غرورعشق6
ازشون تعريف ميشه واسه همون رماناس و زاده ي خيال نويسنده...ولي الان داشتم يكيشو جلوي روم ميدم.
به پسره قد بلند روبه روم نگاه كردم و شروع كردم به اناليز كردنش...
اول هيكلش...قدبلند...تو مايه هاي ۷-۱۹۶ هيكلش و كه ديگه اصن ولش كن...احساس ميكردم هرآن ممكنه از فشار عضله هاش لباسش پاره شه...
و اما صورتش!
صورت گردي داشت و پوست نه سفيد نه سبزه...
موهاي پٌر و مشكي كه با حالتي قشنگي درسشون كرده بود...چشماي درشت
و كشيده به رنگ...اووووم فكركنم سبز عسلي بود...چشماش يه رنگي بود...نمي شد دقيق گفت سبز عسليه...هرچي بود چشماش خيلي ناز بود...ابروهاي كلفت
و مردونه ...كه به جذبش اضافه كرده بود...انتهاي ابروي سمت چپش يه خط بود...مثل
يه شكستگي ...يا شايدم خطي كه خودش از قصد انداخته بود...
بيني قلمي و نرمال...واما لباش...خدايا ببخشيد من اينقدر هيـــــز تشريف دارما
ولي دست خودم نيس...عجب لبايي داشت...لباي قلوه اي و قـــــرمز... عجب لباي و*س*و*س*ه* گري داشت...خدايا من قراره با اين همخونه شم؟
خدايا خودت بهم رحم كن...تازه به حرفاي شيرين رسيدم"رها ببينش دلت نمياد اينجوري در بارش بحرفي"
دختر بي جنبه اي نبودم...پسر چشم سبز هم زياد ديده بود...ولي چشماي اين پسره
يه برق و نفوذ عجيبي داشت...وقتي نگاش ميكردي انگار تا عمق وجودت رسوخ ميكرد...دلت نميومد نگاتو ازش بگيري
با صداي سرفه اي كه كرد اب دهنمو قورت دادمو چشم از ش برداشتم...فهميدم سرفش مصلحتي بوده و خيلي وقته كه روش زوم بودم..يني دلم ميخواست از خجالت اب شم برم تو زمين...الان ميگه چه دختره پرو و چشم ناپاكه..
اييييييييي رها نميشه تو يجا بري سوتي ندي...خدا نكشتت ...حالا چي پيش خودش فكر ميكنه؟
.وقتي ديد از ديد زدنش دست برداشتم دست به سينه واستاد و گفت:خانم باشما بودما!
سري تكون دادمو گنگ گفتم :ببخشيد متوجه نشدم
تك خنده اي كردو گفت:فكر كنم شما با من كار داشتيد
با حالت گيجي انگشت اشارمو گذاشتم رو سينمو گفتم:من؟
يه تاي ابروشو با حالت قشنگي داد بالا و گفت:فكركنم شما بوديد كه اينجارو گذاشته بوديد رو سرتون ديگه مگه نه؟
ديگه داشتم زيادي سوتي ميدادم...رها خاك برسرت به خودت بيا...اين يارو الان دستت ميندازه...به اين چشم قشنگ حالي كن كه كي هستي...
ظرف چند ثانيه دوباره اعتماد به نفسمو پيدا كردم...كيفمو رو شونم جا به جا كردم...
تازه ياد اتفاقات چند دقيقه پيش افتادمو داغ دلم تازه شد...اخ اين لندهور سه ساعت
منو اين جا معطل كرده بود كه منو دس بيندازه؟حالا نشونت ميدم با كي طرفي...
منم كم كسي نيستم...گلمو صاف كردمو با اقتدار و غرور مخصوص خودم طوري كه
انگار نه انگار الان چه دسته گلايي به اب دادم روبه روش وايستادمو با اخم گفتم
ـ من از شما ميپرسم...ميشه به من توضيح بديد اين كارا چه معني داره؟
با لحن متعجب و پرسشگري گفت :كدوم كارا؟
- همين كه الان منشيتون ۴۵ دقيقست وقت منو تلف كرده ...هي منو سر ميدو اونه
كه رييس هنوز نيومده و ...تازه انقدر بي تربيته كه هرچي از دهنش در مياد ميگه
اين درسته كه وقت مردمو ميگيريد؟شايد من كار واجبي داشتم...من وقتمو از سر راه نيوردم كه....
دسته به نشونه ي سكوت گرفت جلوي صورتمو گفت:يه لحظه لطفا
نگاهي عصبي و توام با اخم به منشيش انداختو گفت:فاميليه ايشون چيه؟ منشي با صداي لرزون گفت:شايگان هستن با شنيدن فاميليه من گريه ابروهاش باز شد و به نشونهي تعجب ابروهاش پريد بالا نگاه كنجكاوش صورتمو ميكاويد انگار ميخواست با يه نگاه بفهمه من واقعا شاگانم يا نه...باورنميكرد
با تعجب انگشت اشارشو به طرف من گرفت و گفت:ايشون؟
ناخواگاه خندم گرفت ولي سعي كردم تو اون هيري ويري جلوي خندمو بگيرم خودمم
از خندم به تعجب افتادم بهش نگاع كردم...جوري به من نگاه كرد كه انگارداره به يه
قاتل فراري نگاه ميكنه ...انگارداشت فكرميكرد ببينه ميتونه با يه لات چاله ميدوني زير
يه سقف زندگي كنه يا نه...ادرين كه حالا ميدونستم فاميليش اريا منشه كم كم تعجبش
جاي يه خشم واضح تو صورتشو گرفت و رو به منشيش گفت:خانم تقوي مگه نگفتم هروقت خانم شايگان اومدن راهنماييشون كنيد به اتاق من؟
منشيه كه فهميدم فاميليش تقويه با تته پته
گفت:خوب ...چيزه...امممم
اي عوضي ببين ميدونسته من كار واجب دارم الكي منو سر دوونده ...بگو چشت
دنبالشه ....والا...خواست چيزي بگي كه ادرين دستشو به نشونهي سكوت اورد بالا و
گفت:ساكت خانم فعلا هيچي نگو بعدا به حساب شما ميرسم يه نگاه به من
انداختو گفت:و اما شما!از تحكم تو صداش به خودم لرزيدم ...جذبه ي بي اندازه اي
داشت با يه اخم گنده تو صورتم نگاه كردو گفت :دنبالم بيا ...اون راه افتاد و منم
دنبالش به در اتاق رسيد درو باز كردو منتظر شد تا من وارد شم تو همين حين به
سمت منشي كه با خشم منو نگاه ميكرد برگشتمو يه چشمك جانانه بهش زدم كه از
چشم ادرين دور نموندو با عصبانيت گفت:خانم شايگان بسه لطفا...بفرماييد داخل...با
خنده سرمو برگردوندمو وارد اتاق شدم ...به يكي از صندلي ها شاره كردو روش
نشيستم خودشم رفت پش ميزشو سرشو گذاشت رو دستاش بعد از چند ثانيه
سرشو بلند كردو گفت:خوب؟
دستامو تو هم گره كردم و با لحن خودش گفتم:خب؟پوفي كشيد و گفت:اين مسخره
بازي ها چيه كه راه انداختيد؟اخمي كردمو گفتم:مسخره بازي؟من يه ساعته پشت
در اتاق شوما دارم غاز ميچرونم بعد شوما ميگيد مسخره بازي؟پشت چشمي نارك
كردمو گفتم اون منشي ايكبيري و فيس فيسوتون رو ادب كنيد اقا!...چشماش
شيطون شد و خنديد...سعي ميكرد خندشو كنترل كنه اما موفق نبود ...لباش به
نشونه ي خنده باز شد ..هول شدم و .رومو برگردوندم از صداي نفساش واضح بود كه
داره ميخنده...يا جده سادات!پسرخاله نشه حالا!والا...اخه اين چه زري بود كه من
زدم؟فيس فيسو ديگه چه صيغه ايه؟اين حرفو از كجادراوردم ديگه؟ نميگفتم
ميمردم؟برگشتم سمتشو خواستم بحثو عوض كه بد تر گند زدم :ببخشيد ميشه
نيشتونو ببنديد؟نگفتيد من بايد نقش شوهركدوم زني رو بازي كنم؟ چند لحظه با
چشماي گرد شده بهم نگاه كرد..يه دفعه شروع كرد به خنديدن...اول اروم خنديد
ولي بعد صداي خندش اوج گرفت بهتره بگم قهقه ميزد ...دوباره هول كردم چرت و
پرت گفتم ...اي شيرين خدا لعنتت كنه ازبس با تو اين جوري حرف زدم عادت
كردم ..مادركجايي كه ببيني دخترت چه سوتيايي ميده...اصا پاك خل شدم رفت يعني
چي شوهر كدوم زني رو بازي كنم؟ ..ديگه كم مونده بود اشكم دربياد...خدا منو لعنت
كنه با اين حرف زدنم...چند ثانيه اي گذشت تا صداي خندش اروم ترشد ولي هنوز
لبخند پت و پهني رو صورتش بود دستاشو به هم قلاب كرد گذاشت روي ميزو با
صدايي كه تهش خنده موج ميزد گفت:ميدونستي خيلي پرويي!اصلا باورم نميشه كه قراره
يه مدت...يه مدت...و بعد دوباره زد زير خنده!ديگه كم كم داشت عصبانيم
ميكرد...يعني چي من دارم خجالت ميميرم اين هي داره نمك رو زخم من
ميپاشه...سعي كردم جدي باشم...بالحني جدي و اخم ريزي گفتم:يه مدت چي؟
خنده شو خورد يكم بهم نگاه كرد و گفت:يه مدت نقش شوهر منو بازي كني!از
خجالت دوس داشتم اب شم برم تو زمين...فرض كن!من نقش شوهر اين لندهورو
بازي كنم ..خخخخ اينم بشه زنه من!غذا بپزه ...جارو بكشه...خخخخخ واي چه شود!
سعي كردم از اين فكر لذت بخش بيرون بيام و بهش فك نكم به جاش به ادرين نگاه كردم
كه حالا جدي شده بودو خبري از خنده چند دقيقه پيشش نبود...
...تو چشماش نگاه كردم...
داشت صورتمو اناليز ميكرد...بعد از چند دقيقه گفت
كارت كه ميدوني چيه؟
ناچار سري تكون دادمو تاييد كردم كه گفت:خوب ...خوبه فقط بزار
يه چيزايي رو دوباره بهت ياد اوري كنم تو امودي اينجا كه نقش نامزدمو بازي
كني ميدوني چرا؟چون مامانم گير داده كه بايد زن بگيرم..ت اخر اين ماه هم بهم
مهلت داده كه اگه دختر مورد نظرمو پيدا كردم كه هيچي وگرنه خودش برام استين بالا
ميزنه و اگه بخوام بازم مخالفت كنم نميتونم...چون نميخوام ناراحتش كنم تا بيماريش دوباره عود كنه...توقراره نقش اون دخترو بازي كني..و بعد از مدتي به بهونه عدم تفاهمو اخلاف از هم جدا ميشيم..ولي اگه قرار باشه واقعا زن بگيرم نميتونم به راحتي از شرش خلاص شم.....سيگاري از جاسيگاري
روي ميزش برداشت روشنش كردو يه پك كشيد و دوباره:تو الان مثلا (با تاكييد)اون
دختري...دقت كن مثلا ...ما قراره يه مدت باهم زندگي كنيم ...فقط بعد يه مدت هوا
ورت نداره كه من بهت حسي دارم يا ميتوني منو شيفته خودت كنيو باهام ازدواج
كني ...يا چشت ه مالو منالم بخوره و......يه پك ديگه از سيگارش زد
حرفاش دلمو به درداورده بود فك ميكرد من از اون دختراي خيال پردازم كه عاشق قدو
بالاش شم يا چشم به پولو مالش باشه...
...با صداش به خودم اومدم:فهميدي؟در ضمن دلم نميخواد هيچ كدوم باهم
سخت برخورد كنيم عين دوتا دوست...و ياد اوردي كنم هيچ كدوم تحت هيچ شرايطي
فهميدي؟تحت هيچ شرايطي كاري به ديگري نداشته باشيم قبول؟
سعي كردم مثل خودش باشم...تا بدونه با كي طرفه...درحالي كه دستامو تو هم قلاب ميكردم با اقتدار و اعتماد به نفس گفتم:مطمئن باشيد شما هم نميگفتيد من كاري به كار شما نداشتم...زندگي خصوصي شما ربطي به من نداره و زندگي من هم ربطي به شما نداره...
سيگارشو خاموش كردو گفت: خيلي خوبه كه ميدوني ..حالا ميتوني بري ..
تو دلم اداشو در اوردمو از جام بلند شدم...پسره ي خودشيفته ي مغرور از خود راضي
شيطونه ميگه...استغفرلله...رها شيطونه غلط ميكنه...به سمت در رفتم
...ارومم درو باز كردم كه صداشو شنيدم :درضمن نگران نباش منشيمو ادب ميكنم
همون طور كه پشتم بهش بود سري تكون دادمو گفتم:كارخوبي ميكنيد!اميدوارم دفعه
ي بعد كه اومدم اينجا چشمم بهش نخوره...و بعد درحالي كه ميتونستم تصور كنم از
اين همه پرويي من كپ كرده نيشخندي زدمو از شركت زدم بيرون...
******
از شركت زدم بيرون و به سمت خونه راه افتادم حالا بايد چيكاركنم؟از اين به بعد برم
خونش يا نه؟اه حتي تصور اين كه بخوام باهاش همخونه شم حالمو بهم ميزنه با يه
ادم پرو ...چيجوري بهش اعتماد كنم؟پوووف ولش كن بابا...بخيال توكل برخدا...
نبايد اهميت ميدادم...با احساس مايع خنكي روي صورتم سرمو بالا بردم...بيا تو اين
هيري ويري همين بارونو كم داشتيم...يه نگاه به اطراف انداختم الحمدلله سگ تو
خيابون پرنميزد چه برسه به ماشين...بارون هرلحظه داشت شدت ميگرفت ولي من
عين ديونه ها وسط خيابون وايستاده بودم دوراه داشتم يا اين كه تا خود خونه بدون
ماشين پياده ميرفتم يعني از سعادت اباد تا قعر تهران كه خوب اين خيليييييييييييي
غير ممكن بود...يا اين كه دوباره برميگشتم به خراب شده اي كه توش بودمو اسمشم
شركت بود...كه خوب اينم غير ممكن بود...پس بايد عين منگولا منتظرشم تا يه چي
منو سوار كنه ببيره...يكم طول و عرض خيابونو طي كردم تاشايد ي راه سومي پيدا
شه ولي نشد زيربارون داشتم خيس ميشدم هيچ چاره اي نداشتم سوز بدي ميمود
نوك دماغم يخ زده بود...اه حالا چرا اينطوري شد؟صب كه ميمودم هوا افتابي بود
كه ...دستاي سردمو تو جيب مانتوم كردمو بي هدفو خسته راه افتادم...نميدونستم
هدفم از اين كه دارم طول خيابونو طي ميكنم چيه فقط ميخواستم بگذره...تا شايد ي
ماشين گيرم بياد...حالا ديگه مثل يه موش اب كشيده شده بودم لباسام به خاطر
خيسي بيش از حد به بدنم چشبيده بودو سنگين شده بودم هموونجا وسط خيابون
وايستادم سرمو گرفتم رو به اسمونو گفتم:خدايا!نوكرتم اخه اين چه وقت بارون باريدن
بود توام وقت گير اورديا...بارون مثل تازيانه به صورتم كوبيده ميشد ناچار سرمو گرفتم
پايين و به راهم ادامه دادم از سرما داشتم يخ ميزدم چاره اي نداشتم جز اين كه به
راهم ادامه بدم...برگشتن به اون شركتو مواجه شدن با ادرين تو ظريفتم نبود ..يكم راه
رفتم فقط دعا ميكردم ي وقت اين بارون تبديل به سيل نشه...والااز اين شانس خركي
من چيزي بعيد نبود ...همونجور داشتم زيرلب با خودم غرغر ميكردم كه ي ماشين
جلوي پام بوق زد اهميتي ندادمو به راهم ادامه دادم ...ماشينه پابه پام ميومدو كلافم
كرده بود ...خواستم برگزدم و يه چيز بهش بگم كه خودش زودتر بهحرف اومدو
گفت:رها...سوارشو ديگه مث موش اب كشيده شدي دختر ...با تعجب و دهن باز به سمتش
برگشتم اخمام رفت تو هم ...نزاشت حداقل يه بار چايي بخوره بد پسرخاله
شه...با همون اخمي كه رو صورتم جا خوش كرده بود گفتم:ممنون خودم ميرم
بي حوصله گفت:بببين من حوصله ناز كشي زير ابن بارونو ندارم ميخواي بياي بپر بالا
از حرفش خيلي حرصم گرفت حتي ي لحظه به سرم زد كه چهار تا درشت بارش
كنم مرتيكه احمقو ...اخ گوساله من واسه توي برج زهرمار ناز كنم؟اصلا......استفرالله رها بس
كن ...خوب از قضا چاره اي نداششتم و به ناچار به سمتش فتم و خودمو چپوندم تو
ماشين شاسي بلندش...اخيييييييييييي...همون موقع كه سوار شدم متوجه گرماي
متبوعي شدم كه تو صورتم ميخورد ...واي حالا واقعا بايد پيش خودم اعتراف كنم كه
اگه سوار نميشدم مغز خر خورده بودم...خوب اينم از اين ...بهش نگاهي اناداختم با
اخم و يه استايل خوشگل مشغول رانندگي شد...كلا هيچي نميگفت ...ساكت
ساكت...بهتر اينجوري منم راحت ترم مثلا حرف بزنه چي ميخواد بگه؟حدود10 ميني
گذشت كه تازه به جادهي اصلي رسيديم و تو ي اون 10 دقيقه يه كلمه از دهنش
دراومد:كجا برم؟فقط همين...و منتظر به من نگاه كرد لبامو غنچه كردمو ادرس خونه رو
يه دور مروركردم هنوزم بعد از اين همه وقت درست حسابي ادرسو ياد نگررفته
بودم...ادرسو بهش دادم و دوباره سكوت توي ماشين ساكن شد...كم كم داشت
حوصلم سر ميرفت و معذب شده بودم از اين كه قبول كردم سوار شم ترجيح دادم
اين مدتو كه ميرسييم خونه يه چرتي بزنم براي همينم سرمو به شيشه ي بخارالود
ماشين تكيه دادمو چشمامو بستم تازه گرماي ماشين بهم غلبه كرده بودو باعث شده
بود خوابم بگيره كه صداي الارم گوشيم كه اهنگ پلنگ صورتي بود بلند شد...درين
درين...درين درين درين درين....دريييييييين.درييييييييين...دريري درين ....درين
رين...درين رين...سريع از جا پريدمو گوشيمو از كيفم كشيدم بيرون...شيرين
بود ...چي شد هنوز نرفته به من زنگ زده بود؟ يعني چي كار داشت؟يه نگاه به ادرين
انداختم انصافا پسر به بي تفاوتي اين بشر نديده بودم انگار ي پيرزن 90 ساله ور
دستش نشسته بود نه ي دختر خوشگل و جوون ...پوفي كشيدمو بي خيال ديد زدن
شدم...دوباره و سرگردون به گوشيم نگاه كردم...يعني جواب بدم؟خوب اره ديگه مگه
چي ميشه؟همين جوري دو به شك بودم كه با صداي ادرين سه متر پريدم بالا:جواب
بده ديگه سرم رفت اه...
لبمو گاز
گرفتمو سريع دكمه ي اتصال و زدم كه صداي پر هراس شيرين تو گوشيم
پيچيد:الو؟رها؟الو؟صدامو ميشنوي؟رها تورخدا جواب بده...صداش تو دلم اشوب به پا
كرد...معلوم بود كه ي اتفاقيي افتاده...سريع و با نگراني گفتم:الو شيرين چي شده؟
يه دفعه شيرين زد زير گريه..لبم و گاز گزفتم داشتم نگراني دق ميكردم ...ولي
نميتونستم چيزي بگم ...با صداي ضعيفي گفتم:شيرين خوبي؟
شيرين:رها بدبخت شدي...
–چرا؟مگه چي شده؟
شيرين:رها پناهي...پناهي
-پناهي چي؟ بگو ديگه شيرين دق مرگم كردي
-رها پناهي همه ي وسايلاتو ريخته تو كوچه
با شنيدن اين حرفش نتونستم خودمو كنترل كنم ويه دفعه داد كشيدم:چيييييييييييييييييييييييييييييييييييي؟
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اينم نظر يه خواننده ي محترم...خيلي وقته ميخوام جواب بدم ولي چون هم خود نظر و هم جوابم طولاني بود ونظرات مجاز به ارسال بيش از ۲۰۰۰حرف نيست جا نشد الان دارم اينجا جواب ميدم
توسط:شراره
سلام غزل جان من خواننده رمان جدیدت هستم خواستم چندتا موضوع بهت بگم ولی امیدوارم ناراحت نشی....
من فقط رمان عاشقانه که پایان خوش باشه میخونم میخوام چند نکته بهت بگن واسه بهتر شدن رمانت.....خواهشا به دل نگیر همینجوری میگم
اول اینکه کاشکی میگفتی یه ساله از خونه فرار کرده چون یاورکردنی نیست که یه دختر سه سال بیرون از خونه باشه خانوادش سراغی از نگیرن....پس این چطور زندگی میکنه تروخدا بکنش یه سال بعد اگه میشه شخصیت رها خوشگل باشه و چشم رنگی این طوری جذابیت رمانت زیاد میشه من اگه مثلا برم رمان بخونم و شخصیتاش زیاد زیبا نباشن منصرف میشم از خوندش چون میدونی چی میگم رمانو جذاب میکنه و آدم دوس داره بخوندش و دنبالش میکنه
بعد از دو زبون باشه خواهشا اینطوری احساسات دو طرف رو میفهمیم آدرین هم خوشگل باشه و اینکه پایان خوشی داشته باشه یعنی ادرین و رها به هم برسن همین تروخدا اینجوریش کن که من بخونمش خیلی این شکلی بشه جالب و جذاب و خواندنی میشه مرسی ممنون ببخشید اگه پرویی کردم بازم تشکر از رمان بسیار زیبات قلمتم بیسته.....خیلی این رمان قشنگه از همین الان که خوندمش عاشقش شدم....ولی حیف که 3فرار کرده تو ذوق میزنه راستی چرا نگفتی که پایانش خوشه یا نه تو قسمت خلاصه؟؟؟؟
تروخدا جوابمو بدی ها درسته الان میگی تو کی که بهم میگی این کارو بکن با نکن یا بگی به توچه یا خیلی پرویی ولی خب بخشید
حقم داری بگی
جواب:))))))))))))))))))))))))
سلام عزيزم...خوش حالم كه ميخوني و نظرتو ميگي...نقد رمان براي هر نويسنده و رماني لازمه...تو همين نقداست كه اشكالاي نوينسنده برطرف ميشه...
نه بابا ناراحت؟؟؟واسه چي؟؟بيخيــــــال
خوب عزيزم بزار سوالاتو يكي يكي جواب بدم...اول اينكه راستش خودمم اول نوشته بودم يه ساله فرار كرده اما بعد به دلايلي مثل اخلاق و رفتارش كه حسابي با منطقه پايين شهر خو گرفته و اين كه در اون صورت سنش خيلي كم ميشد سه سالش كردم...و اما اين كه ميگي عجيبه كه پدر مادرش خبري ازش نگرفتن...همون طوري كه نوشتم رها موقعي كه از خونه فرار كرده پدر و مادرش عازم خارج از كشور بودن...و مسلما دختري كه از خونه فرار كرده باشه از خانواده طرد ميشه ديگه مگه نه؟؟؟و همين طور توي يكي از صحبتاش نوشتم كه ميگه پدرش نزاشته مادرش ازش خبري بگيري...دلايلشم نوشتم....
و سوال دوم:حتما بايد چشم رنگي باشه تا خوشگل باشه؟؟؟البته خودمم قبول دارم كه يكي از دلايل جذاب تر شدن رمان شخصياته جذابشه بخاطر همين مطمئنت ميكنم كه رها خوشكله![]()
توي پست قبلي هم مشخصاتشو نوشتم فقط شرمنده چشماش رنگي نيس![]()
اهم اهم...حالا بريم سراغ سوال بعدي:
راستش اول ميخواستم رمانو از زبون دو شخصيت بنويسم ولي بعدا به اين نتخيجه رسيدم كه اگه احساسات و شخصيت ادرين مجهول بمونه و در طي رمان معلوم بشه جذاب تر ميشه...البته خوب اين نظر منه و نظر شما هم محترمه....
ادرين هم خوشكله خيالت راحت![]()
پسرخودمه...مگه ميشه زشت باشه بچم؟![]()
پايانشم...اوووووووم![]()
به احتمال ۹۰ درصد خوشه...مگراين كه خبيث بشمو....![]()
خخخخ شوخي كردم هنوز به پاانش نرسيدم ولي احتمالا خوشه ديگه...
اي بابا نه پرويي چيه بابا نگــــــــو
نظر لطفته كه نقد كردي و حرفتو گفتي
خوشحالم كردي ...ممنون...![]()