رمان عملیات مشترک18
فک دردناکم رو با کنار شونهام، فشار دادم. بی گمون ضربه برای جابجا کردنش تو اسکلت بندی صورتم کافی بود. با نوک پا، صندلی مزاحم جلوی پام رو، بی اینکه نگاه از روبرو بگیرم، به سمت دیوار شوت کردم. صدای برخورد صندلی، با دیوار اکو شد و به سمتم برگشت. بی اینکه حواسم رو از مرد سیاهپوش بگیرم، فشار بیشتری به تیکه ی شکسته ی لیوان، روی شاهرگ مرد وارد کردم. خونابه ای که ته گلوم رو بد طعم کرده بود، با حرکت زبون و لبهام، به بیرون تف کردم و صدام رو محکم و بی انعطاف بلند کردم: هر کی نزدیک بشه، شاهرگش رو پاره میکنم.
دست مرد رو با حرکتی، به پشت سرش پیچوندم. با سینه، دست مرد رو پشت سرش ثابت نگه داشتم. دستم رو آزاد کردم. اسلحه ی کمری مرد سیاهپوش رو، از کمرش آزاد کردم. با یه دست خشابش رو از تعداد تیرهای موجود چک کردم. تکه شیشه ی تیز رو به روی شاهرگ مرد نگه داشتم. دستبند فلزی روی کمربند مرد قفل شده رو از کمرش باز کردم. دو دست مرد رو از پشت به هم قفل کردم. به ردیف مردها نگاهی انداختم. پیشونی اونی که دست به اسلحه رو بروم ایستاده بود رو نشونه گرفتم: اسلحه هاتون رو بذارین زمین. من جسیکا تیلور، به شما دستور میدم، خودتون رو به قانون تسلیم کنین.
مرد روبرو قهقهه ای ناشیانه زد. تو چشمام نگاه کرد: خودت رو زیادی دست بالا گرفتی جسیکا تیلور. هیچ کس از این زندون تا الان نتونسته به سلامت خارج بشه.
ولی من میشدم. جسیکا تیلور کسی نبود که عادت داشته باشه ماموریت هاش رو خراب کنه و تسلیم بشه. خونابه ی مزاحم جمع شده پشت فک دردناکم رو جایی جلوی پای مرد بیرون ریختم. مرد سیاهپوش اسیر تو دستهام رو، با حرکتی به جلو هدایت کردم: از جلوی راهم برین کنار. این یه دستوره و بهتر اون رو جدی بگیرین.
بدون اینکه نگاه از ردیف مردهای اسلحه به دست بگیرم، عقب عقب، راه خرجی رو از کنار ردیف مردها، طی کردم. از سلول تنگ و تاریکم بیرون رفتم. راهروی طویلی پیش روم بود. تو نور کم، تونستم درهای متعدد حافظت شده اش رو ببینم. قبلا اطلاعاتی در این مورد داشتم. این یه زندان بود که با نقشه اش، اونچنان نا آشنا نبودم.
جرقه ای تو ذهنم روشن شد. این زندان سیاسیِ متروکه ای بود که خیلی وقت بود از طرف دولت انگلیس، دستور به بسته شدنش داده شده بود. تو ذهن، نقشه ی زندان رو بازسازی کردم. باید تو طبقه ی زیر زمینی زندان باشیم. این رو میشد از نم موجود، و تاریکی غیر معمولش فهمید.
تا اونجا که ذهنم یاری میکرد، این زندان در امتداد رودخونه ی تیمز، خارج از شهر، قرار داشت. سیستم ایمنی و حفاظتی بالایی داشت که بعد از تعطیلی اون، مطمئن نبودم چقدر هنوز این سیستم کار میده. برای خروج، باید از کارت پرسنل استفاده میکردم. خودم رو به دیوار چسبوندم تا از تیر رس مردهای مسلح در امان باشم. تو جیبهای مرد گروگانم رو گشتم. دستم کارت خروجی رمز دار رو احساس کرد.
با دست، دور گردن مرد، حلقه ای تنگ درست کردم. کارت رو از جیب مرد بیرون کشیدم، روی دستگاه کارت خوان قرار دادم. مردان مسلحِ سیاهپوش، دورم رو احاطه کرده بودند. ولی من، جسیکا تیلور، از یه مشت مرد مسلح، ترسی به دل راه نمیدادم. دندونام رو به هم فشردم.
تا اونجا که ذهنم یاری میداد، این زندان، تو یه مزایده، از طرف پرنس خریداری شده بود و الان جزو املاک پرنس به حساب میاومد که قرار بود پرنس، اون رو به یه باشگاه اسب دوانی مجهز و تربیت اسبهای اصیل تبدیل کنه. حتی این رو هم میدونستم که قراره بزرگترین شرط بندیهاش رو روی اسبهایی بکنه که تو همین باشگاه تربیت میشد.
دندونم از فشاری که به فکم میاورد، اون رو دردناک تر کرده بود. باید دست پرنس رو میخوندم. چرا پرنس باید من رو عامل قتل برادرش معرفی میکرد. غیر از این بود که احتمالا دست خودش هم تو این ماجرا آلوده بود، و از این طریق میخواست اذهان عمومی رو از روی خانواده ی سلطنتی باز کنه و به روی عضوی از ارتش زوم کنه؟
با حرکتی تند، مرد رو به دیوار پشت سرم کوبوندم و جای خودم با مرد رو عوض کردم، و همه ی اینها در حینی بود که نه چشم از مردهای مسلح برداشته بودم، نه ذهنم رو از افکار و احتمالات تازه بسته خالی کرده بودم. با باز شدن در، صدای شلیک تیری، در نزدیک رین جای ممکن به من بلند شد. خون سرخی تو صورتم پاشیده شد. دست به صورت بردم. به دستهای خون آلودم نگاه کردم. نگاهم رو به سمت مرد کشوندم. بیحال شده بود و در معرض سُر خوردن به روی زمین بود. اینها کی بودند که از کشتن خودی هم ابایی نداشتند؟
مرد رو با حرکتی تند، به رو بروی خودم کشیدم. از اون به عنوان زره ی حفاظتی ضد گلوله استفاده کردم. به سمت مردهای اسلحه به دست شلیک کردم. مسلما، تعداد فشنگهای توی اسلحه، برای از پا درآوردن مردانی که به ردیف جلوم صف کشیده بودند، کافی نبود. باید از تموم هوش و استعدادم، برای فرار از این زندان مخوف تاریخی استفاده میبردم.
ادامه دارد..
دست مرد رو با حرکتی، به پشت سرش پیچوندم. با سینه، دست مرد رو پشت سرش ثابت نگه داشتم. دستم رو آزاد کردم. اسلحه ی کمری مرد سیاهپوش رو، از کمرش آزاد کردم. با یه دست خشابش رو از تعداد تیرهای موجود چک کردم. تکه شیشه ی تیز رو به روی شاهرگ مرد نگه داشتم. دستبند فلزی روی کمربند مرد قفل شده رو از کمرش باز کردم. دو دست مرد رو از پشت به هم قفل کردم. به ردیف مردها نگاهی انداختم. پیشونی اونی که دست به اسلحه رو بروم ایستاده بود رو نشونه گرفتم: اسلحه هاتون رو بذارین زمین. من جسیکا تیلور، به شما دستور میدم، خودتون رو به قانون تسلیم کنین.
مرد روبرو قهقهه ای ناشیانه زد. تو چشمام نگاه کرد: خودت رو زیادی دست بالا گرفتی جسیکا تیلور. هیچ کس از این زندون تا الان نتونسته به سلامت خارج بشه.
ولی من میشدم. جسیکا تیلور کسی نبود که عادت داشته باشه ماموریت هاش رو خراب کنه و تسلیم بشه. خونابه ی مزاحم جمع شده پشت فک دردناکم رو جایی جلوی پای مرد بیرون ریختم. مرد سیاهپوش اسیر تو دستهام رو، با حرکتی به جلو هدایت کردم: از جلوی راهم برین کنار. این یه دستوره و بهتر اون رو جدی بگیرین.
بدون اینکه نگاه از ردیف مردهای اسلحه به دست بگیرم، عقب عقب، راه خرجی رو از کنار ردیف مردها، طی کردم. از سلول تنگ و تاریکم بیرون رفتم. راهروی طویلی پیش روم بود. تو نور کم، تونستم درهای متعدد حافظت شده اش رو ببینم. قبلا اطلاعاتی در این مورد داشتم. این یه زندان بود که با نقشه اش، اونچنان نا آشنا نبودم.
جرقه ای تو ذهنم روشن شد. این زندان سیاسیِ متروکه ای بود که خیلی وقت بود از طرف دولت انگلیس، دستور به بسته شدنش داده شده بود. تو ذهن، نقشه ی زندان رو بازسازی کردم. باید تو طبقه ی زیر زمینی زندان باشیم. این رو میشد از نم موجود، و تاریکی غیر معمولش فهمید.
تا اونجا که ذهنم یاری میکرد، این زندان در امتداد رودخونه ی تیمز، خارج از شهر، قرار داشت. سیستم ایمنی و حفاظتی بالایی داشت که بعد از تعطیلی اون، مطمئن نبودم چقدر هنوز این سیستم کار میده. برای خروج، باید از کارت پرسنل استفاده میکردم. خودم رو به دیوار چسبوندم تا از تیر رس مردهای مسلح در امان باشم. تو جیبهای مرد گروگانم رو گشتم. دستم کارت خروجی رمز دار رو احساس کرد.
با دست، دور گردن مرد، حلقه ای تنگ درست کردم. کارت رو از جیب مرد بیرون کشیدم، روی دستگاه کارت خوان قرار دادم. مردان مسلحِ سیاهپوش، دورم رو احاطه کرده بودند. ولی من، جسیکا تیلور، از یه مشت مرد مسلح، ترسی به دل راه نمیدادم. دندونام رو به هم فشردم.
تا اونجا که ذهنم یاری میداد، این زندان، تو یه مزایده، از طرف پرنس خریداری شده بود و الان جزو املاک پرنس به حساب میاومد که قرار بود پرنس، اون رو به یه باشگاه اسب دوانی مجهز و تربیت اسبهای اصیل تبدیل کنه. حتی این رو هم میدونستم که قراره بزرگترین شرط بندیهاش رو روی اسبهایی بکنه که تو همین باشگاه تربیت میشد.
دندونم از فشاری که به فکم میاورد، اون رو دردناک تر کرده بود. باید دست پرنس رو میخوندم. چرا پرنس باید من رو عامل قتل برادرش معرفی میکرد. غیر از این بود که احتمالا دست خودش هم تو این ماجرا آلوده بود، و از این طریق میخواست اذهان عمومی رو از روی خانواده ی سلطنتی باز کنه و به روی عضوی از ارتش زوم کنه؟
با حرکتی تند، مرد رو به دیوار پشت سرم کوبوندم و جای خودم با مرد رو عوض کردم، و همه ی اینها در حینی بود که نه چشم از مردهای مسلح برداشته بودم، نه ذهنم رو از افکار و احتمالات تازه بسته خالی کرده بودم. با باز شدن در، صدای شلیک تیری، در نزدیک رین جای ممکن به من بلند شد. خون سرخی تو صورتم پاشیده شد. دست به صورت بردم. به دستهای خون آلودم نگاه کردم. نگاهم رو به سمت مرد کشوندم. بیحال شده بود و در معرض سُر خوردن به روی زمین بود. اینها کی بودند که از کشتن خودی هم ابایی نداشتند؟
مرد رو با حرکتی تند، به رو بروی خودم کشیدم. از اون به عنوان زره ی حفاظتی ضد گلوله استفاده کردم. به سمت مردهای اسلحه به دست شلیک کردم. مسلما، تعداد فشنگهای توی اسلحه، برای از پا درآوردن مردانی که به ردیف جلوم صف کشیده بودند، کافی نبود. باید از تموم هوش و استعدادم، برای فرار از این زندان مخوف تاریخی استفاده میبردم.
ادامه دارد..
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۹ ساعت 10:41 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|