دختر یخی پسر آتش 20
سامیار
از اتاق مامان اومدم بیرون و گذاشتم باهم تنها باشن.
در اتاق رو بستم و به در اتاق تکیه دادم. سرم رو انداختم پایین.صدای سپهر اومد:حالا میگی که به من نیاز نداری؟
سرم رو اوردم بالا و گفتم:هنوزم میگم.حالا هم بهتره بری.
سپهر:من دوست دارم اینجا باشم.
-پس باش.
تکیه ام رو از دیوار گرفتم و به سمت ته راهرو رفتم.
شاید من با همه بگم و بخندم.شاید همه رو تو شادی هام شریک بدونم.
ولی هیچ وقت اونا رو تو غم هام شریک نمیدونم.هیچ وقت با هیچ کسی درباره ی مشکلاتم،غم هام صحبت نمیکنم.
میدونم اشتباه.ولی برام سخته درباره ی چیزی که تو قلبمه و ذهنمه و داره ازارم میده برای یکی بگم.خیلی سخته.
اهی کشیدم.به ته راهرو رسیدم.سرم رو اوردم بالا،که نور مهتابی روی سقف به چشمام خورد و باعث شد چشمام رو ببندم.
اروم،اروم چشمام رو باز کردم.تصویر الیکا تو پارک موقعی که اخم کرده بود و
نمیومد کشتی،وقتی می خندید و نور به صورتش خورده بود جلوی چشمام ظاهر
شد.حرفاش تو گوشم پیجید:اقای راد.......اقا سامیار.......سامیار.
زمزمه کردم: سامیار،سامیار.
چه خوشکل اسمم رو می گفت.
صدای خنده اش تو گوشم پیحید و تصویر امروز وقتی داشتیم اب بازی میکردیم.
و اون لحظه،توی بیمارستان،برای اولین بار قلبم لرزید.برای یه دختز از جنس یخ،برای یه دختر یخی قلبم لرزید.
سرم رو اندختم پایین،چشمام داشت اذیت میشد.
دوست داشتم الان کنارم باشه،می دونم نگام نمیکنه،باهام حرف نمیزنه.ولی دوست دارم پیشم باشه.
به این فکرام پوزخندی زدم.دوست داشتم الان با جسی صحبت کنم.ولی الان پاریس ساعت حدود چهاره صبحه.
بی خیال جسی شدم و رومو برگردوندم.با دیدن کسی که پشت دیوار وایساده بود و داشت نگاه اتاق 112 میکرد،دوباره قلبم لرزید.
اون اینجا چیکار میکرد؟؟؟نکنه اومده منو ببینه؟
نه این جز محالاته.اون به خاطر من اومده باشه؟مسخره است.شایدم جک سال بشه.
با لبخند نگاش کردم.
نمیدونم چقدر طول کشید،5 دقیقه،6 دقیقه.نمیدونم.
برگشت.با برگشتنش منو هم دید.با تعجب نگام کردم.ولی چند ثانیه هم طول نکشید که نگاش دوباره یخی شد.دوباره بی احساس و شیشه ای شد.
از کنارم رد شد.مثل یه غریبه.انگار تا به حال منو ندیده.
منم مثل یه غریبه از کنارش رد شدم.
*سخته،در کنارت باشم
ولی قلبامون از هم دور باشه
سخته،بهت نگاه کنم
ولی نگاهت جای دیگه باشه
سخته،که بخوام از کنارت رد بشم
و بازم بی خیال باشم
سخته برام مثل تو بودن
مثل تو سرد و یخی بودن
سخته خاموش کردن اتش وجودم
سخته،در عین اشنایی
با تو غریبه باشم
سخته.......*
(از خودم م.م)
به سمت اتاق مامان رفتم.بابا و سپهر داشتن با هم حرف میزدن.بی توجه به اونا روی یکی از صندلی ها نشستم.
الیکا
نگاهم رو از در اتاق مامان سامیار گرفتم.رومو برگردوندم.با دیدن
سامیار،تعجب کردم.ولی خیلی زود به حالت قبلی خودم برگشتم و سرد نگاهش کردم و
بدون اینکه هیچ حرفی بهش بزنم از کنارش رد شدم.اونم از کنار من رد شد.درست
مثل دوتا غریبه.
انگار اصلا همدیگه رو نمی شناختیم.به سمت ماشینم رفتم و توش نشستم.دستم رو کوبوندم رو فرمون سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم.
چرا اومدم بیمارستان؟حالا اون پیش خودش چی فکر میکنه؟چرا به خاطر یه پسر؟
ماشین رو روشن کردم و به سرعت از بیمارستان دور شدم.دیگه نمی خواستم حتی نزدیک بیمارستان بیام.
به سرعت به سمت خونم روندم.
ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم.از ماشین اومدم بیرون.
به دیوار پارکینگ تکیه دادم و چشمام رو بستم و زمزمه کردم:
"تنها کارم تو این ساله شده تکیه دادن به دیوار سرد
و بگم چرا؟
چرا زندگی من این شد؟
مگه من چه کاری کردم که اینطوری شد؟
مگه چی کار کردم که تنها تکیه گاهم شده دیوار سرد؟
چرا باید خودم اشکهام رو پاک کنم.؟
چرا باید این همه تنها باشم؟
چرا اینقدر سرد و بی روح باشم؟"
(م.م)
پوزخندی زدم اگه دست پدر بود که عمرا اجازه میداد من تو این کره خاکی باشم،به خاطر اینکه دوست پسر داشتم.
صحنه ها جلوی
چشمام جون گرفتن.
"از خونه ارمان بیرون دویدم و به سمت سر کوچه رفتم.ارمانم از خونه بیرون
دوید و به سمتم اومد.ناگهان ماشینی از جلو اومد و چراغش خورد به چشمام و
باعث شد چشمام رو ببندم.اروم چشمام رو باز کردم و نگاهی به سرنشین کردم.با
دیدنش نزدیک بود از ترس سکته رو بکنم.ارمانم پشت سرم بود و داشت صدام
میکرد.
صداش رو می شنیدم که می گفت:الی،الی"
صدای کسی مانع از فکر کردن اضافه.
پسر جونی به ماشینش تکیه داده بود و داشت نگام میکرد و می گفت:خانوم.چیزی شده؟
چشمام رو باز کردم و نگاش مثل ارمان نبود.نگاش پر از مهربونی بود.ماشینم رو قفل کردم و گفتم:بله.
و بعد به سمت خونه رفتم.پسره با تعجب نگام کرد.بهش اهمیت ندادم.به خونه که رسیدم در خونه رو باز کردم و وارد شدم.
بعد از ارمان به هیچ کس اجازه ندادم بهم بگه الی.بعد از ارمان اصلا لبخند
نزدم،چشمای شیطونم رو تبدیل کردم به یخ.چون ارمان اینا رو دوست داشت.شدم
چیزی که ارمان ازش متنفر بود.دختری سرد و بی احساس.دختری که به ندرت لبخند
میزنه.
اسچتزی پارس کرد و خودش رو به کفشام مالید.نگاش کردم.کفشام رو در اوردم و
اسچتزی رو بغل کردم و به سمت اتاق رفتم.برای رفتن به اتاقم باید از
اشپزخونه رد می شدم.از اشپزخونه که داشتم رد می شدم زینت رو دیدم که داشت
میوها رو می شست.
بهش اهمیت ندادم و رفتم سمت اتاقم که گفت:خانوم تا حالا کجا بودید که واسه ناهار نیومدید؟
برگشتم طرفش و به اپن اشپزخونه تکیه دادم و اسچتزی رو گذاشتم رو اپن.نگاهش کردم و گفتم:دلیلی نمی بینم که برای شما توضیح بدم.
زینت:ولی اقا گفته که من کل رفت و امدهای شما رو چک کنم.
پوزخندی زدم و گفتم:پس بهشون بگین که الیکا رفت خونه عموش و بعدش رفت بیمارستان.
بعدشم تکیه ام رو از اپن گرفتم و اسچتزی رو برداشتم و به سمت اتاق رفتم.زنیکه ی فضول.
میدونم اون مقصر نبود.به خاطر اینکه پدر گفته بود داشت این کار رو می
کرد.اسچتزی رو گذاشتم رو تختش.خودم مانتوم رو در اوردم و گذاشتم سر چوب
لباسی.
زیرش یه تاپ دو اسپرت مشکی و سرخابی پوشیده بودم.
با همون شلوار جینم خودم رو انداختم رو تختم.دستم رو گذاشتم رو پیشونیم.
به پهلو خوابیدم که نگاهم افتاد به عکس خودم و مامان جون.
دلم خیلی براش تنگ شد.دست داشتم بهش زنگ بزنم.
گوشیم رو از جیب شلوار جینم در اوردم و شماره ی مامان جون رو گرفتم.
دیگه داشتم ناامید می شدم که صدای خواباالود مامان جون تو گوشی پیچید:yes?
نگاهی به ساعتم کردم اصلا یادم نبود تو اونجا حدود 5 صبح.
با خجالت گفتم:سلام مامان جون.ببخشید بیدارتون کردم.
مامان جون با شنیدم صدام انگار خواب از سرش پرید.با صدای شادی گفت:الیکا تویی؟دیگه فکر کردم منو یادت رفته.
-نه مامان جون.غیر ممکنه که من شما رو یادم بره.
مامان جون:الیکا چیزی شده؟
-نه.
مامان جون:پس چرا صدات اینطوریه؟
-چطوریه؟
مامان جون:مثل همیشه نیست.
-یکم خستم.همین.مامان جون دلم خیلی برات تنگ شده.
مامان جون:منم همینطور عزیزم.ولی هنوزم مطمئنی که چیزیت نیست؟
نمی تونستم مامان جون رو گول بزنم.
واسه ی همین گفتم:مامان جون اصلا حالم خوب نیست.
مامان جون با لحن نگرانی گفت:چی شده الیکا؟
من پیش مامان جون غرور نداشتم واسه همین بدون هیچ رودرواسی گفتم:مامان جون
دلم گرفته از این دنیا و ادماش.از این همه بی عدالتی.مگه من چیکار کردم که
باید اینجوری براش تنبیه بشم؟مگه دوست داشتن کسی جرمه؟مامان جون چرا دنیا
پر از این همه بی عدالتی؟دیگه خسته شدم.دیگه نمی تونم وانمود کنم که از
سنگم و هیچ احساسی ندارم.
مامان جون:الیکا چرا اینقدر به خودت فشار میاری.اروم باش.اینقدر چیزا رو
سخت نگیر.همه چی رو اسون بگیر.خودت باش.من دلم برای اون الیکای شیطون و
لجباز تنگ شده.کسی که راحت گریه کنه.نه اینکه صداش بلرزه ولی گریه نکنه.
نفس عمیقی کشیدم،ولی به خاطر بغضی که کرده بودم حتی نفسمم لرزید.
مامان جون ادامه داد:الیکا خودت رو خالی کن.
-مامان جون اینو ازم نخواه.من به خودم قول دادم که دیگه هرگز گریه نکنم.پس نمی کنم حتی الان که دلم تنگه و صدام می لرزه.
مامان جون:الیکا اینجوری نیاش
-مامان جون،این الیکا ی جدید و باید سعی کنید خودتون رو باهاش اشنا
کنید.ببخشید مامان جون که این وقت صبح مزاحمتون شدم.برین استراحت کنین.منم
نیاز به خواب دارم.بای
مامان جون به اجبار گفت:بای
و قطع کرد.میدونم الان که من گوشی رو قطع کردم،مامان جون نشسته و داره گریه
میکنه.ولی برای اروم کردن خودم نیاز داشتم که صداش رو بشنوم.نیاز داشتم که
ارامش صداش رو بهم منتقل کنه.
گوشیم رو گذاشتم کنارم و چشمام رو بستم.سعی کردم ذهنم رو خالی از هر چی بکنم.
خالی از اینکه راننده ی اون ماشین کی بود.خالی از فکر مامان جون که الان داره گریه میکنه.
خیلی زود خوابم برد.
سامیار
زنگ خونه رو زدن.به سمت در رفتم و در خونه رو باز کردم.دکتر وارد خونه شد.سلام و احوال پرسی کرد.به سمت اتاق مامان راهنماییش کردم.
به اتاق مامان رفت و فیزیوتراپی رو شروع کرد.بابا هم تو اتاق پیش اونا
بود.منم به سمت کاناپه های توی سالن رفتم و لم دادم روش و به صفحه خاموش
تلویزیون نگاه کردم.
حدود یه هفته و خورده ای از اون روز میگذره.مامان از بیمارستان مرخص شده و هر روز عصر یه فیزیوتراپ میاد.
تنها کارم این شده که بشینم پیش مامان و براش کتاب بخونم یا اون از خاطرات
بچگش برام بگه.خیلی حوصله سربرن.ولی دوست ندارم دل مامان رو بشکونم.
الیکا هم فقط دو یا سه بار سرکلاس دیدمش.که اونم داشت با دوستش حرف میزد و اصلا متوجه من نشد یا شایدم شد و به روی خودش نیاورد.
نگام رو از صفحه خاموش تلویزیون گرفتم و به در اتاق مامان و بابا نگاه کردم.
به خودم اعتراف کرده بودم که از الیکا خوشم میاد.ولی به هیچ کس نگفته
بودم.برای مامان گفته بودم که از به دحتر خوشم اومده ولی اسمش رو نگفتم.نمی
دونم عکس العمل مامان و بابا در برابر این موضوع چیه.چون هیچکی از الیکا
خوب نمیگه.
چون همه اونو تو یه اشتباه کوچیک مقصر میدونن.
از جام بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.در اتاق رو باز کردم و رفتم توش.
در کمد لباسام رو باز کردم و لباسی بیرون کشیدم.
بعد از پوشیدن لباسم به سمت ایینه اتاقم رفتم.
دستام رو کردم تو موهام و اونا رو دادم سمت بالا.خیلی وقت بود که مدل موهام رو یه ور می زدم.
همیشه جسی موهام رو برام درست میکرد.ولی الان نبود که ببینه بالاخره خودم تونستم موهام رو درست کنم.
لبخندی زدم و کمی ژل به موهام زدم تا وایسه و تکون نخوره.
کیف پولم رو برداشتم و گذاشتم تو جیب شلوارم و گوشیم رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.
سوار ماشینم شدم و به سمت مرکز خرید رفتم.اخه امشب تولد ساناز بود و باید براش یه چیزی می خریدم.
کل پاساژ هارو گشتم تا اخر سر تونستم واسش یه مجسمه گرفتم.
مجسمه رو توی یک جعبه خوشکل گذاشتم و به سمت خونه ی سپهر اینا رفتم واسه ی تولد.
ماشین رو جلوی در ورودی خونه پارک کردم و به سمت خونه رفتم.در خونه نیمه باز بود.درو باز کردم و وارد شدم.
با اینکه تو پاییز بودیم ولی هوا خوب بود و واسه ی همین تولد رو تو حیاط تو خونه گرفته بودن.
به سمت میزها رفتم.سپهر دستش رو برام تکون داد و به سمتم اومد و گفت:فکر کردم نمیایی
-حالا که می بینی اومدم.راستی ساناز کو تا کادوش رو بدم؟
یک دفعه یکی کادو رو از دستم کشید.نگاه کردم دیدم سانازه.
لبخندی زد و گفت:لازم نبود بیایی.همین کادوت بسه.
-باشه.پس من میرم.مامان هم منتظرمه.
ساناز بازوم رو گرفت و گفت:حالا من یه شوخی کردم.بیا برو پیش بچه ها بشین تا من برم این الیکا چرا نیومده.
و بعدش بازوم رو ول کردم و به سمت داخل خونه رفت.لباس شب قرمز بلندی پوشیده بود که به رنگ سفید پوستش خیلی میومد.
با سپهر به سمت بچه های فامیل رفتیم که سر یه میز نشسته بودن و باهم حرف میزدن.خیلی نمی شناختمشون.
نشستم کنار سپهر و یه دختر دیگه.
یکی از دخترا که روبه روم نشسته بود گفت:سامی مامانت چطوره؟
ناخوداگاه اخمی کردم.من حتی اسم این بشر رو نمی دونستم بعد ایشون اسم منو مخفف میکنه.
با همون اخمم گفتم:خوبن.سلام رسوندن.
دختره با دیدن اخمام چیزی زیرلب گفت و به سمت پسر کناریش برگشت و مشغول صحبت کردن باهاش شد.همون بهتر.