهتره!می ترسم با این رنگ و رویی که به هم زدی،بریزی با چایی تن و بدنشون رو بسوزونی!فعلا که شربت بردم.چایی هم خودم بعدا میارم!تو فقط مودب برو سلام کن و اگه دستشون رو دراز کردن دست بده و خوشامد بگو.بعد هم بنشین کنار پدرت!
وارد پذیرایی شدیم.مامان گفت:
-این هم پریا دختر من!
مادر و خواهر خواستگارم کاملا از جا بلند شدند و خواهرش لب به تحسین باز کرد:
-به به پریا خانوم!خدا رو شکر که باز هم چشممون به جمالتون افتاد!
بعد دستانش رو دراز کرد و من هم از روی ادب سلام کردم و با هر دوی انها دست دادم و بعد همانطور که مامان سفارش کرده بود زیر نگاه دقیق انها کنار پدر نشستم.خاله شهین به انها که ایستاده بودند گفت:
-بفرمایید خانوم درخشش راحت باشید.
مادر خواستگارم همانطورکه روی مبل می نشت گفت:
-هزار ماشالله!چه وقاری!چشم ما روشن!
صورتم گرگرفت ولی سرم را بالا نکردم.بابا که انگار متوجه اضطرابم بود آرام و صمیمی دستم را به دست گرفت و بنرمی فشار داد.حضور اودر کنارم جدا مایه ی قوت قلب بود.خواهر خواستگارم که دختر جوان و زیبایی بود گفت:
-مامانم از روزی که روی ماه تو رو دیده آروم و قرار نداره!دایم میگه این همون فرشته ای یه که دنبالش بودم.
خاله شهین به جای من گفت:
-شما لطف دارین!پریا جون جدا دختر باوقار و سنگینیه!
مادر خواستگارم گفت:
-با وجود چنین پدر و مادری اصلا نباید تعجب کرد.به عقیده ی من خانواده بیانگر اصالت و شخصیت یک فرده!
زیر چشمی نگاهشان کردم.در لباس های فاخر و طلا و جواهر برق می زدند ولی هر دو خوش برخورد و نرم و مودب بودند به نحوی که بعد از گذشت ده دقیقه به طرز عجیبی در دلم نشسته بودند و دیگر اصلا احساس دستپاچگی نمی کردم.وقتی مامان چای آورد مادر خواستگارم زیپ کیفش را باز کرد و گفت:
-خب!از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است!
آن وقت یک پاکت از کیفش بیرون کشید و گفت:
-بالاخره حق مسلم شماست که با پسر من آشنا بشین!این جدیدترین عکسهای بهرام پسرمه!
پدر گفت:
-از این که این طور با صراحت حرف می زنم معذرت می خوام اما واقعا نیازی به این کار نیست.
رنگ خاله شهین پرید!مادر خواستگارم با آرامش گفت:
-چطور؟منظورتون رو نمی فهمم!
پدر گفت:
-ببینید!منم و همین یک دختر!پس طبیعیه که اون رو به یک مشت عکس شوهر نمی دم!
لبخند خاله شهین یخ زده بود و مامان هم با نگرانی به این صحنه نگاه می کرد.مادر خواستگارم گفت:
-البته حق با شماست!ما هم قرار نیست با چند تا عکس از دخترتون خواستگاری کنیم.من قبلا خدمت خانوم هم گفتم که اگه توافق حاصل بشه،بهرام از امریکا می آد ایران تا با پریا جون صحبت کنند.بعدا که به توافق رسیدند می ریم سر صحبت های اصلی.من فقط می خوام شما یک ذهنیت از پسر من داشته باشید.فقط همین!چون مرسومه که داماد در مراسم خواستگاری و اشنایی حاضر باشه و من نخواستم خودخواهی کنم.به هر حال دختر شما هم حقشه بدونه کی قراره ازش خواستگاری کنه!اومدیم و اصلا پریا خانوم پسر منو به لحاظ ظاهر نپسندید،در اون صورت منطقی ایه که قضیه رو تموم شده تلقی کنیم!
خاله شهین قبل از آنکه پدر حرفی بزند پاکت عکس ها را از خانم درخشش گرفت و گفت:
-به عقیده ی من که کاملا منطقیه!
پدر عقب ننشست و گفت:
-بله،خانم درخشش لطف دارند.منتهی عرض من چیز دیگه ای است!خانم درخشش و دخترش کاملا به پدر خیره شدند و خاله شهین بی آنکه عکس را بیرون بیاورد بر جا میخکوب شد.پدر مکثی کرد و گفت:
-ببینید خانوم!اگه ما الان در خدمت شماییم صرفا به دلیل اصرار شماست وگرنه من حقیقتا قضیه رو خیلی جدی نگرفتم.راستش ما با ازدواج های خارج از کشور موافق نیستیم.البته این به این معنا نیست که خدای ناکرده در شما یا پسرتون ایرادی هست.بر عکس!حالا که از نزدیک زیارت تون کردم بیشتر با شخصیت وارسته ی شما و خونواده آشنا شدم.ضمن اینکه با خواهر خانم بنده همسایه هستید و ایشون از خصایص بارز خونوادگی تون خیلی تعریف کردند.
خانم درخشش که زن زرنگی بود گفت:
-اینها را خانم هم فرمودند و ما با این ذهنیت اومدیم و البته انتظار شنیدن این حرفها رو هم داشتیم.اما دیدن عکس ها چه ایرادی داره؟قبول دارید اگه تقدیر بخواد ما هیچ کاره ایم؟چه می دونید؟شاید واقعا تقدیر ما ها رو سر راه هم قرار داده؟
پدر که کاملا مستاصل شده بود با لبخند گفت:
-حرفهای شما رو تصدیق می کنم اما راستش به نظرم منطقی نمیاد،پسر شما توی آمریکا باشه و شما براش زن بگیرید!چطور کسی که اونجا زندگی کرده و درس خونده می تونه با این قضیه این قدر ساده مواجه بشه؟
خانم دخشش خندید و گفت:
-پس بالاخره رفتیم سر اصل مطلب!من این سوال شما رو به فال نیک می گیرم آقای مالکی!بله،درسته!راستش تا حالا هر جا رفتیم خواستگاری کسی این سوال رو از ما نپرسید.همه فقط هدفشون زندگی توی آمریکا بود ولی پرسش شما نشونه ی اصالت و شخصیت خونوادگی شماست و اینکه من راه رو درست اومدم.می دونید آقای مالکی؟من آنقدر خواستگاری رفتم که دیگه تقریبا می دونم بهرام چه جور دختری مد نظرشه!
پدر گفت:
-چرا ایشون اصرار دارند از ایران زن بگیرند؟چیزی که اونجا فراونه دخترهای ایرانیه!
خانم درخشش گفت:
-اولا این برخلاف میل بهرامه،در ثانی اگر هم مایل بود من نمی گذاشتم.شما خودتون بهتر می دونید اونجا چه جور محیطیه!من یک دختر اصیل و خانواده دار می خوام با یک تربیت ایرانی!زیر نظر یک مادر ایرانی با فرهنگ ایرانی!بهرام به هیچ وجه از دخترهای جلف و سبک خوشش نمی آد،این با فرهنگ خونوادگی ما هم منافات داره.اگه شما یک دختر دارید و این قدر نگرانش هستین،منم همین یک پسر رو دارم!مطمئنم اگر شما هم جای من بودید همین کارو می کردید!دوره ی بدی شده آقای مالکی!
پدر گفت:
-گمونم شما خیال دارید به هر طریقی شده من رو متقاعد کنید باهاتون همراهی کنم.حقیقتش من هرگز حریف زبون خانم ها نشدم.
خانم درخشش خندید و گفت:
-من توی زندگی ام به هر چی خواستم رسیدم آقای مالکی.گمونم حالا دلیل پافشاری من برای دیدار حضوری به قدر کافی قانع کننده باشه!
پدر هم خندید.زیر چشمی به مامان نگاه کردم.او هم با رضایت لبخند می زد.دختر خانم درخشش پاکت عکس ها رو از خاله شهین گرفت و همان طور که به طرف من می آمد گفت:
-بگذارید دو کلمه هم صدای ماه پریا خانوم رو بشنویم.دلمون آب شد.
بعد پاکت عکس ها را به طرف من گرفت و با خوشرویی گفت:
-بگیر پریا جون.این هم داداش یکی یک دونه ی من!البته به خوشگلی خودت نیست ها ولی فکر کنم بدت نیاد.
به مامان نگاه کردم و او سرش را با رضایت تکان داد.بعد با انگشتان لرزانم پاکت را گرفتم و عکس ها را بیرون آوردم.پسر خانم درخشش صورتی پر جذبه داشت.قد بلند و چهارشانه بود.ابروان مغرور و کشیده و چشمان نه چندان درشتش ترکیب جالبی به صورتش داده بود.فکش چهار گوش و قاطع و پوستش گندمی بود.آن قدر تشابه چهره میان او و خواهرش بود که توی همان چند عکس اول می شد فهمید خواهر و برادرند.عکس ها در فضای خانه گرفته شده بود که بعدا خواهرش توضیح داد خانه ی برادرش در آمریکاست.نکته ی جالب توجه در عکس ها شیک پوشی و ژست های حساب شده ی پسر خانم درخشش بود.انگار کسی که این عکس ها را گرفته بود با هدف قبلی و فقط به منظور بدست آوردن دل دخترهای جوان عمل کرده بود.سر پدرو مادر هم با کنجکاوی روی عکس ها خم شده بود.خاله شهین طاقت نیاورد و گفت:
-بده ببینم شاه دوماد رو خاله جون.تو که صدات در نمیاد!
از درون گر گرفته بودم.وقتی سرم را بلند کردم نگاه کنجکاو خانم درخشش و د خترش را متوجه خودم دیدم.سکوت جمع را خاله شهین شکست:
-به به!ماشالله آقای دکتر هم که همه چی تمومه!خدا بهتون ببخشدش خانم درخشش.بیخود نیست که اینقدر وسواس به خرج میدین.
چشمان خانم درخشش از برق افتخار درخشید و گفت:
-کوچک شماست.با وجود پریا جون کامل میشه!شما بهرام من رو یادتون نیست،نه؟
خاله شهین گفت:
-حقیقتش نه!شاید هم دیدم ولی یادم نیست.پونزده،شونزده سالی میشه که رفتند،درسته؟
خانم درخشش گفت:
-هفده ساله!درست بعد از فوت پدرش رفت.عموش کاراش رو رو به راه کرد و بردش.همه با هم گفتند:
-خدا پدرشون رو بیامرزه.
خانم درخش از من پرسید:
-نظرت چیه پریا جون؟
من سر به زیر انداختم و سکوت کردم.دختر خانم درخشش گفت:
-طبیعیه اگه بخوای فکر کنی!این تصمیم کوچکی نیست!قبلا بگم برادر من توی آمریکا از خودش خونه داره و حالا یکی از پزشک های سرشناس اونجا محسوب میشه!اوضاع مالیش هم بد نیست.از خصوصیات اخلاقی اش هم من چیزی نمیگم،بهتره خودت ببینی و باهاش حرف بزنی!اما تا دلت بخواد به صفاتی که دخترهای جوون می پسندند مجهزه!دست و دلبازه،خونگرم و مهربون و مشکل پسنده!نمی دونی چقدر به ما سفارش می کنه دنبال دخترهای نجیب و با اصالت باشیم.اصالت خیلی براش مهمه!شما هم که ماشالله همه رو با هم داری!
خاله شهین به شوخی گفت:
-ماشاله شما همه رو گفتی غیر از سن و سال آقای دکتر!
خانم درخشش گفت:
-بهرام دقیقا بهمن امسال میره توی سی و یکسال!
مامان گفت:
-زنده باشن!
به نظرم بابا و مامان نسبت به نیم ساعت قبل صد و هشتاد درجه تغییر کرده بودند که حالا بیشتر در سکوت لبخند می زدند.در حدود یکساعت بعد خانم درخشش به ساعت گرانقیمتش نگاهی کرد و به دخترش گفت:
-هر چند دل کندن از همچین جمعی خیلی سخته ولی بهتره کم کم رفع زحمت کنیم دخترم.
با بلند شدن آنها،ما هم از جا بلند شدیم.موقع رفتن،خانم درخشش و دخترش،که بعدا فهمیدم اسمش بهناز است،هر دو صورت من و مادر و خاله شهین را بوسیدند و صمیمیانه آرزو کردند دوباره همدیگر را ببینیم.جلوی در خروجی خانم درخشش پاکت عکس ها را به من داد و با چشمکی دوستانه گفت:
-اینها پیشت باشه عزیزم.شاید توی تنهایی با نگاه خریدارانه تری ببینی و ما رو با جوابت خوشحال کنی.اگه جوابت مثبت باشه فورا بهرام میاد تهران.توی این چند روزه اون قدر تلفنی از تو تعریف کردم که لابد از خیلی قبل داره لحظه شماری می کنه!
من به لبخند کمرنگی اکتفا کردم ولی مامان گفت:
-به قول خودتون هر چی قسمت باشه!
بعد از رفتن انها ثریا و پیمان فورا از اتاق ها بیرون آمدند و برای دیدن عکس ها به طرف من هجوم آوردند.آن قدر عجله داشتند که حتی یادشان رفت به خاطر تحمل آن یکی دو ساعت تنهایی،گله کنند.بر خلاف انتظارم مامان و بابا خیلی از خانم درخشش و دخترش تعریف کردند و خاله شهین هم روغن داغ آن رازیاد کرد.پدر می گفت:
-خانواده ی محترمی بودند.اگه پسرشون هم مثل خودشون باشه باید آدم متشخص و با اصالتی باشه!
خاله شهین گفت:
-بالاخره اونم توی همین خونواده بزرگ شده احمد آقا!از قدیم گفتند خونواده نشونه ی هویت ادمه!اینها قدیمی ترین همسایه های کوچه ی ما هستند.بی آزار و آرومند و هیچ کس ازشون بدی ندیده.دختر و دامادش هم طبقه ی بالا با خودش زندگی می کنند.بابای خدابیامرز دکتر هم سرهنگ بوده.ما وقتی به این محل اومدیم یکی دو سال قبل فوت کرده بود.در هر صورت آدمهای معقول و مودبی هستند.
مامان گفت:
-با همه ی اینها من نمی تونم رضایت بدم پریا بره آمریکا شهین جون!
خاله شهین گفت:
-تو همش آیه ی یاس بخون خواهر!خدا رو چه دیدی شاید هم پسره به خاطر پریا اومد ایران.اگه پسره هم همینجوری چشمش پریا رو بگیره که مادر و خواهرش عاشقش شدند،نون پریا توی روغنه!
پدر گفت:
-آخه بحث سر اینه که پریا زوده شوهر کنه!
خاله شهین گفت:
-کی گفته زوده؟ماشالله داره میره توی بیست و دو سال!
مامان گفت:
-پریا باید ادامه تحصیل بده.دلم نمی خواد زندگی مشترک مانع پیشرفتش بشه!
خاله شهین گفت:
-درسش رو هم می خونه!بستگی به همت خودش داره!به نظر من ضرری نداره با دکتر رو به رو بشه!من مطمئنم که اکه اون پریا رو بپسنده،به خاطرش هر کاری می کنه!نباید این فرصت رو از دست بدین!
ثریا از ان طرف پذیرایی گفت:
-میگم بدک نیست ها!ارزش فکر کردن داره!
پیمان هم گفت:
-نظر من هم شرطه!بالاخره من برادر عروسم!
همه خندیدند.خاله شهین گفت:
-الهی قربونت برم خاله!فعلا بذار پریا جون حسابی فکر کنه اون وقت می آییم سر وقت تو!
همه نگاه ها متوجه من شد که ساکت نشسته بودم.خاله شهین به ساعتش نگاه کرد و گفت:
-تو دختر عاقلی هستی خاله جون و من مطمئنم تصمیمی می گیری که بعدا پشیمون نشی!
بعد به ثریا گفت:
-پاشو دختر جون!حسابی دیر شده!
دلم می خواست بابا و مامان حرفی می زدند،اما انگار انها هم به نوعی مردد شده بودند و ناگهان آن همه حرف ته کشیده بود .بعد از رفتن خاله شهین و ثریا،من هم به اتاقم رفتم و با لباس مهمانی روی تخت دراز کشیدم.بعد،مدتی توی تاریکی اتاق قدم زدم و دوباره لبه ی تخت نشستم و از همان جا به حیاط تاریک خیره شدم.افکار مختلفی در مغزم مرور می شد.به حامد فکر می کردم،به خودم و به خواستگار تازه از راه رسیده!از حامد لجم گرفته بود!شک داشتم اصلا به من فکر کند.توی عمرم مردی آنقدر مغرور و خودخواه ندیده بودم.مقابل پنجره ایستاده بودم که در کوچه آرام باز شد و حامد وارد خانه شد.صورتش در تاریکی ناخوانا بود و قدم های محکم و بلندش مثل همیشه نبود.دوباره قلبم لرزید.یک لحظه به نظرم امد به پنجره ی اتاقم نگاه می کند.فورا خودم را کنار کشیدم و به دیوار تکیه دادم،ولی وقتی برگشتم رفته بود.

از کلاس کنکور که به خانه برگشتم،مامان نبود.داشتم با کلیدم در را باز می کردم که خانم کیانی از پشت سر گفت:
-چطوری پریا جون؟خسته نباشی!
به عقب برگشتم.توی راه پله ایستاده بود.با لبخندی گرم سلام کردم و پرسیدم:
-مامان خونه نیست؟
خانم کیانی گفت:
-رفته جلسه.انگار مدرسه پیمان جون از ساعت یک به بعد جلسه است.یادش نبود بهت بگه!
گفتم:
-پس پیمان هم با مامانه!
خانم کیانی گفت:
-چرا نمیای بالا؟من هم تنهام!
گفتم:
-ممنون خانم کیانی.میرم خونه تا مامان بیاد.
خانم کیانی با صمیمیت گفت:
-تعارف می کنی؟مامانت تازه رفته،بیا بالا.گفتم که!من هم تنهام.
یک کم خسته بودم ولی با این حال دعوتش را قبول کردم.کلید را از قفل بیرون کشیدم و از پله ها بالا رفتم.خانم کیانی با خوشحالی گفت:
-ممنون که اومدی!راستش دیگه حسابی حوصله م سر رفته بود.جدا که حضور مامانت تو این خونه نعمتیه.
در حال درآوردن کفشم گفتم:
-مامانم که خیلی اوقات تا ظهر نیست.
خانم کیانی گفت:
-اصل کار ظهر به بعده!صبح تا آدم تکون می خوره ظهر میشه!
بعد با اشاره به دستانش گفت:
-داشتم سبزی پاک می کردم.تو رو خدا راحت باش.هیچکس خونه نیست.
به پشتی پشت سرم تکیه دادم و مقنعه ام را از سر دراوردم.خانم کیانی همانطور که دستانش را می شست گفت:
-چای تنهایی مزه نداره!
با لبخند گفتم:
-زحمت نکشین.من باید برم.
خانم کیانی از آشپزهانه گفت:
-هنوز نیومده داری ساز رفتن می زنی؟ناهار با هم هستیم.
خواستم سبزی پاک کنم که فورا گفت:
-تو رو خدا واسه اون یک ذره سبزی دستت رو گلی نکن.پاشو یک آب به سر و صورتت بزن تا با هم چای بخوریم.
مطیعانه از جا بلند شدم و به دستشویی رفتم.خانم کیانی از همان جا گفت:
-حامد سرما خورده،گفتم براش کمی آش درست کنم.
با شنیدن اسمش قلبم لرزید.همان طور که صورتم را آب می زدم گفتم:
-بلا دوره!
خانم کیانی گفت:
-پاییزه دیگه!هوا آدم رو گول میزنه!گاهی گرمه،گاهی سرده!
از دستشویی که بیرون امدم،از جعبه دستمال کاغذی یکی دو برگ برداشتم و سر و صورتم را خشک کردم.چند لحظه بعد در حالیکه داشتم به عکسهای میز گوشه پذیرایی نگاه می کردم،خانم کیانی با دو فنجان چای پیشم برگشت.به خودم اجازه دادم و گفتم:
-آقای کیانی اند؟
خانم کیانی آهی کشید و گفت:
-اون هم از زندگیش خیری ندید!
مقابل خانم کیانی نشستم و گفتم:
-خدا رحمتشون کنه!
یک فنجان چای در برابرم گذاشت و گفت:
-خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه!مرد نازنینی بود.گاهی خیال می کنم که لیاقتش رو نداشتم.
فورا گفتم:
-این حرفها رو نزنید خانم کیانی!شما خانم مهربون و دلسوزی هستید.
لبخند مهربانی بر لب آورد و پرسید:
-حالا چرا روی زمین نشستی؟
گفتم:
-بالا و پایین نداره .همین جا خوبه.
خانم کیانی در حال برداشتن در قندان گفت:
-حامد میگه از صبح آدم روی صندلی ها مچاله میشه!اونم وقتی میاد خونه ترجیح میده بنشینه روی زمین.هر دو سکوت کردیم.مکثی کرد و گفت:
-بخور جونم.سرد شده!
بعد کمی این پا و آن پا کرد و پرسید:
-راستی از خواستگارهات چه خبر؟
کمی بی مقدمه بود،بنابراین جا خوردم.ولی با آرامشی ساختگی گفتم:
-گاهی تلفن می زنند،گاهی هم میرن سراغ خاله شهین،راستش...من هنوز جوابی ندادم.
کنجکاو شد.پرسید:
-چطور؟دو دلی؟
گفتم:
-نه!می دونید...آدمهای خوبی بودند ولی شرایطشون آسون نیست.یعنی هر کسی نمی تونه قبول کنه!
بلافاصله گفت:
-خب بگو نه و خودت رو خلاص کن.خیال می کنی زندگی توی غربت ساده است؟
با تعجب از تقلایی که برای منصرف کردنم می کرد،نگاهش کردم.چون سکوت مرا دید پرسید:
-می خوای من خودم با مامانت حرف بزنم؟این چیزها رودربایستی بر نمی داره ها!به خودت نگاه کن،ماشالله هیچی کم نداری.کمی صبر کنی همین جا موقعیت های بهتری میاد سراغت.فقط کافیه لب تر کنی!
سر به زیر انداختم وساکت ماندم.دستم را با صمیمیت فشار داد و گفت:
-تو رو خدا فکرهای بدی نکنی ها!احساس من واسه تو مثل احساسیه که درباره ی حامد دارم.باور کن تو رو مثل دختر حقیقی خودم دوست دارم.
قلبم به هم فشرده شد.فنجان چای را توی سینی گذاشتم و صاف نگاهش کردم.چه خوب بود که از درونم خبر نداشت!اگر می فهمید چه واکنشی نشان می داد؟نیمی از حرفهای او را نشنیدم.صدای زنگ تلفن مرا از خیالاتم بیرون کشید.خانم کیانی داشت با تلفن صحبت می کرد.حامد بود.وانمود کردم با کیفم سرگرمم اما گوشم آنجا بود.چند کلمه ای با مادرش صحبت کرد و ارتباط قطع شد.وقتی خانم کیانی برگشت قصد رفتن کردم.دوباره حالم به هم ریخته بود.انگار مواجه شدن با این حقیقت که راه یافتن به قلب حامد کار ساده ای نیست،سبب شده بود از واقعیت فرار کنم.خانم کیانی معترض پرسید:
-کجا؟
برای تنها بودن هزار تا بهانه داشتم.
-باید برم خانم کیانی.کلی کارهای عقب افتاده دارم.
او هم از جا بلند شد و گفت:
-چرا ناهار پیش من نمی مونی؟حامد هم دیر میاد.
گفتم:
-نه،ممنون.من که اشتها ندارم.حقیقتش صبح زود بیدار شدم میرم کمی بخوابم.
با محبت گفت:
-حق داری مادر.انشالله همیشه موفق باشی و تنت سلامت باشه!
داشتم کفشم را به پا می کردم که گفت:
-خلاصه رودربایستی نکنی ها!اگه دیدی نمی تونی،فقط کافیه به من اشاره کنی!

به نرمی لبخند زدم و تشکر کردم.او را از صمیمی قلب دوست داشتم.     

ادامه دارد...