دوباره روی صندلی بین پرهامو نازی نشستمو به کل کل نازیو مهرداد که حتی تا آوردن غذا هم ادامه داشت گوش میکردم.
مانی هنوز با gfش حرف میزد فقط اینبار فهمیدم اسم طرف فریباست.
پرهامم که زوم کرده بود روی صورت نازیو به خاطر حاضر جوابیش کیف کرده بود و منم به لحظه سفارش غذا فکر میکردم مهرداد منو را جلوی منو نازی گذاشت و گفت خانمها مقدم ترند.
نازی با ذوق منو را برداشتو گفت :اوه اوه ...آقا مهردادو این کارا واقعا بعیده....
بعد ادامه داد من ماهی دودی هوس کردم .
تا من اومدم حرف بزنم ادامه داد تازه زیتون پرورده و ایستک هلو هم میخوام .اوه سالادشم انگار خیلی خوشمزست
مهرداد با خنده گفت کارت تو شکمت بخوره .
ومن بی اختیار گفتم خدا نکنه.
نازی محکم صورتمو بوسید و گفت : ولش کن از دعای گربه سیاهه بارون نمیاد.
-نازی جون انقدر با هیجان سفارش دادی که منم هوس کردم.
مهرداد گارسون را صدا زد و گفت 5تا ماهی دودی با پلو باقالی
من بین حرفش پریدمو گفتم:چهارتا ....من ساده میخورم .
مهرداد با لبخند نگاهم کرد و گفت :پلو باقالیهاش محشره ها
پرهام سریع جواب داد بهش حساسیت داره همون ساده خوبه
مهرداد نگاه سنگینش را از روی من برداشت و روبه گارسون گفت: مخلفاتم هر چی داری بیار
................................
بالاخره کل کل مهردادو نازی وقتی تموم شد که گارسون غذا را روی میز میچید.
اگر از نگاههای خیره مهرداد که باعث معذب بودنم میشد بگذریم غذای خوشمزه ای بود.
غذا که تمام شد مهردا د رو به نازی گفت :بشکه انگار سیر نشدی یه دست غذای دیگه میخوای؟
-چیه میخوای خودت یه بار دیگه غذا بخوری منو بهونه نکن راحت باش .
تلفن مانی که فقط در زمان ناهار خوردن خاموش بود دوباره زنگ خورد و اینبار پرهامو نازی با هم گفتند :اه.........بسه دیگه .
بعد هر دو به هم نگاه کردندو زدند زیر خنده.
-بچه ها کی میا بریم لب ساحل قدم بزنیم.
-بشکه نکن این کارو آب میشیا
-درد .......................
سر حساب کردن صورت حساب پرهامو مهرداد حسابی با هم بحث کردند و در اخر نازی گفت بچه ها هر کی سهم خودشو بده ....
مانی گفت اه نازی از طرف خودت حرف بزن گفته باشما من یکی که مهمونمهردادم
دوباره روی صندلی بین پرهامو نازی نشستمو به کل کل نازیو مهرداد که حتی تا آوردن غذا هم ادامه داشت گوش میکردم.
مانی هنوز با gfش حرف میزد فقط اینبار فهمیدم اسم طرف فریباست.
پرهامم که زوم کرده بود روی صورت نازیو به خاطر حاضر جوابیش کیف کرده بود و منم به لحظه سفارش غذا فکر میکردم مهرداد منو را جلوی منو نازی گذاشت و گفت خانمها مقدم ترند.
نازی با ذوق منو را برداشتو گفت :اوه اوه ...آقا مهردادو این کارا واقعا بعیده....
بعد ادامه داد من ماهی دودی هوس کردم .
تا من اومدم حرف بزنم ادامه داد تازه زیتون پرورده و ایستک هلو هم میخوام .اوه سالادشم انگار خیلی خوشمزست
مهرداد با خنده گفت کارت تو شکمت بخوره .
ومن بی اختیار گفتم خدا نکنه.
نازی محکم صورتمو بوسید و گفت : ولش کن از دعای گربه سیاهه بارون نمیاد.
-نازی جون انقدر با هیجان سفارش دادی که منم هوس کردم.
مهرداد گارسون را صدا زد و گفت 5تا ماهی دودی با پلو باقالی
من بین حرفش پریدمو گفتم:چهارتا ....من ساده میخورم .
مهرداد با لبخند نگاهم کرد و گفت :پلو باقالیهاش محشره ها
پرهام سریع جواب داد بهش حساسیت داره همون ساده خوبه
مهرداد نگاه سنگینش را از روی من برداشت و روبه گارسون گفت: مخلفاتم هر چی داری بیار
................................
بالاخره کل کل مهردادو نازی وقتی تموم شد که گارسون غذا را روی میز میچید.
اگر از نگاههای خیره مهرداد مهرداد که باعث معذب بودنم میشد بگذریم غذای خوشمزه ای بود.
غذا که تمام شد مهردا د رو به نازی گفت :بشکه انگار سیر نشدی یه دست غذای دیگه میخوای؟
-چیه میخوای خودت یه بار دیگه غذا بخوری منو بهونه نکن راحت باش .
تلفن مانی که فقط در زمان ناهار خودن خاموش بود دوباره زنگ خورد و اینبار پرهامو نازی با هم گفتند :اه.........بسه دیگه .
بعد هر دو به هم نگاه کردندو زدند زیر خنده.
-بچه ها کی میا بریم لب ساحل قدم بزنیم.
-بشکه نکن این کارو آب میشیا
-درد .......................
سر حساب کردن صورت حساب پرهامو مهرداد حسابی با هم بحث کردند و در اخر نازی گفت بچه ها هر کی سهم خودشو بده ....
مانی گفت اه نازی از طرف خودت حرف بزن گفته باشما من یکی که مهمون مهردادم .
جالب اینجا بود که مانی انگار دنیایش خیلی متفاوت از ما بود .او تنها همانطور که با تلفن همراهش هنوز صحبت میکرد از ما جداشد و به سمت ماشین رفت و به آن تکیه داد .
پرهام بی توجه به حضور من در حالی که محو حرف زدن با نازی بود از من فاصله گرفت و من ماندم و مهرداد.
مهردا قدم هایش را با من یکی کرد و آرام گفت بهتره تنهاشون بذاریم .
-آنقدر از حرفهای پرهام ترسیده بودم که سریع به مهرداد گفتم :نه ترجیح میدم با اونا باشم.
از رو نرفت و گفت حداقل رو اون صخره بیاید بشینیم .
با کمی مکث قبول کردم و همراه مهرداد به طرف آن صخره رفتیم اینو مطمئن بودم پرهام اصلا حواسش به من نیست.
اصلا از حرف زدن با مهرداد راضی نبودم و استرس بدی هم داشتم .استرس از اینکه پرهام ما را با هم ببیند .
نفس عمیقی کشیدمو پیش خودم گفتم به جهنم .اون پی خوش گذرونی خودشه یادشم به من نیست.مگه دارم چی کار میکنم؟
مهرداد گفت :همیشه انقدر کم حرفید؟
-نه ولی ما مثلا چه حرفی با هم میتونیم بزنیم.
لبخندی زد و گفت :کنکوری بودید .
خندم گرفت و گفتم جالبه نازی هم با همین سوال با من حرفو شروع کرد.من دیپلم ریاضی دارم و.............
-پس خانم مهندس میشید؟
-تا خدا چی بخواد.
-من لیسانس عمرانمو پارسال گرفتم .
-نمیخواید ادامه بدید؟
-چرا......ولی نه اینجا میخوام برم فرانسه اما یه سری مشکلات خانوادگی دارم.
- انشا الله رفع میشه...............خودم یک لحظه یاد مادر بزرگم افتادم با این طرز حرف زدنم.
-فکر نکنم .قضیه اینه که مامانم تحمل دوری منو نداره و نمیتونه هم بابامو تنها بذاره .بابامم عمرا از ایران خارج بشه.
ترجیح دادم سکوت کنم.صدای زنگ موبایلش بلند شد در حالی که ماسه هایی که به پشت شلوارش چسبیده ودند میتکاند گفت :
با اجازه و از من دور شد اما صدایش را شنیدم که گفت:به به ...سلام عزیزم.چه عجب ؟..............چه خبر؟..............من غلط بکنم بدون تو بیام شمال ............نه خونم .................صدای دریا کجا بود دارم دستامو میشورم.............
دیگر صدای مهرداد را نشنیدم چون از من فاصله گرفت فقط پوزخندی روی لبام شکل گرفت چه خانواده جالبی....
همون موقع پرهام و نازی به طرفم آمدند در دل خدا را شکر کردم که دوست دختر مهرداد به موقع تماس گرفت.
همراه نازی و پرهام به سمت ماشین حرکت کردیم .
همان موقع سروکله مهرداد پیدا شد اخمهایش حسابی در هم بود یک راست به سمت نازی رفت و گفت:تو به اون سریش گفتی ما اومدیم شمال؟
-اگه منظورت نیوشاست ...آره من گفتم.تازه که رسیده بودیم شمال زنگ زد و گفت کجایی منم گفتم شمال سراغ تو را گرفت منم راستشو گفتم
-آخ نازی از دست تو...........آخه چرا بهش گفتی؟
- من دروغ نمیگم
_حالا خوبه تو عمرت یه حرف راست هم نزدیا .به من که رسید راستگو شد.
-ا......مهرداد گناه داشت طفلک
-کی ؟نیوشا را میگی . و بعد پوزخند زد
نازی در حالی که زیر چشمی پرهامو نگاه میکرد گفت:چقدر بی احساسی نیوشا عاشقته ....خوب من الان درکش میکنم .
مانی خودشو وسط بحث انداخت و گفت چطوره بریم تلکابین.
شدید علاقه مند بودم راجع به نیوشا بدانم .اما جلوی خودم را گرفتم تا از نازی چیزی نپرسم.

*ریما* هم اکنون آنلاین است.
در ماشین نازی آرام زمزمه کرد اوه اخماشو..............
_کی؟
_مهرداد و میگم.
به مهرداد که با اخمهای در همی مشغول رانندگی بود نیم نگاهی انداختم.
نازی ادامه داد:انگار ارثه باباشو طلب داره خوب به من چه اصلا.می دونی چیه نیوشا خیلی هم ازش سرتر ه واقعا حیف نیوشا که عاشق این آدم شده .هزار نفر واسش سرو دست میشکنند اونوقت عاشق این از دماغ فیل افتاده شده .از بس خره......حالا خوبه مهرداد همش میپیچوندش.......
آنقدر با نمکو خاله زنکی این حرفها را میزد که بی اختیار خنده ام گرفت.
نازی با حرص گفت :کوفت تو هم............ انگار واسش جک تعریف کردم.
*****************************
سوار تلکابین که شدیم مانی با یه گروه سه نفره دختر هر هرو(افرادی که جلف بازی در میاورند و زیاد میخندند) همراه شد و ما 4 نفر هم با هم .
طبق معمول پرهامو نازی با هم سر گرم گفتو گو شدند و مهرداد هم هر چند ثانیه یکبار زیر چشمی به من خیره میشد .
واقعا معذب بودم . از دست پرهام حرصم گرفت مثل.........از آمدنم پشیمان شدم.
ولی به خاطر نازی و پرهام چیزی نگفتم.
فردای آنروز هم همین روال ادامه داشت .باران نم نمی که میارید فضا را رمانتیک کرده بود و دو تا کبوتر عاشق جمع هم هوس قدم زدن زیر باران را کرده بودند .مانی که فقط با کنترل ماهواره تعویض کانال میکرد و کلا روی اعصاب آدم یو یو میکرد مهرداد هم با آن عینک با کلاس روی نوک بینی اش روی صندلی راحتی مشغول کار با لپ تاپش بود .
من هم از بی حوصلگی داشتم میمردم . آهی کشیدم و ترجیح دادم به اتاقم بروم و دراز بکشم تا زمان بگذرد.
همین که از جا برخواستم مهرداد با لحن مهربانش گفت : حوصلتون سر رفت؟
-بله خیلی
-میخواید با هم بریم تو شهر یه دوری بزنیم
-نه ممنون
-چرا؟
-چرا چی؟
-از من میترسید؟
-چرا باید از شما بترسم من فقط دلیلی برای آمدن با شما اونم تنهایی نمیبینم .
-دلیلش اینه که منم مثل شما حوصلم سر رفته و ..............
-خوب برید تنهایی یه قدم بزنید.
-تنهاییو دوست ندارم.با من بیاید قول میدم لولو نیاد شما را ببره.نترسید.
-یه بار گفتم من نمیترسم.
-چرا تو از من میترسی اینو از تو چسشمات میخونم.
با حرص گفتم پس درجه عینکتونو درست کنید تا حرفای توی چشمای آدما را درست بخونید .قبوله من باهاتون میام اول به این دلیل که حوصلم سر رفت و دوم اینکه شما بدونید من از چیزی نمیترسم.
 
وقتی از در ویلا خارج شدیم تازه فهمیدم چه غلطی کردم اگر پرهام بفهمه.......وای .........خدا جون حالا چه کنم؟
به فروشگاه بزرگ صنایع دستی رفتیم .
مهرداد گفت میخواهد برای پدر و مادرش سوغات بخرد و من هم همین قصد را کردم.
فروشگاه بزرگی بود و پر بود از وسایل چوبی (حصیری)و جالب .
مهرداد با لبخند جذابی گفت :میشه با سلیقه خودتون واسه مامانم یه جعبه دستمال کاغذی انتخاب کنید .....آخه من تو این زمینه ها اصلا سلیغه ندارم.
-البته.............
بین جعبه ها جعبه چوبی که رویش پر از صدف بود را انتخاب کردم و گفتم به نظر من این خیلی جالبه .
-شما خیلی خوش سلیقه اید....
-ممنون ............منم تصمیم دارم مثل همینو واسه مامانم بخرم.
بعد رفتم سراغ کلاههای حصیری دخترانه مهرداد یکی از آنها را برداشت و روی سرم گذاشت و گفت این عالیه .
توی اینه که دورش حصیری بود نگاهی به خودم انداختم با آن ربان بزرگ پاپیون مانند روی کلاه شبیه پرنسس ها شدم .مهرداد یکی از کلاه مردانه ها را برای خودش برداشت و به سمت صندوق چوبی کوچک و زیبایی رفت و گفت این چطوره ؟
-وای ................خیلی قشنگه .
-اینم میخریم واسه پدرهامون .
-خوبه ...........
موقع حساب کردن به زور پول وسایلم را خودم دادم .
مهرداد با این کار من اخم قشنگی کرد و گفت :کارتون توهین به منه .
-چرا ؟
-وقتی یه خانم محترم با یه آقای محترم بیرون میاد دست تو جیبش نمیکنه.
-اون درصورتیه که نسبتی بین اونها باشه نه مثل ما غریبه باشند.ضمنا من دست توی جیبم نکردم توی کیفم کردم.
اخمش عمیق تر شد ولی چیزی نگفت.
سوار ماشین شدیم در حالی که هنوز اخم داشت گفت :خوب خانم غریبه الان کجا بریم؟
-بهتره برگردیم .
-ما تازه اومدیم از ویلا بیرون
-میدونید من اینطوری راحت نیستم بهتره پیش بقیه باشیم.
بی هیچ حرف دیگه به سمت ویلا راند و من در دلم مشغول نزر و نیاز بودم که پرهام هنوز به ویلا بر نگشته باشد.
خدا را شکر که خدا دعا هایم را مستجاب کرد و پرهامو نازی 10 دقیقه بعد از رسیدن ما رسیدند.
با آمدن پرهام و نازی تازه به یاد آوردم که به دلیل استرس زیاد خرید هایم را در ماشین مهرداد جا گذاشتم .فقط خدا خدا میکردم که این موضوع را جلوی پرهام نگوید.
*********************
صبح با صدای امواج دریا از خواب بیدار شدم نازی هنوز خواب بود .دلم ضعف میرفت کیک داخل کیفم به همراه گوشی همراهم را برداشتمو آرام به سمت دریا حرکت کردم نسیم خنکی که میوزید واقعا لذت بخش بود کیکم را با ولع تمام خوردم و در حالی که کفشهایم را در دستم گرفتم آرام آرام روی ماسه قدم زدم در فکر نازی و پرهام بودم .اینطور که از ظواهر امر پیدا بود تصمیم پرهام و نازی برای ازدواج جدی بود .پرهام در یک شرکت تازه تاسیس کار میکردو و حقوق انچنانی نداشت .از لحاظ مادی تقریبا هم طبقه بودیم این را از طریقه آشنایی مانی و پرهام فهمیدم ظاهرا خانه آنها فاصله چندانی با ما نداشت اما مهرداد یک بچه پولدار بود که دنیایش سوای دنیای ما بود.
در افکارم غرق بودم که با بوق ماشین به خودم آمدم .وای چقدر از ویلا دور شده بودم به سمت ماشین برگشتم مهرداد با لبخند به من نگاه میکرد از همان جا با صدای بلند گفت به به سلام خانم سحر خیز بپر بالا که بریم نون تازه بخریم.
از صمیمیت کلامش خوشم نیام و اخم کردم .باید میگفتم نمی ایم ولی اینطوری خیلی مسخره بود احساس میکردم با گفتن نه ترسو جلو میکنم به سمت ماشین رفتم و سلامی گفتم و سوار شدم .
خندید و گفت تا پرهام بیدار نشده برت میگردونم .سیخ روی صندلی نشستمو با تعجب به سمتش برگشتم.
پوزخندی به من زد و گفت دیشب فهمیدم خیلی ازش حساب میبری .
-اینطور نیست.
صدای پوزخندش را به وضوح شنیدم دلم میخواست سرش را به سقف ماشین بکوبم
با حرص به سمتش برگشتمو گفتم :برادر بزرگترمه خوب . بعدم با لحن بدی ادامه دادم حتما یه چیزایی از شما میدونه که انقدر نگرانه .
عصبی دستش را روی فرمان کوبید و محکم روی ترمز زد و پیاده شد رفت و کیسه پر از نانی را که معلوم بود از قبل سفارش داده را از نانوا گرفت و دوباره سوار شد بی هیچ حرفی راند و مقابل مغازه کله پاچه فروشی نگه داشت و گفت :من خیلی گرسنه ام . اگه از خان داداشتون اجازه گرفتید پیاده شو با هم صبحونه بگیریم تا بچه ها بیدار نشدند بر میگردیم.
از حرفش عصبانیتم به اوج رسید و در عمل انجام شده قرار گرفتم و پیاده شدم و تمام عصبانیتم را سر در بیچاره ماشین خوشکل مهرداد خالی کردم.
مهرداد بالحنی صمیمی گفت :خانم چی میخورند .؟
در حالی که مشغول ارزیابی رفتار دو گانه مهرداد بودم زیر لب زمزمه کردم :طفلکی خدا شفات بده.
مهرداد با صدای بلند خندید و گفت راستی یادم رفت بگم حس شنواییم خیلی خوبه.
در حالی که از عصبانیتو خجالت سرخ شده بودم گفتم من بنا گوش میخورم .
و مهرداد با لبخند سفارش را بلند بلند گفت و پسر کوچکی که آنجا کار میکرد سریع سفارشهای ما را سر میز آورد .
به زور لقمه دوم را خوردم که گوشیم زنگ خورد و با نگاه به صفحه گوشی تمام تنم یخ بست............................................ .................وای پرهام
 
در حالی که میخواستم جلوی مهرداد خونسرد به نظر بیام ،تلفن را جواب دادم :جانم
-معلومه تو کدوم گوری هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آب دهنم را به سختی قورت دادم اصولا اونقدرها هم از پرهام نمیترسیدم اما از اینکه پرهام آدمی بود که وقتی عصبانی میشد دیگه هیچ چیز نمیفهمید و هر حرف و عملی را انجام میداد آن هم جلوی هر کس و ناکسی میترسیدم.
_من .......من با آقا مهرداد آمدم صبحانه کله پاچه ......................
بدون اینکه اجازه بده حرفم تمام شود فریاد زد :تو غلط کردی با آقا مهردادت.همین الان پا میشی میای میخوام برت گردونم خونه.
مطیعانه گفتم چشم.
-نه نه اصلا آدرس بده ....خودم میام دنبالت.
رو به مهرداد گفتم :ببخشید میشه آدرس اینجا را بگید .
مهرداد در حالی که پوزخندش گوشه لبش بود آدرس را گفت و من برای پرهام تکرار کردم.
پرهام بدون خداحافظی قطع کرد و من به فکر اینکه چطور با پرهام برخورد کنم.مهرداد با صدایی که ته مایه عصبانیت داشت گفت بهتره صبحونتو تموم کنی تا خان داداشت نیومده .
بی اختیار نگاهم به چشمانش افتاد .او هم نگاهش را به من دوخت و من فقط گفتم از طرف من از بچه ها خداحافظی کن .
متاسفم که مسافرتتونو خراب کردم . لطفا به نازی هم بگو .
لبخند تلخی زد و چیزی نگفت و خود را مشغول خوردن نشان داد .
پرهام با ترمز وحشتناکی ایستاد و به سمت ما آمد.
مهرداد گفت:ایول با جت اومدی؟
پرهام بدون نگاه کردن به اون رو به من گفت زود باش برو سوار شو ................
بعد روبه مهرداد با طعنه گفت :از مهمون نوازیت ممنون.خدا حافظ . و به سمت ماشین راه افتاد .نفس حبس شده ام را بیرون دادم و یک خدا حافظ آرام به مهرداد گفتم که اون فقط گفت: به امید دیدار مجدد.
-اوه پرهام چه خبرته یواشتر برون.
-خفه................دختره بیجنبه .
-چی؟
-چی تو گوشت خوند؟
-منظورت چیه چرا اینطوری حرف میزنی؟
-میگم اون پست فطرت چیا بهت گفت ...خرت کرد ؟هان؟
-حرف دهنتو بفهم معلومه چی میگی؟
-تو خیلی خامی ....هنوز بچه ای گرگای اطرافتو نمیشناسی مهرداد یه هرزه پسته.....................
-هر کی میخواد باشه برام مهم نیست اون نه با من حرفی زد ونه من خر شدم ..............بچه هم خودتی.
پرهام نفس عصبی کشید و گفت :خواهر من اون میدونه چطوری حرف بزنه که طرفو خر کنه همین نیوشا ...فرشته ...مهسا چه میدونم صد نفر دیگه ................................
-من اونا نیستم.....حالم از مهرداد هم به هم میخوره اصلا چیزی نداشت که من بخوام خامش بشم.
-اره تو که راست میگی.....پس چرا با اون اومدی بیرون ؟
-حوصلم سر رفته بود اومدم لب ساحل و یکم از ویلا دور شدم اونم اومد با ماشین بره صبحونه بگیره منم باهاش اومدم.
-خوب صبر می کردی با هم بریم /
-شما خواب بودید و منم بی حوصله.
لحنش کمی نرمتر شد .
-مهرداد آدم درستی نیست ....تو خیلی پاکی....دوست ندارم اطراف تو بچرخه.
آماده باش نظامی دادم و گفتم چشم قربان ...
میخواستم ذهنش را منحرف کنم گفتم:چطور از نازی جون دل کندی؟
-هیچکس نمیدونه ما رفتیم.نازی که خواب بود مانی هم دو ساعت رفته بود دوش بگیره.
-چمدونمو آوردی؟
-نه زنگ میزنم نازی بیاردش .از خودمم نیاوردم
-دلم واسه مامان یه ذره شده .
-منم همینطور.
مامانو بابا از بازگشت ناگهانی ما متعجب شدند .مامان محکم بغلم کرد و گفت نمی دونی چقدر جات خالی بود بابات دیشب میگفت خونه بدون پریسا انگار روح نداره و مردست.
پرهام با خنده گفت : ما هم که اینجا بوقیم .
مامان پیشانی او را بوسید و گفت :تو که همیشه تو خونه نیستی همش اینور اونوری .برامون دوری پریسا که هیچ وقت تا حالا اتفاق نیافتاده بود سخت بود.
پرهام به مانی زنگ زد و درباره چمدانها گفت.وخوب نبودن حال من را علت رفتن ناگهانیمان بیان کرد.
*****************************
دو روز بعد پرهام چند تقه به در اتاقم زد و سریع وارد شد .
-چیه؟
-مانی و نازی تا نیم ساعت دیگه میاند در خونه چمدونها را به ما بدند .به نظرت بهتر نیست مامان، نازیو ببینه و بعد رفتنشون به مامان بگم می خوامش.
به قیافه پر از استرس برادرم نگاه کردم و گفتم :بد فکری نیست.بهتره واسه ناهار نگهشون داریم و سریع پیش مامان رفتم و گفتم : دوست پرهام با خواهرش واسه ناهار میاند و اون نیم ساعت به مامان تو پخت قرمه سبزی و درست کردن سالاد کمک کردم.
با صدای زنگ پرهام از جا پرید و سریع به استقبال رفت منم شالم را روی سرم مرتب کردم و دم در رفتم و با کلی تعارف تیکه پاره کردن بالاخره رضایت دادند که برای ناهار پیش ما باشند نازی با متانت خاصی با مامان و بابا سلام و احوالپرسی کرد و بعد همراه من به اتاقم آمد.
به سرعت گفت :راستشو بگو چی شد که از شمال سریع برگشتید تهران تو که حالت خوبه.
-خوب چی بگم ..........راستش من با مهرداد رفتم بیرون و رگ غیرت پرهام قلمبه شد و .................
-واقعا............ مگه مهرداد بی چاره چی کارت می خواست بکنه؟واقعا واسه پرهام متاسفم که انقدر خرکی غیرتی میشه.
بی اختیار سعی کردم کار پرهام را درست جلوه بدهم نباید نازی در مورد پرهام اشتباه فکر میکرد.
-نه میدونی پرهام هیچ وقت اینطوری نبود اما واسه مهرداد نمیدونم چرا اینطوری کرد.
-آخه اگه در رابطه با مانی غیرتی میشد یه چیزی..اما مهرداد که هیچ وقت محل به دخترا نمیده را گیر داده .مشکل داره داداشت.......
بهم بر خورد گفتم :اوه....................آره مشکل داره که عاشق تو شده .
نازی نشگون محکمی از بازوم گرفت و گفت :هوی واسه من خواهر شور بازی در نیاری دیگه.
با خنده در حای که جای نشگون او را روی بازویم ماساژ میدادم گفتم:هوی واسه خودت میبری و میدوزی کی خواست خواهر شوهر تو بشه...............شتر در خواب بیند پنبه دانه.
نازی به سمتم حمله کرد که باز هم نشگونم بگیره و چند تا فحش ابدار هم بهم داد که تقه ای به در خورد و مامان در را باز کرد.
نازی فوری روی تخت نشت و هول هولکی سلام کرد و منم غش کردم از خنده به این سلام کردن بی موقع نازی و لپهای از خجالت گل انداخته او.
مامان واسه ناهار سنگ تمام گذاشته بود و از آن خورشت قرمه های معروفش را درست کرده بود.
بابا هم مشغول گپ زدن با مانی در رابطه با سیاست و اقتصاد کشور بود و پرهام هم دزدکی نگاه های عاشقانه اش را به نازی میدوخت.
با رفتن آنها مامان رو به من گفت چه دختر خانم و متینی بود .پرهام خودش را وسط بحث انداختو با نیش باز گفت:خیلی.
مامان با خنده نگاهش کرد و گفت :این خیلی چه معنی میده؟
- معنی ......مگه خیلی به جز زیاد معنی دیگه ایم میده
بابا یک تو سری آرام به او زد و گفت:پدر سوخته تو به متانت زیاد دختر مردم چکار داری
پرهام با من من گفت :خوب من .......من .....راستش .............
-اه داداشی چه خبره تا کی باید اینجا وایسیم تا تو یک جمله کامل بگی .من نازی رو میخوام........بگو داداشی کاری نداره که ...مثل من نفس بگیر آفرین پسر خوب......
مامان وبابا شروع به خندیدن کردند و پرهام با حرص من را نگاه میکرد و گفت :آدم یه خواهر مثل تو داشته باشه دشمن می خواد چی کار.
مامان گفت :پرهامم نگفتی حالا نازی خانم رو پسندیدی ؟
-خوب میدونی مامان ....نازی دختر خوبیه و..............می دونم با اون خوشبخت میشم.
من کل کشیدم و پرهام دنبالم گذاشت تا موهایم را بکشد و صدای داد و بیداد ما و خنده مامان بابا فضای خانه را پر کرد
نتایج کنکور را میخواستم از اینترنت خانه ببینم که نشد. به مامان گفتم کافینت سر کوچه میرم و هزار بار بهش گفتم واسم دعا کنه. مامان که انگار حالش از من بدتر بود: صبر کن من هم همراهت میام.
وقتی شماره پرونده ام را وارد کردم و اینتر را زدم از استرس حالت تهوع به من دست داد با دیدن رتبه 2000 تقریبا جیغ کشیدم و محکم مامان را بوسیدم . به مامان گفتم :با این رتبه حتما مهندسی شیمی همین جا رو میارم .
آنشب یکی از بهترین شب های زندگیم بود چون همان شب بابا ترتیب یک جشن کوچک چهار نفره خانوادگی را داد .
********************
اوایل شهریور ماه بود که پرهام پیشم آمد و گفت : فردا شب تولد نازیه میخوام براش کادو بخرم ضمنا اصرار داشت که تو هم همراه من بیایی .
-ولی این طوری منم باید کادو بخرم .
-ای خسیس
-نه میدونی آخه نمیدونم چی بخرم که خوشش بیاد .
-اشکالی نداره با هم میریم خرید .
پرهام با هزار وسواس یک گردنبند تیتانیم که رویش love حک شده بود برایش خرید و من هم دستبند ست آن را خریدم .
صبح روز تولد نازی به موبایلم زنگ زد و خودش شخصا مرا برای تولدش دعوت کرد .
تونیک طوسی رنگم را با شلوار جین دودی لوله تفنگی با یه شال طوسی پوشیدم و آماده شدم تا پرهام از اتاقش بیرون بیاید .
-پری به نظرت خوب شدم؟؟؟؟؟؟
-بابا خوشتیپ ،با کلاس .....خوبی به خدا بیا بریم دیگه .
-به نظرت موهامو از این طرف شونه کنم یا .....
-ااااااااااا.....بسه خوبه همین طوری ،دیونه شدم
-خیلی خوب بد اخلاق، اصلا شماها راحتید که یه شال روی سرتون میندازینو دیگه این همه درست کردن موهاتونو ندارین .
اما پرهام اشتباه کرده بود چون تولد نازی بیشتر به سالن فشن شباهت داشت تا تولد یک دختر .
در بدو ورودمان نازی با هیجان خودش را به ما رساند و با احوال پرسی گرمی ما را به سمت میز گوشه سالن هدایت کرد . نازی موهای کوتاهش را به صورت فشن درست کرده بود و با تاپ و دامن یاسی رنگ خواستنی تر شده بود .
مانی همراه دختر قد کوتاهی که آرایش فجیعی داشت مشغول رقص بود وقتی صورت دختر را که حدس میزدم همان فریبا باشد را دیدم تازه یاد حرف نازی که او را شبیه به دلقک های سیرک میدانست رسیدمو بی اختیار خنده ام گرفت .مانی با پرهام دست داد و یک احوال پرسی سریع هم با من کرد و دوباره با فریبا به وسط سالن برای رقص رفتند .
بین آنها فقط من شال سرم بود و این باعث معذب بودنم شد.
با نگاه دنبال مهرداد میگشتم او را در حالی که کنار دختر زیبا رویی نشسته بود و به صحبت های او گوش میکرد دیدم.
همان موقع مهرداد به سمت ما برگشت و من غافلگیر شدم . باز هم همان لبخند مهربان .
بلند شد و به سمت ما آمد .پرهام تا او را دید گفت :اه.................باز که این بشر.............................
-سلام .
مهرداد دست پرهام را به گرمی فشرد و قبولی مرا هم تبریک گفت. و بعد با گفتن با اجازه از ما دور شد.
نازی پیش ما آمد و گفت :پریسا جون خیلی خوشحالم کردی اومدی ....نمیخوای لباستو عوض کنی؟
-نه ممنون اینطوری راحتترم.
رو به پرهام گفت :افتخار رقص با بنده را میدید.
پرهام سریع دست نازی را گرفت و گفت :البته.
با دور شدن آنها چند دقیقه ای آنها را نگاه کردم . که متوجه حضور شخصی کنارم شدم.با دیدن پسر بی ریختی که کنارم نشست اخم هایم را تو هم کردم و گفتم امری بود؟
-به به خانم خانما ....اسم خوشکلتون چیه؟
-به شما ربطی نداره.
-اوه اوه چه عروسک بد اخلاقی ..........
بی اختیار به سمت مهرداد نگاه کردم .که از دید پسر پنهان نموند
-آخی ....نکنه تو هم از اون دسته ای که مهرداد دلتو شیکونده؟
با حرص گفتم :مهرداد دیگه کدوم خریه؟
پاشو پس خوشکلم خودم دلتو باز میکنم .
صدای مهرداد از بالای سرم آمد به سمتش برگشتم دقیقا بالای سرم ایستاده بود.
-_کورش پاشو .....دامتو یه جای دیگه پهن کن.
-به به مهرداد خان دامم افتاد رو دام تو .
مهرداد بی توجه به او گفت:پریسا خانم شرمنده...............
-ا.....پس شما همو میشناسید گفتم بهت که عروسک .................
بعد صدای نکره اش را نازک کرد و گفت: مهرداد دیگه کدوم خریه......
-هی حرف دهنتو بفهم..
-جوش نیار مهندس پریسا خانومتون گفتند.
مهرداد با تعجب به من نگاه کرد و من شرمنده سرم را پایین انداختم.
کورش با وقاحت گفت :مهرداد تو که این همه کشته مرده داری این یکیو هم به من نمیبینی؟
با عصبانیت از جا بلند شدم و گفتم:مودب باشید آقا شما در مورد من چی فکر کردی که به خودت اجازه میدی......
-خوب بابا جوش نزن شانس ما را باش .
و بعد شرش را کم کرد از عصبانیت نفس نفس میزدم.و زیر لب فحش هایی که لایقش بود را نثارش کردم
مهرداد آرام گفت من از طرف اون از شما عذر می خوام...
همان دختر زیبا رویی که همان ابتدای ورودمان پیش مهرداد نشسته بود .پیش ما آمد با ناز و عشوه دستش را دور شانه مهرداد انداختو گفت:اوه هانی تو اینجایی .لباس باز او همراه با آرایش خلیجی چهره اش را دلفریبتر کرده بود.
روبه من گفت :اوه عزیزم مهرداد خانم را معرفی نمیکنی؟
مهرداد با لحن سردی گفت:ایشون خواهر پرهام جون هستند.
اوه ...شما پریسا خانومید .
-بله و شما؟
در حالی که با ناخونهای بلند مانیکور شده اش آرام آرام روی بازوی مهرداد میکشید و باعث ایجاد حالت تهوع در من شده بود گفت:من نیوشام دوست نازی ..
-بله .... خوشبختم .
با اکراه دستش را در دستم گذاشت و فوری برداشت.
-پس تو بودی که با مهرداد شمال رفتی؟
مهرداد سریع گفت :ننیوشا جان بهتر نیست بریم به رقصیدنمون ادامه بدیم .
-البته....
-کجا من هنوز جوابتون را ندادم .
-چی؟
-من با برادرم شمال رفتم نه مهردادت.
-اما....
-نیوشا جان خواهش میکنم....
-چیه مهرداد چرا دست و پاتو گم کردی؟
نازی مثل فرشته نجات نازل شد و در حالی که دست منو میکشید گفت :پریسا جون بیا مامانم خیلی دوست داره ببیندت .
-حتما . وبی توجه به چهره شرمنده مهرداد و و نگاه تحقیر کننده نیوشا به سر تا پایم با نازی همراه شدم.

همراه نازی به سالن بالا رفتم و در آنجا با پدر و مادر نازی و خاله هایش آشنا شدم.
سلام بلندی کردم و آنها هم به گرمی جوابم را دادند .
نازی گفت :اینم پریسا خانم خواهر آقا پرهام.............سریع ادامه داد پریسا جون ایشون بابام هستند.
-خوشبختم .
-منم همین طور خانم جوان.
پدر نازی خیلی پیر بود و لی مادرش خیلی جوانتر از پدرش می زد .
-ایشون مادرم .........خاله حوری و خاله مهری......
لبخند زدم و با هر سه دست دادم .هر سه خواهر فوق العاده زیبا و شبیه هم بودند نازی و مانی شبیه پدرشان و مهرداد شبیه مادرش بود .
مهری خانم با لبخند گفت :مهرداد خیلی از شما و سلیقتون تعریف کرده ؟
وقتی تعجب مرا دید ادامه داد بابت سوغاتی های شمال واقعا ممنون .خیلی زیبا بودند.
-خواهش میکنم.
وای سوغاتی هایی که من خریده بودم هنوز پیش مهرداد بود.........
ترجیح میدادم پیش آنها باشم تا به جمعی که نیوشا و کورش در آن بودند بپیوندم.
برای همین وقتی مادر نازی مرا دعوت به نشستن کرد با کمال میل قبول کردم.
نازی پیش بقیه مهمانها بازگشت.مادر نازی درباره مادر و پدرم و حال و احوالشان پرسید من پاسخ گفتم .
مهری خانم گفت:راستی مهرداد گفت که دانشگاه قبول شدی تبریک میگم عزیزم.
-ممنون.......مهری خانم طوری در رابطه با مهرداد صحبت میکرد انگار منو مهرداد هر روز کنار هم هستیم.سعی کردم خودم را بی توجه نشان دهم اما در عجب بودم از این رفتار و حرفهای مهری خانم.
پدر نازی در حالی که پیپش را میکشید گفت :دخترم برو پیش بقیه نمی خواد پیش ما پیرا بشینی .
-شما لطف دارید ولی من اینجا راحتم.
حوری خانم گفت :پاشو خانمی برو پیش هم نسلی های خودت .اونطوری بیشتر بهت خوش میگذره.
-چشم با اجازه.
دیگر اصرار بیش از این برای نرفتن جایزنبود برای همین به سالن پایین رفتم . خوشبختانه میزمان خالی بود به سمت میز رفتم . نازی و پرهام هنوز با هم می رقصیدند جالب بود .پرهام اون غیرتی بازی هاش را فقط برای من داشت و برای نازی.......زبانم را محکم گاز گرفتمو پیش خودم گفتم :از حالا خواهر شوهر بازی..............
موزیک قطع شد و صدای مهرداد توی سالن پیچید که توی بلند گو گفت :خوب همگی خسته نباشید. این نازی که شعور نداره پس من وظیفه خودم می دونم به همه خوش آمد بگم.
نازی داد زد بی شعور خودتی.
نیوشا با آن صدای جیغش گفت :وا ....نازی جون دلت میاد مهرداد به این نازی .........
مهرداد بدون حتی نیم نگاه به نیوشا گفت :می خوام یه پیشنهاد بهتون بدم.با بازی موزیک صندلی کیا موافقند.........
همه هورا کشیدند و مهرداد ادامه داد :حالا چند نفریم؟
نازی سریع گفت 45 نفر
مهردا د در حالی که میخندید گفت:ای خسیس همچین آمارم داره که یه وقت یکی اضافه نیاد.
-مهرداد خیلی بی مزه ای............
مهرداد گفت:40 تا صندلی بذارید.
همه مشغول چیدن صندلی ها شدند.
پرهام کنارم آمد و گفت پری بیا بازی خیلی حال میده.
-اما من این بازیو بلد نیستم ....
-کاری نداره تا وقتی موزیک وصله دور صندلی ها می چرخیم همین که قطع میشه روی صندلیا میشینیم هر دفعه یه تعدادی میشینند و بقیه میبازند.
-چه مسخره.
اما با شروع بازی تازه فهمیدم چه بازیه جالبی است در همان دور اول مانی و دوست دخترش همراه چندتا دیگه حذف شدند.
مهرداد گفت مانی همان اول باید نشون میدادی چقدر شلی و مانی فقط اخم کرد .
بازی ادامه پیدا کرد و در هر مرحله تعداد صندلی ها کم و کمتر میشد و همین طور تعدادی حذف شدند 10 -12 نفر بیشتر نبودیم که متوجه شدم مهرداد دقیقا پشت سر من است همین که اهنگ قطه شد و روی صندلی نشستم او هم به دختر کنارش تنه زد و سریع کنارم جا گرفت دختر بیچاره به خاطر پاشنه کفش 12 سانتی محکم روی زمین افتاد و این کار مهرداد تا اخر بازی ادامه پیدا کرد و آخر هم فقط من و او ماندیم.
مهرداد گفت به فینال رسیدیم حالا باید نازی بگه به برنده چی میده؟
نازی گفت :به من چه هر کی تو این مرحله ببازه باید خودش تاوان بده.
-ای خسیس باشه اما چی بده؟
روبه من گفت شما پیشنهادی ندارید؟
-نه.
- خوب نظر من اینه که بازنده باید به برنده ناهار بده و یه خرید هم با هم برند......سینما....شام و .....همه به خرج بازنده....
کورش که کنارم ایستاده بود آرام طوری که فقط من بشنوم ادامه داد شبم بازنده باید بره تو بغل برنده بخوابه و......
با عصبانیت و با صدای بلند گفتم .قبول نیست.
نازی گفت چرا خیلی با حاله به شرطی که منو پرهامم به نمایندگی از دو طرف باشیم .......نظرت چیه پرهام؟
پرهام با اخم گفت :قبوله.
نیوشا خودش را وسط انداختو گفت واقعا که شرط مزخرفیه.......
از دیدن حرص خوردن نیوشا ته دلم شاد شد و بی اختیار گفتم قبوله