بعد ازگذشت دو سه هفته دوباره خانم درخشش و دخترش علی رغم تردید مامان و بابا به خانه ی ما امدند.موضع من هم رفته رفته نسبت به قبل تغییر می کرد و این تغییرات آنقدر آرام صورت می گرفت که اصلا متوجه نبودم که دارم به استقبال سرنوشت متفاوتی می روم.آنها با رفتار معقول و مودبانه و تعریف های وسوسه انگیز،هر بار بیشتر از بار گذشته مرا در تصمیم گیری مردد می کردند.حالا انها به اضافه ی خاله شهین تا حد زیادی توانسته بودند مامان و بابا را وادار کنند جدی تر به این موضوع فکر کنند،به خصوص که تردید من هم به عنوان مهره ی اصلی این بازی کاملا مشخص بود.انگار داشتم یک جورهایی به سرنوشتی که به جبر زمانه در برابرم قرار گرفته بود،تسلیم می شدم.راستش از حامد هم ناامید شده بودم.به نظرم او اصلا در حال و هوایی که فکر می کردم نبود.آن روزها خاله شهین بیشتر از سابق به خانه ی ما می آمد و با فواصل کمتری به مامان تلفن می زد و سعی می کرد او را متقاعد کند که ازدواج من با خواستگار جدید به نفع خودم و بقیه است.مامان هم حال و روز خوبی نداشت،از یک طرف گرفتار اضطراب آشنای مادرها هنگام ازدواج دختر اولشان شده بود و از طرفی حتی فکر دور شدن من از خانه و خانواده به شدت آزارش می داد.او که تا آن زمان قضیه را جدی نگرفته بود،علیرغم اصرار خاله شهین،حتی حاضر نبود با من رو در رو و بی پرده صحبت کند و من هم ترجیح می دادم خودم را به تجاهل بزنم.البته گاهی متوجه گفتگوی آرام و پنهانی بابا و مامان درباره ی خودم می شدم ،ولی به هر حال نمی توانستم بفهمم عقیده ی انها چیست.بابا که علنا با رفتن من از ایران مخالف بود،ولی مامان که تحت تاثیر حرفهای خاله کمی نرم شده بود،معتقد بود اگر با پسر خانم درخشش به تفاهم و توافق برسم می توانم این موانع را به راحتی پشت سر بگذارم و چه بسا بتوانم او را متقاعد کنم که در ایران زندگی کنیم و این نشان می داد که موقعیت خواستگار جدید آن قدر با ارزش است که مامان به خاطرش برای متقاعد کردن بابا تلاش کند.اما بابا که دور اندیش تر از مامان بود،اعتقاد داشت کسی که سالها در غرب زندگی کرده به راحتی تسلیم خواسته های ما نخواهد شد!در هر حال این جریانات ادامه داشت تا روزی که خاله شهین برای حرف زدن با من به دیدنمان آمد.
گوشم متوجه حرفهای خاله شهین بود ولی با بند لباسم بازی می کردم و چنان با دقت نگاهش می کردم که انگار بار اولی است که آن را می بینم.خاله شهین چانه ام را با دست بالا گرفت و مستقیم توی چشمانم نگاه کرد و گفت:
-به من نگاه کن جیگرم!
توی چشمانش خیره شدم و ساکت ماندم.خاله با محبت گفت:
-بالاخره جوابت چیه؟
روی تخت جا به جا شدم و گفتم:
-نمی دونم چی بگم خاله جون.شما پاک من رو غافلگیر کردین!
خاله با اخمی ساختگی گفت:
-این جوابی نیست که دلم می خواد بعد از این همه مدت از دهان تو بشنوم.رودربایستی رو بگذار کنار و بگو نظرت چیه؟حالا ما تنهاییم!دیدی که حتی نگذاشتم ثریا هم بیاد توی اتاق!رک و پوست کنده بگو مایلی خانم درخشش زنگ بزنه به پسرش که بیاد واسه صحبت؟تو یه ماه وقت داشتی که خوب فکر کنی!پس دیگه واسه من الکی بهانه نتراش!اگه تو راضی باشی من راحت تر می تونم با مامان و بابات حرف بزنم.حالا بهانه ی اون ها توی!تو هم که بچه نیستی!الان بیست و یک سالته!
صادقانه گفتم:
-من واقعا نمی دونم چی بگم خاله جون!
خاله با حوصله گفت:
-ببین پریا جون!زندگی مشترک شوخی نیست!صحبت سر یک عمر با هم سر کردنه!بگو از لحاظ ظاهری پسندیدی یا نه؟اون وقت می ریم سر شخصیت و خصوصیات فردی و اخلاقی!اینها خونواده ی نامدار و با اصالتی اند!پسره هم که از هر لحاظ ممتاز و عالیه!مگه یک دختر واسه خوشبختی چی می خواد؟زرنگ باشی می تونی اون جا به هر چی می خوای برسی.خیال می کنی اینجا چه خبره؟لیسانسه ها و دکترهاش بیکارند!به خدا من اگه ثریا هم جای تو بود همین رو بهش می گفتم!سعی کن عاقلانه تصمیمی بگیری!به خدا شانس بهت رو کرده!خیال می کنی بعدا چی قراره از این بهتر برات پیش بیاد؟من مطمئنم اگه بعدا فکرش رو بکنی به جون من دعا می کنی که تلاش کردم متقاعدت کنم.
گفتم:
-حرفهای شما درسته خاله جون،ولی چیزی که من رو مردد کرده،فکر رفتن از ایرانه!خیال می کنید من می تونم توی مملکت غریب طاقت بیارم.نه زبان بلدم و نه کسی رو اون جا دارم!
خاله چشمانش را تنگ تر کرد و گفت:
-اینها حرف دلت نیست!انگار حرفهای مامانت روی تو هم اثر گذاشته،آره؟پریا تو ماشالله دیگه بچه نیستی!یک دختر بالغ و عاقلی!از این گذشته،مگه قراره نیای ایران؟هر چند وقت یکبار میای اینجا و ما هم بتونیم میایم دیدنت!پس اونهایی که اونجا پناهنده شدند چی باید بگن؟درباره ی زبان هم نگرانی ات بی مورده!تو دختر با استعدادی هستی.من مطمئنم می تونی توی مدت کوتاهی زبون اونجا رو مثل بلبل حرف بزنی!در ضمن اونجا اونقدر وسایل تفریح و رفاه زیاده که باور کن نمی فهمی وقتت چطوری پر میشه!چه برسه به اینکه احساس دلتنگی کنی!پریا جون تو استحقاق این زندگی رو داری،چون می دونم توی خونواده ی اصیل و با سوادی بزرگ شدی و به اینجا رسیدی و شاید من بیش از هر کسی شاهد این بودم که خواهرم و پدرت برای تو و پیمان چطوری حتی از خودشون گذشته اند!
خاله مکثی کرد و گفت:
دو سه هفته ی دیگه تعطیلات ژانویه است.اگر نظر من رو می پرسی،بد نیست پسر خانم درخشش بیاد ایران.از اون به بعد تو ضمن شناختن بیشتر اون،می تونی بیشتر هم فکر کنی!خب چی می گی؟
باز هم سکوت کردم.خاله خندید و گفت:
-الهی قربونت برم!نکنه سکوت علامت رضاست؟
در کوچه باز شد و حامد وارد حیاط شد.همان طور که او را از همان فاصله از پشت پنجره از نظر می گذراندم،دوباره قلبم بهم فشرده شد.از خودم پرسیدم فایده ی تعلق چیه؟این دلبستگی ها برای من چه فایده ای داشتند؟دلم به حال خودم سوخت.به سختی بغضم را فرو دادم و توی صورت خاله خیره شدم.خاله گونه ام را بوسید و از ته دل گفت:
-انشالله عاقبت به خیر بشی عزیزم!انشالله همه ی جوونها خوشبخت بشن!

فصل 5

هرگز فکرش را نمی کردم پدر و مادرم به آن سرعت تغییر موضع دهند.انگار ناگهان زبانها همه بند امده بود که البته پافشاری خاله شهین و سماجت خانم درخشش و دخترش هم برای ادامه ی روابط،بی تاثیر نبود.مامان و بابا به شدت تحت تاثیر شخصیت و منش خانوادگی خانم درخشش قرار گرفته بودند،ولی به هر حال نشانه های تردید و ترس در نگاهشان موج می زد.روزهای آخر آذر ماه برای من روزهای اضطراب و دلهره بود.اصلا حال عجیبی داشتم.خودم را به نوعی میان زمین و آسمان حس می کردم.هر چند که خانم درخشش و دخترش در طول آن مدت دایم سر می زدند و سعی می کردند با آوردن هدایا و زدن تلفن این فاصله را کم کند،اما باز هم احساس بیگانگی تا عمق وجودم را می لرزاند.دوست داشتم فکر کنم همه چیز رو به راه است،اما نیرویی بازدارنده قلبم را به آشوب می کشید.شب ها بد خواب و مضطرب بودم و روزها هیجانزده و خاموش!جو خانه هم غیر عادی بود.انگار همه،حتی با خودشان هم رودربایستی داشتند و ترجیح می دادند احساسشان را از هم مخفی کنند.یکی از آخرین روزهای پاییز،درست سه،چهارروز قبل از آمدن پسر خانم درخشش،یک شب دختر خانم درخشش «بهناز» به دیدنم امد و موقع رفتن از مامان اجازه خواست مرا هم برای استقبال از برادرش با خودشان به فرودگاه ببرند!من و مامان هر دو از شنیدن این حرف به شدت جا خوردیم!دختر خانم درخشش که ما را در آن حال دید خندید و گفت:
-وای خدای من!هیچ فکرش رو نمی کردم با دادن این پیشنهاد این قدر متعجب تون کنم!
مامان بی پرده گفت:
-ببخشید خانوم درخشش!راستش بیشتر شوکه شدم تا متعجب!من نمی گم بافت خونواده ی ما یک بافت خیلی سنتی و قدیمیه،اما به هر حال اون طوری هم نیست که بخواهیم سر زبون ها بیفتیم.دختر من هنوز هیچ نسبتی با خونواده ی شما نداره!از اون گذشته،حتی تا حالا پسر شما رو ندیده!ما هم ندیدیم!فراتر از همه ی اینها پدرش به هیچ وجه موافقت نمی کنه!درسته که شما در طول این مدت حسابی به پریا لطف داشتین،ولی خب حتما تایید می کنید که این کار اصلا به صلاح نیست و ممکنه به شئونات خانوادگی هر دو طرف لطمه بزنه!نه نه!حتی فکرش رو هم نکنید.
بهناز دوباره با محبت خندید و گفت:
-ای بابا!شما طوری حرف زدین که من خیال می کنم باید عذرخواهی کنم!این حرفها چیه خانم مالکی؟دیگه دوره ی این حرفها گذشته!الان دختر و پسرها به تنهایی و دور از چشم خونواده ها میرن بیرون!مال ما که با نظارت هر دو خونواده است!اگر من چنین تقاضایی از شما کردم صرفا به خاطر اینه که برادرم زمینه ی ذهنی روشنی داشته باشه،گر چه حسابی مشتاقه عروس منحصر به فرد خونواده رو زودتر ببینه!باور کنید همین دیشب می خواست براش از پریا جون بیشتر صحبت کنم.بالاخره اون هم حق داره!ما باید به او هم حق بدیم.شما حتی نگذاشتید عکس پریا جون رو براش پست کنیم.اگر هم بابت فامیل ما نگرانید،باید بگم هیچ کس غیر از خودمون نمیاد فرودگاه.قراره اقوام بعدا بیان خونه به دیدن بهرام!منو بگو که خیال می کردم خودتون هم از این پیشنهاد استقبال کنید!می دونید؟به عقیده ی من این حرفها خیلی وقته که توی ایران کهنه شده و ما فقط با مرزهای فرسوده داریم خودمون رو اذیت می کنیم!روزی می رسه که همه به این نتیجه می رسیم!
مامان با حالتی رنجیده گفت:
-این حرفها چیه بهناز خانم؟اینجا ایرانه و دختر من هم توی همین مملکت و توی چنین خونواده ای بزرگ شده!جدا تعجب می کنم با چنین بینشی چطور روی یک دختر ایرانی انگشت گذاشته اید؟
بهناز فورا گفت:
-نه نه نه!لطفا فکرهای بد نکنید!من فقط عقیده ی خودم رو گفتم.شکی نیست که مهمترین امتیاز پریا جون همون اصالت خانوادگی شه!مامانم همیشه میگه من طرز فکر یک زن ایرانی رو ندارم.شاید خیلی تند رفتم!
بعد با لحنی دلجویانه گفت:
-لطفا اگه رنجیدید من رو ببخشید و اگه ممکنه بگذارید نظر پریا جون رو هم بدونم!می دونم به هر حال عقیده ی اون بسته به عقیده ی شماست اما خب...بدم نمیاد با طرز فکر زن برادر آینده م هم بیشتر آشنا بشم.بهناز آنقدر نرم و شیرین حرف می زد که زبان آدم خود به خود بند می آمد.با مِن مِن گفتم:
-من؟!من چی بگم؟
نگاهم متوجه مامان شد.چهره اش حالت کنجکاوی به خودش گرفته بود.چون مرا ساکت دید به کمکم آمد و گفت:
-البته شنیدن عقیده ی تو هم برای من جالبه پریا!اگر واقعا دوست داشته باشی بری،می تونم رضایت پدرت رو جلب کنم.ولی قبلا خوب فکر کن!تو دختر بالغ و عاقلی هستی!
جمله ی آخر بیشتر به یک هشدار شبیه بود.بهناز موهای بلندم را نوازش کرد و گفت:
-خب؟نظرت چیه پریا جون؟کنجکاو نیستی همسر آینده ات رو جزو اولین کسانی باشی که می بینی؟دوباره اضطراب همه ی و وجودم را در بر گرفت.بی تردید لحظات هیجان انگیزی بود!بهناز از سکوتم استفاده کرد و گفت:
-خانم مالکی ممکنه من رو در جلب رضایت آقای مالکی واسه ی شب جمعه کمک کنید؟
خواستم حرفی بزنم ولی زبانم بند امده بود.آن شب بعد از رفتن بهناز،مامان فقط به گفتن چند جمله برای رساندن منظورش اکتفا کرد:
پریا،سعی نکن خودت رو همین اول کار رها کنی!سکوت همیشه هم راه حل خوبی نیست!سعی کن عقیده ات رو بگی و رودربایستی نکنی!چون ممکنه آدم ضعیف النفسی به نظر بیای!یقینا اینها چیزهایی بوده که من همیشه تلاش کردم یاد بگیری!
جملات مامان مثل سرب مذاب تا عمق مغزم را سوزاند.حق با مامان بود.شده بودم مثل آدم هایی که از خودشان عقیده ی مستقلی ندارند.یک آن از خودم بدم آمد و فکر کردم تا دیر نشده زنگ بزنم و از دختر خانم درخشش معذرت بخواهم،ولی دیدم قلبا بی میل به رفتن نیستم.بنابراین قرار شد شبی که بهرام درخشش به ایران می آید با آنها همراه شوم.
از اولین دقایق صبح بیدار بودم.روی تخت دراز کشیده بودم و فکر می کردم.آن روز برای من روز خاصی بود.قرار بود با مردی رو به رو شوم که شاید بعد مدتی شریک زندگی و شادی و غمم می شد.از شدت اضطراب وضعیت معده ام به هم ریخته بود.حالت تهوع داشتم و شقیقه هایم تیر می کشید.حتی حال و حوصله ی رفتن به کلاس کنکور را هم نداشتم.نمی دانم!شاید هم پشتم باد خورده بود.عجیب بود که به حامد هم به اندازه ی گذشته فکر نمی کردم،لااقل نه تا وقتی که او یا مادرش را می دیدم!به نظر می رسید پاک از او قطع امید کرده ام!خانم کیانی هم کمتر از سابق پایین می امد.ساعت از ده صبح گذشته بود که ثریا تلفن زد.تا صدای مرا شنید شروع کرد به هجویات گفتن:
-بادا بادا مبارک بادا!ان شالله مبارک بادا!چطوری عروس فرنگی؟
گفتم:
-زهر مار!مثل زلزله ی نابهنگام می مونی!تو یک دقیقه آروم و قرار نداری؟
به شوخی گفت:
-عوض تشکرته؟بیچاره اگه من نباشم تو با کی درد دل می کنی؟
خنده ام گرفت.گفتم:
-من اگه نخوام درددل کنم کی رو باید ببینم؟
باز هم شروع کرد به گفتن هجویات:
-کی اشکاتو پاک می کنه شبها که غصه داری؟
دست رو موهات کی می کشه وقتی منو نداری؟
بعد اضافه کرد:
-بینوا!بعدا می فهمی کی رو از دست دادی!
گفتم:
-خیلی خوب ور ور جارو!حالا چکار داشتی؟
-یعنی چی که چه کار داشتی؟انگار پاک دیگه همه چی رو بوسیدی گذاشتی کنار!شاید هم هوایی شدی!لابد امروز هم می خوای نیایی کلاس!
اعتراف کردم:
-به خدا حس توی تنم نیست!دروغ بهت نمی گم،قلبم داره میاد توی حلقم!حالا باز دستم بنداز!تو که جای من نیستی!
ثریا خندید و گفت:
-پس خبر نداری اینجا چه خبره!
پرسیدم:
-چه خبره؟
ثریا گفت:
-از صبح کله سحر دارند توی حیاط و جلوی در رو می سابند.یک برو بیایی دارند که بیا و ببین.دو تا هم گوسفند گرفتند.حیاط شون رو که دیدی،همه رو چراغونی کردند.
دوباره قلبم به تپش افتاد.پرسیدم:
-به نظرت من با رفتنم برای پیشباز،کار درستی می کنم؟
ثریا گفت:
-والا اگه عقیده ی من رو بخوای،تو زیادی ناز می کنی.
گفتم:
-نخیر،اگه با تو باشه،نه چک می زنی نه چونه،عروس می بری تو خونه!
ثریا هم خندید و گفت:
-پس چی بدبخت بیچاره!والا اینها خیلی نازت رو می کشند.اگه من جای مادر خواهر پسره بودم،همون روزهای اول حالت رو جا می آوردم!نوبرش رو که نیاوردی!بابا گفتند عروس ناز داره،اما نه اینقدر!
میان خنده گفتم:
-بالاخره حتما ارزشش رو دارم!
پرسید:
-خاله کجاست؟فردا شب میاین؟
گفتم:
-مامان که سر کاره،ولی هنوز راجع به فردا شب به من حرفی نزده!حقیقتش بعید می دونم بیان،ولی من به احتمال زیاد میام!
ثریا گفت:
-خاله هم دیگه زیادی سخت می گیره!حالا خوبه توی این مدت یکی دوبار دعوتتون کردند.به هر حال در رفت و امد خیلی وقته که باز شده!حالا درسته که به خاطر داماد،مدل مراسم تو کمی فرق می کنه ولی به قول مامانم،این بیچاره ها از هیچ احترامی مضایقه نکردند!
گفتم:
-این حرف رو نزن ثریا!ما هم کوتاهی نکردیم.از اون گذشته،خودت شاهدی که هر بار هم اومدیم به زور خانم درخشش بوده!مامان هر کاری هم می کنه به خاطر منه!
ثریا گفت:
-ولی انگار هنوز خاله نمی خواد باور کنه که ممکنه تو از اینجا بری!
صادقانه گفتم:
-لطفا به من هم یادآوری نکن قراره چه بلایی سرم بیاد!
چند لحظه ساکت ماندیم.انگار هر دو به یک چیز فکر می کردیم.بعد ثریا پرسید:
-بالاخره امروز میای یا نه؟اصلا می خوای من هم بیام اونجا.
گفتم:
-خوبه!راستش از اینکه بشینم تنهایی فکر و خیال کنم وحشت دارم.مامان که امروز دیر از سر کار میاد.جلسه ی اولیا و مربیانه!
ثریا گفت:
-قبل از ظهر اونجاهستم!
قرار من با خانواده ی درخشش راس ساعت نه شب بود.در حالی که فقط یک ساعت تا قرارمان باقی بود،من هنوز حتی تصمیم نگرفته بودم چه بپوشم و چطور به استقبال پسر خانم درخشش بروم.ساعت از هشت گذشته بود که مامان به اتاقم آمد و وقتی مرا مستاصل دید متعجب پرسید:
-تو که هنوز نشستی!هیچ معلومه می خوای چکار کنی؟
گفتم:
-نمی دونم چه لباسی مناسبه!
مامان با لبخندی آرام بخش گفت:
-هر لباسی که تو بپسندی مناسبه!مسلما تو نمی خوای اون ها رو دم در معطل نگه داری.اگر کمکی از من برمیاد بگو!
با اشاره به مانتوی دودی و شلوار لی راسته ام گفتم:
-اینها چطورند مامان؟می خوام به اندازه ی کافی سنگین به نظر بیام!
مامان باشیطنت گفت:
-این بهرام درخشش نیومده خوب قاپت رو دزدیده ها!
اعتراف کردم:
-خیلی اضطراب دارم مامان!به نظر شما چه جور آدمیه؟
مامان لبه ی تختم نشست و گفت:
-بالاخره می فهمی!می فهمی و میای به ما هم میگی!سعی کن چشمهای دقیقی داشته باشی!هم چشمهای دقیق و هم گوشهای تیز!
بعد با نگاهی نگران سراپایم را از نظر گذراند و گفت:
-بیا موهات رو شونه کنم.می دونی چند ساله که این کار رو نکردم؟
یک دفعه از حالت نگاه و تن نگران صدایش گلویم از بغض به هم آمد.فورا پشت به مامان نشستم و شانه را میان دستانش گذاشتم.همان طور که سرم را شانه می کرد گفت:
-دیگه واسه خودت یک خانم حسابی شدی!
با صمیمیت پرسیدم:
-بابا از دستم دلخوره؟فکر می کنم نباید دعوت بهناز خانوم رو قبول می کردم.انگار سنت شکنی کردم!
مامان خندید و گفت:
-تو دیگه یک دختر بالغ و عاقلی و حق داری خودت تصمیمی بگیری!حتی اگه خیلی ها موافق نباشند!
گفتم:
-اما شما و بابا خیلی ها نیستید!همه چیز من هستید!
مامان گفت:
-من همیشه سعی کردم با تو و پیمان طوری رفتار کنم که دارای اعتماد به نفس کافی باشید ولی گاهی اوقات درباره ی تو احساس نگرانی می کنم.نه اینکه تو دختر ضعیفی باشی،نه!اتفاقا خیلی از خصوصیاتت واسه ی من جالبه ولی خب...البته سنی هم نداری و مسلما این مهارت ها رو به مرور زمان کسب می کنی.
بعد در حالیکه لباسم را عوض می کردم گفت:
-بهتره دستی هم به سر و صورتت بکشی!خیلی رنگ پریده به نظر می رسی!
به خودم در آیینه نگاه کردم.چشمهای کشیده و قهوه ای روشنم روی آن پوست رنگ پریده و سفید زیادی برق می زد.
با چشمانی پر غرور به نیمرخ خودم نگاه کردم.موهای دم اسبی خرمایی رنگم تا توی کمرم می رسید.مامان از جا بلند شد و گفت:
-بهتره برم کمی اسفند برات دود کنم.
میان خنده گفتم:
-سوسکه داشت راه می رفت،مامانش می گفت قربون پاهای بلوریت!
مامان هم خندید و از اتاق خارج شد.می دانست هیچ وقت از روی احترام در حضورش آرایش نمی کنم و من هم همیشه می دانستم که می داند مثل همه ی دخترهای هم سن و سالم آرایش می کنم ولی هرگز به رویم نمی آورد.

فصل 6

تلاش می کردم در عین اینکه آرامم،او را با نگاهم از میان جمعیتی که آن طرف دیوار شیشه ای بودند،پیدا کنم.انگار همه چیز توی خواب اتفاق می افتاد.گیج و هراسان بودم و هر از گاهی چیزی مثل موجی دلهره اور در وجودم فرو می ریخت.وقتی بالاخره بالای پله برقی ظاهر شد،تازه فهمیدم که چقدر با چیزی که در عکس دیده و در ذهن داشتم متفاوت است.چهرشانه و بلند قد بود،بسیار آراسته و شیک پوش و پوستش مثل کسی بود که مدت درازی را در شهری ساحلی سپری کرده باشد و این جذابیت زمانی به اوج می رسید که هماهنگ با پوستش سراپا سفید هم پوشیده باشد.باور نمی کردم به همین آسانی ظاهرش به دلم بنشیند.بهناز آرام در گوشم زمزمه کرد:
-اوناهش!بهرامه!
خانم درخشش که جلوتر ایستاده بود از راه دور چند تا بوسه فرستاد و اشک شوق در چشمانش حلقه زد.
بهناز خطاب به من و شوهرش گفت:
-مامان و بهرام عاشق همدیگه اند!کیه که ندونه؟!
داشت مرا متوجه این موضوع می کرد!حالا این بهرام بود که متقابلا برای مادرش دست تکان می داد و با عشقی سرشار لبخند می زد.فرصت خوبی بود تا زمانی که مستقیما به هم معرفی نشده ایم دقیق تر نگاهش کنم.حالت نگاهش مغرور و مردانه بود و در راه رفتن قدمهایی شمرده و ارام داشت.وقتی به هر حال با او رو به رو شدم،قلبم مثل گنجشکی سرگردان می تپید،ولی او کاملا آرام و خونسرد بود.به محض اینکه به ما نزدیک شد کیف دستی اش را روی زمین گذاشت و مادرش را بغل کرد.نگاهش طوری متوجه او بود که انگار کس دیگری را نمی دید.بعد نوبت خواهرش بود.بهناز تقریبا او را غرق بوسه کرد،درست بر عکس شوهرش که با صمیمیت دست برادرزنش را فشرد و خوشامد گفت.به نظر خانواده ی صمیمی و گرمی می امدند.یک لحظه میا ن انها احساس غربت کردم و برای چند ثانیه از امدنم پشیمان شدم ولی بعد سعی کردم با لبخندی نرم،آرام باشم.همین موقع خانم درخشش دستش را در گودی کمرم حلقه کرد و با محبت به پسرش گفت:
-اینم پریا خانومه!
نگاه نافذش تا عمق وجودم را لرزاند به طوری که زبانم کاملا بند امد.حس کردم صورتم گر گرفته و عرق از کمرم سرازیر شده.با همان خونسردی دستش را دراز کرد و در حالیکه لبخند پر معنایی به لب داشت گفت:
-از دیدنتون خوشوقتم!این روزها راجع به شما زیاد می شنوم پریا خانوم!
دستش را عجولانه فشردم و مختصر گفتم:
-من هم از اشنایی تون خوشوقتم!
بهناز گفت:
-پریا جونم لطف کرده و امشب اومده استقبالت.
بهرام باز هم نگاهش را متوجه من کرد و گفت:
-امیدوارم هر چی زودتر با ایشون بیشتر آشنا بشم!حقیقتش توصیفهای تو و مامان به شدت کنجکاوم کرده بدونم ،به هر حال اون کیه که تونسته دل مامان رو ببره!
درباره ی عقیده ی خودش چیزی نگفت.شاید هم مقصودش این بود که انتخاب من،انتخاب مامان است.تا تحویل گرفتن ساک ها یک ساعت در کنا هم توی فرودگاه بودیم.در طول این مدت بهرام بیشتر شنونده بود و گاهی هم جواب های مختصری می داد و هر وقت چشمش در چشم من می افتاد لبخند تفاهم امیزی به لب می آورد.لحظات نفس گیر پر خاطره ای بود.
به همین سادگی داشت مهرش رادر دل من جا گیر می کرد.در راه برگشتن مردها جلو نشستند و ما زن ها روی صندلی عقب قرار گرفتیم.تا رسیدن به خانه حرف خاصی پیش نیامد و وقتی مرا نزدیک خانه مان پیاده کردند،بهرام و بهناز هم پیاده شدند.بهناز ضمن تشکر گفت:
-از قول من از بابا و مامان تشکر کن و بگو فردا شب بی صبرانه منتظر دیدنشون هستیم.
مودبانه گفتم:
-از طرف خانواده هم تشکر می کنم.
بهرام گفت:
-من هم از شما ممنونم که که به خودتون زحمت دادین و آمدید فرودگاه.حقیقتش غافلگیر شدم.
بهناز گفت:
-بگو سورپریز شدم!
بهرام در سکوت خندید.صادقانه گفتم:
-از اینکه نمی تونم این ساعت به خونه دعوتتون کنم معذرت می خوام.
بهناز گفت:
-ممنون پریا جون.فرصت زیاده!ان شالله هر چه زودتر بیشتر با هم آشنا می شین!
بهرام قبل از من گفت:
-با کمال میل استقبال می کنم.
آن وقت هر دو با من دست دادند و تا وقتی در خانه را باز کردم،منتظر ماندند.وقتی وارد حیاط شدم،به ساعتم نگاه کردم.از دوازده شب گذشته بود.به قلبم که رجوع می کردم،می دیدم درگیر احساسی گنگ و بی چون و چرا شده ام.به محض اینکه وارد خانه شدم از چراغ روشن آشپزخانه فهمیدم مامان هنوز بیدار است.
داشتم در ورودی را قفل می کردم که مامان به استقبالم آمد:
-بالاخره اومدی؟
سلام کردم و آرام گفتم:
-شما هنوز بیدارید؟میدونید ساعت چنده؟مگه فردا صبح زود نباید برین سر کار؟
اضطراب در صورتش نقش بسته بود.پرسید:
-چای می خوری؟
گفتم:
-نه مامان،اونجا توی فرودگاه خوردم.
به اتاقم رفتم و مامان هم پشت سرم وارد اتاق شد.عادت نداشت سوال کند.می دانست من هر وقت بخواهم شروع به حرف زدن می کنم،ولی خودم هم می دانستم این بار با هر بار فرق می کند.بی آنکه زحمت دراوردن لباسم را به خودم بدهم روی صندلی پشت میزم رودرروی مامان نشستم و گفتم:
-واقعا نمی دونم چی بگم مامان!
مامان گفت:
-چیزی رو بگو که دلت میگه!فقط یادت باشه زرق و برق فرنگ توی تصمیم گیری ات نقش نداشته باشه!
گفتم:
-خونواده ی گرمی هستند!
مامان مستقیما گفت:
-و پسره؟
با تجسم بهرام گفتم:
-نمی تونم با یک جلسه ملاقات بگم!
برق تحسین را درچشمان مامان دیدم.با صمیمیت گفت:
-درسته!اما به لحاظ ظاهری چی؟به هر حال عکس با دیدار رودر رو فرق می کنه!
سکوت کردم.مامان گفت:
-خوبه!جوابم رو گرفتم!امیدوارم از حالا به بعد هم همین اندازه منطقی باشی!چون هر جوونی که در مسئله ی ازدواج درگیر احساساتش بشه،انتخاب خوشایندی نخواهد داشت.
پرسیدم:
-به من کمک می کنید؟
مامان با صمیمیت لبخند زد و گفت:
-پس خیال کردی به حال خودت ولت می کنم؟فکر کردی واسه ی چی تا حالا بیدار ماندم؟اولین واکنشت بعد از دیدن اون برام مهمه.می خواهم بفهمم چقدر در دیدگاهت منطق رو دخالت میدی؟حالا هم بهتره بخوابی!می دونم که روز پر اضطرابی رو پشت سر گذاشتی!
مامان همیشه سر بسته حرف می زد و این عاملی بود که ما بیشتر فکر کنیم.داشت از اتاقم بیرون می رفت که گفتم:
-مامان؟!گفتند دوباره بهتون یاداوری کنم که فردا حتما برین!
مامان گفت:
-تا نیم ساعت پیش هم فکر می کردیم نریم بهتره،ولی حالا با حرفهای تو،فکر می کنم این دیدارها در شناخت بیشتر خونواده ی درخشش می تونه مفید باشه!گمون می کنم تو هم با من موافق باشی!
فقط لبخند زدم.مامان همان طور که از اتاق بیرون می رفت گفت:
-توکل به خدا!تا سرنوشت چی بخواد!
فردای آن شب مهمانی نسبتا مفصلی برای آمدن تنها پسر خانواده ی درخشش ترتیب داده بودند و اکثر فامیل و دوستان وآشنایان در آن شرکت داشتند.ما هم مخصوصا ساعت رفتنمان را با ساعت رفتن خانواده ی خاله تنظیم کردیم و سر همان ساعت با یک سبد گل شیک و جمع و جور که دقیقا به انتخاب مامان بود با خانواده ی خاله همراه شدیم.هوا سرد و برفی بود و اضطراب لحظه ای آرامم نمی گذاشت.ثریا هم که با حرفهای دو پهلو و کنایه آمیزش مزید بر علت بود.نه اینکه از مواجه شدن با فامیل درخشش ترسی داشته باشم،بیشتر دلشوره داشتم،چون به قول ثریا،آن شب همه کنجکاو بودند که بدانند بالاخره خانم درخشش چه کسی را برای تنها پسرش کاندید کرده است.غیر از من،مامان هم دلشوره داشت،گرچه بروزنمی داد اما پدر تلاش می کرد آرامش کند.البته طی آن مدت این بار اولی نبود که به خانه ی آنها می رفتیم و یکی دو بار به اصرار و دعوت خانم درخشش از انها دیدن کرده بودیم ولی باز هم آن شب،شب دیگری بود،به خصوص که قرار بود عروس آینده ی خانواده قبل از هر مراسمی بین فامیل جدید حاضر شود!خاله معتقد بود که ما زیادی حساسیم،چون آنها به هیچ وجه تابع چنینی رسومی نیستند!
وقتی وارد خانه ی درخشش شدیم چند تا مرد جوان توی حیاط بزرگ خانه آراسته و شاد با هم گپ می زدند.یکی از آنها به محض دیدنمان جلو آمد و مودبانه خوشامد گفت و با پدرم،پیمان و شوهر خاله شهین دست داد.آن وقت با احترام فراوان به داخل دعوتمان کرد.ثریا در گوشم گفت:
-خدا شانس بده!
آرام پرسیدم:
-حالا این پسره کی هست؟
ثریا گفت:
-من چه می دونم!تو قراره باهاشون فامیل بشی از من می پرسی؟
گفتم:
-همسایه شما هستند،بعدا ممکنه بشن فامیل من!
به حاضر جوابی ام خندید و گفت:
-خیلی خب بابا!جوش نزن!
به محض اینکه وارد خانه شدیم خانم درخشش از میان مهمانان جلو آمد و کمی بعد بهناز هم به او ملحق شد.احوالپرسی و خوشامد گویی گرم آنها تقریبا توجه همه ی فامیل را جلب کرده بود.همه ی آنها در طلا و جواهر و لباسهای فاخر غلت می زدند و بعضی ها چنان عطرهای گرانقیمتی به خود زده بودند که بوی آنها از فاصله ی چند متری قابل درک بود.احساس راحتی و آرامش نمی کردم.حس می کردم با انها از زمین تا آسمان تفاوت دارم.خانم درخشش دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت:
-خوش اومدی پریا جون!
در جوابش لبخند زدم و تشکر کردم،اما حتی خودم هم صدای خودم را نشنیدم.ثریا آرام گفت:
-چته؟باز خر سرت رو گاز گرفته؟چرا فیگور گرفتی؟
از فرصت استفاده کردم و در حالیکه خانم درخشش و دخترش با مادرم خوش و بش می کردند گفتم:
-بمیری ثریا که یک ذره آدم رو درک نمی کنی!
ثریا گفت:
-پس آقای دکتر کجاست؟نمی خواد به همسر آینده ش خوشامد بگه؟
خجالت می کشیدم به اطرافم نگاه کنم.ترسم از این بود که دیگران خیال کنند دارم دنبال داماد می گردم.
ثریا زیر لب گفت:
-اوناهاش!معلوم نیست اون کیه که داره باهاش دل میده و قلوه می گیره!
حتی سرم را بلند نکردم.ثریا گفت:
-می بینم که ماشالله چیزی هم که توی فامیلشون زیاده دختر دم بخته!موندم با این همه دخترهای ترگل ورگل،چرا باید تو رو کاندید کنند؟!جدا که خانم درخشش بی سلیقه است!
خنده ام گرفت و از طرفی احساس غرور کردم.همین هنگام خانم درخشش گفت:
-بفرمایید توی اون اتاق لباستون رو عوض کنید،ما در خدمتتون هستیم.
پدر و پیمان و شوهر خاله شهین از ما جدا شدند و ما چهار نفر به اتاق مورد نظر رفتیم .توی اتاق خاله شهین در حال دراوردن پالتوی پوست بلندش گفت:
-ماشالله چه فامیل بزرگی دارند!
مامان گفت:
-هنوز هم در درستی کارمون واسه اومدن شک دارم.خیال می کردم قراره به یک مهمونی کوچیک بریم!
خاله شهین گفت:
-کوچک بزرگش چه فرقی می کنه مهین جون؟ما هم مثل بقیه چند ساعت می نشینیم و بر می گردیم.بالاخره که باید داماد آینده ت رو ببینی!اصلا خیال کن دوست خونوادگی خانوم درخششی!با هر حال شما توی این مدت با هم رفت و آمد داشتین!
مامان حرفی نزد،ولی تردید در صورتش پیدا بود.وقتی برای دومین بار به سالن پذیرایی برگشتیم،انگار نگاه ها به خصوص پیرامون من دقیق تر شده بود،شاید به قول ثریا کسی با توضیحاتش آنها را در کنجکاوی حریص تر کرده بود.از نوک پا تا فرق سرم از اضطراب توی آن هوای سرد خیس عرق شده و بدنم می لرزید.همین موقع بهناز خودش را به من رساند و با صدایی نسبتا بلند گفت:
-این هم عروس خوشگل ما!
بعد ما را به سمت صندلی هایی که از قبل خالی شده بود هدایت کرد و به زنی میانسال که درست کنار من نشسته بود و با کنجکاوی سیگار می کشید و سراپای مرا می پایید گفت:
-این پریا جونه عمه جون!
زن با لبخندی مصنوعی ضمن فشار دادن دستم گفت:
-خیلی دوست داشتم بدونم بالاخره کی توی کنکور زینت نمره ی قبولی میاره!
فهمیدم مقصودش مادر بهرام است،ولی گذشته از قصه ی زن برادر و خواهر شوهری،نمی فهمیدم چرا لحنش کنایه آمیز است؟بهناز کمی پیش ما نشست و بعد نزد برادرش رفت و آرام در گوشش چیزی زمزمه کرد که او فورا از پدر و شوهر خاله ام عذر خواست و به طرف ما آمد.همان طور که نزدیکمان می شد ثریا زیر لب گفت:
-گند بالا نیاری ها پریا!هول نشو!
به زور لبخندم را نگه داشتم و فقط با پا به مچ پایش ضربه زدم.بهرام بعد از احوالپرسی مودبانه با مامان و خاله شهین،نگاهش را متوجه ما دو نفر کرد و گفت:
-خیلی خوش اومدین!
ثریا به جای من گفت:
-شما هم به وطن خوش اومدین!
بهرام تشکر کرد و گفت:
-راستش من این بار خیلی توی ایران غافلگیر شدم!
حرفش معنای دو پهلو داشت!همین موقع خانم درخشش هم نزدمان آمد و گفت:
-تو رو خدا از خودتون پذیرایی کنید.من هم خدمت می رسم.
بهرام هم چند دقیقه ای پیش ما بود و بعد دوباره به جای سابقش برگشت.بعد از رفتنش ثریا گفت:
-می مردی اگه یه جمله می گفتی؟
به شوخی گفتم:
-تو هم اگه حرف نزنی نمیگن طرف لاله!
ثریا گفت:
-تو اصلا انگر حالیت نیست چه شانسی در خونه ت رو زده!
آرام گفتم:
-یواش تر دیوونه!یک دفعه پاشو جار بزن!من به هر حال باید خودم باشم.نقش که نمی تونم بازی کنم!
ثریا گفت:
-خودمونیم اون هم کم نمیاره!خدا جدا در و تخته رو به هم جفت می کنه!دیشبم همین طوری بود؟
پرسیدم:
-چه جوری؟مثل اینکه دیشب برخورد اولمون بود ها!
ثریا گفت:
-حالا برخورد دومتون هم همچین دلچسب و آن چنانی نبود!بیچاره بیننده های حاضر در سالن همه شون چشم و گوش شدند که ببینند چه اتفاقی می افته!
با خنده گفتم:
-بنا بود چه اتفاقی بیفته؟
ثریا گفت:
-شرط می بندم آن قدر گیج بودی که اگه از تو بپرسم کراواتش چه رنگی بود نمی دونی!
گفتم:
-دیگه کور نبودم ثریا خانوم!کراواتش راه راه سرمه ای و لیمویی بود.
ثریا گفت:
-نه!خوشم اومد!به این میگن حواس جمع!راستی سلیقه اش هم خوبه!هارمونی لباس رو خوب می دونه!
با لحنی پر غرور گفتم:
-اگه بد بود که من رو انتخاب نمی کرد!
ثریا به شوخی گفت:
-زیاد به خودت غره نشو!انگار یادت رفته اول مامانش تو رو پسندیده!
بعد با اشاره به دخترهای جوانی که دورهم نشسته و با هم پچ پچ می کردند و گاهی با صدای بلند می خندیدند گفت:
-ماشالله چیزی که اینجا زیاده دختر جوون،اون وقت می گن خانوم درخشش چهار گوشه ی شهر رو دنبال دختر مورد نظرش زیر پا گذاشته!انصافا همه شون هم خوشگل و خوش اندامند و پیداست توی خانواده های پولداری بزرگ شدند.بالاخره نگفتی نظرت چیه؟
پرسیدم:
-راجع به چی؟
ثریا با حالتی کنجکاو گفت:
-خوب بلدی خودت رو به اون راه بزنی!راجع به ازدواج!گفتی بعد از اینکه از نزدیک ببینیش نظرت رو میگی!
مکثی کردم و صادقانه گفتم:
-نمی دونم ثریا!به خدا جدی میگم!ظاهرا که همه چیز رو به راهه،ولی یه چیزی ته دلم میگه عجله نکن!
ثریا گفت:
-اینکه یه حالت کاملا طبیعیه واسه دخترهای دم بخت!احساس خودت رو بگو!
نمی دانم چرا یکدفعه به یاد حامد افتادم و دچار دلشوره شدم.حالم مثل حال کسی بود که به خاطر زیر پا گذاشتن عرف و اخلاقیات دچار عذاب وجدان شده باشد و این در حالی بود که حتی ذره ای از عواطف و احساساتش نسبت به خودم با خبر نبودم.ثریا گفت:
-باز داری بازار گرمی می کنی!
فورا گفتم:
-نه به خدا!باید باز هم فکر کنم!
بعد در حالیکه از همان فاصله به بهرام نگاه می کردم زیر لب گفتم:
-باید بیشتر بشناسمش!
ثریا گفت:
-به قول مامانم،وسواس توی همچین جریاناتی کار رو بدتر می کنه!
شاید هم حق با خاله بود.به نیمرخ نگران مامان نگاه کردم.داشت مثل یک دوربین فیلمبرداری لحظه به لحظه ی آن مهمانی را در حافظه ای ثبت می کرد.شاید فقط من متوجه نگرانی های او بودم.

در طول مهمانی ان شب اتفاق خاص دیگری نیفتاد،فقط اگر گاهی چشمان در چشم هم می افتاد،لبخند کمرنگی می زدیم و من در تمام آن لحظات نمی توانستم این حقیقت را نادیده بگیرم که بهرام خیلی خوددار تر از من است.او چنان با پدر و شوهر خاله ام گرم گرفته بود که انگار سالهاست آنها را می شناسد.حاصل این شد که همان شب توانست درصد قابل توجهی نظر مساعد پدرم را نسبت به خودش جلب کند.برخورد اخر شبش هم همان قدر حساب شده بود.خیلی خونسرد از حضورمان تشکر کرد و در قالب چند جمله نشان داد مشتاق دیدارهای بعدی است.در واقع او شور و هیجان پسرهای جوان را که گاه از زبان دوستانم می شنیدم نداشت ولی کاملا می دانست چطور باید رفتار کند که مورد توجه دخترهای جوان باشد و من طی همان شب متوجه برق تحسین در چشمان دخترهای جوان حاضر در مهمانی شدم و انکار نمی کنم که با درک چنین حقیقتی دستخوش غرور شدم.وقتی آخر شب با بدرقه گرم انها مهمانی را ترک کردیم،انتظار داشتم پدر و مادر توی ماشین نظریاتشان را مطرح کنند،اما آنها تا رسیدن به خانه سکوت کردند و فقط این پیمان بود که یک بند از او،لباسش،حرفها و رفتارش صحبت می کرد.وقتی به خانه رسیدم،توی اتاقم گوش تیز کردم ببینم پدر و مادر چه چیزی برای گفتن دارند.نمی دانم!شاید هم عقیده ی آنها سبب قوت قلبم می شد.مامان گفت:
-به نظرت پسره چه جور مردی بود؟
پدر پرسید:
-نظر تو چیه؟
مامان گفت:
-من در حد چند جمله باهاش برخورد داشتم اما رفتارش کاملا خونسرد بود،حتی با پریا!
پدر با لحنی که رضایتش درآن آشکار بود گفت:
-به عقیده من،سن و سالش ایجاب نمی کنه که دیگه مثل پسر بچه های خجالتی رفتار کنه و اگه این حقیقت رو در نظر بگیریم که هفده ساله رفته آمریکا،بابت روابط اجتماعی قوی که داشت بهش خرده نمی گیریم.می دونی مهین؟منم و همین یک دختر!بنابراین کاملا طبیعیه که بخوام داماد آینده م آن قدر تکیه گاه محکمی باشه که پریا بتونه به راحتی بهش تکیه کنه!به عقیده ی من هیچ وقت نمیشه زندگی رو روی یک مشت احساسات بنا کرد.
مامان گفت:
-ولی پریا دختر فوق العاده حساسیه!
پدر گفت:
-اشتباه نکن!من با زدن این حرفها نخواستم نظر خودم رو اعمال کنم.به هر حال جواب آخر مال پریاست!من صرفا عقده ی خودم رو گفتم!اما اگه می خوای حقیقت رو بدونی،من به هیچ وجه از رفتن به مهمونی امشب پشیمون نیستم.چون تمام این معاشرت ها باعث شناخت بیشتر میشه!این حق رو برای پریا هم قائلم که تلاش کنه بهرام درخشش رو بیشتر بشناسه!تو هم بهتره این قدر نگران نباشی!همین قدر بدون خیلی بیشتر از اونچه که من تصورش رو می کردم پسر خانم درخشش اعتماد به نفس داره!
حرفهای پدر باعث آرامشم شد.عقاید او همیشه برایم با اهمیت بود.مامان گفت:
-راجع به رفتنش چی؟به اون قسمت موضوع فکر کردی؟
چند لحظه سکوت بود و بعد پدر گفت:
-حقیقتش من اصلا دلم نمی خواد به این موضوع جدی فکر کنم.امیدوارم همونطور که خواهرت می گفت،پریا بتونه متقاعدش کنه ایران بمونند،اما به هر حال تمام اینها اول بستگی به این داره که این دو تا جوون با هم به تفاهم و توافق برسند.فقط عیبش اینه که وقت کمه!
مامان گفت:
-من نگرانم احمد!اگه علایقی بینشان پیش بیاد و به هر حال پریا راضی بشه بره آمریکا...
حرفش رو نیمه کاره گذاشت.بغض گلوی مرا هم فشرد.طاقت دیدن رنجش را نداشتم.پدر با محبت زمزمه کرد:
-نگران نباش عزیز من!پریا دختر عاقل و داناییه!اون دختر توست...

ادامه دارد...