دختر یخی پسر آتش 23
سامیار
چشمام رو اروم باز کردم.می خواستم بازم بخوابم.دیشب تا ساعت 5 بیدار بودم.
دوباره چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم.ولی دیگه خواب از سرم پریده بود.
چشمام رو باز کردم و روی تخت نشستم،ملافه رو زدم کنار و از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.
وارد دستشویی که شدم ابی به صورتم زدم و نگاهی به خودم تو ایینه کردم.دیشب تا دیروقت تولد ساناز بودم.خیلی خسته بودم.ولی به خاطر مامان از جام بلند شدم.چون بهش قول دادم امروز برم پیشش.
صورتم رو با حوله خشک کردم و به سمت اتاق مامان رفتم.در اتاق رو زدم و وارد شدم.
مامان روی تختش نشسته بود و داشت البوم عکس هاش رو نگاه میکرد و لبخند میزد.با صدای در سرش رو اورد و نگاهی به من کرد و گفت:سامی بیا این عکسو رو ببین توش خیلی زشت شدی.
با خنده به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم و گفتم:من همیشه خوشکلم.
مامان:اون که بله.
نگاهی به عکسی کردم که مامان اشاره کرده بود بهش.عکس خودم بود وقتی 3 سالم بود و کاسه اش رو روی خودم خالی کرده بودم.
رشته های اش روی لباسم و همه جا ریخته بود و داشتم می خندیدم.
رو کردم به مامان و گفتم:مامان کجا زشت شدم؟به این خوشکلی.
حدود دو ساعت پیش مامان نشستم و باهاش عکسا رو نگاه کردم.بعضیاشون خیلی خنده دار بودن.
بعدش از اتاق اومدم بیرون و به سمت اشپزخونه رفتم.داشتم از گشنگی میمردم.در یخچال رو باز کردم و نگاه سرسری بهش کردم و از توش سه تا تخم مرغ برداشتم و برای خودم درست کردم و خوردم.
نگاهی به ساعتم کردم،ساعت 2 بود.باید زود اماده میشدم چون ساعت سه و نیم کلاس داشتم.
از پشت میز بلند شدم و ظرفا رو گذاشتم توی ظرف شویی و به سمت اتاقم رفتم.فوری لباسی پوشیدم و کوله ام رو از روی میز تحریرم برداشتم و به سمت در وردی رفتم.وسط های راه یادم اومد که سوییچ رو برنداشتم.دوباره دور زدم و از روی عسلی کنار تختم سوییچ رو برداشتم و به سمت ماشینم رفتم.
سوار ماشینم شدم و به سمت دانشگاه روندم.امروز کلاسم با الیکا باهم بود.بعد از یه ربع رسیدم.ماشین رو پارک کردم و کوله ام رو از روی صندلی کمک راننده برداشتم و از ماشین اومدم پایین و به سمت حیاط دانشگاه رفتم.
هیچ دوستی تو دانشگاه نداشتم.یعنی خودم نمی خواستم که داشته باشم واسه ی همین به سمت نیمکت همیشگیم رفتم و روش نشستم.نفس عمیقی کشیدم و نگاه اسمون کردم که صاف صاف بود.مثل دیشب ابری و تاریک نبود.لبخندی زدم.
با احساس اینکه کسی کنارمه نگام رو از اسمون کردم و نگاه دختری کردم که کنارم نشسته بود.چه قدر پرو.یه اجازه هم نگرفت و بعد بشینه.
نگام رو از صورت ارایش کرده اش گرفتم و به روبه رو خیره شدم.
دختره با لحن پر عشوه ای گفت:چند وقته می بینم تنها اینجا نشستی.چرا با هیچکسی دوست نیستی؟
اخه به تو چه؟دختره ی پررو.دوست ندارم با کسی دوست بشم.
اخم کردم و گفتم:فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه.
روی کلمه ی شما تاکید کردم.تا بفهمه اینقدر زود خودمونی نشه.ولی دختره به روی خودش نیاورد و گفت:چرا با هیچ کسی دوست نیستی؟به نظر ادم خونگرمی میایی.
همینطوری که نگام به روبه رو بود گفتم:چون کسی رو که در سطحمه رو پیدا نکردم.
اوه،چه لافی زدم.کسی در سطح من نیست.چون خودم.
دختره اروم گفت:چه کلاسیم میذاره
بعد از جاش بلند شد و به سمت دیگه ای رفت.همون بهتر،خیلی ازش خوشم اومد که بخوام کنارمم بشینه.
از جام بلند شدم و به طرف کلاس رفتم.یادم به حرفم اومد که گفتم کسی در سطحم نیست.خودم توش موندم با این دروغم.
لبخندی زدم و وارد کلاس شدم.الیکا و دوستاش ردیف وسط نشسته بودن و داشتن حرف میزدن.منم رفتم اخر کلاس پشت الیکا نشستم.
وقتی استاد وارد کلاس شد همه ساکت شدن و سرجاشون نشستن.
وقتی کلاس تموم شد،وسایلام رو جمع کردم و ریختمشون تو کولم.کولم رو انداختم رو شونه ی سمت راستم و به سمت در رفتم.از کلاس خارج شدم.
کلاس دیگه ای نداشتم.واسه ی همین به سمت ماشینم رفتم که توی راه گوشیم زنگ زد.گوشیم رو از تو جیبم برداشتم و جواب دادم.
-چته سپهر؟
سپهر:سلام.منم خوبم.مامان و بابا هم سلام دارن خدمتتون.شما چطورید؟
-سپهر چیکار داری؟
سپهر:اخی.چرا خوب نیستی.نگران نباش یه برنامه ای دارم که حالت رو کاملا خوب میکنه.
-سپـــهر
سپهر:باشه بابا.من تسلیم.
-خب حالا چیکار داری؟
سپهر:هیچی 28 اذر یعنی حدود دو هفته ی دیگه تولد الیکا خانومه.
با بی حوصلگی گفتم:خب من چیکار کنم؟
سپهر:بذار من ادامه ی حرفم رو بگم،داشتم می گفتم اینطوری که ساناز میگه قراره تولدش رو با دوستاش توی ویلاش توی مارگون بگیره.
-خب حالا من چیکار کنم؟
سپهر:خب یعنی اینکه باید خودت رو اماده بکنی،واسه تولدش.
-من که نمی یام.
سپهر:غلط می کنی.خب دیگه کاری نداری؟خدافظ
و بعد قطع کرد.بچه از دست رفت.
چشمام رو اروم باز کردم.می خواستم بازم بخوابم.دیشب تا ساعت 5 بیدار بودم.
دوباره چشمام رو بستم و سعی کردم بخوابم.ولی دیگه خواب از سرم پریده بود.
چشمام رو باز کردم و روی تخت نشستم،ملافه رو زدم کنار و از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم.
وارد دستشویی که شدم ابی به صورتم زدم و نگاهی به خودم تو ایینه کردم.دیشب تا دیروقت تولد ساناز بودم.خیلی خسته بودم.ولی به خاطر مامان از جام بلند شدم.چون بهش قول دادم امروز برم پیشش.
صورتم رو با حوله خشک کردم و به سمت اتاق مامان رفتم.در اتاق رو زدم و وارد شدم.
مامان روی تختش نشسته بود و داشت البوم عکس هاش رو نگاه میکرد و لبخند میزد.با صدای در سرش رو اورد و نگاهی به من کرد و گفت:سامی بیا این عکسو رو ببین توش خیلی زشت شدی.
با خنده به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم و گفتم:من همیشه خوشکلم.
مامان:اون که بله.
نگاهی به عکسی کردم که مامان اشاره کرده بود بهش.عکس خودم بود وقتی 3 سالم بود و کاسه اش رو روی خودم خالی کرده بودم.
رشته های اش روی لباسم و همه جا ریخته بود و داشتم می خندیدم.
رو کردم به مامان و گفتم:مامان کجا زشت شدم؟به این خوشکلی.
حدود دو ساعت پیش مامان نشستم و باهاش عکسا رو نگاه کردم.بعضیاشون خیلی خنده دار بودن.
بعدش از اتاق اومدم بیرون و به سمت اشپزخونه رفتم.داشتم از گشنگی میمردم.در یخچال رو باز کردم و نگاه سرسری بهش کردم و از توش سه تا تخم مرغ برداشتم و برای خودم درست کردم و خوردم.
نگاهی به ساعتم کردم،ساعت 2 بود.باید زود اماده میشدم چون ساعت سه و نیم کلاس داشتم.
از پشت میز بلند شدم و ظرفا رو گذاشتم توی ظرف شویی و به سمت اتاقم رفتم.فوری لباسی پوشیدم و کوله ام رو از روی میز تحریرم برداشتم و به سمت در وردی رفتم.وسط های راه یادم اومد که سوییچ رو برنداشتم.دوباره دور زدم و از روی عسلی کنار تختم سوییچ رو برداشتم و به سمت ماشینم رفتم.
سوار ماشینم شدم و به سمت دانشگاه روندم.امروز کلاسم با الیکا باهم بود.بعد از یه ربع رسیدم.ماشین رو پارک کردم و کوله ام رو از روی صندلی کمک راننده برداشتم و از ماشین اومدم پایین و به سمت حیاط دانشگاه رفتم.
هیچ دوستی تو دانشگاه نداشتم.یعنی خودم نمی خواستم که داشته باشم واسه ی همین به سمت نیمکت همیشگیم رفتم و روش نشستم.نفس عمیقی کشیدم و نگاه اسمون کردم که صاف صاف بود.مثل دیشب ابری و تاریک نبود.لبخندی زدم.
با احساس اینکه کسی کنارمه نگام رو از اسمون کردم و نگاه دختری کردم که کنارم نشسته بود.چه قدر پرو.یه اجازه هم نگرفت و بعد بشینه.
نگام رو از صورت ارایش کرده اش گرفتم و به روبه رو خیره شدم.
دختره با لحن پر عشوه ای گفت:چند وقته می بینم تنها اینجا نشستی.چرا با هیچکسی دوست نیستی؟
اخه به تو چه؟دختره ی پررو.دوست ندارم با کسی دوست بشم.
اخم کردم و گفتم:فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه.
روی کلمه ی شما تاکید کردم.تا بفهمه اینقدر زود خودمونی نشه.ولی دختره به روی خودش نیاورد و گفت:چرا با هیچ کسی دوست نیستی؟به نظر ادم خونگرمی میایی.
همینطوری که نگام به روبه رو بود گفتم:چون کسی رو که در سطحمه رو پیدا نکردم.
اوه،چه لافی زدم.کسی در سطح من نیست.چون خودم.
دختره اروم گفت:چه کلاسیم میذاره
بعد از جاش بلند شد و به سمت دیگه ای رفت.همون بهتر،خیلی ازش خوشم اومد که بخوام کنارمم بشینه.
از جام بلند شدم و به طرف کلاس رفتم.یادم به حرفم اومد که گفتم کسی در سطحم نیست.خودم توش موندم با این دروغم.
لبخندی زدم و وارد کلاس شدم.الیکا و دوستاش ردیف وسط نشسته بودن و داشتن حرف میزدن.منم رفتم اخر کلاس پشت الیکا نشستم.
وقتی استاد وارد کلاس شد همه ساکت شدن و سرجاشون نشستن.
وقتی کلاس تموم شد،وسایلام رو جمع کردم و ریختمشون تو کولم.کولم رو انداختم رو شونه ی سمت راستم و به سمت در رفتم.از کلاس خارج شدم.
کلاس دیگه ای نداشتم.واسه ی همین به سمت ماشینم رفتم که توی راه گوشیم زنگ زد.گوشیم رو از تو جیبم برداشتم و جواب دادم.
-چته سپهر؟
سپهر:سلام.منم خوبم.مامان و بابا هم سلام دارن خدمتتون.شما چطورید؟
-سپهر چیکار داری؟
سپهر:اخی.چرا خوب نیستی.نگران نباش یه برنامه ای دارم که حالت رو کاملا خوب میکنه.
-سپـــهر
سپهر:باشه بابا.من تسلیم.
-خب حالا چیکار داری؟
سپهر:هیچی 28 اذر یعنی حدود دو هفته ی دیگه تولد الیکا خانومه.
با بی حوصلگی گفتم:خب من چیکار کنم؟
سپهر:بذار من ادامه ی حرفم رو بگم،داشتم می گفتم اینطوری که ساناز میگه قراره تولدش رو با دوستاش توی ویلاش توی مارگون بگیره.
-خب حالا من چیکار کنم؟
سپهر:خب یعنی اینکه باید خودت رو اماده بکنی،واسه تولدش.
-من که نمی یام.
سپهر:غلط می کنی.خب دیگه کاری نداری؟خدافظ
و بعد قطع کرد.بچه از دست رفت.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۹ ساعت 14:35 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|