خندید... صدای خنده اش حرص داشت.... متعجب به مادربزرگ نگاه کردم عصاش رو توی دستش جابه جا کرد...خم شدو با همون ابهت همیشگیش گفت
--بایدم بخندی...
مهرداد سیبی از توی پیش دستیش برداشتو گاز محکمی بهش زد و با لحن ملموسی گفت
--خانوم بزرگ چرا همیشه مسائلو میپیچونین ؟اینهمه پیچش بس نبود؟؟؟
مهلا بشقاب میوه ای رو روبه روی من گذاشتو گفت
--مریم جون بفرمایین
--ممنون چرا زحمت کشیدین؟
کنارم سمت دیگه ی مبل نشستو گفت
--زحمت چیه عزیزم...دو روزه اینجایینو من هنوز فرصت نکردم کنارت بشینم
لبخندی زدم ....چرا این روزا هیچکی فرصت نمی کنه کنار من بشینه؟ ماهرخ هم که روبه روی ما بود با خنده گفت
--این روزا سر مریم شلوغه...
بعد یه چشمک به من زد...ابروهامو بالا دادمو چیزی نگفتم مهلا--کیارش باید خیلی خوش شانس باشه که خانوم به این خوبی رو گرفته
--این از خوبیه خودتونه که همه رو خوب میبینین
شهروزخان مردی که تازه متوجه شده بودم وکیل خانوادگی خانواده ی قبادیه کنار پدرم نشسته بودو حرف میزد و مادرم در عین صحبت با طلا خانوم مادرشوهرم حواسش به صحبتهای پدرمو شهروز بود... سمت دیگه من کیارش نشسته بودو کنار اون پدرشوهرم سعید که توی گوش کیارش مدام در حال حرف زدن بود مهرداد اما خیلی جدی برعکس اون چیزی که تصورم بود ازش داشت ادامه ی میوه اش رو میخورد و ذره ای به کسی اهمیت نمیداد.... چهره ی درهم اش باعث شده بود به فکر برم و از خودم بپرسم چی باعث میشه که مهرداد و مادربزرگو کیارش هم دیگه رو تیکه بارون کنن ؟ یا چه جریانی بین این سه نفره؟
برگشتم سمت مهلا و با لبخند گفتم
--مهلاجان؟
--جانم؟
--چطوریه که همه میگن خانوم بزرگ اما کیارش میگه مادربزرگ؟
مهلا انگار سوال جالبی ازش پرسده باشن با لبخند عریضی گفت
--چون کیارش از همون بچگی دوست داشت باهمه ساز مخالف بزنه!
بعد باخنده ادامه داد
--یادمه پنج سالش بود که وقتی اومدن خونه ی خانوم بزرگ داد زد سلام مادربزرگ....ازونجاییم که خونه ی ما یه قانون هایی داره و یکیش اینکه مادربزرگو خانوم بزرگ صدا میزنن همه تعجب کردن...وقتیم ازش خواستن مثله بقیه برخورد کنه قبول نکرد و با لجبازی گفت من دوست دارم مادربزرگ صداش بزنم
خانوم بزرگ اولش کمی باهاش سرسنگین برخورد میکرد...یعنی سرسنگین که بود ولی با کیارش بیشتر شد....
البته کیارش زبون شیرینی داره کلا نصفه قانونای خونه رو لغو میکرد واسه خودش و حرفای خودشو به کرسی مینشوند شاید اولش خانوم بزرگ باهاش برخورد میکرد اما رفته رفته ...
مخصوصا وقتیکه کیارش چندسال پیش تصادف کردو توی کما رفت و خانوم بزرگ رو برای اولین بار همه اینقدر پریشونو داغون دیدن فهمیدن نسبت به کیارش علاقه ی خاصی داره و تمام کل کلا و برخورداش از روی علاقه اس....
لبخندی زد
--همون چیزی که همیشه خود کیارش به ما میگفت...خلاصه بعد از کلی نذرونیاز و بعد از تقریبا سه هفته کیارش بهوش اومد و خانوم بزرگ مهمونیه مفصلی برای خوب شدن کیارش گرفت و همینطور چندتا گوسفند عقیقه کرد
فاطمه که مبل روبه رویی مانشسته بود گفت
--اونوقت بود که اقا نه تنها قبلا عزیز بود ازون موقع شد عزیز دردونه
پشت بند حرفشم ریز خندید...مهلام خندید
--اما همچنان کل کلای مادربزرگو کیارش ادامه داره....
منم لبخند زدم و به شوخی گفتم
--و اینجوریه که اقا انقدر خودشیفته تشریف دارن!



چه جالب!
پس اقا از اولشم پرو و لجباز تشریف داشتن!
لبخندم عمیق تر شد...
همونکه هرچی بهش میگفتم کار خودشو میکرد....
--به چی میخندی؟
یه دفعه مثله پشه ی مزاحمی افکارمو برید....سرمو چرخوندم نگاهش کردم....اما زبونم قفل شده بود...نگاهم توی نگاهش موند
کیارش چندساله پیش تصادف کرده بود؟
تا جاییکه توی کما بره و ازش قطع امید کنن؟
دلم ته اش خالی شد....
خوب شد که بهوش اومد...
خوب شد که چیزیش نشد!
--مریم خوبی؟
سرمو تکون دادمو گفتم
--اره خوبم!
بعد یه تای ابرمو بالا دادمو گفتم
--داشتم یکی از محسناتتو انالیز میکردم!
سرشو کج کردو با ارامش پرسید
--کدوماشونو؟
پوفی کردمو گفتم
--کیارش مگه تو حسنیم داری که من انالیزش کنم؟؟؟؟
هومی کرد و نگاه ازم گرفت....اروم زدم به دستشو گفتم
--باشه بابا تو سرتاپات حسنه
صاف نشستو جذبه ای به نگاهش داد....منم یه نگاه مخوف بهش انداختم....
ملیحه که از کنارم بلند شد ماهرخ اومد و جاشو پر کرد...خودشو بهم نزدیک کردو کنار گوشم گفت
--مریم؟ازت یه سوال بپرسم راستشو میگی؟
--اره!
--تو از کیارش خواستی که نمازشو بخونه؟
برگشتمو بهت زده نگاهش کردم
نگاهش پر از ارامش بود...دستمو گرفتو گفت
--کاش بزاری خودش به این نتیجه برسه!
برگشتم سمت کیارش...بازهم مشغول حرف زدن با پدرش بود....باز ماهرخو نگاه کردم... گلایه مند ....انگاری همه چیزو میدونست...
راستی من به ماهرخ گفته بودم از شرطم؟
اینکه تنها شرطی که برای ازدواجم گذاشتم این بود که کیارش نمازهاشو بخونه؟
نه یادم نیست گفته باشم....
نگفته بودم...
--به نظر من تو میتونی یه جور دیگه ازش بخوای...کمکش کن خودش به این باور برسه...
من کمکش کنم؟ چطوری؟
--مریم تو میتونی با رفتارت...حرفات....محبت و عشقت بهش کمک کنی....
سرمو پایین انداختم....دنباله ی نگاهم کشیده شد به مادربزرگو شهروز....
--ماهرخ من شرط گذاشتم!
--میدونم!
************************************************** *****
کیارش در حال خوندن اوازی زیرلب بود همونطورم وسایلشو جمع میکرد
منم لباسهای تاشده رو توی چمدون میزاشتم....
--آقا کبکشون خروس میخونه یا قناری؟
برگشت سمتمو گفت
--تا تو چی دوست داشته باشی....خروس...مرغ....قناری...کب ک...کلاغ؟؟؟
دست بردم کش موهامو سفت کردمو گفتم
--هرچی که اقامون دوست داشته باشه!
لبخند عریضی زد....ای بابا دلش قیلی پیلی رفت...منم لبخند زدمو دوباره مشغول گذاشتن لباسا توی چمدون شدم
--فک کنم صدای اقامون به کلاغ نزدیکه....
همونکه غار غار میکنه....
اعصاب مصابارو تعطیل میکنه....
صداش خیلی قشنگه....
چند قدم بهم نزدیک شد....بهش برخورد؟؟؟...ازجام بلند شدم ....سرمو کج کردمو ادامه دادم...
--همونکه روش سیاهههه
نک دماغش درازهههه
سرشو تکون دادو گفت
--خب دیگه....؟
خندیدم....
خواست دستمو بگیره که از دستش در رفتم
-- نه فلفلیه نه قلقلی....کیارش جان....چرا از ویژگیات میپرسی؟ زیادن از دستم در میره....
دستشو توی موهاش کردو با نگاه مرموزی گفت
--البته!
مریم؟
گوشیتو گم نکردی؟
نگاهم رنگ تعجب گرفت
--هان؟
دست توا؟؟؟؟
سرشو تکونی دادو گفت
--نه ...
--چرا چرا کیارش تو برداشتیش
--داشتی راجع به کلاغ میگفتی!
اومدم سمتشو زدم محکم به بازوش
--ای بدجنس! باز تو دم رفتنی خواستی منو اذیت کنی؟
دستاشو روی شونه هام گذاشتو گفت
--تو گوشیت اس ام اسای مشکوک دیدم
ابروهام بالا رفت
--گوشیه من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
--تو که حرفاشو باور نمیکنی؟
نگاهم پایین اومد تا روی لبهاش....منکه باور نمیکنم؟....
کاش میفهمیدم کیه که دوست داره به قول خودش به من کمک کنه....
دوباره نگاهمو به چشماش دوختم
--تو میدونی اون کیه؟
اینبار کیارش بود که نگاه ازم گرفت
--من سیم کارتمو عوض میکنم توام عوضش کن!
--پس میدونی....
منتظر نگاهش کردم....با چند قدم فاصله ی بینمونو پر کرد...دستشو روی گونه ام گذاشت و بعد از کمی مکث برش داشت....
نمیدونم چرا ته نگاهش بازم غمگینه...
چرا در نزدیک شدنش به من تردید داره....
پیشونیمو بوسیدو گفت
--نترس دخترخوب....یکی از دوستای نزدیکمه ... چند وقتیه رابطمون شکراب شده....دوست داره اینجوری تلافی کنه....به حرفاش گوش نده....الکی بهت قول ندادم که بخوام زیرش بزنم....


سر کلاس نشسته بودیم...من ردیف اولو کیارش ردیف دوم دقیقا پشت سرم ...سنا و فاطمه هم که طبق معمول کنارم....
استاد هنوز نیومده بود...
سنا نگاه گذرایی به کیارش انداختو با مطمئن بودن ازینکه حواسش به ما نیست روبه من گفت
--خب بگو ببینم چه خبرا ؟ شمال خوش گذشت؟
با یاد اوریه روز قبل از بازگشت که با کیارش دوتایی جنگل رفته بودیمو به دور از چشم همه یه عالمه جوجه و کباب خریدیمو کیارش کبابشون کرد و من چقدر اذیتش کردمو موقع خوردن همه اش سرمنو کلاه میزاشتو منم با ریختن لیوان اب یخ از رودخونه روش تلافی کرده بودم و اون لحظه واقعا قیافه اش دیدنی شده بود
لبخندی زدمو گفتم
--اره خیلی خوب بود
--وا! نیشتو ببند دختر
فاطمه--ا چیکارش داری میخواستی بگه بد بود؟
سنا که فوضولیش گل کرده بود...سرشو جلو اورد و اروم پرسید
--کیارش راجع به دلیل ازدواجش چیزی نگفت؟ حرفی نزد؟
سرم رو تکون دادمو گفتم
--چرا گفت که مامانش اینا تصمیم گرفتند براش استین بالا بزنند....گفت که خواستن یه دختر خوب معرفی کنه...
چشمامو گرد کردمو ادامه دادم
--گفت که اون دختر خوب توی ذهنم تو بودی....
سنا ریز ریز به حرفم خندیدو فاطمه زیرلب استغفرالله گفت
کیارش سرشو جلو اورد از پشت پرسید
--چیزی شده مریم؟
برگشتم سمتشو با لبخند گفتم
--بچه ها میگن شیرینی میخوایم!
ابرویی بالا انداختو نگاهی به ساعتش کردو گفت
--بگو بعد از کلاس مهمون من شیرینی
--چه اقای لارجی داریم
تکیه داد به صندلیشو گفت
--دیگه دیگه...
لحظه ای نگاهم به نگاه های کنجکاو بچه های کلاس افتاد....برگشتم....وای خدا کی میشه من ازین نگاه ها راحتشم؟؟
توی ذهن اونا اینگونه مهربان و نزدیک حرف زدن منو کیارش تناقص داره...
اونا همیشه مریمی رو دیدن که بدون حتی ذره ای نگاه به کیارش از کنارش رد شده و کیارشی که معمولا یه حرفی تیکه ای باید به مریم بندازه...
اومدن استاد همانو دیدن حلقه ی دست کیارش همانو پرسیدنو تبریک گفتنش همانو نگاه ها لبخندهای خاصش همان(:
استاد لبخندی به لب نشوندو گفت
--واقعا تبریک میگم به شما و خانوم صبوری ....امیدوارم که خوشبخت بشین....اما شیرینیش کو؟
بعدم از کیارش قول گرفت که کلاس بعدی شیرینیشو بیاره....البته استاد ترم قبلمونم بود...دیگه باید بهش شیرینی میدادیم
بعد از کلاس سنا و فاطمه کلی تعارف که نمیان...اخرم گفتن که بعدا انشالله سر فرصت...
با کیارش داشتیم میرفتیم که چشمم به پری افتاد که همراه دوتا از دوستاش داشتن میرفتن...
خواستم نگاه ازش بگیرم که دیر شده بودو مچمو گرفت و با اخمهای درهمی توی چشمام نگاه کرد....مسیر رفتنش رو دید زدم و سامانو دیدم....
رومو ازشون گرفتم...
به نظرم پری داره حسودی میکنه...غیراز این چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه
و عجیب اینجاست سامانی که باهیچ دختری نمیگرده با پری دوست شده...
جالب ترش اصلا به کیارش نگاه هم نمیکنه چه برسه به سلام!
برای نماز ظهر به مسجد دانشگاه رفتیم...
من نتونستم حرفهای ماهرخو قبول کنم....
من تنها از کیارش خواسته بودم که نماز بخونه .....از کسی که قراره همسرم باشه...
راستی من یادم رفته بود از کیارش بپرسم که همیشه نماز نمیخونده؟ مگه میشه تو یه همچین خانواده ای باشیو نسبت به نماز بی تفاوت باشی؟
نسبت به خیلی چیزها بی تفاوت باشی؟



روزها از پی هم میگذرند....تندتند...زود زود.... انگار یکی دنبالشون کرده باشه.... فرصت فکر کردنم به ادم نمیدن اصلا (: همه ی اینار گفتم که بگم الان یک ماه از برگشتنمون از شمال میگذره (: یک ماه از رفتنمون به دانشگاه میگذره! یک ماهه منو کیارش صبحها به دانشگاه میریم...عصرها هرچند سخت وایمیستیم که باهم برگردیم.... کیارش به جز با رضا با شخص خاص دیگه ای تو دانشگاه صمیمی نمیشه البته قبلا صمیمی بود اما الان به حرف زدنه سرکلاسو جزوه دادنو گرفتن از هم اکتفا میکنند! بعضی ظهرا من میرم خونه اشون ناهار بعضی وقتا اون میاد خونمون .... حسابی با شوخیا و خودشیرینیاش تو دل مامانم جاباز کرده البته منم با طلا خانوم صمیمی تر شدم...زن مهربونو دوست داشتنی ایه! اما میشه فهمید که کیارشو خیلی دوست داره ....اونقدر هوای کیارشو داره که بعضی وقتا حسودیم میشه اما پدر کیارش اینطور نیست نمیدونم اما همه اش احساس میکنم چیزی بینشون هست که بعضی وقتها سردی رابطه اشون به چشمم میاد و بالعکس پدرش بامن بسیار مهربونه و عروس گلم لقبیه که به من داده (: مادربزرگ داره کم کم رو اعصابم قدم میزنه البته الان پیشرفت شگرفی داشته دو هم میره! ایشون دستور صادر کردن که تا دو ماه دیگه یا هرچه زودتر عروسی برگزار بشه و بنده با شاه داماد قدم رنجه بفرماییم توی خانه ی خودمان... خوبه کیارش پیش مادربزرگش زندگی نمیکنه! وگرنه حتم داشتم برای بیرون کردن کیارش از خونه داره انقدر عجله میکنه والا! اما واقعا نمیفهمم چرا نمیزاره ما بیشتر باهم اشنا بشیم...بیشتر بتونیم هم دیگه رو درک کنیم...بتونیم کنار بیایم... دومین چیزی که نمیفهمم اصرارای خود کیارشه.... الان دو روزه بامن قهره مثلا! من میگم دوماه دیگه زوده مگه چقدر از نامزدیمون میگذره؟ میگه نه خیلیم خوبه بالاخره که باید عروسی بگیریم هرچه زودتر بهتر....
سرمو توی دستام میگیرم و روی میز خم میشم.... چشمامو چندلحظه میبندمو فکر میکنم چقدر ازار دهنده است که روز چهارمه و کیارش نه بامن حرف میزنه نه تماس میگیره! صدای زنگ گوشیم که بلند میشه با شک نگاهش میکنم . اسم سنا با اون ژست ایستاده اش روبه روی دانشکده کامپیوتر روشنو خاموش میشه....ناخواداگاه اهی میکشم گوشیو برمیدارمو جواب میدم --بله! --بله و بلا! بلاگرفته! لبخندی میزنم --سلام عزیزم خوبی؟ لحنش عوض میشه...ملاحت خاصی به صداش میده --ممنون گلم...چه خبرا؟ اینبار میخندم --کوفت! نخند...یه بار گفتی عزیزم اسمون به زمین اومد؟ --خب...منکه چیزی نگفتم! خبر خاصی نیست دارم درس میخونم --چه درسی؟ عاشقانه؟ با کیارش؟ بدون کیارش؟ با فکر کیارش؟ بدون فکر به اون؟ یهو صداشو بالا میبره --نکنه بدون اون به این چیزا فکر کنی... --وای سنا نمیری....بسه دیونه داشتم جزوه اکبریو ورق میزدم... --مریم راستش موضوعی پیش اومده قول میدی خونسرد باشی؟ اخم میکنم --چه موضوعی؟ --چیزه خاصی نیست فقط فقط کیارش اومد دانشگاه بعد نمیدونم چیشد که با سامان درگیر شد اما قبل ازینکه اتفاقی بیافته حراست ازهم جداشون کرد.... با نگرانی پرسیدم --اتفاقی واسه کیارش افتاد؟درگیریشون .... --نه نگران نباش نفسشو فوت کرد --هیچی نشد فقط خواستم بهت بگم چون کیارش توی کلاس اونقدر جدی و عصبی بود که حتی کسی نتونست سمتش بره ....اگر دیدی پکره چیزی بهش نگو سعی کن اروم اروم بفهمی قضیه چی بوده.... از روی صندلی بلند میشم....پوزخندی میزنم اون نمیدونه کیارش چند روزه بامن سرسنگین شده
--باشه ...مرسی که خبر دادی... --خواهش....... فکرم درگیره خصومت کیارشو سامان میشه...متوجه بقیه ی حرف سنا نمیشم --باشه سنا کاری نداری؟ پوف کلافه ای پشت تلفن میکنه و با کلی غرغر گوشیو قطع میکنه... دستمو لای موهام میکنم که با اس ام اس گوشی سریع بازش میکنم...انگار خبر مهمی میخواد بهم برسه
سنا--اخرم بستنی مهمون نکردی خسیسسسسسسسس لبخندی میزنم واسه اش دیونه ای یه دونه ای میفرستمو گوشیو روی میز میزارم! حالا چطوری سراز کار اینا دربیارم....وای خداااااااا خل نشم خوبه! باید برم پیشش....باید بفهمم چرا با سامان درگیر شده؟ چرا حس میکنم اینا به منم ربط داره؟؟؟
با خونه اشون تماس میگیرم به این امید که رفته باشه اونجا اما مادرش میگه نیومده خونه..... با حرص و نگرانی شماره ی خودشو میگیرم....نا امید ازینکه جواب بده اما در کمال ناباوریم گوشیو جواب میده....اروم ولی سرد --بله؟ --سلام! --سلام .... --کیارش خوبی؟ دهن کجیش حتی از پشت گوشیم معلومه... --اره!.... خوبم! ناراحت که چرا حال منو نمیپرسه اخم میکنم ...منکه حرفم غیرمنطقی نیست؟هست؟!! اینکه بعد از سه ماه عروسی کنیم خنده دار نیست؟
نیست؟ نفس عمیقی میکشم چی باید بهش بگم....قبل ازینکه چیزی بگم با پیشنهادش متعجبم میکنه --میام دنبالت اماده باش دستمو روی سینه ام میزارم...پیشنهادش عجیب نبود الان؟....خوشحالم که بعد دو روز میبینمش؟ بله! اروم میگم باشه که گوشیو قطع میکنه....به گوشیم زبون درازی میکنم -- پسرم انقدر لوس؟؟؟واه واه واه
مانتوی خوش رنگ ابی نفتیمو همراه شال سیاه براقی از توی کمد برمیدارم! خیلی شیک ! لبخند به قول کیارش جذابیم به اینه میزنم....بعد سریع از اتاق بیرون میرم...


در حین رانندگی دستش رو کنار شیشه میزاره...متفکر وساکته....
شیشه ی پنجره پایینه و موهای صاف و کوتاه یوریش روی پیشونیش بالا و پایین میشه
اخماش درهمه....نگاه ازش میگیرم و به روبه رو چشم میدوزم...نمیدونم سکوتشو پای چی بزارم دلخوری؟ یا درگیری؟ کاش میتونستم برم توی سرشو ببینم چی تو فکرشه ؟!
انقدر ناگهانی میگه مریم که دستم روی قلبم میزارم....
گفته بودم که تازگیا قلب من ضعیف شده؟ بایه صدا فرو میریزه با یه نگاه تند میشه ...بایه لبخند میلرزه....بایه بقل اروم میگیره؟
نفسمو میدم بیرون
--بله؟؟؟؟؟
توی حرف زدنش مردده....متعجب نگاهش میکنم
--بگو ! چیشده؟
نگاه کوتاهی بهم میندازه...دستش از روی فرمون کنار پنجره ی ماشین میره...ارنجششو بهش تکیه میده و روی لباش دست میکشه....
جون به لبم نکنه خوبه!!!!
--بریم فرحزاد؟
چشمام از پیشنهاد دومش گرد میشه....وای هیچ جام نه؟ فرحزاد؟
توقع داشتم بگه بریم یه کافی شاپ دنجو اونجا باهم حرف بزنیم یا مثلا بزنه رو ترمزو برگرده سمتمو...
قرار بود اظهار بی اطلاعی کنم....
--وای فکر کردم چی میخوای بگی!
بعد ذوق کوچولویی کردمو گفتم
--اوهوم بریم....
دوباره بی هوا پرسیدم
--ناهار؟
هنوز دهنشو باز نکرد که گفتم
--اره بریم....شیشلیک؟
بازم خواست جواب بده که گفتم
--خوبه منم دوست دارم...
لبخندی زد
--خوبه ....
.................
روی تخت نشسته بودیم....هوا کمی سرد بود اما برای من دلپذیر....من سرمارو خیلی بیشتر دوست دارم...وقتاییم که استخونام منجمد میشی رم...وقتایی که از سرما تو خودم گوله میش رم....وتایی که یهو یکی ازت میپرسه
--مریم سردته؟
و من با لبخند فراخی منکرش میشم
--نه هوا خیلی خوبه
و چون سرمایی هستم دستامو دور خودم حلقه میکنم و از شخص روبه روم میپرسم
--اینطور نیست؟
و کیارش لبخند کجی میزنه و میگه
--اره هوای واقعا دلپذیریه....کتمو نمیخوای؟
کت سفید خوش دوخت اسپرتشو به رخم میکشه؟
نچی میکنمو میگم
--نخیر هوا گرمه ....
بعد اون انگار قهرو ناراحتیش یادش میره که دماغمو جلوی اون همه مرد لندهوره گنده میکشه و میگه
--دماغت چرا قرمزه؟(:
وا؟ دماغ من؟ قرمزه؟ نگاه چپکی بهش میندازم....حالا باید به روم بیاری؟
موقع غذا خوردن هراز چندگاهی سنگینیه نگاه کیارشو حس میکنم دست از غذا میکشمو مپرسم
--چیزی شده؟
ابروهاش ناخواداگاه بالا میره و سریع میگه
--نه.... نه
اشتهای باز شدم کور میشه....به پشتیه روی تخت تکیه میدمو پاهامو جمع میکنم و دستمو دورشون حلقه میکنم....
--بقیه اشو بخور...
درحالیکه دارم به پیاده رویه افراد بیرون نگاه میکنم اروم میگم
--سیر شدم!
از تغییر ناگهانی رفتار من تعجب میکنه اینو از سکوتش میفهمم ....
برمیگردم سمتش...تحملم تموم میشه ...خیره میشم تو چشماش....تازه نگاهم میافته به زخم کوچیک گوشه لبش....اه چطور متوجه نشدم؟
--سامان....
نگاهش کدرتر میشه...اخماش عمیق میشه....سرشو جلو میاره ...نزدیک تر ...باتحکم میگه
--سامان چی؟؟؟؟
چرا انقدر سامان براش مهم بود....اینبار عجولانه جوابش رو میدم
--سامان همونه که باهاش قبلا دوست بودی ولی الان باهم کج شدین....همونه که امروز باهاش درگیر شدی....کیارش میشه بگی چه خبره؟
--هیچ خبری نیست!
ابروهامو بالا میندازم و ناخواداگاه میگم
--جدا؟ چطوره برم از خودش بپرسم!
و این فکر میاد تو ذهنم....اره چرا از خودش نپرسم؟ ولی عواقبیم داره...واسه ادمهای سواستفاده کن
دستشو روی صورتش میکشه و میگه
--منم سیر شدم بریم!
این اولین باره که باهم میایم فرحزاد....دلم میگیره...بازم به بقیه که باهم پیاده روی میکنندو الوچه و لواشک میخرند نگاه میکنم..
اصلا مهم نیست....
اهی میکشمو بلند میشم ازجام ....کیارش صورتحسابو پرداخت میکنه....چرا به من حرفی نمیزنه....پیش خودش فکر نمیکنه خل میشم.....
ولی یه فکر مغزمو میخوره....
از سامان بپرس....
دارم میرم سمت ماشین که دستمو میگیره

--یکم قدم بزنیم؟

....نمیخوام کج خلقی کنم...خیلی وقته اصلا دوست ندارم با رفتاری بیهوده خودمویا کسی رو ناراحت کنم
تکون نمیخورمو برعکس دستشو میکشم سمت خودمو مجبورش میکنم کنارم وایسته
--کیارش بهت گفتم این چند روزو که نبودی تو دفترم برات کلی ادمک کشیدم؟
به ماشین پشت سرم تکیه میدم....لباش به لبخندی باز میشه و سکوتشو میشکنه
--نه نگفته بودی
بعد اهی میکشه و کنارم به ماشین تکیه میده ....اونم خیره به رفتو امد ادما...
--سامان پسر یکی از دوستای بابامه اینو همون اولای دانشگاه فهمیدم...
نگاهی به نیمرخ جدیش میندازم....چه جالب بابای من دوست بابای کیارش....بابای سامان دوست بابای کیارش....
--زیاد بهم نمیخوردیم...اون ارومو درسخون بود من شیطونو درس نخون...در کل فرقای زیادی داشتیم اما به خاطر اشناییه کوچیکی که داشتیمو گه گداری مهمونیا ..........