رمان جزای عشق 2
چندماهی به همین منوال گذشت.روزها بدون هیچ تغییرخاصی میگذشت. هرچیزی که از پول حقوقم میموند وقتی آخرماه میشد میزاشتم روی حسابی که شایگان باز کرده بود تا قرضم بهش ادا بشه.تلفن هایی که جواب میدادم خیلی معمولی بود.همه میخواستند با شایگان صحبت کنند.چندباری هم اون دختره که خودش رو زن شایگان میدونست زنگ زد.هنوز هم نتونسته بودم کشف کنم که چه رابطه ای بین این دختر و شایگان هست.شایدهمون نامزدی بود که ازش صحبت میکرد. هیچ چیز مشخص نبود.
شبه جمعه بود وطبق معمول همه یک ساعت زودتر تعطیل میشدند.کامپیوتر رو خاموش کردم. کش وقوسی به بدنم دادم واز دفتر زدم بیرون. کنار خیابون منتظر تاکسی وایستادم. ماشین های مدل بالا وشیک بدون توجه و باسرعت می گذشتند.اون هایی که راننده های جوون تری داشتند یک کم وامیستادند،دوتا تیکه مینداختند و وقتی بی محلی منو میدیدند گازش رو میگرفتند ومیرفتند.چیز جدیدی نبود.به قول آرزو بااون قیافه خیلی خوردنی شده بودم.
اون شب هم مثل همیشه چندتا ماشین برام بوق زدند که من محل ندادم.تا اینکه یه لندکروز مشکی جلو پام ترمزگرفت.توش سه تا پسر جوجه تیغی نشسته بودند.مثل همه گفتند: برسونیمت خانومی!
بدون توجه چندقدم رفتم پایین تر.دنده عقب گرفت وباز گفت:ناز نکن.از خجالتت درمیایم!
گفتم: گمشو!وباز چند قدم رفتم پایین.پسری که کنار رانده نشسته بود پیاده شد کنارم وایستاد وگفت:نازت چنده خانومی؟
جوابش روندادم وبازم رفتم پایین.جلوم رو گرفت وگفت:چقدر عشوه میای؟!یه شب که هزار شب نمیشه!
ـ گمشوکنار!
ـ گربه کوچولو چنگ ننداز! حالا فعلا اینوداشته باش.وکارتش رو گرفت سمتم.باکیفم زدم به پهلوشو به راهم ادامه دادم. دنبالم اومد وگفت:اگه پیشی بشی منم هاپو میشما؟!خواستم چیزی بگم که صدای کسی اومد:چیزی میخوای؟ سرم رو برگردوندم وشایگان روبالا ی سرم دیدم. با اخم غلیظی به پسره زل زده بود ودوباره پرسید:چیزی میخوای؟
ـ به تو ربطی داری؟
ـ آره ربط داره!
پسره رو به من کردوگفت:میشناسیش؟بدون جواب ازشون فاصله گرفتم وکنارخیابون وایستادم. شایگان جلو اومدوگفت:دفعه ی آخرت باشه مزاحم یه خانوم محترم میشی فهمیدی؟
ـ نفهمیده باشم؟
شایگان آستیناش رو بالا زد وگفت:یه کاری میکنم بفهمی!نمی دونم پسره از اندام شایگان ترسید یا حوصله ی دعوا نداشت که گفت:برو بابا.وبه سمت ماشین دوستش راه افتاد.شایگان نگاهم کرد وجلو اومد.گفت:شما ماشین ندارید؟
ـ نه.ممنون بابت لطفتون.
ـ خواهش میکنم.این موقعه ی شب ادمای اَلاف زیاد پیدا میشن بیشتر مراقب خودتون باشید.
ـ بله چشم. همون موقعه یه تاکسی جلو پام ترمز گرفت.خداحافظی کردم وسوار شدم.توی راه باخودم فکر میکردم که شایگان برای چی این کار رو کرد؟اگه این مشکل برای هرکدوم از دخترا ی شرکتش می افتاد این کار رو میکرد یافقط برای من؟مغزم درحال انفجاربود.کلی علامت سوال توی این چندماه توی ذهنم به وجود اومده بود که هیچ جوابی واسش پیدا نمی کردم.
فردا جمعه بود وقرار بود آرزو بیاد پیشم.توی خونه ی یه پیرزن تنها کارپیدا کرده بود ومدام غر میزد که پیرزنه حوصلش روسرمیبره.ساعت 10 بود که سروکلش پیدا شد.پرید بغلم و بعد از کلی ماچ وبوسه گفت :خیلی بی معرفتی! چرا یه خبراز من نمیگیری؟
ـ من بی معرفتم یاتو؟
ـ تو!من کاردارم که وقت نمیکنم زنگ بزنم!
ـ نکه من کارندارم؟!
ـ چه خبر چطوری؟
ـ خوبم!قهوه میخوری یاچایی؟
ـ من عادت ندارم تو خونه ی تو ،تو برام چیزی بیاری! تو بگو چی میخوری؟
ـ امان از دست تو!قهوه!
ـ با شایگان چی میکنی؟
ـ هیچی!اون فقط صاحاب کاره منه!
ـ بابا هرچی نباشه یه روزی شوهرته!
ـ ما دوتا غریبه ایم!همون موقعه اش غریبه بودیم!چه برسه به حالا!
ـ تو محیط کارت باکسی دوست نشدی؟
ـ نه!خوشم نمیاد از دختراش! همشون یه مشت خاله زنکن!
ـ عجب!هنوز نفهمیدی اون دختره کیه؟
ـ نه!
ـ من که هیچ صنمی با شایگان ندارم شدید کنجکاوم!
ـ مسائل خصوصی شایگان به من ربطی نداره!
آرزو بعد از ناهار رفت.منم به یک سری از پرونده هایی که آورده بودم خونه تا بهشون رسیدگی کنم رسیدم.
صبح روزبعد ساعت 7:5 دقیقه توی دفتر بودم.با این که دیر رسیده بودم ولی هنوز به جز یکی دونفر کسی نیومده بود.مشغول کارشدم وحساب ساعت ازدستم در رفت که باصدای نازک وزنونه ای به خودم اومد:سلام. سرم روآرودم بالا یه دختر باصورت گرد وسفیدکه چشمای آبیش بدجوری توی چشم بودبا یه مانتوی خنک زیتونی جلوم وایستاده بود.موهای بلوند وفرش هم از زیر شال سبزش زده بو بیرون.گفتم:سلام،امرتون؟
ـ باآقای شایگان کارداشتم.یه بار دیگه از بالا تاپایینش روبرانداز کردم وگفتم:شما؟
ـ همسرشون هستم! اوپس! پس اون دختره که این همه مدت رو اعصابم بود اینه؟ از جام بلند میشم ومیگم: چند لحظه صبر کنید.ومیرم سمت اتاق شایگان.در میزنم.صداش میاد: بفرمایید. دروباز میکنم واز همون دم در میگم: ببخشید، خانومتون اومدن.پشت میزش نیم خیزمیشه ومیگه:خانومم؟
ـ بله!دستی لای موهاش میکشه ومیگه:راهنماییشون کنید.
برمیگردم سمت دختره ومیگم:بفرمایید.دختره میره تو ودرم پشت سرش میبنده:همونجوری که برمیگردم سرجام صداش رومیشنوم که میگه:عجب منشی داری مسیا! باچشماش آدم رو میخوره!
دیگه شک ندارم که این دختره همون نامزد شایگانه.شایگان آدمی نبود که به هرکسی اجازه بده اسم کوچیکش روصداکنن.سعی میکنم به دختره فکر نکنم وسرم رو به کارم گرم میکنم.نیم ساعت بعد از اتاق صدای داد شایگان میاد:برو بیرون!از شرکت من گمشو بیرون!در اتاق باز میشه ودختره با چهره ی قرمز شده وبا عجله ازاتاق میاد بیرون. چشم همه ی دختر ها به اون صحنه است.انگارهمشون دارن راجع به قضیه ی شایگان و دریاحرف میزنن.نفسم رو بیرون میدم وسرم رو میکنم توی مانیتور وسعی میکنم اون صحنه از جلوی چشمام محو بشه که صدای کسی مانع میشه.سرم رو بلندمیکنم.مهندس مشتاقه. چندباری دیدمش. دفترش توی واحد بغلیه. بعضی وقتا واسه امضا کردن بعضی چیزا میاد پیش شایگان. روبه روم وامیسته و میگه: سلام عرض شد.
ـ سلام مهندس.
ـ مسیا هست؟
ـ بله هستند.
ـ میشه برم تو؟
ـ میخواید امضا بگرید؟
ـ با اجازتون.
ـ بریدولی فکرکنم عصبانی هستن الان!
ـ جدی؟چرا؟
ـ نمیدونم.حالشون زیادخوب نبود!
ـ عجب!پس الان نمیشه رفت پیشش!آخه مسیا موقعه ی عصبانیت بدجوری پاچه میگیره! از لحن صمیمی حرف زدنش خوشم نمیاد.خیلی سریع پسرخاله میشه.اخمام رو که میبینه خودش رو جمع میکنه ومیگه:پس من بعد ناهارمیام.
ـ هرجور راحتید.
ـ فعلا.
بعدازناهار مشتاق دوباره میاد و میخواد بره تواتاق.میدونم که برای رفتن مشتاق به اتاق شایگان نیازی به اجازه نیست بخاطرهمین هم بهش میگم که بره داخل.حدود نیم ساعت بعد مشتاق ازاتاق شایگان میادبیرون وبهم میگه:مرسی که گفتید صبح نرم! همین الانشم پاچه میگیره! چه برسه به صبح! تلفن زنگ میزنه ونمیزاره جواب مشتاق رو بدم:بله؟
ـ تلفن هارو وصل نکن.کسی رم راه نده!
ـ چشم.
ـ میشه بری از آقای قنبری بپرسی مسکن داره یانه؟
ـ بله،چشم.
ـ مرسی.از جام بلندمیشم ومیرم به آبدارخونه که توی واحد بغلیه.از آقای قنبری میپرسم ومیگه که مسکن نداره.یه لیوان آب ازش میگیرم وبرمیگردم تو واحدخودمون.از توی کیفم یه بسته ژلوفن که همیشه همراهم هست درمیارم ومیزارم کنار بشقاب.در اتاق شایگان رو میزنم. صداش میاد:بیاتو.
میرم تو ولیوان آب و مسکن ها رو میزارم روی میزش.سرش روی میزه.میگم:براتون مسکن آوردم.
ـ میدونم!
ـ اگه افاقه نکرد،مسکن قوی ترم دارم!
سرش رو میاره بالا،توچشمام نگاه میکنه ومیگه:این دخترا راجع به من چی میگن؟
ـ من رابطه ای باهاشون ندارم.نمیدونم!
ـ خودت چه فکری میکنی؟
ـ مسائل خصوصی شما به کارمنداتون مربوط نمیشه!
ـ خوبه که حداقل تو اینو میدونی!راستی اسمت چی بود؟
ـ راد هستم!
میخنده ومیگه:اونو که میدونم.اسم کوچیکت چیه؟یکم میترسم!اگه میفهمید؟؟اخم میکنم ومیگم:نهال راد.
ـ نهال!!!! تو....تو...
ـ من چی مهندس؟
ـ هیچی!
ـ من کار دارم.اگه امری بامن نداریدبرم.
ـ اگه قرصه افاقه نکرد...صدات میکنم!
ـ بسیار خوب.اینو میگم واز اتاقش میام بیرون.باخودم میگم:خوب شد نفهمید!ولی این امروز چه مرگش بود؟چرا یهو اینقدر صمیمی شده بود؟فکرکنم دختره گذاشته رفته این دیوونه شده! یک ساعت بعد تلفن زنگ میخوره.تاحالا چندتا تلفن رو جواب کردم و گفتم که شایگان نمیتونه الان صحبت کنه.تلفن رو برمیدارم:بله؟
ـ افاقه نکرد! شایگانه.
ـ بهتره برید دکتر.
ـ تو که گفتی مسکن قوی تر داری؟!
ـ بله دارم ولی...عوارضش پای خودتون!
صدای خنده ی آرومش میاد که میگه:باشه! از جام بلند میشم وبا قرص های مرفین دارم میرم توی اتاقش.بسته رومیزارم روی میزش.چشماش از شدت سردرد سرخ شده.میپرسه:تو واسه چی از این قرصامیخوری؟
ـ یه زمانی میخوردم،الان نمیخورم.
ـ یه زمانی واسه چی میخوردی؟
ـ یه مشکلی داشتم!میفهمه که نمیخوام جواب بدم.میگه:اون پسرا که دیگه مزاحمت نشدن؟
ـ خیر! ممنون بایت دیروز!
ـ کاری نکردم.
ـ امری با من ندارید؟
ـ میشه یه سوال ازت بپرسم؟
ـ بفرمایید!
ـ چرا دخترا تا یه پسر پولدار و احمق رومیبینن سریع سوارش میشن؟
از سوالش خنده ام میگیره.میگم:جوابتون توی سوالتون هست!
ـ بخاطر حماقتش؟
ـ شاید!
ـ یعنی شما زنا هیچی از انسانیت حالیتون نیست؟
اخمام میره توی هم ومیگم:بستگی به موقعیت داره! شایداون دختر فقط درست ترین کار رو کرده!
ـ دخترا بخاطر پول عاشق میشن؟
ـ نه! پول هیچ وقت نمیتونه عشق بیاره!کسی که این جوریه،عاشق نیست!یه دروغ گوِ!
ـ میدونستی صدات برام خیلی آشناست! حس میکنم یه جایی شنیدمش،ولی نمیدونم کجا! ترس برم میداره!اگه بفهمه چی؟با استرس میگم:کاری بامن ندارید؟
ـ نه!ممنون بابت قرصا!
ـ خواهش میکنم.از اتاقش میام بیرون ویه نفس راحت میکشم.دیگه مطمئن شدم که این امروز یه چیزیش هست!
وقت اداری تموم میشه وهمه جمع میکنن که برن سرخونه وزندگیشون.تمام طول شب به این فکر میکنم که چرا موندم تویه اون شرکت؟ شرکتی که ازمدیر عاملش متنفرم! هیچ جوابی واسه سوالم ندارم!ولی میدونم که نباید برم!این تنها چیزیه که میدونم!
ساعت 10 صبحه ومشتاق دوباره جلوم وایستاده.اون روز شایگان نیومده بود سرکار.مشتاق میگه:شما میدونید چرا نیومده؟
ـ از کجا باید بدونم؟
ـ تلفنشم خاموشه! این پسره خله انگار نه انگار اینجا مسئولیت داره!
ـ کار ایشون به من مربوط نیست!
لبخندی روی لباش میشینه ومیگه:خوشم اومد!درستش هم همینه!معلومه از اون دخترا نیستی که پول و تیپ وقیافه اغوات کنه!
با اخم میگم:منظورتون چیه آقا؟
ـ هیچی!موفق باشید!وبا همون لبخند میره بیرون.ازش بدم میاد.مرد درستی نیست.
این روزها سر شرکت خیلی شلوغ شده بود.چندتا قرارداد گنده با چندتا شرکت تجاری خارج از کشور بسته بودیم وشایگان تقریبا هرروز جلسه داشت.ولی نمیدونستم که چرا اون روز نیومده بود!تلفن مدام زنگ میخورد وشایگان رو میخواست ومنم با بی حوصلگی همه رو رد میکردم!
هرچند که بعد از اون همه مدت که داشتم توی اون شرکت کارمیکردم،صدای تلفن هابرام عادی شده بود ولی گاهی هم مثل اون روز اعصاب این صداهارو نداشتم!زنگ زدم به قنبری وگفتم برام یه قهوه بیاره تا شاید یکم آرومم کنه!قنبری که از دراتاق اومد تو،پشت بندش شایگان هم اومد.
برخلاف همیشه که باتیپ رسمی می اومد،شلوارجین مشکی تنش بودو یه تیشرت همرنگ شلوارش.کتونی های سفیدش توی اون تیپ سرتاپا مشکی بدجوری توی چشم میزد.موهاش رو به سمت بالا ژل زده بودو کیفش هم همراهش نبود.به جاش یه ساک ورزشی آدیداس دستش بود.از وجناتش معلوم بود که از باشگاه یا یه مکان ورزشی میاد.دخترا رو از پشت سرش میدیم که براش غش وضعف میکنند.توی دلم پوزخندی زدمو گفتم:بدبختای شوهر ندیده!!!
قنبری که سینی روگذاشت روی میزم شایگان بهش گفت: برای منم یکی بیار!
ـ چشم آقا.این رو قنبری گفت وبرگشت به آبدارخونه.
فنجونمو اورده بودم بالا ومیخواستم اولین جرعه اش روفرو بدم که تلفن زنگ زد.باحرص فنجون روگذاشتم سرجاشو جواب دادم:بله؟
ـ چه خبر خانوم راد؟
ـ از صبح که تشریف نداشتید کلی ادم زنگ زدند وسراغتون رو گرفتند!
ـ مثلا؟
ـ مهندس جلیلی ونماینده ی اون شرکت خارجیه چندباری تماس گرفتند!
ـ اوه!خوب شد یادم انداختی!دیگه کی زنگ زد؟
ـ آقای مهام ومهندس بهراد هم تماس گرفتند.
ـ خیلی خوب.یکی یکی زنگ بزن بهشون،وصل کن به اتاق من.
ـ بله!شماره ی تمام کسایی که اون روز زنگ زده بودند رو میگیرم و دونه دونه وصلشون میکنم به شایگان.ساعت نزدیک 2 شده وهمه جمع کردند که برن برای ناهارولی من همچنان پشت میزم نشستم ودارم خورده فرمایشات شایگان روانجام میدم.آخرین کاری که ازم خواسته بود این بود که تمام فایل های مربوط به شرکت مهان افق روبراش ببرم.تمام فایل هارو توی فلش کپی کردم و بردم توی اتاقش.فلش وازم گرفت وگفت:برو پرونده هاشم از توی بایگانی بیار.
دست به سینه شدم و گفتم:مهندس ساعت رو دیدید؟
نگاهی به ساعت انداخت وگفت:وقته ناهاره؟
ـ اگه اجازه بدید!
ـ باشه.برو ناهارتو بخور بعد پرونده ها روبیار.
با اخم گفتم:بله!چشم.
خندش گرفت و گفت:حالا چرا اینقدرباحرص؟خودت که اوضاع رومیبینی!میبینی که چقدر کارریخته سرم!درک کن دیگه!
ـ کارتون زیاد نمیشه اگه سروقت بیاید شرکت!
یه تای ابروشو انداخت بالاوگفت:بله؟؟!
ـ روز اولی که من اومد اینجا،بهم گفتند روی وقت شناسی کارمنداشون خیلی حساسن! ولی متاسفانه،مدیر این شرکت خودش رعایت نمیکنه!پس از باقی کارمنداتونم انتظار نداشته باشید!
به پشتی صندلیش تکیه دادوگفت:از زود اومدن خودت دلخوری،یا از دیر اومدن من؟
ـ از نداشتن برنامه دلخورم!
ـ میدونستی خیلی جسوری؟نمیترسی بندازمت بیرون؟
ـ حرف حق رو باید زد!
دستی به موهاش کشیدوگفت: اما نه به هر قیمتی درسته؟
ـ من از بچگی یادگرفتم برای زندگیم،برای راحتیم بجنگم! هر قیمتی روهم برای این کار حاضرم بدم!
ـ عجب! خیلی خوب،میتونی بری!پرونده هارم نمیخواد بیاری!
ازاتاقش میام بیرون.از اینکه دربرابرش موضعه گرفتم خوشحالم!از اینکه حداقل بخاطر کوتاهی هایی که سرکارش میکنه میتونم خردش کنم راضیم!اینجوری تلافیه کاری که باهام کردو سرش درمیاوردم!البته نباید زیاده روی میکردم! باید احترام مدیر بودنش روهم نگه میداشتم.
از اتاق شایگان که میام بیرون مشتاق رو کنار میزم میبینم.یه نگاه به من میاندازه ومیگه: شما هنوز اینجایید؟مگه نمیرید ناهار!؟
ـ داشتم میرفتم!
ـ پس بفرمایید!منم دارم میرم سلف.
نمیدونم چرا اصلا از اینکه مشتاق سعی داره خودشو به من بچسبونه خوشم نمیاد.جلوتر از اون وارد سلف میشم و بعد از گرفتن غذا برخلاف همیشه میرم سمت میزی که همه ی دخترا روی اون مینشینند بلکه این مشتاق کنه دست برداره!روی صندلی انتهایی میز میشینم که مشتاق میگه:خانوم راد!اونجا که خیلی شلوغه!شما میتونید توی شلوغی غذا بخورید؟ تشریف بیارید اینجا!
ـ ممنون مهندس! من جام خوبه! با کلافگی دستی به موهاش میکشه وروی صندلی میشینه. یکی از دخترای کنار دستم میگه:خوب چرا پانمیدی بهش؟
نگاهش میکنم.سن وسالی نداره شاید 20! ولی موهای رنگ کرده اش رو یک وری ریخته توی صورتشو آرایش غلیظ چشماش خبراز کمبود اعتماد به نفسش میده!!! میگم:فکر کنم اینجا محل کاره!
پوزخندی روی صورت دختره میشینه ومیگه: خو آدم توی محل کارش پامیده دیگه!
ـ داشتن من لیاقت میخواد،که من اونو توهیچ مردی ندیدم!
ـ اوه! بابا اعتماد به سقف! پسره همه چی تمومه!دیگه چی میخوای؟
ـ انسانیت! این یه مورد رونداره!
ـ من اگه جای تو بودم باکله قبول میکردم! پوزخندی گوشه لبم نشستو توی دلم گفتم: همینه که هیچ کس تره هم براتون خورد نمیکنه!!!
بعد از خوردن ناهار میرم بایگانی وپرونده هایی رو که شایگان میخواد روبرمیدارم.در اتاقش رومیزنم.صدای بفرماییدش که میاد میرم تو.پرونده هارو که دستم میبینه میگه:من که گفتم نمیخواد بیاریشون!
ـ اگه ناراحتید برشون گردونم؟!
باخنده گفت:نه!بزار باشه! از دفترش میام بیرون وروی صندلیم ولومیشم.نیم ساعت بعد صدای تلفن میاد:بله؟
ـ ببخشید مادموزل!اگه احیانا به برنامه هاتون لطمه ای وارد نمیشه،این شماره ی مهندس جلیلی رو واسه من بگیرید!
صدای خندمو که میشنوه میگه: خو شما ادعای برنامه داشتن دارید دیگه!
ـ من ادعایی ندارم مهندس! ولی از شما که مثلا مدیر یه شرکت به این بزرگی هستید انتظار هست که برنامه داشته باشید!
ـ بله !حالا شماره ی این جلیلی رومیگری یانه؟
ـ بله، الان! شماره ی جلیلی رو میگیرم و وصل میکنم به شایگان.
یک ماه از بستن قرارداد با اون شرکت خارجیه میگذشت وقرار بود به خاطر سود زیادی که شرکت کرده بود یه جشن توی خونه ی شایگان برگذار بشه.تمام کارمندای شرکت البته به جز دخترا هم توی این جشن دعوت داشتند.هنوز دودل بودم که اصلا برم به این مهمونی یا نه!
ـ خو چرا نمیخوای بری؟
ـ نمیدونم!
ـ اگه نری فکر میکنه یه چیزی هست!
ـ خوب یه چیزی که هست!دلم نمیخواد بیشتر از این باهاش درارتباط باشم! همین جوریش هم توی شرکت به زور دارم تحملش میکنم!من از اون بدم میاد آرزو میفهمی؟
ـ الاغ! تو به عنوان زن سابقش ازش بدت میاد،نه به عنوان کسی که داری توی شرکتش کار میکنه!دروغ رواگه خودت باور نکنی دیگران باور نمیکنن!تو دیگه باید بین این دوتا نیمه ی وجودت تفکیک قائل بشی!
ـ یعنی برم؟
ـ په نه په!بمون ور دل من!
ـ آخه آرزو الان من برم،اون مشتاق نکبت میخواد خودشو بچسبونه! منم که اصلا اعصاب مصاب ندارم یهو یه چیزی بهش میگم بد میشه!
ـ ولش کن بابا! از این ادما زیاد پیدا میشن!بخوای محلشون بدی پدرت دراومده!
ـ حالا چی بپوشم؟
ـ کی هست؟
ـ جمعه ی هفته ی دیگه!
ـ تا اون موقعه میریم باهم یه چیزی میخریم!
ـ میگم میخوای بپرسم ببینم همراه میزارن بیاریم،تورو هم ببرم!؟
ـ اول از همه که من نمیام اینجور مهمونیا! بعدشم خره خودتو سبک نکن!
ـ خیلی خوب،کار نداری؟من برم سرکارو بارم.
ـ نه،خداحافظ.
تلفن رو قطع میکنم ونگاهم میافته به پرونده ای که شایگان بهم داده تا ریز فاکتورا رو براش دربیارم!اصلا حوصله ی اعداد و ارقام روندارم ولی باید تا اخر وقت اداری تحویلش بدم.یه قلم کاغذ برمیدارم ومشغول کارمیشم.حدوده ساعت5 تمومش میکنم و کاغذارو برمیدارم ومیرم توی اتاق شایگان.برگه رو میزارم روی میزش ومیگم:امر دیگه ای ندارید؟
نگاهی به برگه هامیندازه ومیگه:کامله دیگه؟
ـ شک دارید؟
ـ نه بابا! حداقل بعد از این شش ماه کارکردنت فهمیدم تو یکی کارتو کامل انجام میدی!
ـ پس چرا پرسیدید؟
با شیطنت به چشمام خیره شد وگفت:واسه درآوردن حرص تو! لبخندی که داشت توی صورتم پخش میشد رو سریع جمع کردم و گفتم:چرا فکر میکنید که حرصم درمیاد؟
ـ درنمیاد؟
ـ نمیدونم!
ـ این یعنی درمیاد ولی داری انکار میکنی!
ـ باشه مهندس!شما هرجوری دوست داری فکر کن!
ـ مهمونی که میای؟
ـ باید ببینم کارم جور میشه یانه!
ـ بله بله!یادم رفته بود شماواسه هرکارتون برنامه دارید!
ـ من برم مهندس؟
ـ بفرمایید!
از اتاق اومدم بیرون به حرف هاش فکرکردم.به این که دیگه خیلی وقت بود وقتی باهام حرف میزد از انزجار به حالت تهوع نمی افتادم! با وجوده تمام بدی هایی که درحقم کرده بود ولی اونم واسم مثل ادمهای معمولی اطرافم شده بود!مثل مشتاق،مثل این دخترای وراج،مثل قنبری!که فقط شخصیتشون زمانی که باهاشون حرف میزدم یا کارشون داشتم برام وجود پیدا میکرد.
لباسی که برای جشن گرفته بودم یه ماکسیه مشکی استین کوتاه واکسی بود که دامنش ماهی میشد.روی کمرش یه سگک بزرگ میخورد وتوی تنم خیلی شیک به نظر میرسید.آرزو که لباسه روتوی تنم دیدگفت:خیلی خوب شدی!خصوصا با رنگ قهوه ای موهات خیلی میاد! میدونی این لباس خوراکش اینکه موهاتو لخت بریزی دورت!میخوای بری آرایشگاه؟
ـ نه بابا! مگه چه خبره؟ خودم توی خونه یه کاریش میکنم!
ـ میخوای من بیام موهاتو درست کنم؟
ـ زحمتت میشه!
ـ زحمتی نیست!ساعت3 بیام خوبه؟
ـ واسه ناهاربیا!
ـ نه! مامان تنهایی غذا بهش نمیچسبه!میگه توکه تو هفته خونه نیستی،حداقل جمعه ها ناهار پیش من باش!
ـ مامانی!
ـ گمشو! نهال راه بیفت بریم!دیر میشه ها! از اتاق پرو میام بیرون وپول لباس رو حساب میکنم.هرچقدر اصرار میکنم که شام رو بریم خونه ی من قبول نمیکنه.
تمام اون یک هفته ای که به مهمونی مونده بود بین رفتن یا نرفتن درکش مکش بودم.آرزو میگفت توکه لباستم گرفتی چرا نمیخوای بری؟ومن هیچ جوابی براش نداشتم. شاید آرزو راست میگفت ومن باید میرفتم.به قول آرزو من توی دنیای شایگان دیگه دوتا شخصیت پیدا کرده بودم! یکی نهال راد که یک روزی زنش بوده،یکی نهال راد که الان منشیه شرکتشه. باید سعی میکردم که نه زمانی که منشیشم یادم بیفته زنش بودم و نه زمانی که یادم میافته زنش بودم به این فکر کنم که الانم منشیشم!
پنج شنبه شایگان نیومد شرکت.میدونستم که رفته تاکارای جشن رو راست وریست کنه! طبق معمول همیشه روی یکی از میزها تنها نشسته بودم و مشغول خوردن ناهارم بودم که مشتاق درست روی صندلی جلوی من نشست وگفت:مزاحم که نیستم؟
با لحنی که خودش بفهمه یعنی مزاحمی گفتم:نه!
خودشو زد به کوچه ی علی چپ و گفت:شمام فردا میاید جشن؟
ـ معلوم نیست!
ـ چرا؟کاری دارید؟
ـ شاید کار پیش بیاد!
ـ اگه بخواید بیاید با همسرتون میاید دیگه؟ نه؟
با خودم گفتم:این حالا فکر میکنه من شوهر دارم که اینجوری خودشو میچسبونه؟
ـ من ازدواج نکردم!
ـ حدس میزدم! دخترایی مثل شما،همیشه دنبال بهترین ها میگردن!
ـ که تاحالا ندیدم!
ـ پیدا میشه! به زودی! نگران نباشید!
زیر لب گفتم :نکنه تویی؟
ـ چیزی گفتید؟
ـ شما چیزی شنیدید؟
ـ نه!
ـ پس چرا میپرسید؟
ـ فکر کردم چیزی شنیدم!
ـ افکارتون اشتباه مهندس!خیلی وقتا شما اشتباه فکر میکنید! این روگفتم وازجام بلندشدم وبعد از تحویل دادن ظرفم برگشتم به واحد خودمون.
اصلا حوصله ی مشتاق وحرف های صدتا یه غازش رو نداشتم! پشت میزم نشستم و به فردا فکر کردم که جشن شایگان چه جوری میتونه باشه!
ساعت 3 بعد از ظهر جمعه آرزو اومدو افتاد به جون موهام! اول سه چهارباری اتو مو کشید وبعد چتریام که بلندتر از حدمعمول بود رو با یه پروتز برد بالا وبقیه ی موهامو لخت ریخت دورم. وقتی لباسم روپوشیدم دیدم آرزو راست میگه!با موی لخت تویه اون لباس خیلی خوشگل شده بودم! یکم هم آرایش ملایم کردم وزنگ زدم که دوتا آژانس بیاد.یکی برای آرزو یکی برای خودم. آرزو گفت: خوش بگذره!
ـ اگه این مشتاق بزاره!
ـ حرف حسابش چیه؟
ـ چمیدونم! دلش خوشه الکی خودشو بچسبونه به من!
ـ چیزی بهت نگفته؟
ـ غلط میکنه بگه!با این ناخونام چشماشو درمیارم!
ـ اوه!چه خشن!
ـ من یه جوری رفتارمیکنم که کسی نتونه پاشو از گلیمش بیشتر دراز کنه!
ـ بله استاد!دست پرورده ایم!
ـ آرزو به نظرت اگه رضا بدونه من دارم میرم همچین مهمونی چیکارمیکنه؟
ـ سرتو میزاره لب باغچه و...پخ پخ!
ـ آره واقعا!
ـ هیچ خبری ازش نداری؟
ـ نه!
ـ نمیخوایم ازش خبری بگیری؟
ـ باید بگیرم؟
ـ نمیدونم....ولی خوب..هرچی باشه اون داداشته!
ـ داداش نه!ملکه ی عذاب!
ـ میدونم خیلی ازش دلخوری ولی...
همین موقعه زنگ خونه رومیزنن.میگم:بیخیال !پاشو بریم که مامانت نگرانت میشه!
با آرزو میایم بیرون و بعد از خداحافظی هرکدوم سوار یکی از تاکسی ها میشیمو میریم سمت مقصدمون!
ساعت 7:15 دقیقه رسیدم به خونه ی شایگان.تمام حیاط بزرگش با ریسه های رنگی روشن شده بود.گل ها ودرختچه های حیاط زیر نورشون خودنمایی میکردن.تقریبا تمام مهمونا اومده بودن.به جز چندنفر از بچه های شرکت کسی رونمیشناختم.هاج و واج یه گوشه وایستاده بودم که صدای مشتاق اومد:خانوم راد!مسیا نگفته بودشما هم دعوت دارید!
ـ سلام.
ـ سلام عرض شد!حالتون چطوره؟
ـ ممنون!
ـ خیلی خوب شد که اومدید!بفرمایید به اتاق پرو راهنماییتون کنم.وبه سمت یکی ازاتاق هایی که گوشه ی باغ برای پرو درست کرده بودند راهنماییم کرد.لباسم روعوض کردم و وبعد از تجدید آرایش رفتم بیرون.بین اون شلوغی شایگان رو دیدم.سریکی از میزها بود وداشت با مهندس جلیلی خوش وبش میکرد!رفتم جلو. شایگان بادیدن من لبخند زد وگفت:سلام خانوم راد! خوش اومدی!
ـ سلام مهندس. موفقیتتون رو دوباره تبریک میگم!
ـ ممنون!
ـ البته میدونی که اگه مدیریت خوب من توی کارات نبود به اینجا نمیرسیدی!
خندید وگفت: بله البته مادام! شما نماد برنامه ریزی شرکت ماهستید!
ـ بله!البته!
ـ باید بگم علاوه بر جسور بودن شیطون هم هستی!
ـ نظر لطفتونه مهندس!
سری تکون داد ومنم رفتم تنها روی یک میز نشستم تا به باقی مهموناش برسه! به جمعیت نگاه میکردم که بدون خستگی وسط پیست رقص،میرقصیدن. از همه سنی هم بودند.جوان ، پیر، ازدواج کرده،مجرد! خلاصه همه توی هم میلولیدن! این اولین باری بودکه همچین مجلسی می اومدم. اصلا به این چیزا عادت نداشتم.توهمین فکرا بودم که صدای مشتاق اومد: خانوم راد،افتخار میدید؟
با انزجار نگاهش کردم و گفتم:نه،ممنون!
روی صندلی نشست وگفت:راستش رو بخواید خودم هم زیاد از اینجور مجلس ها خوشم نمیاد. وقتی دیدمتون شکه شدم.چیزی میخورید براتون بیارم؟
ـ خیر!
خواست باز هم چیزی بگه که صدای شایگان اومد:هومن،فکر کنم خانوم شاکری کارت داره! هومن از جاش بلند شد وگفت:با اجازه. ورفت! نفس راحتی کشیدم وبه شایگان گفتم: مرسی! خیلی کنه است!
ـ اگه بخاطر کارخوبش نبود تاحالا صد دفعه از شرکت پرتش کرده بودم بیرون!منشی قبلیم هم سرهمین آقا اخراج شد!
ـ چرا؟
ـ دختره بدبخت رو اغفال کرده بود. بهش هشدار داده بودم که سرش به کار خودش باشه ،ولی انگار ادم بشو نیست! ولش کن، چرا تنها اومدی؟
ـ با کی باید می اومدم؟
ـ همسرت!
ـ پرونده ی کسایی که استخدام میکنی رو نمیخونی نه؟ من مجردم!
ـ جدی؟
ـ تعجب کردی؟
ـ آره!
ـ چرا اون وقت؟
ـ فکر میکردم متاهل باشی!
ـ چرا همیچین فکری کردی؟
ـ دلیلشو بگم اعتماد به نفست پدرمو درمیاره! بیخیال!
ـ پس حتما باید بگی!
دستی کشید لای موهاشو باخنده گفت: آخه دخترای خوشگل کمتر میترشن!
با جبهه گیری گفتم: ترشیده دخترای شرکتتن که میخوان به زور خودشون رو قالب کنن!
ـ آره! خدایی راست میگی! کم وکسری نداری؟
ـ نه ممنون!
یکم همونجا نشستم وبه اطراف نگاه کردم. توی چند روزی که توی این خونه بودم وقت نکرده بودم بیام و حیاطش رو درست وحسابی ببینم! گلهای سرخ درست مثل یه دیوار کناره ی راه های سنگی روگرفته بود وبوی یاس همه جا پخش شده بود. وسط تمام این زیبایی ها سفید امارت که بانور های مختلفی روشن شده بود مثل یه مروارید بود.
داشتم از اون فضا لذت میبردم که یه صدای غریبه رو شنیدم: ببخشید، میتونم اینجا بشینم؟
سرمو آوردم بالا وبا چهره ای مواجه شدم که باعث شد دهنم باز بمونه! هیکل چهارشونه واون عضله های بازو درست مثل استخوان بندی شایگان بود. موهای خوش حالت قهوه ای وصورت برنزه واون چونه ی چهارگوش خبراز ارتباط نزدیک پسر با شایگان میداد.تنها تفاوتی که باعث شد بفهمم این کسی که جلوم وایستاده شایگان نیست چشمای سبزی بود که زیر اون ابروهای پرپشت خودنمایی میکرد.
ـ بفرمایید!
پسر روی صندلی روبه روییم با پرستیژی که خیلی شبیه شایگان بود نشست وگفت: مسیا شما رو بهم معرفی نکرد!
ـ من منشیشونم!
ـ اوه! خیلی خوش وقتم!
ـ وشما؟
ـ من برادر کوچیک تر مسیام! ایلیا!
ـ از شباهتتون باید حدس میزدم!
ـ شما تنهایید؟
ـ بله!
ـ عجب! چرا نمیرید پیش همکاراتون؟
ـ زیاد رابطه ی صمیمی باهاشون ندارم! ترجیح میدم از طبیعت اینجا استفاده کنم!
ـ این امارت واقعا فوق العاده است! خود من وقتی میام اینجا دلم میخواد چند هفته ای بمونم! میدونید سکوت این خونه خیلی آرامش بخشه!
با خودم فکر کردم که اگه اون چند روزی که اینجا بودم اگه مغزم پراز افکار ضدونقیض نبود حتما سکوتش واسه من آرامش بخش میشد نه دیوانه کننده!
ـ بله! حتما باید همینجوری باشه!
ـ خیلی از دیدنتون خوشحال شدم!
ـ منم همینطور!
ـ خدانگهدار! به احترامش بلند شدم و راه رفتنشو که از پشت با شایگان مو نمیزد رو تماشا کردم!
از خلقت عجیب خدا بودکه این دوتا برادر اینقدر عجیب شبیه هم بودند! صدای بم ومردونه ی هردوشون باعث میشد آدم ناخوداگاه به حرفاشون گوش بده! ایلیا از مسیا کوچیکتر بود پس حتما حول وهوش 28 بود.به نظر من چشمای ایلیا که سبز روشن بود خیلی ایلیا رو جذاب کرده بود!چشمای توسی مسیا بخاطر اون حاله ی قرمزی که همیشه ی خدا دورش بود آدم رو ناخوداگاه خسته میکرد!
توی همین فکرا بودم که صدای نکره ی مشتاق دوباره بلند شد: مثل اینکه حرفای ایلیا بدجوری بردتت توی فکرا!
ـ خانوم شاکری خوب بودند؟
ـ مهندس شایگان چطور؟
ـ چه علاقه ای دارید که دورو بر من بپلکید؟
جا خورد! فکر نمیکرد یکاره بزارم توی کاسه اش! با من من گفت: من فقط داشتم...از اینجا رد میشدم!
ـ من نمیدونم که چرا رد شدنای شما همیشه باید از کنار من باشه!
عصبی شدو گفت: فکر کنم مهندس زیادی بهت اعتماد به نفس داده!
ـ من اعتماد به نفس خدایی دارم!... در برابر آدمهای بی شرمی مثل تو!
این روگفتم واز جام بلندشدم. هیچ رقمه نمیتونستم مشتاق رو تحمل کنم!نور کم و آهنگ تانگویی که توی فضا پخش میشد انگار روی تمام اون آتیش شور و اشتایاقی که جمعیت رو در برگرفته بود آب ریخته بود! همه جا ساکت شده بود وفقط صدای آهنگ می اومد.بیشتر جمعیت دونفر دونفر وسط پیست داشتند میرقصیدن!
نگاهم که به اون ها می افتاد یادخودم می افتادم! یاد تنهاییم! یاد اینکه کسی رو ندارم که سرمو بزارم روی شونه اش واحساس آرمش کنم! سرم روآوردم بالا ونگاهم بانگاه ایلیا تلاقی کرد.نگاهش بوی آرامش میداد! کاش چشماش آبی بود! اینجوری به شخصیت آرومش بیشتر میاومد!
همونجوری به چشمای سبز ایلیا خیره بودم که از کنار گوشم صدای شایگان اومد: دیدی گفتم دخترای خوشگل نمیترشن؟
ـ منظورت چیه مهندس؟
ـ خوب داداش مارو تور کردیا!
ـ من که نمیفهمیدم چی میگی!
ـ شاید! ولی داداش ما که بدجوری خیره ی جناب عالی شده!
ـ پس بهتره مواظبش باشید!
ـ چرا؟
ـ که یه وقت نیفته تو دام من! من به طعمه هام رحم نمیکنم!
با حیرت گفت: چی؟
خندیدمو گفتم : شوخی کردم بابا!
ـ فکر کردم توهم ازهمون دخترای سوء استفاده گری که بهت گفتم!
ـ نخیر!من اینجوری نیستم!
ـ میدونم!
ـ من که فکر نمیکنم اینجوری باشه که شما میگید ولی اگه اینجوریه بهتره با برادرتون صحبت کنید که بیخیال شه!
ـ چرا؟
ـ شما وصله ی من نیستید!
ـ اوه ببخشید ملکه ویکتوریا! شب بود تاجتون روندیدم!
ـ پس بهتره بریم توی نور تا ببینید!
ـ تو چی فکر کردی؟فکر کردی من داداشمو میدم به منشیه شرکتم؟ اعتماد به نفست کولاکه ها!
ـ اول از همه که دلتونم بخواد! دوم از همه من خودم قبول نمیکنم!
باخنده گفت : باشه مادموزل! این روگفت ورفت سمت مهمونا! این شایگان ها هم یه چیزی شون میشدا! یکیشون طلاقم میداد واون یکی زوم میشد روی من!
موقعه ی شام ظرفم رو برداشتم و فقط یکم از باقالی پلو باماهیچه ای که بدجوری چشمک میزد کشیدمو برگشم سرمیزم!مشغول خوردن بود وبه این فکر میکردم که چرا دنیای من پر از راه هایی که شاید موقعیت های خیلی فوق العاده ای باشه ولی بخاطر اون تصمیم لعنتیم باید قیدشو میزدم! اگه ایلیا واقعا ازم خوشش اومده باشه چی؟ من چی؟ اصلا حسی بهش داشتم؟ به سوالم پوزخند زدمو جوابم رو دادم: آخه یه ساعته مگه علاقه به وجود میاد؟ من فقط از رنگ چشماش خوشم اومده! همین!
احتمالا اونم از قیافه ی من خوشش اومده! این شایگان هم یه چیزیش میشه ها! کدوم علاقه؟ آخه مگه میشد یه ساعت علاقه به وجود بیاد؟بیخیال این فکرو خیالا شدمو غذام رو خوردم.
ساعت 10 شب بود. جشن هم چنان ادامه داشت ولی خسته شده بودم و میخواستم برگردم! لباسم رو عوض کردمو بین جمعیت دنبال شایگان گشتم.کنار ایلیا وایستاده بود وداشت باهاش حرف میزد.رفتم جلو. شایگان که لباس های عوض کرده ی من رو دید گفت: میری؟
ـ آره دیگه! باید برگردم!
ـ هنوز جشن تموم نشده ها!
ـ میدونم، ولی خسته شدم!
ـ خیلی خوب، هرجور راحتی!
ـ ممنون بابت پذیرایی! خیلی عالی بود!
ـ مثل خودم!
ـ اوه! مهندس دوباره خودشیفتگیت گل کردا!
ـ به تو رفتم خانوم کوچولو!
باخنده گفتم : درهر صورت ممنون!
ـ خواهش!
بعد روم رو کردم به سمت ایلیا وگفتم: از آشنایی با شما هم خیلی خوش حال شدم!
ـ منم همین طور!
از هردوشون خداحافظی کردم و از خونه ی شایگان زدم بیرون.خونه ام فقط دوتا خیابون با اونجا فاصله داشت.نتونستم از اون هوای خوب بگذرمو پیاده راه افتادم سمت خونه.
درست مثل تمامی خاطرات که یه روز غبار فراموشی روش رو میپوشونه، خاطرات اون شب وایلیا هم به دست فراموشی سپرده شدند! روزها بدون تغییر خاصی میگذشت وهمه چیز روال عادی خودش رو داشت.اون روز باید راس ساعت 12 چک میکردم که یک چک 1 میلیاردی که سود یک ماه کارمون بود وصول میشه یا نه.بخاطر کارهای سنگینی که سرآدم رو گرم میکرد تازه ساعت 12:30 یادم افتاد که باید زنگ بزنم به بانک.تلفن رو برداشتم و شماره ی بانک روگرفتم: بانک مرکزی بفرمایید؟
ـ سلام خسته نباشید!
ـ ممنون.
ـ ببخشید میخواستم ببینم که چک آقای جلیلی به حساب آقای شایگان وصول شده یانه!
ـ چند لحظه صبر کنید.... خیر! حساب ایشون خالی بوده!
ـ شما مطمئنید؟
ـ بله!
ـ خیلی ممنون.گوشی رو قطع میکنم ومیرم به اتاق شایگان.سرش حسابی توی حساب وکتابه. میگم: مهندس؟
ـ بله؟
ـ چک مهندس جلیلی پاس نشده!
سرش رو میگیره بالا وبا بهت میگه:چی؟
ـ چک جلیلی... وصول نشده!
ـ برای چی؟
ـ حسابش خالی بوده!
ـ برو بگیرش ببینم! بر میگردم و شماره ی جلیلی رو میگیرم ولی گوشیش خاموشه. خونه اش هم کسی برنمیداره! شایگان که میبینه رفتنم خیلی طول کشیده از اتاقش میاد بیرون و میگه: چی شد؟
ـ گوشیش خاموشه، خونشم کسی برنمیداره!
ـ برو کنار ببینم! وخودش مشغول شماره گرفتن میشه.نا امید که میشه میگه: یعنی چی شده؟ کامران که از این کارا نمیکرد!
ـ نمیدونم!
ـ خیلی خوب! به کارت برس. برمیگرده به اتاقش و در رومیبنده.ولی از قیافه اش معلوم که حسابی رفته توی فکر. یک ساعت بعد میگه که دوباره جلیلی رو بگیرم .ولی جواب همچنان همونه! ساعت 3 دیگه طاقت نمیاره واز شرکت میزنه بیرون.حدس میزنم که رفته باشه دنبال جلیلی.
شایگان تا آخر وقت اداری برنمیگرده!یکم اوضاع نگران کننده ایه! دو روز دیگه مهلت اولین چکمونه وتمام امیدمون به این چک وصول نشده بود!اگه پول تا پس فردا نمی اومد توی حساب تقریبا همه چیز میریخت بهم وبدبخت میشدیم!
فردای اون روز شایگان باقیافه ی داغون اومد شرکت.قبل از اینکه بره توی اتاقش و در روبکوبه بهم روبه دخترا گفت:شرکت تعطیله! بفرمایید خونه هاتون! نمیدونستم که چرا اینقدر پریشونه! دخترا با غرغر از جاشون بلند شدند واز شرکت زدند بیرون.وقتی سالن خالی شد در اتاق شایگان رو باز کردم و همونجوری که دست به سینه به چهارچوب در تکیه داده بودم گفتم: چی شده مهندس؟
سرش رو از روی میز بلند کردو گفت: جلیلی رفته!
ـ کجا؟
ـ اگه میدونستم که خودم با دستای خودم خفه اش کرده بودم!
ـ یعنی معلوم نیست کجاست؟
ـ نه!پولا رو برداشته وفلنگ روبسته!
ـ حالا....حالا چی میشه؟
ـ نمیدونم! فعلا زندگیم رو هواست! خواستم اجازه بگیرمو برم خونه که تلفنش زنگ زد. نگاهی به نمایشگر گوشیش انداخت وفورا جواب داد: بله...سلام...نه!تو چه خبر.... چی؟؟؟ ... کجا؟...آره آره بلدم!...خوب....ازکی؟....باشه باشه!...نه حتما میام!..مرسی که خبردادی! ... خداحافظ!
گوشی رو قطع کردو سریع شماره گرفت.گفتم: چی شده؟
ـ پیداش کردم!
ـ کجا؟
کسی که اون طرف خط بود گوشی روبرداشت و نزاشت که جواب منو بده: سلام هومن! خوبی... جلیلی رو پیدا کردم!...آره دارم میرم سراغش!....پاشو سریع بیا اینجا! تنها نمیشه برم! ....میگم نمیشه!....هومن وقت ندارم باید....آخه....احمق جون نمیشه!....هومن!( این رو با داد گفت!) ...به درک! این رو گفت وگوشیش رو قطع کرد.با تشویش طول وعرض اتاقش رو قدم میزد و بلند بلند فکر میکرد.صدام رو صاف کردم و گفتم: مهندس؟
انگار که تازه متوجه ی من شده باشه گفت: هان؟
ـ من میام!
ـ کجا؟
ـ مگه نمیخواید برید دنبال جلیلی؟من باهات میام!
باخنده گفت: تو؟
ـ مگه چیه؟
ـ اونجا جای زنا نیست!
ـ مگه زنا چشونه؟
ـ نمیشه!
با اعتماد به نفس وغرور نگاهش کردم.با درموندگی دستی کشید توی موهاش و گفت: نمیشه!
نگاهمو ازش نگرفتم.بازم نفسش رو باحرص داد بیرون گفت: آخه....
ـ مسئولیتش باخودم!
ـ خیلی خوب!راه بیفت بریم!
کیفم رو برداشتم و دنبالش راه افتادم. وارد آسانسور که شدیم گفت: گوش بده ببین چی میگم، اونجا جیکت نباید دربیاید! میشینی توی ماشین.اگه سر نیم ساعت برگشتم که هیچ، اگه نیومدم زنگ میزنی به پلیس! فهمیدی؟
ـ آره!
ـ خیلی خوب! راه بیفت!
سوار بنز مشکی شایگان میشیم ومیریم سمت جایی که نمیدونم کجاست.
ـ کجا داریم میریم؟
ـ جلیلی یه سوله ی تولیدی بیرون شهر داره! اشکان گفت اونجاست!
ـ حالا چرا اینقدر عجله داری؟
ـ چون ساعت 5 بیلیط داره واسه دوبی!
ـ ازکجا میدونی؟
ـ دادم بچه ها لیست پروازا رو چک کنن!
ـ مگه رفیق صمیمیت نبود؟
ـ چرا خیر سرش!
ـ نمیخوای به پلیس خبر بدی؟
ـ پس تو رو واسه چی میبرم؟
ـ خوب چرا ازالان نمیگی؟
ـ چون یه تسویه حساب شخصی با این بشر دارم!
خواستم باهاش بحث کنم که گوشیش زنگ خورد: بله...سلام....کی اومدی؟...خوبه! ... خسته نیستی؟ ....من دارم میرم خارج شهر.سوله ی جلیلی رو بلدی؟...آره همونجا!....ایلیا سریع خودتو برسون داداش!...هیچی نپرس! بیا خودت میفهمی!....نه....فعلا!
گوشیش رو که قطع کرد گفت: ایلیا هم داره میاد!
حدوده دوساعت بعد پشت یه تپه ی خاکی که دید نداشت به سوله ماشین رو پارک کردیم وراه افتادیم سمت سوله.درست یک تپه قبل از سوله شایگان وایستاد وگفت: خوب...همینجا بمون اگه تا نیم ساعت دیگه برگشتم که هیچ اگه نه زنگ بزن پلیس!
ـ باشه!
ـ نهال...اشتباه نکنی ها! این مارمولک رو من میشناسم!
ـ حواسم هست!
ـ من رفتم! ایلیاهم میرسه مواظب خودت باش!
این روگفت ودوید سمت سوله.چند دقیقه ای میشد که از شایگان خبری نبود.آفتاب ظهر مستقیم می تابید روی فرق سرم.کلافه شده بودم و میخواستم برگردم سمت ماشین که یه صدایی از پشت سرم شنیدم.یعنی کی بود؟باید چی کار میکردم؟ یه تیکه چوب که کنار پام افتاده بود رو برداشتم وپشت یه بوته پناه گرفتم.ترس تموم وجودم رو گرفته بود.دستام میلرزید وعرق بدی روی بدنم نشسته بود.یعنی کی بود؟؟؟
چند دقیقه ی بعد یه هیکل چهارشونه که یه تیشرت سفید تنش بود از پشت تپه پیداش شد. آماده بودم که هرکی هست چوب رو بکوبم توی فرق سرش که دوتا چشم سبز زل زد به چشمام. ایلیا بود! خیالم راحت شد و از پناه گاهم اومدم بیرون.ایلیا که از دیدن من جاخورده بود گفت: تو اینجا چی کارمیکنی؟
ـ منم با مهندس اومدم! که اگه اتفاقی افتاد کمک کنم!
ـ نباید تو رو وارد این بازی میکرد!
ـ من بلدم از خودم مراقبت کنم!
ـ خودش کجاست؟
ـ رفت سمت سوله!
ـ تنها؟
ـ آره! گفت یه تصویه حساب شخصی داره!
ـ احمق! چند دقیقه است رفته؟
ـ 20 دقیقه ای میشه!
تلفنش رو از جیب شلوار جینش درآورد و شماره گرفت: الو؟سلام سرکار...خسته نباشید! ...میخواستم یه مورد کلاه برداری رو گزارش کنم!...بله!... فکر کنم قبلا آقای شایگان خبر دادن... بله بله! درسته!....میشه نیرو اعزام کنید به این آدرس؟ ...ممنون میشم! و آدرس رو داد.تلفنش رو قطع کردوگفت: راه بیفت!
ـ کجا؟
ـ بریم دنبال مسیا!
ـ خوب من اینجا میمونم!
ـ اینجا امن نیست! داشتم می اومدم چندتا ماشین رو پایین تر دیدم!
مخلفتی نکردم و دنبالش راه افتادم.با احتیاط به سوله نزدیک شد وکنار دیوارش پناه گرفت. آروم پرسیدم: مگه جلیلی چقدر خطرناکه؟
ـ انقدر که همیشه دونفر مسلح بادیگاردشن!
کپ کردم!اصلا فکر نمیکردم مهندس جلیلی که قیافه ی مظلوم وخونسردی داشت چنین آدمی باشه!آب دهنم رو به زور قورت دادم ویکم به ایلیا نزدیک تر شدم.پرسید: ندیدی مسیا از کدوم در رفت تو؟
ـ دور زد سوله رو!
ـ راه بیفت!آروم رفتیم سمت پشت سوله.هوای داغ ظهر بدجوری عرقمون رو درآورده بود. درپشت سوله باز بود ولی کسی ازش مراقبت نمیکرد وهمین جای تعجب داشت.با ایلیا رفتیم توی سوله.همین که اولین قدم رو با اون کفشای پاشنه 7 سانتیم روی زمین سرامیک شده ی سوله گذاشتم صدای هیس ایلیا بلند شد.
کفشام رو درآوردم و از خنکی که سرامیک ها به زیر پام منتقل میکرد خوشحال شدم!حداقل یکم از حرارت درونیم رو کم میکرد.سوله بدون هیچ دیواری بود ولی کلی کارتون ودستگاه باعث شده بود که به کل فضا دید نداشته باشیم.با احتیاط یکی یکی کارتون ها ودستگاه هارو رد میکردیم. تقریبا وسطای سوله بودیم که یه صدایی از سمت چپمون اومد.جای فراری یا حتی قایم شدن هم نبود.ایلیا نگاهی به دورو برش انداخت وبدون هیچ اخطاری بازوم رو گرفت وهلم داد سمت راست.سمت راست روی دیوار یه نردبون بود.با حداکثر سرعت ممکن از نردبون بالا رفتم و وایلیا هم پشت سرم میاومد. نردبون به یه گذرگاه آهنی میرسید. اگه کاملا از کنار دیوار راه میرفتیم هیچ دیدی به پایین نداشت.بدون سرو صداو با اطمینان از اینکه اون بالا جامون امنه به حرکتمون ادامه دادیم.
تقریبا آخر های سوله بود که صداها زیاد شد.ایلیا نشست و دست منو هم کشید پایین.نرده ها کوتاه بود واگه دقت نمیکردیم لو میرفتیم.آروم سرک کشید ودوباره سرش رو آورد پایین . پرسیدم: چه خبره؟
ـ مسیا روگرفتن!
ـ چی؟
ـ همین پایینن! سرمو بلند کردم که سرک بکشم ولی دستمو کشید پایین وگفت: خطرناکه!
ـ حالا چی کارکنیم؟
ـ باید صبر کنیم تا پلیس ها برسن!
ـ اگه تا اون موقعه بلایی سرش آوردن چی؟ یا اگه رفتن؟ از شهر تا اینجا دوساعت راه!
ـ نمیدونم! نگاهی به اطراف انداختم.یکم جلو تر یه نردبون دیگه بود که به سمت پایین میرفت. گفتم: چند نفر پایینن؟
ـ به جز جلیلی 5 نفر دیگه!
ـ من یه نقشه دارم!
ـ چی؟
ـ اونجا رو میبینی؟نردبون رو نشونش دادم! گفت: خوب؟
ـ اگه بتونی یه کاری کنی که حواس اون پنج نفر پرت بشه من میرم پایین، با اون میله ای که اون جاست اول یکی میزنم پشت سر جلیلی بعدم دستای مهندس رو باز میکنم!
نگاهم کرد و آروم زد زیر خنده! گفتم:چرا میخندی؟
ـ فیلم پلیسی زیاد نگاه میکنی نه؟به همین راحتی ها نیست که دختر خانوم! اونا مسلحا! شاید یه بلایی سر تو یا من بیارن!
ـ باید چی کار کنیم پس؟
ـ جلیلی که نمیتونه با مسیا فرار کنه! احتمالا یه جایی ولش میکنه !
ـ اگه...اگه خدایی نکرده بلایی سرش آورد چی؟
به وضوح منقبض شدن عضله های فکش رو میدیدم.گفت: نمیزارم! نگران نباش!
هر دو بدون اینکه تابلو بازی دربیاریم از بالای نرده ها سرک کشیدیم.پنج نفر دورتا دور شایگان و جلیلی رو گرفته بودند وکوچیک ترین اسلحه ای که دستشون بود یه کلت کمری بود! سه نفرشونم یه اسلحه های بزرگتری داشتن که اسماشون رو نمیدونستم!باید صبر میکردیم. اگه صدای وز وز تهویه ها نبود میتونستیم صداشون رو بشنویم. شایگان رو بسته بودند به یه صندلی واز گوشه ی لبش هم خون میاومد!معلوم بودکه فعلا جلیلی داره تصویه حساب میکنه نه اون!ایلیا پرسید: میدونی بیلیط جلیلی ساعت چنده؟
ـ ساعت 5.
نگاهی به ساعتش که مارکش رولکس بود انداخت وگفت :دیگه الانا باید راه بیفتن!
ـ کجا؟
ـ برن فرودگاه! از فرودگاه تا اینجا نیم ساعت راهه. باید برگردیم و ماشینا رو جابه جاکنیم!
ـ باید یکیمون اینجا بمونه!
ـ چرا؟
ـ خوب اگه بلایی سر مهندس اومدچی؟ یکم فکر کردو گفت: رانندگی بلدی؟
ـ آره!
ـ خیلی خوب. برگرد پیش ماشینا،بیا اینم سویچ ماشین من. وسویچ ماشینش رو گذاشت کف دستم. ادامه داد: ماشینا رو ببر پشت تپه ای که سمت راست ماشیناست.اونجا نمی بیننشون!
ـ تو چی کار میکنی؟
ـ من اینجا حواسم به مسیاست!
ـ باشه!
ـ شماره ی گوشیم رو بزن توی گوشیت!مشکلی پیش اومد سریع زنگ بزن!
شماره ش رو گفت ومنم زدم توی گوشیم!خواستم راه بیفتم که گفت:خانوم کوچولو؟پیش خودم گفتم ابن دوتا برادر چه علاقه ای دارندکه منو خانوم کوچولو صدا کنن؟
ـ بله؟
ـ مواظب باش!
ـ هستم! بدون سروصدا از گذرگاه برمیگردم وپایین آخرین نردبون نگاه میکنم که کسی اون دور و اطراف نباشه.وقتی مطمئن میشم که کسی نیست، از پله ها میام پایین و باحداکثر سرعت میدوم سمت ماشین ها.
بخاطر اینکه کفش پام نیست، چندتا خارمیره توی پام ولی الان جون یه ادم مهم تر از این که من به فکر پام باشم. سویچ ماشین مسیا روش نیست واین میشه یه بدشانسی! سوار موهاو ی مشکیه ایلیا میشم و سریع ماشین رو میبرم به جایی که گفته بود. ولی ماشین شایگان چی؟ باخودم میگم خوب جلیلی نمیگه این شایگان باچی اومده اینجا؟ با قاطر که نیومده! ماشین شایگان رو همونجا ول میکنم و میخوام برگردم به سوله که صدای چرخ لاستیکی از دور منو سرجام میخکوب میکنه! برمیگردم پشت تپه واز بالاش سرک میکشم که کیه! یه پرادوی سفید که جلیلی رو توش تشخیص میدم از جلوم رد میشه.دونفر هم همراهشن! پشت بند اون یه 206 بادمجونی هم میاد که توی اون یکی سه نفر نشستن! اگه یکی ار اون ها شایگان باشه، الان یک نفر توی سوله است! دعا دعا میکنم که ایلیا زودتر برسه! برمیگردم سمت سوله ومنتظر میمونم تا پیداش بشه!
وقتی اومدنش طولانی میشه شمارش رو میگیرم:بله؟
ـ کجایید؟
ـ یکی وایستاده جلوی در! بره کنار میام! توکجایی؟
ـ منتظر تو!روی تپه!
ـ زیاد توی دید نباش!منم میام!
5 دقیقه ی بعد سروکلش پیدا میشه.وقتی بهم میرسه میگم: چرا اینقدر لفتش دادی؟
ـ یارو نمیرفت کنار!
ـ مهندس چی شد؟
ـ بردنش!
ـ بجم پس!
هردو دویدیم سمت ماشین ایلیا .ایلیا سریع پرید پشت فرمون وگفت: سویچ!
سویچ رو بهش دادم که گفت: ماشیم مسیا کو؟
ـ گفتم بزارم همون جا بمونه! بالاخره مهندس باید بایه چیزی می اومد اینجا دیگه!
ـ خوب کاری کردی! دنده رو گذاشت روی اتوماتیک و راه افتاد.
پام رو میارم بالاو به خونی که ازش رونه نگاه میکنم!میگه: چی شده؟
ـ تیغ رفته!
ـ مگه کفش نداشتی؟
ـ یادت نیست درشون آوردم؟
ـ موند توی سوله؟
ـ اوهوم!
ـ دستمال توی داشبورت هست! در داشبورت رو باز میکنم و چندتا دستمال برمیدارم و میزارم روی زخم پام. سوزشش زیاده!ولی نه اونقدر که بخوام آه وناله کنم!فقط امیدوارم که عفونت نکنه!
نیم ساعتی رو بدون حرف وباحداکثر سرعت میرونیم.هردومون به این فکر میکنیم که بلایی سر شایگان نیاد! توی فکر شایگانم که ایلیا ترمز میگیره!
ـ چی شد؟
ـ یه سایه هایی اون دوره!این رو میگه واز ماشین پیاده میشه.منم یکم دقت میکنم وسایه هارو میبینم. دنبالش از ماشین پیاده میشم.
ـ تو نمیخواد بیای! هم پات زخمیه، هم خطرناکه! بشین زود برمیگردم!
چون درد پام داره بیشتر میشه قبول میکنم و برمیگردم توی ماشین.ایلیا میدوه به سمتی که سایه ها هستند.
یک ربعی از رفتن ایلیا میگذره ومن کم کم دارم به دلشوره می افتم!اگه بلایی سر هر دوشون اومده باشه چی؟ اگه ایلیارم گرفته باشن؟ اگه با این اوضاع تا شب اینجا بمونم چی پیش میاد؟
توی همین فکرام که دوتا سایه از دور معلوم میشن! ایلیا تنها نبود! اصلا ازکجا معلوم که ایلیا باشه؟ اگه آدم های جلیلی بودن و واسه بردن ماشین اومده باشن چی؟ سریع میرم پشت ماشین وکفش دراز میکشم که حداقل دید رو از جلو داشته باشم!ضربان قلبم رویه دویسته! انقدر ترسیدم که حتی قدرت حرکت دادن دست و پام رو ندارم! صداهایی از بیرون میاد: پس دختره کو؟
یعنی منو لو دادند؟اینا کی اند؟
صدای کسی از بیرون میاد: خانوم راد!...خانوم کوچولو؟؟؟ صدای مسیاست! خیالم راحت میشه ویه نفس راحت میکشم!از جام بلندمیشم و میرم بیرون.مسیا میپرسه: کجا بودی؟
ـ فکر کردم آدمای جلیلی اند! رفتم پشت ماشین قایم شدم!
نگاهی به سرتاپای من انداخت وگفت: کفشات کو خانوم کوچولو؟
ایلیا به کمکم اومد وگفت: تویه عملیات انتهاری واسه نجات شما از دست دادتش!
مسیا: چی؟
ـ هیچی! خرج یه کفش گذاشتی رو دستم!
مسیا : باز حالا خوبه بیشتر از یه جفت کفش نشده!
ـ خیر! خرج پانسمان پام رو هم بهش اضافه کن!
مسیا : پات؟این که سالمه!
ایلیا: تیغ رفته تو پاش!
مسیا: هان!باشه جهنم!اونم روش!
ـ اصلا تو چه جوری آزاد شدی؟
ایلیا: پلیس محلی خودشو رسونده بود!
ـ گرفتنشون؟
مسیا: آره! فقط یادمون رفت بهشون بگیم یکی از نیروهای نفوذیشون توی جناح خودمونه! بیان تورم بگیرن ببرن!
ـ منو بگو بخاطر نجات شما مجروح شدم! عوض دستت دردنکنه است دیگه مهندس؟
مسیا: اوه! حالا قهر نکن مادموزل! بنده سراپا تعظیم وتشکرم بخاطر این جان فشانی شما!
ـ وظیفته!
مسیا: بیرون شرکت بلبل میشی!
ـ چیزی که عوض داره گله نداره!
مسیا: عوض چی؟
ـ جشن!
مسیا زد زیر خنده وگفت: ای ناقلا! به خصوصیات قبلیت زرنگ بودنم اضافه کن!
ـ خواهش میکنم!
ایلیا که اون وسط نقش نخودی رو بازی مکرد باحرص گفت: تا شب میخواید جرو بحث کنید؟
مسیا: جوشی نشو داداشی، تورم بازی میدیم!
ایلیا: من ناهار نخوردما!
مسیا: آخ گفتی! اصن جلیلی که حرف میزد من بیشتر فکر قاروقور شکمم بودم تا حرفای اون!
ـ جون به جونتون کنن همتون شکم دوستید!
مسیا: مرده وشیکمش!
ـ بله بله!
با تذکر دوباره ی ایلیا سوار شدیم و ادامه ی بحث رو گذاشتیم توی راه!ایلیا دور زد راه افتاد سمت سوله.گفتم: کجا میریم؟
ایلیا: میریم ماشین مسیا رو برداریم!
ـ آهان!
چند دقیقه ای که سکوت برقرار شد مسیا گفت: چی شد خانوم کوچولو؟ زبونتو موش خورده؟
ـ نخیر! هنوز دارمش دومتر!به موقع اش ازش استفاده ی بهینه میکنم!
مسیا: آخ! اینم برنامه ریزی داره؟
ـ بله!
مسیا: ایلیا بهت گفته بودم این خانوم کوچولو مدیر برنامه ریزی شرکت ماست؟
ایلیا: جدی؟
مسیا: آره بابا! ایشون حتی واسه آب خوردن و تلفن جواب دادن و ساعت نگاه کردن وخلاصه حتی نفس کشیدنشون برنامه دارند! اصن من باید بدم یه تندیس از ایشون بسازن بزاریم وسط شرکت مایه ی عبرت بقیه بشه!
ایلیا لبخند محوی زد وسرشو تکون داد! گفتم: مهندس، میشه اینقدر ویژگی های منو برای دیگران رو نکنید؟ میترسم بدزدنم!
مسیا: اوه! ببخشید که امنیت جانیتون رو به خطر انداختم!
ـ دیگه تکرار نشه لطفا!
مسیا: بله بله!
ایلیاکه میخواست بحث رو عوض کنه گفت: شما چی خوندید؟
ـ مدیریت بازرگانی!
ایلیا: رشته ی خوبیه!
ـ شماچی خوندید؟
ایلیا: پزشکی!
ـ جدی؟
ایلیا: بله!
ـ چقدرعالی! من همیشه دوست داشتم پزشکی بخونم، ولی موقعیتش جور نشد!
ایلیا: این رشته هم سختیای خاص خوشو داره!
مسیا: ای بابا! حالا ما شدیم نخودی؟
ایلیا بی تفاوت به حرف مسیا ادامه داد: به نظر من این رشته چندان مناسب زنا نیست!
ـ چرا؟
ایلیا: چون زنا روحیه ی خیلی حساسی دارند واز نظر من این کار با اینکه کار بدنی چندانی نداره ولی کار خشنیه!
ـ ولی حس لطیف زن باعث میشه کارشو بادلسوزیه بیشتری انجام بده!
ایلیا: درسته ولی این کار به چه قیمتی؟ به قیمت مشکلات روحیی که واسش به وجود میاد؟ من هم کارای زن زیادی داشتم که سرهمین قضیه افسردگی وتیک های عصبی پیدا کردن!
مسیا باخنده گفت: البته سوء تفاهم نشه ها! همکارای مردش بیشترن! وسقلمه ای به پهلوی ایلیا زد. من که معنی حرکت های مسیا واسم خیلی روشن بود یکم سگرمه هام رفت توی هم و به پشتی صندلی تکیه دادم. ایلیا که اخمای منو دید متقابلا اخم کرد ومسیاهم روده درازیاشو یکم جمع وجور کرد!
تا آخر مسیر دیگه کسی لب باز نکرد. وقتی به ماشین مسیا رسیدیم هرسه تامون ازماشین پیاده شدیم.مسیا نشست پشت فرمون وگفت: بامن میای یا با ایلیا خانوم کوچولو؟
ـ فرقی نداره! فقط زودتر تکلیف منو مشخص کنید چون پام درد میکنه!
ایلیا: چند لحظه بشینید اینجا! وبه صندلی ماشین اشاره کرد!
ـ چرا؟
صندوق عقب ماشینش رو باز کردوکیف چرمی رو از داخلش در آورد.مسیا از پشت فرمون گفت: چی کار میکنی ؟
ایلیا: میخوام پاشو پانسمان کنم!
مسیا: من باید برم! باید برم پاسگاه سروقت جلیلی!
ایلیا: خیلی خوب! تو برو ماهم میایم! مسیا بوقی زد وراه افتاد.ایلیا کنار پام نشست و کیفش رو باز کرد. از توش یه پنس درآورد وپام رو گرفت بالا.جوراب ودستمال هایی رو که روی زخمم گذاشته بودم رو برداشت ومحل زخم رو دقیق برسی کرد.بعد پنس رو برد داخل زخم ویک هو کشید بیرون!دردش خیلی زیاد بود ولی لبو گاز گرفتم که داد نزنم!ایلیا بدون اینکه نگاهم کنه گفت: داد بزنی بهتر از اینکه اونجوری لبتو گاز بگیری!
بعد یک پنبه ی حاوی بتادین رو کشید روی زخمم!هرکاری کردم نتونستم غرورم رو خرد کنم و داد بزنم!از شدت سوزش پام میپرید بالا ولی ایلیا محکم گرفته بودتش وپنبه رو میشید روی زخم های کف پام.وقتی پای راستمو پانسمان کرد رفت سراغ پای چپم.
وضع پای چپم بدتر بود وسوزشش بیشتر بود! پنس رو فرو کرد داخل زخم وبایه تیک 5 سانتی متری بیرون کشید! انقدر لبو محکم گاز گرفته بودم که دهنم مزه ی خون گرفته بود!زیر لب گفت: چه جوری این تیغو توی پات تحمل کردی؟پامو زد عفونی و پانسمان کرد.سرش رو که گرفت بالا لبخندی که رویه لبش بود محو شد وجاش روداد به یه اخم غلیظ! یه تیکه پنبه برداشت و اومد سمتم وگفت:ببین باخودت چی کارکردی دختر خوب! وپنبه رو فشار داد کنار لبم! ادامه داد: تمام لبتو خونی کردی!
پنبه رو ازش گرفتم وگفتم: ممنون!
ـ خواهش میکنم!
سوار ماشین شدیم وراه افتادیم سمت شهر.گفتم: شما همیشه وسایلاتون همراهتونه؟
ـ آره! تقریبا همیشه!
ـ چرا؟
ـ چون ممکنه مثل الان بهش احتیاج پیدا کنم!یه ساک که ماشینو سنگین نمیکنه!
ـ آره خوب! کار خوبیه!
ـ فقط باید پانسمانتون رو زود به زور عوض کنید که عفونت نکنه!
ـ یه زخم که کوچیک که این حرفارو نداره!
ـ کوچیک هست ولی عمقیه!
ـ باشه!یه کاریش میکنم!جلیلی چی شد؟
ـ بردنش آگاهی!
ـ پولا چی؟
ـ همش تویه حسابشه که ظرف یکی دو روز آینده منتقل میشه به حساب مسیا!
ـ مهندس جلیلی چرا همچین کاری کرد؟
ـ حرص! حرص پول هیچ وقت تمومی نداره!
ـ آخه مثلا دوست وشریک مهندس شایگان بود! نبایداز اعتماد مهندس سوءاستفاده میکرد!
ـ آره! ولی خوب کاری نمیشه کرد! اتفاقیه که افتاده!
ـ بله! اتفاقیه که افتاده!
نگاهی به ساعت کردم.ساعت 6 بود.میدونستم که با این مسافت زیاد حتما یکی دوساعت دیگه میرسیم!ایلیا که نگاه منو به ساعت دید گفت: نگرانید که خانوادتون نگران دیر اومدنتون نشن؟
پوزخندی گوشه ی لبم رو پرکرد! خانواده! کدوم خانواده؟ آره نگران نگرانیه خانواده ی نداشتمم! با لبخند محو گفت: نگران نباشید! به موقعه میرسونمتون!
ـ من ...خانواده ای ندارم!
با تعجب نگاهم کردوگفت: یعنی چی؟
نفسم رو دادم بیرون گفتم: عمرشون رو دادن به شما!
سری تکون دادوگفت: ببخشید! نمیخواستم نارحتتون کنم!
ـ مهم نیست!همه چیز بعد از یه مدت عادی میشه!
ـ خواهر وبرادری ندارید؟
ـ چرا! یه برادر دارم! ولی جدا ازهم زندگی میکنیم!
ـ چرا؟
ـ آخه اون ازدواج کرده ومن نمیخوام سربارش باشم! ترجیح میدم خودم خودمو اداره کنم!
ـ پس دختر خودساخته ای هستید!
ـ ای! بگی نگی!
ـ چرا بگی نگی؟
ـ قصه ی مستقل شدن من خیلی طول ودرازه!
ـ اگه دوست دارید بگید!
ـ نه! گفتم که طولانیه! باشه یه موقعیت بهتر!
ـ باشه!هرجور مایلید!
چند دقیقه ای سکوت برقرار شد که باز سر صحبت رو باز کردو گفت: مسیا راست میگه! شما خیلی جسورید! هرکسی اینقدر راحت آرامشش رو درگیر تلاطم نمیکنه! هرکس دیگه ای جای شما بود زندگیش رو برای کمک به کارفرماش به خطر نمیانداخت!
ـ من هرکسی نیستم!
ـ بله!اون که صدالبته!
ـ این روزا کسی به دختر جوونی که اولین تجربه ی کاریشه،کارنمیده! این کار روکردم که یه جورایی جبران مافات بشه!
ـ عجب!
ـ آره دیگه!خواستم دینی به گردنم نباشه!
ـ مسیا باید خیلی خوش شانس باشه که چنین منشیه داره!
ـ نه بابا! مهندسم دیگه پیاز داغشو خیلی زیاد میکنه!
ـ نه! واقعا اینجوری هست! به نظر من شما یه کیس مناسب برای کار هستید! از این تعارف تیکه پاره کردنا حالم بهم میخورد! از اینکه مدام تشکر کنم وهی زیر تعریفای بیخودی سرخ و سفید بشم! شایدم به قول مسیا ،ایلیا بهم علاقه داشت ویه جورایی میخواست خودشو به من نزدیک کنه!
ولی من وصله ی اون نبودم! حتی اگه از تفاوت طبقاتیمون میگذشتم، من قبلا زن برادرش بودم! حالا چه جوری بهش میگفتم که منی که قبلا از برادرت پس زده شده بودم رو تو بخواه؟ نه! ایلیا برای من نبود،منم برای اون نبودم! به چشمای سبزش که با تیشرت سفیدش که حالا بخاطر خاک های اون اطراف یکم به کرمی میزد هارمونی قشنگی رو ایجاد کرده بود نگاه کردم! توی دلم گفتم شما دوتا برادر که سهم من نیستید ولی امیدوارم بمونید تو حلق زناتون!
بعد از این فکرم خنده ام گرفت وفهمیدم که خیلی خودخواه شدم! ایلیا که دیگه سوژه هاش برای باز کردن سرصحبت تموم شده بود ضبط ماشینش رو روشن کرد:
درگیر رویای توام
منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت
تو منو اتنتخاب کن
دلت از آرزو من
انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من
چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم
تا باچشمام خواهش کنم
درا رو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمیکنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخوای بری
اصرار من بی فایده است
هرکاری میکنه دلم
تا حسمو پنهون کنه
کی میتونه فکرتو رو
از سرمن بیرون کنه
یا داغ رو دلم بزار
یا که از عشقت کم نکن
تموم تو سهم من
به کم قانعم نکن
خواستم بهت چیزی نگم
تا باچشمام خواهش کنم
درارو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمیکنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخوای بری
اصرار من بی فایده است
نمیدونم چرا ولی باشنیدن این شعر ناخودآگاه دلم گرفت! دلم گرفت از روزهایی که داشتم و بدترین لحظات عمرمو توشون گذروندم! دلم گرفت از آینده ای که برام یه نقطه ی گنگه! دلم گرفت از حالی که هیچ نقشی توی گذشتنش ندارم! دلم گرفت از آدما! از زندگی! از خودم! از خدا! انقدر دلم گرفته بود که میتونستم تا صبح گریه کنم!
ایلیا که دید حالم بد شده ضبط روخاموش کردو زیر لب چیزی گفت که نشنیدم! انگار داشت به خودش فوش میداد که چرا این جوری جو رو عوض کرده بود!تکون های گهواره ای ماشین و سکوتی که بین ما بود خواب رو به چشمام آورد!
ـ خانوم کوچولو....خانومی.......
صدای ایلیا بود که بیشتر از اینکه خواب رو از سرم بپرونه ،مثل یه لالایی بود! ولی چشمامو باز کردم و صاف نشستم.توی شهر بودیم وهوا تاریک شده بود.گفتم: ساعت چنده؟
ـ 8!
ـ چرا اینقدر دیر رسیدیم؟
ـ دیر نرسیدیم! خواب بودی، دلم نیومد بیدارت کنم! سرخ شدم! این چرا اینجوری شده بود؟ دلش نیومده بود منو بیدارکنه؟ چرا؟ خدایا نکنه مسیا راست میگه؟؟؟؟
با خنده ادامه داد: ولی الان دیگه معدم بدجوری صداش در اومده! توهم که ناهار نخوردی، بپر پایین بریم اونجا! وبا دستش رستورانی رو که کنارش نگه داشته بود رو نشون داد.نگاهی به پاهای باندپیچی شدم انداختم وگفتم: با این وضعیت؟؟؟
نگاهش به پاهام افتاد و همراه من زد زیر خنده!گفت: خیلی خوب پس بشین من برم یه چیزی بگیرم توی ماشین بخوریم!
ـ نه دکتر! من دیگه میرم خونه!
ـ عجله داری؟
ـ عجله که نه، ولی نمیخوام مزاحم بشم!
ـ مزاحم نیستی! الان میام. ولبخندش رو پاشوند روی صورتم و از ماشین پیاده شد.
خدایا! حدایا! محبت های این پسر داره دلم رو میلرزونه! خدایا خودت کمکم کن! توکه میدونی وضعیتمو! تو که میدونی من نمیتونم باهاش ازدواج کنم! خدایا خدایا! چرا تمام این بدبختی ها باید برای من به وجود بیاد؟؟ چرا آینده ی من باید نابود بشه؟ چرا ؟؟؟ چرا نباید سهم من از دنیا چیزی باشه که دوست دارم؟؟؟
توی همین فکرا بودم که ایلیا با دوتا جعبه ی پیتزا برگشت. جعبه هارو گذاشت رویه پای منو راه افتاد.گفتم: کجا میری؟
ـ یه جایی که بشه اینا رو خورد!
ـ مگه همین جا چش بود؟
ـ خوشم نمیاد جلوی مردم غذا بخورم!توی خیابوون!
ـ اوکی!
نزدیک یه پارک خلوت نگه داشت وگفت: خدایی دیگه نمیشه!ویکی از جعبه هارو از روی پام برداشت. باخنده گفتم: همیشه همین قدر شیکمویی؟
ـ آخه از صبح چیزی نخوردم!
سری تکون دادم و مشغول خوردن شدم.گفت: شما که تنها زندگی میکنید چرا ازدواج نمی کنید؟
بالاخره حرف دلشو زد! خندم گرفت که تا قبل از اون کلی مقدمه چینی کرد بودو نگفته بود و حالا یه کاره داره همچین سوالی میپرسه! خنده ام رو جمع کردم و گفتم: موقعیتش پیش نیومده!
ـ یعنی قصد ازدواج دارید!
ـ شایدم نه!
ـ چرا؟
ـ فکر نکنم کسی بتونه با شرایط من کنار بیاد!
ـ چطور؟
ـ مهم نیست دکتر!
ـ شما چرا افراد روبا توجه به شغلاشون صدا میکنید؟
ـ چی؟
ـ مثلا به مسیا میگید مهندس، به من میگید دکتر!
ـ خوب چی بگم؟
ـ اسمم رو بگید! بگید ایلیا!
باخنده گفتم: نمیشه که!
ـ چرا؟
ـ آخه زیادی خودمونیه!
ـ این یعنی اینکه نمیخواید صمیمی تربشید؟؟؟
ـ نمیدونم! شاید!
انگار با این حرفم نطقش رو کور کردم!تا آخر غذا هیچ حرفی نزدو وقتی هم غذاشو تموم کرد جعبه هارو توی سطل آشغالی که اون نزدیکی بود انداخت و راه افتاد!
باخودم فکر میکردم که این روش بهترین روشه! وقتی خودم پسش بزنم دیگه هوس نمیکنه بخواد بیاد سمت من! پرسید: خونت کجاست؟
ـ فرمانیه.
ـ پس همسایه ی مسیایی!
ـ نه اونقدر نزدیک!
وقتی به کوچه رسیدیم خواست بره داخل کوچه که گفتم: نه دکتر! همینجا پیاده میشم!
ـ چرا؟ میرم جلوی درتون دیگه!
ـ خونم همین جاست! و اولین درکوچه رو نشونش دادم.دلم نمیخواست بدونه خونم کدومه چون شاید مسیا داستان منو خودش رو بهش گفته بود! نباید ریسک میکردم.دستی لای موهاش کشیدو گفت: خیلی خوب! وکنار کوچه نگه داشت. از ماشین پیاده شدم و گفتم: خیلی ممنون دکتر! امروز خیلی زحمت دادم بهتون!
ـ وظیفه بود! کاری نکردم!
ـ شما برید دیگه! بیشتر از این مزاحم نمیشم!
ـ بسیار خوب، مراقب خودتون باشید! خدانگهدار! درماشینش رو بستمو اون هم راه افتاد.
صبح روز بعد با اینکه پام هنوز درد میکرد ولی یه کتونی پوشیدم که پانسمانا رو بپوشونه! بایه شلوار جین ویه مانتوی توسی.وقتی رسیدیم شرکت مشتاق از جلوم دراومد. گفتم: سلام مهندس!
ـ سلام خانوم راد! حالتون چطوره؟؟؟
ـ ممنون!
ـ راستی دیروز مسیا با کی رفت سراغ جلیلی؟
براش قیافه گرفتم وگفتم: با یه آدم مورد اعتماد! یه کسی که وقت کمک دستشو نمیزاره توی پوست گردو!
سرش رو انداخت پایین وگفت: باور کنید گرفتار بودم!
ـ به من مربوط نیست!
این روگفتم و از کنارش رد شدم.در اتاق شایگان باز بود وبرخلاف همیشه توی اتاقش بود و داشت باکسی که ازاونجا نمیدیدمش صحبت میکرد. منو که دید گفت: سلام! یه دقیقه بیا تو اتاقم! کارت دارم. کیفم رو گذاشتم روی صندلیم و رفتنم توی اتاقش. ایلیاهم اونجا بود.به هر دوشون سلام کردم که ایلیا پرسید: پات چطوره؟
ـ بهتره! بازم ممنون!
ـ گفتم که کاری نکردم!
مسیا پرید وسط حرفامون وگفت: بیا خانوم کوچولو! اینم خسارتی که بهت زدم! ویه جعبه که یکم بزرگتر از جعبه ی کفش بود رو گذاشت روی میزش.
ـ این چیه مهندس؟
ـ بازش کن! جعبه رو برداشتمو درش رو باز کردم. توی جعبه یه جفت کفش مشکی چرم پاشنه 10 سانتی بود.کفش خیلی خوشگلی بودو سگک نقره ای که روز خورده بود خیلی خود نمایی میکرد. قیمت اون کفش تقریبا 3 برابر قیمت کفش خودم بود!جعبه رو گذاشتم روی میز و گفتم: مهندس حالامن یه چیزی گفتم! شما چرا جدی گرفتید!
ـ من عادت نداره دین کسی به گردنم بمونه!
ـ آخه من نمیتونم اینو قبول کنم!
ـ چرا؟
ـ غرامت باید به اندازه ی خسارت باشه! نه سه برابرش!
ـ بابا بیخیال! قبول نکنی ناراحت میشم!
ـ اخه....
ایلیا: قبول کن خانوم کوچولو! به هیکل این داداش ما نگاه نکن! خیلی زود رنجه!
مسیا چشم غره ای به ایلیا رفت وایلیا زد زیر خنده! با شرم جعبه رو برداشتم و گفتم: ممنون!
خواستم از دربرم بیرون که مسیا گفت: راستی خانوم کوچولو...
برگشتم سمتش که گفت: بابت دیرزو ممنون! یه شجاعتم بزن تنگ صفتات!
ـ یکم دیگه بگذره واسه فراموش نکردن این صفتایی که به من نسبت میدی باید یه دفترچه بردارم یادادشت کنم!
باخنده گفت: کارخوبی میکنی!
سری تکون دادم و از اتاق اومدم بیرون. دخترا که جعبه رو دستم دیدند صدای پچ پچ شون دوباره رفت بالا! دلم میخواست همشون رو خفه کنم!یه بار دیگه در جعبه رو برداشتم وبه کفش هانگاه کردم.بوی چرمش بینیم رو قلقلک میداد. داشتم به این فکر میکردم که اینا سلیقه ی مسیاست یا ایلیا! دلم میخواست کفش هارو پاکنم ولی هم بخاطر دخترا نمیشد اونجا این کارو کردو هم باندهای پام، پام رو بزرگتر از اندازه ی واقیعیش کرده بود! نگاهی به شماره ی کفش ها انداختم! اندازه ی پای خودم بود!ولی شماره ی پامو ازکجا میدونست؟؟؟جعبه رو گذاشتم زیر میز تا ذهنم آزاد بشه وبتونم کارام رو بکنم!
ـ نمیشه! نمیتونم!
نهایت سعیم رومیکردم که موقعه ی حرف زدن صدام نلرزه!ایلیا بااون چشمای سبزش زل زده بود به چشمامو داشت دیونه ام میکرد! دستی کشید لای موهاش وگفت: آخه چرا؟
ـ نپرس!
ـ من نباید بدونم که چه مشکلی دارم که قبولم نمیکنی؟؟؟
ـ تو مشکلی نداری! من مشکل دارم!
چشماش گرد شدوگفت: توکه نامزد نداری؟
ـ نه!
نفس آسوده ای کشید وگفت: پس چرا؟
ـ گفتم که! نپرس!
ـ من تا ندونم دست بردار نیستم!
ـ دکتر... من وشما مناسب هم نیستیم!
ـ آخه چرا؟
ـ تو چی از من میدونی؟
ـ خیلی چیزا!
ـ مثلا؟
ـ مثلا اینکه خانوادت رو از دست دادی، یه برادر داری، توی شرکت برادرم کار میکنی و...
ـ همین ها واسه ازدواج کافیه؟
ـ از نظر من آره! بعدشم من خودتو میخوام نه این چیزا رو!
ـ تو هیچی از من نمیدونی! اصلا تا حالا ازخودت پرسیدی که برادرم کجاست؟ من چراتنها زندگی میکنم؟ از خودت پرسیدی که یه دختر تنها چه جوری خونه توی فرمانیه داره؟
با تردید نگاهم کرد.آروم گفت: خوب بگو تا بدونم!
احساس کردم فکرش داره جاهای نامربوط که سریع جبهه گیری کردم: لطفا فکر بد نکن!
ـ بگو نهال! جون به لبم کردی!
ـ اگه بدونی قبول نمیکنی! پس همین الان برو! نزار غرورمو بشکونم!
ـ توفقط یه چیزی روبه من بگو، خودت که با من مشکلی نداری؟
به چشماش نگاه کردم.من چه مشکلی میتونم بااین پسر چشم سبز داشته باشم؟ پسری که از زمانی که دیدمش حواسش به من بوده؟ پسری که چندین ماه بخاطره من برنگشته پیش خانوادش توی فرانسه ومونده تا جوابش رو بدم! پسری که چندین بار درخواستش رو برای رفتن به رستوران رد کرده بودمو حالا بعد از سه ماه اصرار کردن بالاحره قبول کرده بودم! پسری که روبه روم نشسته بود وازم میخواست باهاش ازدواج کنم!
پسری که برادر مردیه که قبلا زنش بودم! زن اجباریش!
مشکل همین جا بود! حتی اگه خودش هم بااین موضوع مشکلی نداشت مطمئن بودم که مسیا اگه بفهمه مخالفت میکنه ومنم دلم نمیخواست میونه ی این دوتا برادر و بهم بریزم!پالتوم روبه خودم نزدیک تر کردمو وباز نگاهش کردم! خدایا چی باید بهش میگفتم؟
سکوتم رو که دیدگفت: سکوتت رو بزارم به حساب آره؟
بازم چیزی نگفتم! نمیتونستم به خودم دروغ بگم! ازش خوشم اومده بود! از صدای بم مردونش که درست مثل لالایی به آدم آرامش میداد! از جذابیت نگاهش خوشم میاومد! از رفتار های آروم و متینش که گاهی شیطون میشد! از لبخندهای کمرنگش! از همه چیش خوشم می اومد! ولی اون مال من نبود!
نفسش رو داد بیرون وگفت: ببین نهال اگه خودت با من مشکلی نداری اگه مشکل کس دیگه ای نیست، باور کن هرچی باشه من حلش میکنم! باهم حلش میکنیم! من هیچ مشکلی با این قضیه ندارم! اگه تو بامن باشی، دیگه هیچ چیز دیگه ای برام اهمیت نداره!
ـ نه! قبول نمیکنی !
ـ خوب تو بگو ببین قبول میکنم یانه!
ـ دکتر خواهش میکنم! فراموش کن همه چیزو!
ـ من سه ماه نموندم اینجا که بخوام چیزی رو فراموش کنم!
از جام بلند شدمو گفتم: من باید برم دکتر! مچ دستمو گرفت وگفت: نهال!اول جواب منو بده بعدبرو! سه ماه اصرار کردم که یه روز مثل امروز باهام بیای بیرون، حالا نمیزارم بری! بشین! لحنش انقدر محکم هست که سرجام بشینم!
مچمو ول کرد وگفت: خوب، حالا بهم بگو داستان چیه!
نفسمو دادم بیرون وگفتم: اگه....اگه...
ـ اگه چی؟
ـ من قبلا...من قبلا ازدواج کردم!
جاخورد! به پشتی صندلیش تکیه دادو خیره نگاهم کرد! خدیا!خدایا! خودت یه کاری کن بی خیال بشه! خودت از سرش بنداز این فکرو! خدایا کمکم کن! چندتا نفس عمیق کشیدو چشماش رو بست. چند دقیقه ای بدون حرف همونجوری گذشت.لبهام رو ترکردم و آروم گفتم: دیدی گفتم قبول نمیکنی!
چشماشو باز کردو آرنجاش رو گذاشت روی میزوگفت: باکی؟
ـ با یه انسان ِ... .نمیتونستم چیزی بگم! چون اگه میفهمیداین انسان مغرور ازخود راضی که منو مثل یه موجود اضافی از زندگیش پرت کرد بیرون برادر خودش بوده، خیلی شاکی میشد!
ـ چرا...چرا میگی قبلاازدواج کردی!
ـ طلاق گرفتم!
ـ چندماه بعدش؟
ـ تقریبا یک هفته بعدش!
ـ چرا اینقدر زود؟
ـ به درد هم نمیخوردیم!
با تردید پرسید: عروسی کرده بودید؟
ـ نه!
نفسش روداد بیرون وگفت: نهال! نهال! تو چرا داری منو سکته میدی دختر؟ خوب اینکه ایرادی نداره! همه حق دارند که راجع به زندگیشون تصمیم بگیرند! توهم دیدی اون آدم به دردت نمیخوره جدا شدید! این که ایرادی نداره!
چی باید میگفتم؟ خدایا چرا صدامو نمیشنوی؟ من دربرابر این پسر کم میارم! خدایامن دوسش دارم ودارم پسش میزنم! چراداری زجرم میدی؟
ـ مشکل ازدواجم نیست!
ـ پس مشکل چیه؟
ـ مشکل کسیه که باهاش ازدواج کردم!
ـ کیه؟
چی میتونستم بگم؟ بگم برادرت؟ صاحاب کار شرکتم؟ بگم کسیه که خودش مارو فرستاده اینجا واگه بدونه که من واقعا کیم سرم رو بریده گذاشته روی سینه ام؟چی باید میگفتم؟
ـ من میشناسمش؟
آره! میشناسیش! انقدر خوب میشناسیش که شاید هیچ کس به اندازه ی تواون رو نشناسه! حالم بد شده بود! هواسرد بود ولی من از دورن گر گرفته بودم! باید میرفتم! باید هر چه زودتر از این فضای خفه میرفتم بیرون! احساس میکردم هیچ اکسیژنی تو یه هوا وجود نداره! داشتم خفه میشدم!ایلیا که حالمو دید گفت: نهال؟ خوبی نهال؟
بی توجه به حرفش دیویدم بیرون! هوای سرد زمستونی که خورد توی صورتم به نفس نفس افتادم!انگار 5 دقیقه کلم رو زیر اب نگه داشته بودند وحالا داشتم تمام اکسیژن هوا رو میکشیدم تویه ریه هام! ایلیا بازوم روگرفت وگفت: چی شدی تو؟ حالت خوبه؟نهال؟
بریده بریده گفتم: خوب...خوبم!
ـ بیا بشین اینجا ببینم!درماشین روباز کردو منو نشوند توی ماشین.شالم رو یکم شل کردو دوتا دکمه ی بالای پالتوم روباز کرد.داشت با کتابی که روی داشبورت ماشینش بودبادم میزدکه گفتم: خوبم دکتر!
ـ چت شد تو؟
ـ هیچی!میشه بریم؟
سری تکون داد ونشست پشت فرمون.یکم که از رستوران دورشدیم گفت: ببخشید! نمیخواستم ناراحتت کنم!
ـ تقصیر تو نیست!
شبه جمعه بود وطبق معمول همه یک ساعت زودتر تعطیل میشدند.کامپیوتر رو خاموش کردم. کش وقوسی به بدنم دادم واز دفتر زدم بیرون. کنار خیابون منتظر تاکسی وایستادم. ماشین های مدل بالا وشیک بدون توجه و باسرعت می گذشتند.اون هایی که راننده های جوون تری داشتند یک کم وامیستادند،دوتا تیکه مینداختند و وقتی بی محلی منو میدیدند گازش رو میگرفتند ومیرفتند.چیز جدیدی نبود.به قول آرزو بااون قیافه خیلی خوردنی شده بودم.
اون شب هم مثل همیشه چندتا ماشین برام بوق زدند که من محل ندادم.تا اینکه یه لندکروز مشکی جلو پام ترمزگرفت.توش سه تا پسر جوجه تیغی نشسته بودند.مثل همه گفتند: برسونیمت خانومی!
بدون توجه چندقدم رفتم پایین تر.دنده عقب گرفت وباز گفت:ناز نکن.از خجالتت درمیایم!
گفتم: گمشو!وباز چند قدم رفتم پایین.پسری که کنار رانده نشسته بود پیاده شد کنارم وایستاد وگفت:نازت چنده خانومی؟
جوابش روندادم وبازم رفتم پایین.جلوم رو گرفت وگفت:چقدر عشوه میای؟!یه شب که هزار شب نمیشه!
ـ گمشوکنار!
ـ گربه کوچولو چنگ ننداز! حالا فعلا اینوداشته باش.وکارتش رو گرفت سمتم.باکیفم زدم به پهلوشو به راهم ادامه دادم. دنبالم اومد وگفت:اگه پیشی بشی منم هاپو میشما؟!خواستم چیزی بگم که صدای کسی اومد:چیزی میخوای؟ سرم رو برگردوندم وشایگان روبالا ی سرم دیدم. با اخم غلیظی به پسره زل زده بود ودوباره پرسید:چیزی میخوای؟
ـ به تو ربطی داری؟
ـ آره ربط داره!
پسره رو به من کردوگفت:میشناسیش؟بدون جواب ازشون فاصله گرفتم وکنارخیابون وایستادم. شایگان جلو اومدوگفت:دفعه ی آخرت باشه مزاحم یه خانوم محترم میشی فهمیدی؟
ـ نفهمیده باشم؟
شایگان آستیناش رو بالا زد وگفت:یه کاری میکنم بفهمی!نمی دونم پسره از اندام شایگان ترسید یا حوصله ی دعوا نداشت که گفت:برو بابا.وبه سمت ماشین دوستش راه افتاد.شایگان نگاهم کرد وجلو اومد.گفت:شما ماشین ندارید؟
ـ نه.ممنون بابت لطفتون.
ـ خواهش میکنم.این موقعه ی شب ادمای اَلاف زیاد پیدا میشن بیشتر مراقب خودتون باشید.
ـ بله چشم. همون موقعه یه تاکسی جلو پام ترمز گرفت.خداحافظی کردم وسوار شدم.توی راه باخودم فکر میکردم که شایگان برای چی این کار رو کرد؟اگه این مشکل برای هرکدوم از دخترا ی شرکتش می افتاد این کار رو میکرد یافقط برای من؟مغزم درحال انفجاربود.کلی علامت سوال توی این چندماه توی ذهنم به وجود اومده بود که هیچ جوابی واسش پیدا نمی کردم.
فردا جمعه بود وقرار بود آرزو بیاد پیشم.توی خونه ی یه پیرزن تنها کارپیدا کرده بود ومدام غر میزد که پیرزنه حوصلش روسرمیبره.ساعت 10 بود که سروکلش پیدا شد.پرید بغلم و بعد از کلی ماچ وبوسه گفت :خیلی بی معرفتی! چرا یه خبراز من نمیگیری؟
ـ من بی معرفتم یاتو؟
ـ تو!من کاردارم که وقت نمیکنم زنگ بزنم!
ـ نکه من کارندارم؟!
ـ چه خبر چطوری؟
ـ خوبم!قهوه میخوری یاچایی؟
ـ من عادت ندارم تو خونه ی تو ،تو برام چیزی بیاری! تو بگو چی میخوری؟
ـ امان از دست تو!قهوه!
ـ با شایگان چی میکنی؟
ـ هیچی!اون فقط صاحاب کاره منه!
ـ بابا هرچی نباشه یه روزی شوهرته!
ـ ما دوتا غریبه ایم!همون موقعه اش غریبه بودیم!چه برسه به حالا!
ـ تو محیط کارت باکسی دوست نشدی؟
ـ نه!خوشم نمیاد از دختراش! همشون یه مشت خاله زنکن!
ـ عجب!هنوز نفهمیدی اون دختره کیه؟
ـ نه!
ـ من که هیچ صنمی با شایگان ندارم شدید کنجکاوم!
ـ مسائل خصوصی شایگان به من ربطی نداره!
آرزو بعد از ناهار رفت.منم به یک سری از پرونده هایی که آورده بودم خونه تا بهشون رسیدگی کنم رسیدم.
صبح روزبعد ساعت 7:5 دقیقه توی دفتر بودم.با این که دیر رسیده بودم ولی هنوز به جز یکی دونفر کسی نیومده بود.مشغول کارشدم وحساب ساعت ازدستم در رفت که باصدای نازک وزنونه ای به خودم اومد:سلام. سرم روآرودم بالا یه دختر باصورت گرد وسفیدکه چشمای آبیش بدجوری توی چشم بودبا یه مانتوی خنک زیتونی جلوم وایستاده بود.موهای بلوند وفرش هم از زیر شال سبزش زده بو بیرون.گفتم:سلام،امرتون؟
ـ باآقای شایگان کارداشتم.یه بار دیگه از بالا تاپایینش روبرانداز کردم وگفتم:شما؟
ـ همسرشون هستم! اوپس! پس اون دختره که این همه مدت رو اعصابم بود اینه؟ از جام بلند میشم ومیگم: چند لحظه صبر کنید.ومیرم سمت اتاق شایگان.در میزنم.صداش میاد: بفرمایید. دروباز میکنم واز همون دم در میگم: ببخشید، خانومتون اومدن.پشت میزش نیم خیزمیشه ومیگه:خانومم؟
ـ بله!دستی لای موهاش میکشه ومیگه:راهنماییشون کنید.
برمیگردم سمت دختره ومیگم:بفرمایید.دختره میره تو ودرم پشت سرش میبنده:همونجوری که برمیگردم سرجام صداش رومیشنوم که میگه:عجب منشی داری مسیا! باچشماش آدم رو میخوره!
دیگه شک ندارم که این دختره همون نامزد شایگانه.شایگان آدمی نبود که به هرکسی اجازه بده اسم کوچیکش روصداکنن.سعی میکنم به دختره فکر نکنم وسرم رو به کارم گرم میکنم.نیم ساعت بعد از اتاق صدای داد شایگان میاد:برو بیرون!از شرکت من گمشو بیرون!در اتاق باز میشه ودختره با چهره ی قرمز شده وبا عجله ازاتاق میاد بیرون. چشم همه ی دختر ها به اون صحنه است.انگارهمشون دارن راجع به قضیه ی شایگان و دریاحرف میزنن.نفسم رو بیرون میدم وسرم رو میکنم توی مانیتور وسعی میکنم اون صحنه از جلوی چشمام محو بشه که صدای کسی مانع میشه.سرم رو بلندمیکنم.مهندس مشتاقه. چندباری دیدمش. دفترش توی واحد بغلیه. بعضی وقتا واسه امضا کردن بعضی چیزا میاد پیش شایگان. روبه روم وامیسته و میگه: سلام عرض شد.
ـ سلام مهندس.
ـ مسیا هست؟
ـ بله هستند.
ـ میشه برم تو؟
ـ میخواید امضا بگرید؟
ـ با اجازتون.
ـ بریدولی فکرکنم عصبانی هستن الان!
ـ جدی؟چرا؟
ـ نمیدونم.حالشون زیادخوب نبود!
ـ عجب!پس الان نمیشه رفت پیشش!آخه مسیا موقعه ی عصبانیت بدجوری پاچه میگیره! از لحن صمیمی حرف زدنش خوشم نمیاد.خیلی سریع پسرخاله میشه.اخمام رو که میبینه خودش رو جمع میکنه ومیگه:پس من بعد ناهارمیام.
ـ هرجور راحتید.
ـ فعلا.
بعدازناهار مشتاق دوباره میاد و میخواد بره تواتاق.میدونم که برای رفتن مشتاق به اتاق شایگان نیازی به اجازه نیست بخاطرهمین هم بهش میگم که بره داخل.حدود نیم ساعت بعد مشتاق ازاتاق شایگان میادبیرون وبهم میگه:مرسی که گفتید صبح نرم! همین الانشم پاچه میگیره! چه برسه به صبح! تلفن زنگ میزنه ونمیزاره جواب مشتاق رو بدم:بله؟
ـ تلفن هارو وصل نکن.کسی رم راه نده!
ـ چشم.
ـ میشه بری از آقای قنبری بپرسی مسکن داره یانه؟
ـ بله،چشم.
ـ مرسی.از جام بلندمیشم ومیرم به آبدارخونه که توی واحد بغلیه.از آقای قنبری میپرسم ومیگه که مسکن نداره.یه لیوان آب ازش میگیرم وبرمیگردم تو واحدخودمون.از توی کیفم یه بسته ژلوفن که همیشه همراهم هست درمیارم ومیزارم کنار بشقاب.در اتاق شایگان رو میزنم. صداش میاد:بیاتو.
میرم تو ولیوان آب و مسکن ها رو میزارم روی میزش.سرش روی میزه.میگم:براتون مسکن آوردم.
ـ میدونم!
ـ اگه افاقه نکرد،مسکن قوی ترم دارم!
سرش رو میاره بالا،توچشمام نگاه میکنه ومیگه:این دخترا راجع به من چی میگن؟
ـ من رابطه ای باهاشون ندارم.نمیدونم!
ـ خودت چه فکری میکنی؟
ـ مسائل خصوصی شما به کارمنداتون مربوط نمیشه!
ـ خوبه که حداقل تو اینو میدونی!راستی اسمت چی بود؟
ـ راد هستم!
میخنده ومیگه:اونو که میدونم.اسم کوچیکت چیه؟یکم میترسم!اگه میفهمید؟؟اخم میکنم ومیگم:نهال راد.
ـ نهال!!!! تو....تو...
ـ من چی مهندس؟
ـ هیچی!
ـ من کار دارم.اگه امری بامن نداریدبرم.
ـ اگه قرصه افاقه نکرد...صدات میکنم!
ـ بسیار خوب.اینو میگم واز اتاقش میام بیرون.باخودم میگم:خوب شد نفهمید!ولی این امروز چه مرگش بود؟چرا یهو اینقدر صمیمی شده بود؟فکرکنم دختره گذاشته رفته این دیوونه شده! یک ساعت بعد تلفن زنگ میخوره.تاحالا چندتا تلفن رو جواب کردم و گفتم که شایگان نمیتونه الان صحبت کنه.تلفن رو برمیدارم:بله؟
ـ افاقه نکرد! شایگانه.
ـ بهتره برید دکتر.
ـ تو که گفتی مسکن قوی تر داری؟!
ـ بله دارم ولی...عوارضش پای خودتون!
صدای خنده ی آرومش میاد که میگه:باشه! از جام بلند میشم وبا قرص های مرفین دارم میرم توی اتاقش.بسته رومیزارم روی میزش.چشماش از شدت سردرد سرخ شده.میپرسه:تو واسه چی از این قرصامیخوری؟
ـ یه زمانی میخوردم،الان نمیخورم.
ـ یه زمانی واسه چی میخوردی؟
ـ یه مشکلی داشتم!میفهمه که نمیخوام جواب بدم.میگه:اون پسرا که دیگه مزاحمت نشدن؟
ـ خیر! ممنون بایت دیروز!
ـ کاری نکردم.
ـ امری با من ندارید؟
ـ میشه یه سوال ازت بپرسم؟
ـ بفرمایید!
ـ چرا دخترا تا یه پسر پولدار و احمق رومیبینن سریع سوارش میشن؟
از سوالش خنده ام میگیره.میگم:جوابتون توی سوالتون هست!
ـ بخاطر حماقتش؟
ـ شاید!
ـ یعنی شما زنا هیچی از انسانیت حالیتون نیست؟
اخمام میره توی هم ومیگم:بستگی به موقعیت داره! شایداون دختر فقط درست ترین کار رو کرده!
ـ دخترا بخاطر پول عاشق میشن؟
ـ نه! پول هیچ وقت نمیتونه عشق بیاره!کسی که این جوریه،عاشق نیست!یه دروغ گوِ!
ـ میدونستی صدات برام خیلی آشناست! حس میکنم یه جایی شنیدمش،ولی نمیدونم کجا! ترس برم میداره!اگه بفهمه چی؟با استرس میگم:کاری بامن ندارید؟
ـ نه!ممنون بابت قرصا!
ـ خواهش میکنم.از اتاقش میام بیرون ویه نفس راحت میکشم.دیگه مطمئن شدم که این امروز یه چیزیش هست!
وقت اداری تموم میشه وهمه جمع میکنن که برن سرخونه وزندگیشون.تمام طول شب به این فکر میکنم که چرا موندم تویه اون شرکت؟ شرکتی که ازمدیر عاملش متنفرم! هیچ جوابی واسه سوالم ندارم!ولی میدونم که نباید برم!این تنها چیزیه که میدونم!
ساعت 10 صبحه ومشتاق دوباره جلوم وایستاده.اون روز شایگان نیومده بود سرکار.مشتاق میگه:شما میدونید چرا نیومده؟
ـ از کجا باید بدونم؟
ـ تلفنشم خاموشه! این پسره خله انگار نه انگار اینجا مسئولیت داره!
ـ کار ایشون به من مربوط نیست!
لبخندی روی لباش میشینه ومیگه:خوشم اومد!درستش هم همینه!معلومه از اون دخترا نیستی که پول و تیپ وقیافه اغوات کنه!
با اخم میگم:منظورتون چیه آقا؟
ـ هیچی!موفق باشید!وبا همون لبخند میره بیرون.ازش بدم میاد.مرد درستی نیست.
این روزها سر شرکت خیلی شلوغ شده بود.چندتا قرارداد گنده با چندتا شرکت تجاری خارج از کشور بسته بودیم وشایگان تقریبا هرروز جلسه داشت.ولی نمیدونستم که چرا اون روز نیومده بود!تلفن مدام زنگ میخورد وشایگان رو میخواست ومنم با بی حوصلگی همه رو رد میکردم!
هرچند که بعد از اون همه مدت که داشتم توی اون شرکت کارمیکردم،صدای تلفن هابرام عادی شده بود ولی گاهی هم مثل اون روز اعصاب این صداهارو نداشتم!زنگ زدم به قنبری وگفتم برام یه قهوه بیاره تا شاید یکم آرومم کنه!قنبری که از دراتاق اومد تو،پشت بندش شایگان هم اومد.
برخلاف همیشه که باتیپ رسمی می اومد،شلوارجین مشکی تنش بودو یه تیشرت همرنگ شلوارش.کتونی های سفیدش توی اون تیپ سرتاپا مشکی بدجوری توی چشم میزد.موهاش رو به سمت بالا ژل زده بودو کیفش هم همراهش نبود.به جاش یه ساک ورزشی آدیداس دستش بود.از وجناتش معلوم بود که از باشگاه یا یه مکان ورزشی میاد.دخترا رو از پشت سرش میدیم که براش غش وضعف میکنند.توی دلم پوزخندی زدمو گفتم:بدبختای شوهر ندیده!!!
قنبری که سینی روگذاشت روی میزم شایگان بهش گفت: برای منم یکی بیار!
ـ چشم آقا.این رو قنبری گفت وبرگشت به آبدارخونه.
فنجونمو اورده بودم بالا ومیخواستم اولین جرعه اش روفرو بدم که تلفن زنگ زد.باحرص فنجون روگذاشتم سرجاشو جواب دادم:بله؟
ـ چه خبر خانوم راد؟
ـ از صبح که تشریف نداشتید کلی ادم زنگ زدند وسراغتون رو گرفتند!
ـ مثلا؟
ـ مهندس جلیلی ونماینده ی اون شرکت خارجیه چندباری تماس گرفتند!
ـ اوه!خوب شد یادم انداختی!دیگه کی زنگ زد؟
ـ آقای مهام ومهندس بهراد هم تماس گرفتند.
ـ خیلی خوب.یکی یکی زنگ بزن بهشون،وصل کن به اتاق من.
ـ بله!شماره ی تمام کسایی که اون روز زنگ زده بودند رو میگیرم و دونه دونه وصلشون میکنم به شایگان.ساعت نزدیک 2 شده وهمه جمع کردند که برن برای ناهارولی من همچنان پشت میزم نشستم ودارم خورده فرمایشات شایگان روانجام میدم.آخرین کاری که ازم خواسته بود این بود که تمام فایل های مربوط به شرکت مهان افق روبراش ببرم.تمام فایل هارو توی فلش کپی کردم و بردم توی اتاقش.فلش وازم گرفت وگفت:برو پرونده هاشم از توی بایگانی بیار.
دست به سینه شدم و گفتم:مهندس ساعت رو دیدید؟
نگاهی به ساعت انداخت وگفت:وقته ناهاره؟
ـ اگه اجازه بدید!
ـ باشه.برو ناهارتو بخور بعد پرونده ها روبیار.
با اخم گفتم:بله!چشم.
خندش گرفت و گفت:حالا چرا اینقدرباحرص؟خودت که اوضاع رومیبینی!میبینی که چقدر کارریخته سرم!درک کن دیگه!
ـ کارتون زیاد نمیشه اگه سروقت بیاید شرکت!
یه تای ابروشو انداخت بالاوگفت:بله؟؟!
ـ روز اولی که من اومد اینجا،بهم گفتند روی وقت شناسی کارمنداشون خیلی حساسن! ولی متاسفانه،مدیر این شرکت خودش رعایت نمیکنه!پس از باقی کارمنداتونم انتظار نداشته باشید!
به پشتی صندلیش تکیه دادوگفت:از زود اومدن خودت دلخوری،یا از دیر اومدن من؟
ـ از نداشتن برنامه دلخورم!
ـ میدونستی خیلی جسوری؟نمیترسی بندازمت بیرون؟
ـ حرف حق رو باید زد!
دستی به موهاش کشیدوگفت: اما نه به هر قیمتی درسته؟
ـ من از بچگی یادگرفتم برای زندگیم،برای راحتیم بجنگم! هر قیمتی روهم برای این کار حاضرم بدم!
ـ عجب! خیلی خوب،میتونی بری!پرونده هارم نمیخواد بیاری!
ازاتاقش میام بیرون.از اینکه دربرابرش موضعه گرفتم خوشحالم!از اینکه حداقل بخاطر کوتاهی هایی که سرکارش میکنه میتونم خردش کنم راضیم!اینجوری تلافیه کاری که باهام کردو سرش درمیاوردم!البته نباید زیاده روی میکردم! باید احترام مدیر بودنش روهم نگه میداشتم.
از اتاق شایگان که میام بیرون مشتاق رو کنار میزم میبینم.یه نگاه به من میاندازه ومیگه: شما هنوز اینجایید؟مگه نمیرید ناهار!؟
ـ داشتم میرفتم!
ـ پس بفرمایید!منم دارم میرم سلف.
نمیدونم چرا اصلا از اینکه مشتاق سعی داره خودشو به من بچسبونه خوشم نمیاد.جلوتر از اون وارد سلف میشم و بعد از گرفتن غذا برخلاف همیشه میرم سمت میزی که همه ی دخترا روی اون مینشینند بلکه این مشتاق کنه دست برداره!روی صندلی انتهایی میز میشینم که مشتاق میگه:خانوم راد!اونجا که خیلی شلوغه!شما میتونید توی شلوغی غذا بخورید؟ تشریف بیارید اینجا!
ـ ممنون مهندس! من جام خوبه! با کلافگی دستی به موهاش میکشه وروی صندلی میشینه. یکی از دخترای کنار دستم میگه:خوب چرا پانمیدی بهش؟
نگاهش میکنم.سن وسالی نداره شاید 20! ولی موهای رنگ کرده اش رو یک وری ریخته توی صورتشو آرایش غلیظ چشماش خبراز کمبود اعتماد به نفسش میده!!! میگم:فکر کنم اینجا محل کاره!
پوزخندی روی صورت دختره میشینه ومیگه: خو آدم توی محل کارش پامیده دیگه!
ـ داشتن من لیاقت میخواد،که من اونو توهیچ مردی ندیدم!
ـ اوه! بابا اعتماد به سقف! پسره همه چی تمومه!دیگه چی میخوای؟
ـ انسانیت! این یه مورد رونداره!
ـ من اگه جای تو بودم باکله قبول میکردم! پوزخندی گوشه لبم نشستو توی دلم گفتم: همینه که هیچ کس تره هم براتون خورد نمیکنه!!!
بعد از خوردن ناهار میرم بایگانی وپرونده هایی رو که شایگان میخواد روبرمیدارم.در اتاقش رومیزنم.صدای بفرماییدش که میاد میرم تو.پرونده هارو که دستم میبینه میگه:من که گفتم نمیخواد بیاریشون!
ـ اگه ناراحتید برشون گردونم؟!
باخنده گفت:نه!بزار باشه! از دفترش میام بیرون وروی صندلیم ولومیشم.نیم ساعت بعد صدای تلفن میاد:بله؟
ـ ببخشید مادموزل!اگه احیانا به برنامه هاتون لطمه ای وارد نمیشه،این شماره ی مهندس جلیلی رو واسه من بگیرید!
صدای خندمو که میشنوه میگه: خو شما ادعای برنامه داشتن دارید دیگه!
ـ من ادعایی ندارم مهندس! ولی از شما که مثلا مدیر یه شرکت به این بزرگی هستید انتظار هست که برنامه داشته باشید!
ـ بله !حالا شماره ی این جلیلی رومیگری یانه؟
ـ بله، الان! شماره ی جلیلی رو میگیرم و وصل میکنم به شایگان.
یک ماه از بستن قرارداد با اون شرکت خارجیه میگذشت وقرار بود به خاطر سود زیادی که شرکت کرده بود یه جشن توی خونه ی شایگان برگذار بشه.تمام کارمندای شرکت البته به جز دخترا هم توی این جشن دعوت داشتند.هنوز دودل بودم که اصلا برم به این مهمونی یا نه!
ـ خو چرا نمیخوای بری؟
ـ نمیدونم!
ـ اگه نری فکر میکنه یه چیزی هست!
ـ خوب یه چیزی که هست!دلم نمیخواد بیشتر از این باهاش درارتباط باشم! همین جوریش هم توی شرکت به زور دارم تحملش میکنم!من از اون بدم میاد آرزو میفهمی؟
ـ الاغ! تو به عنوان زن سابقش ازش بدت میاد،نه به عنوان کسی که داری توی شرکتش کار میکنه!دروغ رواگه خودت باور نکنی دیگران باور نمیکنن!تو دیگه باید بین این دوتا نیمه ی وجودت تفکیک قائل بشی!
ـ یعنی برم؟
ـ په نه په!بمون ور دل من!
ـ آخه آرزو الان من برم،اون مشتاق نکبت میخواد خودشو بچسبونه! منم که اصلا اعصاب مصاب ندارم یهو یه چیزی بهش میگم بد میشه!
ـ ولش کن بابا! از این ادما زیاد پیدا میشن!بخوای محلشون بدی پدرت دراومده!
ـ حالا چی بپوشم؟
ـ کی هست؟
ـ جمعه ی هفته ی دیگه!
ـ تا اون موقعه میریم باهم یه چیزی میخریم!
ـ میگم میخوای بپرسم ببینم همراه میزارن بیاریم،تورو هم ببرم!؟
ـ اول از همه که من نمیام اینجور مهمونیا! بعدشم خره خودتو سبک نکن!
ـ خیلی خوب،کار نداری؟من برم سرکارو بارم.
ـ نه،خداحافظ.
تلفن رو قطع میکنم ونگاهم میافته به پرونده ای که شایگان بهم داده تا ریز فاکتورا رو براش دربیارم!اصلا حوصله ی اعداد و ارقام روندارم ولی باید تا اخر وقت اداری تحویلش بدم.یه قلم کاغذ برمیدارم ومشغول کارمیشم.حدوده ساعت5 تمومش میکنم و کاغذارو برمیدارم ومیرم توی اتاق شایگان.برگه رو میزارم روی میزش ومیگم:امر دیگه ای ندارید؟
نگاهی به برگه هامیندازه ومیگه:کامله دیگه؟
ـ شک دارید؟
ـ نه بابا! حداقل بعد از این شش ماه کارکردنت فهمیدم تو یکی کارتو کامل انجام میدی!
ـ پس چرا پرسیدید؟
با شیطنت به چشمام خیره شد وگفت:واسه درآوردن حرص تو! لبخندی که داشت توی صورتم پخش میشد رو سریع جمع کردم و گفتم:چرا فکر میکنید که حرصم درمیاد؟
ـ درنمیاد؟
ـ نمیدونم!
ـ این یعنی درمیاد ولی داری انکار میکنی!
ـ باشه مهندس!شما هرجوری دوست داری فکر کن!
ـ مهمونی که میای؟
ـ باید ببینم کارم جور میشه یانه!
ـ بله بله!یادم رفته بود شماواسه هرکارتون برنامه دارید!
ـ من برم مهندس؟
ـ بفرمایید!
از اتاق اومدم بیرون به حرف هاش فکرکردم.به این که دیگه خیلی وقت بود وقتی باهام حرف میزد از انزجار به حالت تهوع نمی افتادم! با وجوده تمام بدی هایی که درحقم کرده بود ولی اونم واسم مثل ادمهای معمولی اطرافم شده بود!مثل مشتاق،مثل این دخترای وراج،مثل قنبری!که فقط شخصیتشون زمانی که باهاشون حرف میزدم یا کارشون داشتم برام وجود پیدا میکرد.
لباسی که برای جشن گرفته بودم یه ماکسیه مشکی استین کوتاه واکسی بود که دامنش ماهی میشد.روی کمرش یه سگک بزرگ میخورد وتوی تنم خیلی شیک به نظر میرسید.آرزو که لباسه روتوی تنم دیدگفت:خیلی خوب شدی!خصوصا با رنگ قهوه ای موهات خیلی میاد! میدونی این لباس خوراکش اینکه موهاتو لخت بریزی دورت!میخوای بری آرایشگاه؟
ـ نه بابا! مگه چه خبره؟ خودم توی خونه یه کاریش میکنم!
ـ میخوای من بیام موهاتو درست کنم؟
ـ زحمتت میشه!
ـ زحمتی نیست!ساعت3 بیام خوبه؟
ـ واسه ناهاربیا!
ـ نه! مامان تنهایی غذا بهش نمیچسبه!میگه توکه تو هفته خونه نیستی،حداقل جمعه ها ناهار پیش من باش!
ـ مامانی!
ـ گمشو! نهال راه بیفت بریم!دیر میشه ها! از اتاق پرو میام بیرون وپول لباس رو حساب میکنم.هرچقدر اصرار میکنم که شام رو بریم خونه ی من قبول نمیکنه.
تمام اون یک هفته ای که به مهمونی مونده بود بین رفتن یا نرفتن درکش مکش بودم.آرزو میگفت توکه لباستم گرفتی چرا نمیخوای بری؟ومن هیچ جوابی براش نداشتم. شاید آرزو راست میگفت ومن باید میرفتم.به قول آرزو من توی دنیای شایگان دیگه دوتا شخصیت پیدا کرده بودم! یکی نهال راد که یک روزی زنش بوده،یکی نهال راد که الان منشیه شرکتشه. باید سعی میکردم که نه زمانی که منشیشم یادم بیفته زنش بودم و نه زمانی که یادم میافته زنش بودم به این فکر کنم که الانم منشیشم!
پنج شنبه شایگان نیومد شرکت.میدونستم که رفته تاکارای جشن رو راست وریست کنه! طبق معمول همیشه روی یکی از میزها تنها نشسته بودم و مشغول خوردن ناهارم بودم که مشتاق درست روی صندلی جلوی من نشست وگفت:مزاحم که نیستم؟
با لحنی که خودش بفهمه یعنی مزاحمی گفتم:نه!
خودشو زد به کوچه ی علی چپ و گفت:شمام فردا میاید جشن؟
ـ معلوم نیست!
ـ چرا؟کاری دارید؟
ـ شاید کار پیش بیاد!
ـ اگه بخواید بیاید با همسرتون میاید دیگه؟ نه؟
با خودم گفتم:این حالا فکر میکنه من شوهر دارم که اینجوری خودشو میچسبونه؟
ـ من ازدواج نکردم!
ـ حدس میزدم! دخترایی مثل شما،همیشه دنبال بهترین ها میگردن!
ـ که تاحالا ندیدم!
ـ پیدا میشه! به زودی! نگران نباشید!
زیر لب گفتم :نکنه تویی؟
ـ چیزی گفتید؟
ـ شما چیزی شنیدید؟
ـ نه!
ـ پس چرا میپرسید؟
ـ فکر کردم چیزی شنیدم!
ـ افکارتون اشتباه مهندس!خیلی وقتا شما اشتباه فکر میکنید! این روگفتم وازجام بلندشدم وبعد از تحویل دادن ظرفم برگشتم به واحد خودمون.
اصلا حوصله ی مشتاق وحرف های صدتا یه غازش رو نداشتم! پشت میزم نشستم و به فردا فکر کردم که جشن شایگان چه جوری میتونه باشه!
ساعت 3 بعد از ظهر جمعه آرزو اومدو افتاد به جون موهام! اول سه چهارباری اتو مو کشید وبعد چتریام که بلندتر از حدمعمول بود رو با یه پروتز برد بالا وبقیه ی موهامو لخت ریخت دورم. وقتی لباسم روپوشیدم دیدم آرزو راست میگه!با موی لخت تویه اون لباس خیلی خوشگل شده بودم! یکم هم آرایش ملایم کردم وزنگ زدم که دوتا آژانس بیاد.یکی برای آرزو یکی برای خودم. آرزو گفت: خوش بگذره!
ـ اگه این مشتاق بزاره!
ـ حرف حسابش چیه؟
ـ چمیدونم! دلش خوشه الکی خودشو بچسبونه به من!
ـ چیزی بهت نگفته؟
ـ غلط میکنه بگه!با این ناخونام چشماشو درمیارم!
ـ اوه!چه خشن!
ـ من یه جوری رفتارمیکنم که کسی نتونه پاشو از گلیمش بیشتر دراز کنه!
ـ بله استاد!دست پرورده ایم!
ـ آرزو به نظرت اگه رضا بدونه من دارم میرم همچین مهمونی چیکارمیکنه؟
ـ سرتو میزاره لب باغچه و...پخ پخ!
ـ آره واقعا!
ـ هیچ خبری ازش نداری؟
ـ نه!
ـ نمیخوایم ازش خبری بگیری؟
ـ باید بگیرم؟
ـ نمیدونم....ولی خوب..هرچی باشه اون داداشته!
ـ داداش نه!ملکه ی عذاب!
ـ میدونم خیلی ازش دلخوری ولی...
همین موقعه زنگ خونه رومیزنن.میگم:بیخیال !پاشو بریم که مامانت نگرانت میشه!
با آرزو میایم بیرون و بعد از خداحافظی هرکدوم سوار یکی از تاکسی ها میشیمو میریم سمت مقصدمون!
ساعت 7:15 دقیقه رسیدم به خونه ی شایگان.تمام حیاط بزرگش با ریسه های رنگی روشن شده بود.گل ها ودرختچه های حیاط زیر نورشون خودنمایی میکردن.تقریبا تمام مهمونا اومده بودن.به جز چندنفر از بچه های شرکت کسی رونمیشناختم.هاج و واج یه گوشه وایستاده بودم که صدای مشتاق اومد:خانوم راد!مسیا نگفته بودشما هم دعوت دارید!
ـ سلام.
ـ سلام عرض شد!حالتون چطوره؟
ـ ممنون!
ـ خیلی خوب شد که اومدید!بفرمایید به اتاق پرو راهنماییتون کنم.وبه سمت یکی ازاتاق هایی که گوشه ی باغ برای پرو درست کرده بودند راهنماییم کرد.لباسم روعوض کردم و وبعد از تجدید آرایش رفتم بیرون.بین اون شلوغی شایگان رو دیدم.سریکی از میزها بود وداشت با مهندس جلیلی خوش وبش میکرد!رفتم جلو. شایگان بادیدن من لبخند زد وگفت:سلام خانوم راد! خوش اومدی!
ـ سلام مهندس. موفقیتتون رو دوباره تبریک میگم!
ـ ممنون!
ـ البته میدونی که اگه مدیریت خوب من توی کارات نبود به اینجا نمیرسیدی!
خندید وگفت: بله البته مادام! شما نماد برنامه ریزی شرکت ماهستید!
ـ بله!البته!
ـ باید بگم علاوه بر جسور بودن شیطون هم هستی!
ـ نظر لطفتونه مهندس!
سری تکون داد ومنم رفتم تنها روی یک میز نشستم تا به باقی مهموناش برسه! به جمعیت نگاه میکردم که بدون خستگی وسط پیست رقص،میرقصیدن. از همه سنی هم بودند.جوان ، پیر، ازدواج کرده،مجرد! خلاصه همه توی هم میلولیدن! این اولین باری بودکه همچین مجلسی می اومدم. اصلا به این چیزا عادت نداشتم.توهمین فکرا بودم که صدای مشتاق اومد: خانوم راد،افتخار میدید؟
با انزجار نگاهش کردم و گفتم:نه،ممنون!
روی صندلی نشست وگفت:راستش رو بخواید خودم هم زیاد از اینجور مجلس ها خوشم نمیاد. وقتی دیدمتون شکه شدم.چیزی میخورید براتون بیارم؟
ـ خیر!
خواست باز هم چیزی بگه که صدای شایگان اومد:هومن،فکر کنم خانوم شاکری کارت داره! هومن از جاش بلند شد وگفت:با اجازه. ورفت! نفس راحتی کشیدم وبه شایگان گفتم: مرسی! خیلی کنه است!
ـ اگه بخاطر کارخوبش نبود تاحالا صد دفعه از شرکت پرتش کرده بودم بیرون!منشی قبلیم هم سرهمین آقا اخراج شد!
ـ چرا؟
ـ دختره بدبخت رو اغفال کرده بود. بهش هشدار داده بودم که سرش به کار خودش باشه ،ولی انگار ادم بشو نیست! ولش کن، چرا تنها اومدی؟
ـ با کی باید می اومدم؟
ـ همسرت!
ـ پرونده ی کسایی که استخدام میکنی رو نمیخونی نه؟ من مجردم!
ـ جدی؟
ـ تعجب کردی؟
ـ آره!
ـ چرا اون وقت؟
ـ فکر میکردم متاهل باشی!
ـ چرا همیچین فکری کردی؟
ـ دلیلشو بگم اعتماد به نفست پدرمو درمیاره! بیخیال!
ـ پس حتما باید بگی!
دستی کشید لای موهاشو باخنده گفت: آخه دخترای خوشگل کمتر میترشن!
با جبهه گیری گفتم: ترشیده دخترای شرکتتن که میخوان به زور خودشون رو قالب کنن!
ـ آره! خدایی راست میگی! کم وکسری نداری؟
ـ نه ممنون!
یکم همونجا نشستم وبه اطراف نگاه کردم. توی چند روزی که توی این خونه بودم وقت نکرده بودم بیام و حیاطش رو درست وحسابی ببینم! گلهای سرخ درست مثل یه دیوار کناره ی راه های سنگی روگرفته بود وبوی یاس همه جا پخش شده بود. وسط تمام این زیبایی ها سفید امارت که بانور های مختلفی روشن شده بود مثل یه مروارید بود.
داشتم از اون فضا لذت میبردم که یه صدای غریبه رو شنیدم: ببخشید، میتونم اینجا بشینم؟
سرمو آوردم بالا وبا چهره ای مواجه شدم که باعث شد دهنم باز بمونه! هیکل چهارشونه واون عضله های بازو درست مثل استخوان بندی شایگان بود. موهای خوش حالت قهوه ای وصورت برنزه واون چونه ی چهارگوش خبراز ارتباط نزدیک پسر با شایگان میداد.تنها تفاوتی که باعث شد بفهمم این کسی که جلوم وایستاده شایگان نیست چشمای سبزی بود که زیر اون ابروهای پرپشت خودنمایی میکرد.
ـ بفرمایید!
پسر روی صندلی روبه روییم با پرستیژی که خیلی شبیه شایگان بود نشست وگفت: مسیا شما رو بهم معرفی نکرد!
ـ من منشیشونم!
ـ اوه! خیلی خوش وقتم!
ـ وشما؟
ـ من برادر کوچیک تر مسیام! ایلیا!
ـ از شباهتتون باید حدس میزدم!
ـ شما تنهایید؟
ـ بله!
ـ عجب! چرا نمیرید پیش همکاراتون؟
ـ زیاد رابطه ی صمیمی باهاشون ندارم! ترجیح میدم از طبیعت اینجا استفاده کنم!
ـ این امارت واقعا فوق العاده است! خود من وقتی میام اینجا دلم میخواد چند هفته ای بمونم! میدونید سکوت این خونه خیلی آرامش بخشه!
با خودم فکر کردم که اگه اون چند روزی که اینجا بودم اگه مغزم پراز افکار ضدونقیض نبود حتما سکوتش واسه من آرامش بخش میشد نه دیوانه کننده!
ـ بله! حتما باید همینجوری باشه!
ـ خیلی از دیدنتون خوشحال شدم!
ـ منم همینطور!
ـ خدانگهدار! به احترامش بلند شدم و راه رفتنشو که از پشت با شایگان مو نمیزد رو تماشا کردم!
از خلقت عجیب خدا بودکه این دوتا برادر اینقدر عجیب شبیه هم بودند! صدای بم ومردونه ی هردوشون باعث میشد آدم ناخوداگاه به حرفاشون گوش بده! ایلیا از مسیا کوچیکتر بود پس حتما حول وهوش 28 بود.به نظر من چشمای ایلیا که سبز روشن بود خیلی ایلیا رو جذاب کرده بود!چشمای توسی مسیا بخاطر اون حاله ی قرمزی که همیشه ی خدا دورش بود آدم رو ناخوداگاه خسته میکرد!
توی همین فکرا بودم که صدای نکره ی مشتاق دوباره بلند شد: مثل اینکه حرفای ایلیا بدجوری بردتت توی فکرا!
ـ خانوم شاکری خوب بودند؟
ـ مهندس شایگان چطور؟
ـ چه علاقه ای دارید که دورو بر من بپلکید؟
جا خورد! فکر نمیکرد یکاره بزارم توی کاسه اش! با من من گفت: من فقط داشتم...از اینجا رد میشدم!
ـ من نمیدونم که چرا رد شدنای شما همیشه باید از کنار من باشه!
عصبی شدو گفت: فکر کنم مهندس زیادی بهت اعتماد به نفس داده!
ـ من اعتماد به نفس خدایی دارم!... در برابر آدمهای بی شرمی مثل تو!
این روگفتم واز جام بلندشدم. هیچ رقمه نمیتونستم مشتاق رو تحمل کنم!نور کم و آهنگ تانگویی که توی فضا پخش میشد انگار روی تمام اون آتیش شور و اشتایاقی که جمعیت رو در برگرفته بود آب ریخته بود! همه جا ساکت شده بود وفقط صدای آهنگ می اومد.بیشتر جمعیت دونفر دونفر وسط پیست داشتند میرقصیدن!
نگاهم که به اون ها می افتاد یادخودم می افتادم! یاد تنهاییم! یاد اینکه کسی رو ندارم که سرمو بزارم روی شونه اش واحساس آرمش کنم! سرم روآوردم بالا ونگاهم بانگاه ایلیا تلاقی کرد.نگاهش بوی آرامش میداد! کاش چشماش آبی بود! اینجوری به شخصیت آرومش بیشتر میاومد!
همونجوری به چشمای سبز ایلیا خیره بودم که از کنار گوشم صدای شایگان اومد: دیدی گفتم دخترای خوشگل نمیترشن؟
ـ منظورت چیه مهندس؟
ـ خوب داداش مارو تور کردیا!
ـ من که نمیفهمیدم چی میگی!
ـ شاید! ولی داداش ما که بدجوری خیره ی جناب عالی شده!
ـ پس بهتره مواظبش باشید!
ـ چرا؟
ـ که یه وقت نیفته تو دام من! من به طعمه هام رحم نمیکنم!
با حیرت گفت: چی؟
خندیدمو گفتم : شوخی کردم بابا!
ـ فکر کردم توهم ازهمون دخترای سوء استفاده گری که بهت گفتم!
ـ نخیر!من اینجوری نیستم!
ـ میدونم!
ـ من که فکر نمیکنم اینجوری باشه که شما میگید ولی اگه اینجوریه بهتره با برادرتون صحبت کنید که بیخیال شه!
ـ چرا؟
ـ شما وصله ی من نیستید!
ـ اوه ببخشید ملکه ویکتوریا! شب بود تاجتون روندیدم!
ـ پس بهتره بریم توی نور تا ببینید!
ـ تو چی فکر کردی؟فکر کردی من داداشمو میدم به منشیه شرکتم؟ اعتماد به نفست کولاکه ها!
ـ اول از همه که دلتونم بخواد! دوم از همه من خودم قبول نمیکنم!
باخنده گفت : باشه مادموزل! این روگفت ورفت سمت مهمونا! این شایگان ها هم یه چیزی شون میشدا! یکیشون طلاقم میداد واون یکی زوم میشد روی من!
موقعه ی شام ظرفم رو برداشتم و فقط یکم از باقالی پلو باماهیچه ای که بدجوری چشمک میزد کشیدمو برگشم سرمیزم!مشغول خوردن بود وبه این فکر میکردم که چرا دنیای من پر از راه هایی که شاید موقعیت های خیلی فوق العاده ای باشه ولی بخاطر اون تصمیم لعنتیم باید قیدشو میزدم! اگه ایلیا واقعا ازم خوشش اومده باشه چی؟ من چی؟ اصلا حسی بهش داشتم؟ به سوالم پوزخند زدمو جوابم رو دادم: آخه یه ساعته مگه علاقه به وجود میاد؟ من فقط از رنگ چشماش خوشم اومده! همین!
احتمالا اونم از قیافه ی من خوشش اومده! این شایگان هم یه چیزیش میشه ها! کدوم علاقه؟ آخه مگه میشد یه ساعت علاقه به وجود بیاد؟بیخیال این فکرو خیالا شدمو غذام رو خوردم.
ساعت 10 شب بود. جشن هم چنان ادامه داشت ولی خسته شده بودم و میخواستم برگردم! لباسم رو عوض کردمو بین جمعیت دنبال شایگان گشتم.کنار ایلیا وایستاده بود وداشت باهاش حرف میزد.رفتم جلو. شایگان که لباس های عوض کرده ی من رو دید گفت: میری؟
ـ آره دیگه! باید برگردم!
ـ هنوز جشن تموم نشده ها!
ـ میدونم، ولی خسته شدم!
ـ خیلی خوب، هرجور راحتی!
ـ ممنون بابت پذیرایی! خیلی عالی بود!
ـ مثل خودم!
ـ اوه! مهندس دوباره خودشیفتگیت گل کردا!
ـ به تو رفتم خانوم کوچولو!
باخنده گفتم : درهر صورت ممنون!
ـ خواهش!
بعد روم رو کردم به سمت ایلیا وگفتم: از آشنایی با شما هم خیلی خوش حال شدم!
ـ منم همین طور!
از هردوشون خداحافظی کردم و از خونه ی شایگان زدم بیرون.خونه ام فقط دوتا خیابون با اونجا فاصله داشت.نتونستم از اون هوای خوب بگذرمو پیاده راه افتادم سمت خونه.
درست مثل تمامی خاطرات که یه روز غبار فراموشی روش رو میپوشونه، خاطرات اون شب وایلیا هم به دست فراموشی سپرده شدند! روزها بدون تغییر خاصی میگذشت وهمه چیز روال عادی خودش رو داشت.اون روز باید راس ساعت 12 چک میکردم که یک چک 1 میلیاردی که سود یک ماه کارمون بود وصول میشه یا نه.بخاطر کارهای سنگینی که سرآدم رو گرم میکرد تازه ساعت 12:30 یادم افتاد که باید زنگ بزنم به بانک.تلفن رو برداشتم و شماره ی بانک روگرفتم: بانک مرکزی بفرمایید؟
ـ سلام خسته نباشید!
ـ ممنون.
ـ ببخشید میخواستم ببینم که چک آقای جلیلی به حساب آقای شایگان وصول شده یانه!
ـ چند لحظه صبر کنید.... خیر! حساب ایشون خالی بوده!
ـ شما مطمئنید؟
ـ بله!
ـ خیلی ممنون.گوشی رو قطع میکنم ومیرم به اتاق شایگان.سرش حسابی توی حساب وکتابه. میگم: مهندس؟
ـ بله؟
ـ چک مهندس جلیلی پاس نشده!
سرش رو میگیره بالا وبا بهت میگه:چی؟
ـ چک جلیلی... وصول نشده!
ـ برای چی؟
ـ حسابش خالی بوده!
ـ برو بگیرش ببینم! بر میگردم و شماره ی جلیلی رو میگیرم ولی گوشیش خاموشه. خونه اش هم کسی برنمیداره! شایگان که میبینه رفتنم خیلی طول کشیده از اتاقش میاد بیرون و میگه: چی شد؟
ـ گوشیش خاموشه، خونشم کسی برنمیداره!
ـ برو کنار ببینم! وخودش مشغول شماره گرفتن میشه.نا امید که میشه میگه: یعنی چی شده؟ کامران که از این کارا نمیکرد!
ـ نمیدونم!
ـ خیلی خوب! به کارت برس. برمیگرده به اتاقش و در رومیبنده.ولی از قیافه اش معلوم که حسابی رفته توی فکر. یک ساعت بعد میگه که دوباره جلیلی رو بگیرم .ولی جواب همچنان همونه! ساعت 3 دیگه طاقت نمیاره واز شرکت میزنه بیرون.حدس میزنم که رفته باشه دنبال جلیلی.
شایگان تا آخر وقت اداری برنمیگرده!یکم اوضاع نگران کننده ایه! دو روز دیگه مهلت اولین چکمونه وتمام امیدمون به این چک وصول نشده بود!اگه پول تا پس فردا نمی اومد توی حساب تقریبا همه چیز میریخت بهم وبدبخت میشدیم!
فردای اون روز شایگان باقیافه ی داغون اومد شرکت.قبل از اینکه بره توی اتاقش و در روبکوبه بهم روبه دخترا گفت:شرکت تعطیله! بفرمایید خونه هاتون! نمیدونستم که چرا اینقدر پریشونه! دخترا با غرغر از جاشون بلند شدند واز شرکت زدند بیرون.وقتی سالن خالی شد در اتاق شایگان رو باز کردم و همونجوری که دست به سینه به چهارچوب در تکیه داده بودم گفتم: چی شده مهندس؟
سرش رو از روی میز بلند کردو گفت: جلیلی رفته!
ـ کجا؟
ـ اگه میدونستم که خودم با دستای خودم خفه اش کرده بودم!
ـ یعنی معلوم نیست کجاست؟
ـ نه!پولا رو برداشته وفلنگ روبسته!
ـ حالا....حالا چی میشه؟
ـ نمیدونم! فعلا زندگیم رو هواست! خواستم اجازه بگیرمو برم خونه که تلفنش زنگ زد. نگاهی به نمایشگر گوشیش انداخت وفورا جواب داد: بله...سلام...نه!تو چه خبر.... چی؟؟؟ ... کجا؟...آره آره بلدم!...خوب....ازکی؟....باشه باشه!...نه حتما میام!..مرسی که خبردادی! ... خداحافظ!
گوشی رو قطع کردو سریع شماره گرفت.گفتم: چی شده؟
ـ پیداش کردم!
ـ کجا؟
کسی که اون طرف خط بود گوشی روبرداشت و نزاشت که جواب منو بده: سلام هومن! خوبی... جلیلی رو پیدا کردم!...آره دارم میرم سراغش!....پاشو سریع بیا اینجا! تنها نمیشه برم! ....میگم نمیشه!....هومن وقت ندارم باید....آخه....احمق جون نمیشه!....هومن!( این رو با داد گفت!) ...به درک! این رو گفت وگوشیش رو قطع کرد.با تشویش طول وعرض اتاقش رو قدم میزد و بلند بلند فکر میکرد.صدام رو صاف کردم و گفتم: مهندس؟
انگار که تازه متوجه ی من شده باشه گفت: هان؟
ـ من میام!
ـ کجا؟
ـ مگه نمیخواید برید دنبال جلیلی؟من باهات میام!
باخنده گفت: تو؟
ـ مگه چیه؟
ـ اونجا جای زنا نیست!
ـ مگه زنا چشونه؟
ـ نمیشه!
با اعتماد به نفس وغرور نگاهش کردم.با درموندگی دستی کشید توی موهاش و گفت: نمیشه!
نگاهمو ازش نگرفتم.بازم نفسش رو باحرص داد بیرون گفت: آخه....
ـ مسئولیتش باخودم!
ـ خیلی خوب!راه بیفت بریم!
کیفم رو برداشتم و دنبالش راه افتادم. وارد آسانسور که شدیم گفت: گوش بده ببین چی میگم، اونجا جیکت نباید دربیاید! میشینی توی ماشین.اگه سر نیم ساعت برگشتم که هیچ، اگه نیومدم زنگ میزنی به پلیس! فهمیدی؟
ـ آره!
ـ خیلی خوب! راه بیفت!
سوار بنز مشکی شایگان میشیم ومیریم سمت جایی که نمیدونم کجاست.
ـ کجا داریم میریم؟
ـ جلیلی یه سوله ی تولیدی بیرون شهر داره! اشکان گفت اونجاست!
ـ حالا چرا اینقدر عجله داری؟
ـ چون ساعت 5 بیلیط داره واسه دوبی!
ـ ازکجا میدونی؟
ـ دادم بچه ها لیست پروازا رو چک کنن!
ـ مگه رفیق صمیمیت نبود؟
ـ چرا خیر سرش!
ـ نمیخوای به پلیس خبر بدی؟
ـ پس تو رو واسه چی میبرم؟
ـ خوب چرا ازالان نمیگی؟
ـ چون یه تسویه حساب شخصی با این بشر دارم!
خواستم باهاش بحث کنم که گوشیش زنگ خورد: بله...سلام....کی اومدی؟...خوبه! ... خسته نیستی؟ ....من دارم میرم خارج شهر.سوله ی جلیلی رو بلدی؟...آره همونجا!....ایلیا سریع خودتو برسون داداش!...هیچی نپرس! بیا خودت میفهمی!....نه....فعلا!
گوشیش رو که قطع کرد گفت: ایلیا هم داره میاد!
حدوده دوساعت بعد پشت یه تپه ی خاکی که دید نداشت به سوله ماشین رو پارک کردیم وراه افتادیم سمت سوله.درست یک تپه قبل از سوله شایگان وایستاد وگفت: خوب...همینجا بمون اگه تا نیم ساعت دیگه برگشتم که هیچ اگه نه زنگ بزن پلیس!
ـ باشه!
ـ نهال...اشتباه نکنی ها! این مارمولک رو من میشناسم!
ـ حواسم هست!
ـ من رفتم! ایلیاهم میرسه مواظب خودت باش!
این روگفت ودوید سمت سوله.چند دقیقه ای میشد که از شایگان خبری نبود.آفتاب ظهر مستقیم می تابید روی فرق سرم.کلافه شده بودم و میخواستم برگردم سمت ماشین که یه صدایی از پشت سرم شنیدم.یعنی کی بود؟باید چی کار میکردم؟ یه تیکه چوب که کنار پام افتاده بود رو برداشتم وپشت یه بوته پناه گرفتم.ترس تموم وجودم رو گرفته بود.دستام میلرزید وعرق بدی روی بدنم نشسته بود.یعنی کی بود؟؟؟
چند دقیقه ی بعد یه هیکل چهارشونه که یه تیشرت سفید تنش بود از پشت تپه پیداش شد. آماده بودم که هرکی هست چوب رو بکوبم توی فرق سرش که دوتا چشم سبز زل زد به چشمام. ایلیا بود! خیالم راحت شد و از پناه گاهم اومدم بیرون.ایلیا که از دیدن من جاخورده بود گفت: تو اینجا چی کارمیکنی؟
ـ منم با مهندس اومدم! که اگه اتفاقی افتاد کمک کنم!
ـ نباید تو رو وارد این بازی میکرد!
ـ من بلدم از خودم مراقبت کنم!
ـ خودش کجاست؟
ـ رفت سمت سوله!
ـ تنها؟
ـ آره! گفت یه تصویه حساب شخصی داره!
ـ احمق! چند دقیقه است رفته؟
ـ 20 دقیقه ای میشه!
تلفنش رو از جیب شلوار جینش درآورد و شماره گرفت: الو؟سلام سرکار...خسته نباشید! ...میخواستم یه مورد کلاه برداری رو گزارش کنم!...بله!... فکر کنم قبلا آقای شایگان خبر دادن... بله بله! درسته!....میشه نیرو اعزام کنید به این آدرس؟ ...ممنون میشم! و آدرس رو داد.تلفنش رو قطع کردوگفت: راه بیفت!
ـ کجا؟
ـ بریم دنبال مسیا!
ـ خوب من اینجا میمونم!
ـ اینجا امن نیست! داشتم می اومدم چندتا ماشین رو پایین تر دیدم!
مخلفتی نکردم و دنبالش راه افتادم.با احتیاط به سوله نزدیک شد وکنار دیوارش پناه گرفت. آروم پرسیدم: مگه جلیلی چقدر خطرناکه؟
ـ انقدر که همیشه دونفر مسلح بادیگاردشن!
کپ کردم!اصلا فکر نمیکردم مهندس جلیلی که قیافه ی مظلوم وخونسردی داشت چنین آدمی باشه!آب دهنم رو به زور قورت دادم ویکم به ایلیا نزدیک تر شدم.پرسید: ندیدی مسیا از کدوم در رفت تو؟
ـ دور زد سوله رو!
ـ راه بیفت!آروم رفتیم سمت پشت سوله.هوای داغ ظهر بدجوری عرقمون رو درآورده بود. درپشت سوله باز بود ولی کسی ازش مراقبت نمیکرد وهمین جای تعجب داشت.با ایلیا رفتیم توی سوله.همین که اولین قدم رو با اون کفشای پاشنه 7 سانتیم روی زمین سرامیک شده ی سوله گذاشتم صدای هیس ایلیا بلند شد.
کفشام رو درآوردم و از خنکی که سرامیک ها به زیر پام منتقل میکرد خوشحال شدم!حداقل یکم از حرارت درونیم رو کم میکرد.سوله بدون هیچ دیواری بود ولی کلی کارتون ودستگاه باعث شده بود که به کل فضا دید نداشته باشیم.با احتیاط یکی یکی کارتون ها ودستگاه هارو رد میکردیم. تقریبا وسطای سوله بودیم که یه صدایی از سمت چپمون اومد.جای فراری یا حتی قایم شدن هم نبود.ایلیا نگاهی به دورو برش انداخت وبدون هیچ اخطاری بازوم رو گرفت وهلم داد سمت راست.سمت راست روی دیوار یه نردبون بود.با حداکثر سرعت ممکن از نردبون بالا رفتم و وایلیا هم پشت سرم میاومد. نردبون به یه گذرگاه آهنی میرسید. اگه کاملا از کنار دیوار راه میرفتیم هیچ دیدی به پایین نداشت.بدون سرو صداو با اطمینان از اینکه اون بالا جامون امنه به حرکتمون ادامه دادیم.
تقریبا آخر های سوله بود که صداها زیاد شد.ایلیا نشست و دست منو هم کشید پایین.نرده ها کوتاه بود واگه دقت نمیکردیم لو میرفتیم.آروم سرک کشید ودوباره سرش رو آورد پایین . پرسیدم: چه خبره؟
ـ مسیا روگرفتن!
ـ چی؟
ـ همین پایینن! سرمو بلند کردم که سرک بکشم ولی دستمو کشید پایین وگفت: خطرناکه!
ـ حالا چی کارکنیم؟
ـ باید صبر کنیم تا پلیس ها برسن!
ـ اگه تا اون موقعه بلایی سرش آوردن چی؟ یا اگه رفتن؟ از شهر تا اینجا دوساعت راه!
ـ نمیدونم! نگاهی به اطراف انداختم.یکم جلو تر یه نردبون دیگه بود که به سمت پایین میرفت. گفتم: چند نفر پایینن؟
ـ به جز جلیلی 5 نفر دیگه!
ـ من یه نقشه دارم!
ـ چی؟
ـ اونجا رو میبینی؟نردبون رو نشونش دادم! گفت: خوب؟
ـ اگه بتونی یه کاری کنی که حواس اون پنج نفر پرت بشه من میرم پایین، با اون میله ای که اون جاست اول یکی میزنم پشت سر جلیلی بعدم دستای مهندس رو باز میکنم!
نگاهم کرد و آروم زد زیر خنده! گفتم:چرا میخندی؟
ـ فیلم پلیسی زیاد نگاه میکنی نه؟به همین راحتی ها نیست که دختر خانوم! اونا مسلحا! شاید یه بلایی سر تو یا من بیارن!
ـ باید چی کار کنیم پس؟
ـ جلیلی که نمیتونه با مسیا فرار کنه! احتمالا یه جایی ولش میکنه !
ـ اگه...اگه خدایی نکرده بلایی سرش آورد چی؟
به وضوح منقبض شدن عضله های فکش رو میدیدم.گفت: نمیزارم! نگران نباش!
هر دو بدون اینکه تابلو بازی دربیاریم از بالای نرده ها سرک کشیدیم.پنج نفر دورتا دور شایگان و جلیلی رو گرفته بودند وکوچیک ترین اسلحه ای که دستشون بود یه کلت کمری بود! سه نفرشونم یه اسلحه های بزرگتری داشتن که اسماشون رو نمیدونستم!باید صبر میکردیم. اگه صدای وز وز تهویه ها نبود میتونستیم صداشون رو بشنویم. شایگان رو بسته بودند به یه صندلی واز گوشه ی لبش هم خون میاومد!معلوم بودکه فعلا جلیلی داره تصویه حساب میکنه نه اون!ایلیا پرسید: میدونی بیلیط جلیلی ساعت چنده؟
ـ ساعت 5.
نگاهی به ساعتش که مارکش رولکس بود انداخت وگفت :دیگه الانا باید راه بیفتن!
ـ کجا؟
ـ برن فرودگاه! از فرودگاه تا اینجا نیم ساعت راهه. باید برگردیم و ماشینا رو جابه جاکنیم!
ـ باید یکیمون اینجا بمونه!
ـ چرا؟
ـ خوب اگه بلایی سر مهندس اومدچی؟ یکم فکر کردو گفت: رانندگی بلدی؟
ـ آره!
ـ خیلی خوب. برگرد پیش ماشینا،بیا اینم سویچ ماشین من. وسویچ ماشینش رو گذاشت کف دستم. ادامه داد: ماشینا رو ببر پشت تپه ای که سمت راست ماشیناست.اونجا نمی بیننشون!
ـ تو چی کار میکنی؟
ـ من اینجا حواسم به مسیاست!
ـ باشه!
ـ شماره ی گوشیم رو بزن توی گوشیت!مشکلی پیش اومد سریع زنگ بزن!
شماره ش رو گفت ومنم زدم توی گوشیم!خواستم راه بیفتم که گفت:خانوم کوچولو؟پیش خودم گفتم ابن دوتا برادر چه علاقه ای دارندکه منو خانوم کوچولو صدا کنن؟
ـ بله؟
ـ مواظب باش!
ـ هستم! بدون سروصدا از گذرگاه برمیگردم وپایین آخرین نردبون نگاه میکنم که کسی اون دور و اطراف نباشه.وقتی مطمئن میشم که کسی نیست، از پله ها میام پایین و باحداکثر سرعت میدوم سمت ماشین ها.
بخاطر اینکه کفش پام نیست، چندتا خارمیره توی پام ولی الان جون یه ادم مهم تر از این که من به فکر پام باشم. سویچ ماشین مسیا روش نیست واین میشه یه بدشانسی! سوار موهاو ی مشکیه ایلیا میشم و سریع ماشین رو میبرم به جایی که گفته بود. ولی ماشین شایگان چی؟ باخودم میگم خوب جلیلی نمیگه این شایگان باچی اومده اینجا؟ با قاطر که نیومده! ماشین شایگان رو همونجا ول میکنم و میخوام برگردم به سوله که صدای چرخ لاستیکی از دور منو سرجام میخکوب میکنه! برمیگردم پشت تپه واز بالاش سرک میکشم که کیه! یه پرادوی سفید که جلیلی رو توش تشخیص میدم از جلوم رد میشه.دونفر هم همراهشن! پشت بند اون یه 206 بادمجونی هم میاد که توی اون یکی سه نفر نشستن! اگه یکی ار اون ها شایگان باشه، الان یک نفر توی سوله است! دعا دعا میکنم که ایلیا زودتر برسه! برمیگردم سمت سوله ومنتظر میمونم تا پیداش بشه!
وقتی اومدنش طولانی میشه شمارش رو میگیرم:بله؟
ـ کجایید؟
ـ یکی وایستاده جلوی در! بره کنار میام! توکجایی؟
ـ منتظر تو!روی تپه!
ـ زیاد توی دید نباش!منم میام!
5 دقیقه ی بعد سروکلش پیدا میشه.وقتی بهم میرسه میگم: چرا اینقدر لفتش دادی؟
ـ یارو نمیرفت کنار!
ـ مهندس چی شد؟
ـ بردنش!
ـ بجم پس!
هردو دویدیم سمت ماشین ایلیا .ایلیا سریع پرید پشت فرمون وگفت: سویچ!
سویچ رو بهش دادم که گفت: ماشیم مسیا کو؟
ـ گفتم بزارم همون جا بمونه! بالاخره مهندس باید بایه چیزی می اومد اینجا دیگه!
ـ خوب کاری کردی! دنده رو گذاشت روی اتوماتیک و راه افتاد.
پام رو میارم بالاو به خونی که ازش رونه نگاه میکنم!میگه: چی شده؟
ـ تیغ رفته!
ـ مگه کفش نداشتی؟
ـ یادت نیست درشون آوردم؟
ـ موند توی سوله؟
ـ اوهوم!
ـ دستمال توی داشبورت هست! در داشبورت رو باز میکنم و چندتا دستمال برمیدارم و میزارم روی زخم پام. سوزشش زیاده!ولی نه اونقدر که بخوام آه وناله کنم!فقط امیدوارم که عفونت نکنه!
نیم ساعتی رو بدون حرف وباحداکثر سرعت میرونیم.هردومون به این فکر میکنیم که بلایی سر شایگان نیاد! توی فکر شایگانم که ایلیا ترمز میگیره!
ـ چی شد؟
ـ یه سایه هایی اون دوره!این رو میگه واز ماشین پیاده میشه.منم یکم دقت میکنم وسایه هارو میبینم. دنبالش از ماشین پیاده میشم.
ـ تو نمیخواد بیای! هم پات زخمیه، هم خطرناکه! بشین زود برمیگردم!
چون درد پام داره بیشتر میشه قبول میکنم و برمیگردم توی ماشین.ایلیا میدوه به سمتی که سایه ها هستند.
یک ربعی از رفتن ایلیا میگذره ومن کم کم دارم به دلشوره می افتم!اگه بلایی سر هر دوشون اومده باشه چی؟ اگه ایلیارم گرفته باشن؟ اگه با این اوضاع تا شب اینجا بمونم چی پیش میاد؟
توی همین فکرام که دوتا سایه از دور معلوم میشن! ایلیا تنها نبود! اصلا ازکجا معلوم که ایلیا باشه؟ اگه آدم های جلیلی بودن و واسه بردن ماشین اومده باشن چی؟ سریع میرم پشت ماشین وکفش دراز میکشم که حداقل دید رو از جلو داشته باشم!ضربان قلبم رویه دویسته! انقدر ترسیدم که حتی قدرت حرکت دادن دست و پام رو ندارم! صداهایی از بیرون میاد: پس دختره کو؟
یعنی منو لو دادند؟اینا کی اند؟
صدای کسی از بیرون میاد: خانوم راد!...خانوم کوچولو؟؟؟ صدای مسیاست! خیالم راحت میشه ویه نفس راحت میکشم!از جام بلندمیشم و میرم بیرون.مسیا میپرسه: کجا بودی؟
ـ فکر کردم آدمای جلیلی اند! رفتم پشت ماشین قایم شدم!
نگاهی به سرتاپای من انداخت وگفت: کفشات کو خانوم کوچولو؟
ایلیا به کمکم اومد وگفت: تویه عملیات انتهاری واسه نجات شما از دست دادتش!
مسیا: چی؟
ـ هیچی! خرج یه کفش گذاشتی رو دستم!
مسیا : باز حالا خوبه بیشتر از یه جفت کفش نشده!
ـ خیر! خرج پانسمان پام رو هم بهش اضافه کن!
مسیا : پات؟این که سالمه!
ایلیا: تیغ رفته تو پاش!
مسیا: هان!باشه جهنم!اونم روش!
ـ اصلا تو چه جوری آزاد شدی؟
ایلیا: پلیس محلی خودشو رسونده بود!
ـ گرفتنشون؟
مسیا: آره! فقط یادمون رفت بهشون بگیم یکی از نیروهای نفوذیشون توی جناح خودمونه! بیان تورم بگیرن ببرن!
ـ منو بگو بخاطر نجات شما مجروح شدم! عوض دستت دردنکنه است دیگه مهندس؟
مسیا: اوه! حالا قهر نکن مادموزل! بنده سراپا تعظیم وتشکرم بخاطر این جان فشانی شما!
ـ وظیفته!
مسیا: بیرون شرکت بلبل میشی!
ـ چیزی که عوض داره گله نداره!
مسیا: عوض چی؟
ـ جشن!
مسیا زد زیر خنده وگفت: ای ناقلا! به خصوصیات قبلیت زرنگ بودنم اضافه کن!
ـ خواهش میکنم!
ایلیا که اون وسط نقش نخودی رو بازی مکرد باحرص گفت: تا شب میخواید جرو بحث کنید؟
مسیا: جوشی نشو داداشی، تورم بازی میدیم!
ایلیا: من ناهار نخوردما!
مسیا: آخ گفتی! اصن جلیلی که حرف میزد من بیشتر فکر قاروقور شکمم بودم تا حرفای اون!
ـ جون به جونتون کنن همتون شکم دوستید!
مسیا: مرده وشیکمش!
ـ بله بله!
با تذکر دوباره ی ایلیا سوار شدیم و ادامه ی بحث رو گذاشتیم توی راه!ایلیا دور زد راه افتاد سمت سوله.گفتم: کجا میریم؟
ایلیا: میریم ماشین مسیا رو برداریم!
ـ آهان!
چند دقیقه ای که سکوت برقرار شد مسیا گفت: چی شد خانوم کوچولو؟ زبونتو موش خورده؟
ـ نخیر! هنوز دارمش دومتر!به موقع اش ازش استفاده ی بهینه میکنم!
مسیا: آخ! اینم برنامه ریزی داره؟
ـ بله!
مسیا: ایلیا بهت گفته بودم این خانوم کوچولو مدیر برنامه ریزی شرکت ماست؟
ایلیا: جدی؟
مسیا: آره بابا! ایشون حتی واسه آب خوردن و تلفن جواب دادن و ساعت نگاه کردن وخلاصه حتی نفس کشیدنشون برنامه دارند! اصن من باید بدم یه تندیس از ایشون بسازن بزاریم وسط شرکت مایه ی عبرت بقیه بشه!
ایلیا لبخند محوی زد وسرشو تکون داد! گفتم: مهندس، میشه اینقدر ویژگی های منو برای دیگران رو نکنید؟ میترسم بدزدنم!
مسیا: اوه! ببخشید که امنیت جانیتون رو به خطر انداختم!
ـ دیگه تکرار نشه لطفا!
مسیا: بله بله!
ایلیاکه میخواست بحث رو عوض کنه گفت: شما چی خوندید؟
ـ مدیریت بازرگانی!
ایلیا: رشته ی خوبیه!
ـ شماچی خوندید؟
ایلیا: پزشکی!
ـ جدی؟
ایلیا: بله!
ـ چقدرعالی! من همیشه دوست داشتم پزشکی بخونم، ولی موقعیتش جور نشد!
ایلیا: این رشته هم سختیای خاص خوشو داره!
مسیا: ای بابا! حالا ما شدیم نخودی؟
ایلیا بی تفاوت به حرف مسیا ادامه داد: به نظر من این رشته چندان مناسب زنا نیست!
ـ چرا؟
ایلیا: چون زنا روحیه ی خیلی حساسی دارند واز نظر من این کار با اینکه کار بدنی چندانی نداره ولی کار خشنیه!
ـ ولی حس لطیف زن باعث میشه کارشو بادلسوزیه بیشتری انجام بده!
ایلیا: درسته ولی این کار به چه قیمتی؟ به قیمت مشکلات روحیی که واسش به وجود میاد؟ من هم کارای زن زیادی داشتم که سرهمین قضیه افسردگی وتیک های عصبی پیدا کردن!
مسیا باخنده گفت: البته سوء تفاهم نشه ها! همکارای مردش بیشترن! وسقلمه ای به پهلوی ایلیا زد. من که معنی حرکت های مسیا واسم خیلی روشن بود یکم سگرمه هام رفت توی هم و به پشتی صندلی تکیه دادم. ایلیا که اخمای منو دید متقابلا اخم کرد ومسیاهم روده درازیاشو یکم جمع وجور کرد!
تا آخر مسیر دیگه کسی لب باز نکرد. وقتی به ماشین مسیا رسیدیم هرسه تامون ازماشین پیاده شدیم.مسیا نشست پشت فرمون وگفت: بامن میای یا با ایلیا خانوم کوچولو؟
ـ فرقی نداره! فقط زودتر تکلیف منو مشخص کنید چون پام درد میکنه!
ایلیا: چند لحظه بشینید اینجا! وبه صندلی ماشین اشاره کرد!
ـ چرا؟
صندوق عقب ماشینش رو باز کردوکیف چرمی رو از داخلش در آورد.مسیا از پشت فرمون گفت: چی کار میکنی ؟
ایلیا: میخوام پاشو پانسمان کنم!
مسیا: من باید برم! باید برم پاسگاه سروقت جلیلی!
ایلیا: خیلی خوب! تو برو ماهم میایم! مسیا بوقی زد وراه افتاد.ایلیا کنار پام نشست و کیفش رو باز کرد. از توش یه پنس درآورد وپام رو گرفت بالا.جوراب ودستمال هایی رو که روی زخمم گذاشته بودم رو برداشت ومحل زخم رو دقیق برسی کرد.بعد پنس رو برد داخل زخم ویک هو کشید بیرون!دردش خیلی زیاد بود ولی لبو گاز گرفتم که داد نزنم!ایلیا بدون اینکه نگاهم کنه گفت: داد بزنی بهتر از اینکه اونجوری لبتو گاز بگیری!
بعد یک پنبه ی حاوی بتادین رو کشید روی زخمم!هرکاری کردم نتونستم غرورم رو خرد کنم و داد بزنم!از شدت سوزش پام میپرید بالا ولی ایلیا محکم گرفته بودتش وپنبه رو میشید روی زخم های کف پام.وقتی پای راستمو پانسمان کرد رفت سراغ پای چپم.
وضع پای چپم بدتر بود وسوزشش بیشتر بود! پنس رو فرو کرد داخل زخم وبایه تیک 5 سانتی متری بیرون کشید! انقدر لبو محکم گاز گرفته بودم که دهنم مزه ی خون گرفته بود!زیر لب گفت: چه جوری این تیغو توی پات تحمل کردی؟پامو زد عفونی و پانسمان کرد.سرش رو که گرفت بالا لبخندی که رویه لبش بود محو شد وجاش روداد به یه اخم غلیظ! یه تیکه پنبه برداشت و اومد سمتم وگفت:ببین باخودت چی کارکردی دختر خوب! وپنبه رو فشار داد کنار لبم! ادامه داد: تمام لبتو خونی کردی!
پنبه رو ازش گرفتم وگفتم: ممنون!
ـ خواهش میکنم!
سوار ماشین شدیم وراه افتادیم سمت شهر.گفتم: شما همیشه وسایلاتون همراهتونه؟
ـ آره! تقریبا همیشه!
ـ چرا؟
ـ چون ممکنه مثل الان بهش احتیاج پیدا کنم!یه ساک که ماشینو سنگین نمیکنه!
ـ آره خوب! کار خوبیه!
ـ فقط باید پانسمانتون رو زود به زور عوض کنید که عفونت نکنه!
ـ یه زخم که کوچیک که این حرفارو نداره!
ـ کوچیک هست ولی عمقیه!
ـ باشه!یه کاریش میکنم!جلیلی چی شد؟
ـ بردنش آگاهی!
ـ پولا چی؟
ـ همش تویه حسابشه که ظرف یکی دو روز آینده منتقل میشه به حساب مسیا!
ـ مهندس جلیلی چرا همچین کاری کرد؟
ـ حرص! حرص پول هیچ وقت تمومی نداره!
ـ آخه مثلا دوست وشریک مهندس شایگان بود! نبایداز اعتماد مهندس سوءاستفاده میکرد!
ـ آره! ولی خوب کاری نمیشه کرد! اتفاقیه که افتاده!
ـ بله! اتفاقیه که افتاده!
نگاهی به ساعت کردم.ساعت 6 بود.میدونستم که با این مسافت زیاد حتما یکی دوساعت دیگه میرسیم!ایلیا که نگاه منو به ساعت دید گفت: نگرانید که خانوادتون نگران دیر اومدنتون نشن؟
پوزخندی گوشه ی لبم رو پرکرد! خانواده! کدوم خانواده؟ آره نگران نگرانیه خانواده ی نداشتمم! با لبخند محو گفت: نگران نباشید! به موقعه میرسونمتون!
ـ من ...خانواده ای ندارم!
با تعجب نگاهم کردوگفت: یعنی چی؟
نفسم رو دادم بیرون گفتم: عمرشون رو دادن به شما!
سری تکون دادوگفت: ببخشید! نمیخواستم نارحتتون کنم!
ـ مهم نیست!همه چیز بعد از یه مدت عادی میشه!
ـ خواهر وبرادری ندارید؟
ـ چرا! یه برادر دارم! ولی جدا ازهم زندگی میکنیم!
ـ چرا؟
ـ آخه اون ازدواج کرده ومن نمیخوام سربارش باشم! ترجیح میدم خودم خودمو اداره کنم!
ـ پس دختر خودساخته ای هستید!
ـ ای! بگی نگی!
ـ چرا بگی نگی؟
ـ قصه ی مستقل شدن من خیلی طول ودرازه!
ـ اگه دوست دارید بگید!
ـ نه! گفتم که طولانیه! باشه یه موقعیت بهتر!
ـ باشه!هرجور مایلید!
چند دقیقه ای سکوت برقرار شد که باز سر صحبت رو باز کردو گفت: مسیا راست میگه! شما خیلی جسورید! هرکسی اینقدر راحت آرامشش رو درگیر تلاطم نمیکنه! هرکس دیگه ای جای شما بود زندگیش رو برای کمک به کارفرماش به خطر نمیانداخت!
ـ من هرکسی نیستم!
ـ بله!اون که صدالبته!
ـ این روزا کسی به دختر جوونی که اولین تجربه ی کاریشه،کارنمیده! این کار روکردم که یه جورایی جبران مافات بشه!
ـ عجب!
ـ آره دیگه!خواستم دینی به گردنم نباشه!
ـ مسیا باید خیلی خوش شانس باشه که چنین منشیه داره!
ـ نه بابا! مهندسم دیگه پیاز داغشو خیلی زیاد میکنه!
ـ نه! واقعا اینجوری هست! به نظر من شما یه کیس مناسب برای کار هستید! از این تعارف تیکه پاره کردنا حالم بهم میخورد! از اینکه مدام تشکر کنم وهی زیر تعریفای بیخودی سرخ و سفید بشم! شایدم به قول مسیا ،ایلیا بهم علاقه داشت ویه جورایی میخواست خودشو به من نزدیک کنه!
ولی من وصله ی اون نبودم! حتی اگه از تفاوت طبقاتیمون میگذشتم، من قبلا زن برادرش بودم! حالا چه جوری بهش میگفتم که منی که قبلا از برادرت پس زده شده بودم رو تو بخواه؟ نه! ایلیا برای من نبود،منم برای اون نبودم! به چشمای سبزش که با تیشرت سفیدش که حالا بخاطر خاک های اون اطراف یکم به کرمی میزد هارمونی قشنگی رو ایجاد کرده بود نگاه کردم! توی دلم گفتم شما دوتا برادر که سهم من نیستید ولی امیدوارم بمونید تو حلق زناتون!
بعد از این فکرم خنده ام گرفت وفهمیدم که خیلی خودخواه شدم! ایلیا که دیگه سوژه هاش برای باز کردن سرصحبت تموم شده بود ضبط ماشینش رو روشن کرد:
درگیر رویای توام
منو دوباره خواب کن
دنیا اگه تنهام گذاشت
تو منو اتنتخاب کن
دلت از آرزو من
انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من
چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم
تا باچشمام خواهش کنم
درا رو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمیکنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخوای بری
اصرار من بی فایده است
هرکاری میکنه دلم
تا حسمو پنهون کنه
کی میتونه فکرتو رو
از سرمن بیرون کنه
یا داغ رو دلم بزار
یا که از عشقت کم نکن
تموم تو سهم من
به کم قانعم نکن
خواستم بهت چیزی نگم
تا باچشمام خواهش کنم
درارو بستم روت تا
احساس آرامش کنم
باور نمیکنم ولی
انگار غرور من شکست
اگه دلت میخوای بری
اصرار من بی فایده است
نمیدونم چرا ولی باشنیدن این شعر ناخودآگاه دلم گرفت! دلم گرفت از روزهایی که داشتم و بدترین لحظات عمرمو توشون گذروندم! دلم گرفت از آینده ای که برام یه نقطه ی گنگه! دلم گرفت از حالی که هیچ نقشی توی گذشتنش ندارم! دلم گرفت از آدما! از زندگی! از خودم! از خدا! انقدر دلم گرفته بود که میتونستم تا صبح گریه کنم!
ایلیا که دید حالم بد شده ضبط روخاموش کردو زیر لب چیزی گفت که نشنیدم! انگار داشت به خودش فوش میداد که چرا این جوری جو رو عوض کرده بود!تکون های گهواره ای ماشین و سکوتی که بین ما بود خواب رو به چشمام آورد!
ـ خانوم کوچولو....خانومی.......
صدای ایلیا بود که بیشتر از اینکه خواب رو از سرم بپرونه ،مثل یه لالایی بود! ولی چشمامو باز کردم و صاف نشستم.توی شهر بودیم وهوا تاریک شده بود.گفتم: ساعت چنده؟
ـ 8!
ـ چرا اینقدر دیر رسیدیم؟
ـ دیر نرسیدیم! خواب بودی، دلم نیومد بیدارت کنم! سرخ شدم! این چرا اینجوری شده بود؟ دلش نیومده بود منو بیدارکنه؟ چرا؟ خدایا نکنه مسیا راست میگه؟؟؟؟
با خنده ادامه داد: ولی الان دیگه معدم بدجوری صداش در اومده! توهم که ناهار نخوردی، بپر پایین بریم اونجا! وبا دستش رستورانی رو که کنارش نگه داشته بود رو نشون داد.نگاهی به پاهای باندپیچی شدم انداختم وگفتم: با این وضعیت؟؟؟
نگاهش به پاهام افتاد و همراه من زد زیر خنده!گفت: خیلی خوب پس بشین من برم یه چیزی بگیرم توی ماشین بخوریم!
ـ نه دکتر! من دیگه میرم خونه!
ـ عجله داری؟
ـ عجله که نه، ولی نمیخوام مزاحم بشم!
ـ مزاحم نیستی! الان میام. ولبخندش رو پاشوند روی صورتم و از ماشین پیاده شد.
خدایا! حدایا! محبت های این پسر داره دلم رو میلرزونه! خدایا خودت کمکم کن! توکه میدونی وضعیتمو! تو که میدونی من نمیتونم باهاش ازدواج کنم! خدایا خدایا! چرا تمام این بدبختی ها باید برای من به وجود بیاد؟؟ چرا آینده ی من باید نابود بشه؟ چرا ؟؟؟ چرا نباید سهم من از دنیا چیزی باشه که دوست دارم؟؟؟
توی همین فکرا بودم که ایلیا با دوتا جعبه ی پیتزا برگشت. جعبه هارو گذاشت رویه پای منو راه افتاد.گفتم: کجا میری؟
ـ یه جایی که بشه اینا رو خورد!
ـ مگه همین جا چش بود؟
ـ خوشم نمیاد جلوی مردم غذا بخورم!توی خیابوون!
ـ اوکی!
نزدیک یه پارک خلوت نگه داشت وگفت: خدایی دیگه نمیشه!ویکی از جعبه هارو از روی پام برداشت. باخنده گفتم: همیشه همین قدر شیکمویی؟
ـ آخه از صبح چیزی نخوردم!
سری تکون دادم و مشغول خوردن شدم.گفت: شما که تنها زندگی میکنید چرا ازدواج نمی کنید؟
بالاخره حرف دلشو زد! خندم گرفت که تا قبل از اون کلی مقدمه چینی کرد بودو نگفته بود و حالا یه کاره داره همچین سوالی میپرسه! خنده ام رو جمع کردم و گفتم: موقعیتش پیش نیومده!
ـ یعنی قصد ازدواج دارید!
ـ شایدم نه!
ـ چرا؟
ـ فکر نکنم کسی بتونه با شرایط من کنار بیاد!
ـ چطور؟
ـ مهم نیست دکتر!
ـ شما چرا افراد روبا توجه به شغلاشون صدا میکنید؟
ـ چی؟
ـ مثلا به مسیا میگید مهندس، به من میگید دکتر!
ـ خوب چی بگم؟
ـ اسمم رو بگید! بگید ایلیا!
باخنده گفتم: نمیشه که!
ـ چرا؟
ـ آخه زیادی خودمونیه!
ـ این یعنی اینکه نمیخواید صمیمی تربشید؟؟؟
ـ نمیدونم! شاید!
انگار با این حرفم نطقش رو کور کردم!تا آخر غذا هیچ حرفی نزدو وقتی هم غذاشو تموم کرد جعبه هارو توی سطل آشغالی که اون نزدیکی بود انداخت و راه افتاد!
باخودم فکر میکردم که این روش بهترین روشه! وقتی خودم پسش بزنم دیگه هوس نمیکنه بخواد بیاد سمت من! پرسید: خونت کجاست؟
ـ فرمانیه.
ـ پس همسایه ی مسیایی!
ـ نه اونقدر نزدیک!
وقتی به کوچه رسیدیم خواست بره داخل کوچه که گفتم: نه دکتر! همینجا پیاده میشم!
ـ چرا؟ میرم جلوی درتون دیگه!
ـ خونم همین جاست! و اولین درکوچه رو نشونش دادم.دلم نمیخواست بدونه خونم کدومه چون شاید مسیا داستان منو خودش رو بهش گفته بود! نباید ریسک میکردم.دستی لای موهاش کشیدو گفت: خیلی خوب! وکنار کوچه نگه داشت. از ماشین پیاده شدم و گفتم: خیلی ممنون دکتر! امروز خیلی زحمت دادم بهتون!
ـ وظیفه بود! کاری نکردم!
ـ شما برید دیگه! بیشتر از این مزاحم نمیشم!
ـ بسیار خوب، مراقب خودتون باشید! خدانگهدار! درماشینش رو بستمو اون هم راه افتاد.
صبح روز بعد با اینکه پام هنوز درد میکرد ولی یه کتونی پوشیدم که پانسمانا رو بپوشونه! بایه شلوار جین ویه مانتوی توسی.وقتی رسیدیم شرکت مشتاق از جلوم دراومد. گفتم: سلام مهندس!
ـ سلام خانوم راد! حالتون چطوره؟؟؟
ـ ممنون!
ـ راستی دیروز مسیا با کی رفت سراغ جلیلی؟
براش قیافه گرفتم وگفتم: با یه آدم مورد اعتماد! یه کسی که وقت کمک دستشو نمیزاره توی پوست گردو!
سرش رو انداخت پایین وگفت: باور کنید گرفتار بودم!
ـ به من مربوط نیست!
این روگفتم و از کنارش رد شدم.در اتاق شایگان باز بود وبرخلاف همیشه توی اتاقش بود و داشت باکسی که ازاونجا نمیدیدمش صحبت میکرد. منو که دید گفت: سلام! یه دقیقه بیا تو اتاقم! کارت دارم. کیفم رو گذاشتم روی صندلیم و رفتنم توی اتاقش. ایلیاهم اونجا بود.به هر دوشون سلام کردم که ایلیا پرسید: پات چطوره؟
ـ بهتره! بازم ممنون!
ـ گفتم که کاری نکردم!
مسیا پرید وسط حرفامون وگفت: بیا خانوم کوچولو! اینم خسارتی که بهت زدم! ویه جعبه که یکم بزرگتر از جعبه ی کفش بود رو گذاشت روی میزش.
ـ این چیه مهندس؟
ـ بازش کن! جعبه رو برداشتمو درش رو باز کردم. توی جعبه یه جفت کفش مشکی چرم پاشنه 10 سانتی بود.کفش خیلی خوشگلی بودو سگک نقره ای که روز خورده بود خیلی خود نمایی میکرد. قیمت اون کفش تقریبا 3 برابر قیمت کفش خودم بود!جعبه رو گذاشتم روی میز و گفتم: مهندس حالامن یه چیزی گفتم! شما چرا جدی گرفتید!
ـ من عادت نداره دین کسی به گردنم بمونه!
ـ آخه من نمیتونم اینو قبول کنم!
ـ چرا؟
ـ غرامت باید به اندازه ی خسارت باشه! نه سه برابرش!
ـ بابا بیخیال! قبول نکنی ناراحت میشم!
ـ اخه....
ایلیا: قبول کن خانوم کوچولو! به هیکل این داداش ما نگاه نکن! خیلی زود رنجه!
مسیا چشم غره ای به ایلیا رفت وایلیا زد زیر خنده! با شرم جعبه رو برداشتم و گفتم: ممنون!
خواستم از دربرم بیرون که مسیا گفت: راستی خانوم کوچولو...
برگشتم سمتش که گفت: بابت دیرزو ممنون! یه شجاعتم بزن تنگ صفتات!
ـ یکم دیگه بگذره واسه فراموش نکردن این صفتایی که به من نسبت میدی باید یه دفترچه بردارم یادادشت کنم!
باخنده گفت: کارخوبی میکنی!
سری تکون دادم و از اتاق اومدم بیرون. دخترا که جعبه رو دستم دیدند صدای پچ پچ شون دوباره رفت بالا! دلم میخواست همشون رو خفه کنم!یه بار دیگه در جعبه رو برداشتم وبه کفش هانگاه کردم.بوی چرمش بینیم رو قلقلک میداد. داشتم به این فکر میکردم که اینا سلیقه ی مسیاست یا ایلیا! دلم میخواست کفش هارو پاکنم ولی هم بخاطر دخترا نمیشد اونجا این کارو کردو هم باندهای پام، پام رو بزرگتر از اندازه ی واقیعیش کرده بود! نگاهی به شماره ی کفش ها انداختم! اندازه ی پای خودم بود!ولی شماره ی پامو ازکجا میدونست؟؟؟جعبه رو گذاشتم زیر میز تا ذهنم آزاد بشه وبتونم کارام رو بکنم!
ـ نمیشه! نمیتونم!
نهایت سعیم رومیکردم که موقعه ی حرف زدن صدام نلرزه!ایلیا بااون چشمای سبزش زل زده بود به چشمامو داشت دیونه ام میکرد! دستی کشید لای موهاش وگفت: آخه چرا؟
ـ نپرس!
ـ من نباید بدونم که چه مشکلی دارم که قبولم نمیکنی؟؟؟
ـ تو مشکلی نداری! من مشکل دارم!
چشماش گرد شدوگفت: توکه نامزد نداری؟
ـ نه!
نفس آسوده ای کشید وگفت: پس چرا؟
ـ گفتم که! نپرس!
ـ من تا ندونم دست بردار نیستم!
ـ دکتر... من وشما مناسب هم نیستیم!
ـ آخه چرا؟
ـ تو چی از من میدونی؟
ـ خیلی چیزا!
ـ مثلا؟
ـ مثلا اینکه خانوادت رو از دست دادی، یه برادر داری، توی شرکت برادرم کار میکنی و...
ـ همین ها واسه ازدواج کافیه؟
ـ از نظر من آره! بعدشم من خودتو میخوام نه این چیزا رو!
ـ تو هیچی از من نمیدونی! اصلا تا حالا ازخودت پرسیدی که برادرم کجاست؟ من چراتنها زندگی میکنم؟ از خودت پرسیدی که یه دختر تنها چه جوری خونه توی فرمانیه داره؟
با تردید نگاهم کرد.آروم گفت: خوب بگو تا بدونم!
احساس کردم فکرش داره جاهای نامربوط که سریع جبهه گیری کردم: لطفا فکر بد نکن!
ـ بگو نهال! جون به لبم کردی!
ـ اگه بدونی قبول نمیکنی! پس همین الان برو! نزار غرورمو بشکونم!
ـ توفقط یه چیزی روبه من بگو، خودت که با من مشکلی نداری؟
به چشماش نگاه کردم.من چه مشکلی میتونم بااین پسر چشم سبز داشته باشم؟ پسری که از زمانی که دیدمش حواسش به من بوده؟ پسری که چندین ماه بخاطره من برنگشته پیش خانوادش توی فرانسه ومونده تا جوابش رو بدم! پسری که چندین بار درخواستش رو برای رفتن به رستوران رد کرده بودمو حالا بعد از سه ماه اصرار کردن بالاحره قبول کرده بودم! پسری که روبه روم نشسته بود وازم میخواست باهاش ازدواج کنم!
پسری که برادر مردیه که قبلا زنش بودم! زن اجباریش!
مشکل همین جا بود! حتی اگه خودش هم بااین موضوع مشکلی نداشت مطمئن بودم که مسیا اگه بفهمه مخالفت میکنه ومنم دلم نمیخواست میونه ی این دوتا برادر و بهم بریزم!پالتوم روبه خودم نزدیک تر کردمو وباز نگاهش کردم! خدایا چی باید بهش میگفتم؟
سکوتم رو که دیدگفت: سکوتت رو بزارم به حساب آره؟
بازم چیزی نگفتم! نمیتونستم به خودم دروغ بگم! ازش خوشم اومده بود! از صدای بم مردونش که درست مثل لالایی به آدم آرامش میداد! از جذابیت نگاهش خوشم میاومد! از رفتار های آروم و متینش که گاهی شیطون میشد! از لبخندهای کمرنگش! از همه چیش خوشم می اومد! ولی اون مال من نبود!
نفسش رو داد بیرون وگفت: ببین نهال اگه خودت با من مشکلی نداری اگه مشکل کس دیگه ای نیست، باور کن هرچی باشه من حلش میکنم! باهم حلش میکنیم! من هیچ مشکلی با این قضیه ندارم! اگه تو بامن باشی، دیگه هیچ چیز دیگه ای برام اهمیت نداره!
ـ نه! قبول نمیکنی !
ـ خوب تو بگو ببین قبول میکنم یانه!
ـ دکتر خواهش میکنم! فراموش کن همه چیزو!
ـ من سه ماه نموندم اینجا که بخوام چیزی رو فراموش کنم!
از جام بلند شدمو گفتم: من باید برم دکتر! مچ دستمو گرفت وگفت: نهال!اول جواب منو بده بعدبرو! سه ماه اصرار کردم که یه روز مثل امروز باهام بیای بیرون، حالا نمیزارم بری! بشین! لحنش انقدر محکم هست که سرجام بشینم!
مچمو ول کرد وگفت: خوب، حالا بهم بگو داستان چیه!
نفسمو دادم بیرون وگفتم: اگه....اگه...
ـ اگه چی؟
ـ من قبلا...من قبلا ازدواج کردم!
جاخورد! به پشتی صندلیش تکیه دادو خیره نگاهم کرد! خدیا!خدایا! خودت یه کاری کن بی خیال بشه! خودت از سرش بنداز این فکرو! خدایا کمکم کن! چندتا نفس عمیق کشیدو چشماش رو بست. چند دقیقه ای بدون حرف همونجوری گذشت.لبهام رو ترکردم و آروم گفتم: دیدی گفتم قبول نمیکنی!
چشماشو باز کردو آرنجاش رو گذاشت روی میزوگفت: باکی؟
ـ با یه انسان ِ... .نمیتونستم چیزی بگم! چون اگه میفهمیداین انسان مغرور ازخود راضی که منو مثل یه موجود اضافی از زندگیش پرت کرد بیرون برادر خودش بوده، خیلی شاکی میشد!
ـ چرا...چرا میگی قبلاازدواج کردی!
ـ طلاق گرفتم!
ـ چندماه بعدش؟
ـ تقریبا یک هفته بعدش!
ـ چرا اینقدر زود؟
ـ به درد هم نمیخوردیم!
با تردید پرسید: عروسی کرده بودید؟
ـ نه!
نفسش روداد بیرون وگفت: نهال! نهال! تو چرا داری منو سکته میدی دختر؟ خوب اینکه ایرادی نداره! همه حق دارند که راجع به زندگیشون تصمیم بگیرند! توهم دیدی اون آدم به دردت نمیخوره جدا شدید! این که ایرادی نداره!
چی باید میگفتم؟ خدایا چرا صدامو نمیشنوی؟ من دربرابر این پسر کم میارم! خدایامن دوسش دارم ودارم پسش میزنم! چراداری زجرم میدی؟
ـ مشکل ازدواجم نیست!
ـ پس مشکل چیه؟
ـ مشکل کسیه که باهاش ازدواج کردم!
ـ کیه؟
چی میتونستم بگم؟ بگم برادرت؟ صاحاب کار شرکتم؟ بگم کسیه که خودش مارو فرستاده اینجا واگه بدونه که من واقعا کیم سرم رو بریده گذاشته روی سینه ام؟چی باید میگفتم؟
ـ من میشناسمش؟
آره! میشناسیش! انقدر خوب میشناسیش که شاید هیچ کس به اندازه ی تواون رو نشناسه! حالم بد شده بود! هواسرد بود ولی من از دورن گر گرفته بودم! باید میرفتم! باید هر چه زودتر از این فضای خفه میرفتم بیرون! احساس میکردم هیچ اکسیژنی تو یه هوا وجود نداره! داشتم خفه میشدم!ایلیا که حالمو دید گفت: نهال؟ خوبی نهال؟
بی توجه به حرفش دیویدم بیرون! هوای سرد زمستونی که خورد توی صورتم به نفس نفس افتادم!انگار 5 دقیقه کلم رو زیر اب نگه داشته بودند وحالا داشتم تمام اکسیژن هوا رو میکشیدم تویه ریه هام! ایلیا بازوم روگرفت وگفت: چی شدی تو؟ حالت خوبه؟نهال؟
بریده بریده گفتم: خوب...خوبم!
ـ بیا بشین اینجا ببینم!درماشین روباز کردو منو نشوند توی ماشین.شالم رو یکم شل کردو دوتا دکمه ی بالای پالتوم روباز کرد.داشت با کتابی که روی داشبورت ماشینش بودبادم میزدکه گفتم: خوبم دکتر!
ـ چت شد تو؟
ـ هیچی!میشه بریم؟
سری تکون داد ونشست پشت فرمون.یکم که از رستوران دورشدیم گفت: ببخشید! نمیخواستم ناراحتت کنم!
ـ تقصیر تو نیست!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۸ ساعت 9:31 توسط ♥♥♥مینا♥♥♥
|