کیمیاگر قسمت2
پسرک پرسید :"پس چرا گذاشتی این کار را بکنم؟"
":چون همه ی ظرفها کثیف بودند.و هر دوی ما لازم بود ذهنمان را از افکار منفی پاک کنیم."
پس از صرف نهار،فروشنده رو به پسرک کرد و گفت:"می خواهم در مغازه ام کار کنی.امروز وقتی سرگرم کار بودی دو تا مشتری آمدند و این نشانه ی شگون است."
چوپان اندیشید:"همه راجع به نشانه ها حرف می زنند اما واقعاً نمی دانند که چه می گویند.همان طور که من بدون اینکه بدانم سالها با گوسفندانم با زبان بی کلام صحبت می کردم."
بلور فروش پرسید:"می خواهی که برایم کار کنی؟"
پسرک جواب داد:"جاضرم بقیه روز را هم برایت کار کنم ،تا سحر،و همه ی ظروف کریستال مغازه را تمیز خواهم کرد.در عوض،فردا پول سفر به مصر را می خواهم."
فروشنده خندید:"اگر یک سال تمام همه ی ظرفهای کریستال را تمیز کنی ... حتی اگر برای فروش هر قطعه کریستال کارمزد خوبی هم بگیری،باز هم برای رسیدن به مصر باید پول قرض کنی. هزاران کیلومتر کویر بین اینجا و مصر قرار گرفته است."
یک لحظه سکوت عمیقی برقرار شد گویی شهر به خواب فرو رفته است.هیچ صدایی از بازار شنیده نمی شد،هیچ بحثی در میان فروشندگان نبود،هیچ کس از برجها و مناره ها برای اذان گویی بالا نمی رفت.نه امیدی،نه ماجرایی.از پادشاه پیر یا افسانه ی شخصی،گنج و اهرام هم خبری نبود.انگار همه ی دنیا در سکوتی فرو رفته بود. زیرا روح پسرک جوان را سکوت فرا گرفته بود . همان جا نشست و با نگاهی بی روح به در کافه خیره شد. آرزو کرد که ایکاش میمرد و همه چیز در همان لحظه به پایان می رسید.
بلور فروش با نگرانی به پسرک نگریست.همه ی شور و نشاطی را که آن روز صبح در پسرک دیده بود،دود شد و به هوا برخاست.
بلور فروش گفت:"پسرم ،حاضرم پولی را که برای بازگشت به کشورت لازم داری به تو بدهم."
پسرک حرفی نزد.از جا برخاست،دستی به سر و وضعش کشید و کیسه اش را برداشت:"برای شما کار می کنم ."
و بعد از سکوت بلند دیگری افزود:"برای خرید چند گوسفند به پول نیاز دارم."
پسرک حدود یک ماه برای بلور فروش کار کرد،و فهمید که این شغل کاری نیست که بتواند او را راضی کند.بلور فروش تمام روز پشت پیشخوان مغازه چرت می زد و به پسرک می گفت که مواظب ظروف قیمتی باشد و چیزی را نشکند.
با این حال به کارش ادامه داد،زیرا بلور فروش با اینکه پیرمردی غرغرو بود،با او منصفانه رفتار می کرد؛پسرک برای هر ظرفی که می فروخت کارمزد خوبی دریافت می کرد و توانسته بود مبلغ قابل توجهی پس انداز کند.یک روز صبح مشغول حساب و کتاب شد: اگر مثل هر روز کار می کرد،یک سال دیگر قادر بود چند گوسفند بخرد.
پسرک رو به بلور فروش کرد و گفت:"می خواهم برای ظروف کریستال قفسه ای درست کنم که بیرون از مغازه بگذاریم تا هر که از پایین تپه رد می شود آن را ببیند."
بلور فروش گفت:"هرگز این کار را قبلاً نکرده بودم.ممکن است پای رهگذران به آن برخورد کند و ظرفها بشکند."
":خب،من هم وقتی گوسفندانم را از میان دشتها عبور می دادم،اگر سروکله ماری پیدا می شد چند تا از آنها تلف می شدند. اما این شیوه زندگی گوسفندان و چوپانهاست."
بلور فروش به نزد خریداری که سه لیوان کریستال می خواست،رفت.فروش او از قبل بهتر شده بود...انگار زمان به روزهای قدیم ،مثل وقتی که خیابانها یکی از جاذبه های اصلی شهر «طنجه »بودند،برگشته بود.
پس از اینکه مشتری رفت بلور فروش رو به پسرک کرد و گفت:"تجارت واقعاً رونق پیدا کرده.کار من خیلی بهتر شده است و به زودی می توانی نزد گوسفندانت برگردی.چرا از زندگی بیشتر می خواهی؟"
پسرک بدون آنکه منظوری داشته باشد گفت:"زیرا باید به نشانه ها پاسخ دهیم ." و بعد از حرفش پشیمان شد چون بلور فروش هیچگاه آن پادشاه را ملاقات نکرده بود.
پادشاه پیر گفته بود:"این «اصل مطلوب» یا «شانس تازه کار» نام دارد. زیرا زندگی از تو می خواهد به افسانه ی شخصی ات برسی."
اما بلور فروش متوجه منظور پسرک شد.حضور پسرک در مغازه نشانه شگون بود و با گذشت زمان و سرازیر شدن پول به صندوق مغازه،از استخدام پسرک احساس پشیمانی نمی کرد.به پسرک بیش از آنچه استحقاقش را داشت ، حقوق می داد.از آنجایی که فکر می کرد فروش از این بالاتر نمی رود به او پیشنهاد کارمزد بالا کرده بود. به خیال او پسرک به زودی به نزد گوسفندانش بر می گشت.
بلور فروش برای اینکه فکر قفسه را از ذهن پسرک دور کند،پرسید:"چرا می خواهی به اهرام بروی؟"
پسرک پاسخ داد:" چون همیشه درباره ی آنها زیاد شنیده ام."درباره ی رؤیایش هیچ حرفی نزد.گنج چیزی جز یک خاطره آزار دهنده نبود،و پسرک سعی می کرد دیگر به آن فکر نکند.
بلور فروش گفت:"این اطراف کسی را نمی شناسم که فقط به صرف دیدن اهرام بخواهد از کویر بگذرد. اهرام فقط توده ای سنگ هستند. می توانی مثل آنها در گوشه ی حیاط خانه ات بسازی."
پسرک همان طور که به طرف مشتری که همان وقت وارد مغازه شده بود،می رفت گفت:"تو هرگز رؤیای سفر نداشته ای."
دو روز بعد ،بلور فروش در مورد قفسه ی جدید با پسرک حرف زد.
"من زیاد موافق تغییر و تحول نیستم.من و تو مثل حسن،آن تاجر ثروتمند نیستیم. اگر او در کسب خود مرتکب اشتباهی شود،به ثروتش لطمه ای نمی خورد.اما من و تو باید تاوان اشتباهاتمان را در زندگی بدهیم."
پسرک در دل گفت:"حق با اوست."
"چرا فکر می کنی که این قفسه را لازم نداریم ؟"
"من می خواهم هر چه زودتر نزد گوسفندانم باز گردم .وقتی شانس در اطرافمان است باید از آن استفاده کنیم. و همان طور که شانس به ما کمک می کند ما هم او را یاری کنیم.به این کار «اصل مطلوب» یا «شانس تازه کار» می گویند.
بلور فروش چند لحظه ساکت ماند . سپس گفت:"پیامبر برای ما قرآن را به جا گذاشت. و پنج چیز را بر ما واجب گردانید تا در زندگی خود به آنها عمل کنیم. مهمترین آنها ایمان به خدای واحد است. بقیه عبارتند از پنج دفعه نماز در شبانه روز ، روزه در ایام ماه رمضان ، و صدقه به مستمندان."
به اینجا که رسید ساکت شد. همان طور که از پیامبر حرف می زد چشمانش از اشک پر شد. او مرد پارسایی بود و حتی با همه ی بی قراری که در خود سراغ داشت،می خواست مطابق قانون اسلام زندگی کند.
پسرک پرسید:"پنجمین کار واجب چیست؟"
بلور فروش پاسخ داد:"دو روز پیش گفتی که من هرگز رؤیای سفر در سر نداشته ام.پنجمین فریضه ای که هر مسلمان باید انجام دهد ،حج است . هر مسلمان دست کم یکبار هم که شده باید به زیارت خانه ی خدا در مکه برود."
"مکه از اهرام هم دورتر است. در جوانی همه ی سعی من این بود که پولی جمع کنم تا این مغازه را راه بیندازم . با خودم فکر می کردم وقتی پولدار شدم ، می توانم به مکه بروم.شروع به پس انداز پولم کردم ،اما هرگز دلم راضی نشد که مغازه را به دست کس دیگری بسپارم و بروم زیرا بلورها بسیار ظریف و شکننده هستند. در همان حال ،آدمهای زیادی به قصد زیارت مکه از جلوی مغازه ام رد می شدند . آنهایی که ثروتمند بودند با کاروانها به همراه خدم و حشم و شتر سفر می کردند،اما بیشتر زائرین حتی از من هم فقیرتر بودند."
"همه ی حاجیان از اینکه به زیارت خانه ی خدا رفته اند خوشحال بودند.آنها نشانه هایی از این سفر را سر در خانه هایشان نصب می کردند. پینه دوزی که با تعمیر کفش مردم امرار معاش می کرد تعریف می کرد سفرش از راه کویر تقریباً یک سال به طول انجامید اما اصلاً خسته نشد. در صورتی که وقتی برای خرید چرم خیابانهای «طنجه» را زیر پا می گذارد بیشتر احساس خستگی می کند.
پسرک پرسید:" خب ،چرا حالا به مکه نمی روی ؟"
"این فکر مکه است که مرا زنده نگه داشته است.این آرزو به من کمک می کند تا این روزهای یکنواخت،این قفسه های کریستال بی زبان و صرف نهار و شام در آن کافه مخوف را تحمل کنم. از این می ترسم که اگر روزی رؤیایم به تحقق بپیوندد،دیگر دلیلی برای ادامه حیات نداشته باشم.
رؤیای تو رسیدن به گوسفندانت و اهرام است ،اما تو با من فرق می کنی چون تو می خواهی به رؤیایت دست بیابی و آن را تحقق بخشی .من فقط می خواهم آرزوی مکه را در سر داشته باشم. هزاران دفعه در ذهن خود مجسم کرده ام که از کویر گذشته ام ،داخل مسجدالحرام شده و نزدیک حجرالاسود رفته ام و قبل از اینکه به آن دست بزنم هفت بار دور خانه ی خدا طواف کرده ام. در خیال خود مردمی را در کنار و جلویم قرار داشتند ،می دیدم که همه با هم مشغول نماز و دعا هستیم. اما می ترسم تصورات من جنبه واقعیت نداشته باشند پس ترجیح می دهم که فقط رؤیای آن را در سر داشته باشم."
آن روز ،بلور فروش به پسرک اجازه داد تا قفسه ی جدید را بر پا کند.همه ی رؤیاها به واقعیت نمی پیوندند.
دو ماه دیگر هم گذشت،و قفسه های جدید مشتریان زیادی را به سوی مغازه کشید. پسرک حساب کرد که اگر شش ماه دیگر کار کند می تواند به اسپانیا برگردد و شصت گوسفند بخرد.حتی پول خرید شصت گوسفند دیگر را هم خواهد داشت. در ظرف کمتر از یک سال،تعداد گوسفندانش را دو برابر می کند و چون زبان عربی را هم یاد گرفته،می تواند با اعراب هم داد و ستد کند. از آن روز در بازار دیگر از اوریم و تمیم استفاده نکرده بود چون حالامصر برایش فقط رؤیایی دست نیافتنی محسوب می شد همان طور که مکه برای بلور فروش آرزویی دور از دسترس بود.به هر حال ،پسرک از کارش راضی بود.همیشه به یاد روزی می افتاد که سر بلند در «طاریف» از کشتی پیاده می شود.
پادشاه پیر گفته بود:"همیشه باید بدانی که چه می خواهی." حالا پسرک می دانست که چه می خواهد و تمام تلاشش را برای رسیدن به آن می کرد.شاید گنج او همین بود که به سرزمین غربت بیاید. به دزدی بربخورد و بدون هیچ سرمایه ای گله اش را دو برابر کند.به خودش می بالید. چیزهای زیادی آموخته بود. مثل نحوه ی معامله ظروف کریستال ،نکاتی در مورد زبان بی کلام ... و همچنین درباره ی نشانه ها.یک روز بعد از ظهر مردی را در بالای تپه دید.این مرد شکایت داشت جای تمیزی در آن بالا وجود ندارد که مردم بعد از طی این سر بالایی آنجا بنشینند و چای بنوشند. پسرک که به تشخیص نشانه ها وارد شده بود به بلور فروش گفت:"بیا به مردمی که این بالا می آیند،چای بفروشیم."
"این دور و بر خیلی جاها چای می فروشند."
"اما می توانیم چای را در استکان های بلور بریزیم و بفروشیم. مردم از چای خود لذت یشتری می برند و در صدد خرید استکانهای بلور بر می آیند.جایی شنیده ام که زیبایی اغوا کننده ترین چیزهاست."
بلور فروش حرفی نزد،اما بعد از ظهر پس از ادای نماز ،مغازه را بست و از پسرک خواست کنارش بنشیند و با او قلیان بکشد.(همان چپق بزرگی که عربها می کشند)
بلور فروش پیر پرسید:"تو دنبال چی هستی؟"
"قبلاً هم بهت گفتم. باید گوسفندانم را پس بگیرم،برای این کار باید پول بدست بیاورم."
بلور فروش چند تکه زغال روی سر قلیان گذاشت و پک عمیقی به آن زد.
"سی سال است که این مغازه را دارم. کریستال خوب و بد را از هم تشخیص می دهم و همه ریزه کاری های این کار را بلدم. می دانم ابعاد ظروف و گنجایش آنها را چگونه تشخیص دهم . اگر در استکان بلوری به مردم چای بدهیم مغازه ام گسترش پیدا می کند و در این صورت باید روش زندگیم را عوض کنم."
"خب این که بد نیست."
"من به این شیوه عادت کرده ام . قبل از اینکه تو بیایی،همیشه فکر می کردم چقدر عمرم را در اینجا تلف کرده ام ،در حالی که دوستانم از اینجا رفته بودند. بعضی از آنها ورشکسته شدند،بعضی هم وضعشان از قبل خیلی بهتر شد. از این افکار اندوهگین می شدم. حالا می بینم زیاد هم بد نبوده.مغازه درست به اندازه ای است که همیشه می خواستم. نمی خواهم دست به چیزی بزنم چون نمی دانم با تغییرات چطوری کنار بیایم . من به این وضعیت عادت کرده ام."
پسرک نمی دانست چه بگوید. پیرمرد ادامه داد :"تو در نعمت را برویم گشودی . امروز چیزهایی می فهمم که قبلاً از درک آنها عاجز بودم. کفر نعمت موجب لعنت می شود. چیز دیگری در زندگیم نمی خواهم.اما مجبورم می کنی که به ثروت و افقهایی که هرگز نمی شناختم ،نگاهی دیگری بیندازم.حالا که آنها را می بینم،و حالا که می دانم چه امکاناتی برایم مهیاست،بیشتر از قبل احساس نارضایتی می کنم. زیرا می دانم چیزهایی هست که از عهده ی آنها بر می آیم اما نمی خواهم آنها را انجام دهم."
پسرک با خود گفت:"چه خوب که به نانوای «طاریف» چیزی نگفتم."
تا غروب خورشید با هم قلیان کشیدند.آنها به عربی با هم حرف می زدند و پسرک از این نظر به خود می بالید . زمانی فکر می کرد گوسفندانش می توانند هر چه را که او درباره ی دنیا باید بداند ،به او بیاموزند. ولی قادر نبودند که به او زبان عربی یاد دهند.
در حالی که به بلور فروش می نگریست در دل گفت:"شاید چیزهای دیگری هم در دنیا باشد که گوسفندان نتوانند آنها را به من یاد دهند.تنها کاری که آنها می کنند جستجوی آب و علف است. شاید آنها چیزی به من نمی آموختند،این من بودم که از آنها چیزی یاد می گرفتم."
سرانجام بلور فروش به حرف آمد:"مکتوب"
"یعنی چه؟"
"تو باید عرب به دنیا آمده باشی که معنی آن را بفهمی.اما به زبان شما یعنی «نوشته شده»."
و در حالی که زغالهای سر قلیان را خاموش می کرد به پسرک گفت که با فروختن چای در استکانهای بلوری موافق است.گاهی نمی توان مسیر جریان رودخانه را عوض کرد.
مردم پس از طی سربالایی ،خسته و مانده به بالای تپه می رسیدند. اما در آن بالا چشمشان به مغازه کریستال فروشی می افتاد که به آنها چای نعناع تازه عرضه می داشت.آنها به درون مغازه می رفتند و در لیوانهای بلوری زیبایی چای می نوشیدند.
یکی گفت:"این کار هیچوقت به فکر زنم هم نرسیده بود."سپس چند دست استکان بلور خرید تا آن شب با آنها از مهمانان خود پذیرایی کند. مهمانان حتماً تحت تأثیر زیبایی استکانها قرار می گرفتند. مرد دیگری نظر داد چای در استکان بلور خوش طعم تر است زیرا عطر چای را حفظ می کند.یکی دیگر گفت در شرق مرسوم است که در استکان های بلور چای می نوشند زیرا به آن قدرت جادویی می بخشد.
طولی نکشید که خبر در شهر پیچید . عده ی زیادی به بالای تپه آمدند تا ابداع این مغازه را در این تجارت پر سابقه به چشم خود ببینند.دکه های چای دیگری هم باز شدند که چای را در استکان های بلوری عرضه می کردند،اما هیچ کدام در بالای تپه نبودند و کسب و کارشان رونق چندانی نداشت.
کار به جایی رسید که بلور فروش مجبور شد دو کارگر دیگر هم استخدام کند.علاوه بر ظروف کریستال مقدار زیادی هم چای وارد می کرد . مردان و زنان بسیاری که تشنه چیزهای نو بودند سراغ مغازه اش را می گرفتند.و به این ترتیب چند ماه دیگر هم گذشت.
پسرک قبل از سپیده دم از خواب برخاست. از روزی که پا به قاره ی آفریقا گذاشته بود یازده ماه و نه روز می گذشت. لباس عربی سفید رنگ خود را پوشید این لباس را مخصوص این روز خریده بود دستارش را بر سر نهاد و ان را با حلقه ای از پوست شتر محکم کرد صندل های تازه اش را پوشید و به ارامی از پله ها پایین امد
شهر هنو زدر خواب بود برای خودش ساندویچی پیچید و یک چای داغ در استکان بلوری نوشید انگاه جلوی در ورودی رو به افتاب نشست و مشغول قلیان کشیدن شد در سکوت به قلیان پک میزد به هیچ چیز فکر نمیکرد و به صدای باد که بوی کویر را با خود اورده بود گوش میداد وقتی قلیانش تمام شد دست در جیبش کرد چند لحظه بی حرکت نشد و به چیزی که از جیب بیرون اورده بود نگریست در دستش یک مشت پول بود حالا انقدر پول داشت که صد و بیست گوسفند و یک بلیت برگشت بخردو جواز واردات کالا از افریقا به اسپانیا را تهیه کند
با شکیبایی منتظر شد تا بلور فروش از خواب برخاست و مغازه را گشود سپس با هم چند استکان چای نوشیدند
پسرک گفت:"امروز از اینجا میرود پول خرید گله ام به دست اورده ام تو هم پول سفر به مکه را داری"
پیر مرد حرفی نزد
پسرک پرسید:"ممکن است دعای خود را بدرقه راهم کنید در این مدت کمک زیادی به من کردید"
پیر مرد همانطور ساکت ماند و برای خود چای دیگری ریخت و سپس رو به پسرک کرد و گفت:"من به تو افتخار میکنم توحس و حال تازه ای به مغازه من دادی ولی میدانی که من خیال رفتن به مکه را ندارم همان طور که تو هم قصد خریدن گوسفندانت را نداری"
پسرک از جا پرید:"کی این حرف را به تو زده؟"
بلور فروش سالخورده گفت:"مکتوب"
و دعای خیر خود را بدرقه راه پسر کرد
پسرک به اتاقش رفت و وسایلش را جمع کرد انها در سه تا ساک جا شدند هنگام ترک اتاق چشمش به کیسه چوپانی کهنه اش افتاد که گوشه اتاق افتاده بود کیسه مچاله شده بود و خیلی وقت بود که پسرک از ان استفاده نکرده بود در حالیکه کتش را از کیسه بیرون میکشید و به این فکر بود که ان را به مستمندی ببخشید دو تا سنگ از کیسه پایین افتادند انها اوریم و تعیم بودند
پسرک به یاد پادشاه پیر افتاد به ذهنش خطور کرد که خیلی وقت است به او فکر نکرده است این یاداوری او را متحوش کرد نزدیک یک سال بی وقفه کار کرده بود و فقط در فکر جمع کردن پول برای بازگشت ابرومندانه با اسپانیا بود
پاشاه پیر گفته بود:"هرگز از رویاهایت صرف نظر نکن به دنبال نشانه ها برو"
پسرک اوریم و تعمیم را برداشت و یکبار دیگر وجود پیرمرد را کنار خود احساس کرد یک سال کار کرده بود و نشانه ها میگفتند که باید برود
"باید برگردم و همان کاری را که قبلا میکردم انجام دهم هر چند که گوسفندانم به من عربی نیاموختند"
اما گوسفندان چیز مهمتری را به او اموخته بودند زبانی که همه ان را میفهمیدند زبانی که پسرک هنگام سرو سامان دادن به اوضاع مغازه از ان استفاده کرده بود ان زبان زبان اشتیاق بود زبان کار عاشقانه و هدفمند و پاره ای از جست و جو ی چیزی که به ان عقیده دارد خواهان ان است "طنجه"دیگر شهری غریب برایش نبود و احساس میکرد همانطور که بر این شهر غلبه کرد میتواند دنیا را هم فتح کند
پادشاه پیر گفته بود:"وقتی چیزی را بخواهی همه کائنات دست در دست هم میدهند تا تو به ارزویت برسی"
اما پادشاه پیر در مورد سرقت اموال صحراها بی پایان یا ادمهایی که رویاهایشان را میشناسند اما نمیخواهند به انها جامه ی عمل بپوشانند حرفی نزده بود پادشاه پیر نگفته بود که اهرام چیزی جز یک توده سنگ نیست یا هرکسی میتواند مثل ان را در گوشه ی حیاطش بسازد پیرمرد فراموش کرد که بگوید هر وقت پول کافی برای خرید گله ای بزرگتر از گله ی قبل داشتی باید ان را بخری
پسرک کیسه اش را برداشت و ان را کنار بقیه وسایلش گذاشت از پلکان پایین رفت بلور فروش سرگرم صحبت با زن و شوهری خارجی بود چند مشتری دیگر هم در مغازه قدم میزدند و در استکانهای بلوری چای مینوشیدند در ان وقت صبح مغازه شلوغ تر از همیشه بود از انجایی که او ایستاده بود برای اولین بار موهای بلور فروش خیلی شبیه موهای پادشاه پیر است لبخند شیرینی فروش را در اولین روز ورودش به "طنجه"به یاد اورد روزی که او چیزی برای خوردن و جایی برای رفتن نداشت لبخند ان مرد هم شبیه لبخند پادشاه پیر بود
با خود گفت :"انگار او اینجا بوده و از خودش ردی به جا گذاشته است هیچکدام از این ادمها دور و بر پادشاه پیر را ندیده اند به علاوه او گفته بود که به ادمهایی کمک میکند که سعی در یافتن افسانه ی شخصی خود دارند"
بدون خداحافظی با بلور فروش انجا را ترک کرد میترسید جلو دیگران گریه اش بگیرد دلش برای انجا و همه چیز های خوبی که یاد گرفته بود تنگ میشد اعتماد به نفسش زیاد شده بود و احساس میکرد میتواند به همه دنیا غلبه کندبا اطمینان به خود گفت:"به دشتهای اشنا بر میگردم تا از گوسفندانم دوباره مراقبت کنم اما زیاد از تصمیم خود احساس شادمانی نکرد یک سال تمام کار کرده بود تا رویایش را به واقعیت برساند در حالی که ان رویا دقیقه به دقیقه در نظرش کم اهمیت تر جلوه میکرد شاید ان رویا رویایی واقعی نبوددر دل گفت"کی میداند..شاید بهتر است مثل ان مرد بلور فروش باشم او هرگز به مکه نرفت و بقیه عمرش را با این ارزو سپری کرد "اما با در دست گرفتن اوریم و تمیم قدرت و اراده پادشاه پیر را در خود احساس کرد به طر تصادفی –شاید هم یک نشانه بود –به کافه ای که روز اول به انجا رفته بود رسید خبری از ان دزد انجا نبود کافه چی برایش یک فنجان چای اوردپسرک با خود فکر میکرد"میتوانم برگردم و چوپانی را از سر بگیرم بلدم چگونه از گوسفندان مراقبت کنم و این کار را فراموش نکرده ام اما شاید هرگز فرصت دیگری برای رسیدن به اهرام مصر پیدا نکنم ام پیر مرد گردنبند طلا داشت و از گذشته من اگاه بود او واقعا پادشاه بود پادشهای خردمند"
تا دشتهای اندلس فقط دو ساعت راه بود اما میان او و اهرام صحرای وسیعی قرار داشت هنوز احساس میکرد که میتواند موقعیت را به شکل دیگری در نظر بگیرد در حقیقت او دوساعت به گنجش نزدیکتر شده بود البته مهم نبود که این دو ساعت برایش یک سال تمام به درازا کشیده شده بود
"نمیدانم چرا میخواهم پیش گوسفندانم برگردم من گوسفندانم را درک میکنم انها برایم دردسر درست نمیکنند حتی دوستان خوبی هم برایم هستند از طرف دیگر نمیدانم که با کویر هم میتوانم دوست باشم یا نه و برای یافتن گنجم باید به کویر بروم اگر به گنجم نرسیدم میتوانم برای همیشه به وطنم برگردم هم پول کافی دارم هم وقت زیاد پس چرا به دنبال گنجم نروم"
ناگهان شادمانی سر و پای او را فرا گرفت هر وفت بخواهد میتواند برگردد و چوپانی کند میتواند دوباره فروشنده ظورف کریستال باشد شاید دنیا گنچهای پنهان دیگری هم داشته باشد اما او خوابی دیده بود و پادشاهی را ملاقات کرده بود این کار برای هر کسی اتفاق نمیافتد
همان طور که در کافه بیرون می امد نقشه میکشید یاشد امد یکی از فروشندگان از ظروف کریستال کالا های خود را با کاروانهایی که از کویر میگذشتند حمل میکرد اوریم و تمیم را در دستش نگه داشت از برکت وجود این سنگها یک بار دیگر راهش به سوی گنجش در پیش میگرفت
پادشاه پیر به او گفته بود :"من همیشه در کنار افرادی هستم که میخواهند به افسانه شخصی خود دست پیدا کنند رفتن به انبار این ارزش را داشت که بفهمد اهرام چقدر دور هستند
مرد انگلیسی بر روی نیمکت ساختمانی که از انجا بوی حیوانات عرق و گرد و خاک میامد نشسته بود ثسمتی از ان ساختمان انباری و قسمتی از ان طویله مخسوب میشد در حالی که یک مجله مربوط به کیمیا گری را ورق میزد با خود گفت:"هرگز فکر نمیکردم کارم به اینجا بکشد "پس از ده سال تحصیل در دانشگاه حالا سر از یک طویله در اورده بود
اما باید میرفت او به نشانه ها ایمان داشت تمام زندگی و هم مطالعاتش را در پی یافتن زبان واحد حقیقی عالم صرف کرده بود اول از هر چیز به مطالعه زبان اسپرانتو پرداخت سپس به مطالعه ی مذاهب مختلف روی اورد و حالا کیمیا گری را شروع کرده بود زبان اسپرانتویی رابلد بود و اصول مذاهب مختلف دنیار را به خوبی میشناخت اما هنوز از کیمیا گری چیزی سر در نمی اود همه ی تلاشش را برای برقراری ارتباط با یک کیمایگر بیهوده بود کیمیا گران امدهای عجیب و غریبی بودند که فقط به خودشان فکر میکردند و بیشتر انها همیشه از کمک به دیگران سر باز میزدند کی میداند شاید انها موفق به کشف اکسیر اعظم-کیمای-نشده اند و برای همین مهر سکوت به لبهایشان زده اند
مرد انگلیسی همه ی ارث و میراث پدری را بدون اینکه به نتیجه ای برسد در جستجوی اکسیر اعظم خرج کرده بود بیشتر عمرش را در کتابخانه های بزرگ دنیا سپری کرده و نادرترین و مشهورترین کتابهای کیمیاگری را خریده بود در یکی از این کتابها خوانده بود سالها قبل یک کیمیا گر معروف عرب از اروپا دیدن کرد میگفتند بیش از دویست سال عمر داشته و موفق شده بود اکسیر اعظم و اکسیر جوانی را کشف کند مرد انگلیسی به شدت تحت تاثیر این داستان قرار گرفته بود ابتدا این داستان را یک افاسنه میپنداشت اما پس از این که یکی از دوستانش که از سفر اکتشاقی باستان شناسی برگشته بود –تعریف کرد در انجا مرد عربی دارای قدرتی خارق العاده بوده به داستان ایمان اورد
دوستش برایش تعریف کرد"این مرد در واحه «الفیوم:زندگی میکند مردم میگویند دویست سال از عمرش میگذرد او میتواند هر فلزی را به طلا تبدیل کند"
از شنیدن این خبر شادی همه وجود مرد انگلیسی را فرا گرفت همه قرار و مدارهایش را به هم زد مهمترین کتابهایش را برداشت و به راه افتاد حالا اینجا در این طویله ی پر رد و خاک و بد بو نشسته بود در بیرون سخاتمان کاروان بزرگی برای عبور از کویر خود را اماده میکرد این کارواندر طول مسیر خود از «الفیوم»هم میگذشت
مرد انگلیسی در دل گفت:"بالاخره ان کیمیاگر لعنتی را پیدا میکنم "با این فکر بوی بد حیوانات کمی قابل تحمل تر شد
مرد عرب جوانی با چمدان در دست از در وارد شد و به مرد انگلیسی سلام کرد"شما کجا میروی؟"
مرد انگلیسی گفت:"به صحرا "و مطالعه کتاب را از سر گرفت نمیخواست با کسی حرف بزند باید هرچه را که تا بحال یاد گرفته بود مرور میکرد چون حتما کیمیایگر در صدد امتحان او بر می امد
عرب جوان کتابی در اوردو شروع به مطالعه کرد کتاب به زبان اسپانیایی بود مرد انگلیسی فکر کرد"چه خوب "اسپانیایی او از عربی اش بهتر بود و اگر مقصد این پسرک هم «الفیوم»باشد هر وقت کار مهم دیگری نداشته باشند میتواند با هم حرف بزنند
پسرک همانطور که سعی میکرد صحنه ی خاکسپاری در صفحه ی اول کتاب را بخواند با خود گفت:"خلی عجیب است دو سال است که میخواهم این کتاب را بخوانم اما هیچ وقت از دو سه صفحه ی اول جلوتر نرفته ام"دیگر پادشاهی حضور نداشت که تمرگز او را به هم بزند اما باز هم نمیتوانست حواس خود را جمع کند
هنوز در مورد تصمیم خود تردید داشت اما یک چیز را خوب میفهمید اتخاذ تصمیم فقط یک شروع است وقتی ادم تصمیمی بگیرد وارد جریان تندی میشود و این جریان او را به جاهایی میکشاند که هرگز هنگام تصمیم گیری تصورش را هم نمیکرده است
"وقتی تصمیم گرفتم دنبال گنجم بروم هرگز فکر نمیکردم که در یک مغازه بلور فروشی کار کنم حالا هم تصمیم گرفته ام با این کاروان همراه شوم اما اینکه این کاروان مرا به کجا میبرد خدا میداند"
کنار او مرد انگلیسی مشغول مطالعه کتابی بود قیافه اش دوستانه نشان نمیداد وقتی پسرک وارد شد نگاهی عبوسانه به او افکند شاید با هم میتوانستند رابطه دوستانه ای برقرار کنند اما مرد انگلیسی تمایلی به گفت و گو نداشت
پسرک کتابش را بست نمیخواست کاری کند که شبیه مرد انگلیسی به نظر برسد اوریم و تمیم را از جیب در اورد و به بازی با انها مشغول شد
غریبه فریاد کشید"اوریم و تمیم"
پسرک به سرعت انها را در جیبش گذاشت و گفت:"فروشی نیستند"
"ارزش زیادی ندارند فقط سنگ کریستال هستند و از این سنگها همه جا پیدا میشود اما برای کسانی که این چیزها را میشناسند انها اوریم و تمیم هستند نمیدانستم انها این طرف دنیا هم پیدا میشوند"
"یک پادشاه انها را به من هدیه داده است"
غریبه بدون هیچ حرفی دست در جیب کرد و دو سنگ مثل سنگهای پسرک را بیرون اورد
"گفتی یک پادشاه"
پسرک با این نیت که به گفت و گو پایان دهد گفت:"حتما باور نمیکنی یک پادشاه با یک نفر مثل من یعنی یک چوپان حرف بزند"
"به هیچ وجه چوپانها اولین کسانی بودند که به پادشاهی ادای احترام کردند در حالی که دیگران از به رسمیت شناختن او سر باز میزدند پس جای تعجبی ندارد که پادشاهان با چوپانان حرف بزنند"
و با ترس از اینکه پسرک متوجه منظورش نشود ادامه داد:"این وضوع در انجیل امده است همان کتابی که اوریم و تمیم را به من شناساند تنها وسیله ای که خداوند مجاز دانسته با انها پیشگویی شود همین سنگها هستند کشیش ها این سنگها را در گردنبندهای طلا جاسازی میکنند"
ناگهان پسرک از اینکه در ان انبار بود احساس شادمانی کرد
مرد انگلیسی گفت:"چه بسا این خودش یک نشانه باشد"
پسرک هر دم توجهش بیشتر میشد :"چه کسی از نشانه ها با تو حرف زده است؟"
مرد انگلیسی همانطرو که مجله اش را میبست گفت:"در زندگی هر چیزی یک نشانه است یک زبان جهانی وجود دارد که هرکسی ان را میفهمد اما تقریبا فراموش شده است من به دنبال همان زبان جهانی میگردم باید مردی را پیدا کنم که این زبان جهانی را میدان او یک کیمیاگر است"
گفتگوی انها را صاحب انبار قطع کرد:"شما دو نفر خیلی خوش شانسید امروز یک کاروان از اینجا به طرف «الفیوم»حرکت میکند"
پسرک گفت:"اما من به مصر میروم"
مرد عرب گفت:"«الفیوم»در مصر است تو چجور عربی هستی که این را نمیدانی؟"
پس از اینکه مرد چاق عرب از در بیرون رفت مرد انگلیسی گفت:"این نشانه شگون است اگر میتوانستم حتما دائره المعارف قطوری درباره ی دو کلمه «شانس»و «تصادف»مینوشتم زبان جهانی با این دو کلمه نوشته شده است"
سپس ادامه داد:"به هیچ وجه تصادفی نیست که تو را به همراه دو سنگ اوریم و تمیم دیدم ایا تو هم به دنبال کیمیاگر هستی؟"
پسرک گفت:"من به دنبال گنج هستم"و بلافاصله از حرفش پشیمان شد اما به نظر میرسید که مرد انگلیسی اصلا به ان اهمیتی نداد و گفت:"من هم یک جورایی به دنبال گنج هستم"
پسرک گفت:"من حتی نمیدانم که کیمیاگری چی هست؟"
در همین هنگام صاحب انبار انها را صدا کرد که بیرون بیایند
***
مرد ریشوی سیاه چشمی با صدای بلند گفت :"ممن قافله سالار هستم مرگ و زندگی هرکس که با من میاید در دست من خواهد بود کویر مثل زن هوسبازی است که گاهی مردان را به جنون میکشاند"
حدود دویست نفر انجا جمع شده بودند تعداد حیوانات-شتر ،اسب،قاطر و مرغ و خروس به چهارصد میرسید در بین جمعیت زن و بچه هم دیده میشد چند مرد شمشیر به کمر و تفنگ بر دوش هم دیده میشدند مرد انگلیسی چند چمدان پر از کتاب همراه خود داشت هیاهو و سر و صدا انجا را فرا گرفته بود قافله سالار مجبور بود حرفهایش را چند بار تکرار کند تا همه متوجه شوند
"افراد مختلفی این جا هستند و هرکس به خدای خودش ایمان دارد اما خدای من الله است و به خدای خود قسم میخورم که هرکاری از دستم ساخته باشد انجام میدهم تا این بار هم بر کویر پیروز شوم حالا از همه میخواهم هرکس به همان خدایی که میپرستد سوگند یاد کند که در هر شرایطی از تمام دستورات من اطاعت میکند در کویر نافرمانی یعنی مرگ"
صدای زمزمه ای از جمعیت برخاست هرکس به اهستگی به خدای خود قسم میخورد پسرک به عیس مسیح سوگند یاد کرد مرد انگلیسی حرفی نزد زمزمه ی جمعیت از یک عهد و پیمان ساده بیشتر طول کشید مردم برای سلامتی خود دعا میکردند
صدای بلند شیپوری شنیده شد و همه از جا بلند شدند پسرک و مرد انگلیسی با تردید سوار شترهایی که خریده بودند شدند پسرک دلش باری شتر مرد انگلیسی سوخت چون صندوقهای کتاب زیادی بر پشتش گذاشته بودند
مرد انگلیسی صحبتشان را از جایی که قطع شده بود از سر گرفت:"هیچ چیز تصادفی نیست من به اینجا امده ام زیرا از یکی از دوستانم شنیده مرد عربی که..."
اما کاروان به حرکت در امده بود و شنیدن صدای مرد انگلیسی غیر ممکن بود پسرک که میدانست او چه میخواهد بگوید با خود فکر کرد:زنجیر مرموزی که هرچیزی را به چیز دیگری پیوند میدهد همان زندچیزی که باعث شد او چوپان شود رویاهای تکراری ببیند او را به شهری در نزدیکی افریقا بکشاند پادشاهی را پیدا کند و پولهایش را بدزدند تا سر از مغازه بلور فروشی در بیاورد و...
در دل گفت:"هرچه به تحقیق افسانه شخصی ات نزدیک تر میشوی به همان اندازه افسانه ی شخصی دلیل واقعی تری برای زندگی ات میشود"
کاروان به طرف شرق میرفت صبحها حرکت میکرد وقتی خورشید به بلندترین نقطه میرسید می ایستاد و باز هنگام غروب به حرکت خود ادامه میداد
پسرک با مرد انگلیسی خیلی کم حرف میزد مرد انگلیسی بیشتر سرش توی کتابهایش بود
پسرک در سکوت به تماشای عبور حیوانات و ادمها در دل کویر مینشست حالا همه چیز با روز اولی که سفر خود را شروع کرده بودند فرق کرده بود:ان روز سردرگمی و هیاهو گریه ی کودکان و صدای حیوانات با فرمانهای شتابزده راهنماها و داد و بیداد تاجران در هم امیخته بود
اما در کویر فقط صدای باد لایزال و سم ستوران شنیده میشد حتی راهنماها هم با یکدیگر به ارامی نجوا میکردند
یک شب یکی از ساربانان گفت:"من از میان این شن ها بار ها گذشته ام اما کویر بسیار بزرگ است و افق انقدر دور است که ادم احساس حقارت میکند و به ناچار لب به سکوت میبندد"
پسرک با اینکه تا به حال از کویر عبور نکرده بود منظور او را فهمید هر وقت به دریا یا به اتش مینگریست تخت تاثیر قدرت جاودانی انها قرار میگرفت و میاختیار سکوت میکرد
"چیز ها ی زیادی از گوسفندانم اموخته ام همینطور از ظروف کریستال از کویر هم میتوانم چیزی بیاموزم کویر پیر و با تجربه به نظر میرسد"
وزش باد قطع نمیشد و پسرک روزی را به یاد اورد که در قلعه «طاریف» نشسته بود و همین باد به صورتش میوزید به یاد پشم گوسفندانش افتاد...گوسفندانی که الان در پی اب و علف در دشتهای اندلس بودند کاری که همیشه میکردند
به خود گفت :"انها دیگر گوسفندان من نیستند حتما تا حالا به چوپان جدیدشان عادت کرده اند و شاید مرا از یاد برده باشند چه خوب مخلوقاتی مثل گوسفند که عادت به سفر دارند میدانند که همیشه باید رفت"
به دختر مرد بازرگان هم فکر کرد و مطمئن بود که تا حالا حتما ازدواج کرده است شاید با یک نانوا یا چوپان دیگری که خواندن میدانست و میتوانست حکایتهای جالبی برایش بگوید – گذشته از ان او تنها چوپانی نیست که خواندن بلد است از اینکهمنظور ساربان را فهمیده بود احساس شعف میکرد :شاید داشت زبان جهانی را یاد میگرفت زبانی که به گذشته و حال ادمها سر و کار داشت مادرش به ان میگفت«ظن واحساس قلبی» پسرک کم کم میفهمید کشف دریافت ناگهانی یا «مرجله ی شهود»همان فرورفتن ناگهانی روح در جریان فراگیر زندگی است جایی که پیشینه مردم به ان پیوند خورده و در انجا میتوانیم پی به همه چیز ببریم زیرا همه چیز انجا نوشته شده است
به یاد مرد بلور بلور فروش افتاد و گفت:"مکتوب"
صحرا چیزی جز شن و صخره نبود اگر کاروان به تخته سنگی بر میخورد باید ان را دور میزد اگر به منطقه ی سنگلاخی میرسید باید از بیراهه میرفت چنانچه سم حیوانات در شنهای نرف فرو میشد باید به دنبال مسیری میگشت که زمین سفت تر باشد در بعضی جاها زمین از نمک دریاجه ها ی خشکیده پوشیده شده بود حیوانات از ذشتن از این قسمتها امتناع میکردند و ساربانان باید محموله ها را از پشت شتر ها پایین می اوردند انها مجبور بودند خودشان بارها را حمل کنند و پس از گذشتن از این قسمن دوباره بر پشت شتر ها بگذارند اگر راهنمایی مریض میشد یا میمرد ساربانان قرعه میکشیدند و راهنمای جدیدی جانشین او میکردند
اما همه اینها یک دلیل عمده داشت:مهم نبود که کاروان چند بار مسیر خود را تغیر داده و خود را با وضعیت موجود وفق میداد چیزی که اهمیت داشت این بود که کاروان به سوی مقصد اصلی خود پیش میرفت هرگاه از مانعی میذشتند از روی ستاره ای که محل واحه را نشان میداد به مسیر اصلی باز میگشتند وقتی مسافرانس تاره ی درخشان را در اسمان صبح میدیدند میدانستند که راه درست را در پیش گرفته اند و به سوی اب نخلستان پناهگاه و ادمهای دیگر میروند تنها کسی که به این چیزها توجه نداشت ان مرد انگلیسی بود چون بیشتر وقتش را صرف مطالعه کتابهایش میکرد
پسرک هم کتاب خودش را به همراه داشت و حتی روزهای اول سفر سعی کرده بود ان را بخواند اما تماشای کاروان و گوش سپردن به باد برایش جالب تر بود به محض اینکه شتریش را بهتر شناخت و توانست با او ارتباط برقرار کند کتابش را به کناری انداخت کتاب بار اضافه ای بود هر چند اعتقاد داشت هروقت ان را میگشود چیز جالبی یاد میگرفت
کم کم بقا ساربانی که در کنار شترش راه میرفت دوست شد شبها وقتی دور اتش مینشستند پسرک ماجراهایی از دوره ی شانی اش برای ساربان تعریف میکرد
در یکی از همین شبها ساربان از زندگی خودش گفت:
"من در نزدیکی های قاهره زندگی میکردم باغ میوه و اهل و عیال داشتم و خیال میکردم تا زنده ام اوضاع زندگی ام به همین ترتیب خواهد بود یک سال وقتی که برداشت محصول از سالهای گذشته بهتر بود به همراه خانواده ام به حج رفتم و فریضه ای را که تا به ان روز انجام نداده بودم ادا کردم حالا میتوانستم بی هیچ دغدغه ای بمیرم و از این کفر احساس خوشایندی به من دست میداد
یک روز زمین به شدت لرزید و روز نیل طغیان کرد این همان چیزی بود که همیشه فکر میکردم بر سر دیگران می اید و برای من هرگز اتفاق نمی افتد همسایه ها میترسیدند که سیل درختان زیتون را با خود ببرد و زنم میترسید که بچه ها را از دست بدهد با خود فکر میکردم که هرچه داشتم نابود شد
زمینها یم از بین رفتند و ناچار شدم که راه دیگری را برای امرار معاش پیدا کنم اینک میبینی که ساربان شده ام اما ان مصیبت به من اموخت که کلام خدا را درک کنم اگر انسانها قادر باشند به انچه که در زندگی نیازدارند و به انچه که خواهان ان هستند دست پیدا کنند هرگز لازم نیست از ناشناخته ها بترسند
ما میترسیم که انچه را که داریم از زندگی گرفته تا اموال و دارائی از دست بدهیم اما با درک اینکه افسانه ی زندگی ما و سرگذشت کائنات همه با یک دست واحد نگاشته شده اند این ترس در ما کم میشود"
گاهی در بین راه به کاروان دیگری برخورد میکردند همیشه هر کدام چیزی داشتند که به درد دیگری بخورد –گویی حقیقتا یک دست واحد همه چیز را قلم زده بود وقتی دور اتش مینشستند ساربانان اطلاعاتی در مورد طوفانها به هم میدادند و برای همدیگر داستانهایی از کویر تعریف میکردند
گاهی سر راهشان مردان اسرار امیزی سبز میشدند که شنلهای خود را تا روی صورتهایشان میکشیدند انها بادیه نشینانی بودند که مسیر کاروانها را زیر نظر داشتند انها در مورد دزدان و قبایل بدوی به کاروانیان هشدار میدادند در سکوت می امدند و در سکوت میرفتند لباس سیاه به تن میکردند و همه صورت خود را به غیر از چشمها میپوشاندند یک شب که پسرک و مرد انگلیسی کنار اتش نشسته بودند ساربانی به انها نزدیک شد و گفت:"این طور شایع شده که بین قبایل جنگ در گرفته است"
هر سه سکوت کردند با اینکه هیچ کس حرفی نمیزد پسرک موجی از ترس را در هوا احساس کرد بار دیگر زبان بی کلام یعنی همان زبان جهانی را تجربه میکرد
مرد انگلیسی پرسید که ایا انها در معرض خطر قرار دارند
"وقتی که قدم به کویر گذاشتی دیگر نمیتوانی به عقب برگردی و چون نمیتوانی برگردی باید تمام حواست را معطوف به جلو بکنی بقیه اش با خداست از جمله خطراتی که سر راهت هستند"
و حرفش را با گفتن کلمه اسرار امیز به پایان رساند:"مکتوب"
وقتی ساربان رفت پسرک رو به مرد انگلیسی کرد و گفت:"باید به کاروان توجه بیشتری کنید از پیچ و خم های زیادی عبور کردیم ولی همواره به سوی مقصد خویش پیش میرویم"
"تو هم باید در باره ی کائنات بیشتر مطالعه کنی کتابها خیلی به کاروانها شبیه هستند"
خیل انبوه مسافران و حیوانات همراهشان به سرعت خود افزودند پیش ازاین فقط هنگام روز ساکت بودند اما حالا حتی شبها هم به جای اینکه مثل قبل دور اتش بنشینند و از هر دری سخن بگویند سکوت اختیار میکردند یک روز قافله سالار دستور داد تا دیگر اتش روشن نکنند تا توجه کسی به سوی کاروان انها جلب نشود
شبها مسافران در میان حلقه حیوانات میخوابیدند تا از سرمای شب کویر محفوظ بمانند و قافله سالار چند نگبان مسلح در اطراف ان برای محافظت میگمادر
یک شب مرد انگلیسی خوابش نمیبرد پسرک را صدا زد تا بر روی تپه های شنی اطراف اردوگاه قدم بزنند ماه قرص کامل ود ان شب پسرک داستان زندگیش را برای مرد انگلیسی تعریف کرد
مرد انگلیسی مجذوب قسمتی شد که کار و بار بلور فروش پس از ورود پسرک به مغازه رونق گرفته بود
"این همان اصلی است که بر همه چیز حکم فرماست در کیمیاگری به ان روحجهان میگویند هرگاه چیزی را با تمام وجودت بخواهی به روح جهانی نزدیک تر میشوی روح جهان همیشه نیرویی مقبت است"
همچنین ادامه داد:"این موهبتی نیست که فقط مختص انسانها باشد همه چیز بر روی زمین دارای روح است از جمادات گرفته تا نباتات و حیوانات –حتی یک اندیشه ساده هم روح دارد
همه چیز بر روی این کره ی خاکی دستخوش تغییر میشود چون زمین زنده است..و روح دارد ما قسمتی از ان روح هستیم به همین دلیل خیلی کم متوجه کاری که ان روح برایمان میکند میشویم شاید در ان مغازه بلور فروشی به این نکته پی برده بودی که حتی ان استکانها هم برای موفقیت تو همکاری میکردند"
پسرک همان طور که ماه و شنهای سفید مینگریست در اندیشه های خود غرق شد:"من کاروان را حین عبور از دل کویر تماشا کرده ام کاروان و کویر به یک زبان حرف میزنند و به همین دلیل است کهکویر به کاروان اجازه ی عبور میدهد قدمهای کاروان را می ازماید تا بفهمد وقتش شده با نه هرگاه وقتش برسد ما به واحه خواهیم رسید
اگر هیچ یک از ما ان زبان را نفهمدوبه صرفت شجاعت شخصی خود همراه این کاروان شده باشد این سفر به مراتب برایش سختتر خواهد بود"
انها ایستادند و به ماه خیره شدند
پسرک لب به سخن گشود:"این جادوی نشانه هاست من دیده ام چگونه راهنماها علامتهای کویر را تشخیص میدهند و چگونه روح کاروان با روح کویر حرف میزند"
مرد انگلیسی گفت :"بهتر است به کارون توجه بیشتر کنم"
پسرک گفت:"من هم بهتر است کتباهای شما را بخوانم"
کتابهای عجیب و غریبی بودند در انها درباره ی جیوه نمک و اژدها و پادشاهان مطالبی نوشته شده بود که پسرک از انها هیچی سر در نمی اورد اما به نظر میرسید یک چیز در این کتابها تکرار شده است:همه چیز مظهر یک چیز واحد است
در یکی از کتابها به این نکته برخرود که مهمترین متنی که درباره ی کیمیاگری وجود دارد از چند سطر بیشتر تجاوز نمیکند و بر روی سطح یک زمرد ثبت شده است
مرد انگلیسی از اینکه به پسرک چیزی می اموخت بادی در گلو انداخت و گفت:"این لوح زمرد است"
"خب پس چرا باید اینقدر کتاببخوانیم؟"
"که بتوانیم معنی همان چند سطر را بفهمیم "اما ظاهرا به گفته ی خودش ایمان نداشت
تنها کتابی که توجه پسرک را به خود جلب کرد کتابی درباره ی کیمیا گران مشهور بود انها تمام عمر خود را در ازمایشگاهها صرف تصفیه فلزات کرده بودند بنا به عقیده ی انها اگر فلزی سالها تحت حرارت قرار بگیرد حاصیتهای خود را از دست میدهد و انچه از ان باقی میماند روح جهان خواهد بود روح جهان این امکان را به انها میدهد تا به کنه همه چیز بر روی زمین پی ببرند زیرا روح جهان زبان ارتباط همه موجودات با هم است انها این کشق را اکسیر اعظم نامیدند قسمتی از اکسیر اعظم مایع و قسمتی از ان جامد و از جنس سنگ است
پسرک پرسید:"ایا با مشاهده ادمها و نشانه ها نمیتوانید ان زبان را درک کنید؟"
مرد انگلیسی با پرخاش گفت:"تو دوست داری همه چیز را سادا بگیری کیمیاگری یک کار جدی است و در هر مرحله ای باید دنباله رو کار اساتید ان بود"
پسرک فهمید قسمت مایع اکسیر اعظم «اکسیر جوانی»نامیده میشد اکسیر جوانی بیماری ها را درمان میکند و به کیمیاگر جوانی همیشگی میبخشد به قسمت جامد اکسیر اعظم «سنگ کیمیاگری»میگویند
:یافتن «سنگ کیمیا گری»به هیچ وجه اسان نیست کیمیاگران سالها وقت خود را در ازمایشگاهها میگذراندند و چشم به اتشی که فلزات را تصفیه میکرد میدوختند انها مدتهای مدیدی کنار اتش مینشستند و به این ترتیب کمکم غرور و خود بینی خود را از دست میدهند کیمیاگران به این نکته پی بردند که تصفیه فلزات منجر به تزکیه نفس خود انها هم میشود
پسرک به یاد بلور فروش افتاد او گفته بود:"گردگیری ظورف کریستال کار خوبی است زیرا افکار منفی را از تو دور میکند"پسرک کم کم به این نتیجه میرسید که زندگی روزمره میتواند به انسانها کیمیاگری بیاموزد
مرد انگلیسی ادامه داد:"به علاوه کیمیا خاصیت جالبی دارد مقدار ناچزی از ان میتواند مقدار زیادی فلز را به طلا تبدیل کند"
با شنیدن این مطلب پسرک بیشتر به کیمیا گری علاقه مند شد فکر کرد با کمی شکیبایی میتواند همه چیز را به طلا تبدیل کند او زندگی افراد مختلفی را که در انجام این کار موفق شده بودند را مطالعه کرد شخصیت های نظیر «هلوتیوس»،«الیاس»،«فالکان ی»و «جابر»داستانهای جالبی داشتند:همه انها توانسته بودند به افسانه شخصی خود دست پیدا کنند انها سفر کرده بودند با ادمهای خردمند به گفت و گو نشسته بودند در حضور افراد دیر باور معجزاتی انجام داده بودند و صاحب کیمیا و اکسیر جوانی بودند
اما وقتی که پسرک خواست طرز به دست اوردن اکسیر اعظم را یاد بگیرد کاملا گیج شد انها جز نقوش درهم دستور العملهای رمزدار و خطوط مبهم چیز دیگری نبودند
يک شب پسرک از مرد انگليسي پرسيد : چرا کيمياگران همه چيز را اينقدر سخت مي گيرند؟
پسرک متوجه شده بود که آن مرد انگليسي عصباني است و دلش براي کتابهايش تنگ شده است.
:-به خاطر اينکه تنها آدمهاي مسئول قادر به درک آن باشند.فکرش را بکن؛اگر همه مي توانستند سرب را به طلا تبديل کنند،آنگاه طلا ارزش خود را از دست مي داد.
تنها کساني که پشتکار دارند و از جان و دل همه چيز را عميقاً مورد مطالعه قرار مي دهند مي توانند به اکسير اعظم دست پيدا کنند.به همين خاطر است که من به قلب کوير آمده ام . من به دنبال آن کيمياگر واقعي هستم که در کشف رمزها به من کمک کند.
:-اين کتابها چه وقت نوشته شده اند-
:-قرنها پيش
:-آن زمانها که دستگاه چاپ وجود نداشته. پس راهي نبوده که همه سر از کيمياگري در بياورند. چرا آنها از اين زبان عجيب و غريب و اين نقوش مبهم استفاده مي کردند؟
مرد انگليسي مستقيماً جوابش را نداد. فقط گفت: اين چند روز گذشته که کاروان را زير نظر داشته،چيز جديدي کشف نکرده است.تنها چيزي که فهميده اين است که روز به روز صحبت از جنگ بيشتر مي شود.
عاقبت پسرک کتابها را به مرد انگليسي پس داد.آن مرد از او پرسيد:چيزي ياد گرفتي؟و مشتاقانه منتظر جواب ماند.مي خواست با کسي حرف بزند تا نتواندبه جنگ قريب الوقوع فکر کند.
:ياد گرفتم که جهان روح دارد و هر کسي که آن روح را درک کند،مي تواند زبان همه چيز را بفهمد.دانستم کيمياگران زيادي توانستند به افسانه ي شخصي خود جامه ي عمل بپوشانند و نائل به کشف روح جهان ،اکسير اعظم و اکسير جواني شدند.
اما گذشته از اينها ،فهميدم اين مطالب به حدي آسانند که مي توان آنها را بر روي يک لوح زمرد نوشت.
.
مرد انگليسي مأيوس شد. سالها تحقيق،علائم جادويي،کلمات عجيب و غريب و وسايل آزمايشگاهي -هيچ کدام نتوانسته بودند پسرک را تحت تأثير قرار دهند.
مرد انگليسي در دل گفت: روح او آنقدر تابع احساسات بدوي است که نمي تواند اين چيزها را درک کند.
سپس کتابهايش را بسته بندي کرد و در چمدانها گذاشت.
":-برو کاروان را تماشا کن.من که هيچي از آن يا نگرفتم"
پسرک به تماشاي سکوت کوير و شنهاي برخاسته از زير سم حيوانات مشغول شد.
به خود گفت:هر کس براي آموختن روشي دارد.روش آموختن ما دو نفر نيز شبيه هم نيست.اما هر دوي ما به دنبال افسانه ي شخصي خود هستيم و از اين بابت من به او احترام مي گذارم.
کاروان شب و روز به سفر خود ادامه مي داد.مردان باديه نشيني که سر و روي خود را مي پوشاندند بيشتر پيش آنها مي آمدند و سارباني که با پسرک دوست شده بود . مي گفت که جنگ بين قبايل از مدتي قبل شروع شده است و کاروان اگر به واحه برسد،خيلي شانس آورده است.
حيوانات خسته بودند و مردها کمتر با هم حرف مي زدند.سکوت بدترين ويژگي شب است.حالا ناله ي شتر- که قبلاً فقط يک صداي عادي محسوب مي شد-همه را به وحشت مي انداخت.زيرا نشانه ي شبيخون بود.
اما به نظر نمي رسيد که ساربان از جنگ هراسي داشته باشد.
در شبي که نه آتش افروخته بودند و نه مهتاب بود،ساربان در حالي که خرمايي در دهان مي گذاشت به پسرک گفت:من زنده ام .وقتي چيزي مي خورم فقط به خوردن فکر مي کنم .اگر راه بروم. همه ي حواسم را به روي گامهايم متمرکز مي کنم .اگر ناگزير از جنگيدن باشم،آن روز،روز خوبي براي مردنم خواهد بود.
چون در گذشته يا آينده ام زندگي نمي کنم. من فقط زمان حال را در مي يابم . اگر بتواني همه فکرت را روي زمان حال متمرکز کني،احساس شادماني خواهي کرد. آنوقت مي بيني که در کوير هم زندگي وجود دارد.ستارگان آسمان را نور باران مي کنند و مردان قبايل با هم مي جنگند. چون از تبار انسانها هستند.اگر باور کني که زندگي همين لحظه اي است که الان در آن به سر مي بريم. آنگاه زندگي برايت تبديل به جشن و سرور مي شود.
دو شب بعد،پسرک در حالي که داشت خودش را براي خواب آماده مي کرد،دنبال ستاره اي گشت که هر شب جهت حرکت را نشان مي داد.
فکر مي کرد که افق نسبت به شبهاي ديگر کمي پايين تر قرار گرفته است.به نظرش رسيد که ستاره ها را در خود کوير مي بيند .
ساربان گفت:آنجا واحه است.
:-پس چرا الان به آنجا نمي رويم.
:-چون بايد بخوابيم.
پسرک با طلوع خورشيد از خواب بيدار شد. در جلوي او،جايي که ديشب ستارگان کوچک چشمک مي زدند.درخت هاي خرما به قطار در دل کوير ايستاده بود.
مرد انگليسي هم از خواب برخواست و با شادي گفت:"بالاخره رسيديم."
پسرک ساکت بود.به سکوت کوير عادت کرده بود و از نگريستن به درختان احساس خرسندي مي کرد.هنوز راه زيادي براي رسيدن به اهرام در پيش داشت ،و روزي ،امروز صبح برايش به خاطره اي تبديل مي گشت.اما الان لحظه ي حال بود-همان جشني که ساربان از آن تعريف کرده بود-و اما مي خواست که از گذشته اش درس بگيرد.در حال زندگي کند و به فکر آينده باشد.هر چند ديدن درختان خرما روزي برايش خاطره مي شد،اما اينک برايش مفهوم سايه،آب ،پناهگاه مي داد.ديروز ناله ي شتر خبر از جنگ مي داد و امروز درختان خرما مي توانند معجزه اي را نويد دهند.
انديشيد:دنيا به زبانهاي زيادي حرف مي زند.
کيمياگر به ازدحام تازه واردان و حيواناتشان چشم دوخته بود و در دل مي گفت:همانطور که زمان به سرعت سپري مي شود.کاروانها هم مي آيند و مي روند.گرد و غبار جلوي خورشيد کوير را گرفته بود.سکنه واحه
به استقبال تازه واردين رفتند،و کودکان از ورود مسافران سر از پا نمي شناختند.رئيس قبيله به قافله سالار خوشامد گفت و مدت زيادي با او به گفتگو نشست.
اما هيچيک از اينها براي کيمياگر مهم نبودند.در عمر خود شاهد رفت و آمد آدمهاي زيادي بود.اما کوير همچنان پا برجا مانده بود .شاهان و گدايان زيادي ديده بود که روي شنهاي کوير قدم گذاشته بودند.از بچگي با اين شنها مأنوس بود هر چند که باد مرتباً آنها را جه به جا مي کرد . هميشه از ديدن شادي مسافران که هفته ها جز زردي شنها و آبي آسمان چيز ديگري نديده بودند و حالا چشمشان به سبزي درختان نخل مي افتاد . لذت مي برد.انديشيد:شايد خدا کوير را براي اين آفريده تا انسانها قدر درختان خرما را بدانند.
افکارش را بر روي مطالب واقعي تر متمرکز کرد.مي دانست مردي همراه کاروان است که بايد رموزي را به او بياموزد.اين را نشانه ها به او گفته بودند.هنوز مرد را حتي نمي شناخت،اما چشمان با تجربه اش او را تشخيص مي دادند. اي کاش او هم مثل شاگرد قبليش با استعداد بود.
با خود گفت: نمي دانم چرا اين چيزها بايد سينه به سينه نقل شوند.مطمئناً به اين خاطر نيست که آنها جزو اسرارند؛خداوند به آساني اسرارش را براي مخلوقاتش آشکار مي کند.
توجيه اين حقيقت فقط اين مي توانست باشد:حقايق سينه به سينه منتقل مي شوند زيرا از زندگي پاک سرچشمه گرفته اند و اين نوع زندگي نمي تواند به تصوير کشيده شود يا به صورت واژه درآيد.
مردم مجذوب تصويرها و کلمات مي شوند و زبان جهان را به بوته ي فراموشي مي سپارند.
پسرک آنچه را که مي ديد باور نمي کرد:طبق آنچه در کتابهاي جغرافي خوانده بود،تصوير مي کرد واحه جز يک چاه در ميان چند درخت نخل چيزي ديگري نباشد.اما اين واحه از بسياري از شهرهاي اسپانيا هم بزرگتر بود.واحه سيصد حلقه چاه آب و پنجاه هزار اصله درخت خرما داشت و خيمه هاي رنگارنگي در ميان درختان برپا شده بودند.
مرد انگليسي که براي ديدن کيمياگر عجله داشت،گفت:"مثل قصه هاي هزار و يکشب است."
بچه ها دور آنها را گرفتند و با کنجکاوي به حيوانات و مسافران خيره شدند.مردان واحه مي خواستند هر چه زودتر بفهمند که آيا در سر راه مسافران از جنگ خبري بوده يا نه،و زنان براي به دست آوردن پارچه و سنگهاي قيمتي تاجران از همديگر پيشي مي گرفتند.سکوت کوير رؤيايي دست نيافتني به نظر مي رسيد؛مسافران بي وقفه حرف مي زدند،مي خنديدند و فرياد مي کشيدند،انگار از دنياي ارواح آمده بودند و دوباره خود را در دنياي زندگان مي ديدند.آنها آسوده خيال و شاد بودند.
آها همه ي احتياط هاي لازم را در کوير رعايت کرده بودند،اما ساربان براي پسرک توضيح داد که واحه هميشه يک منطقه ي بي طرف محسوب مي شود زيرا سکنه آن بيشتر زنها و بچه ها هستند . در سراسر کوير چندين واحه وجود دارد،اما جنگجويان در کوير با هم مي جنگند و واحه ها محل امن به شمار مي آيند.
قافله سالار با سختي زياد مردم را به دور خود جمع کرد و دستورات لازم را به آنها داد.کاروان تا پايان جنگ قبايل در واحه اطراق مي کرد.چون آنها مسافر بودند در چادرهاي اهالي واحه سکونت مي کردند و به بهترين نحو از آنها پذيرايي مي شد.اين قانون مهمان نوازي است.سپس از همه ،از جمله نگهبانان خودش خواست که اسلحه هاي خود را به افرادي که رئيس قبيله تعيين کرده بود،تحويل دهند.
قافله سالار توضيح داد:"اين قانون جنگ است.واحه ها نمي توانند به افراد مسلح يا سربازان پناه دهند."
مرد انگليسي رولوري با روکش کروم از ميفش در آورد و به مأموران جمع آوري سلاح داد.پسرک از تعجب شاخ درآورد و گفت:"اسلحه براي چه؟"
":-تا بتوانم به ديگران اعتماد کنم."
پسرک به گنجش انديشيد . هر چه به تحقق رؤيايش نزديک تر مي شد. سختي هاي بيشتري سر راهش سبز مي شدند. انگار آنچه که پادشاه پير «شانس تازه کار» مي ناميد ديگر کاربردي نداشت.در مسير تعقيب رؤيايش،صبر و بردباريش بارها مورد آزمايش قرار گرفته بود.پس نمي توانست شتابزده عمل کند.اگر عجله مي کرد. نمي نمي توانست علائم و نشانه هايي را که خداوند بر سر راهش قرار داد،ببيند.
":-خداوند آنها را در سر راهم قرار مي دهد."
از اين فکر متعجب شد.تا آن وقت نشانه ها را چيزي دنيايي انگاشته بود.مثل خوردن و خوابيدن يا چيزي مثل طلب کردن عشق يا يافتن کار.
هرگز فکر نکرده بود نشانه ها زباني هستند که خدا با آنها راه را نشانش مي دهد.
با خود تکرار کرد:"صبور باش.دقيقاً مثل گفته ي ساربان است:هنگام خوردن ،بخور.وهنگام رفتن،برو."
روز اول همه ،حتي مرد انگليسي از فرط خستگي خوابيدند . پسرک از دوستش جدا افتاد . به او در خيمه اي همراه با پنج مرد جوان ديگر تقريباً هم سن و سال خودش جايي دادند.آنها بيابان نشين بودند و مشتاقانه منتظر شنيدن داستانهاي او درباره شهرهاي بزرگ بودند.
پسرک از دوره ي چوپاني خودش برايشان تعريف کرد. وقتي صحبتش به جايي رسيد که مي خواست از مغازه ي کريستال فروشي بگويد،سر و کله ي مرد انگليسي در چادر پيدا شد.
پسرک را بيرون صدا زد و گفت:"از صبح دنبالت مي گردم.به کمکت احتياج دارم.مي خواهم جاي کيمياگر را پيدا کنم."
ابتدا سعي کردند خودشان محل زندگي کيمياگر را پيدا کنند.احتمالاً راه و رسم زندگي يک کيمياگر با مردم عادي واحه فرق مي کرد.شايد در خيمه اي زندگي مي کرد که همواره در آن آتشي روشن بود.آنها همه جا را زير پا گذاشتند و متوجه شدند واحه از آن چيزي که فکر مي کردند ،خيلي بزرگتر است؛صدها خيمه در واحه برپا بود.
هر دو نزديک چاهي نشستند . مرد انگليسي گفت:"همه روزمان هدر رفت."
"بهتر است از کسي سؤال کنيم."
مرد انگليسي مايل نبود علت آمدنش به واحه را ديگران بفهمند و نمي توانست تصميم بگيرد.سرانجام موافقت خود را اعلام کرد و از پسرک که بهتر عربي صحبت مي کرد خواست که اين کار را انجام دهد. پسرک به زني که سر چاه آمده بود تا مشک خود را پر آب کند نزديک شد و گفت:"ظهر بخير خانم. مي دانيد که محل سکونت کيمياگري که در اين واحه زندگي مي کند کجاست؟"
زن گفت که تابحال اسم کيمياگر به گوشش نخورده و با عجله راهش را کشيد و رفت.اما قبل از رفتن،به پسرک توصيه کرد بهتر است با زنان سياهپوش صحبت نکند،زيرا آنان زناني شوهردار هستند.او بايد به رسوم آنها احترام بگذارد.
مرد انگليسي اميدش را از دست داد.به نظر مي رسيد اين همه راه را بيهوده طي کرده است:دوستش در پي افسانه ي شخصي اش آمده بود.و وقتي کسي به دنبال چيزي باشد همه ي کائنات دست در دست هم مي دهند تا او موفق شود-اين چيزي بود که پادشاه پير گفته بود.پادشاه پير اشتباه نمي کرد.
":من قبل از ملاقات تو اسم کيمياگران به گوشم نخورده بود . شايد مردم اينجا هم تابحال اسمي از آنها نشنيده اند."
چشمان مرد انگليسي برق زد:"حق با توست ! شايد هيچکس در اينجا نداند که يک کيمياگر چه جور آدمي است.بايد بفهميم چه کسي مردم اينجا را معالجه مي کند."
چند زن سياهپوش بر سر چاه آمدند تا آب بردارند.اما با وجود اصرار مرد انگليسي ،پسرک با هيچکدام حرفي نزد.پس از آن مردي نزديک شد.
پسرک از او پرسيد:"مي داني کي مردم اينجا را مداوا مي کند؟"
مرد که کاملاً مشخص بود از غريبه ها مي ترسد،گفت:"الله ما را شفا مي دهد.شما دنبال جادوگران مي گرديد."بعد چند آيه از قرآن خواند و رفت.
سر و کله مرد ديگري ظاهر شد.پيرتر به نظر مي آمد و دلو کوچکي به همراه داشت.پسرک سؤالش را براي او تکرار کرد.
مرد عرب پرسيد:"چرا مي خواهيد چنين شخصي را ببينيد؟"
پسرک گفت:"چون دوست من براي ملاقات او ماهها رنج سفر را تحمل کرده است."
پيرمرد اندکي تأمل کرد سپس گفت:"اگر چنين مردي اينجا زندگي کند،بايد خيلي قدرتمند باشد.حتي اگر رؤساي قبيله هم بخواهند ،نمي توانند اين مرد را ببينند.خودش زمان ملاقات را تعيين مي کند.
تا پايان جنگ صبر کنيد.بعد به همراه کاروان از اينجا برويد. در زندگي آدمهاي اينجا مداخله نکنيد."و راهش را کشيد و رفت.
اما مرد انگليسي از خوشحالي بالا و پايين مي پريد. آنها درست آمده بودند..
عاقبت زن جواني به آنها نزديک شد.لباس زن سياه نبود.کوزه اي بر شانه نهاده و سرش را با نقابي پوشانده بود. اما صورتش پيدا بود. پسرک جلو رفت تا در مورد کيمياگر از او سؤال کند.
در آن لحظه،به نظر آمد زمان از حرکت ايستاده و روح جهان او را از زمين بلند مي کند.نگاهش به چشمان سياه دخترک افتاد.و بعد متوجه لبهايش شد که حالتي بين تبسم و سکوت داشتند. در اين هنگام مهمترين
قسمت زبان جهاني را -زباني که همه افراد کره ي زمين با قلب خود قادر به فهم آن هستند،آموخت.اين زبان عشق بود.زباني با سابقه تر از بشريت و قديمي تر از کوير.عشق چيزي است که قدرت خود را وقتي دو نگاه با هم تلاقي مي کنند،به کار مي گيردهمانطور که را براي اين دذو نفر به نمايش گذاشت.دخترک لبخندي زد.مطمئناً لبخندش يک نشانه بود-نشانه اي که بدون اينکه پسرک چيزي بداند همه ي عمر در انتظارش مانده بود . نشانه اي که او در بين گوسفندان و کتابهايش،در ظروف کريستال و در سکوت کوير به دنبالش مي گشت.
اين زبان خالص جهاني بود.به هيچ توضيحي نياز نداشت.همانطور که جهان براي ادامه راهش در فضاي لايتناهي نيازي به توضيح ندارد.آنچه پسرک در آن لحظه احساس مي کرد اين بود که در برابر تنها زن زندگي خود قرار دارد و بدون ابراز کلمه اي،دخترک هم چنين احساسي را در خود کرد.پسرک به اين موضوع بيش از هر چيز ديگري در دنيا يقين داشت. از پدر و مادرش و والدين آنها شنيده بود که بايد عاشق شود و قبل از ازدواج بايد همسر خود را خوب بشناسد. شايد کساني که چنين فکر مي کنند هرگز زبان جهان را نتاموخته اند.زيرا وقتي زبان جهان را ياد بگيري ،کسي که انتظارت را مي کشد به آساني خواهي شناخت؛چه در دل کوير باشد چه وسط يک شهر بزرگ . و وقتي آن دو همديگر را ببينند و نگاهشان با هم تلاقي کند،گذشته و آينده اهميت خود را از دست مي دهند و تنها چيزي که اهميت دارد فقط همان لحظه است و يقين مسلمي که همه چيز در زير اين گنبد کبود با يک دست واحد قلم حوده است.دستي که عشق را فرا مي خواند و دو روح
را در يک کالبد مي دهد. .بدون اين عشق ،رؤياي شخص معنا پيدا نمي کند.
پسرک با خود گفت:"مکتوب"
مرد انگليسي تلنگري به پسرک زد و داد کشيد:"زود باش ،از او بپرس."
پسرک پرسيد:"اسم شما چيست؟"
دخترک نگاه از او برگرفت و گفت:"فاطمه"
":اين اسم را روي بعضي از زنان کشور من هم مي گذارند."
":اين نام دختر پيامبر است،جنگجويان ما اين نام را با خود به همه جا بردند."
دخترک زيبارو از جنگجويان سرزمينش با غرور ياد مي کرد.
مرد انگليسي به او سيخي زد و پسرک در مورد مردي که بيماران را معالجه مي کرد،از او پرسيد.
دخترک گفت:"او همان مردي است که همه اسرار جهان را مي شناسد.او با جن هاي کوير رابطه دارد."
مرد انگلیسی از جا برخاست او را تگان داد وگفت:
- سئوال کن زود باشی!
مرد جوان به دختر نزدیک شد دختر دوباره لبخند زد. مرد جوان به لبخند
ا و پاسخ داد و از او پرسید:
- اسم تو چیست؟
دختر سر به زیر افکند و پاسخ داد:
- فاطمه
- درگشور من هم بعضی از زنان این نام را دارند.
- این نام دختر پیامبر است و جنگجویان ما ا نرا نزد شما آ ورده اند.
دختر جوان و لطیف با غرور از جنگجویان حرف می زد. مرد انگلیسی
اصرار داشت که زود تر سئوال اصلی مطرح شود. مرد جوان از دختر پرسید که ایا چیزی درباره مردی که بیماران را شفا می دهد شنیده است؟ دختر پاسخ داد: ¬مرد یست که اسرار جهان را می داند. او با «جن»های صحرا حرف می زند.
دختر جوان با دست به سمت جنوب اشاره گرد یعنی خانه این شخصعجیب در انجا واقع است. بعل کوزه اش را پرکرد و رفت. مرد انگلیسی هم به جستجوی گیمیاگر براه افتاد. و مرد جوان مدتی مد یدی درکنار چاه نشست و
بخاطر آ وردگه روزی باد شرق و عطر این زن را به سوی او آ ورده بود گویی او را دوست می داشت پیش از آ نکه بداند وجود دارد. عشقی گه به او احساسمی گرد او را وامی داشت تا همه اسرار جهان واکشف کند.
روز بعد به سر چاه برگشت تا به انتظار بنشیند. با تعجب مرد انگلیسی را دید
گه برای اولین بار صحرا را تماشا می کرد.
وقتی او را دید گفت:
تمام بعدازظهر و شب را به انتظار نشستم وقتی اولین ستاره ها در آ سمانپد دار شدند کیمیاگراز او پرسید. من به اوگفتم که در جستجوی چه هستم. اواز من پرسیدکه ا یا تاکنون سرب را به طلا بدل کرده ام؟ به اوگفتم که این دقیقاهمان چیزی آست که می خواهم بیاموزم. انوقت به من گفت: سعی کن این کاررا بکنی. معین فقط گفت: «برو امتحان کن
مرد جوان سکوت کرد پس مرد انگلیسی تمام این راه را آ مده بود تاچیزی راکه می دانست بشنود. به خاطر اوردکه خودش شش گوسفند به پادشاهپیر داده بود تا نتیجه مشابهی بگیرد
به اوگفت:
خوب سعی کنیدء امتحان کنید
¬این دقیقأ همان کاریست که قصد دارم بکنم و می خوا هم فورأ دست به کار شوم.
کمی بعد از رفتن مرد انگلیسی ء فاطمه به سر چاه آ مد تاکوزه اش را پرکند.
مرد جوان به اوگفت:
- من ا مده ام خیلی ساده به تو بگویم که می خواهم همسر من بشوی منترا دوست دارم.
کوزه دو دست دختر جوان پر شد و سر رفت. پسر جوان ادامه داد:
- من هر روز برای دیدار تو به اینجا خواهم آ مد. من به جستجویگنجینه ای که در نزد یکی اهرام است از صحرا عبور کرده ام. جنگ برای منیک گرفتاری و بدبختی محسوب می شود اما باعث خوشبختی من است ء
چون مرا درکنار تو نگه می دارد.
ولی جنگ یک روز تمام خواهد شد.
مرد جوان به درختان خرما نگاه کرد. او قبلأ چوپان بود و در این واحه همتعداد زیادی گوسفند وجود داشت. با خود اند یشیدکه فاطمه بیش ازگنجاهمیت دارد.
دختر جوان انکار که اند یشه او را دریافته است گفت:
- مردان جنگی در جستجوی گنج هستند و زنان صحرا به مردان جنگی
افتخار می کنند
بعدکوزه اش را دوباره پرکرد و رفت.
هر روز مرد جوان به سر چاه می رفت و به انتظار فاطمه می نشست
از زنا کی چوپانی خودی از ملاقاتش با پاد شاه و مغازه بلووفروشی برا یشتعریف می کرد. آ نها با هم دوست شدند و جز ربع ساعتی واکه هر روز با دخترجوان می گذرانید. زمان به نظرش خیلی طولانی می ا مد.
حدود یک ماه از اقامت آ نها در واحه گذشته بودکه رئیس کاروان همه را به یک گردهما یی دعوت کرد´. و به آ نهاگفت:
- ما نمی دانیم که جنگ چه زمانی پا یان می کیرد و نمی توانیم به راهمانادامه دهیم. نبرد همگن است مد تهای مدیای ادامه پیداکند مثلا چندین سال
در هر دو لشکر مردان شجاع و رشیدی وجود دار دکه به جنگیدن افتخارمی کنند. مسئله جک بین خیر و شر نیست. جنگ بین نیروهاست که برای بهدست آ وردن اقتداری واحد می جنگند و هنگامی که چنین نبردی در برمی گیردیش از سایر جنگها طول می کشد چون خدا با هر دو طرف است.
افراد پراکنده شد ند. مرد جوان ان شب فاطمه را دید و به اوگفت که درگردهما ی چه گذشته است.
~ دختر جوان به اوگفت:
- در دومین ملاقاتمان تو به من از عشقت سخن گفتی و روزهای بعد دو
باره زبان و «روح جهان» چیرهای بسیار زیبا یی به من أ موختی. همه ا ینها باعث شد که من بخشی از وجود تو باشم.
پسر جوان به صدای اوگوش می کرد و انرا زیبا تر از صدای باد در نخلهامی یافت.
دختر ادامه داد:
- من مدتها ست که به کنار چاه ا مده ام و منتظر تو هستم. دیگر نمی توانمگذشته خود و سنت را به خاطر آ ورم و اینکه زنان صحرا چگونه باید رفتار کنند تا مورد پسند مردان باشد. ازکودکی همیشه در ا ین آرزو بودم که روزی صحرابهترین هدیه زندگی ام را برایم خوا هد ا ورد و حالا من این هدیه را دریافتکرده ام و أ ن تو هستی.
مرد جوان خو است دست او را بگیرد ولی او دسته های کوزه راگرفته بود.
فاطمه دوباره گفت:
- تو با من از رؤیاهایت حرف زدی از پادشاه پیر و ازگنج. تو از نشانه هاسخن گفتی برای همین من از هیج چیز نمی ترسم چون همان نشانه ها تو را بهسوی من آ وردند من خودم جزیی از رؤیای تو از افسانه شخصی توکه این همه در باره اش حرف می زنی هستم. به همین دلیل ما یلم که تو راهت را بهسوی انچه که به جستجویش امده بودی ادامه دهی. اکر مجبوری منتظر پا یانجنگ بمانی چه بهتره ولی اگر با ید زودتر حرکت کنی پس به سری «افسانهشخصی»است حرکت کن. تپه ما با حرکت باد شکل عوض می کنند ولی صحرا همیشه همان که بوده می ماند. عشق ما هم همین طور است. «مکتوب»» اگر من
بخشی از افسانه أ تو باشم تو روزی باز خواهی گشت.
وقتی او را ترککرد احساس اندوه می کرد. به بسیاری از أ دمها یی که می شناخت نگر می کرد. به انهایی که ازدواج کرده بودد و به سختیمی توانستند به همسر انشان بقبولانندکه یک چوپان ناچار است در دشتها بگردد. عشق متوقع حضور دائمی معشوق بود.
¬روز بعد دو باره همه ا ینها با فاطمه حرف زد. فاطمه به اوگفت:
-صحرا مردان را از ما می گیردو همیشه ا نها را برنمی گرداند. باید بپزیریم.
پس از ان انها در ابرها یی که باران ندارند در حیواناتی که لابلای سنگها پنهانمی شوند و در آب که سخاوتمندانه از زمین می جوشد حضور دارند. آ نان درهمه چیز هستند بخشی از روح جهان هستند برخی از مردان باز می گردند وآ نوقت همه زنها خوشحال می شوند چون مردان آ نها نیز ممکن است روزی بازگردند
درگذشته من به این زنها نگاه می کردم و حسرت سعادت انها را داشتم.
حالا من هم کسی را خواهم داشت که در انتظارش باشم. من دختر صحرا هستم و به این تعلق افتخار می کنم. می خواهم که مرد من مثل باد حرکت کند، باد آ زاد که تپه های شنی را جابجا میکند. و می خواهم در ابرها در حیوانات و در آب چشمه ها او را ببینم. مرد جوان به سراغ انگلیسی رفت تا با او در باره فاطمه حرف بزند.
شگفت زده شد وقتی دیدکه مرد انگلیسی درکنار چادرش یک کوره کوچگ درست کرده و یک شیشهکوچگ شفاف روی آ ن گذاشته است ءکوره عجیبیبود مرد انگلیسی ا تش رابا هیزم افروخته نگه می داشت و صحرا را نگاهمی کرد. چشمانش درخشانتر از زمانی بودکه تمام وقتش را غرق درکتاب بود. به مرد جوان توضیح داد:
- این اولین مرحله کار است. بایدگوگرد ناخالص را جدا کنم. و برای موفقشدن نباید از ثشکست بترسم. ترس از شکست آ ن چیز ی است که تاکنون مانع از آ غازکار من بوده است. من کاری را شروع کرده ام که می تو انستم ده سال پیش
شروع کرده باشم ولی خوشحالم که بیست سال دیگر صبر نکردم.
ودر حالیکه آ تش را مراقبت می کرد به تماشای صحرا ادامه داد. مرد جوانمدتی نزد او ماند تا زمانی که صحرا ازغروب رنگ صورتی گرفت. أ نوقت میلشدید ی درخود احساس کردکه به آ نجا برود تا ببیند آ یا سکوت می تواند پاسخ پرسشهای او را بدهد.
مدتی در صحرا راه رفت بدون اینگه درختان خرمای واحه را از نظر دورکند، به صدای بادگوش می داد و سنکها را زیر پاها یش احسامی می کرد.گاه بهیک صدف برمی خورد و مطمئن می شد که در زمانهای بسیار دور این صحرادریای وسیعی بوده است. روی سنگ بزرگی نشست و خود رأ به جاذه افق رهاکرد. برای او عشق باون تصاحب مفهومی ند اشت. اما فاطمه دختر صحرا بود و اگر چیزی به اوکمک می کرد تا بفهمد، فقط صحرا می توانست باشد.
زمان می گذشت او به هیچ چیز فکر نمی کرد تا اینکه بر فراز سرشی احساس کردکه چیزی تکان می خورد. به بالا نگاه کرد و دو شاهین را دیدکه خیلی بالا در همان پرواز می کردندمرغان شکاری و چرخها یی راکه در آ سمان می زد نگریست. ظاهرأ خطوط نامنظمی بودندولی برای او معنا داشتند نمی دانست که این معنانیست. تصمیم گرفت که با چشم حرکات ا نها را دنبال کند شاید پیغامی برای اوداشتند شاید صحرا می توانست عشق بدون تصاحب را برای او تفسیر کند.
احسامی خواب به اودست داد اما قلبش به اومی گفت که نباید بخوابد فقطباید خود را رهاکند. به خودگفت: دارم به درون زبان جهانی نفوذ می کنم و همهچیز این جا معنا دارد، حتی پرواز پرنده ها. نسبت به عشقی که به ا ین دختر دا شت احساس قدرشناسی کرد و فکرکرد: وقتی آ دم عاشق است همه چیز بیشتر معنا دارد.
ناگهان یکی ازشاهینها مستقیم به حالت حمله بسوی دیگری فرود آ مد وبهمرد جوان شوکی کوتاه وناگهانی دست داد او دیدکه لشگری شمشیر به دستواحه را اشغال کرد. شهود لحظه ای بیش نپاید ولی اثری شدیا بر او بجا گذ اشت. او در باره سراب چین های زیادی شنید بود و خودش هم قبلا سرابد یده بود: آ رزوهای شخص در شنهای صحرا مجسم می شدند ولی مسلمأ او چنین آ روزیی نداشت خو است همه چیز را فراموش کند و به تاملات خود بازگرددء سعی کرد
دوباره بر شهای اخرا یی -صورتی صحرا دیده بدوزده اما چیزی در قلبش اوراراحت نمی گذاشت.
-پادشاه بیرگفته بود: از نشانه ها پیروی کن. به فاطمه فکرکرد وبه شهودی که داشت و احساس کردکه به زودی به واقعیت خواهد پیوست.
به محضی توانست بر اضطراب خود چیره شود. از جا برخاست و به سوی درختان نخل حرکت کرد. یکبار دیگر زبان گوناگون اشیاء را درمی یافت. حالا صحرا بودکه امن بود و واحه که خطرناک شده بود.
ساربانی که با او دوست شده بود نزد یک یک نخل خرما نشسته بود و بهغروب خورشید نگاه می کرد. او ا مدن مرد جوان را از پشت یک تپه شی د ید. مرد جوان بلافاصله گفت:
یک لشکر دارد به اینجا نزد یک می شود. من مکاشفه ای داشتم. ساربان پاسخ داد:
- صحرا قلب مردان را ازکشف و شود پر می کند.
ولی مرد جوان درباره شاهینها با اوحرف زد ا نها را نگاه می کودکه ناگهانبه روح جهان رسوخ کرده بود. ساربان د یگر چیزی نگفت. معنای سخن او را فهمیده بود. او می دانست
هر چیزی در زمین می تو انل داستان دیگر چیزها را بازگوکند. با تفال از یک کتاب نگاه کردن به خطوط دست یک انسان و یا پرواز پرندگان یا ورق های بازی یا هرچیز د یگری هر یک از ما می توانیم ارتباطی با آ نچه که در زندگیمان رخ می دهد پیدا کنیم. در حقیقت اشیاء به خودی خود چیزی را آ شکارنمی کننده این انسانها هستندکه با نگاه کردن به اشیاء طریقه ورود به روح جهان
را درمی یابند.
صحرا پر از مردمانی بودکه زندگی خود را تامین می کردند چونمی توانستند به اسانی به روح جهان نفوذکنند. به نها پیشگو می گفتند و زنان وپیران از ا نها می تر سیدند جنگجویان بندرت با ا نها مشورت می کردند. چونمعنا نداشت که انسان به جنگ برود وقتی می داندکه چه روزی کشته خواهدشد. جنگجویان لذت جنگیدن و احساس ناشناخته را دوست داشتن. آ پنده را
الله نوشته بود و هرچه بود در جهت خیر انسان بود. پس مجگجویان در زمانحال زندگی می کردند چون زمان حال سرشار از اتفاقات غافلکیرکننده بود وآ نها می بایست متوجه حیزهای زیادی باشند شمشیر دشمن کجاست اسب اوکجاست ء چه ضربه ای با پا بزند تا از دک نجات پیداکنا.
ساربان یک جنگجونبود و پیش آمد ه بودکه با پیشگوها مشورت کند، اکثرا نها مطالب صحیحی به اوگفته بودنده بعضی هم چیرهای نادرستی گفته بودند
تا ا ینکه یک روز یکی از آ نهاکه از همه ترسناکتربود از او پرسیده بود که چرا این همه مایل است از آ ینده خبر داشته باشد.
ساربان به اوگفته بود برای این که بتوانم کارهایی بگنم و ا نچه راکهنمی خواهم اتفاق بیا فتد مانع شوم. پیشگوگفته بود:
- آ نچه که بتوانی تغییر دهی آ یند ه تو نبوده آست.
می خواهم اینده را بشناسم تا خود را برای آ نچه که ا تفاقخواهد افتاد آ ماده کنم.
-اکرچیزهای خوبی باشند توبطورخوشا یندی غافلگیر خواهی شد واگرچیزهای بدی باشند خپلی پیش از آ نکه ا تفاق بیفتد رنج خواهی برد.
من می خواهم آ پنده را بشناسم چون انسان هستم و انسانها در رابطه باا پنده زندگی می کنند.
پیشگو مدتی سکوت کرده بود. تخصص او پیشگویی با ترکه های کوچگبودء ا نها را روی زمین می اند اخت و شکلی راکه می گرفتند تعبیر می کرد. اماا نروز ها را در پارچه ای پیچیده و ا نها را در جیب گذاشته و به اوگفته بود:
-من با پیشگویی زندگی خود را تامین می کنم. و دانش ترکه ها را ا موخته امو می توانم از آ نها برای نفوذ در این فضایی که همه چیز قبلأ در آ ن نوشته شدهاست؟ استفاده کنم. من می توانم گذشته را بخوانم و انچه راکه فراموشی شده
است کشف کنم و علائم حال را دریابم. اما آ ینده را نمی توانم بخوانم فقط می توانم حدس بزنم. زیرا آ ینه به خداوند تعلق دارد و تنها اوست که آ نرا آشکار می کند. پس من چطور آ یئده را می بینم؟ به کمک نشانه هایزمان حال. راز ا ینده در زمان حال است اگر تو به حال توجه کنی ا ن را بهترخواهی کرد و اگر حال را بهترکنی ا نچه پس از ا ن می ا یدء بهتر خواهد شد.
آ پنده را فراموشی کن و هر روز را مطابق با قوانین با اعتماد به عنا یت خداوند به بندگانش بگذران. گر روز ابدیت را درخود دارد.
ساربان از او پوسیده بودکه شرا یط اسشنایی که خدا وند اجازه دیدن آ یند هرا می دهد کدامست؟
¬وقتی که خداوند خود آ پنده را بر بنده کشف کند تا او بتواند آ نچه راکه مقرر شده عوض کند و ا ین بندرت اتفاق می افتد
خداوند اینده را به مرد جوان نشان داده بود تا مرد جوان وسیله تغییر آ نباشد. مارباذ به او ترصیه کودکا نزد روسای قبایل برود و آ نچه راکه د یده بود به آ نها بگوید بگویدکه سپاهیانی به آ نجا نزد می شوند.
آ نها مرا مسخره خواهدکرد.
- آ نها مردان صحرا هستند و مردان صحرا به نشانه ها عادت دارند.
- پس لابد خودشان تا بحال فهمیده اند.
دلواپس نیستند چون باور دارندکه اکر قرار باشد در جریان مطلبی قراربگیرند که خد اوند می خواهد ا نها را از طریق کسی با خبر خواهدکرد. بارها اتفاق فتاده است. اما امروز تو پیام آ ور شده ای.
مرد جواک به فاطمه کرد و تصمیم کرفت که به سراغ رؤسای قبا یلبرود.
به نگهبانی که کشیک می داد گفت:
¬من پیامی از صحرا آ ورده ام. می خواهم با رؤسا صحبت کنم
نگهبان پاسخی نداد داخل خیمه شد و مد تی طولانی ا نجا ماند. این خیمهدر وسط واعه بر پا بود و بسیار بزرک و به رنگ مفید بود. نگهبان با یک عرب بیرون آ مد. جوان عرب لباسی سفید و طلایی پوشیده بود. مرد جوان آ نچه واکه د ید ه بود بر ایش تعریف کرد. جوان عرب از او خواست که کمی صبرکند و خود به داخل چادر رفت.
شب فرا رسید. اعر اب و بازرگانان به خیمه وارد و یا از آ ن خارج می شدند
- چر اغهای دیگرکم کم خاموش شدند و واحه به ساکتی صحرا شد. فقطچر اغهای داخل خیمه بزرگ روشن بودند در تمام ا ین مدت مرد جوان بهفاطمه فکر می کدد بدون انکه کاملا معنای گفتگوی ا ن روز بعد از ظهر رافهمیده باشد.
بالاخره پس از چند ساعت انتظار نگهبان به او اجازه ورود داد.