فک دردناکم رو با کنار شونه‏ام، فشار دادم. بی گمون ضربه برای جابجا کردنش تو ‏اسکلت بندی صورتم کافی بود. با نوک پا، صندلی مزاحم جلوی پام رو، بی اینکه نگاه از ‏روبرو بگیرم، به سمت دیوار شوت کردم. صدای برخورد صندلی، با دیوار اکو شد و به ‏سمتم برگشت. بی اینکه حواسم رو از مرد سیاهپوش بگیرم، فشار بیشتری به تیکه ی ‏شکسته ی لیوان، روی شاهرگ مرد وارد کردم. خونابه ای که ته گلوم رو بد طعم کرده ‏بود، با حرکت زبون و لبهام، به بیرون تف کردم و صدام رو محکم و بی انعطاف بلند ‏کردم: هر کی نزدیک بشه، شاهرگش رو پاره می‏کنم. ‏
دست مرد رو با حرکتی، به پشت سرش پیچوندم. با سینه، دست مرد رو پشت سرش ‏ثابت نگه داشتم. دستم رو آزاد کردم. اسلحه ی کمری مرد سیاهپوش رو، از کمرش ‏آزاد کردم. با یه دست خشابش رو از تعداد تیرهای موجود چک کردم. تکه شیشه ی ‏تیز رو به روی شاهرگ مرد نگه داشتم. دستبند فلزی روی کمربند مرد قفل شده رو از ‏کمرش باز کردم. دو دست مرد رو از پشت به هم قفل کردم. به ردیف مردها نگاهی ‏انداختم. پیشونی اونی که دست به اسلحه رو بروم ایستاده بود رو نشونه گرفتم: اسلحه ‏هاتون رو بذارین زمین. من جسیکا تیلور، به شما دستور می‏دم، خودتون رو به قانون ‏تسلیم کنین. ‏
مرد روبرو قهقهه ای ناشیانه زد. تو چشمام نگاه کرد: خودت رو زیادی دست بالا گرفتی ‏جسیکا تیلور. هیچ کس از این زندون تا الان نتونسته به سلامت خارج بشه.‏
ولی من می‏شدم. جسیکا تیلور کسی نبود که عادت داشته باشه ماموریت هاش رو خراب ‏کنه و تسلیم بشه. خونابه ی مزاحم جمع شده پشت فک دردناکم رو جایی جلوی پای مرد ‏بیرون ریختم. مرد سیاهپوش اسیر تو دستهام رو، با حرکتی به جلو هدایت کردم: از ‏جلوی راهم برین کنار. این یه دستوره و بهتر اون رو جدی بگیرین. ‏
بدون اینکه نگاه از ردیف مردهای اسلحه به دست بگیرم، عقب عقب، راه خرجی رو از ‏کنار ردیف مردها، طی کردم. از سلول تنگ و تاریکم بیرون رفتم. راهروی طویلی پیش ‏روم بود. تو نور کم، تونستم درهای متعدد حافظت شده اش رو ببینم. قبلا اطلاعاتی در ‏این مورد داشتم. این یه زندان بود که با نقشه اش، اونچنان نا آشنا نبودم. ‏
جرقه ای تو ذهنم روشن شد. این زندان سیاسیِ متروکه ای بود که خیلی وقت بود از ‏طرف دولت انگلیس، دستور به بسته شدنش داده شده بود. تو ذهن، نقشه ی زندان رو ‏بازسازی کردم. باید تو طبقه ی زیر زمینی زندان باشیم. این رو می‏شد از نم موجود، و ‏تاریکی غیر معمولش فهمید. ‏
تا اونجا که ذهنم یاری می‏کرد، این زندان در امتداد رودخونه ی تیمز، خارج از شهر، ‏قرار داشت. سیستم ایمنی و حفاظتی بالایی داشت که بعد از تعطیلی اون، مطمئن نبودم ‏چقدر هنوز این سیستم کار می‏ده. برای خروج، باید از کارت پرسنل استفاده می‏کردم. ‏خودم رو به دیوار چسبوندم تا از تیر رس مردهای مسلح در امان باشم. تو جیبهای مرد ‏گروگانم رو گشتم. دستم کارت خروجی رمز دار رو احساس کرد. ‏
با دست، دور گردن مرد، حلقه ای تنگ درست کردم. کارت رو از جیب مرد بیرون ‏کشیدم، روی دستگاه کارت خوان قرار دادم. مردان مسلحِ سیاهپوش، دورم رو احاطه ‏کرده بودند. ولی من، جسیکا تیلور، از یه مشت مرد مسلح، ترسی به دل راه نمی‏دادم. ‏دندونام رو به هم فشردم. ‏
تا اونجا که ذهنم یاری می‏داد، این زندان، تو یه مزایده، از طرف پرنس خریداری شده ‏بود و الان جزو املاک پرنس به حساب می‏اومد که قرار بود پرنس، اون رو به یه باشگاه ‏اسب دوانی مجهز و تربیت اسبهای اصیل تبدیل کنه. حتی این رو هم می‏دونستم که ‏قراره بزرگترین شرط بندیهاش رو روی اسبهایی بکنه که تو همین باشگاه تربیت می‏شد. ‏
دندونم از فشاری که به فکم میاورد، اون رو دردناک تر کرده بود. باید دست پرنس رو ‏می‏خوندم. چرا پرنس باید من رو عامل قتل برادرش معرفی می‏کرد. غیر از این بود که ‏احتمالا دست خودش هم تو این ماجرا آلوده بود، و از این طریق می‏خواست اذهان ‏عمومی رو از روی خانواده ی سلطنتی باز کنه و به روی عضوی از ارتش زوم کنه؟ ‏
با حرکتی تند، مرد رو به دیوار پشت سرم کوبوندم و جای خودم با مرد رو عوض کردم، ‏و همه ی اینها در حینی بود که نه چشم از مردهای مسلح برداشته بودم، نه ذهنم رو از ‏افکار و احتمالات تازه بسته خالی کرده بودم. با باز شدن در، صدای شلیک تیری، در ‏نزدیک رین جای ممکن به من بلند شد. خون سرخی تو صورتم پاشیده شد. دست به ‏صورت بردم. به دستهای خون آلودم نگاه کردم. نگاهم رو به سمت مرد کشوندم. بیحال ‏شده بود و در معرض سُر خوردن به روی زمین بود. اینها کی بودند که از کشتن خودی ‏هم ابایی نداشتند؟ ‏
مرد رو با حرکتی تند، به رو بروی خودم کشیدم. از اون به عنوان زره ی حفاظتی ضد ‏گلوله استفاده کردم. به سمت مردهای اسلحه به دست شلیک کردم. مسلما، تعداد ‏فشنگهای توی اسلحه، برای از پا درآوردن مردانی که به ردیف جلوم صف کشیده بودند، ‏کافی نبود. باید از تموم هوش و استعدادم، برای فرار از این زندان مخوف تاریخی ‏استفاده می‏بردم. ‏



ادامه دارد..