رمان کوه شیشه ای
کمتر از یک هفته بعد از آن مهمانی،یک روز عصر بهناز تماس گرفت و از مامان اجازه خواست به دلیل کمی وقت،هر چه زودتر به اتفاق برادرش به دیدنمان بیایند.دوباره حال و هوای تازه ای در خانه حاکم شد و باز همان دلشوره ی قدیمی به سراغم آمد.دلم می خواست چشم روی هم بگذارم و وقتی باز می کنم،ببینم تمام آن لحظات دلهره آور سپری شده است.آن روزها حتی از فکر کردن به آینده هم دچار دلشوره می شدم،اما علیرغم آنچه که فکر می کردم ملاقات بعدی در فضایی کاملا آرام و دوستانه صورت گرفت و قرار شد از آن به بعد ما دو نفر با اطلاع خانواده،در خصوص آینده با فواصل کمتری با هم دیدار و گفتگو کنیم که اولین ملاقات دو نفره ما درست فردای همان شب صورت گرفت و بهرام طبق قرار قبلی عصر آن روز با اتومبیل خواهرش دنبالم آمد.بعد از ظهر سرد و برفی بود و من دعا می کردم با نگرانی های ریز و درشتی که در درونم بود رفتاری نکنم که به خاطرش خجالت بکشم.توی ماشین تا چند دقیقه پس از اینکه سوار شدم سکوت سنگینی حاکم بود،ولی بعد،موسیقی ملایمی سکوت میانمان را شکست.وقتی از کوچه خودمان خارج شدیم بهرام بی مقدمه گفت:
-نمی خواین چیزی بگین؟
کمی تعجب کردم،ولی چیزی برای گفتن به ذهنم نرسید.بهرام با لبخند گفت:
-آخه از وقتی دیدمتون،جز در حد یکی دو جمله،چیزی از زبان شما نشنیدم.از صراحتش جا خوردم اما برای آنکه چیزی گفته باشم به بیرون نگاه کردم و گفتم:
-هوا واقعا سرد شده!
لبخندی یک بری زد و گفت:
-پس زمستونهای آمریکا رو ندیدین!به نظر من اینجا در مقایسه با زمستونهای اونجا،اصلا سرمای سختی نداره!
با شنیدن اسم آمریکا قلبم ریخت.همانطور که پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم گفت:
-شما همیشه اینقدر ساکت و کم حرفید؟
واقعیت را گفتم:
-در برابر کسانیکه واسه اولین بار برخورد می کنم،بله،که البته فکر می کنم کاملا طبیعییه!
با لبخند معنی داری گفت:
-قبول دارم که مراتب آشنایی و خواستگاری ما با توجه به آنچه که اینجا عرفه کمی غیر عادی به نظر میاد اما با در نظر گرفتن شرایط من درکش ساده تر میشه!شما اینطور فکر نمی کنید؟راستی شما از من چی می دونید؟
مکثی کردم و گفتم:
-من هر چی می دونم در همون حدیه که خانوم درخشش گفتند.
پرسید:
-میشه بپرسم مامان راجع به من چه اطلاعاتی بهتون داده؟
در سکوت نگاهش کردم.خندید و گفت:
-در آن صورت تکرار مکررات نمی کنم.راجع به چیزایی میگم که مامان نگفته!البته در صورتیکه شما اصرار نداشته باشید اول حرف بزنید!
گفتم:
-نه,عجله ای ندارم.
در حال رانندگی گفت:
-خب،من سالها از ایران دور بودم،بنابراین خیلی با روحیات دخترهای بزرگ شده توی ایران آشنا نیستم.البته اونجا دخترهای ایرانی زیادند ولی مامان اصرارد اشت از اینجا زن بگیرم.
پرسیدم:
-فقط مامانتون؟
خندید و گفت:
-در حقیقت مامان با توجه به روحیاتم چنین عقیده ای داره!بنابراین خودم هم اصراری به ازدواج با دخترهای اونجا ندارم.
خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
-شما راجع به من چی می دونید؟
با حالتی متفکر گفت:
-راجع به شما؟...اینکه توی یک خانواده ی صد در صد ایرانی بزرگ شدین،دارین تلاش می کنین برین دانشگاه،نجیب و سنگین و گرم و خوش سلیقه اید،معقول و مودب رفتار می کنید و این یکی دیگه برداشت خودمه،خجالتی و تو دارین!کافیه؟در حقیقت من بارها توی این مدت این توضیحات رو از زبون مادر و خواهرم شنیدم.شاید باورنکردنی باشه ولی اون ها اون قدر در توصیف شما دقیق بودند که وقتی واسه اولین بار توی فرودگاه دیدمتون،با تصوراتم خیلی فرق نداشتید.
دلم می خواست بدانم مرا چگونه توصیف کرده بودند،اما او اشاره جز به جز نکرد و با نگاهی گذرا به من،درادامه گفت:
-من دوس دارم شریک زندگی ام شیک پوش و پیگیر مد باشه!دستپخت خوب ایرانی داشته باشه،چون حقیقتش در این سالها از بس خورشت های کنسرو شده ی ایرانی خوردم پدرم دراومده!می خوام همسر آینده ام صبور و امین باشه و در بیان عواطف و احساساتش هم خوددار نباشه!به نظرتون توقع زیادیه؟
خیلی بی پرده به تمایلاتش اشاره کرده بود.با این حال گفتم:
-نمی دونم چی بگم!
با لبخندی خونسرد گفت:
-انگار غافلگیرتون کردم!می دونید؟من از ادا اصولهای خواستگاری خوشم نمیاد چون معلوم نیست چقدرش به واقعیت نزدیکه!به نظر من،آدمها باید در چنین لحظاتی کاملا صادق باشند.حرفش به نظرم منطقی آمد ولی اصلا متوجه نبودم که دارد سلایقش را به نوعی در مغزم دیکه می کند.چون در تمام آن مدت داشتم خودم را با مدل ذهنی او قیاس می کردم.بعد از ساعتی چرخیدن در برابر یک رستوران نسبتا شیک توقف کرد و گفت:
-رستوران های خوب تهران رو نمی شناسم اما بهناز می گفت غذای این رستوران بی نظیره!
حق با او بود اما قبل از آنکه عقیده ی مرا بشنود از ماشین پیاده شد و من هم پس از او از ماشین پیاده شدم.
در فاصله ای که منتظر بودیم پیشخدمت برای گرفتن سفارش نزدمان بیاید،تازه متوجه شدم سیگار هم می کشد.در حقیقت این بار اولی بود که از رو به رو آن هم با فاصله کم صورتش را می دیدم.چهره اش حالت جدی و مردانه ای داشت و فک چهار گوش و مربع شکلش بر قاطعیت صاحبش تاکید داشت.به عقب تکیه داد و دقیقا به چشمانم خیره شد.در برابرش مثل دختر بچه ای دستپاچه و بی تجربه بودم.پرسید:
-به چی فکر می کنید؟
صادقانه گفتم:
-به حرفهای شما!
ابروانش به هوا رفت و کمی جلو آمد و بعد با کنجکاوی پرسید:
-جدی؟حرف بدی زدم؟
فورا گفتم:
-نه نه!فقط داشتم فکر می کردم با توجه به حرفهای شما،ما چه نقاط مشترکی می تونیم با هم داشته باشیم!
با لحن معنی داری گفت:
-سوال خوبیه!انگار تازه داریم با هم به نتایجی می رسیم.
بعد از اینکه پیشخدمت سفارش ما را نوشت و رفت گفتم:
-راستش در رابطه با موضوعی باید باهاتون حرف بزنم اما مطمئن نیستم زمان مناسبی رو انتخاب کرده باشم.
پرسید:
-چه موضوعی؟خواهش می کنم راحت باشید.
مکثی کردم و گفتم:
-اگر با هم به توافق اخلاقی برسیم،می تونم بپرسم برنامه ی شما برای آینده چیه؟
انگار از شنیدن سوالم گیج شده بود.به عنوان توضیح گفتم:
-منظورم اینه که آیا هنوز هم اصرار دارید برگردید؟
با تعجب پرسید:
-مگه قرار بوده بر نگردم؟من تازه می خواستم راجع به زندگی اونجا باهاتون حرف بزنم!تمام هست و نیست من اونجاست!خیال می کردم مامان توضیح داده!
گفتم:
-بله خانوم درخشش هر چی لازم بوده گفتند،ولی من می خواستم نظر خودتون رو بدونم.چون تمام علایق من هم اینجاست.
به عقب تکیه داد و گفت:
-شما من رو غافلگیر کردید خانوم!هیچ می دونید توی این دوره و زمونه آدمها حاضرند همه چیزشون رو بدند تا فقط گرین کارت امریکا رو داشته باشند؟
عقیده اش بوی خودپسندی می داد با این حال گفتم:
-بله میدونم که خیلی ها مایلند به هر قیمتی اون طرف زندگی کنند!
سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت:
-متاسفانه هنوز هم خیلی ها با وضع حقارت باری میان اونجا که حتی پناهنده ی سیاسی باشند.آن وقت شما انتظار دارین من موقعیت و شهرت و دار و ندار چند ساله ام رو بگذارم و برگردم اینجا؟بگذارین روراست بگم من می خوام بچه ام توی اون محیط رشد و پیشرفت کنه!و برای این هدف دنبال همسری ایده آل می گردم که برای اون مادری لایق باشه!
پرسیدم:
-حتی خیال ندارید بعدا بهش جدی تر فکر کنید؟شاید عقیده تون عوض شد؟!
تقریبا خندید و گفت:
-به نظرم شما یا طبیعت شوخی دارید،یا می خواهید من رو محک بزنید.
بعد کاملا جدی گفت:
-ببینید پریا خانوم،من احساسات شما رو درک می کنم،اما چطوره شما به رفتن جدی تر فکر کنید.شاید باور نکنید،همین الان که اینجا هستم کلی از کار و زندگی ام عقب افتاده ام و هر لحظه برای من بی نهایت با ارزشه!مطمئنم برای شما هم در آینده همین طور خواهد بود.کافیه بیاین اونجا و بدونید چه اندازه همه چیز برای ترقی و بالا رفتن تون فراهمه!
گفته هایش داشت وسوسه ام می کرد.
-بهترین اساتید در بهترین دانشگاه های دنیا،حقوق فردی والا،صنعت و علوم و فنون و خلاصه همه و همه در خدمت فردند تا تا به هر جا که آرزوش رو داره برسه!اون جا تقریبا هیچ چیز غیر ممکن نیست!
همچنان ساکت ماندم و او که مرا ساکت دید،مستقیم توی چشمانم خیره شد و تیر آخرش را رها کرد.-البته حرفهای من به اون معنا نیست که شما رو بخوام بر خلاف میلتون وادار به انجام کاری کنم.به هر حال شما مختارید هر جور می خواهید عمل کنید.اما اگه می خواهید عقیده ی من رو بدونید،باید بی پرده بگم که هیچ فکری واسه برگشتن ندارم.
سکوتم بیشتر از این جایز نبود.حس می کردم غرورم جریحه دار شده بنابراین گفتم:
-من باید فکر کنم.
با صراحت گفت:
-فقط لطفا سریع تر.چون همونطور که می دونید من فرصت کمی دارم.البته فکر می کنم مقصر مادرم باشه که قبل از بررسی این قضایا از من خواست بیام ایران!
با تعجب گفتم:
-یعنی شما براتون مهم نبود قبل از هر اتفاقی شریک آینده تون رو ببینید؟
با لبخندی غرور آمیز گفت:
-من در این خصوص به مامان با ارائه توضیحات کافی وکالت دادم و البته می بینم سلیقه ی خوبی هم داره!
صورتم از حرفش گر گرفت و سر به زیر انداختم.برایم قابل قبول نبود کسی در انتخاب همسر فقط به عقیده و سلیقه ی مادرش اکتفا کند.انگار فقط می خواست کسی را به همسری انتخاب کرده و با خود ببرد!آن قدر فکرم مشغول بود که حتی نتوانستم شامم را کامل بخورم.در طول مدتی که شام می خوردیم هر دو ساکت بودیم و این فرصت مناسبی بود تا او را زیر چشمی ببینم.مهرش به دلم افتاده بود!وقتی سوار ماشین شدیم،بارش برف شدیدتر شده بود.قبل از آنکه حرکت کنیم از صندلی عقب ساک شیکی را جلو آورد و گفت:
-راستی داشت یادم می رفت!فقط نمی دونم می پسندید یا نه!
بعد با لبخندی دوستانه گفت:
-میگن سلیقه ام بد نیست!اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟
من هم لبخند زدم و تشکر کردم.همان طور که حرکت می کرد گفت:
-ان شالله توی جلسه های بعد،البته اگه جوابتون مثبت باشه،راجع به علایق و سلایق هم بیشترحرف می زنیم.
ساک را جلوی پاهایم گذشتم و گفتم:
-لازم نبود زحمت بکشید!ما هنوز تعلقی به هم نداریم!
به نیمرخم نگاه کرد و گفت:
-قرار بود دیشب بهتون بدم ولی فکر کردم وقتی تنها دیدمتون بهتره!حقیقتش من حتی سایز شما رو نمی دونستم.یه چیزهایی از مادر و خواهرم پرسیدم.بنابراین اگه اندازه تون نبود سرزنشم نکنید،فقط می خواستم دست خالی نباشم!
ثریا همانطور که خودش را در آیینه نگاه می کرد پرسید:
-به من میاد؟
مختصر گفتم:
-تو همه چی بهت میاد!
به طرفم برگشت و با شوخی گفت:
-کوفتت بشه!واقعا خوش سلیقه است!
خندیدم و گفتم:
-اگه اینقدر خوشت اومده،مال تو!
کنارم نشست و گفت:
-مبارکت باشه!برازنده توست!خب حالا بگو بدونم،از دیشب چه خبر؟
گفتم:
-نمی دونم ثریا!به نظرم خیلی از خود متشکر میاد!
همان طور که پیراهن سوغاتی مرا از تن در می آورد گفت:
-بله!باید هم خود شیفته باشه!پزشک که هست!یکدونه پسره!اقمت آمریکا هم داره!اندازه خودش قیافه و بر و رو هم داره!دیگه چی؟
پرسیدم:
-یعنی تو فکر می کنی همه ی اینها واسه خود شیفتگی کافیه؟
ثریا لباسم را مرتب تا کرد و پرسید:
-حالا حرف دلت چیه؟
صادقانه گفتم؟:
-خواهرش هم امروز صبح همین رو پرسید.ولی من از بهرام وقت خواستم که فکر کنم.اون می گفت که مایل به بازگشت به ایران نیست!
ثریا پرسید:
-این رو به خاله هم گفتی؟
گفتم:
-تقریبا!اما به نظرم میاد بابا خیلی ازش خوشش اومده!
ثریا با کنجکاوی گفت:
-دیگه راجع به چی حرف زدین؟
گفتم:
-قرار شد دفعات بعد بیشتر راجع به خودمون حرف بزنیم.این دفعه حرفها حرفهای شخصی نبود.
ثریا گفت:
-مامانم می گفت پریا شانس آورده.راست میگه پریا!تو نباید این فرصت رو از دست بدی!باز اگه دلت پیش کسی بود یه چیزی، ولی تو که...
باقی حرفهای ثریا را متوجه نشدم.یک دفعه حواسم رفت پیش حامد!مادرش خانم کیانی این روزها بیشتر از همیشه به ما سر می زد و به نظرم از شنیدن خبرها،خیلی خوشحال نمی شد!لبخندی سر سری می زد و تاکید می کرد:«هر چی قسمت باشه ،همونه!»
اما آیا قسمت من همین بود؟
هیچ وقت توی عمرم آن اندازه تردید نداشتم!
انگار تمام عوامل دست به دست هم داده بودند تا این وصلت صورت بگیرد،از یک طرف حرفهای خاله شهین و از یک طرف فشار مادر و خواهر بهرام برای گرفتن جواب!حتی مادر و پدر هم مثل سابق نبودند.نمی دانم!شاید آنها هم به نوعی وسوسه شده بودند.هیچ وقت حتی فکرش را نمی کردم در برابر این حقیقت چنین واکنش منطقی و آرامی داشته باشند.باورم نمی شد پدری که حاضر نبود چهار سال در شهر دیگری درس بخوانم،حالا با چنین سخاوتی،در برابر رفتنم سکوت کند.بر عکس،آن روزها ازپیشرفت و زندگی بهتر در غرب حرف می زد و تاکید می کرد همه چیز به جوهر هر فرد بستگی دارد.یک شب هم شنیدم به مامان می گفت:
-نگران نباش!پسره آدم قوی و زرنگیه و پریا خیلی راحت می تونه بهش تکیه کنه!اون مرد زندگیه!
در واقع تک تک این اتفاقات در دادن جواب من و شکل گیری هدفم نقش داشتند.ذهن من موقع فکر کردن به این موضوع مثل کامپیوتری شده بود که روی هر دلیل قانع کننده ای حساب می کرد تا بتواند بر ترس ها و نگرانیهایش بر آینده ای که هیچ چیز از آن نمی دانست غلبه کند.دیدار بعدی من با بهرام بعد ازدادن جواب مثبت بود.در حقیقت حتی خودم هم نفهمیدم چطور موافقت کردم!شاید هم تاثیر عجله و فشارهای خواهر و مادر بهرام بود.بعد از آن فواصل دیدار و گفتگو ها کمتر شد تا آنجا که گاهی هر روز با هم دیدار،یا گفتگوی تلفنی می کردیم.یکی از دفعاتی که بهرام دنبالم آمده و جلوی در منتظر بود،بعد ازمدتها با حامد رو به رو شدم.داشتم زیر راه پله بند کفشم را می بستم که وارد راهرو شد،صورتش لاغر و رنگ پریده بود و صدایش لرزش نا محسوسی داشت.وقتی سلام کرد،صاف ایستادم و جوابش را دادم.احوالپرسی مختصری کرد و از مقابلم رد شد،ولی قدمهایش کوتاه و کند بود.داشتم دوباره روی کفشم خم می شدم که با صدایی گرفته گفت:
-مبارک باشه پریا خانوم!به پای هم پیر بشین!
لحنش تا اعماق قلبم را سوزاند،ولی فقط زیر لب تشکر کردم.همان طور که از پله ها بالا می رفت گفت:
-جوون برازنده ای به نظر میاد!
نمی دانستم هنوز هم همانقدر دوستش دارم.وقتی سرم را بالا بردم،رفته بود.فکرکردم او همیشه در زندگی من فقط سایه بوده و بعدا هم حتما بیش از یک خاطره نخواهد بود!
اوایل بهمن همان سال بهرام میان بدرقه گرم ما ایران را ترک کرد ور فت تا موجبات سفر مرا فراهم کند.تا آن روز فکرش را نمی کردم طی همان مدت کوتاه آن قدر به او عادت کرده باشم.راست است که آدم به هر شرایطی خو می گیرد.حالا تنها نشانی که از او داشتم انگشتری بود که که شب قبل طی مراسم عقدی کاملا خصوصی و ساده در محضر به دستم کرد.قرار شد به دلیل کمی وقت از گرفتن مراسم نامزدی خودداری کرده و بعد از بازگشت بهرام عروسی کنیم.آن روزها گویی روی ابرها راه می رفتم.شب ها در خلوتم تلاش می کردم تصور کنم قرار است به چه جور جایی بروم.البته بهرام تا حدودی توضیح داده بود،اما باز هم قادر به تجسم نبودم.اکنون تنها نگرانی مامان و بابا دوری از من بود.حتی پیمان هم سعی می کرد از مشاجره با من پرهیز کرده و از آخرین روزهای با هم بودن لذت ببرد.مامان و بابا هم گل به رویم پر نمی کردند و فامیل دور و نزدیک هم زود به زود به دیدنم می امدند.بیچاره بابا!داشت خودش را به هر آب و آتشی می زد تا معادل جهیزیه ای که مامان در ذهن داشت پول نقد تهیه کند و به قول اکثر خانواده های ایرانی!اسباب سربلندی دخترش شود.او که مردی حسابگر و مغرور بود،حتی مخارج نامزدی را هم که طبق عرف به عهده خانواده دختر است نقدا محاسبه کرد و روی پول جهیزیه ام گذاشت.در این بین خانواده بهرام هم از تلفن کردن و سر زدن و محبت زبانی دریغ نداشتند و صریحا به پدرم می گفتند هیچ نیازی به جهیزیه یا پولش نیست،چون بهرام در آنجا صاحب همه چیز است.ولی پدرم که همیشه از دل و جان برای خانواده مایه گذاشته بود،در جواب می گفت:
-منم و همین یک دختر،بنابراین هر کاری می کنم برای رضایت خاطرخودم است و منتی بر سر کسی نیست!
بهرام هم گاهی تلفن می زد،اما اغلب مکالماتش مختصر و کوتاه بود.همیشه تصور می کردم گفتگوهای دوران نامزدی طولانی و بی پایان است،اما درست بعد از یکی دو جلسه متوجه شدم بهرام چندان اهل گفتگو نیست و این نه تنها برایم عجیب که تا حدودی باور نکردنی بود.یکبار در ارتباط با این موضوع با ثریا صحبت کردم ولی او گفت کاملا طبیعی است و تنها زن و شوهرهایی که ازدواجهایی عاشقانه دارند تا مدتها بعد از ازدواج گفتگوهای طولانی دارند که آن هم پس از مدتی به میزان تعادل می رسد.
بهار آن سال اکثر فامیل نزدیک پدری و مادری به خاطرم مهمانی دادند و دعوتم کردند و دخترهای جوان فامیل پنهان و آشکار به موقعیتم غبطه خوردند.دیگر حتی حال و حوصله رفتن به کلاس کنکور را هم نداشتم.اصلا به قول ثریا چه فایده ای داشت؟تصمیم گرفتم در آمریکا به تحصیلاتم ادامه دهم.بنابراین با وسواس شروع کردم به جمع آوری مدارک مورد نیاز تحصیلی و فراگیری زبان انگلیسی!شبها از طریق نوار،آموزش زبان را دنبال می کردم و روزها با جدیت در خانه تمرین می کردم،ولی متاسفانه از انجایی که علاقه ی چندانی به زبان انگلیسی نداشتم،پیشرفت کندی داشتم و این در حالی بود که تا آمدن بهرام فقط سه ماه فرصت باقی بود و البته ماه آخر عملا به مهمانی و برگزاری مراسم عروسی می گذشت.اواخر خرداد همان سال خواهر بهرام خبر داد که بهرام به کارها سر و سامان داده و به زودی به ایران خواهد امد.شنیدن این خبر من و بقیه را به شدت هیجان زده کرد.انتظار داشتم قبل از هر کس خودم این خبر را از زبان بهرام بشنوم،اما نمی دانم چرا علیرغم آن همه حساسیت،به زودی موضوع را فراموش کردم!شاید برای اینکه آن روزها فکرم به شدت به آینده مشغول بود و شرایط ایجاب می کرد از کنار چنین مسائلی سرسری بگذرم.
ساعت از دو بامداد گذشته بود و دسته گل مریم،نیمه پژمرده در دستانم سنگینی می کرد.از وقتی اعلام کرده بودند پروازی که بهرام با آن به تهران می آمد با تاخیر وارد می شود،دلم آشوب شده بود.بقیه هم به اندازه من خسته بودند ولی ترجیح می دادند در کنارم بماند.عمو علی و زنش،خاله شهین و شوهرش و ثریا،مامان و بابا و پیمان،خانم درخشش و دختر و دامادش و حتی عمه و دختر عمه بهرام به انتظار آمدنش ایستاده بودند.بهناز که ذاتا دختر گرم و مهربانی بود آرام در گوشم گفت:
-به نظرم حسابی کلافه ای!
با لبخندی ساختگی پرسیدم:
-خیلی پیداست؟
خندید و گفت:
-حالت رو درک می کنم.چهار پنج ماهه که شوهر داشتی اما انگار نداشتی!حالا هم که این تاخیرهای مضحک!
اعتراف کردم:
-دلم شور میزنه!
با مهربانی گفت:
-نگران نباش!چند دقیقه دیگه می نشینند.مطمئنم بهرام هم مثل تو دل توی دلش نیست!
با تردید نگاهعش کردم.واقعا بود؟گاهی آرامش و سردی بهرام جدا متعجبم می کرد ولی بعد به خودم می گفتم که ما در شرایط خاصی با هم ازدواج کردیم و یقینا بعد از ازدواج،اوضاع رو به رو خواهد شد.به قول ثریا:«از مردی که زن دارد ولی از او دور است چه توقعی می توان داشت؟!»
ساعت از سه بامداد گذشته بود که بالاخره هواپیما به زمین نشست.این اولین دیدار ما بعد از ماهها دوری آن هم بلافاصله بعد از عقد بود.حالت خاصی داشتم.هم خجالت می کشیدم و هم برای دیدنش عجله داشتم.دوباره اشک خانم درخش با دیدن بهرام سرازیر شد.از سر محبت شانه اش را فشار دادم و او هم دستش را دور کمرم حلقه کرد.بغض گلوی خودم را هم گرفته بود اما سعی می کردم خوددار باشم.بهرام با دیدن ما لبخند زد و دستش را تکان داد.من هم دست تکان دادم و گذاشتم تا خانم درخشش میان اشک و لبخند صورتم راببوسد.حالا بهرام با اشاره مادرش به من،لبخند معنی داری زد که قلبم لرزید.این در حقیقت اولین برخوردهای محبت آمیز ما بعد از ماهها دوری بود.اولین کسی که به محض رویارویی در آغوشش کشید مادر شوهرم بود.آنها چند ثانیه در آغوش هم ماندند و بعد نوبت بهناز بود.دلم می خواست چند قدم جلوتر بروم ولی به زمین چسبیده بودم و فقط از فاصله چند قدمی نگاهش می کردم.پدر و پیمان را دیدم که با او دست دادند و صورتش را بوسیدند و بعد عمو دستش را فشرد.انگار داشتم فیلم می دیدم سرم از شدت بیخوابی سبک تر از یک پر شده و زبانم بند امده بود.همین هنگام مادر شوهرم متوجهم شد و به بهرام گفت:
-اصل کاری رو یادت رفت مادر!
وقتی کاملا به طرفم چرخید،تا بیخ دهانم خشک شد.آن قدر بی حال بودم که دسته گل در دستم سنگینی می کرد.با قدمهای بلند و فشرده به طرفم امد و من برای چند ثانیه کوتاه چشمم را بستم و وقتی پلکهایم را باز کردم او را در یک قدمی خودم دیدم.سلام کرد و من در سکوت دسته گل را به طرفش دراز کردم.دستم را حین گرفتنش لمس کرد و آرام گفت:
-خوشحالم که دوباره می بینمت!
حس می کردم که همه ادمها چشم شده و نگاهمان می کنند.به سختی گفتم:
-من هم همین طور!خوش اومدی!
شاید توقعی بیش از این داشتم اما همه فراموشم شد.خانم درخشش با لحنی معترض گفت:
-نمی خوای عروست رو بعد از این همه مدت ببوسی مادر؟
زیر چشمی به مامان و بابا نگاه کردم و صورتم گر گرفت.هیچ کس به اندازه ی خودم معذب نبود.
بهرام سرش را پایین آورد و در حال بوسیدن گونه ام گفت:
-دلم برات تنگ شده بود.
در چشمان براق و سیاهش خیره شدم و کوشیدم احساسم را با نگاه منتقل کنم.به قول مامان زنها چه موجودات فداکارو قانعی هستند!و من انگار به گوشه ی چشمی محبت آمیز قانع بودم.چیزی به طلوع خورشید نمانده بود که از فرودگاه خارج شدیم.خانم درخشش پیشنهاد کرد چون ما ماهها از هم دور بودیم به تنهایی با ماشین بهناز برویم و بقیه در ماشین های دیگر تقسیم شوند.از این پیشنهاد ثریا بیش از هر کسی استقبال کرد و ضمن زدن چشمکی شیطنت امیز به من گفت:
-کی می تونه دل عاشق ها رو بشکنه؟بفرمایید بهناز خانوم ماشین ما هم جا هست.
از حالت نگاهش خنده ام گرفت ولی حرفی نزدم.به این ترتیب مادر بهرام سوار اتومبیل دختر عمه بهرام شد و بهناز و شوهرش توی ماشین خاله شهین قرار گرفتند.
انگار همه چیز را در خواب می دیدم.جاده با انوار خورشید حالتی رویایی داشت و حضور او سرشار از عشق و امنیت بود.حین رانندگی دستم را لمس کرد و پرسید:
-خوبی؟
مختصر گفتم:
-خوبم!
خندید و گفت:
-می دونی احساسم چیه؟
در سکوت نگاهش کردم.ادامه داد:
-نمی تونم توصیفش کنم ولی تو هم خیلی خودداری!
نمی دانم این تعریف بود یا انتقاد.به هر حال لبخند زدم و گفتم:
-همه زنها همین طورند!شرایط ما هم واقعا با هم فرق داره!راستش من هنوز هم با تو احساس غربی دارم.اما فکر می کنم این دوره برای هر دوی ما لازم بود.اینجوری فهمیدیم احساساتمون نسبت به هم تا چه اندازه پایداره!
با بدجنسی گفت:
-خب؟تو حالا چی فکر می کنی؟
مکثی کردم و ارام و سر به زیر گفتم:
-تو رو نمی دونم ولی مطمئنم که خودم دیگه نمی تونم دور از تو زندگی کنم.باور کردنی نیست اما من درست از روزی که عقد کردیم تا امروز احساس بلاتکلیفی می کردم و حالا تازه دارم می فهمم که چرا دخترها بعد از ازدواج احساس خاصی نسبت به خانه پدری شان دارند.
خندید و گفت:
-خب طبیعیه!تو حالا اینجا مهمونی!خونه ی تو خونه ی منه!
گفتم:
-تازه توی این مدت مامان وبابا از هیچ محبتی دریغ نداشتند اما به قول تو،حس می کردم مهمونم!
کاملا جدی گفت:
-از شنیدن این چیزها خیلی خوشحالم چون دایم فکر می کردم نکنه دل کندن از خونواده و ایران اون قدر برات سخت باشه که رفتن رو به هردومون تلخ کنی!
اعتراف کردم:
-اون که به هر حال سخته!من مطمئنم تو هم وقتی قرار بود واسه اولین بار از خونواده ت جدا بشی،رنج زیادی کشیدی!
در تکمیل حرفم گفت:
-بله،اما تصور کن تنها!تو لااقل من رو داری!
خواستم بگویم:«به تو هم هنوز آن اندازه خو نگرفته ام»،ولی حرفم را فرو دادم.در حقیقت لذت آن لحظه های بی تکرار به قدری شیرین بود که دلم نمی خواست با بیان احساسات ناپایدارم خرابش کنم.آن روز به خانه پدرم رفتم و بهرام هم بی آنکه پیشنهاد یا اعتراضی کند به خانه خودشان رفت.
تا یکی دو روز بعد از آمدنش از او خبر نداشتم و نمی دانستم باید به حساب غرورش بگذارم یا دلخوری،در حقیقت تغییر حالات او به قدری سریع و عجولانه بود که به شدت گیجم می کرد و گاه حتی ذهنم را بابت دلایلش مشغول می کرد.
یکی دو بار خواستم زنگ بزنم،اما غرورم مانع شد،بنابراین نگرانی هایم را به جان خریدم و منتظرماندم.پایان روز سوم در حالیکه منتظر تماسش بودم،به دیدنم آمد.حسابی شیک کرده بود،از ادوکلن گرانقیمتش زده بود و با حالت کنجکاوی نگاهم می کرد.خونم داشت به جوش می آمد،اما خودم را کنترل کردم و در فاصله ای که مامان برای آوردن چای به آشپزخانه رفته بود پرسیدم:
-معلومه کجایی؟
انگار منتظر شنیدن همین سوال بود که با حالتی پر غرور و خونسرد گفت:
-نگران شدی؟خب می تونستی تلفن بزنی!
با لحنی رنجیده گفتم:
-یعنی نگران من نبودی؟دلت تنگ نشده بود؟!
خیلی خونسرد گفت:
-چرا باید نگران بشم؟در ضمن من همان اندازه واسه ی تو دلتنگ میشم که تو برای من!
حرفهایش بوی کنایه می داد.پرسیدم:
-منظورت چیه؟چرا بی پرده حرف نمی زنی؟به نظرم تو فقط می خوای حرفهایی که خودت دوست داری از زبون من بشنوی!
با آرامش گفت:
-تو ادعا می کنی که زنی و از من مرد احساساتی تری ولی وقت عمل خیلی سرد برخورد می کنی.تو حتی شبی که بعد از مدتها من رو دیدی ترجیح دادی مثل یک غریبه از فرودگاه بری خونه پدرت،اون وقت انتظار داری باور کنم که واسه من در تمام این مدت دلتنگ بودی؟
داشتم از تعجب پس می افتادم!این مرد دیگر که بود؟آیا فقط خودش و غرورش مهم بود؟
گفتم:
-اگر دوست داشتی من باهات بیام باید بهم می گفتی!در ضمن چرا فکر نمی کنی من هم ممکنه همچین توقعی از تو داشته باشم؟
بی حوصله گفت:
-پریا لطفا این اداهای بچگانه رو بریز دور!مهم اینه که من در بیان احساساتم از تو صادق ترم!
خیلی محکم گفتم:
-شیوه ی تو در وارونه نشون دادن مسائا تعجب آوره!تو فقط داری سعی می کنی با توجیه کردن خودت من رو متهم کنی!
متعجب پرسید:
-حالا چرا عصبانی شدی؟تو جدا بعضی اوقات من رو غافلگیر می کنی!من فقط بهت گفتم که جاده دو طرفه است.حالا چه لزومی داره تو این بحث رو پیچیده کنی؟
کوتاه نیامدم و گفتم:
-اما تو با کنایه هات شروع کردی و عملا جوری حرف زدی که من فکر کنم مقصرم!
خیلی ارام گفت:
-احساس تو در باره خودت به خودت مربوطه،اما بهتره کمی واقع بین باشی!
سکوت کردم ولی این کاملا بر خلاف میلم بود.در واقع این اولین برخورد ما بعد از ازدواج محسوب می شد و من جدا در برابرش مثل دختر بچه های بی تجربه بودم.آن شب سعی کردم در برابر پدر و مادر طوری رفتار کنم که بویی نبرند از چیزی دلخورم.وقتی با خودم تنها شدم با درماندگی به حرفهای خودمان فکر کردم،اما هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.بهرام جدا در حرف زدن و توجیه کردن خودش استاد قابلی بود و من باید این حقیقت را هم می پذیرفتم.
فصل 9
روزهایی که در تدارک مراسم عروسی بودیم،روزهای پرخاطره و به یاد ماندنی بود.بهرام یکی از بهترین تالارهای تهران را برای جشن در نظر گرفت و با دست و دلبازی تمام سفارش غذا داد.بعد نوبت خرید عروسی بود.او انصافا برای خرید هم سنگ تمام گذاشت.دایم چشمش دنبال بهترین لباس و طلا و جواهر بود،تا انجا که بعضی جاها علنا به من خرده می گرفت و می گفت بدون ملاحظه و با در نظر گرفتن آبرو و پرستیژ خانوادگی او عمل کنم.تازه در حین خرید عروسی بود که فهمیدم بهرام بی نهایت به تجملات اهمیت داده و مقام و کلاس هر فرد را در ثروت بیشترش می بیند.فقط یک نکته برایم مبهم بود و آن اینکه چرا با چنین طرز تفکری برای ازدواج روی خانواده ی متوسطی مثل خانواده ی من انگشت گذاشته بود؟
دومین برخورد ما موقع خرید حلقه ازدواج رخ داد،آن هم در شرایطی که بهرام سلیقه مرا زیر سوال برده بود و می گفت حلقه مناسبی انتخاب نکرده ام.وقتی با دلخوری از جواهرفروشی بیرون آمدم،با خونسری پرسید:
-باز چی شده پریا؟
کلافه و خسته گفتم:
-منظورت چی بود که جلوی فروشنده گفتی حلقه در شان من نیست؟من از اون مدل خوشم اومده بود!
با لبخند گفت:
-کاش صورت خودت رو توی آینه می دیدی!این بچه بازیها چیه؟چیزی که زیاده حلقه!
تکرار کردم:
-ولی من اونو پسندیدم!
پرسید:
-یعنی نظرمن برات مهم نیست؟قراره اون حلقه رو من به دستت کنم.
با دلخوری گفتم:
-البته که نظر تو مهمه اما نمی دونم چرا احساس می کنم نظر من بی اهمیته!هیچ دقت کردی از صبح تا حالا فقط باب میل تو خرید کردیم؟
پرسید:
-از چیزهایی که خریدی خوشت نیومده؟
کلافه گفتم:
-منظورم این نیست!در واقع تو از بهترین مارکها و شیک ترین مدلهل خرید کردی اما بالاخره نظر من هم شرطه!بعضی اوقات احساس می کنم تو اصرار داری با من مثل نی نی کوچولوها رفتار کنی!
خندید و گفت:
-یعنی قبول نداری که الان داری درست عین دختر کوچولو ها رفتار می کنی؟اگه پاهاتم روی زمین بکوبی کامل میشه!
با صراحت گفت:
-من کاملا بالغ رفتار می کنم و سعی می کنم توهینت رو نشنیده بگیرم.
سر حوصله گفت:
-تو چرا فکر می کنی من دارم بهت توهین می کنم؟اگه تمام این دردسرها سر خرید حلقه است بسیار خب،کاری رو بکن که خودت مایلی،اما این رو بدون که این اصلا روش درستی نیست!
باز داشت جدل را به زمین دشمن می کشاند!آن قدر خسته بودم که نای حرف زدن نداشتم.ار سکوتم استفاده کرد و گفت:
-خب،نظرت چیه؟نمی خوای مغازه های دیگه رو نگاه کنی؟من مطمئنم توی این همه جواهر فروشی بالاخره یک حلقه پیدا میشه که تو بپسندی!
گفتم:
-من نه!تو!انگار قراه راجع به همه چیز تو نظر بدی!
تقریبا جدی اخم کرد و گفت:
-دارم کم کم به این نتیجه می رسم که می خوای اوقات هر دومون رو تلخ کنی!من نمی فهمم تو چرا باید اینقدر لجباز باشی!درحقیقت حلقه ی انتخابی من دو برابر حلقه ای که تو پسندیدی قیمت داشت!
پرسیدم:
-تو فکرکردی من موقع خریدن چیزی به اتکیتش توجه می کنم؟شرط اول اینه که بپسندم!
با ظاهری حق به جانب گفت:
-از تو جدا تعجب می کنم!اکثر دخترها دوست دارند شوهرشون دست و دلباز و خوش سلیقه باشه،اون وقت تو از من خرده می گیری که ازهر چیزی بهترینش رو برای تو می خوام؟!
باز داشتم محکوم می شدم.فقط یک هفته به عروسی باقی مانده بود و ما دو تا توی خیابان داشتیم تقلا می کردیم درباره ی سلایقمان به تفاهم برسیم.یکبار دیگر از پشت ویترین حلقه ی انتخابی بهرام را با نگاهی خریدارانه از نظر گذراندم.البته انتخاب او هم انتخاب چشمگیری بود ولی پس اصل احترام به عقیده ی طرف مقابل چه می شد؟کمی که فکر کردم دیدم بیشتر از اینکه از انتخابش ناراضی باشم،از نحوه ی مواجه شدنش با عقایدم دلخورم و فقط دارم تلاش می کنم ابراز وجود کنم.آرام در گوشم زمزمه کرد:
-چطوره هر دو را بخریم؟
ناخوداگاه خنده ام گرفت.انگار به هیچ وجه نمی خواست عقب نشینی کند.آن وقت به من می گفت لجبازم!نمی دانم چرا حس می کردم دایم تلاش می کند معایب خودش را به گردن من بیندازد،آن هم با چنان آرامش و مهارتی که کفرم را بالا می اورد.وقتی هم عصبانی می شدم طوری با تعجب نگاهم می کرد که احساس شرم و ندامت کنم.نه نه!جدا قصد نداشتم آن لحظات را به هر دویمان تلخ کنم از آن گذشته،اگر قرار بود چنین رفتاری را در پیش بگیرم،چطور می توانستم در غربت به تنهایی با او سر کنم؟پس قاعدتا باید کمی انعطاف پذیر می شدم!وقتی دوباره به حرف آمدم،لحنم صد و هشتاد درجه عوض شده بود!با اشاره به انگشتری که او انتخاب کرده بود پرسیدم:
-می تونم یک باردیگه امتحانش کنم؟به نظرم توی انگشت زیادی درشتی می کرد!
با لبخندی پر مهر گفت:
-الان اون جا همچین انگشترهایی مده!
همان طورکه داخل مغازه می شدیم با سخاوت گفتم:
-فکر می کنم در خصوص مد اونجا باید حسابی از سلیقه تو کمک بگیرم.
با نگاهی پیروزمندانه به رویم لبخند زد.
ادامه دارد...