با صدای عاقد همه ساکت به من خیره شدند چشمانم زیر نگاه خیره بقیه روی آیه های مقدس سوره نور بود ولی تمام فکرم به تحقق رویاهایم بود رسیدن به تنها عشق زندگیم: مهرداد.
قرار بود تا چند دقیقه دیگر من مال او شوم و او مال من تا اخر عمر تا زمانی که نفس میکشیم این همان قول مقدسی بود که به هم داده بودیم.
عاقد برای بار سوم خطبه را میخواند که سرم را بلند کردم چشمان پر از تردید پرهام برادرم همراه با اخم غلیظش که روبرویم ایستاده بود ؛اولین چیزی بود که دیدم نگاهم را کمی چرخاندم در نگاه پدر و مادرهایمان فقط خوشی موج میزد و در آخر نگاه حسرت بار دخترهای فامیل که به من دوخته شده بود.
احساس خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم.عاقد داشت برای بار سوم گفت:عروس خانم وکیلم؟
مهرداد آرام صدایم کرد به طرفش برگشتم همراه با لبخند مهربانی جعبه جواهرات شیک چوبی را به عنوان زیر لفظی در دستانم قرار داد.
لبخندش را پاسخ دادم وبلند گفتم با اجازه.......................
هنوز کلمه بعدی از دهانم خارج نشده بود که باصدای جیغ جیغوی نیوشا از جا برخاستم و به او که حالا تمام جمع بسمتش برگشته بودند نگاه کردم.
مهرداد که از عصبانیت سرخ شده بود فریاد زد تو اینجا چه غلطی میکنی؟
نیوشا با همان لحن مهرداد پاسخ داداحمق عوضی من حاملم میفهمی ؟حاملم....................صدای همهمه بالا رفت .
دهانم تلخ شده بود و احساس میکردم خون به مغزم نمیرسد .
بی اختیار به بازوی مهرداد چنگ زدم.
مهرداد به سمتم برگشت نگاه پر تردیدم را به او دوختم.نیوشا جلوترآمد .حلقه جمعیت تنگتر شد
پرهام روبه نیوشا گفت:چی میگی نیوشا اینا چه ربطی به مهرداد داره؟
نیوشا با خنده گفت :مهرداد پدر بچمه.
مهرداد فریاد کشید خفه شو عوضی..
نیوشا فریاد زد: خفه نمیشم نمیذارم حق خودمو بچمون پایمال بشه.
بعد با دو گام بلند به سمت ما آمد .در حال که از چشمانش شرارت میبارید گفت:اوه مهرداد عزیزم ببخش جشن پیوندت با عشقتو بهم زدم اما باور کن هر چی فکر کردم دیدم نمیتونم بچمونو بدون پدر بزرگ کنم................
با صدای سیلی محکمی که مهرداد به نیوشا زد به خودم اومدم .
نیوشا در حالی که دست مهرداد را روی سرم میگذاشت گفت:مهردادم به جون پری کوچولوت قسم بخور که این بچه ..............نه نه بذار یه جور دیگه بگم به جون پریسا قسم بخور که تو دو ماه پیش با من رابطه نداشتی؟
لرزش دستان مهرداد را روی سرم حس میکردم .حالت تهوع بدی سراغم آمده بود.
صدای آرام مهرداد که کاخ آرزوهایم را بر سرم خراب کرد.من قسم نمیخورم .
صدای خنده مستانه نیوشاکه با لذت گفت آه چرا عزیزم؟
صدای فریاد پرهام که گفت: مهرداد میکشمت صدای شکستن چیزی ........قلبم .
سرم را بلند کردم مادرم با صورت مچاله شده در حالی که قفسه سینه اش را میفشرد و دیگر هیچ ....به جز سیاهی

با احساس سوزش دستم، چشمانم را به سختی گشودم .توی اتاقم بودم و نازی کنارم نشسته بود تا سوزن سرم تمام شده را از دستم دربیاورد.
-نازی من همه چیزو خواب دیدم وای نمیدونی چه کابوسی دیدم؟خواب..............
سکوت کردم و به نازی که سعی در پنهان کردن اشک هایش داشت نگاه کردم پس همه چیز راست بود .
مهرداد مرد رویاهایم به من یعنی کسی که ادعای دوست داشتنش را میکرد خیانت کرد
صدای نیوشا در سرم پیچید :«جون پریسا قسم بخور که تو دو ماه پیش با من رابطه نداشتی؟»
دوماه پیش یعنی زمانی که من تمام تلاشم را برای راضی کردن خانواده ام به این ازدواج میکردم ،مهرداد مشغول .............
خدایا الان دیوانه میشوم .
به ناگاه یاد آخرین لحظه عقد وای مامانم
-نازی مامانم چی شد ؟کجاست؟
لبخند تلخی زد و گفت :خوبه عزیزم بیمارستانه
-بابا..............پرهام.....اونا کجاند؟
-تو استراحت کن اونا پیش مامانند.
-نازی تو را خدا راست میگی؟حال مامان خوبه؟
دستانم را در دستانش گرفت و با اطمینان گفت :مامان یک سکته خفیف کرده ولی خدا را شکر خطر رفع شده.
میخواستم از مهرداد و نیوشا بپرسم اما چه باید میگفتم .مرتب از خدا میپرسیدم خدایا چرا من چرا باید بین این همه آدم عاشق مهراد بشم چرا مهرداد سر راهم قرار گرفت ؟چرا به حرف پرهام گوش نکردم ؟
آهی کشیدم نازی هم حال خوشی نداشت .
نگاهم به ساعت کنار تختم افتاد 2 نیمه شب بود .
روبه نازی گفتم :نازی جون تو برو بخواب تا منم یکم استراحت کنم صبح بریم پیش مامان.
نازی در حالی که آهی کشید گفت باشه گلم با اینکه خوابم نمیبره ولی......
صدای گریه اش بلند شد.
-نازی ......
-منو ببخش پریسا
-به تو چه ربطی داره خودتو اذیت نکن.
-نه نیوشا دوست من بود اگه اون نبود...........
-بازم فرقی تو اصل موضوع نداشت.
-آره اما ..............
-تو را خدا بس کن .
نازی آرام به سمت در رفت و گفت :باشه تو هم بخواب و به هیچ چیز فکر نکن فعلا مامان به ما خیلی احتیاج داره.

فکر و خیال و مرور خاطراتم اجازه خوابیدن به من نمیدادند.انگار علاوه بر فکرم خودم هم راهی گذشته و خاطراتم شده بودم.
*************************************
مامان با تعجب گفت :آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو که سایه پریسا را هم با تیر میزدی الان میخوای همرات بیاد شمال؟
پرهام چهره اش را در هم کشید و گفت:مامان تو هم همش گیر بده خوب..........
بده به فکر پریسام ...بابا جون دلش پوسید انقدر نشست تو خونه واسه کنکور جون دل عمه اش درس خوند ............اصلا تقصیر منه که میخواستم خوبی کنم.
-مامان بذار منم باهاش برم تو را خدا.............بعدم حرفای پرهامو عین طوطی تکرار کردم :دلم پوسید از بس درس خوندمو تو خونه بودم کنکورمو هم که دادمو کاری ندارم
-حالا تو جو گیر نشو من یه چیزی گفتم تو کی همش تو خونه بودی درس خوندی...........هی روتو برم
مامان مثل همیشه وسط کل کل منو پرهام پرید و گفت :بسه دیگه حالا بذارید باباتون بیاد ببینم چی میگه؟
میدونستم قضیه اکیه چون مامان اگه قبول میکرد باباحرفی رو ی حرفش نمیزد.ولی در شگفت بودم از کارای پرهام چون اون همیشه کاریو میکرد که نفع خودش توش باشه نه من.
****************
تو راه شمال ازش پرسیدم:پرهام قضیه چیه که منو هم همرات آوردی.؟
بعد کمی من من گفت :خوب پری جونم میدونی که من که جز تو کسیو ندارمو تو..............
-وای جون به لبم کردی بگو چی میخوای.
-مانی دوستمو که میشناسی؟
پرهام هیچ وقت اجازه نمیداد دوستاش بیاند خونمون و تو خونه هم حرفی راجع بهشون نمیزد .
پس گفتم: اونوقت از کجا باید بشناسمشون آقا مانیو؟
چشم غره ای رفت و گفت تو بیجا میکنی اونو بشناسی.
-خودت الان گفتی؟وا..............
-واالله.......من یه غلطی کردم تو چرا ادامه میدی؟
خوشم میومد در هر شرایطی غیرتی بود حتی حالا که یعنی بهم احتیاج داشت
_میدونی پرهام دارم به این نتیجه میرسم خود درگیری داری.
-نه بابا انقدر فکر نکن ..اه دختر الان بهشون میرسیم بذار حرفمو بزنم.
کمی مکث کرد و ادامه داد :مانی همونی که تو نمیشناسیش یکی از بهترین دوستامه خونشون رفت و اومد دارم .خوب.........
-وای پرهام میدونی من عجولم تو هم هی لفت بده.
-باشه بابا چرا میزنی؟
بعدم نیششو تا بنا گوش باز کرد و گفت داداش جونت همون که واسش میمیری .عاشق شه.
-خاک تو گورت من کی واست میمیرم.وای............................... .
-چی شد ؟
- یعنی عاشق مانی شدی؟
در حالی که سعی میکرد نخنده تا منم پر رو نشم گفت :انیشتین عاشق نازی خواهرش شدم.
-خوب این وسط من چی کارم؟
-یه وقت یکم ذوق نداشته باشیو؟
-نه بابا دارم..ولی نا محسوسه...............
-از دست تو .......ببین من برا اینکه مانیم نازیو بیاره شمال گفتم خواهرمو میارم
تا خیر سرش از بس واسه کنکور درس خونده حالا هواش عوض بشه.
راستی گفته باشم نازی هیچچی نمیدونم.
-یه بار دلم خوش شد داداشم به فکر من اوفتاد نگو کارش گیره.
-اذیت نکن دیگه ....

بالاخره به محل قرار رسیدیم.
پرهام با دیدن یک دختر به همراه دوتا پسری که انجا بودند اخمهایش در هم رفت و گفت: اه........اینم که اینجاس خیلی ازش خوشم میاد باید تو شمالم تحملش کنم؟
-کی؟
قبل از اینکه جواب من را بدهد از ماشین پیاده شد و من هم از او تبعیت کردم.
از ماشین که پیاده شدیم هر سه به سمت ما اومدند.
بی توجه به پسرها فقط در حال تجزیه تحلیل صورت نازی بودم .
پرهام باصدای بلند سلام کرد و من با صدای آهسته .
بعد از سلام و احوال پرسی پرهام رو به بچه ها گفت :اینم خواهرم پریسا.
قبل از اینکه آنها را به من معرفی کند نازی جلو آمد و با من دست داد و گفت عزیزم من نازی هستم .ایشونم مانی داداشمه و اینم مهرداد پسر خالمه.
درحالی که گذرا به هرسه آنها نگاه میکردم گفتم خوشبختم.
پرهام سریع گفت :زود باشید راه بیوفتیم.
نازی هم در ادامه صحبت پرهام ادامه داد منو پریسا خانم و پرهام باهم و شما دوتا هم با ماشین مهرداد بیاید .
نگاهم به پرادوی مهرداد خیره ماند همیشه عاشق ماشین شاستی بلند بودم اما وقتی بابا یه 206 به زور قست توانست بخرد داشتن این ماشین جزو محالات بود.
منو نازی روی صندلی های عقب نشستیمو پرهام هم ماشین را به حرکت دراورد .
با خودم داشتم چهره بچه ها را مرور میکردم .
نازی چهره با نمکی و سبزه ای داشت چشمان کوچک با بینی کوچک سر بالا که البته مشخص بود عمل کرده است.
مانی هم چهره اش عین نازی بود فقط قد بلندتر و بینی بزرگتری داشت.
اما مهرداد چشمان درشت میشی رنگ و ...........وای بقیه اجزای صورتش را یادم نماند درست بود فقط چند لحظه بیشتر ندیده بودمش اما حداقل باید شمای کلی از او را به یاد داشته باشم .اما چشمان درشتو کشیده با ان نگاه جذاب و مهربان تنها ...........
نازی با گفتن همیشه انقدر کم حرفی مرا از دنیای خیالم بیرون کشید.
-نه عزیزم یکم از خودت بگو ؟
-من لیسانس پرستاری دارمو تو بیمارستان......کار میکنم .عاشق شغلم هستم.راستی از پرهام شنیدم امسال کنکور دادی چطور بود؟
-بد نبود .نمیدونم تهران قبول میشم یا باید خوابگاهی بشم
-هر چی قسمت باشه.
پرهام که تا ان لحظه ساکت بود گفت :منم هستما حوصلم سر رفت خوب.
-داداشی ما که نمیتونیم با راننده حرف بزنیم حواسش پرت میشه خوب.
پرهام از توی آینه به من چشم غره رفت.که حساب کار دستم آمد.
-اوه حالامن یکم از این خان داداشم تعریف کنم که اونم راحت رانندگیشو بکنه .
نازی خندید گفت:خوبه چه خواهر فداکاری
-قربون شما.....جونم براتو بگه پدرام خیلی از شما برام تعریف کرده
-جدا.....حالا تعریف خوب یا بد
پرهام پیشدستی کرد وگفت:شما همه وجودتون فقط خوبیه.
بی اختیار گفتم :اه زن ذلیل حالم بهم خورد.
هر دو جا خوردند ادامه دادم نازی جون من از درک پرهام معافم ببخشید چون تا حالا عاشق نشدم.
پرهام کاملا سرخ شده بود و گفت:پری واقعا که خیلی بچه ای....نازی خانم شما ببخشید پریسا نمیدونه چطور یعنی.....
ساکت شد .
نازی اول ریز ریز و بعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد......ما هم همراهیش کردیم
-پریسا جان نیاز به زحمت شما نبود من خیلی وقته از ته دل داداشت خبر دارم
سکوت رمانتیکی ماشین را در برگرفت و نگاههای گاه و بیگاه نازی و پرهام به هم فقط باعث ایجاد حالت تهوع در من میشد.این سکوت تا رسیدنمان به مقصد ادامه داشت.

با رسیدن به در بزرگ ویلا نازی با هیجان گفت : وای ویلای مهرداد قشنگترین ویلاییه که تو عمرم دیدم .
پرهام با بی حوصلگی پرسید مال خود مهرداده؟
-آره باباش واسه تولد 18 سالگیش سندشو به نامش زده.
پرهام چندتا بوق زد و پیر مردی با چهره مهربان و کمری خمیده در را گشود .
نازی سرش را از شیشه ماشین بیرون برد و به پیرمرد سلام کرد و ما هم به تبعیت از او سلام کردیم.
در مقابل چشمانم قطعه ای از بهشت را دیدم .واقعا که معرکه بود.
جوی کوچکی کنار جاده سنگفرش شده که انبوهی از درختان و بوته های رز آن را احاطه کرده بود،در جریان بود. بوی خوش گلهای رز هوش از سرم برده بود .
ماشین پرهام که همان 206 پدرم بود مسیر زیبای سنگفرش را طی کرد و پشت پرادوی مهرداد پارک کرد با هیجان از ماشین پیاده شدم .استخر بزرگی یک طرف ساختمان و طرف دیگر آن آبشار خیلی زیبایی که اطرافش را گلهای رز احاطه کرده بودند خودنمایی می کرد .
نازی به سرعت خودش را به ساختمان رساند و بلند داد زد بیاید دیگه.
قبل از اینکه قدم از قدم بردارم پرهام گفت : وایسا کارت دارم.
-جونم امر بفرمایید.
-زبون نریز.خوب گوش کن چی میگم .اگه میدونستم قراره با این پسره پاشییم بیایم تو ویلاش عمرا میاوردمت.حواست جمع باشه طرفش نمیری و حتی دوست ندارم باهاش همکلام بشی؟
-اونوقت چرا؟
-دلیلش به خودم مربوطه.
-وا...............
-ببین پری به ولای علی اگه یه بار فقط یه بار..................................
قبل از اینکه جمله اش تمام بشود نازی دوباره صدایمان کرد و ما با هم به طرف ساختمان راه افتادیم.
مهرداد با خوش رویی در ساختمانو باز کرد و گفت :سلام به کلبه حقیرم خوش اومدید.
نازی با خنده گفت : اگه اینجا کلبه حقیرانست پس ما با اون خونمون باید بریم بمیریم.
از مقابل در کنار رفت .در همان فرصت کم قشنگ نگاهش کردم تا ابهاماتی که از چهر اش داشتم رفع شود .
چهره اش فوق العاده جذاب بود از آن چهره هایی که شاهزاده سوار بر اسب سفید خیلی از دخترهاست.
اما حرفهای پرهام باعث شده بود که بی جهت از مهرداد بترسم.
حتی قبل از ورود به ساختمان هم پرهام گفت: یادت باشه چی بهت گفتم.
داخل ویلا از بیرون آن قشنگتر و رویایی تر بود.مبلهای شیک و با کلاس دو دست راحتی و یک دست سلطنتی همه ته مایه رنگشان مسی رنگ بود پره ها و وسایل تزیینی هم به همین رنگ بودند .آشپزخانه اپن با سرویس های ام دی اف مسی قهوه ای.
مهرداد باز با همان لبخند دختر کشش گفت :نازی جان همراه با پریسا خانم هر اتاقی را که دوست دارید انتخاب کنید بدون اینکه نگاهش کنم با گفتن ممنونم از زیر نگاه سنگینش فرار کردم و با نازی به طبقه بالا رفتیم نازی در یکی از اتاقها را باز کرد .صدای شر شر آب و چمدانی که روی تخت پخشو پلا بود نشان از حضور شخصی در آن اتاق بود
نازی با حرص گفت :اه ...باز این مانی اتاق خوشکله را برای خودش برداشته.بیا بریم اتاق بغلی آخه دوست دارم پنجره اتاقمون رو به دریا باشه.
تازه دوش گرفته بودم و مشغول خشک کردن موهای بلندم بودم که چند تقه به در خورد .
نازی بعد از من رفته بود دوش بگیره پس مجبور بودم خودم جواب بدم.
-بدون اینکه در را باز کنم گفتم کیه .
صدای جذابو مردونه ی مهرداد بود که گفت خانوما تا 20 دقیقه دیگه پایین باشید واسه ناهار بریم بیرون
-چشم......
-اکی....پس من رفتم .
با رفتن مهرداد پشت در حمام رفتمو به نازی خبر دادم .
نازی سریع بیرون آمد و آمده شدیم و به سالن پایین رفتیم.

مهرداد در حالی که سوییچ ماشینش را دور انگشتش تا ب میداد گفت :بچه ها همه با ماشین من بیاید .
نازی در حالی که مرا به سمت ماشین میکشد گفت :بدوید مردم از گشنگی.
-اوه حالا یه ساعت دیرتر غذا بخوری نمیمیری که.بیخود نیست که مثل بشکه شدی.
-ا....مهرداد خفه شو من کجام عین بشکس.
-کل هیکلت.
-برو بمیر.
-چون شما گفتید حتما .......
من بین نازی و پرهام عقب نشستم و مانی و مهردادم جلو.
مانی از همون ابتدای ورود به ماشین مشغول صحبت با تلفن همراهش بود .
از بس از واژه های عاشقونه استفاده کرد پرهام یک پس گردنی محکم به او زد و گفت دختر مجرد تو ماشین نشسته ها.....
نازی آرام زیر گوشم زمزمه کرد :دوست دختر جدیدشه مثل اینکه این یکی بد جوری دلشو برده آخه تا حالا سابقه نداشته مانی یک مدت فقط با یکی باشه .جالب اینه که دختره خیلی ایکبریه.....وقتی میبینمش یاد دلقکای سیرک که نوک بینیشونو قرمز کردند میوفتم آخه رژ گونه اش را خیلی بد میکشه.
بی اختیار خنده ام گرفت .پرهام زیر لب گفت زهر مار نیشتو ببند.
خواستم جوابشو بدم که متوجه سنگینی نگاه مهرداد روی خودم شدم .شاید به صدم ثانیه نرسید نگاهم را از نگاهش گرفتم .
دوست نداشتم آتو دست پرهام بدهم چون اونوقت خونم واسش حلال میشد .
نازی گفت خیلی ناز میخندی.مخصوصا دوتا چال روی گونت خیلی باحاله جون میده آدم محکم ببوستش.
با بدجنسی گفتم :ارثیه پرهامم از این چالها روی لپاش داره مال اون بیشتر بهت حال میده .
یک نشگون محکم از بازوم گرفت که آخم در آمد.
پرهام با صدایی که خنده توش موج میزد گفت شما یک دقیقه میتونید آروم باشید.
-چه عجب داداشی امروز خندتم دیدیم.
-پررو نشو .هنوز سر حرفم هستم.مهرداد روبروی رستوران شیکی ایستادو
رو به نازی گفت: بشکه بپر پایین باید تو اون خیکت غذا بریزیم .
نازی با عصبانیت و گفت:مهردادی خفه میشی یا با دستای خودم خفت کنم ؟