تابــــــــان 6
پندار
بعد از حرف زدن با رحیمی رفتم ببینم آماده شده یا نه که دیدم نشسته داره گریه میکنه بهتر دیدم برم تو
حیاط به یکی از بچه ها بگم بره پیشش تا رفتم تو حیاط دختری که همسنای پروشات بود گفت :آقا آقا
برگشتم و گفتم : بله بفرمایید کمی من من کرد و گفت : چرا تابان نیومد گفتم : دوستشی ؟؟ سرشو تکون
داد گفتم : برو تو دفتر حالش جالب نیست بگو یه ربع دیگه آماده باشه دختره به سرعت از جلو چشام
دور شد رفتم تو حیاط و به آیدین زنگ زدم من : الو سلام داداش خوبی ؟ آیدین : ممنون پندار جان چه
خبر ؟ من : داداش فک کنم پیداش کردم آیدین با صدای بلند گفت : راست میگی داداش ؟؟ من : آره بابا
دروغم چیه فقط هنوز مطمئن نیستم به احتمال 90 در صد خودشه ببین آیدین میتونی بیای این آدرسی
که بهت میدم ؟ آیدین : وای خیلی خوشحالم کردی آره اس ام اس کن من : باشه پس فعلا خداحافظ
آیدین : خداحافظ آدرس و به آیدین اس ام اس کردم و به سمت دفتر راه افتادم چند تا از دخترا خیره شده
بودن روم کلافه شده بودم برگشتمو و نگاه غضبناکی بهشون انداختم که هول کردن پوزخندی زدمو و پله
ها رو دو تا یکی طی کردم رسیدم پشت در دفتر بسته بود دو تا تقه به در زدم که صدای رحیمی و شنیدم
که گفت : بفرمایید در و وا کردمو رفتم تو فک کنم اگه محرم نامحرم نبود رحیمی میخواست خفم کنه
رحیمی : آقای سالاری چرا تابان گریه کرده ؟؟ من که جوابی نداشتم گفتم : ااا ؟؟ چرا ؟؟ سرشو به نشانه
تاسف تکون داد و رفت بیرون دنبالش رفتم در اتاق مجاور و باز کرد و رفت تو منم رفتم تو وای خدای
من چه قد تو اون لباسا تغیر کرده بود از پایین شروع کردم به نگاه کردنش یه شلوار لوله ی کرم خریده
بودم براش با یه مانتوی نخی قهوه ای تیره که رو کمرش یه بند چرمی کرم میخورد که از پشتی بسته
میشد و کمر باریکشو به نمایش میذاشت حدودا تا یکم بالا تر از زانو قدش بود با یه شال که هاله هایی
از کرم و قهوه ای و سفید داشت واقعا خیلی ناز شده بود به صورتش نگاه کردم نوک بینی کوچولوش
قرمز شده بود و مژه های بلندش به هم چسبیده بودن اما نگاهش سرد و بی تفاوت بود و همین ناراحتم
میکرد به دختر بغلیش نگاه کردم که چادر ایرانی سر کرده بود همون دختره بود که تو حیاط دیده بودمش
از تعجب نا خود آگاه یکی از ابروهام پرید بالا رحیمی : با صدایی که از خشم دو رگه شده بود گفت :
لطفا به من نگاه کنید میخواستم بگم وا مگه تا دوتا دختر به این خوشگلی هستن مرض دارم به تو نگاه
کنم اما دیدم اگه اینو بگم منفجر میشه باسه همین با لبخندی که از حرفای خودم به وجود اومده بود برگشتم
طرفش یا خدااا چرا اینطوری شده بود صورتش این قد قرمز شده بود که نگوووو رحیمی : روژان
صمیمی ترین دوست تابان و باسه که تابان حال مساعدی نداره با ما میاد و بعد دست دو تا دخترا رو گرفت
و از در رفت بیرون تو دلم شکلشو و در آوردمو و رفتم بیرون وقتی رسیدم بالا پله ها دیدم آیدین دم در
وایساده و رحیمی و دو دختر تو ماشینن حقا که این رحیمی پررویی بود واسه خودش خودم و رسوندم به
آیدین هر کدوم یکی از دستامون و آوردیم جلو و به سختی فشردیم و بعد همدیگرو تو آغوش کشیدیم آیدین
بهترین دوستم بود و هست از دانشگاه باهم دوست شده بودیم رفاقتو و معرفتو و تو حقمم تموم کرده بود
آیدین : پندار دختره کدوم چادریست یا اون یکی ؟؟؟ من : تو چی فک میکنی ؟؟ آیدین : اون یکی
پندار : این قد فسفر نسوزون سوار شو که کلی کار داریم خنده ای کرد و سوار شد از تو آیینه هر از گاهی
بهش نگاه میکردم سرش پایین بود هر چند دقیقه یه بار دختره زیر گوشش پچ پچ میکرد که باعث میشد
لحظه ای لبخند محوی رو لباش بیاد به نظرم اون موقع قیافه ی خاصی داشت و تنها چیزی که تو جهمو
جلب میکرد قیافش بود بعد از یه ربع جلوی آزمایشگاه مورد نظرم پارک کردم و به همه گفتم : همینجاست
بفرمایید پیاده شدیم داشتیم میرفتیم سمت در که با چیزی که روبه روم دیدم کپ کردم و نگاه نگرانمو و به
آیدین دوختم .....
تابان
رو زمین نشسته بودم که یکی اومد تو اما چون سرم پایین بود نفهمیدم کیه که یه دفعه پشت سرم سوخت
با عصبانیت سرمو و آوردم بالا که دیدم روژان داره با لبخند بدجنسی نگام میکنه اما چشاش خیس بود
معلوم بود گریه کرده واقعا چه قد اون لحظه بش نیاز داشتم خودمو پرت کردم تو بغلشو و با صدای بلند
گریه کردم دیگه سعی تو مخفی کردن صدای گریه ام نداشتم بعد از این که خوب خالی شدم سرمو و بلند
کردمو و همه چی و بهش گفتم یه دفعه بغلم کرد و تند تند بوسم میکرد به زور از خودم جداش کردم و
گفتم : چیکار میکنی دیووونه ؟؟؟؟ با لبخند گفت : وای خیـــــــــــــــــــــــــــــــلی خوشحالم کردی این
موقعیت عالیه پسره همه چی تمومه تو میتونی با این پسره آینده ی عالییی داشته باشه من : هوووی
چه باسه خودشم میبره و میدوزه آقا من این موقعیت و نمیخوام باسه تو روژان : آخه انسان نفهم جامعه
بیشعور آخه من به تو چی بگم قیافه ی من که شبیه اون دختر عمو نیست و گرنه تا حالا سر سفره عقد
بودم و بعد خنده ی بلندی کرد بلند شدمو و گفتم : واقعا خیلی بی حیایی اونم بلند شد و گفت : از تو یاد
گرفتم اومدم با اون کیسه بزنم تو سرش که رحیمی اومد و گفت : تابان اون چ.... اما حرفش و خورد
و گفت : گریه کردی ؟؟؟ من که هول کرده بودم گفتم : نه خانم روژان که فهمیده بود دارم گند میزنم
و قیافه ی من زار میزنه که گریه کردم سوقولمه ای به پهلوم زد و گفت : چرا خانم دلش گرفته بود
یه کم گریه کرد رحیمی چشماشو ریز کرد اما تا خواست حرفی بزنه روژان گفت : خانم میشه منم
با تابان بیام آخه حالش زیاد خوب نیست رحیمی : باشه اشکالی نداره روژان گفت: مرسی خانم و بعد
دست منو کشید و رفتیم بیرون رسیدم جلوی در دستشویی هلم داد جلو و گفت : تا من این لباسارو نگاه
میکنم ببینم خدایی نکرده از لحاظ شرعی مشکلی نداشته باشه توام برو دست و صورتتو و بشور
و بیا لبخند پت و پهنی زدمو و رفتم داخل تو آینه به خودم نگاه کردم نوک بینیم قرمز شده بود پوست سفیدم
به خاطر قطرات اشک کمی کدر شده بود و مژه های بلندم به هم چسبیده بودن چند مشت آب یخ روصورتم
زدمو و رفتم بیرون چشای روژان برق میزد گفتم : هااان چیه تا حالا منو ندیدی ؟؟؟ روژان : تو که صب
تا شب وبال گردنمی مگه میشه ندیده باشمت تا حالا این لباسای خوجلو و تو تنت ندیدم بعد دستمو و گرفت
بردم تو اتاق کودکان گفت : زود باش بپوش گفتم : جلوی تووووو ؟؟؟؟ گفت : ایش ایششششششش بیشعور
و از در رفت بیرون مانتو و شلوار رو پوشیدم قشنگ بود اما اون موقع برام فرقی نمیکرد شال و از تو
کیسه در آوردم بلد نبودم بندازم روژان و صدا کردم با سرعت در و واز کرد و گفت : وای چه ناز شدی
تابان و محکم بغلم کرد گفتم : مرسی عزیزم روژان میتونی اینو بندازی گفت: آره بدش من و بعد شالو
روسرم کشید و مرتبش کرد و بعد آروم گونمو بوسید حلقه ی اشک تو چشاش جمع شده بود گفت : اگه
تو بری من تنهایی چیکار کنم بغلش کردمو و گفتم : من هیچ جا نمیرم عزیزم از بغلم اومد بیرون و رفت
چادرشو سرش کرد در باز شد و رحیمی و اون پسره اومدن تو پسره یه چند دقیقه ی خیره موند رو من
سعی کردم ماسک بی تفاوتی و بی خیالی رو بزنم رو چهرم اما واقعا داشت کلافم میکرد بعد نگاش رفت
سمت روژان یکی از ابروهاش پرید بالا رحیمی گفت : آقای سالاری لطفا به من نگاه کنید نزدیک بود
بزنم زیر خنده اما خودمو کنترل کردم رحیمی گفت که چون من حالم مساعد نیست روژان با میاد بعدم
دست مارو کشید و برد تو حیاط و سوار ماشین پسره کرد من وسط نشستمو و روژان و رحیمی کنارم
یه پسری جلوی در وایساده بود و انگار منتظر کسی بود بعد دو سه دقیقه پندار ( از این جا به بعد تابانم
بهش میگه پندار که قاطی نشه ) رفت و با اون پسره دست داد و همدیگرو بغل کردن یه کمم باهم صحبت
کردن و دوتایی سوار ماشین شدن تو راه پندار هی از تو آیینه بم نگاه میکرد کلافه ام کرده بود روژان که
فهمیده بود دارم عصبی میشم هی دم گوشم چرت و پرت میگفت و منو میخندون بعد از حدودا یه ربع
جلوی یک آزمایشگاه نگه داشت و گفت : همینجاست بفرمایید پیاده شدیم منو و رحیمی و روژان تو یه
ردیف را میرفتیم و پندار و اون پسره جلوی ما تویه ردیف سرم پایین بود که متوجه شدم ایستادن سرمو و
آوردم بالا و دیدم که ......
ادامه دارد