دیگه چیزی نگفت.انگارنمیخواست که دوباره حالم بدبشه.رسیدیم به شرکت. ساعت هنوز 12 بودو مسیاگفته بود که وقتی کارمون تموم شد برگردیم شرکت.انگار با ایلیا کار داشت. هردومون با قیافه ی داغون وپکر وارد شرکت شدیم.دیگه پچ پچ دخترا زمانی که داشتم با ایلیا حرف میزدم برام عادی شده بود!
ایلیا رفت توی اتاق مسیاومن نشستم روی صندلیم.حرف های ایلیا تمام ذهنمو درگیر کرده بود.هرکاری میکردم دلم راضی نمیشد از اون چشمای سبز که رگه های عسلی توش داشت دل بکنم ولی عقلم چیز دیگه ای میگفت.سرم رو گذاشتم رویه میز تا یکم از التهاب درونم کم بشه.ویبره ی گوشیم که توی جیبم بود میرفت روی اعصابم.آرزو بود.با بی حوصلگی جواب دادم: بله؟
ـ سلام خوبی؟
ـ آره! عالیم!
ـ به به! حسابی ریده به حالت نه؟
ـ داغونم آرزو!
ـ بی خیال نشد؟
ـ نه!
ـ چرا بهش نمیگی داستانو! اگه قبول کرد که راحت میشی اگرم قبول نکرد که چیزی رو ازدست ندادی!
ـ مشکل من ایلیا نیست! اون اگه داستانو بدونه حرفی نداره! مسیا نیمزاره!
ـ غلط کرده!
ـ توی این سه ماه دیدم که مسیا چقدر روی ایلیا نفوذ داره دیگه!
ـ نمیدونم!مسیا سرش رواز اتاق آورد بیرون وگفت: بیا کارت دارم!
با آرزو گفتم: احضار شدم!کارنداری؟
ـ نه قربونت!گوشی رو قطع کردم ورفتم توی اتاق.ایلیا روی صندلی نشسته بودو سرش روگرفته بود بین دستاش.مسیا گفت: چرا گازش گرفتی دختر؟
ـ مهندس این برادر شماحرف نمیفهمه!
ایلیا: آخه حرفت منطقی نیست!
ـ چرا؟
ایلیا: من که بهت میگم با این قضیه مشکلی ندارم، چراقبول نداری!؟
ـ این مال الانه! دوروز دیگه که اتیشت خوابید میافتی به جون من که چراطلاق گرفتی؟، یارو کی بوده؟....
مسیا: تو ایلیا رو اینجوری شناختی؟
ـ مهندس، من بعد از اون داستان بدبین شدم اصن! نمیتونم مردی رو قبول کم!
مسیا: ایلیا مثل بقیه نیست! نگاهش کردم!مسیا راست میگفت! اون مثل هیچ کس نبود! تک بود.لنگه نداشت وحالا من باید کسی رو که میخواستم پس بزنم! بغضم تامرز شکستن اومد! من نهال بودم! یه نهال خشک شده،پرپر شده! یه نهالی که هیچی ازش باقی نمونده! خدایا چرا صدامو نمیشنوی؟ کجای آسمون نشستی که تیکه تیکه شدن قلبمو نمیبینی؟؟؟
شایدم آرزو راست میگفت! من که چیزی واسه از دست دادن نداشتم! باید این قضیه رو میگفتم! اما نه به ایلیا! باید به مسیا میگفتم تا اون به ایلیا فشار بیاره و یه کاری کنه بیخیالم بشه! باید این داستان رو تموم میکردم! اینجوری فقط من عذاب میکشیدم!
روم روکردم سمت ایلیا وگفتم: میشه چند لحظه مارو تنهابزاری؟
با تعجب به من ومسیا نگاه کردو از جاش بلند شد ورفت بیرون.مسیا نشست روی صندلی روبه روی منو گفت: خوب؟
ـ میخوای بدونی چرا برادرت رو قبول نمیکنم؟
ـ آره!
ـ تو میدونی من کیم؟
ـ چه سئوالیه!خوب تو نهال رادی دیگه!
ـ یادمه روز اولی که منو دیدی گفتی این رادا مارو ول نمیکنن! تو یه راد دیگه هم توی زندگیت بود! مگه نه؟
داشت شک میکرد.با اخمایی که هنوز غلیظ نشده بود گفت: تو چه رابطه ای با اون داری؟
ـ من خودشم! نهال راد! دختری که یه روزی خواست به زور زنت بشه! دختری که هیچ علاقه ای بهت نداشت و فقط واسه فرار کردن از زندگی قبلیش این کارو کرده بود! دختری که حالا با وجود اینکه اون مردی که بیرون این در وایستاده رو دوست داره، ولی باید بیخیالش بشه چون یه روز زن برادرش بوده!
مسیا پوزخندی قاطیه اخمش کردوگفت: چرند نگو!
ـ میخوای بگم که براش توی فرمانیه یه خونه خردی؟ میخوای بگم که هرماه 200 تومن براش نفقه میریزی که تا حالا بهش دست نزده؟ میخوای بگم که هرماه داره 150 تومن به همون حساب واریز میکنه که پول دیه اش رو بهت پس بده؟
ـ تو....تو...
ـ آره من همونم! همون دختری که یه روزی زیرش گرفتی!
ـ چطور تونستی؟ تو چطور تونستی همچین کاری کنی؟تن صداش بالا رفته بود داشت به داد تبدیل میشد.دستم رو گذاشتم روی گوش هام که صدای بلندش اشکم رو درنیاره! ایلیا دوید توی اتاق وگفت : چی شده؟
مسیا: این دختره لیاقتت رو نداره ایلیا!
ایلیا: میشه یکی به من بگه اینجا چه خبره؟
ـ من باید برم!
مسیا: آره که باید بری!باید بری ودیگه هیچ وقت این اطراف پیدات نشه! شنیدی؟ هیچ وقت!
ایلیا هم چنان داشت بامسیا بحث میکرد ومن از اتاق زدم بیرون. وسایلمو جمع کردم! دیگه طاقت نداشتم و بغضی که سه ماه بود اسیر گلوم بود رو آزاد کردم! هق هقم بلند شد وبا همون حال برای بار آخر به ایلیا که داشت مسیا رو آروم میکرد نگاه کردم و از شرکت زدم بیرون.
توی اون هوای سرد زمستونی خیابون ها برام شده بود یه مسیر که شاید منو میرسوند به جایی که باید میرفتم! بی هدف توی کوچه ها وخیابون ها پرسه میزدمو به خودم فکر میکردم! به زندگی که نابود شده بود! به مامان که چقدر توی عکسی که ازش دیده وبدم خسته به نظر میرسید! به بابا که دستای چروکیدش از شدت لرزش نمیتونست حتی قاشق رو توی دستش بگیره! به رضا که بعد از 10 ماهی که ازم بی خبر بود حتی سراغی از خواهرش نگرفته بودکه ببینه حال و اوضاش چطوره!
به خودم فکر کردم که چقدر آرزوهام دورن ازم! من از اون خونه زده بودم بیرون که به رویاهام برسم ولی تنها چیزی که نصیبم شده بود بدبیاری پشت بدبیاری بود! به ایلیا فکر کردم! به چشمای سبزش که منو یاد جنگل می انداخت! به آرامشی که وقتی دستامو میگرفت توی تموم وجودم تزریق میشد! به زندگیم فکرکردم که با این اوضاع قرار بود همینجوری بمونه!
ساعت های توی خیابون ها پرسه میزدم ونمیدونستم کجام! فقط میدونستم که باید انقدر برم که ازخودم هم دوربشم! ازنهالی که دیگه هیچی نداشت! باید از صفر شروع میکردم! از تهی! باید دست خالی شروع میکردم! باید فراموش میکردم همه چیز رو! باید خودمو کنار ایلیا جا میزاشتم و با یه شخصیت تهی شروع میکردم!
ساعت 8 شب بود ومن خودمو جلوی درخونه دیدم! خونه ای که تنها سرپناهم بود.کلید انداختم و واردشدم. نگاهی به درو دیوار خونه انداختم.خونه ای که ده ماه تمام بغض های نشکستم و نگاه کرد و جای شونه ی یه همدم اشکاهام رو تحمل کرد! این خونه معرفتش از خیلی های دیگه بیشتر بود! لباسمو در آوردمو بایه تاپ چسبیدم به شوفاژ.دیگه حتی نای گریه کردن هم نداشتم! رسیده بودم به خلا مطلق! به یه نقطه خیره شده بودم وبدون اینکه به چیزی فکر کنم ثانیه هارو میشماردم!
ساعت حدود 10 بودکه تلفن خونه زنگ زد. چون برنداشتم رفت رویه پیغام گیر: نهال؟ خونه ای دختر؟ چرا گوشی وربرنمیداری؟ رسیدی بهم زنگ بزن!
آرزو بود! باید آرزو رو هم فراموش میکردم! چون با دیدنش یاد تمام خاطرات این مدت میافتادم! وباز هم صدای تلفن بود که افکارم رو پاره کرد! مسیا بود: میدونم که خونه ای!خوب گوش کن ببین چی دارم میگم! دست از سر برادر من بردار! قبلا هم بهت گفتم امثال تو لیاقت هیچ چیزی رو ندارند! فقط وای به حال اگه دوباره تو رو با ایلیا ببینم!
خداکنه همین قدر که دربرابر من خشن بود، دربرابر برادرش هم همینجوری باشه تا دیگه سراغمو نگیره! چون میدونستم که اگه ایلیا یه بار دیگه ازم بخوادباهاش باشم نمیتونستم پا بزارم روی دلم! انقدر توی زندگیم سرخورده شده بودمو محبت ندیده بودم که محبت های ایلیا وابسته ام کرده بود! نمیتونستم ازش چشم بردارم! نمیتونستم فراموش کنم! فراموش کنم که یکی منو میخواد، یکی جونش برای من درمیره! نمیتونستم که بیخیال بشم!



چشمام به نقطه ی گنگی رویه دیوار خشک شده بود! انقدر نگاه کرده بودم که سپیده زد! هوای روشن از لای پرده های اتاق خودشو روی زمین کشده بود وداشت انگشت های پامو نوازش میکرد!چشمامو میزارم رویه هم تا شاید خواب یه لحظه مهمون ناخوده اشون بشه! توی خلسه ی خواب بیداری پرسه میزنم! یه جایی بین بهشت وجهنم! خواب میبینم که درمیزنن! درومحکم میزنن!
نه! اینکه خواب نیست! چشمامو باز میکنم وبه صداهایی که از حال میاد گوش میدم. در میزنن! یکی انگار میخواد دروبشکنه! از جام بلند میشم.تمام استخوان هام خشک شده ودرد میکنه! پشت در وایمستم ومیگم: کیه؟ صدام انقدر ضعیفه که خودم هم به زور میشنوم!آب دهنمو قورت میدم و دوباره میپرسم: کیه؟
ـ نهال؟ باز کن درو!
ایلیا اینجارو از کجاپیدا کرده؟ من که بهش آدرس اشتباه داده بودم!
ـ باز کن درو! نهال!؟؟
ـ از اینجا برو ایلیا! خواهش میکنم!
ـ باید ببینمت! باز کن درو!
ـ ازت خواهش مکینم برو!
ـ تا دروباز نکنی نمیرم!
بغضم میشکنه وباهق هق میگم: بخاطر من برو! بزار فراموشت کنم ! برو!
ـ گریه نکن! نهال خواهش میکنم گریه نکن!دروباز کن باهم حرف بزنیم!
ـ برو ایلیا! برو!
ـ تا باز نکنی نمیرم!میدونم کله شقه !میدونم اگه باز نکنم تا شب همون پشت وایمیسته! مانتویی تنم میکنم و یه شال هم میکشم روی سرم! دروباز میکنم و میبینمش.مثل من بهم ریخته! مثل من بغض داره! میاد تو.به دیوار تکیه میدم که نیفتم. کنار وایمیسته ومیگه: میشه بهم بگی چی به مسیا گفتی که نظرش صدوهشتاد درجه تغییر کرد؟
ـ نپرس! فقط به حرفش گوش بده!
ـ نهال! من نمیتونم ازت دست بکشم! میفهمی؟
دستمو گذاشتم روی لباشو گفتم: نگو!دیگه هیچی نگو!
نوک انگشتم رو بوسید وگفت: این کارو با خودت نکن! آخه لعنتی دردتو به من بگو! چیه که داره اینجوری داغونت میکنه؟
انگشتم داغ بود! میسوخت! گر گرفته بود! ازش فاصله گرفتم و گفتم: هیچی نپرس! فقط برو! برو!
زانو هام طاقت وزنم رو نداشت! وسط حال روی زمین نشستم وگفتم:برو!
همونجا کنار دیوار نشست روی زمین وگفت: داری پسم میزنی؟
ـ مجبورم!
ـ کی مجبورت کرده؟
جوابی واسش نداشتم!
ـ بخدای احد و واحد، حتی اگه همه ی عالم هم مانع بشن، نمیزارم کسی تو رو ازم بگیره! به مسیا هیچ ربطی نداره که داره دخالت میکنه! تو روخدا توهم فراموش کن! فراموش کن هرچی توی گذشته ات بود رو! با من بیا نهال! بزار زندگیمون رو دوباره بسازیم!
وگریه تنها جواب من برای حرفاش بود! سرموگذاشتم روی زانوهامو گریه کردم!اندازه ی دلتنگی ام گریه کردم! خدا خدا میکردمو گریه میکردم!یکم که گذشت احساس کردم داغ شدم! عطر یخ ایلیا توی بینیم پیچیده بود و بازوهاش دورم حلقه شده بود!سرمو تکیه دادم به سینه ی پهنش وگفتم: لعنتی...چرا وابسته ام کردی؟مگه نمیدونی من برای تو نیستم؟
ـ تو برای منی! تو فقط وفقط برای خود منی! شونه هام میلرزید توی آغوش ایلیا خودمو خالی میکردم! دستش کمرم رو نازش میکردم وهیچی نمیگفت! میخواست خودم وخالی کنم!
نمیدونم چقدر گذشت که توی همون وضعیت بودیم تا اینکه ازش جدا شدم واشکام رو پاک کردم.لبخند همیشگیش غافلگیرم کردوگفت: برو صورتت رو بشور!
ازجام بلند شدم ورفتم سمت سینک! خالی شده بودم! انقدر خالی که جا داشتم ایلیا تا بی نهایت پرم کنه! دیگه نمیخواستم به هیچ چیز فکر کنم! من نمیتونستم ازش بگذرم! همه چیز رو سپرده بودم دست سرنوشت! دیگه دلم نمیخواست که هیچ فکری کنم! دلم میخواست تا آخر دنیا توی آرامش نگاه ایلیا غوطه ور باشم!
ـ مسیا میدونه اینجایی؟
ـ نه!
ـ میدونی که مخالف ازدواجمونه؟
ـ به اون ربطی نداره! به هیچ کس ربطی نداره! این رو با اخم میگفت! از حمایتش لذت می بردم، از اینکه درعین آروم بودم اقتدار داره!
ـ میخوای چی کار کنی؟
ـ کاری که بخاطرش سه ماهه صبرکردم! تو میخوای چی کار کنی؟
ـ من....من...
ـ بامن میای؟
نگاهش کردم. مگه میتونستم از اون نگاه سبز دل بکنم؟ سرم رو تکون دادمو روم روازش گرفتم! تاب نگاه هاش رو نداشتم! تاب خلوص بالای شراب خنده هاش! باید مواظب میبودم که این آرامش زیادی غرقم نکنه! صدای شکمم با اعتراض بلند بود! از دیروز صبح تا الان چیزی نخورده بودم! بدجور هم خوابم میاومد!
چایی ساز رو روشن کردم و به ایلیا که روی مبل نشسته بود نگاه کردم.به نقطه ی نامعلومی روی فرش خیره بودو داشت فکر میکرد:به چی فکر میکنی؟
ـ به هیچی!
ـ نمیخوای نگی ، نگو! ولی دورغم نگو!
ـ به اینکه توچی به مسیا گفتی که اونجوریش کرد!
ـ میشه یه خواهشی ازت بکنم؟
ـ بگو؟
ـ دیگه هیچ وقت راجع بهش حرف نزن! هیچ وقت!
بالبخند بهم زل زدوگفت: باشه!
دوتا چایی ریختمو کنار ایلیا نشستم.گفت: بعد از ظهر بریم خرید!
ـ خرید چی؟
ـ خرید عقد دیگه خانوم خانوما!
ـ چه عجله ایه؟؟؟
ـ آخه میدونی، تو مثل ماهی می مونی! میترسم دوباره لیز بخوری از دستم دربری!!! اینو گفت وچشمکی حوالم کرد!
با خنده سری تکون دادم. ایلیا هم با همون لبخند محو همیشگیش زل زده بود توی چشمام! فضا زیادی ساکت شده بود ودوتا مون انگار مسخ شده بودیم! دور چشماش یه حاله ی سبز افتاده بود! میدونستم اگه یکم دیگه نگاهش کنم جادو میشم! احساس میکردم فاصله اش داره کمتر میشه! ولی اینجا جاش نبود! الان وقتش نبود! سریع گفتم: صبحانه خوردی؟
چند باری پلکاش رو زد بهم.انگار تازه از خواب بیدار شده بود. دستی لای موهاش کشید وگفت: نه!
ـ منم نخوردم! بزار الان آماده میکنم. از جام بلند شدمو رفتم توی آشپز خونه. الکی خودمو با وسایل آشپزخونه مشغول کرده بودم که وقت بگذره! ازش نمیترسیدم ولی هنوز آمادگی این رو نداشتم که بخوام درقلبم رو به روش باز کنم و اجازه بدم اشباعم کنه! ولی ایلیا رو دوست داشتم! این تنها چیزی بود که توی این سه ماه با قطعیت ازش حرف زدم! اینا یخ کردن! ایلیا سینی به دست جلوی در آشپزخونه وایستاده بود.رفتم جلو سینی رو ازش گرفتم: الان عوضشون میکنم. بیا بشین! یکی از صندلی ها روکشید عقب نشست. به پشتی صندلیش تکیه دادو کار کردن منو تماشا میکرد. وقتی دیدم چشم ازم برنمیداره باخنده گفتم: اومدی سینما؟
خندید ودوباره دست کشید توی موهاش.گفت: بیا بشین دیگه!
ـ شکمو!
ـ بخدا من شکمو نیستم! تو هروقت منو دیدی من از صبحش چیزی نخورده بودم!
ـ چرا چیزی نخوردی؟
ـ دیروز...دیروز که اونجوری شد اشتهام کور شد!
ـ پس بخور! یه تیکه نون برداشت ویه لقمه ی نون وپنیر درست کرد.گفتم: گردو هم دارم! میخوای؟
ـ نه! همین خوبه!
ـ تعارف میکنی؟
ـ آدم بازنش تعارف داره؟
نمیدونم چرا اما یهو بدنم یخ کرد! وقتی توی برزخ باشی هیچ کدوم از اتفاقات اطرافت به نظرت واقعی نیستند! احساس میکنی همش یه خوابه! خواب هایی که اکثرا هم کابوسن! حالا که میشنیدیم ایلیا داره اینقدر راحت میگه که من زنشم به همه چیز شک میکردم! یا ایلیا هم مثل من توی رویا بود ویا این یه خواب واقعی بود!
البته احتمال اولی بیشتر بود! چون تا اینجای زندگیم هیچ کدوم از اتفاقات واقعی نبود! همیشه معادله هام اشتباه در اومده بود! حالا باور اینکه داشتم به آرامش میرسیدم یکم سخت بود!
سکوتم رو که دید گفت: چیزی شد؟
سرتکون دادمو گفتم: نه...نه!
لقمشو انداخت وگفت: نهال تو شک داری؟
ـ به چی؟
ـ به احساسم! به اینکه تو رو واسه همیشه میخوام؟
ـ نه!
ـ پس مشکلی داری؟
ـ چه مشکلی؟
ـ نمیدونم!...ببینم! اصلا تو با ازدواجمون موافقی؟
ـ آ...آر...آره!
ـ نمیخوای که این آره ی پر از شک رو قبول کنم؟
ـ من شک ندارم!
ـ داری نهال! دِ لعنتی خوب بگو دردت چیه؟!
ـ بس کن! ایلیا مگه قرار نبود دیگه نپرسی؟
ـ باشه!...باشه من دیگه چیزی نمیپرسم! ولی توهم اینجوری نباش! باشه؟؟؟
سری تکون دادم و یه جرعه از چاییم رو خوردم! صبحونه رو توی سکوت خوردیم.انگار هر دومون کلی حرف نگفته داشتیم که به اجبار مهر خاموشی روی همشون زده بودیم! انگار مجبور بودیم ساکت باشم! من مجبور بودم ساکت باشم که ایلیا رو از دست ندم و اون مجبور بود ساکت باشه که منو ناراحت نکنه!
صبحانش رو که تموم کرد گفت: من میرم!
ـ کجا؟
ـ برمیگردم!
ـ باشه!
از در خونه رفت بیرون ولی درو نبست.از جام بلند شدم و کنار در وایستادم.یه چمدون از صندوق عقب ماشینش درآورد وگفت: میتونم اینو بزارم اینجا؟
ـ این چی هست؟
ـ وسایلمه!
ـ وسایلت؟
ـ با مسیا دعوام شد!
ـ چرا؟
ـ مهم نیست! ولی من دیگه برنمیگردم پیش اون! حالا میتونم اینو بزارم اینجا یانه؟
ـ آ...آره! بزار ولی...
ـ ولی چی؟
ـ باهاش آشتی کن!
ـ کاری نداری؟
ـ ایلیا!
ـ جانم!
ـ آشتی کن!
ـ دیرم میشه ها خانوم کوچولو!
ـ بخاطر من؟!
اخماش رو کشیدتوی هم و گفت : یه کاریش میکنم! فعلا خداحافظ! این رو گفت و نشست پشت فرمون.براش دست تکون دادم و برگشتم توی خونه.چمدونش رو گذاشتم توی اتاق و خودم هم ولو شدم روی تخت! انقدر خسته بودم وخوابم میاومدکه نفهمیدم کی خوابم برد!
کابوس هایی که بعد از رفتن از خونه ی رضا چند وقتی بود دست از سرم برداشته بود، دوباره سروکلشون پیدا شده بود! کابوس هایی که هیچ سرو تهی نداشت وفقط باعث میشد از خواب بیدار بشم!کابوس هایی که به محض بیداری فراموش میشد! انگار که یکی صدات کرده وتو هم از خواب بیدار شدی! وتنهافرقش این بود که وقتی بیدار میشدی میدید کل رختخوابت بخاطر عرق خیس شده!
پریدنم از خواب درست با صدای زنگ در مخلوط شده بود! یکم گیج میزدم. نمیدونستم هنوز خوابم یا بیدار! یکم این طرف و اون طرف رو نگاه کردم و وقتی دوباره صدای زنگ اومد از رختخواب دل کندم. ایلیا بود. درو باز کردمو رفتم دست شویی.دلم نمیخواست بااون سروصورت خیس از عرق منو ببینه! صورتمو که شستم اومدم بیرون.وسط حال وایستاده بودو داشت دنبال من میگشت. از پشت بهش سلام کردم که سریع برگشت! گفت: کجایی خانوم خانوما؟
ـ دست شویی بودم!
ـ بدموقعه اومدم؟
ـ نه!
ـ آماده شو!
نگاهی به ساعت انداختم.تازه ساعت 1 بود! گفتم: الان که مغازه ها بسته است!
ـ میدونم! میخوام ببرمت یه ناهار خوشمزه بهت بدم!بدو بدو که دیره!
سری تکون دادم و رفتم توی اتاق. یه مانتوی مشکی که اندامم رو خیلی خوب نشون میدادو یه جین همرنگ با همون کفش هایی که مسیا بهم داده بود پوشیدم.بعد از اینکه یکم آرایش کردم یه شال مشکی سفید سرم کردمو از اتاق اومدم بیرون.ایلیا که روی مبل نشسته بود با شنیدن صدای در ازجاش بلند شدو سرتا پای منو برانداز کرد.لبخندی روی لبهاش نشست و گفت: بریم!
سوار ماشین شدیم وراه افتادیم.گفت: تو چراهمیشه رنگ تیره میپوشی؟
ـ اینجوری راحت ترم! رنگ های روشن زیادی توی چشم میاد!
ـ هرچند که تو رنگ روشن نپوشی هم توی چشم هستی!
باخنده گفتم: چرا؟
ـ آخه قیافه ات خیلی منحصر به فرده! یه جورایی خاصه! من تاحالا کسی رو این شکلی ندیده بودم!
ـ زیادی اغراق میکنی!
ـ نه جدی میگم! اغراق نیست!
ـ خودم که اینجوری فکر نمیکنم!
ـ شاید واسه خودت عادی شده باشه!
ـ شاید! نمیدونم!
ـ خوب! کجا بریم؟
ـ فرقی نداره!
ـ تو بیشتر جاهای سنتی رو دوست داری یا مدرن؟
ـ بستگی به موقعیتش داره!
ـ مثلا توی موقعیت الان کدوم رو ترجیح میدی؟
ـ سنتی بیشتر محیط خانوادگی داره!
ـ آهان! پس الان بریم یه جای مدرن! باشه چشم!
ـ خونه ی منو از کجا پیداکردی؟
ـ تک تک درخونه هارو زدم!
با تعجب نگاهش کردمو گفتم: دروغ میگی!
ـ نه! از همه پرسیدم که یه فرشته کوچولو رو که این اطراف خونشه رو دیدی یانه!
ـ دیوونه!
ـ دیونگی اگه برای تو باشه، آره من دیوونه ام! مجنونم!
ـ تو چرا...
ـ من چرا چی؟
ـ تو چرا اینقدر خوبی؟ نگاهش رو از خیابون گرفت و زل زد توی چشمام!گفتم: دکتر جلوتو نگاه کن! تصادف میکنیم ها!
ـ نهال دیگه بهم نگو دکتر! من توی مطب دکترم! واسه تو فقط ایلیام! حتی توی مطبم!
ـ باشه دکتر!
ـ نهال! اینو باحرص گفت! خندیم و گفتم: جوشی نشو!
ـ خوب بلدی حرصم بدی ها!
ـ تو هم خوب بلدی اذیتم کنی ها!
ـ من کی ذیتت کردم؟
ـ حالا!
ـ عجب! کشتی منو دختر!
ـ نمیخوای...نمیخوای برگردی؟
ـ کجا؟
ـ فرانسه!
ـ باتو چرا!
ـ بامن؟ آخه...من...
ـ نگو که نمی یای!
ـ اگه نیام؟
ـ منم میمونم! بالاخره میتونم اینجا یه مطب کوچولو بزنم دیگه!
ـ تونباید موقعیتت رو از دست بدی!
ـ من یا باتو برمیگردم یا باتو همین جا میمونم!
ـ نمیدونم!
ـ مشکلی با فرانسه داری؟
ـ تاحالا بهش فکر نکردم!
ـ پس روش فکر کن!


ناهار رو به سلیقه ی من توی یک رستوران شیک شیشلیک سفارش دادیم. خمیازه ای کشیدم و به پشتی صندلی تکیه دادم.
ـ خوابت میاد؟
ـ دیشب نتونستم بخوابم!
ـ پس حوصله ی خرید نداری نه؟
ـ زیاد برام فرق نداره!
ـ ولی واسه من مهمه!
ـ پس باهات میام!
لبخندی زد ودستش رو گذاشت روی دستم. سرم روکه پایین بود با دستش بالا آورد وگفت: نهالم؟
بدون جواب محو چشمای سبز شده بودم! چشمایی که انگار مثل آب جریان داشت. وقتی دیم منتظر جوابمه گفتم: بله؟
ـ تا آخر دنیا باهام میمونی؟
ـ یعنی بعد از این دنیا دیگه باهات نباشم؟
خندید وگفت: تو فرشته ی دنیا وآخرت منی! فرشته کوچولوی من!
ـ آخه من کجام کوچولوِ؟
دستم رو که توی دست های بزرگ ومردونه اش گرفته بود بالا آورد و گفت: به دستامون نگاه کن! خوب کوچولویی دیگه!
ـ باشه بابا! اصن هرچی تو بگی!
نوک بینیم رو کشیدوگفت: شیطون!
غذا رو آوردند و مشغول خوردن شدیم. گفتم: ایلیا؟
ـ جانم؟
ـ یه سوال بپرسم؟
ـ بپرس!
ـ تو قبلا با دختری رابطه نداشتی؟
باخنده گفت: چیه؟ حسای زنونت فعال شده؟
ـ جواب منو بده!
ـ نه!
ـ توی فرانسه چی؟
ـ نچ!
ـ یعنی هیچ دختری توی زندگیت نبوده؟
ـ چیه؟ زیادی دست و پاچلفتی ام که چندتا خوبشو زیر سر نزاشتم؟
باحرص گفتم :ایلیا!
خندیدوگفت: حرص نخور خانوم کوچولو! پوستت خراب میشه بعد من طلاقت میدم ها!
ـ آقای دکتر یه کاری نکن که اصن بله رو نگم بهت ها!
ـ اوه اوه! ببخشید! یادم نبود هنوز خرم از پل نگذشته!
ـ یعنی خرت از پل بگذره عوض میشی؟
ـ آره دیگه! همه ی مردا همینن!
ـ به به! چشمم روشن!
ـ شوخی کردم!
ـ اگه جدی گفتی بودی که الان چشماتو درآورده بودم!
ـ پس شانس آوردم!
ـ اصولا آدم خوش شانسی هستی!
ـ چطور؟
ـ بزرگترین شانس زندگیت من بودم دیگه!
باخنده گفت: خودشیقته!
ـ گلشیفته عزیزم!
ـ حالا چرا پرسیدی؟
ـ چی رو؟
ـ اینکه کس دیگه ای بوده یانه!
ـ چون نمی خوام تورو باکس دیگه ای سهیم بشم!
ـ حسابی حسودیا!
ـ همینی که هست!
بالخندش گفت: میدونی بهترین چیز واسه یه مرد چیه؟
ـ نه!
ـ اینکه بدونه زنش با تمام وجودش داره واسه نگه داشتن شوهرش تلاش میکنه! اینکه بدونه زنش حتی نمیتونه یک ثانیه اون رو باکس دیگه ای ببینه!
ـ پس الان حسابی خوش به حالت شده؟
ـ زیاد!
ـ پس یادم باشه از این به بعد بی تفاوت باشم! اوه عزیزم نگاه کن! اون خانومه اونجا تنها نشسته! میخوای برو پیشش ازتنهایی درش بیار! مسیا به صندلی که اشاره کرده بودم نگاه کرد و گفت: راست میگی ها! اونجا آب وهواش بهتره! بعد ظرفش رو برداشت واز صندلی بلند شد!با چشمایی که شده بود اندازه ی نلبکی نگاهش میکردم! چند قدمی که رفت سمت میز دختره، مسیرش رو عوض کرد و دوباره برگشت سرمیزمون! قیافه ی منو که دید زد زیر خنده وگفت: چیزی که عوض داره گله نداره!
ـ اگه میرفتی....
ـ چی میشد؟
ـ دیگه رنگ منو هم نمیدی!
ـ حرص نخور وروجک من! من به این زودیا ازت سیر نمیشم!
ـ اصن مگه قراره سیربشی؟
ـ حالا شاید یه 5،6 سال دیگه هوس یه زن دیگه هم کردم!
ـ ایلیا! میزارم میرم ها!
ـ غلط کردم جوجو! بشین غذاتو بخور!
ـ کوفتم کردی این غذا رو! وقاشق چنگالم رو گذاشتم روی میز!
ـ قهر نکن دیگه خانومی!
ـ دیگه از این حرفا نزن!
ـ چشم! تو قهر نکن، من اصن دیگه هیچی نمیگم!
غذارو باهمون شوخی ها وخنده ها خوردیم وایلیا بعد از حساب کردن پول غذا دنبالم از رستوران اومد بیرون.دستمو گرفت و گفت: خوب، حوصله داری بریم بازار متر کردن، یا خوابت میاد؟
ـ خوابه پرید دیگه!
ـ اگه نقط ضعف ما مردا شکممونه، نقط ضعف شما خانوم ها هم خرید کردنه!
ـ من که گفتم برام فرقی نداره!
ـ آره! به زبون گفتی ولی توی دلت رو من میدونم چه خبره!
باخنده سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.جلوی بزرگترین پاساژ بالا شهر نگه داشت وگفت: بفرمایید خانومی!
از ماشین پیاده شدم و کنارش راه افتادم.از اینکه کنار ایلیا راه میرفتم و اون روتوی انتخاب چیزهایی که میخواستم بخرم شریک میدیدم احساس خوبی داشتم! احساس اینکه یه حامی دارم! چیزی که تموم این سال ها نداشتم! حالاکه فقط یه ذره از محبت اون رو دیده بودم نمی تونستم ازش دست بکشم!نمیتونستم به همین راحتی ازش بگذرم!
ایلیا یه مانتوی سفید که نوار دوزی های طلایی داشت نشونم دادوگفت: اون چطوره؟
ـ قشنگه!
وارد مغازه شدوگفت: آقا اون مانتو رو لطفا! و مانتو رو از پشت ویترین نشون داد.
فروشنده که پسرجوونی بود گفت: چه سایزی؟
نگاهم کرد که جواب سوال روبدم.به کمکش اومدم و گفتم: اسمال!فروشنده مانتو روگذاشت روی میز.قبل از اینکه من دستمو دراز کنم ایلیا مانتو رو برداشت وداد دست من وگفت: برو بپوش ببین خوبه!
مانتو توی تنم حسابی نما داشت! اصلا فکر نمیکردم که رنگ سفید اینقدر بهم بیاد! ایلیا به در زدو گفت: پوشیدی خانومی؟
در رو باز کردم و گفتم: خوبه؟
برقی که توی چشماش بود میگفت که خیلی خوشش اومده! گفت: فوق العاده شدی! تو که رنگ روشن این همه بهت میاد چرا همش تیره میپوشی؟
ـ نمیدونستم اینقدر بهم میاد! تاحالا مانتوی سفید نداشتم!
ـ خیلی خوبه!درش بیار بیا بیرون!
مانتو رو درآوردم و گذاشتم روی پیشخان.ایلیا پولش رو حساب کردودستم وگرفت واز مغازه زد بیرون.مغازه ی بعدی یه کفش فروشی بود.یه صندل روباز پاشنه بلند چشمم رو گرفته بود.بدون اینکه چیزی به ایلیا بگم رفت توی مغازه وهمون صندل رو خواست.باخنده رفتم پیشش وگفتم: تو ازکجا فهمیدی؟
ـ دیگه دیگه!
فروشنده سایز پام صندل رو آورد.گفتم: راستی تو شماره ی پام رو ازکجا میدونی؟
ـ همون موقعه که داشتی توی سوله کفشت رو درمی آوردی دیدم!
ـ چه چشمای تیزی داری!
پاشنه های صندل کوتاه تر از کفشی که پام بود، بود! سرهمین قدم که با کفش ها به ایلیا رسیده بود کوتاه تر شد.ایلیا باخنده گفت: خوبه فسقلی!
ـ نخیر پاشنه اش کوتاهه!
ـ خیلی هم خوبه!پاشنه بلند بپوشی که هم قدمن بشی؟ لازم نکرده!
ـ عجبا!
ـ من دلم میخواد وقتی بغلت میکنم سرت روی سینه ام باشه! سرخ شدم و صندلا رو در آرودم! پول صندلارم حساب کردو اومدیم بیرون. سرش روبرد دم گوشم وگفت: خجالت بهت نمیاد وروجک من!
خندیدم واسه عوض کردن بحث کشیدمش سمت یه لباس مردونه فروشی وگفتم: اون بلوز لیموییه چطوره؟
ـ قشنگه!رفتیم توی مغازه و ایلیا لباس رو پرو کرد.بخاطر تنگی لباس هیکل عضله ایش که یه ذره چربی هم نداشت کاملا معلوم بود.گفتم: خوبه ها ولی زیادی تنگه!
ـ من همه ی لباسام اینجوریه!
ـ از اینجور لباسا میپوشی که دخترای مردمو بکشی؟
ـ آفرین! ازکجا فهمیدی؟
ـ نخیر! نمیخواد بخریش!
ـ چرا؟
ـ همین که گفتم!
خندید وگفت: باشه خانوم کوچولو! قول میدم فقط واسه خودت بپوشمش! لباس رو گرفت و از مغازه اومدیم بیرون.خریدن یه کت وشلوار برای ایلیا ویه مانتوی دیگه برای من وچندتا شلوار جین و چند دست روسری وشال 3 ساعت طول کشید.
ـ وای ایلیا من دیگه خسته شدم!
ـ اونجا یه کافی شاپه! بیا بریم یکم خستگیت دربره!
وارد کافی شاپ شدیم و رویه یه میز چهار نفره نشستیم.فقط خریدها دوتا صندلی رو پرکرده بود!ایلیا گفت: امروز بریم یا فردا؟
ـ کجا؟
ـ محضر دیگه!
ـ هرجوری که خودت صلاح میدونی!
ـ اگه به منه که من میگم همین امروز خیال منو راحت کن!
ـ اخه الان که محضر پیدا نمیکنیم!
ـ من بخوام پیدامیشه!
ـ نمیدونم!
ـ تو میای یانه؟
ـ باید بیام دیگه!
ـ باید ی وجودنداره! اگه با امروز موافقی بعد از خرید بریم!
ـ خریدامون که تموم شد!
ـ اصل کاریا مونده!
ـ چی؟
ـ حلقه!
سری تکون دادم و گفتم: یادم نبود!
ـ پس قهوه ات رو بخور بریم!
به پلیور توسی ایلیا ومانتوی مشکیی که تن خودم بود نگاه کردمو گفتم: با این سر و وضع؟
ـ پس بریم خونه، لباس عوض کنیم بعد بریم!
سری تکون دادم و به صندلیم تکیه دادم! حتی باورم نمیشدکه دارم راست راستی باکسی که دوسش دارم ازدواج میکنم!همه چیز درست مثل یه خواب بود! یه خواب شیرین! خوابی که حتی دیدنش هم آدم رو به شک میندازه!
ایلیا زل زده بود به چشمامو نمیدونستم به چی فکر میکنه!دستمو جلوی چشماش تکون دادم وگفتم: کجایی؟
ـ همین جا!
ـ حالت خوبه؟
ـ مگه میشه پیش توحالم خوب نباشه؟
ـ چرا توفکری؟
ـ باور نمیشه بعد از سه ماه که پسم میزدی حالا در عرض دو روز همه چیز داره ردیف میشه!
ـ پشیمونی؟
اخماشو کشیدتوی هم و گفت: من همچین حرفی زدم؟
ـ همین جوری پرسیدم!
ـ لطفا ازاین سوالای بی ربط نپرس!
ـ چشم!
بعد از خوردن یه قهوه ی گرم توی اون هوای سرد برگشتیم توی بازار.ایلیا جلوی یه جواهر فروشی بزرگ وایستاد وگفت: انتخاب کن!
سینی های حلقه به تعداد زیادی جلوی ویترین برق میزد! تمام مدل ها از نظر من خوشگل بود! انقدر مدلهای مختلفی وجود داشت که واقعا قدرت انتخاب رو ازآدم میگرفت! گفتم: من نمیدونم! ایناهمشون خوبه!
ایلیا با دست یه جفت حلقه رو نشون دادو گفت: اون چطوره؟
حلقه ی ظریف تر که برای زن بود یه ردیف نگین ساده خورده بود وکناره ی سمت چپش یه قوس کوچیک پیدا میکرد.در عین سادگی خیلی شیک بود! حلقه ی مرد هم یه رینگ ساده بود که روش طرح ورساچ خورده بود! به نظر من اون حلقه هاتوی اون همه حلقه ی دیگه تک بود!
سری تکون دادمو گفتم : خیلی قشنگه!
باهم رفتیم توی مغازه وایلیا از فروشنده خواست که حلقه هارو برامون بیارن. حلقه رو گرفت جلوم و گفت: ببین اندازش خوبه؟
حلقه ی ظریفی بود فکر نمیکردم که توی انگشتم بره! ولی درست فیت انگشتم بود! حلقه توی دستم خیلی نما پیدا کرده بود وحسابی برق میزد! لبخندی گوشه ی لبش نشست و گفت: خوبه! خودش هم رینگش رو دست کرد. اون رینگ نقره ای توی دستای برنزه ومردونش حسابی خودنمایی میکرد! منم سری تکون دادم و گفتم: خوبه!
حلقه رو در آورد وگفت: اینا رو میبریم آقا!
بعد با دستش چیزی رو پشت ویترین نشون دادو گفت: میشه اون گردنبند رو هم بیارید؟
مرد یکی از گردنبند های پشت ویترین رو گذاشت جلوی ما. گردنبند یه نگین بزرگ یاقوت داشت و دورش پرا ز نگین های کوچیک بود. ایلیا دم گوشم گفت: بالاخره عروس خانوم یه زیر لفضی میخواد دیگه!
با خنده سری تکون دادم وگفتم: امان از دست تو!
ـ اگه دوسش نداری هرکدوم روکه میخوای انتخاب کن!
ـ نه ! همین خیلی خوبه!
ـ جدی میگما!
ـ من به سلیقه ات اعتماد دارم! فروشنده حلقه ها وگردنبند رو برامون فاکتور کرد واز مغازه اومدیم بیرون. ایلیا گفت: چیز دیگه ای نمیخوای؟
ـ نه! باور کن توی عمرم این همه خرید نکرده بودم!
ـ پس بریم! دستمو گرفت وراه افتادیم سمت ماشین. عقب ماشین پراز کیسه هاو جعبه های خریدامون شده بود! گفتم: همش چقدر شد؟
با اخم گفت: ازاین حرفا نداشتیما!
ـ همین جوری پرسیدم!
ـ واسه ی تو دنیا هم ارزشی نداره!با لبخندی که از سرآرامش روی لب هام جاخوش کرده بود سری تکون داد.یکم که رفتیم ایلیا کنار خیابون نگه داشت وگفت: بشین الان میام!
ـ کجا میری؟
ـ الان میام!اینو گفت از ماشین پیاده شد.مستقیم رفت سمت گل فروشی که اون سمت خیابون بود و بعد ازیکم به یه دست گل رز برگشت! دست گل رو گذاشت روی پامو گفت: دیگه همه چی تکمیل شد!رزا رو بو کردم و گفتم: مرسی!
ـ خواهش میکنم!!!
جلوی درخونه پیاده شدیم و خریدارو برداشتیم که ببریم توی خونه! وارد خونه که شدیم ایلیا گفت: نهال کلیدتو بده به من!
ـ چرا؟
ـ تو که جایی نمیری! من هی میرم بیرون میام!بعدشم یه مردی گفتن، زنی گفتن! خوبیت نداره شما درو واسه من باز کنی!
ـ باشه بیا بگیر! ودسته کلیدم روگرفتم سمتش.
ـ بدو حاضر شو که شب شد!
خریدهای خودمو جدا کردم و رفتم توی اتاق. قبل از اینکه درو ببندم چمدون ایلیا رو گذاشتم بیرون تا اگه چیزی خواست برداره. مانتوی سفیدم با یه جین شیری با صندل هامو پوشیدم.همه چیز حسابی ست شده بود! چون توی خریدهای امروزم شالی که به مانتوم بیادنداشتم از شال های قبلیم یه شال سفید طلایی رو جدا کردم و بعد از تجدید آرایش به خودم توی آیینه نگاه کردم! فوق العاده شده بودم! یکم به صورتم نگاه کردمو گفتم: من قیافه ام منحصر به فرده؟بعد باخنده جواب دادم: بعد از اون همه عمل حالا تورو خدا میخوای منحصر به فردم نباش!
نگاهی به کیسه های خرید انداختم و از توشون گردنبندم رو درآوردم و انداختم دورگردنم. قرمزی نگین گردنبند حسابی توی منظره ی سفید مانتم به چشم می اومد.چون کسی نبودکه بخواد زیر لفضی رو بهم بده، گردنبند رو درنیاوردم و گذاشتم باشه.
دلم گرفته بود! از اینکه کسی رونداشتم تا بالای سرم قند بسابه و هی بگه عروس رفته گل بیاره رفته گلاب بیاره رفته زهر حلاهل بیاره! کاش مادرم بود! کاش حداقل یه خواهر داشتم! کاش میگفتم حداقل آرزو بیاد! ولی هیچ کس نبود! منو خودم تنهابودیم! مثل همیشه! اما همین که فکر میکردم قراره تنها ازدر این خونه برم بیرون و با یه هم سر هم راه برگردم دلم گرم میشد!


از اتاق اومدم وبه ایلیا که روی مبل منتظر نشسته بود نگاه کردم.بلوز لیمویش توی کت و شلوار سفیدی که پوشیده بود با اون کروات کرم قهوه ایش حسابی خودنمایی میکرد! حسابی ست شده بودیم! از جاش بلندشدو روبه روم وایستاد.دستش رو کشید دور گردنبند وگفت:بریم فرشته کوچولو؟
ـ بریم!
دسته گلم رو از روی صندلی برداشتم و با ایلیا ازدر رفتم بیرون. سوار ماشین که شدیم گفتم: الان، این موقعه ی شب، محضری که وقت داشته باشه از کجا میخوای پیدا کنی؟
ـ اگه خانوم خوشگل من اینقدر غرنزنه پیدا میشه!
وقتی دیدم بی توجه به اطراف داره مسیرش رو میره گفتم: جایی روسراغ داری؟
ـ آره! یه محضری هست که بابا از قدیم رفت وآمد داشته توش. عاقدشو میشناسم! بعدشم که ما جشن قرار نیست بگیریم که! یه صیغه ی ساده میخونه تموم میشه دیگه!
بعدش اضافه کرد: البته نگران نباش خانوم کوچولو! یه عروسی برات توی فرانسه بگیرم که همه انگشت به دهن بمونن!
سری تکون دادم و خودم روسپردم به دست سرنوشت! مثل تمام صحنه هایی که از صبح دیده بودم اینم گذاشتم پای یه رویای شیرین وسعی کردم با فکر کردن به اتفاقات بدی که ممکنه بیفته شیرینی لحظه هام رو حروم نکنم!
ایلیا درست جلوی همون محضری که عقدو طلاقم رو با مسیا توی اون خونده بودند نگه داشت وگفت: بفرمایید خانوم خانوما!
ضربان قلبم روی دویست بود! اگه عاقدش همون مرد قبلیه بود چی؟ اگه میگفت که این خانوم زن برادرتونه چی؟ بعد یادم افتادکه هم عقدو هم طلاق صورت من توی باند بوده! اما دلشورم آروم نگرفت! انگار جریان برق 200 ولت بهم وصل کرده بودن که دستام اونجوری میلرزید. توی دلم خدا حدا میکردم که اتفاقی نیفته! با اینکه شناسنامه ام المثنی بود واحتمال اینکه کسی بفهمه خیلی کم بود اما نمیدونستم که چرا آروم نمیگرفتم! ایلیا که تشویشم رو دید گفت: چیزی شده؟
ـ نه! عاقد هست؟
ـ آره! ولی الان کسی پیششه! باید صبرکنیم تا نوبتمون بشه! باهم روی صندلی نشستیم. از اضطراب پام رو تکون تکون میدادم! اصلا نمیتونستم آروم بگیرم! ایلیا دستش رو گذاشت روی پامو گفت: چیه؟
ـ هیچی!
خواست چیزی بگه که صدای منشیه دفتر بلند شد: بفرمایید داخل!
باهم رفتیم توی اتاق. وقتی دیدم عاقد کسی نیست که من قبلا دیده بودمش انگار آب ریختند روی غلیان درونیم! نفسم رو از سر آرامش بیرون دادم و کنار ایلیا نشستم.عاقد باتعجب نگاه مون کرد وگفت: همراهی ندارید؟
ایلیا جواب داد: نه حاج آقا !
ـ آخه پدر عروس...
ـ عمرشون رودادند به شما!
ـ خدا رحمت کنه! پس حداقل دوتا شاهد باید داشته باشید!
ـ آخ آخ!اصلا یادم نبود!
ـ اشکالی نداره بابا جان! برو از اون خانواده ای که قبل از شما اومده بودند خواهش کن دونفرشون بیان واسه شهادت! ایلیا از جاش بلند شدو رفت توی راهرو. چنددقیقه بعد بادو نفر برگشت.هردو نفرشون روبه من تبریک گفتند ومنم با تعارف های معمولی جوابشون رو دادم.ایلیا دوباره کنارم جاخوش کرد وگفت: بفرمایید حاج آقا! اینم شاهد!
عاقده خنده اش گرفته بوداز هول بودن ایلیا! خم شدم و قرآنی که روی میز بود رو برداشتم و سوره ی نور رو باز کردم! ایلیا گوشه ی قران روکشید سمت خودشو محو آیه های قران شد. عاقد کم کم داشت خطبه رومیخوند.میدونستم که باید سربار اول بله روبگم! دلم میخواست این رویا رو واسه همیشه تثبیت کنم! دلم نمیخواست یکی سروکله اش پیدا بشه وقبل از اینکه من واسه همیشه برای ایلیا بشم منو از خواب بیدارکنه! بودن با اون حتی اگه خواب هم بود برام شیرین بود!
غرق آیه ها شده بودم که صدای عاقد منو از حس وحالم کشید بیرون: آیا وکیلم؟
چشمامو بستمو نقش اولین نفری که توی ذهنم اومد مامانم بود! مامانی کجایی که ببینی دختر کوچولوت داره عروس میشه؟ چراحتی نزاشتی واسه یه بار ببینمت و بعد بری؟ چرا حتی یه خاطره هم باهات ندارم؟با اینکه با بغض توی گلوم مبارزه میکردم ولی بی اختیار یه قطره اشک از گوشه ی چشم چکید ومنم گفتم: با اجازه ی روح پدرومادرم....بله!
انگار رها شده بودم! انگار یه حجم عظیمی رواز شونه هام برداشته بودند! اگه این یه خواب بود دلم میخواست تا ابد توش بمونم! به ایلیا نگاه کردم.به چشمای سبز وعسلیش! با غم های بی انتهای قلبم بهش نگاه کردم!
ایلیا هم مات من بود! حالم و انگار میفهمید! با اینکه چیزی نمیگفت ولی با چشماش داشت دلداریم میداد. عاقد از ایلیا هم وکالت گرفت وشروع کرد به خوندن خطبه ی اصلی. خوندن خطبه که تموم شد گفت: مبارک باشه بابا جان!
ایلیا نگاهم کردوگفت: مبارک باشه خانوم کوچولو!
ـ مبارک شما باشه!دستمو گرفت توی دستاشو حلقه رو آروم کرد توی دستم. لبخندی پاشیدم توی صورتش و منم حلقه شو دستش کردم. عاقد دفترش رو گذاشت جلوی ما وسیل بی امان امضا ها شروع شد! دستم که از درد به ذوق ذوق افتاد دفتر رو دادم دست ایلیا و اونم شروع کرد به امضا زدن! دفتر روکه گذاشت روی میز عاقد نفسش رو داد بیرون وبعد از تشکر از عاقد وگرفتن عقدنامه وشناسنامه هامون دستمو گرفت واز محضر اومدیم بیرون! سوار ماشین که شدیم ایلیا گفت: وای! نهال باورم نمیشه!
ـ نکه من باورم میشه!
ـ یعنی جدی جدی دیگه مال من شدی؟
ـ پشیمونی تا عاقد نرفته برگردیم!
با اخم گفت: دفعه آخرت باشه از این حرفا زدیا!
باخنده گفتم: چشم آقا! هرچی شما بگید!
ـ شام چی داریم عیال؟
ـ بریم خونه یه چیزی درست میکنم!
ـ خونه میریم ولی شما چیزی درست نمیکنی! عذا میگیریم میبریم!
ـ ای بابا! همش فست فود که نمیشه!
ـ خوب کباب بگیرم؟
ـ باز اون قابل تحمله! جلوی کباب بناب نگه داشت وچند دقیقه بعد با یه ظرف پراز کباب برگشت. ظرف رو ازش گرفتم وگفتم: چه خبره! دونفر بیشتر نیستیما!
ـ جدی؟ اِ راست میگیا! فکر کردم پیش اون یکی زننمم! نه اینکه از اون شش تا بچه دارم! یه لحظه قاطی کردم!
ـ به به! چشمو دلم روشن!
ـ مگه نمیدونستی؟
ـ نخیر! با خصوصیات منحصر به فرد شما آشنا نبودم!
ـ همینه دیگه! سرچی میگن اول تحقیق کنید بعد ازدواج کنید! به امثال تو میگن دیگه!
ـ آخه میدونی، حداقل عرضشم نداری که بخوام نگران باشم!
ـ بله بله!؟ یه کاری نکن نشونت بدم عرضش رو دارم یانه ها!
ـ عرضشو داری؟
ـ بله! چه جورم!
ـ پس حواسم بهت باشه!
ـ شیش دونگ!
ـ ایلیا؟
ـ جانم؟
ـ به مادر وپدرت گفتی میخوای ازدواج کنی؟
ـ آره! اونم شدیدمشتاقن عروسشون رو ببینن! البته یکم غر غر کردن که بزارم اول مسیا سروسامون بگیره، بعدمن! منم گفتم تا اون بخواد آستین بالا بزنه من شدم بابابزرگ!
ـ چرا؟
ـ آخه مسیا یه نامزد داشت ولی دختره ناتو دراومد! مسیام که فهمید بخاطر پولش اون رو میخواسته از زندگیش پرتش کرد بیرون! الانم نمیتونه به کسی اعتماد کنه! بدبین شده!
پس این آقا مسیا کلا شجره نامه ی بلندی در پرت کردن دخترا از زندگیش داشته! امیدوار بودم که ایلیا اینجوری نباشه! تا اونجایی که دیده بودم این دوتا برادر درعین اینکه شباهت های زیادی باهم داشتند ولی اخلاقاشون خیلی باهم فرق داشت. شاید ایلیا رو بخاطر اینکه به جز خودش دیگران رو هم میبینه دوست داشتم! چیزی که توی وجود مسیا نبود!
ـ به چی فکر میکنی خانوم کوچولو؟
ـ به این کبابا!
ـ بیا! حالاکی شکموِ؟
ـ بوش بدجوری وسوسه کننده است!
ـ الان میرسیم!
ـ تو غذا چی دوست داری؟
ـ من.... قورمه سبزی خیلی دوست دارم!
ـ چرا همه ی مردا قورمه سبزی دوست دارن؟
ـ نمیدونم! اصولا خوردن قورمه سبزی یه لذت وافری داره! میدونی!!!
ـ عجب! خوردنش برای شما لذت داره! ولی برای ما دردسر!
ـ بلدی قورمه سبزی درست کنی؟
ـ اوهوم!
ـ به به! پس فردا واسه ناهار یه قورمه سبزی افتادیم!
ـ چیز دیگه میل ندارید؟
ـ چرا!
ـ چی؟
صورتشو برگردوند طرفم اول به چشمامو بعدش نگاهش سرخورد روی لب هام! از سوالی که پرسیده بودم پشیمون شدم! خواستم بحث رو عوض کنم ولی رسیدیم دم درخونه و خود ایلیا گفت: بفرمایید خانوم کوچولو!
از ماشین پیاده شدیم و رفتیم توی خونه. ایلیا کتش رو در آرود وگذاشت روی مبل. گفتم: شلخته ای ها! وکتش رو آویزون کردم.
ـ چمدونم رو کجا گذاشتی؟
ـ توی اتاق! ایلیا برنج بزارم؟
ـ با نون میخورم دیگه! زیاد گرفتم.
کباب هارو توی یه ظرف خالی کردم و از توی یخچال سبزی خوردن وماست وترشی درآوردم و گذاشتم روی میز.ایلیا توی اتاق بود ونمیدونستم داره چی کارمیکنه.صداش زدم: آقا...بیا شام!
از اتاق اومد بیرون. لباس هاش رو عوض کرد بود ویه تیشرت آستین بلند مشکی با شلوار ورزشی سفید پوشیده بود.گفت: تو نمیخوای لباست روعوض کنی؟
ـ چرا! تو شروع کن تا من بیام!
از کنارش رد شدم و رفتم توی اتاق.حالا چی باید میپوشیدم؟ اون دیگه شرعا وقانونا شوهر من بود! من به اون احتیاج داشتم به محبتش! ولی نمیدونستم که چراهنوز اونقدرا باهاش احساس راحتی نمیکردم. از توی کمد یه بلوز زرشکیه آستین بلند درآوردم و با یه جین مشکی پوشیدم. موهای بلندخرماییم رواز اسارت گیره خلاص کردم و یک طرفی ریخت روی شونه ام! نگاهی توی آینه به خودم انداختم.به نظرم واسه بار اول همین قدر خوب بود! از اتاق اومدم بیرون. ایلیا پشت به من نشسته بود روی صندلی. ترکیب میزی که چینده بودم و بهم ریخته بود و بشقاب من رو از روبه روش گذاشته بود روی صندلی کناریش.باخنده نشستم کنارش وگفتم: چرا شروع نکردی؟
نگاهش مات صورتم بود.انگار دیدن موهام بهش شوک وارد کرده بود! دستشو آورد بالا وکشید روی موهام. آروم گفت: نمدونستم موهات اینقدر بلنده!
بحث رو عوض کردمو گفتم: بکشم برات؟
کفگیر رو از دستم گرفت و برام کباب گذاشت. حلقه ام رو توی دستم جابه جاکردم و یه لقمه برای خودم درست کردم. کباب های توی بشقاب ایلیا دست نخورده باقی مونده بود. داشت نگاهم میکرد. گفتم: چرا نمیخوری؟
ـ تو بخور اشتهای منم باز میشه!
خندم گرفت بود! همونجوری نشسته بود و خوردن منو تماشا میکرد! دوتا لقمه که خوردم براش یه لقمه درست کردمو دادم دستش: بخور! یخ میکنه!
لقمه رو باولع داد پایین. بعدگفت: دیدی گفتم اشتهام باز میشه!
ـ امان از دست تو!سرمو انداختم پایین و خواستم یه لقمه ی دیگه درست کنم که آروم دم گوشم گفت: نهال؟
سرمو گرفتم بالا وبه چشمای سبزش نگاه کردم.نی نی چشماش میلرزید ودل منو هم میلرزوند! با تن صدای آروم مثل خودش گفم:جانم؟ دست راستش روگذاشت پشت کمرم وهولم دادتوی بغلش! عطر یخش دوباره توی سرم پیچید. دست چپش توی موهام بازی میکرد.دستامو گذاشتم سرشونه اش وخودم ر وبیشتر به آغوشش فشردم! من تشنه بودم! تشنه ی محبت! تشنه ی عشقی که از چشمای ایلیا سر ریز بود!

دلم میخواست انقدر توی بغلش بمونم که سیر بشم! هرچند که روح خسته ام به این زودیا سیر نمیشد! لبهاش رو کشیدکنار گوشم وگفت: نهال...نهال من...
ـ هـــــــــوم؟
سرش رو بلندکرد وبا خنده گفت: هوم چیه دختر؟ بگو بله! خنده ام گرفته بود!انگار که نخواد حسش بپره دوباره خندش رو جمع کرد و پیشونیه داغش رو چسبوند به پیشونیم.دستش رو از روی موهام سرداد پایین وروی گردنم متوقف شد.حرکت آروم شصتش روی گردنم داشت آتیش درونم رو بیشتر میکرد!
من آروم بودم! اون شرایط آرامش بخش ترین شرایط ممکن بود ولی یه چیزی از تو داشت آتیشم میزد! یه چیزی که مثل شمشیر توی قلبم فرو میرفت! بدنم یخ بود اما از تو داشتم آتیش میگرفتم! این حس و حال برام جدید بود! باهاش بیگانه بودم و نمیتونستم بفهممش!نفس هام نامنظم وداغ میخورد توی صورت ایلیا.نمیدونستم چه مرگم بود!دلم میخواست راهاشم! برم بالای ابرا ودیگه هم برنگردم روی زمین! پیشونی ایلیا داغ بود! انگار اون هم داشت گر میگرفت! ولی اون از بیرون ومن ازتو!
چشمام و بسته بودم و داشتم به آتیش توی قلبم فکر میکردم که لبهام گر گرفت! تا چند ثانیه نفهمیدم چه اتفاقی افتاده! لبهای ایلیا روی لبهام بود وداشت آروم آروم باهاشون بازی میکرد. همین برخورد کافی بودکه آتیش وجودم با خیسی لبهاش خاموش بشه! انگار در من همین بود! دردی که لبهای ایلیا درمونش بود!
هنوز گنگ بودم! نمیدونستم باید چی کارکنم! وقتی بی حرکتی چند دقیقه ایم رو دیداون هم متوقف شد! انگار ترسیده بود که نکنه از این حرکتش ناراحت شده باشم! ولی من دلم نمیخواست که از اون حالو هوا بیرون بیام! دلم میخواست ایلیا تمام رمق وجودم و بگیره! از هر غذایی سیر بودم و فقط تشنه ی اون بودم! تشنگی ای که باید رفع میشد! دلم نمیخواست ارتباطمون قطع بشه پس همراهیش کردم.
نفس های داغ ایلیا توی صورتم میخورد وداغ ترم میکرد. نمیدونم چقدر گذشت که ماتوی اون وضعیت بودیم! فقط این رو میدونم که پیشونی ایلیا هرلحظه از عرق خیس تر میشد! دست چپش همچنان توی موهام بود ودست راستش کمرم رو نوازش میداد.وقتی لبهاش رو برداشت نفس های نامنظم داشت ریتم معمولی خودش رو پیدا میکرد. ایلیا نگاهی به کباب ها انداخت وگفت: من که سیر شدم!
نمیدونم چرا اما نمیتونستم به چشماش نگاه کنم! انگار ازش خجالت میکشیدم! بدون حرف از جانم بلند شدم و میز رو جمع کردم.بعد از شستن ظرف ها خواستم برم توی اتاقم که ایلیا صدام زد. کنارش روی مبل نشستم.دستش رو انداخت دور شونه ام وگفت: فردا میرم برای کارهای سفرمون واقامت تو!
ـ خوبه!
خواست چیز دیگه ای بگه که تلفن زنگ زد.هردومنتظر موندیم که ببینیم کیه. تلفن رفت روی پیغام گیر: نهال؟ بخدا پیدات کنم میکشمت! تو دو روزه بی خبر کجایی؟
از کنار ایلیا بلندشدم و گفتم : اگه الان جوابشو ندم واقعنی میکشتم!گوشی روبرداشتم وگفتم: سلام آرزو خانوم!
ـ سلامو درد! سلامو کوفت!
ـ خیلی ممنون بابت استقبالتون!
ـ کدوم گوری هستی تو؟
ـ خونه!
ـ میدونی چندبار زنگ زدم به گوشیت؟
ـ باور کن از دیشت اصن گوشی رو نگاه نکردم!
ـ سرت به کجا گرم بوده؟
ـ دِ! چه وضعه حرف زدنه؟
ـ من تو رونشناسم باید برم بیمیرم! تو هروقت سرت یهجایی گرمه کاری به کار گوشیت نداری!
ـ مفصله! بعدا واست میگم!
ـ پس جدی جدی خبریه! زودتند سریع بگو!
ـ کرم نریز دیگه! کار نداری؟
ـ تا نگی قطع نمیکنم!
ـ آرزو!
ـ بینم نکنه بالاخره پیش ایلیا وادادی؟!
ـ تو اینجوری فکر کن!
ـ پس یه شام افتادیم! خیر ندیده داداششم برای من تور کن دیگه!
باخنده گفتم: ببند!
ـ ازخداتم باشه جاریت بشم!
ـ آرزو!
ـ مرض! راست میگم دیگه!
ـ عرضه داشته باش، خودت واسه خودت جور کن!
ـ هی! خیلی بیمعرفتی!
ـ نظر لطفته!
ـ خدایی این دوروز کجا بودی؟
ـ عزیز من، الان من کاردارم! سوالاتو بزار واسه بعد!
ـ خیلی خوب! صبح که شرکت نمیری؟
ـ چطور؟
ـ میخوام بیام اونجا!
ـ نه! یعنی میدونی، شاید برم بیرون!
ـ کجا؟
ـ شاید برم بازار!
ـ خوب منم میام!
ـ نمیشه آخه.... بزارش واسه یه روز دیگه!
ـ توکلا مشکوک میزنی امروز!
ـ تو زیادی حساس شدی!
ـ خیلی خوب! کاری نداری؟
ـ نه!
ـ بعدا بهت زنگ میزنم! فعلا بفرمایید به کارتون برسید! این روباغیض میگفت!
ـ قربونت بشم! خداحافظ!
ـ خداحافظ.
گوشی رو قطع کردمو گذاشتم سرجاش.
ـ کی بود؟
ـ یکی از دوستام! اسمش آرزوِ! دختر خوبیه!
ـ خیلی باهم صمیمی اید آره؟
ـ ای! بگی نگی!
دوباره کنار ایلیا نشستمو دستش روگرفتم توی دستام.لبخندی روی لبهاش نشستو تلویزیون رو روشن کرد. خسته بودم! چون دیشب هم درست وحسابی نخوابیده بودم حسابی خوابم میاومد.سرم رو گذاشتم روی شونه ی ایلیا وگفتم: ایلیا؟
ـ جانم؟
ـ برام بخون!
ـ چی؟
ـ برام می خونی؟!
ـ چی بخونم؟
ـ هرچی دوست داری! فقط بخون!دستاش رو دورم حلقه کردو شروع کرد به خوندن.من هم چشمامو بستمو توی تن صدای مردونش غرق شدم:
عشق من ناز نکن بغض ما پاییون میگیره
یه رو دست زمونه تو رو از من میگیره
وقتی تنها باتو بودن واسه من زندگیه
تورو دیدن تو رو خواستن رو کی از من میگیره
عشق من قلب این عاشق باتو آروم میگره
همه ناله های من ازاون نگاهت دوریه
تورو دیدن تورو خواستن تورو هرجا میبینم
بی تو وعشق تو من همیشه تنها میمونم
عشق من عاشقتم تکرار هرشبانته
همه حرفام بخدا از عشق و از صداقته
باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته
عشق من بی کسی و شب باتو پاییون میگیره
همه رگ هام از حرارت نگات خون میگیره
باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته
توگمون کردی بری خاطره هاتم میمیره
روزای رفته برم رنگ سیاهی میگیره
اگه صدبهار و پاییز واسه تو گریه کنم
نمیتونم که تورو همیشه از یادببرم
من همون عاشقتم تاکه چشام بارونیه
همه ناله های من ازاون نگاهت دوریه
تورو دیدن توی دنیا واسه من نهیایته
عشق من بی کسی و شب باتو پاییون میگیره
همه رگ هام از حرارت نگات خون میگیره
باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته
صدای نرم و مخملی ایلیا ناخودآگاه پلکام روسنگین کردو من توی آرامش سبز چشماش بخواب رفتم!



مـیـدانـسـتـم رویـا بــود . . .

مــטּ و تـ[♥]ـو (!؟)

بــعــیــد بـود آטּ هــمـﮧ פֿــوشـبـפֿـتـﮯ بــرایــم

פـتـــﮯ در تــصــور פֿـــدا هـم نــبــود (!)

פــق داشـت ڪـﮧ بـــرآورده نــڪـرد (!)

انــگــار دعـاهــ ـــــ ــــ ــاے مـטּ گـــنـاه بــودنــد . . .

با بوسه های ریزی که از پیشونیم شروع میشد وبه لبهام میرسید روی گردنم تموم میشد از خواب بیدار شدم. خواب شب قبل درست برام مثل خلسه ی بیهوشی بود! خوابی که توش هیچ کابوسی نبود وفقط بی وزنی کامل بود!چشمام رو باز کردم و اولین چیزی که دیدم چشمای ایلیا بود.
سرجام نیم خیز شدمو با لبخندگفتم: سلام!
ـ سلام! بیدارت کردم؟
ـ نه! دیگه باید بیدارمیشدم! ساعت چنده؟
ـ 11!
ـ وای! کاش زودتر بیدارم میکردی!
ـ چه عجله ایه؟
ـ تو از کی بیداری؟
ـ چند ساعتی هست!
ـ چند ساعت! خوب بیدارم میکردی برات صبحانه درست کنم!
ـ من که دلم نمیاد فرشته کوچولوم رو از خواب نازش بیدار کنم! توی خواب خیلی معصوم میشی!
از جام بلند شدم و گفتم: فکر کنم درست وحسابی نخوابیدی داری پرت وپلا میگی!
منتظر نموندم که جوابشو بشنوم و رفتم دست شویی.بعد از شستن صورتمو پاک کردن آرایش هایی که از دیشب مونده بود اومدم بیرون.جلوی آیینه موهام رو شونه کردم و رفتم بیرون.ایلیا که توی حال نشسته بود نگاهم کردوگفت: نهال؟
ـ جانم؟
ـ دیگه آرایش نکن! دختر تو بدون آرایشم فوق العاده ای!
ـ ببین الان انقدر به من اعتماد به نفس میدی پس فردا نمیتونی جمع ام کنی ها!
ـ تو نگران نباش! به موقع اش حالتم میگیرم!
ـ اِ! نداشتیما!
ـ تقصیر خودته دیگه!
سفره رو چیدم وگفتم: پاشو بیا! چون شام درست وحسابی نخورده بودیم یه صبحانه ی کامل کنار همدیگه خوردیم. سفره رو که جمع کردم ایلیا گفت: چیزی نمیخوای؟
ـ چطور؟
ـ میخوام برم بیرون! اگه خریدی داری بگو!
ـ کجا میخوای بری؟
ـ برم سفارت!
ـ نه چیزی نمیخوام! فقط زودبیا!
ـ چشم!این روگفت ورفت که لباس بپوشه.چند دقیقه بعد رفتم توی اتاق. یه جین قهوه ای سوخته با یه پالتوی شیری پوشیده بود و داشت کراوتش رو گره میزد.رفتم جلو کراوتش روبراش سفت کردم وگفتم: تو همیشه اینقدر خوش پوشی؟
ـ بالاخره نباید از خانومم عقب بمونم دیگه! دستی لای موهاش کشیدو همین که خواستم برم عقب دستشو دورم حلقه کرد.سرش رو آورد پایین ودم گوشم گفت: بوسه ی صبح بخیر که ندادی! حداقل بوسه ی خداحافظی بده!
هنوز نتونسته بودم سرخ وسفید شدنام رو کنترل کنم! لپمو کشید وگفت: بوسیدن همسر اینقدر خجالت داره؟
صورتم رو گرفتم بالا وخواستم ببوسمش که صدای زنگ دراومد.صورتشو کشید عقب وگفت: منتظر کسی بودی؟
ـ نه! حلقه ی دستاش رو باز کردو رفت سمت در.از توی اتاق فقط صدای ایلیا رو شنیدم: تو اینجا چی کارمیکنی؟
ـ تو اینجاچی کارمیکنی؟
تمام دنیا آوار شد روی سرم! باپوزخند به خودم گفتم: دیدی گفتم همه چیز یه خوابه! یه خوابی که داره به میگرده به ماهیت اصلی کابوس بودن خودش! اضطراب دوباره توی وجودم لونه کرد! اضطراب مواجه شدن با کسی که تمام زندگیم روبه زوال کشیده بود! نمیتونستم لرزش دستم و بغضی که هرلحظه توی گلوم بزرگتر میشد کنترل کنم. صدای مسیا بلند شد: اون عفریته کجاست؟ شالی کشیدم روی سرم واز اتاق اومد بیرون وگفتم: تو توی خونه ی من چی کارمیکنی؟
مسیا: خونه ی تو؟ هه! مثل اینکه یادت رفته هرچی داری از من داری! انگار جدی جدی باورت شده اینجا خونته! اینجا خونه ی منه ومن هروقت دلم بخواد میام اینجا!
ایلیا: اینجا چه خبره؟
رفتم سمت درو روبه مسیا گفتم: از اینجابرو بیرون!
مسیا: اونی که باید بره تویی نه من! تویی که باید پاتو از زندگی منو برادرم بکشی بیرون وگورت رو گم کنی!
ایلیا: مودب باش مسیا!
مسیا بابهت به ایلیا نگاه کرد وگفت: تو که گول این عفریته رو نخوردی؟ اصلا تو اینجا چی کارمیکنی؟
ایلیا: تو اینجاچی کار میکنی؟
مسیا: نگرانت بودم! گفتم شاید این چشم سفید ازت خبری داشته باشه!
ایلیا: بهت میگم مودب باش!
مسیا: تو چته؟ چرا اینقدر طرفداریش رو میکنی؟
ایلیا با دادگفت: چون اون زنمه!
انگار دوتا مشت محکم زده باشن توی صورت مسیا تلوتلو خوردو رفت عقب. با حیرت به صورت سرخ شده ی ایلیا نگاه کردو گفت: تو...تو چه غلطی کردی؟
بعد از چند صدم ثانیه حیرتش به خشمی غیر قابل مهار تبدیل شد وهمونجوری که به سمت من خیز برمیداشت گفت: آخرشم کارخودتو کردی آره؟؟؟ خودمو از سرراهش کشیدم کنار ولی قبل از اینکه به من برسه بازوش توی دست های قوی ایلیا بود. مسیا بانفرت دستشو از دست ایلیا کشید بیرون وگفت: احمق جون! میدونی این چه جور جونوریه که داری اینجوری طرفداریش رو میکنی؟
ایلیا هم باتن صدایی که دست کمی از مسیا نداشت گفت: خوب بگو بدونم!
مسیا باپوزخند روبه من کرد وگفت: چرا از خودش نمیپرسی؟ چرا از این خانوم کوچولو که ادای آدم های مظلوم رو داره درمیاره نمیپرسی که یک سال پیش، که رفت زیر ماشین من چی کار کرد! یادته ازم پرسیدی چرا پرادوم اونجوری درب داغون شده؟ من ، یک سال پیش باهمین خانوم تصادف کردم! یک سال پیش بوی پول خورد به مشامش و گفت حالاکه زدی منو داغون کردی باید عقدم کنی! گفت اگه عقدم نکنی رضایت نمیدم! سند خونه باغی که آقاجون گذاشته بود برای فروش گرو دادگاه بود! پاش مشتری بودو من برای انی که سند و آزاد کنم همین خانومی که روبه روت وایستاده رو عقدکردم! این خونه رو براش گرفتم که دیگه قیافه ی نحسش رونبینم! ماه به ماه دارم براش نفقه میریزم که دیگه صداش درنیاد! ولی داداشی من مثل تو ساده نیستم! نزاشتم بیشتر از این بچاپدم! طلاقش دادم! همون هفته ی اول طلاقش دادم! ولی انگار خانوم حریص تر از این حرفاست! نمیدونم به چه طرفندی خودشو توی اون شرکت مشغول کرد! تورم که دید ، باخودش گفت یه لقمه ی چرب ونرم دیگه گیرم اومده چرا دندونش نزنم! همینی که داری ازش طرفداری میکنی ...همین یه روزی زن من بوده! ایلیا حالیته چی کار کردی؟
توی تموم مدتی که مسیا داشت حرف میزد ایلیا مات من بود داشت به قطره های اشکی که از چشماشم پایین میریخت نگاه میکرد.از نگاهش میخوندم که نمیتونه هیچ کدوم از این حرف ها رو باور کنه! زبونش بند اومده بود! زبون من هم بند اومده بود! هیچ کاری نمیتونستم بکنم حتی نمی تونستم توضیحی بدم! فقط گریه میکردم! فقط باچشمام التماس میکردم که ایلیا حرف های مسیا رو باور نکنه!
بعد از چند دقیقه ایلیا باتته پته گفت: نهال...مسیاکه...راست نمیگه؟ هان؟
چی میتونستم بگم؟ نمیتونستم بهش دورغ بگم! حداقل به اون نمیتونستم دروغ بگم! نه! من همینی بودم که مسیا میگفت! ولی قصدم چیزی نبودکه مسیا میگفت! من ایلیا رو دوست داشتم! عاشقش بودم! ولی نمیتونستم چیزی بگم! حتی قدرت تکلم هم ازم گرفته شده بود! تکیه دادم به دیوار و باخم شدن تدریجیه زانوهام نشستم روی زمین!ایلیا که از سکوتم عاصی شده بود داد زد: باتوام! لعنتی بگو که ایناهمش دروغه! دستام روگذاشتم روی گوش هام تا نشنوم! دلم میخواست بمیرم! شاید مرگ هم درمون من نبود! شاید حتی بعد از مرگ هم عذاب میکشیدم! هیچ کنترلی روی اشک هانم نداشتم! بی اختیار من میریختند وشالم روخیس میکردند. مسیا باپوزخند غلیضی که روی صورتش بود به حال روز من نگاه میکرد وایلیا هم منتظر جواب بود! جوابی که نمیتونستم بگم!
چند دقیقه ای که توی سکوت گذشت ایلیا با عصبانیت از خونه زد بیرون ودر رو بهم کوبید! مسیا پوفی کردو دستی کشید لای موهاشو من انگار تمام انرژی بدنم رفته بود! انگار دیگه هیچ رمقی حتی برای نفس کشیدن نداشتم!نفس های مقطعی ونا منظمم احساس خفگی بهم داد بود.
ـ خوب گوش کن ببین چی دارم میگم پاتو اززندگیش میکشی بیرون! همین فرداباید برید طلاق بگیرید! بعد از اون هم دیگه دلم نمیخواد حتی اسمت رو توی زندگی خودم یا برادرم ببینم! فهمیدی؟؟ مسیاهم به جای آروم کردنم نمک پاشید روی زخمم و رفت!
من مونده بودم و یه دنیا خستگی! یک دنیا بغضی که دونه به دونه شکسته میشدو صدای هق هقم خونه رو پر میکرد! من مونده بودمو یه زندگی که پر از مصیبت بود وغم وتنهایی! انگار همون موقعه ای که منو از بدن بی جون مادرم درآرودند نافم رو باتنهایی بریده بودند! آخ مادر! کجایی؟ کجایی که ببینی دخترت شکسته! که دیگه نای زندگی رونداره! کجایی که سرمو بزارم روی شونت وتا قیامت گریه کنم؟
خدا!خدا! اصلا لعنتی منو میبینی یانه؟ حالمو میفهمی یانه؟ اصلا تو کجای این زندگیی که هیچ وقت وجودت رو حس نکردم! مگه نمیگن که تو همیشه مواظب بنده هاتی؟ پس کو؟ چرا هرچی بدبختیه مال منه؟ چرااین همه تنهایی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا جوابمو نمیدی؟ چرا تنهام گذاشتی؟ چرا نمیزاری آرامش زندگیم ابدی بشه؟ چرا؟
ساعت ها میگذشت ومن گاهی باچشم گریون وگاهی توی سکوت به اتفاقی که افتاده بود فکر میکردم.دیگه هیچی برام مهم نبود.انگار که من همیشه باید بین خلاتنهایی وآرامش زندگی توی نوسان میبودم. وقتی ازجام بلند شدم تمام استخون هام صدا داد! ولی چه اهمیتی داشت؟ ترجیح میدام بمیرم! توی این زندگی، با این تنهایی دیگه زندگی رو نمیخواستم!صورتم روشستم و روی تخت ولو شدم.مغزم خالیه خالی شده بود. دیگه هیچ فکر نداشتم! وفقط توی ذهنم نقش یه نهال رو میکشیدم که خشک خشک شده! یه نهال ضعیف که ازش به جز چند تیکه چوب خشک چیزی نمونده! یه نهال که از آب وخاک وهوا محرومه!انقدر نقش اون نهال رو توی ذهنم کشیدم که خوابم برد.