تابــــــــان 5
پندار
در حین صحبت های رحیمی قیافش لحظه به لحطه سرخ تر میشد که یه دفعه پرید
بالا و تقریبا با فریاد گفت : یعنـــی چی خانووم؟
الان میخواید بگید که من همون پروشات سالاریم ؟؟ نه خانم من هیچوقت
خانواده ای نداشتمو و نخوااااهم داشت با اجازه داشت میرفت بیرون که گفتم باید یه کاری بکنم
خیز گرفتم و بازوشو و کشیدم رحیمی بلند شد و گفت : آقای سالاری خواهشا مواظب رفتار خودتون
باشید و گرنه... دیگه بقبه ی حرفاشو نمیشنیدم فقط حواسم به یه چیز بود به دو چشم طوسی گستاخ که
روبروی صورتم قرار گرفته بود خدای من تا حالا چشم به اون درشتی ندیده بودم با صدای دختره که
داشت به دستم نگاه میکرد و میگفت : کاری داشتید ؟؟؟ به خودم اومدم دستمو و کشیدم کنار و برگشتم
رو به رحیمی و گفتم : شرمنده حواسم نبود میشه چند دقیقه با این خانوم تنها صحبت کنم رحیمی در حالی
که اخماشو به شدت در هم کشیده بود گفت : حتما ولی در باید باز باشه پوفی کردمو و گفتم : ممنونم حتما
وقتی که رفت نشستمو و رو به دختره که هنوز ایستاده بود و داشت طلبکارانه منو نگاه میکرد
گفتم : لطفا بشین اومد و نشست روبروم کمی به سمت جلو خم شدم و گفتم : میدونی اگه ثابت بشه
که تو بامن نسبتی داری میتونم حتی بدون رضایت خودت از اینجا ببرمت ؟؟ هوم ؟؟ تا اومد
دهن باز کنه گفتم : نه فعلا ساکت باش اگه حرفامو زدم و گفتی نه از راه اول استفاده میکنم ولی دوست
ندارم بازور ببرمت پس گوش کن یه دفعه از جاش پرید و گفت : نه تو گوش کن چرا بعد از این همه
سال ؟؟ اونم حالا که یک سال دیگه میتونم آزاد بااشم مطمئن باش حتی اگه به زورم ببریم فرار میکنم
داشت میرفت بیرون که از پشت گرفتمشو زدمش به دیوار روبرو زل زدم تو چشماشو گفتم : ببین
خانوم کوچولوی گستاخ اگه بامن نیای مطمئن باش هیچ وقت به هیجده سالگی که سحله به آخر هفتم
نمیرسی در ضمن ینی من این قد بی عرضه ام که نمیتونم از یه بچه مراقبت کنم ؟؟؟؟؟؟؟ بعد کیسه ای
رو که براش لباس خریده بودمو انداختم جلوشو گفتم: تا من میرم با مراقبتون صحبت کنم اینارو میپوشی
وقتی داشتم میومدم بیرون تعجب از چشاش فریاد میزد دوست نداشتم اینجوری رفتار کنم ولی مجبورم
کرد رفتم پیش رحیمی و گفتم : باتوجه به چیزایی که خدمتتون گفتم وقت زیادی نیست باید همین امروز
برای آزمایش ببرمش رحیمی چند لحظه نگام کرد و گفت : حتما ولی خودم هم باید باشه گفتم : بله حق
باشماست پس بفرمایید
تابان
وقتی برگشتم رحیمی داشت کلی به خاطر حرکتش توبیخش میکرد ولی اون انگار تو این دنیا نبود و
زل زده بود به من منم داشتم از فرصت استفاده میکردم و خوب نگاش میکردم واقعا چهره ی جذاب
و مردانه ای داشت چشاشم رنگش سبز خیلی تیره بود به خودم اومدم و گفتم و کاری داشتید اونم انگار
روحش برگشته باشه برگشت سمت رحیمی و عذر خواهی کرد و گفت میشه چند دقیقه با ایشون تنها
صحبت کنم رحیمی از چهرش معلوم بود ناراضیه ولی با این وجود گفت :حتما ولی در باز باشه
پسره مخالفتی نکرد و تشکر کرد بعد از رفتن رحیمی گفت که بشینم وقتی نشستم کمی به سمت جلو
خم شد و گفت که میتونه حتی اگه من ناراضیم باشه منو ببره البته اگه واقعا فامیلش باشم در اصل داشت
تحقیرم میکرد اومدم حرف بزنم که یه سری چرندیات دیگه تحویلم داد و ازم خواست که به حرفاش گوش
کنم اما من که صبرم لبریز شده بود بلند شدمو و گفتم :تو گوش کن چرا بعد از این همه سال ؟؟ اونم حالا
که یک سال دیگه آزاد میشم ؟؟ مطمئن باش اگه به زورم ببریم فرا میکنم داشتم میرفتم بیرون که از پشت
زدم به دیوار با این کارش شدیدا دردم اومد و چهرم جمع شد زل زد تو چشمام و گفت : ببین
خانوم کوچولوی گستاخ اگه بامن نیای مطمئن باش هیچ وقت به هیجده سالگی که سحله به آخر هفتم
نمیرسی در ضمن ینی من این قد بی عرضه ام که نمیتونم از یه بچه مراقبت کنم ؟؟؟؟؟؟؟ بعد یه کیسه
رو تقریبا پرت کرد جلومو و گفت : تا میرم با مراقبتون صحبت کنم اینارو میپوشی تو چشام تعجب و
ناباوری فریاد میزد با خودم گفتم ینی اگه باش نرم منو میکشه ؟؟؟ همونجور اشکام به صورتم امان
نمیدادن رو دیوار سر خوردم و نشتم رو زمین و سرمو و گذاشتم رو زانو هام ازپدر و مادرم متنفر
بودم چون باعث شده بودم من اون همه حقارت و تحمل کنم دلم میخواست جیغ بزنمو و بگم و ازتون
متــــــــــــــــــــــــــــــنفرم متنفــــــر اما مثل همیشه صدامو و خفه کردمو و بی صدا به حال خودم
زار زدم ......
ادامه دارد