با اشاره مهرداد موزیک شروع شد و من و مهرداد دور تک صندلی باقی مانده میچرخیدیم .
با توقف موزیک مهرداد با تنه محکمی که به من زد روی صندلی نشست.
-قبول نیست شما جر زنی کردید.
- نه دیگه نشد. باختی .......
وبی توجه به اعتراض من به سمت میز کادو ها رفت و گفت اول کادوها بعدا کیک.
نازی گفت نه اول کیک.
-ای بشکه.
-خفه میشی مهرداد یا خفت کنم؟
-برو بشکه واسه من تریپ قدرتمندی بر ندار.
-خیلی لوسی.
نازی کیک تولد خرگوش شکلش را یرید و بین بچه ها تقسیم کرد و نیوشا شروع به خواندن کادوها کرد با باز شدن هر کادو نازی کلی تشکر و قدر دانی می کرد .نیوشا ست کامل لوازم آرایشی که کادوی خودش به نازی بود و کادوی بزرگ مهرداد را گذاشت تا آخر باز کند .نازی به سمت کادو مهرداد رفت حدود 10 دقیقه فقط جعبه هایی که در هم بودند را باز کرد وآخر سر جعبه کوچکی که در درون آن همه جعبه بود را به دست گرفت.
و بازش کرد قورباغه کوچکی از درون جعبه بیرون پرید نازی و نیوشا جیغ بنفش کشیدند و همدیگر را بغل کردند و من در عجب بودم که قورباغه بیچاره چگونه در بین آن همه جعبه زنده مانده است.
مهرداد در حالی که از خنده صدایش به زور در می آمد گفت بیا اینم کادوی اصلیت. نازی با ترس به جعبه کوچک در دستان مهرداد خیره شد و زمزمه کرد :عمرا ...........خودت بازش کن .من میترسم .
مهرداد گفت:باشه بابا ....فقط هیکل بزرگ کرده در جعبه را باز کرد و گردنبند و زنجیر طلایی که به شکل کره زمین بود به دست نازی داد و نازی با لبخند گفت: وای مهرداد .....مرسی....چقدر نازه.
مهرداد رو به پسری گفت پاشو گیتارمو بیار تا یه آهنگ خوشکل واسه این مهمونی بزنم.
مهرداد روی صندلی نشست و گیتار را در دستانش گرفت و آهنگ شادی زد نازی و نیوشا خودشان را وسط انداختند و شروع به رقصیدن کردند.و صدای زیبای مهرداد در سالن پیچید
هرجا میرم میبینمت
عادت کردم به همیشه بودن تو
آروم میشم وقتی پیشم
باشی فقط دلم خوشه به دیدن تو

کاش همینجوری بمونیم من و تو
من عوض نمی شم و تو ام نشو
بیا با هم بمونیم فقط همین
من که جایی نمیرم توام نرو
این حس قشنگو مدیون تو هستم
تو با منی و من از عشق تو مستم
دستاتو میگیرم مثل پر پرواز
اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز
نمی تونم باور کنم توبا منی بهم بگو خوابم یا بیدار
می ترسم از دستم خسته بشی یه روز بگی خدا نگهدار
بی تو روزام دیگه رنگی نداره
به دلت بگو که تنهام نذاره
این فقط تویی تو دنیای منی
که واسم دلیل موندن میاره
این حس قشنگو مدیون تو هستم
تو با منی و من از عشق تو مستم
دستاتو میگیرم مثل پر پرواز
اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز
روزی که اون نگاه تو با خود برد قلب و جونمو
مثل یه آرزو بود واسم که همیشه بمونی پیشم
این حس قشنگو مدیون تو هستم
تو با منی و من از عشق تو مستم
دستاتو میگیرم مثل پر پرواز
اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز
این حس قشنگو مدیون تو هستم
تو با منی و من از عشق تو مستم
دستاتو میگیرم مثل پر پرواز
اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز
.................................................
همه شروع به کف و جیغ زدن کردند ومهرداد با تعظیم کوتاهی خودش را به نازی رساند و دوباره تولدش را تبریک گفت.
پرهام فقط غر میزد که تو نباید شرطشو قبول میکردی.....
-تو اصلا میدونی مهرداد کجاها غذا میخوره باید حقوق یک ماهمو بابت یک ناهار مسخره بدم.................
-به من چه خودت وقتی نازی گفت میاید گفتی قبوله..............
-من با نازی رو در بایستی دارم خوب..........
-من خودم واسه ناهار یه فکری میکنم ......حرص نخور داداشی................
یک هفته خبری نشد .نازی 4 شنبه زنگ زد و بعد از احوالپرسی گفت:منو مهرداد فردا ناهار کجا بیایم؟
همان لحظه تصمیم گرفتم ناهار فردا را خودم درست کنم.
-نازی جون من فردا صبح به گوشیت میزنگم محل خوردن ناهار و میگم.
همین که نازی تلفن را قطع کرد سریع با پرهام تماس گرفتم و گفتم یک مرغ بخرد با لوازم سالاد خوشبختانه گوشت تو فریزر موجود بود و خرج کمتر میشد .
*************************
مرغ شکم پر همراه با قرمه سبزی و برنج و سالاد و ترشی و دوغ و نوشابه و میوه و ظروف را در ماشین جا دادم و با نازی هماهنگ کردم که کجا بیایند زودتر از آنها به دامنه کوه رسیدیم تمام لوازم را آماده کردم و همین که نازی و مهرداد رسیدند پرهام گفت سریع غذا را بکش تا یخ نکرده و ناهار در فضای دوستانه صرف شد .
نازی و مهرداد مرتب از طعم غذا تعریف میکردند و من فقط میگفتم نوش جان.
نازی گفت :وای با اینکه خیلی عالی بود کاش مامانتو توی دردسر نمی انداختی.
پرهام خندید و گفت همش کار خود پریساست.
نازی با هیجان گفت:فکر نمیکردم تو این دوره زمونه دختری پیدا بشه که آشپزیش در این حد خوب باشه.
مهرداد گفت :وای پریسا خانم عالی بود ....لطفا اگه وقت دارید یه کلاس آشپزی واسه نازی بذارید.
و نازی با حرص گفت:پریسا یه استثناست و گرنه هیچ دختری آشپزی نمیدونه.
-آهان حتما منظورت فقط خودتو نیوشاست.
-مهرداد خفه...
نازی اخم کرد و پرهام برای اینکه نازی اخمهایش را باز کند گفت :اوه نازی خانم خیلی وقت داره آشپزیش و عالی کنه...
نازی با لبخند عاشقانه اش از او تشکر کرد.
همه وسایل را داخل ماشین گذاشتیم و به پیشنهاد نازی برای هضم غذا از کوه بالا رفتیم

نازی و پرهام جلوتر از ما حرکت کردند وطبق معمول با هم خلوت کردند و منو مهرداد آرام کنار هم از کوه بالا میرفتیم بدون اینکه حرفی بین ما رد و بدل شود .کم کم داشت حوصلم سر میرفت که نازی به سمت ما برگشت و گفت :اوه چه بچه های آرومی .چقدر ساکت و سر به زیر.
مهرداد خندید و گفت :یاد بگیر .از بس فک زدی کف کردی و کله پرهام بیچاره را هم خوردی.
پرهام مثل جل خودش را وسط انداخت و گفت :گل گفتند نازی خانم من که لذت بردم.
واقعا که پرهام دیووانه شده بود از نحوه حرف زدن و کارهایش احساس چندشی به من دست می داد که حد نداشت .
چشم غوره ای به او رفتم .و پرهام بالاخره فکش را بست و تعریفاتش از سخنان گران بهای نازی را به اتمام رساند.
برای خلاص شدن از آن شرایط گفتم:من خسته شدم .بر میگردم پایین شما هم بیاید.
-نه ما هم الان میایم.
به دنبال این حرف نازی همه از کوه پایین رفتیم و هنوز به ماشینها نرسیده مهرداد گفت:حالا نوبت خریده.
به زور آب دهنم را پایین فرستادم و گفتم الان تازه ساعت 3 هست .
-تا برسیم به پاساژ مد نظر من 4 -4:30 شده مغازه ها بازند.
لبخندی زورکی زدمو و سوار شدم نازی هم کنارم جای گرفت و مهرداد با ماشینش جلوتر راه افتاد.
با توجه به اخم های پرهام اگر حضور نازی نبود احتمالا یک کتک مفصل می خوردم.
آنقدر نازی و پرهام چرت و پرت گفتند تا به پاساژ مورد نظر مهرداد رسیدیم.
نازی با دیدن پاساژ سوتی زد و گفت :اوه ...اوه آقا چه کم اشتهاند ........احتمالا یکی دو ملیون باید امروز پیاده بشید.
پرهام حرفی نزد اما صورتش به سرخی میزد و من هم در دلم مشغول نزر و نیاز.
مهرداد از ماشین خوشکلش پیاده شد و عینک دودی مارکدارش را روی موهایش گذاشت و به سمت ما آمد .
-بریم داخل.
-بفرمایید.
لبخند زد و جلوتر راه افتاد بدون دیدن ویترینها یک راست سمت مغازه پنجمی رفت و منم دنبالش .اما نازی و پرهام جلوی ویترین اولی ایستادند و نازی دوباره شروع به حرف زدن کرد .
با ورود من و مهرداد به مغازه فروشنده که پسر با مزه با موهایی فر فری بود جلو آمد و مهرداد را در آغوش کشید و گفت :کجایی پسر دلم واست یه ذره شده بود بعد از تعارف تیکه پاره کردن بالاخره فروشنده نگاهش به من افتاد و با نگاه دقیقی به سرتا پای من سلام کرد و من هم پاسخ دادم.
مهرداد رو به من گفت پریسا خان واسه من یک بلوز و شلوار انتخاب کنید خرج سلیقه ایش از شما مادیش با من.
درر حالی سعی میکردم لبخندم را پنهان کنم گفتم اما قرار بود من خرجشو بدم.
-من با جر زنی بردم.پس خودم خرج لباسامو میدم اما از سلیقه شما نمیشه گذشت .
با نگاه به اجناس مغازه بی اختیار به سمت کت و شلوار کتان اسپرتی که کاکایویی رنگ بود رفتم و گفتم به نظر من این بهتون میاد .
مهرداد با تعجب گفت :من کت و شلوار بپوشم.؟
-اشکالی داره؟
-نه آخه اولین باره میخوام این کارو بکنم .
-خوب هر چیزی یه شروعی داره .
کتو شلوار را برداشت و به سمت پرو رفت.
پیراهن عسلی رنگی را هم به او دادم و گفتم به نظر اینطوری عالی میشه.
با بسته شدن در اتاق پرو شروع به شماره گیری موبایل پزهام کردم .
-معلوم هست شماها کجایی.
پرهام آهسته زمزمه کرد :تو را خدا بیا کمک نازی میخواد برام تی شرت زرد بگیره اگه این رنگو جلوی بابا پوشیدم دیگه تو خونه راهم نمیده.
-خاک تو سرت .....مردم گربه را دم حجله میکشند انونوقت داداش من گربه را واسه خودش شیر کرده.
-خوبه تو هم حالا واسه من ضرب المثل میگه. بیا دیگه.
با خنده قطع کردم و خواستم از مغازه خارج شوم که مهرداد در اتاق پرو را باز کرد و بلند گفت :چطوره .
به سمتش بر گشتم و نگاهم در نگاهش قفل شد .
نمی دانم چقدر گذشت و به چه چیزی فکر میکردم اصلا مگر فکر میکردم به هر حال با صدای تک سرفه فروشنده که کاملا مشخص بود از عمد بود به خودم آمدم و با خجالت سرم را پایین انداختم و خواستم از مغازه خارج شوم که مهرداد آرام گفت نگفتی.....کت و شلواره خوب بود نگاه سریعی به هیکل ورزیده و جذابش کردم و گفتم به نظر من قشنگه.و سریع از مغازه خارج شدم .
حالم خیلی خراب بود و نیاز به تنفس در هوای آزاد داشتم به سمت در ورودی پاساژ رفتم که صدای پرهام را شنیدم .
-نازی جان صبر کن الان پریسا هم میاد به سمت مغازه رفتم و پرهام را در تی شرت زرد رنگ دیدن با دیدنش زیر خنده زدم که با دیدن اخم نازی خنده ام را به زور خوردم و گفتم وای نازی نمی دونی مغازه دوست آقا مهرداد چه تی شرتای قشنگی داره به نظرم اونا را هم ببین.
نازی با هیجان گفت وای راست میگی . پرهام جان این یکی را در بیار بریم اون مغازه .
لبخند پرهام از من فقط حاکی از تشکر بود .همین که به در مغازه رسیدیم مهرداد با کیسه های خرید خارج شد و پرهام فوری گفت :قرار بود پریسا پولشو بده که .
مهرداد گفت:پریسا خانم سلیقه خرج کردند .
پرهام از خدا خواسته لبخندی زد و دیگر ادامه نداد .
نازی گفت پرهام میخواست تی شرت بخره.
مهرداد مثل پدرهایی که سعی در قانع کردن دختر بچه خنگشون دارند گفت:قرار را فراموش کردی شما فقط نماینده ما هستید امروزم روز منه پس واسه خرید خودتون واسه یه روز دیگه برنامه ریزی کنید لطفا.اکی.
-باشه بابا همچین میگه روز منه انگار الان بهش جایزه اسکار میدند.و زود تر از من ومهرداد همراه پرهام به سمت ماشین راه افتاد
مهرداد آروم زمزمه کرد:نگاه پاکی که خدا امروز به من هدیه داد حتی از اسکارواسم با ارزشتره .
ومن خجالت زده به معنای نجوای او فکر میکردم و درکمال تعجب لبخند بی اختیاری روی لبهایم شکل گرفت و من برای محو آن کاری نمی توانستم انجام دهم.
ماشین مهرداد روبه رویه کافی شاپی ایستاد و پرهام هم ماشینش را پشت سر او پارک کرد و همگی به سمت کافی شاپ حرکت کردیم.پرهام و نازی در طرفینم نشستند و مهرداد دقیقا مقابلم نشست .
من سفارش لیموناد و نازی آب هندوانه و مهرداد و پرهام قهوه و کیک دادند.
پرهام برای شستن دستانش به دستشویی رفت و نازی خودش را با موبایلش سر گرم کرد و من جرات نگاه کردن به مهرداد را نداشتم .پس به جان مفصل های بیچاره انگشتانم افتادم. آهنگ که در کافی شاپ پخش میشد تمام شد و آهنگ زیبای بهنام صفوی در فضا پخش شد و نگاه سرگردان من که باز در دام نگاه جذاب مهرداد افتاد اما اینبار خیلی سریع چشمانم را بستم و به صدای خواننده گوش جان سپردم.
چشات ارامشی داره که تو چشمای هیچکی نیست
میدونم که توی قلبت به جز من جای هیچکی نیست
چشات ارامشی داره که دورم میکنه از غم
یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم
تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی
توی رویایه تو بودم که واسه من دست تکون دادی
از بس تو خوبی میخوام،باشی تو کل رویاهام
تا جون بگیرم با تو،باشی امید فرداهام
---
چشات ارامشی داره که پا بنده نگات میشم
ببین تو بازی چشمات دوباره کیش و مات میشم
بمون و زندگیمو با نگاهت اسمونی کن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربونی کن
تو با چشمای ارومت بهم خوشبختی بخشیدی
خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
تو با لبخند شیرینت بهم عشق و نشون دادی
توی رویایه تو بودم که واسه من دست تکون دادی
از بس تو خوبی میخوام،باشی تو کل رویاهام
تا جون بگیرم با تو،باشی امید فرداهام

صدای پرهام که در گوشم زمزمه کرد( چی شده پری سرت درد میکنه) مرا از عالمی که در آن معلق بودم بیرون کشید......
خدایا چرا اینطوری شدم ..........................

با باز کردن چشمانم چهره خندان مهرداد را دیدم . و سریع جهت نگاهم را به طرف پرهام تغییر دادم .
طوری که مهرداد و نازی بشنوند گفتم:داداش من سرم درد میکنه بهتره منو برسونی خونه ،بقیه جاها را هم خودتون سه تایی برید.
پرهام گفت:سردردت مال کم خوابیه به خاطر درست کردن غذاها دیشب دیر خوابیدی و صبحم که زود بلند شدی.
روبه بچه ها ادامه داد من پریسا را میبرم خونه که استراحت کنه و نازی ومهرداد بدون اعتراضی بعد از خوردن سفارش هایشان و تشکر فراوان رفتند.نگاه لحظه آخر مهرداد وقتی سوار ماشین میشد دوباره حسی را در من زنده کرد که از آن فراری بودم.
*****************************
روی تخت خوابم دراز کشیده بودم و درفکر فرو رفته بودم به احساسم فکر می کردم ...............احساسی که خودم از آن سر در نمیآوردم................احساسی که هنوز نمی دانستم زشت است یا زیبا....گناه است یاحلال.........هر چه بود گاهی پر از دلهره و اضطراب بود و گاهی پر از آرامش و سکوت ..........ومن وسط این کش مکشهای درونی به شاهزاده سوار بر اسب رویاهای نوجوانیم فکر میکردم چقدر از همه نظر شبیه مهرداد بود.
نور آبی صفحه موبایلم درفضای تاریک و روشن اتاق پخش شد و مرا از عالم رویاها بیرون کشید .
شماره ناشناس بود
"سلام امیدوارم سردردتان بهتر شده باشد بابت امروز همه جوره ممنون .امروز یکی از بهترین روزهای عمرم بود.(مهرداد)"
با تعجب پیام را چندین بار خواندم و بی اختیار پاسخش را با سوالی که ذهنم را درگیر کرده بود دادم
"سلام خواهش می کنم. ببخشید شماره مرا از کجاآوردید؟
سریع پاسخ داد "از موبایل نازی کش رفتم"و یک آرم خنده فرستاد.
جوابی ندادم.
باز هم از جانب او پیام آمد
"ببخشید فکر نمی کردم ناراحت بشی"
جواب دادم
"مهم نیست شب خوش"
و پاسخش مرا در عالم رویا غرق کرد
"کاش میشد واست مهم باشم.شب تو هم خوش باشه "
و من تا صبح داشتم با خودم میزان اهمیت مهرداد را برای خودم و دلم میسنجیدم..
**********************
چشمانم از زور سر درد باز نمی شد مادرم با دیدن چشمان سرخ و پف کرده من سریع یک لیوان شیر عسل با قرص کدیین آورد و من با اکراه شیر را سر کشیدم و قرص را هم خوردم مامان با نگرانی گفت:الان پرهام را صدا می کنم تا ببردت دکتر.
-احتیاج نیست مامان از کم خوابیه من وقتی زیاد خسته میشم خوابم نمیبره دیشب هم همینطور شدم.
-پاشو عزیزم این چندتا لقمه نون وپنیر را بخور .
با خوردن صبحانه مختصر چشمانم را بستم و خواب بالاخره مرا ربود.
شماره مهراد را به اسم مهری در گوشیم ذخیره کردم .علت این کارم را خوم هم نمیدانستم .
پرهام در مورد ازدواج با نازی با مامان صحبت کرد و مامان هم قرار شد با بابا صحبت کند و برای تحقیقات اقدام کنند همه این کارها حدود 1 هفته طول کشید و من برای ورود به دانشگاه خودم را آماده میکردم.
قرار خواستگاری را مامان با تماس با مادر نازی گذاشت .
هر چهار نفرمان آماده شدیم و همراه با دسته گل بزرگ در دستان پرهام و جعبه شیرینی در دستان من به سمت خانه نازی حرکت کردیم.
استقبال گرم خانواده نازی لبخند های معنی دار پرهام و نازی ....همه حکایت از آن داشت که این وصلت حتما سر میگیرد .مانی هر 10 دقیقه یکبار با صدای زنگ پیام گوشیش عذر خواهی کوتاهی میکرد و شروع به نوشتن پیامک میکرد .
واقعا کارش اعصاب خورد کن بود . وقتی نازی و پرهام به حیاط رفتند تا با هم صحبت کنند حوصله سر رفتنم به حد ماکسیمم رسید و خودم را مشغول خوردن یک سیب کردم .با خوردن زنگ مانی در حالی که هنوز در حال تایپ پیامکش بود به سمت در آیفون رفت و در را باز کرد .....
-مانی جان ...مامان کی بود؟
-مهرداد
با شنیدن اسمش تپش قلبم زیاد شد و احساس کلافگی میکردم چند دقیقه طول کشید تا مهرداد وارد سالن شود احتمالا در حیاط با نازی و پرهام در حال احوال پرسی بوده.
-سلام
سلام بلند مهرداد با جواب از جانب همه پاسخ داده شد او با مردها دست داد و با مادر احوال پرسی گرمی داشت و پیشانی خاله اش را بوسید و اخر از همه نگاهش را به سمتم گرداند و سلام آرامی کرد .و من هم جوابش را به آرامی دادم.
روی مبل کنار مانی نشست و با پدر مشغول گفت و گو شد .
احساس میکنم از دستم دلخور بود .بی اختیار به چشمانش نگاه کردم در صدم ثانیه نگاهمان به هم گره خورد .و من سریع نگاهم را دزدیدم .
صدای اه کشیدنش را به وضوح شنیدم اما به روی خودم نیاوردم .بالاخره نازی و پرهام وارد شدند .نازی جواب مثبتش را بدون رودر بایستی داد و بعد از کف زدن و مبارک باد گفتن و بوسیدن پرهام و نازی بالاخره حرف سر مهریه و تاریخ عقد شد. نازی تعداد سکه های مهریه اش را 110 عدد در نظر گرفت و تاریخ عقد برای 2 هفته یعد یعنی اوایل مهر گذاشته شد .
******************
در راه بازگشت به خانه همه طوری خوشحالی خود را از این وصلت نشان دادند و من در حال تجزیه تحلیل رفتار مهرداد .
باز هم بی خوابی سراغم امد و من در فکر .......
با روشن شدن صفحه گوشیم پیام مهرداد را باز کردم
(سلام شبتون بخیر باز یادم رفت امانتی هاتونو را بهتون برگردونم)
ذهنم به من نهیب زد که برایش بنویسم(شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
و او پاسخ داد(قصه اصحاب کهف شوخیست ،اینجا یک روز که بخوابی همه تو را از یاد خواهند برد..................مهردادم)
پاسخ دادم(ببخشید به جا نیاوردم ......منظوری نداشتم..........کدوم امانتی؟)
سریع پیام داد(سوغاتی های شمال)
پاسخ دادم(قابل نداره مال خودتون باشه )
پاسخ داد(ممنون......فردا ساعت 10 سر خیابانتون بهتون میدم)
فردا صبح قرار آزمایش نازی و پرهام بود و من در خانه تنها بودم
پاسخ دادم (فردا ساعت 9 جوابتون را میدم)
باید مطمئن میشدم پرهام آنطرف ها نباشد.
پاسخ داد (به امید دیدار فردا....شب خوش )
و من بدون اینکه پاسخ دهم با افکاری مشوش خوابم برد
با صدای بلند پرهام که از مامان میخواست زودتر حاضر شود از خواب پریدم
-پرهام مادر ......برو پریسا را صدا کن اونم بیاد.
-مامان یه ازمایش دادن این همه قشون کشی نداره.....
-برو مادر...........بچم تنها میمونه
-مامان دو ساعت طول میکشه بیدار شه و حاضر شه جون من بی خیال شو
مامان با خنده گفت چقدر هولی .....قربون قدت برم.
تو دلم گفتم خدا نکنه.چند تقه به در اتاقم خورد سریع چشمانم را بستم و خودمو به خواب زدم
صدای پرهام آمد که گفت :هی پری پاشو دیگه با ما میای....
تکان نخوردم.
به تختم نزدیک شد و در حالی که دستم را میکشید گفت پاشو دیگه تنبل..
-اه .....ول کن دستمو کندی ....
بعد در حالی که خمیازه مصنوعی کشیدم گفتم :مگه نباید 8 اونجا باشید
-نازی گفت 9
-برید من نمیام من تازه میخوام برم صبحونه بخورم
پرهام بغل گوشم داد زد :مامان...... میگه نمیام.
ک-کوفت کرم کردی
مامان در حالی که دکمه های مانتویش را میبست وارد اتاق شد و من سلام صبح بخیر گفتم
جوابم را سریع داد و گفت :ناهار پختم . صبحونتو بخور نیم ساعت دیگه زیر خورشتو خاموش کن .
-باشه.......
پرهام و مامان رفتند و من در این فکر که آیا دیدن مهرداد کار درستی است؟
ساعت 9 با این فکر که من فقط قصدم گرفتن سوغاتی هاست به او پیام زدم ساعت 10 سر خیابانمان منتظرش هستم.
سریع جواب داد حتما.
تا ساعت 10 ربع کم در انتخاب مانتو شلوار گذشت.
دم در با استرس ایستادم:زیر خورشت را خاموش کردم.......از رفتن پرهامم مطمئن شدم بابا هم که سر کاره.......
بالاخره دل به دریا زدم و سر ساعت 10 سر خیابان رسیدم .
مهرداد به ماشین شیکش تکیه داده بود با دیدنم عینک دودیش را روی موهایش زد و از آن لبخندهای جذابش را تحویلم داد
-سلام پریسا خانم چقدر به موقع اومدید.
-سلام ...شما هم سر وقت رسیدید
-من از 9 تا حالا اینجام
- اما قرار مال ساعت 10 بود.
-دست خودم نبود دلم منو اینجا کشوند ....خیلی بی صبره.
در حالی که صورتم از خجالت سرخ شد سرم را پایین انداختم و به پرهام حق دادم که میگفت :مهرداد میدونه چطوری حرف بزنه که دخترا را خام خودش کنه.
ولی کور خونده من از اون دخترا نیستم که......
با صدای مهرداد رشته افکارم پاره شد :میشه به من افتخار بدید و به یه کافی شاپ بیاید.
-نه....
آنقدر محکم گفتم که خودم هم متعجب شدم
-چرا؟زود بر میگردیم تا مامان اینات بر نگشتند...........
-من از اعتماد خونوادم سوء استفاده نمی کنم قضیه این ملاقات را حتما به مادرم میگم چون چیزی برای پنهان کاری وجود نداره .
بر عکس تصورم لبخندش عمیق تر شد و گفت:دقیقا همون طوری هستی که من فکر میکردم.خوشحالم
-متوجه منظورتون نمیشم.
-میدونی حالا فهمیدم که غیر از اینکه نگاهت معصوم و پاکه خودتم.......
وسط حرفش پریدم و گفتم:ببخشید مثل اینکه شما از موضوع اصلی قرار امروز دور شدید ......با کمی مکث گفتم سوغاتی های شمال.
لبخندی زد و گفت :آخ انقدر هول بودم که پاک فراموش کردم .
با ناراحتی که کاملا تابلو بود تصنعیه گفت:خونه جا گذاشتم.
با حرص نگاهش کردم و گفتم پس مال خودتون دیگه نمیخوامشون ....
-نه نه این چه حرفیه من معذرت میخوام فردا واستون میارم همین جا خوبه...
-گفتم که نمیخوام من نمیتونم دیگه بیام.
با لبخند شیطنت باری گفت:اشکال نداره میدمشون به پرهام واستون بیاره.
با حرص گفتم :لازم نکرده خودم میام......کی؟
با لبخندی که عصبانیتم را به حد ماکسیمم رساند گفت:آهان این شد .فردا ساعت 9 بهتو ن پیامک میدم....اکی؟
با حرص گفتم :خداحافظ .
ونگاهم را از نگاه شیطونش گرفتم و به سمت خونه رفتم در راه فقط خودم را سرزنش میکردم که چرا اون روز با مهرداد بدون گفتن به پرهام رفتم و اون آشغالا را خریدم.......اصلا چرا همون روز ازش نگرفتم ...لعنت به من که انقدر بی فکرم

خدا را شکر که همین که به خانه رسیدم مامان به تلفن خانه زنگ زد سریع گوشی را بر داشتم او که شکی به نبودنم نبرده بود گفت که نازی و خانواده اش را برای ناهار دعوت کرده و من سالاد و شربت درست کنم به آشپزی سر کوچه هم بسپارم که کوبیده و جوجه و پلو به تعداد نفرات بپزد .چون خورشتی که مامان پخته بود فقط اندازه چهار نفر بود.
با آمدن مامان و پرهام و نازی و مادرش دست از درست کردن سالاد برداشتم و به استقبالشان رفتم.
ناهار در جمع صمیمی خورده شد .مانی آن روز با وجود تماس پرهام و دعوت از او برای صرف ناهار نیامد.
بعد از ناهار من و نازی ظرف ها را شستیم با وجود اصرار من و مادر برای اینکه نازی کاری نکند او کمک داد و بعد از نیم ساعت کارها تمام شد .پرهام و نازی برای دیدن اتاق پرهام رفتند و من هم کنار مامان نشستم.
ماهی خانم مادر نازی از اینکه مانی نیامد عذر خواهی کرد و گفت راستش نمیدونم دیگه چکار کنم من در تربیتش کوتاهی نکردم اما رفتارش................
اشک توی چشماش جمع شد و ساکت شد.
مامان گفت :غصه نخورید .انشا الله خدا راه راستو نشون همه جوونا بده
ماهی خانم آمینی گفت و ادامه داد میترسم یکی از همین دخترای دور و برش خامش کنند و بد بختش کنند.
خنده ام گرفت پیش خودم فکر کردم مثلا پسرا خام بشند چی میشه هیچی این دختراند که بد بخت میشند .....مانی خام فریبا بشه و از فریبا حامله بشه .
از این فکرم بی اختیار خنده ام گرفت که با برخورد آرنج مامان به پهلوی بیچاره ام صاف نشستم.
بالاخره نزدیک ساعت 5 آنها رفتند در حالی که قرار خرید حلقه و دیگر چیزها گذاشته شد.
نازی از من خواست فردا برای خرید همراهشان بروم و من در تنگنا ماندم که اگر مهرداد برای فردا صبح قرار بگذارد چه کنم.؟
 
در ماشین نشسته بودم و منتظر بودم که نازی بیاید .پرهام برای استقبال از نازی از ماشین پیاده شده بود که مهرداد پیامک داد:
(سلام .خوب هستید ؟.امروز نیتونم بیام شرمندم)
با خوشحالی پاسخ دادم(سلام ممنون اشکال نداره یه وقت دیگه ...)
سریع پاسخ داد(امیدوارم هر چه زودتر ببینمتون)
با لبخند گشادی پاسخ دادم(زیاد امیدوار نباشید)
(خواهیم دید)
با آمدن نازی موبایلم را در کیفم انداختم و با او سلام و احوالپرسی کردم.
_پرهام جان صبر کن تا مهرداد برسه.
پرهام چشمی گفت اما من با اخم پرسیدم آقا مهرداد دیگه واسه چی میاد؟
به جای نازی پرهام جواب داد :خیلی آشنا داره هم توی طلا فروشی هم واسه تالار
نازی گفت:اومدش .
مهرداد با صدای جیغ لاستیکهایش ترمز کرد و وسوار ماشین ما شد حالا تازه فهمیدم که چرا نازی عقب نشست.
با لبخند به همه سلام کرد و دور از چشم بقیه چشمکی نثارم کرد که حرصم را در اورد.
نازی گفت پریسا جان طوری شده؟
-نه چطور مگه
-آخه صورتت خیلی قرمز شده
نفسم را با صدا بیرون دادم و گفتم نه فقط یکم گرممه.
مهرداد ریز میخندید و من این را از لرزش خفیف شانه هایش فهمیدم.
مقابل طلا فروشی که مهرداد آدرسش را داد ایستادیم
نازی به حلقه های پشت ویترین اشاره کرد و با لبخند گفت همشونو دوست دارم
خنده ام گرفت و گفتم :اشتهاتم که خیلی کمه.
-وای پرهام من نمیتونم انتخاب کنم حلقه طلا سفید قشنگتره ؟
چشمم حلقه های جفت خیلی ساده ای که 10 تا نگین کوچک کنار هم بودند و حالت موج داری داشت را گرفت رو به نازی گفتم نازی جون نمیخوام دخالت کنما اما این دوتا خیلی نازند.
نازی به حلقه ها خیره شد و گفت عالیه....نظر تو چیه پرهام.
نظر پرهام هم مثبت بود و .با تخفیف تپلی که فروشنده به مهرداد داد خرید حلقه ها خیلی سریع صورت گرفت.


برای خرید سرویس به یک طلا فروشی دیگر رفتیم پرهام ماشین را در پارکینگ پارک کرد و همگی به سمت طلا فروشی راه افتادیم.
زیر لب جوری که فقط مهرداد که نزدیک من بود بشنود گفتم: مثل اینکه شما زیاد خرید حلقه و سرویس میکنید که انقدر آشنا دارید.
جوابی نداد و من فقط یک لحظه نگاهم به نگاه رنجیده اش افتاد و به دنبال نازی و پرهام رفتم .با کشیده شدن کیفم برگشتم کیفم در دست مهرداد بود با ترس به سمت نازی و پرهام نگاه کردم و در همان حال کیفم را از دست مهرداد بیرون کشیدم .
با عصبانیت در حالی که سعی میکردم اهسته صحبت کنم گفتم :هیچ معلوم هست چیکار میکنید؟
-وقتی یه حرفی میزنی وایسا جوابشم بگیر.اینا همشون آشناهای بابامند .برای مناسبتایی مثل تولد فامیلام و روز مادر ازشون خرید میکنم.
-من نخواستم واسه من توضیح بدید .وبا قدمهای بلند در حالی که کیفم را تقریبا بغل کرده بودم خودم را به پرهام رساندم.
مهرداد هم خودش را به ما رساند و گفت تا شما مدلشو انتخاب کنید من یه تابی میخورمو میام .هنوز مهرداد از ما دور نشده بود که تلفن نازی زنگ خورد
-سلام نیوشا جان
-----------------
-بیرونم .اومدم با پرهام اینا خرید..
------------------
-تو کجایی؟
----------------
-ا...پس نزدیکی بیا اینجا خوب تو انتخاب سرویس کمکم کن .....ضمنا مهردادم با ماست
----------------
-خاک تو سرت حالمو بد کردی چه شوهر ذلیلی بشی تو ........... اومدیا..............
با حرص به نازی گفتم: کس دیگه ای نبود بگی بیاد.
با ایشی که نازی گفت و چشم غوره پرهام ساکت شدم..
نازی دوتا از سرویسها را پسندید و مشغول امتحان کردن بود که نیوشا آمد . به نازی و پرهام کلی تبریک گفت و با پوزخند مسخره ای به من خیره شد و گفت :شما چطورید .
مثل خودش پوزخند زدم و گفتم :عالیم.
جوابی نداد و با چشم اینطرف آنطرف را نگاه کرد و رو به نازی گفت :پس مهرداد کو.
-اونو ولش کن ببین کدوم یکی از اینا بهتره و به سرویسهای مقابلش اشاره کرد.
نمیدانم چرا تا این حد از این دختر بیزار بودم با وجود انهمه زیبایی نگاه زشت و زننده ای داشت که اصلا به دلم نمی نشست زیر خروارها آرایش صورتش را پنهان کرده بود ولباسهایش هم اگر بلوز میپوشید بهتر از مانتو مسی رنگ چسبان و کوتاهش بود که با آن کمربند زیبای مسی رنگ سگک بزرگش به زور تا روی رانهایش میرسید .
مهرداد با لبخند وارد مغازه شد و با دیدن نیوشا اخم هایش را در هم کشید .
نیوشا با لحن لوسی گفت:اوه عزیز دلم سلام دلم واست یه ذره شده بود خوبی؟
-ممنون.
فقط همین یک کلمه را در برابر آن همه حرف نیوشا که با هیجان و لوندی بیان میکرد گفت و به سمت من آمد .
با تعجب نگاهش کردم ...........وا ...چرا این همچین میکنه؟
روبرویم ایستاد و گفت:بهتره اجازه بدیم سرویس به سلیقه خودشون انتخاب بشه حلقه که سلیقه شما شد.
پرهام برگشت سمت ما و گفت:نه تو را خدا شما هم یه ابراز نظری بکنید زود قال این قضیه کنده بشه.
بی اختیار به سمت نیوشا که گوشه مغازه ایستاده بود و با حرص نگاهمان میکرد برگشتم و گفتم :شما نظر نمیدید از وسط من و مهرداد در حالی نگاه خشمگینش به من بود گذشت و از آنطرف هم تنه محکمی به مهرداد زد و پیش نازی رفت .
خرید سرویس هم بالاخره انجام شد .
نازی روبه پرهام گفت من گرسنمه.
پرهام گفت همگی مهمون من رستوران.............
-نیوشا جان تو هم میای؟
-آره نازی جون حتما.
و باز هم نگاه خصمانه اش را روانه ام کرد.
تو دلم گفتم به جهنم.ایکبیری.......ولی خداییش اصلا اکبیری نیست خیلی نازه.......اصلا ناز نیست خودم خوشکلترم ....به افکار خودم لبخند زدم واقعا خود درگیری داشتم.
نیوشا با دیدن لبخند من گفت:چیز خنده داری گفتم؟
نگاه همه به سمت من برگشت.
-هان......نه یعنی من داشتم به.............
مهرداد وسط حرفم پرید و گفت بهتر نیست زودتر بریم.
-نیوشا جون ماشین داری؟
-آره
خوب پس ما با ماشی پرهام میایم تو هم........
وسط حرف نازی پرید و گفت:مگه مهرداد ماشین نیاورده
-نه.....
در حالی که با شیطنت به من نگاه میکرد گفت:من آدرس رستورانو نمیدونم مهرداد با من میاد.
مهرداد حرفی نزد ولی اخمهایش غلیظتر شد.
نگاه بی تفاوتم را در نگاه نیوشا دوختم و گفتم هر جور راحتید.
جا خوردنش را دیدم اما اهمیتی ندادم و به سمت پارکینگ حرکت کردیم