رمان هرکی اسمونیه لایق ستایشه5
وقتی دید چشمام باز شده به طرفم اومد دستی روی صورتم کشید و با لحن مهربونی گفت: بالاخره به هوش اومدی . حرفش رو متوجه نشدم انگار همه چیز از تو مغزم پاک شده بود هیچی یادم نمیومد اصلن من کجا بودم اینجا چیکار میکردم حتی .... حتی اسمم یادم نمیومد
از اون دختر پرسیدم
- من چیزی یادم نمیاد اینجا چیکار میکنم
- الان دو روزه که اینجایی وقتی از جاده رد میشدیم پیدات کردیم
ببینم اسمت یادت نکیاد
- نه هیچی یادم نیست
- بزار دکتر رو صدا کنم
بعد از چادر بیرون رفت کمی اطراف رو دید زدم توی چادر انواع و اقسام وسایل بود مثل اینکه اینجا زندگی میکردن
بعد از مدتی اون دختر با یک دکتر وارد چادر شد
دکتر نگاهیی به من کرد و شروع به معاینه کرد
- ستایش اون دختر حافظش رو از دست داده حتی اسمش هم یادش نمیاد
باید ببیرمش شهر نیازبه مراقبت داره
ستایش اسمش خیلی برام اشنا بود ولی یادم نمیومد.........