رمان پشت یک دیوار سنگی- قسمت6
جلوی در خونه ایستادم.
یه نفس عمیق کشیدم. قبل از اینکه زنگ خونه رو بزنم که در و برام باز کنن و بیام بالا با آرشا حرف زدم که مطمئن بشم مرتیکه نیست. خودش خونه نبود اما بهم اطمینان داد که مرده تا ساعت 10 شب بر نمی گرده.
با اطمینان از اینکه مزاحمی تو خونه ندارم در زدم. مامان در و باز کرد و خوشحال سلام کرد.
لبخند زدم و رفتم جلو بغلش کردم.
من: سلام مامان جان خوبی؟؟؟
مامان: سلام چه طوری تو؟ چه عجب اومدی خونه.
می دونستم الان می خواد گله کنه اما به روی خودم نیاوردم. حتی نمی خواستم بگم که به خاطر تلفن آرشا اومدم. درسته که با هم خوب نبودیم اما ظاهر و که باید حفظ می کردیم. بازنمون از هم دلگیره اما هر چی باشه ....
با همون لبخند گفتم: دلم برای مامان نازم تنگ شده بود خوب. بعدم کلی کار داشتم این چند وقته. واقعا" سرم شلوغ بود همه اش ماموریت و این ور اون ور.
پالتوم و در آوردم و یه سره رفتم تو آشپزخونه و صاف رفتم سر یخچال و کله کردم توش. مامان همیشه یخچالش پر خوراکی های خوشمزه بود. منم که نخورده.
هر چی دم دستم بود برداشتم آوردم بیرون. برنج، قورمه، فسنجون....
مامان: آرشین تو تو خونه ات غذا نمی خوری؟؟ ببین چقدر لاغر شدی.
با دهن پر گفتم: وقت نمی کنم مامان.
حالا وقت می کردما تنبلیم میومد غذا درست کنم.
مامان: ببین ترو خدا تو هی لاغر و لاغر تر میشی من روز به روز چاق تر میشم.
یه نگاه به مامان کردم. نسبت به سنش هم خیلی جوون تر بود و هم پوست شاداب و هم هیکل خوبی داشت. از زمانی که یادم میاد مامان خیلی به پوستش می رسید و انواع و اقسام کرمها رو می زد. جوری که پوستش خیلی شفاف و تمیز و صاف بود. اگه اون 4 تا چروک زیر چشمش و 2 تا خط لبخندی که دو طرف لباش بود و به نظر من خیلی هم قشنگ بود و ندید می گرفتی خیلی جوون تر از سنش بود. تقریبا" چروکی نداشت.
مامان با غصه دستی به شکمش کشید و گفت: با اینکه شبها شام نمی خورم اما بازم شکمم کوچیک نمیشه نمی دونم چرا؟
نمی دونم والا. مامان انتظار داشت با 2 تا شکم زاییدن بازم شکمش تخت بمونه؟ اونوقت من خودم و می کشتم گشنگی می دادم تا هیکلم متعادل باشه.
من: مامان جونم شما که هیکلتون خوبه. عزیزِ من چرا انقدر خودت و اذیت می کنی؟
قاشقم و گذاشتم تو بشقابم و از جام بلند شدم. رفتم سمت کیفم و از توش کرم صورتی که دفعه ی قبل از ترکیه براش خریده بودم و یادم رفته بود بهش بدم و در آوردم.
اومدم نشستم پشت میز و کرم و گذاشتم جلوی مامان.
من: بفرمایید اینم کرم صورت شما. فروشنده میگفت بهترین مارک کرم صورتشه.
مامان با دیدن کرم اونقدر خوشحال شد که یه لبخند بزرگ زد و بی خیال شکمش شد. با هیجان کرم و این ور اون ور کرد.
یه قاشق پر غذا گذاشتم تو دهنم و گفتم: مامان آرشا کجاست؟
مامان اخمی کرد و گفت: چه می دونم. باز با این پسره رفته بیرون. هر چی هم بهش میگم گوش نمیده.
با تعجب گفتم: پسره؟؟؟
مامان با حرص گفت: همین پسره دیگه ... میلادِ خیلادِ ....
خنده ام گرفت. به میلاد بدبخت میگفت خیلاد ...
میلاد دوست پسر آرشا بود. پسر بدی نبود. درسته یکم بچه بود و بین دوست پسرایی که تا حالا آرشا داشت از همه فنچ تر بود با این حال یه 3 سالی از آرشا بزرگتر بود و خواهرم و خیلی دوست داشت و مثل چی هم براش خرج می کرد. یعنی روزی نبود که آرشا با این بره بیرون و دست خالی برگرده.
داشتم بهشون فکر می کردم که یکی کلید انداخت تو در. اخم کردم. یه لحظه فکر کردم باباست.
اما وقت یدر باز شد و آرشا اومد خونه خیالم راحت شد. با لبخند بلند شدم و باهاش رو بوسی کردم. یه بویی می داد.
ازش جدا شدم و با اخم گفتم: بوی چی میدی؟؟
نیشش و تا ته باز کرد و با ذوق گفت: بوی جیگر میدم. با میلاد رفتیم جیگر بخوریم.
یهو مامان گرومپ محکم کوبید تو سر آرشا قشنگ حس کردم گردنش خم شد.
بلند خندیدم. آرشا با اخم به مامان نگاه کرد. سرش و گرفت و گفت: چیه؟؟؟
مامان با حرص گفت: خاک بر سرت آرشا. مثل دخترای نخورده ای. واسه یه جیگر انقده ذوق می کنی؟؟؟
آرشا هم بغ کرده گفت: خوب چیه؟؟ میلاد اینا هر هفته مامانش زنگ می زنه میگه بیاین بریم بیرون جیگر بخوریم. کی تو یا بابا زنگ زدی به ما بگید بریم خانوادگی جیگر بخوریم؟ کی خواستید خانوادگی با هم حال کنیم؟ همیشه تو بودی و بابا . همیشه همه جا خودتون بودید. اگه یه وقتی من و آرشینم بودیم با زور و کتک بود. وقتی شما بهم جیگر نمیدید منم میرم با دوست پسرام جیگر می خورم. میلاد جیگر نده یکی دیگه رو پیدا می کنم که بدونه من جیگر دوست دارم.
حرفهاش شاید یه جورایی بود که آدم فکر می کرد شوخیه. اما جدی بود. می فهمیدم چی میگفت. بحث سر یه جیگر و خوئک خوردن نبود. بحث سر دوست پسرم نبود. بحث حتی سر کتکی که مامان به آرشا زدم نبود که اگه بحث رو اینا بود آرشا این جوری بغض نیم کرد. این جوری نگاه نمی کرد و این جوری قهر نمی کرد بره تو اتاقش.
نفسم و مثل آه دادم بیرون. نفهمیدم دیگه چه جوری غذام و خوردم. نیم ساعت بعد از مامان خداحافظی کردم و از خونه اومدم بیرون. قبل اینکه مردک برسه خونه.