او ‏«سانتیاگوا» نام داشت. روز رو به زوال می رفت که باگله اش به کلیسای کهنه متروکی رسید. سقف آن از مدتها پیش فروریخته. و سپیدار تنومندی در مکانی که زمانی صندوقخانه کلیسا بود روییده بود.
‏تصمیم گرفت که شب را در آن مکان بماند. همه گو سفندان را از در ویران کلیسا به درون برد و چند تخته را طوری روی در شکسته گذاشت که حیوانات نتوانند به هنگام شب بگریزد. در أن منطقه ازگرگ اثری نبود، اما یک بارکه یکی از حیوانات گریخته بود او تمام فردای آن شب را به جستجوی میش گمشده گذرانده بود.
‏بالاپوشش را روی زمین پهن کرد و دراز کشید وکتابی را که تازه تمام کرده بود به جای بالش زیر سرگذاشت. قبل از خواب فکرکرد که باید بعد از این کتابهای قطورتری بخواند، هم مدت بیشتری طول می کشد تا آنها را تمام کندو هم بالشهای بهتری برای شب خواهد داشت.
‏هوا هنوز تاریک بود که بیدار شد. به بالا نگاه کرد و ستارگان را دید که از میان سقف فروریخته می درخشیدند.
‏فکرکرد:کاش بازهم می خوا بیدم. همان خواب هفته گذشته را دیده بود و دوباره، پیش از پایان رؤیا، بیدار شده بود.
‏از جا برخاست. بعد چوبدستش را برداشت و شروع کرد به بیدار کردن میشهایی که هنوز خواب بودند. متوجه شده بود که بیشتر آ نها به محض اینکه او بیدار می شود از خواب برمی خیزند. انگار نیروی ‏مرموزی زدگی او را به زندگی این گوسفندان که از دوسال پیش در جستجوی
اب و علف ، ا ین سرزمین را زیر پا می گذاشتند پیوند می زد. به خودگفت: انها ‏آنقدر به من عادت کرده اندکه اوقات مرا می شناسند. اما پس از چند لحظه تامل به ا ین نتیجه رسیدکه ممکن است برعکس باشد؛ ا ین او بودکه به اوقات آ نها عادت کرده بود.
‏با وجود این بعضی از میشها هنوز بیدار نشده بودند. یک یک آ نها را در حالی که هرکدام را به اسم صدا می زد با چوبل دستش بیدارکرد. همیشه مطمئن ‏بودکه میشها ا نچه را می گفت می فهمید.گاهی هم قسمتهای جالب کتابها را
‏بر ایشان می خو اند، یا در باره تنها یی یا شادیهای زندگی یک چوپان در دشتها ‏برای ا نها حرف می زد،گاهی هم از چیرهای تازه ای که در شهرها د یده بود ‏بر ایشان تعریف می کرد.
اما از پریشب تنها موضوع صحبتهای او دخترجوانی بودکه در شهرزندگی ‏می کردشهری که فقط چهار روز دیگر مانده بود تا به ان برسد. او دختر یک ‏بازرگان بود. سال گذشته یک بار او را دیده بود. بازرگان مغازه پارچه فروشی داشت و دوست داشت پشم میشها را در حضور خودش بچسنند تا از هرگونه سوء استفاده ای پیشگیری کند. یکی از دوستان سانتیاگو مغازه را به او نشان داده ‏بود و اوگله اش را به آ نجا برده بود.
*
‏به بازرگان گفت: من احتیاج دارم که کمی پشم بفروشم.
‏دکان پر از مشتری بود وباززگان از چوپان خواست تا عصر منتظر بماند. او ‏هم به پیاده روی جلو مغازه رفت، آ نجا نشست وکتابی از خورجینش بیرون آ ورد.
‏صدای زنانه ای را شنیدگه می گفت: نمی دانستم چوپانها هم می توانند ‏کتاب بخوانند.
‏دختر جوانی بودکه نمونه دختران منطقه آندلس بود، با موهای بلند سیاه وچشمانی که شباهتی گنگ به چشمان فاتحان مغربی دا شت.
‏چوپان جوان پاسخ داد: چون میشها بیش ازکتابها آ موزنده هستند.
‏دو ساعت تمام با هم حرف زدند. اوگفت که دختر بازرگان است و از ‏زندگی در شهرکوچک صحبت کرد که همه روزهایش به هم شبیه است.
‏چوپان از دشتهای ا ندلس گفت و از جدید ترین چیزها یی گه در شهرهای سر ‏راهش دیده بود. خوشحال بودکه باکسی جز میشها سخن می گوید.
‏دخترک از او پرسید: شما چطور خواندن یادگرفتید؟
‏او پاسخ داد: مثل همه، در مدرسه.
‏_ پس اگر خواندن می دانید چرا فقط یک چوپان ساده هستید؟
‏مرد جوان از پاسخ دادن طفره رفت ،چون نمی خواست پاسخ این سؤال را بدهد. مطمئن بودکه دختر جوان نمی تو اند بفهمد. برای اواز داستانهای سفرش تعریف کرد، چشمان کوچک مغربی تحت تأثیر شگفتی و حیرت باز و بسته ‏می شدند. بتدریج که زمان می گذشت پسرک ارزو می کرد که کاش این روز هرگز پایان نگیرد و پدر دختر جوان هنوز مدت زمانی طولانی گرفتار باشد و از ‏او بخواهد که سه روز دیگر هم صبر کند.
‏دریافت که احساسی را تجربه می کندکه پیش از ا ن هرگز نداشته است و آن میل اقامت دائمی در یک شهر بود. با این دختر مو مشکی هیچ روزی به روز ‏دیگر مانند نخواهد بود.
‏اما بازرگان ازراه رسید و از او خواست که پشم چهار میش را برا یش بچیند. ‏بعد مبلغ مورد توافق را به او پرداخت و از چوپان دعوت کردکه سال بعد به نزدش بازگردد.
‏تنها چهار روز د یگر مانده بودکه او به شهر دختر برسد. هیجان زده و ‏سرشار از تردید بود، شا ید دختر جوان او را فراموش کرده باشد. چوپانهای ‏د یگری هم بودند که برای فروش پشم به ان جا می امدند.
‏رو به میشهاکرد وگفت: اهمیتی ندارد، من هم دختران د یگری را در ‏شهر های د یگر می شناسم.
‏اما در اعماق قلبش می دانست که برا یش بی اهمیت نیست. و می دانست که ‏شبا نان نیز همانند ملوانان ، یا فروشندگان دوره گرد، شهری را می شناسندکه ‏کسی در ا ن ساکن است که قادر است لذت جهانگردی در ازادی کامل را از ‏یاد شان ببرد.
*
‏هنگامی که نخستین انوار سپیده دم پدیدار شد» شبان میشها یش را به سوی ‏خورشید راند. با خود اندیشید: ا نها نیازی به تصمیم گرفتن ندارند.شاید به ا ین دلیل است که همواره نزد من می مانند. آ نها فقط به آ ب و علف نیاز دارند و تا‏زمانی که چوپانشان بهترین چراگاههای آندلس را بشناسد، دوست او باقی خواهند ماند. حتی اگر تمام روزها به هم مشابهت داشته وهمه ازساعات طولانی ‏وکشدار بین طلوع و غروب ساخته شده باشند، حتی اگر هرگز یک کتاب نخوانند و در مدت زندگی کوتاهشان زبان آدمیان راکه از وقایع دهکده های سرراه حکایت می کنند نفهمند، باز هم با او می مانند. آنان به آ ب و غذا راضی ‏هستند و این برا یشان کافی است. و در عوض سخاوتمندانه پشم خود، همراهی وگاه گوشتشان را به او می دهند.
‏اندیشید: اگر ناگهان به دیوی بدل شوم و یکا یک آ نها را بدرم ، هنگامی که ‏متوجه موضوع می شوندکه گله رو به نابودی باشد. چون به من اعتماد دارند و ‏د یگر به غرایز خویش رجوع نمی کنند. و همه اینها به خاطر اینست که من آ نها را ‏به چراگاه می برم.
‏مرد جوان از اندیشه های خویش در شگفت شد و ا نها را غریب یافت. شاید این کلیسا با سپیدارش جا یگاه ارواح خبیثه باشد. آ یا به همین دلیل او ‏دوباره همان رؤیا را دیده بود؟ و حال نوعی خشم نسبت به میشها این دوستان همیشه وفادارش احساس می کرد. از شربتی که از شب پیش مانده بودکمی نوشید و بالاپوششی را دور بدنش پیچید. می دانست که چند ساعت بعد وقتی ‏خورشید به وسط اسمان برسد هوا بقدری گرم خواهد شدکه او د یگر نخواهد توانست کله اش را دنبال کند. ظهر تابستان ، همه اسپانیا به خواب می رفت وگرما ‏تا شب ادامه داشت واو می بایست تمام ا ین ساعت بالاپوشش را حمل کند. با این حال وقتی می خو است از این وضع شکایت کند به یادش می آمد که همین بار کوچک او را از سرمای صبحگاهی در امان داشته بود.
‏اندیشیدکه: باید همیشه آ ماده باشیم تا تغییر هوا غافلگیر مان نکند؛ و با سپاسگزاری ، سنگینی بالاپوشی را پذیرا شد. آ ن هم یک دلیل وجودی داشت مثل خود مرد جوان.
‏پس از دو سال که دشتهای آندلس را در نوردیده بود،حالا همه شهر های ‏منطقه را می شناخت و این چیزی بودکه به زندگی او معنا می داد: سفر.
‏این بار قصد داشت که به دختر جوان بگویدکه چرا یک چوپان خواندن ‏می داند: تا سن شانزده سالگی به مدرسه کشیشها رفته بود چون والد ینش خواستندکشیش شود.این مایه غرور یک خانواده تنگدست و فروتن روستا یی بودکه کار می کردند تا فقط خوراک و آ ب کافی داشته باشنددرست مثل گوسفندان. اودر مدرسه، زبان لاتین ، اسپانیولی و الهیات خوانده بود. اما از ‏اوان کودکی در رؤیای جهانگردی به سر برده بود، برا یش این خیلی مهم تر از
شناخت خدا یاگناهان آ دمیان جلوه می کرد. شبی که به دیدار خانواده اش رفته ‏یود شهامت خود را یک جا جمع کرد و به پدرش گفت که نمی خوا هد کشیش شود. می خواست سفرکند.
‏پدرش گفت: آ دمها یی که از اقصی نقاط جهان می آیند از دهکده ماگذر می کنند پسرم. آ نها به اینجا می أ یند تا چیزهای تازه ای ببینند ،اما خودشان همانطور که بودند باقی می مانند. آ نها از تپه بالا می روند تا قصر را تماشاکنند و ‏درمی یابند که گذشته از حال بهتر بوده. آ نها موهای روشن یا چهره ‏افتاب سوخته دارند اما به مردم دهکده ما شبیه هستند.
‏مرد جوان پاسخ داد:اما من قصر های کشورهای آ نها را ندیده ام.
پدر در ادامه سخنش گفت: آ نان وقتی مزارع ما و زنان ما را می بینند، ‏می گویند که دلشان می خواهد برای همیشه اینجا بمانند.
‏و پسرگفت: من هم می خواهم زنان و سرزمین ا نان را ببینم ، چون هرگز نزد ‏ما نمی مانند.
‏_اما آ نها جیب های پر از پول دارند. اینجا فقط چوپانان می توانندسرزمین های زیادی را ببینند.
_ پس من چوپان خواهم شد.
‏پدر د یگر چیزی نگفت. فردای آ ن روزکیسه ای به او دادکه سه سکه ‏طلای قدیمی اسپإنیا در آ ن بود. و به اوگفت: یک روز در مزرعه ا ینها را یافتم. می خواستم به مناسبت ورود تو به کسوت کشیشان اینها را به کلیسا بدهم. برو و ‏یرای خودت گله ای بخر و دنیا راگردش کن تا روزی که بفهمی که قصر ما جالبترین و زنان ما زیبا ترین زنان دنیا هستند.
‏پدردعای خیر بدرقه راه پسرش کرد و پسر در چشمان پدرش اشتیاق جهانگردی دید، اشتیاقی که هنوز زنده بود،با آ نکه درطی سالیان کوشیده بود تا با ماندن در یک مکان برای خوردن ،نوشیدن و شب خفتن، آ نرا فراموش کند.
افق به سرخی زد و خورشید پدیدار شد. مرد جوان گفتگو با پدرش را بخاطر ‏آ وردو احساس خوشبختی کرد؛ او تاکنون قصرهاو زنهای زیادی را شناخته بود (ولی هیچکدام با دختری که فقط دو روز با او فاصله داشت برابر نبودند). حالا ‏ صاحب یک بالاپوش بود، یک کتاب داشت که می توانست باکتاب دیگری ‏عوض کند و یک گله گوسفند هم داشت؛ از همه مهمتر اینکه هرروز بزرگترین رؤیای زندگیش را متحقق می کردهر روز در سفر بود. هر وقت از دشتهای ‏اندلس خسته می شد، می توانست گوسفندهایش را بفروشد و دریانورد شود. و‏وقتی از دریا خسته می شد،بی شک شهرهای زیاد، زنهای زیاد و موقعیت های سعادت آ میز بسیاری را شناخته بود.
‏در حالیکه به تولد خورشید در افق نگاه می کرد اندیشید:چگونه می توان خدا را در مدرسه مذهبی جستجوکرد؟ هر بارکه اممان داشت، سعی می کرد ‏مسیر جد یدی را دنبال کند. تا به حال به این کلیسا نیامده بود؛ و اگر می گذاشت ‏گوسفندانش او را هدایت کنندحتی برای مدت کوتاهی ، چیزهای جالب ‏زیادی راکشف می کرد. به خود گفت: مساله اینجاست که ا نها متوجه نمی شوند ‏که هر روز مسیر جد یدی را طی می کنند. نمی فهمندکه چراگاه ها عوض ‏می شوند یا فصلها با هم فرق دارند. چون جز یافتن آ ب و علف مشغولیت ‏د یگری ندارند.
‏شاید برای همه همینطور است. حتی برای من که از وقتی دختر ان بازرگان ‏را د یده ام هیچ زن د یگری در سر ندارم.
‏به ا سمان نگریست طبق محاسبا تش می بایست قبل از نهار به «طاریفا»‏برسد. در انجا می توانست کتابش را با کتا ب قطورتری معاوضه کند و سر و صورتش را اصلاح کند تا کاملأ برای ملاقات با دختر جوان أماده باشد. حتی نمی خواست به این احتمال که چوپان دیگری باگوسفندان بیشتر زود تر از او ‏به خواستگاری دختر ا مده باشد، فکرکند.
‏دوباره به اسمان نگریست،گامها یش را تندترکرد و با خود اندیشید: ا ین ‏فرصتی است تا رؤیایی که زندگی را جذابتر می کند تحقق بخشم. به خاطر ‏آورده بودکه در«طاریفا» پیرزنی بودکه می توانست رؤیاها را تعبیر کند. شب گذشته او رؤیایی را برای دومین بار دیده بود.
*
پیرزن مرد جوان را به انتهای خانه برد، به اتاقی که با یک پرده پلاستیکی رنگارنگ ازسالن جدا شده بود. یک میزی یک تمثال عیسی مسیح ودوصندلی دران اتاق بود.
‏پیرزن نشست و او را هم دعوت به نشستن کرد. بعد دستهای پسر جوان را‏در دست گرفت و شروع کرد به زیر لب دعاخواندن. ‏شبیه دعاهای کولیها برد. او باکو لیهای زیادی برخوردکرده بود.ا نها هم سفر می کردند ولی گوسفند نداشتند.گفته می شد که کولیها وقتشان را صرف ‏‏فریب دادن مردم می کنند. همچنین می گفتندکه با شیطان پیمان بسته اند و کودکان را می دزدند تا آ نها را در اردوگاههای اسرارأ میز شان به بردگی بکشند. چوپان جوان وقتی بچه بود همواره از اینکه کولیها او را بدزدند وحشت داشت و ا ین ترس قدیمی حالا پیرزن دستهای او را در دست داشت دوباره بازگشته برد.
‏در حالیکه سعی می کرد خود را آ رام کند فکرکرد: یک تمثال عیسی مسیح در این جا هست، نمی خواست دستهایش بلرزد و پیرزن از ترس او ا گاه شود.
‏در دل به دعا خواندن پرداخت.
‏پیرزن در حالیکه چشم از دستان او برنمی داشت گفت: خیلی جالب است و بعد دوباره سکوت کرد.
‏جوان لحظه به لحظه عصبی تر می شد. دستها یش علیرغم میلش شروع به لرزیدن کرد و پیرزن متوجه لرزشی آ نها شد. پسر بلافاصله دستهایش را پس کشید.
‏از این که وارد ا ن خانه شده پشیمان بود. به پیرزن گفت: من برای کف بینی اینجا نیامده ام. فکرکرد شاید بهتر باشدکه پول مشاوره را بدهد و بدون گرفتن ‏پاسخ آ نجا را ترک کند. بدون شک به رؤیایی که تکرار شده بود بیش از حد اهمیت می داد.
‏پیرزن گفت: تو ا مدی درباره خوابها یت از من بپرسی و خواب و رؤیا پیام خداوند است. هنگامی که خداوند به زبان دنیا سخن می گوید من می توانم آ نرا ‏تعبیر کنم، اما اگر به زبان روح تو سخن گوید، در ا ن صورت فقط خودت می توانی آ نرا دریابی. در هر صورت باید حق مشاوره مرا بپردازی.
‏مرد جوان به خودگفت: این هم یک حقه د یگر. با این همه تصمیم گرفت که ریسک کند. یک شبان همیشه در معرض خطرگرگ یا خشکسالی قرار دارد و این دقیقا همان چیزیست که حرفه شبانی را هیجان انگیر می کند.
‏شروع به تعریف کرد: دو بار پشت سر هم این رؤیا را دیدم: با میشها در چراگاه بودم که ناگهان کودکی ظاهرشد وشروع کرد با حیوانات بازی کردن. من دوست ندارم که کسی بیاید با میشهایم تفریح کند. آ نها ازکسا نی که نمی شناسند کمی می ترسند. اما بچه ها همیشه بدون اینکه آنها را بترسانند با آ نها بازی می کنند. نمی دانم چرا. و نمی دانم که حیوانات چگونه از سن وسال آ دمها باخبر
‏نمی شوند
‏پیرزن گفت:برگرد سر خوابت،من غذا روی اجاق و دارم. وانگهی تو پول ‏زیادی نداری و نبا ید تمام وقت مرا بگیری.
چوپان ناچار ادامه داد:کودک مدتی با میشهای من بازی کرد و بعد ناگهان ‏دستم راگرفت و مرا به اهرام مصر برد.
سکوت کرد تا ببیند آ یا پیرزن می داندکه اهرام مصر چیست. اما پیرزن ‏چیزی نگفت.
‏_ آ نوقت در مقابل اهرام مصر (این کلمات را به وضوح تمام ادا کرد تا پیرزن ‏بتواندبفهمد) بچه به من گفت: اگر تو تا اینجا بیایی ،گنج پنهانی را خواهی یافت.
‏ودر لحظه ای که می خواست محل دقیق آ نرا به من نشان دهد بیدار شدم ، هر دو ‏بار.
‏پیرزن حند دقیقه سکوت کرد. بعد دوباره دستان او را بادست گرفت و با دقت آ نها را بررسی کرد وبالاخره گفت: من الان از تو پول نمی خواهم ، اما یک ‏دهم گنج را می خواهم، اگر احیانا روزی آ نرا یافتی.
مرد جوان شروع به خندیدن کرد. خنده رضایت. او می توانست اندک پولی راکه داشت حفظ کند آ نهم بشکرانه یک رؤیاکه در آ ن سخن از ‏گنجینه های پنهان بود. این پیرزن حتمأ کولی بود،چون کولیها احمق هستند.
جوان پرسید: خوب شما این خواب را چطور تعبیر می کنید؟
‏_اول باید قسم بخوری. قسم بخورکه یک دهم گنج خود را در عوض ‏ا نچه به تو می گویم به من بدهی.
‏اوهم سوگند یاد کرد. پیرزن از او خواست که سوگند خود را در حالی که به ‏تمثال مقدس عیسی مسیح چشم دوخته بود تکرارکند. آنگاه گفت: این رؤیا به زبان دنیا تعلق دارد. من می توانم تعبیرش کنم ولی تعبیرخیلی سختی دارد و فکر می کنم که واقعا سزاوار سهمی ازگنجینه ای که تو خواهی یافت هستم. بعدگفت:
‏_ تعبیرش اینست که تو باید تا اهرام مصر بروی. من قبلأ چیزی درباره آ نها نشنیده بودم ولی وقتی یک بچه آ نها را به تو نشان داده یعنی اینکه حتمأ وجود دارند. در ا نجا توگنجنیه ای خواهی یافت که با ا ن ثروتمند خواهی شد.
‏مرد جوان اول تعجب کرد و بعد خشمگین شد. لازم نبود پیش او بیاید تا ‏فقط همین را بشنود. ولی بعد بخاطر آوردکه لازم نیست چیزی بپردازد.
گفت: اگر فقط همین بود لازم نبود وقتم را تلف کنم.
- می بینی!. به توگفتم که خواب تعبیر سختی دارد. چیزهای ساده ‏خارق العاده ترین چیزها هستند. و فقط خردمندان می توانند آ نها را ببینند. چون من خردمند نیستم باید هنر دیگری داشته باشم ،مثلا کف بینی.
‏_من برای رفتن به مصر چکار باید بکنم؟
_من فقط خوابها را تعبیر می کنم. این در قدرت من نیست که آ نها را به واقعیت تبدیل کنم. برای همین هم هست که باید با آ نچه دخترانم به من می دهند ‏زندگی کنم. ‏
‏_و اگرمن به مصر نرسم؟
‏_خوب من هم به پول خودم نمی رسم و این اولین بار نخواهد بودکه چین اتفاقی می افتد.
پیرزن دیگر چیزی نگفت. از مرد جوان خواست که ا نجا را ترک کند چون وقت او راگرفته بود.
‏چوپان ناامید از ا نجا بیرون ا مد و مصمم شد که د یگر هر گز رؤیاها را باور ‏نکند. بخاطر آ وردکه کارهای زیادی دارد: اول برای تهیه غذا رفت و بعد کتابش را باکتاب کلفت تری عوض کردآنوقت به میدان شهر رفت روی نیمکتی نشست تا یرفرصت از نوشیدنی جدیدی که خریده بود لذت برد. یکی از آن روزهای گرم بودو نوشیدنی ،به دلیل اسرارامیزی که راز آ ن هرگزگشوده ‏نخوهد شد؛ موجب خنکی و رفه تشنگی میشد
گوسفندانش در حاشیه شهر در طویله یکی از دوستان جدیدش بودند. او ‏در این اطراف دوستان و آ شنا یان بسیاری داشت، برای همین بودکه ا ین اندازه سفر کردن را دوست داشت؛ آ دم می توانست همیشه دوستان جدیدی پیدا کند ‏بی آنکه مجبور باشد هر روز ا نها را ببیند. هنگامی که ما دائما در اطراف خود ‏افراد مشخصی را ببینیم احساس می کنیم که ا نها بخشی از زندگی ما هستند. و چون بخشی از زندگی ما می شوند سرانجام تصمیم می گیرندکه زندگی ما را ‏تغییردهند. واگر انطوری که آ نان ارزودارند نباشیم از ما ناراضی می شوند. هر ‏کس گمان می کند که دقیقا می داندکه ما با ید چگونه زندگی کنیم.
‏ولی هیچکس هرگز نمی داندکه چگونه با ید زندگی خاص خودش ‏رابکند. مثل پیرزن که نمی دانست چگونه رؤیاها را متحقق کند.
‏تصمیم گرفت تا فرود آ مدن خورشید صبرکند و بعد با میشهایش راهی صحرا شود. تا سه روز د یگر دختر بازرگان را ملاقات می کرد.
شروع به خواندن کتابی کردکه کشیش "طاریغا" به او داده بود.کتاب قطوری بود و در صفحه اول درباره مراسم یک خاکسپاری مطالبی نوشته شده ‏بود. به علاوه اسم شخصیت ها خیلی پیچیده بود. اگر روزی اوکتابی می نوشت شخصیت ها را یکی یکی وارد صحنه می کرد تا خواننده مجبورنباشد که اسم همه آ نها را همزمان حفظ کند.
کم کم داشت روی مطلبی که می خواند متمرکز میشد.(خوشایند بود چون ‏درباره خاکسپاری در برف حرف می زد و زیر گرمای سوزان خورشید احساس ‏خنکی و رطوبت به او می داد)که پیرمردی آ مد و درکنار او روی نیمکت نشست و شروع به صحبت کرد.
پیرمرد در حالیکه عابرین را نشان می دادپرسید: ا ینها چه می کنند؟
چوپان با لحن خشکی پاسخ داد: دنبال کار شان می روند و وانمودکردکه مجذوب مطالعه کتاب می باشد. درواقع داشت فکر می کرد که پشم میشها را در ‏مقابل چشم دختر بازرگان خواهد چید واو متوجه خواهد شدکه جوان کارهای خیلی جالبی بلد است. ده ها بار این صحنه را مجسم کرده بود و هر بار شگفتی دختر را از شنیدن این مطلب که پشم گوسفندان را باید از عقب به جلو چید دیده ‏بود. سعی می کرد داستانهای شیرینی را به خاطر اورد و در موقع پشم چینی برای او نقل کند. بیشتر داستانها یی بود که درکتابها خوانده بود، اما انها را با ید طوری تعریف می کرد که انگاری برای خودش ا تفاق افتاده اند. دختر ‏هیچ وقت ملتفت نمی شد چون خواندن نمی دانست.
‏معذالک پیرمرد پا فشاری کردوگفت که خسته است ، تشنه است و از او خواست که جرعه ای نوشیدنی به وی بدهد. پسرک بطری را به او تعارف کرد ، شاید از اودست بردارد.
‏اما پیرمرد می خواست پرگو یی کند. از چوپان پرسیدکه چه کتابی ‏می خو اند. فکرکرد که بهتر است ادب راکنار بگذارد و نیمکتش را عوض کند ‏ولی پدرش به او اموخته بودکه به افراد مسن احترام بگذارد. پس کتاب را به پیرمرد داد به دو دلیل: اول اینکه قادر نبود عنوان آ ن را تلفظ کند ودوم اینکه اگر مرد خو اندن نمی دانست ا ین او بودکه نیمکت را عوض می کرد تا احساس حقارت نکند.
پیرمرد در حالیکه کتاب را از همه جو انب بررسی می کرد گفت: هوم!کتاب مهمی است ، اما خیلی کسل کننده است.
‏شبان خیلی شگفت زده شد. پس آ ن مرد هم خواندن بلد بود و ا ین کتاب را ‏قبلا خوانده بود. و اگر ا ینطورکه می گفت کتاب کسالت باری است ، هنوز وقت ‏ داشت که آنرا عوض کند.
پیرمرد ادامه داد: این کتاب از همان چیزهایی حرف می زندکه تقریبأ همه کتابها از آ ن حرف می زنند. یعنی ناتوانی انسانها درانتخاب سرنوشتشان. و آ خر سر، باوری را ارائه می دهدکه بزرگترین گزافه و دروغ دنیاست.
مرد جوان شگفت زده پرسید: و ا ین بزرگترین دروغ عالم کدا مست؟
_ا ینست: در زندگی ما لحظه ای فرا می زسدکه تسلط بر زندگی را از دست می دهیم و از ا ن پس ،سرنوشت، بر هستی ما مسلط می شود. و این بزرگترین گزافه عالم است.
‏مرد جوان گفت: ا ین اتفاق برای من نیفتاده ، چون می خواستند از من یک ‏کشیش بسازند و من تصمیم گرفتم که چوپان شوم.
پیرمردگفت: ا ینطور بهتر است چون تو سفر را دوست داری.
‏سانتیاگو به خودش گفت: ‏او فکر مرا خو انده است.
‏در این مدت پیرمردکتاب قطور را ورق می زد بدون اینکه قصه پس دادن آ نرا داشته باشد.چوپان متوجه شدکه اوبه شکل غریبی لباس پوشیده است، شبیه عربها بود ودر آن منطقه البته این هیچ چیز خارق العاده ای نبود. آ فریقا فقط چند ساعت با «طاریفا» فاصلا داشت ،کافی بود تا از تنگه عبور کنی. اکثر اعرابی ‏که برای خرید آ مده بودند در شهر د یده می شدند. آ نها را می دیدکه چندین ‏بار در روز به طرز عجیبی عبادت می کردند. از او پرسید: شما مال کجا هستید.
_مال خیلی جاها.
‏_ هیچکس نمیتواند مال خیلی جاها باشد. من چوپان هستم و می توانم در جاهای متفاوتی باشم ولی اهل یک جا هستم و ان دهکده ای است در نزدیکی یک قصر خیلی قدیمی. من در آنجا متولد شده ام.
‏_با این حساب من هم در"سالیم"متولد شده ام.
‏چوپان نمی دانست که "‏سالیم" ‏کجاست ‏اما نخواست بپرسد تا از جهل خود سرافکنده نباشد. میدان را مدتی زیر نظر گرفت. افراد می امدند و می رفتند و خیلی گرفتار به نظر می رسیدند.
‏برای اینکه به قرینه چیزی دریابد پرسید: اوضاع در "سالیم" ‏چگونه است؟
‏_مثل همیشه ، همانطور که همیشه بوده.
‏این پاسخ هیچ چیز را روشن نکرد فقط او فهمید که "سالیم" ‏در اندلس نسیت اگر نه این شهر را می شناخت.
‏_شما در"‏سالیم" ‏چه می کنید؟
‏_من در"سالیم"چه می کنم ؟ پیرمرد برای اولین بار از خنده روده بر شد و ادامه داد: چه سؤال عجیبی،خوب من پادشاه " ‏سالیم"هستم.
‏مردم چه حرفهای مضحکی می زنند. گاهی اوقات بهتر است که ادم با گوسفندها زندگی کند که لال هستند و فقط دنبال اب و علف ‏می گردند، یا باکتابها که داستانهای باور نکردنی تعریف می کنند، وقتی ادم دلش میخواهد اینجور داستانها را بشنود. اما وقتی با ادمها حرف می زنی یک چیزها یی به تو می گویند که نمی دانی چطور به گفتگو ادامه دهی. پیرمردگفت:نام من مَلکِصَدَق است. و افزود: تو چند تاگوسفند داری؟
‏چوپان پاسخ داد: همانقدرکه لازم هست. ونزد خود اندیشید که ا ین پیرمرد می خواهد ازکار او سر درآ ورد.
خوب مشکل ما ا ینست که من نمی توانم تا وقتی که فکر می کنی به اندازه کافی گوسفند داری به توکمک کنم.
‏ جوان احساس کرد که دارد حوصله اش سر می رود، او ازکسی کمک نخواسته بود این پیرمردبودکه سرصحبت رابازکرده وبه کتاب اوعلاقه نشان داده بود.گفت:
کتاب را به من بدهید باید بروم گوسفند انم را بردارم و به راهم اداهه دهم.
پیرمرد در پاسخ گفت: ده یک گوسفندانت را به من بده تا به تو بگویم که ‏‏می توانی به گنجینه پنهانت دست یابی.
انوقت جوان به یاد خوابش افتاد و ناگهان همه چیز برا یش روشن شد. پیرزن ازاو پولی نگرفته بود اما این پیرمرد (که شاید شوهرش بود) می خو است چیز قابل توجهی ازاو بگیرد آنهم درعوض اطلاعاتی که به هیچ واقعیتی مربوط نمیشد. خود او هم لابد یک کولی بود.
اما پیش از آ نکه کلمه ای به زبان آورده باشد، پیرمرد خم شد ، شاخه ‏کوچکی را از زمین برداشت و شروع به نوشتن روی شنهای میدان کرد. وقتی خم شد چیزی روی سینه اش درخشید با چنان شدتی که چشمان پسرک را خیره کرد. اما با حرکتی بسیار سریع که برای سن وسال او شگفت انگیزبود، پالتویش را روی سینه اش کشید. چشمان پسرک خیرگی خود را از دست دادند و او توانست آنچه را پیرمرد می نوشت بخواند.
‏روی شنهای میدان اصلی شهرکوچک ،نام پدر و مادرش را خواند.
ماجرای زندگی خودش را تا ا ن لحظه خو اند ، بازیهای کود کیش را، شبهای ‏سرد مدرسه شبانه روزی کشیشها را و چیزها یی راکه هرگز برای هیچکس بازگو ‏نکرده بود، مثل آ ن دفعه ای که اسلحه پدرش را کش رفته بود تا آ هو شکارکند یا حتی اولین تجربه جنسی اش در تنهایی را.
‏پیرمردگفته بود: من پادشاه «سالیم» هستم.
‏مرد جوان معذب وشگفت زده پرسید:چرایک پادشاه بایک چوپان حرف می زند؟
‏_دلایل زیادی برای این کار وجود دارد. ولی باید گفت که مهمترین آ نها ‏اینست که توقادر بوده ای که "افسانه شخصی" خودت را متحقق کنی.
‏مرد جوان نمی دانست «افسانه شخصی» یعنی چه.
‏_منظور ان چیزیست که تو همیشه آ رزو داری که انجام دهی. هر یک از ما از ابتدای جوانی میداندکه" افسانه شخصی "اش چیست.
‏در ان سن وسال همه چیز روشن و واضح است ، همه چیز امکان پذیراست و ادم نمی ترسد که خیالبافی کند و هر چه راکه در زندگی دوست دارد مجسم ‏کند و آرزو کند. معذالک باگذشت زمان ، نیرویی اسر ارآمیز شروع به مداخله می کند تا ثابت کند که تحقق «افسانه شخصی» محال است.
‏ا نچه پیرمرد می گفت برای چوپان جوان مفهوم روشنی نداشت ، ولی ‏می خواست بداند که این نیرو های اسرارا میز چه هستند تا انها را برای دختر ‏بازرگان بگوید و دهان او از تعجب باز بماند.
- نیروها یی هستندکه به نظر شر می آیند ولی در واقع به تو می آ موزندکه ‏چگونه «افسانه شخصی»ات را متحقق کنی. انها هستندکه ذهن و اراده تو را ‏ ا ماده می کنندچون یک حقیقت بزرگ در این جهان وجود دارد: تو هرکه باشی و هر چه بکنی ، وقتی واقعأچیزی را بخواهی این خواست در «روح ‏جهان» متولد می شود. و ا ین ماموریت تو در روی زمین است.
‏_ حتی اگر ا ین آرزو فقط سفر کردن باشد؟ یا ازدواج با دختر یک تاجر پارچه؟
‏_ یا جستجوی یک گنج. ‏«روح جهان» از سعادت آ دمیان تغذیه می شود، یا از بدبختی ، حسرت، و حسادت ا نها. تحقق «افسانه شخصی» تنها وظیفه انسان است. همه چیز در خدمت یک چیز است. ‏و وقتی تو چیزی را می خواهی همه جهان دست به یکی می کند تا تو آ رزویت را متحقق کنی.
‏لحظه ای هر دو سکوت کردند و به تماشای میدان و رهگذران پرداختند. ‏بعد پیرمرد شروع به صحبت کرد:
‏_چراگوسفند نگه می داری؟
‏_چون سفر کردن را دوست دارم.
پیرمرد یک فروشنده ذرت بوداده را با چرخ دستی قرمزش درگوشه ‏مید ان نشان داد وگفت:
‏_ا ین مرد هم همیشه در آرزوی سفر بوده است ، از نوجوانی. اما ترجیح داده که این چرخ دستی را بخرد و ذرت بوداده بفروشد و سالیان سال پول جمع کند و وقتی پیر شد یک ماه به آ فریقا برود. او فهمیده که انسان همیشه امکان تحقق رؤیاهایش را دارد.
‏مرد جوان به صدای بلند گفت: او می بایست چوپان می شد.
‏پیرمردگفت: قبلا به ا ین فکر افتاده بود اما فروشنده ذرت بوداده شخصیت ‏اجتماعی مهمتری از یک چوپان دارد. فروشنده ذرت بوداده زیر یک سقف زندگی می کند حال آ نکه شبان زیر آسمان می خوابد. مردم ترجیح می دهنددختر شان را به یک فروشنده ذرت بوداده بدهند تا یک چوپان.

نهایتا ا نچه مردم درباره فروشندگان ذرت بوداده وچوپانها می اندیشند ‏بر ایشان از «افسانه شخصی» مهمتر می شود.
‏پیرمردکتاب را ورق زد و شروع کرد به خواندن یکی از صفحات آ ن. چوپان مدتی صبر کرد و بعد همانطور که پیرمرد مطالعه او را قطع کرده بود مطالعه اش را قطع کرد و پرسید:
‏_چرا این مطالب را به من می گویید؟
‏_چون تو می گویی که «افسانه شخصی»ات را متحقق کنی ولی چیزی نمانده که از آ ن چشم پوشی کنی.
‏_و شما همیشه در چنین لحظه ی پدیدار می شوید؟
‏_ بله، هیچوقت کوتاهی نکرده ام ، اما همیشه به این شکل ظاهر نمی شوم. گاهی به شکل یک فکر خوب یا راه حل یک ماجرا ظاهر می شوم.گاهی هم در لحظات تعیین کننده و دشوارکاری می کنم که کارها اسان شود،و از این قبیل مسائل ولی اکثر آ دمها متوجه نمی شوند.
‏بعد تعریف کرد که در هفته قبل ناچار شده بودکه به شکل سنگی بر یک ‏کاشف ظاهر شود. آ ن مرد همه چیزرا رهاکرده بود تا به جستجوی زمرد برود. پنج سال تمام ، درکنار یک رودخانه کار کرده بود و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه سنگ را شکسته بود تا یک زمرد بیابد. در آ ن لحظه داشت منصرف می شد و فقط یک سنگ مانده بود تا زمردش را پیدا کند. چون مردی ‏بود که زندگیش را در گرو «افسانه شخصی»گذا اشته بود پیرمرد تصمیم به ‏مداخله گرفته بود. او به سنگی بدل شد که جلوی پای کاشف غلطید و او از ‏شدت عصبانیت ، با این احساس که پنج سال از عمرش را هدر کرده است، سنگ را محکم به دور دستها پرت کرد. اما با ان چنان شدتی سنگ را پرت کرد ‏که به سنگ دیگری برخورد،ا ن را شکست و زیباترین زمرد جهان را اشکار ‏ساخت.
‏_ انسانها خیلی زود از علت زندگی خویش اگاه می شوند. پیرمرد در حالیکه نگا هش از تلخی آکنده بود ادامه داد: شاید برای همین هم هست که ‏خیلی زود از آ ن چشم می پوشند.
‏مرد جوان بخاطر اوردکه ا ین گفتگو درباره گنجینه پنهان ا غاز شده بود.
‏پیرمردگفت:گنجینه ها را سیلابها بیرون می اورند و همین سیلابها گنجین های د یگری را به زمین فرو می برد. اگر می خواهی درباره گنحینه خودت چیزی بدانی با ید یک دهم گله ات را به من بدهی.
‏_ یک دهم گنجینه کافی نیست؟
پیرمرد ناامید بنظر رسید وگفت:
‏_اگر تو با وعده دادن آ نچه که هنوز نداری براه افتی ، میل به دست آ وردن ‏آ نرا از دست خواهی داد.
‏آنوقت چوپان به اوگفت که یک دهم گنج را به زن کولی وعده داده است.
پیرمرد اهی کشید وگفت:کولیها زرنگ هستند. بهرحال لازم است بدانی ‏که هر چیز در زندگی بهایی دارد. این آ ن چیزیست که «مبارزین روشنا یی» ‏می کوشند بیاموزند.
‏_فردا، در همین ساعت تو یک دهم گوسفندانت را برای من می آ وری و من به تو نشان می دهم که چگونه در یافتن گنج موفق شوی. خدا نگهدار. پیرمرد در یکی از زوایای میدان از نظر پنهان شد.
***
‏مرد جوان کوشید تا مطالعه خود را دنبال کند ولی موفق نشد حواسش را متمرکز کند. هیجان زده و برانگیخته بود چون می دانست که پیرمرد راست می گوید. به ‏سراغ فروشنده دوره گرد رفت و یک بسته ذرت بوداده از او خرید، در حالیکه ‏از خود می پرسیدکه ا یا ا نچه راکه پیرمردگفته بود به او بگوید یا نه؟ با خود فکر ‏کرد: بهتر است گاهی چیزها را به حال خود رها کنیم. پس چیزی نگفت ، اگر ‏حرف می زد فر وشنده تا سه روز می اندیشیدکه آ یا با ید همه چیز را رهاکند یا نه، او مدتها بودکه به چرخ دستی اش عادت کرده بود.
‏می توانست او را ازگذراندن ا ین تردید دردناک در امان بدارد. شروع به ‏گردش درشهر کرد وبه سمت بندر رفت. در انجا ساختمان کوچکی بود با یک ‏پنجره که مردم برای خرید بلیط عبور از تنگه به ان مراجعه می کردند.
‏کارمند گیشه پرسید: چیزی می خواستید؟
‏در حالیکه دور می شد گفت: شاید فردا. او با فروختن یکی از میشها یش ‏می توانست از تنگه عبور کند و ا ین اندیشه او را به وحشت می اند اخت.
‏کارمند گیشه به همکارش گفت: این هم یک خیالا تی دیگر، او حتی پول سفرش را هم نداشت.
‏وقتی مقابل گیشه بود به میشها فکرکرده بود و از بازیافتن انها ترسیده بود. ‏‏طی دو سال گذشته او درباره پرورش گوسفندان همه چیز را اموخته بود. او ‏پشم چینی و مراقبت از میشهای باردار و حمایت و حفاظت گله از خطرگرگها را اموخته بود. او همه مزارع و چراگاههای ا ندلس را می شناخت. و قیمت خرید ‏یا فروش تک تک حیواناتش را می دانست.
‏تصمیم گرفت که ازدراز ترین مسیر به طویله دوستش بازگردد. این شهرنیز ‏قصری داشت، از پلکان سنگی آ ن بالا رفت و روی دیواره کو تاهی نشست.
‏از ا ن بالا می توانست ا فریقا را ببیند.کسی به اوگفته بودکه مغربیها از ا نجا ‏امده بودند و مد تها اسپانیا را ا شغال کرده بودند. او از مغربی ها متنفر بود. ‏کولیها با آ نها آ مده بودند.
‏ازآ ن بالا قسمت اعظم شهر دیده می شد و همچنین می دانست که در آن با پیرمرد خوش قلب آ شنا شده بود. با خودش فکرکرد:
‏_نفرین بر ساعتی که با این پیرمرد آ شنا شدم.
‏او فقط خواسته بود با زنی که تعبیررؤیا می دانست ملاقات کند. ولی نه آ ن زن و نه پیرمرد هیچکدام به این موضوع که او یک چوپان بود اهمیت ‏نمی دادند. ا دمهای تنهایی بودند که به هیچ چیز در زندگی باور نداشتند و ‏نمی توانستند بفهمند که چوپانها به حیواناتشان علاقمند می شوند. او همه گوسفندانش را عمیقأ می شناخت ، می دانست کدام یک می لنگد،کدام یک دو ماه دیگر فارغ می شود وکدامشان تنبل است. او همچنین پشم چینی و ذبح ‏گوسفندان را اموخته بود. اگر تصمیم به رفتن می گرفت مسلما انها ناراحت ‏می شدند.
‏باد برخاست. او این باد را می شناخت. نام آ ن «لوان» یا باد شرق بود زیرا همراه این باد بودکه دار و دسته مغربیها آمده بودند. قبل از شناخت «طاریفا» هرگز تصور نمی کردکه آ فریقا این اندازه نزدیک باشد. خیلی خطرناک بود. آنها می توانستند دوباره کشور را اشغال کنند.
‏باد شرق به شدت می وزید. جوان اندیشید: بین میشها وگنج باید یکی را ‏انتخاب کنم. می بایست بین چیزی که به آ ن عادت کرده بود و چیزی که خیلی دلش می خواست داشته باشد یکی را انتخاب کند. دختر بازرگان هم بود ولی به ‏اندازه میشها اهمیت نداشت چون به او وابسته نبود. مطمئن بودکه اگر پس فردا ‏دختربازرگان را ملاقات نمی کرد، او حتی متوجه هم نمی شد،برای او همه روزها به هم شبیه بودند و وقتی همه روزها به هم شبیه هستند، یعنی انسان دیگر ‏متوجه پیش آ مدهای خوبی که در طی روز اتفاق می افتد نمی شود.
‏به خودگفت: من پدر و مادر و قصر روستایی راکه در ا ن متولد شده بودم ‏ترک کردم. آ نها عادت کردند و من هم همینطور پس میشها هم به غیبت من عادت خواهندکرد.
‏از ا ن بالا به میدان نگریست. فروشنده دوره گرد، ذرت بوداده ‏می فروخت، یک زوج جوان روی نیمکتی که او با پیرمردگفتگوکرده بود نشسته بودند.
‏زمزمه کرد: فروشنده دوره گرد... ولی جمله اش را تمام نکرد. باد شدت بیشتری گرفته بود سوزش آ نرا روی چهره اش حس کرد. بی شک باد مغربیها را آ ورده بود اما همچان بوی صحرا و زنان پوشیده را نیز با خود می آ ورد. بوی عرق جبین و رؤیاهای مردانی را با خود می آ وردکه روزی به جستجوی «ناشناخته» به جستجوی طلا، ماجرا... و اهرام ثلاثه رفته بودند. به آ زادی باد ‏رشک برد و فهمیدکه می تواند مثل ان باشد. هیچ مانعی وجود نداشت مگر
‏خودش.
‏میشها، دختر بازرگان ، دشتهای اندلس همه مراحلی از «افسانه شخصی» او ‏بودند.
***
‏فردای ا ن روز چوپان جوان سر ظهر با پیرمرد ملاقات کرد. او شش گوسفند ‏همراه خودش اورده بود.
‏به پیرمردگفت: من خیلی متعجم چون دوستم مگر نه؟

پیرمرد پاسخ داد: همیشه همینطور است و ما این را «اصل مساعد»‏می نامیم. اگر تو برای اولین بار وراو بازی کنی بطور قطع برنده می شوی ، ا ین ‏«شانس تازه کار»هاست.
‏_چرا ا ینطور است؟
‏.چون زندگی می خوا هد که تو به «افسانه شخصی» خودت برسی. بعد ‏پیرمرد شروع کرد به بررسی گوسفندان و متوجه شدکه یکی از ا نها می لنگد.
‏جوان توضیح دادکه این مساله مهمی نیست ،چون او از همه با هوش تر است و پشم زیادی هم می دهد. بعد پرسید:
‏_گنج کجاست؟
_ در مصر، نزدیک اهرام ثلاثه.
‏پسرک از جا پرید. پیرزن هم همین راگفته بود ولی از او چیزی نگرفته بود.
‏.برای رسیدن به گنجینه ، تو با ید مراقب علائم باشی. خداوند مسیری راکه ‏هر یک از ما باید طی کند در دنیا نوشته است. باید آ نچه راکه برای تو نوشته است بخوانی.
پیش از آ نکه جوان چیزی بگوید، یک پروانه بین او و بیرمرد پرید و او ‏،بخاطر ا وردکه وقتی کودک بود،پدربزرگش به اوگفته بودکه ا ین پروانه ها شانس می آورند. مثل سوسکهای پردار، ملخهای سبز، مارمولکهای کوچک خاکستری و شبدر چهارپر.
پیرمردکه می توانست اندیشه ها را بخواندگفت: دقیقا همینطور است که ‏پدربزرگت به تو آموخته، ا ینها همه نشانه هستند.
‏بعد پالتویی راکه به تن داشت گشود. پسر جوان تحت تاثیر ا نچه می دید قرارگرفت و درخششی راکه روز قبل چشمانش را خیره کرده بود بخاطر ا ورد. ‏یک گردن آویز بزرگ طلای جواهر نشان بود.
او واقعأ یک پادشاه بود و حتما برای در امان ماندن از خطر راهزنان لباس مبدل پوشیده بود.
پیرمرد در حالیکه یک سنگ سفید و یک سنگ سیاه از وسط گردن آویز جدا می کرد و به او می دادگفت: بیا اسم یکی «اوریم» است و اسم ا ن دیگری ‏«تمیم ». سیاه یعنی «بله و سفید یعنی «نه». وقتی هیچ نشانه ای نمی بینی آنها به توکمک خواهند کرد. اما همیشه یک سئوال ملموس مطرح کن. بطور کلی سعی کن خودت تصمیم بگیری.گنج نزدیک اهرام است، تو اینرا قبلأ هم می دانستی ، اما ناچار میشوی بهای شش گوسفند را بپردازی چون من به توکمک کردم تا تصمیم بگیری.
‏مرد جوان سنگها را داخل خورجیینش گذاشت. بعد از این خودش ‏تصمیم هایش را می گرفت.
‏_فراموشی نکن که همه یک چیز بیش نیست. زبان نشانه ها را فراموش نکن و مخصوصأ بخاطر داشته باش که تا انتهای «افسانه شخصی»ات پیش بروی.
‏و افزود: قبل از رفتن باید داستان کوچکی را بر ایت تعریف کنم: تاجری پسرش را برای ا موختن «راز خوشبخی » ‏به نزد خردمندترین انسانها فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا ‏برفراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود ا نجا زندگی ‏می کرد.
‏بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شدکه جنب وجوش بسیاری در ا ن به چشم می خورد،فروشندگان وارد و خارج می شدند، مردم درگوشه ای گفتگو می کردند، ارکسترکوچکی موسیقی لطیفی می نواخت ‏و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ آن منطقه چیده شده بود.
‏خرد مند با این و ا ن درگفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبرکند تا ‏نوبتش فرا رسد.
‏خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به اوگفت که فعلأ وقت ندار د که «راز خوشبختی» را برا یش فاش کند. پس به او پیشنهادکردکه گردشی درقصر بکند وحدود دوساعت د یگر به ‏نزد او بازگردد.
وخردمند اضافه کرد: معذالک میخواهم از شما خواهشی بکنم ‏آنوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در ان ‏ریخت وگفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید وکاری ‏کنیدکه روغن آ ن نریزد.
‏مردجوان شروع کرد به بالا و پا پین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت. دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت.
‏مرد خردمند از او پرسید: آیا فرشهای ایرانی اتاق نهارنخوری را دیدید؟ ‏ا یا باغی راکه استاد باغبان ده سال صرف اراستن ان کرده است دید ید؟ ا یا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست ا هو نگاشته شده درکتابخانه ‏ملاحظه کردید؟
‏مرد جوان شرمساراعتراف کردکه هیچ چیز ندیده است. تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی راکه خردمند به او سپرده بود حفط کند.
‏_خوب پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس،آ دم نمی تواند به کسی ‏اعتمادکند مگر اینکه خانه ای راکه او در آ ن ساکن است بشناسد.
‏مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش درکاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت، با دقت و توجه کامل آ ثار هنری راکه ‏زینت بخش دیوارها و سقفها بودند می نگریست. او باغها را د ید وکوهستا نهای
‏اطراف را، ظرافت گلها و دقتی راکه در نصب ا ثار هنری در جای مطلوب به کار ‏رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خرد مند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای ‏او توصیف کرد.
‏خردمند پرسید: پس آ ن دو قطره روغنی که به تو سپرده بودم کجا ست؟
‏مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شدکه ا نها را ریخته است.
‏انوقت مرد خردمند به اوگفت: تنها نصیحتی که به تو می کنم اینست: «راز ‏خوشختی» ا ینست که همه شگفتیهای جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی.
‏چوپان ساکت مانده بود. او داستان پادشاه پیر را فهمیده بود. یک چوپان ‏می تو اند سفر را دوست داشته باشد اما هرگز میشها یش را فراموش نمی کند.
‏پیرمرد، مرد جوان را نگاه کرد و دستها یش را روی سر او به طرز غریبی ‏تکان داد.
‏سپس گوسفندها را جمع کرد و رفت.

***
بر فراز شهر کوچک طاریفا قلعه نظامی قدیمی قرار دارد که مغربیها در گذشته های دور ساخته اند و هر کس روی دیوار قلعه بنشیند میتواند از آنجا یک میدان، یک فروشنده ذرت بوداده و تکه ای از خاک آفریقا را ببینند.‏
ملکصدق ، پادشام سالیم آنروز عصر روی باروری نشست و باد شرق زیر چهره اش احساس کرد. میشها در کنار او مضطرب، آشفته و پریشان از عوض شدن صاحبشان و تغییر و تحولات جدید دور خودم می چرخیدند.همه ا نچه که می خواستند فقط خوردن و نوشیدن بود.
ملکیصدق کشتی کوچکی راکه از بندر دور می شد نگاه کرد. او د یگر هرگز چوپان جوان را نمی د ید. همانطور که ابراهیم.را هم پس از آ نکه ده یکمش را از اوگرفته بود د یگر ندیده بود. و معذالک کار او همین بود.
‏خدایان نبا ید آرزویی داشته باشند چون آ نها «افسانه شخصی» دارند. با ‏این همه پادشاه سالیم در باطن خود برای مرد جوان آرزوی موفقیت کرد.
‏با خود اندیشید: افسوس! او به زودی نام مرا از یاد خواهد برد، می بایست چندین بار ا نرا تکرار می کردم. انوقت هرگاه از من حرف می زد می گفت که ‏من ملکصلدق پادشاه سالیم هستم.
‏بعد چشمانش را به سوی آ سمان بلندکرد،شرمنده از اند یشه های خود، و ‏گفت: می دانم این نها یت خودپسند ی است، خدایا همانطور که خودت گفته ای. اما یک پادشاه پیر هم گاهی نیاز دار دکه احساس غرورکند.
***
پسر جوان اندیشید: آفریقا چه سرزمین شگفت انگیزیست!
او در قهوه خانه ای شبیه سایر قهوه خانه هایی که در کوچه های تنگ شهر دیده بود نشسته بود و به مردهایی که چپق های بلند و بزرگ میکشیدند و آنها را بهم رد میکردند ،نگاه میکرد. دراین چند ساعت اومردانی را دیده بود که دست در دست هم راه می رفتند، زنانی که چهره هایش را پوشانده بودند و روحانیانی که بالای برجهای بلند میرفتند و میخواندند در حالیکه همه زانو به زمین زده بودند ،پیشانی به خاک می سائیدند.
این حرکات غیر مسیحی بود، پسر جوان به خاطر آورد که د ر کودکی، در کلیسای ده اش مجسمه سن ژاک کبیر را دیده بود سوار بر اسبی سفید، با شمشیر آ خته که افرادی شبیه ا ین آ دمها را پامال می کرد. ناراحت بود و احساس ‏تنهایی وحشتناکی داشت ا ین کافرها نگاه خوفناکی داشتند.
‏بعلاوه در شتابی که برای عزیمت داشت یک چیز را فراموش کرده بود، یک چیز جزئی که می توانست تا مدتها او را دور ازگنجینه اش نگهدارد و آ ن این بودکه در این سرزمین همه عربی حرف می زدند.
‏صاحب قهوه خانه به او نزد یک شد واو نوشیدنی راکه سر میز دیگری برده بودند نشان داد. چای تلخ بود، او ترجیح می داد شربت بنوشد.
‏بدون شک وقت پرداختن به ا ین مسائل نبود، او غیر ازگنج نمی بایست به چیز د یگری غیراز گنج و به اینکه چگونه می با ید به آ ن دست می یافت. فروش ‏گوسفندان وجه قابل توجهی نصیب اوکرده بود و می دانست که پول چیزی جادو یی است ، با پول انسان هیچ وقت کاملأ تنها نیست. در مدت کمی، شا ید تاچند روز د یگر او پای اهرام مصر بود. یک پیرمرد با آ ن همه طلاکه روی سینه اش می درخشید دلیل نداشت که به خاطر شش تاگوسفند به او دروغ گفته ‏باشد.
‏پادشاه پیر به او درباره نشانه ها مطالبی گفته بود، وقتی از تنگه می گذشت به ‏نشانه ها فکرکرده بود. بله منظورش را خوب می فهمیددر مدتی که در دشتهای ‏اندلس گذرانده بود آموخته بود تا در روی زمین یا در آسمان علائمی را مربوط به مسیری که می بایست دنبال کند، بیابد. آموخته بودکه وجود فلان پرنده، نشانه حضور ماری در آن نزدیکی هاست و فلان درخت نشانه اینست که ‏اب در چند کیلومتری وجود دارد. ا ین چیزها راگوسفندان به او آموخته بودند.
‏به خودگفت: اگر خداوند میشها را هدایت می کند پس انسان را نیز هدایت ‏نخواهد کرد. احساس امنیت مرد و چای بنظرش کمتر تلخ آمد.
‏_ توکی هستی ؟
‏یکنفر به زبان اسپانیولی حرف می زد،چقدر احساس آرامش کرد.
‏او داشت به نشانه ها فکر می کرد که یک نفر ظاهر شد. از او پرسید: تو از کجا اسپانیولی بلدی؟
‏تازه وارد جوانی بودکه لباس غربی پوشیده بود اما رنگ پوستش نشان ‏می دادکه با ید اهل همان شهر باشد. او تقریبأ هم قد و هم سن خودش بود.
بالاخره پاسخ داد:
‏_اینجا همه اسپانیولی حرف می زنند ما فقط دو ساعت با اسپانیا فاصله داریم.
‏_بنشین و به حساب من برای خودت چیزی سفارش بده ، برای من هم شربت سفارش بده من از ا ین چای بیزارم.
‏_شراب اینجا پیدا نمی شود. مذهب آ نرا ممنوع کرده است.
‏انوقت مرد جوان تعریف کردکه باید به اهرام ثلاثه برود.چیزی نمانده بود ‏که راجع به گنج هم صحبت کند اما نها یتا ترجیح دادکه چیزی نگوید. ممکن ‏بودکه این عرب هم برای هدا یت او تا ا نجا سهمی از ا نرا بخواهد. ا نچه راکه پیرمرد درباره پیشنهادات به اوگفته بود بخاطر ا ورد. به اوگفت: می خواهم مرا ‏به ا نجا ببری ، اگر امکان داشته باشد، به عنوان راهنما به تو پول خواهم داد. می دانی که چطور می شود آنجا رفت؟
جوان متوجه شد که صاحب قهوه خانه در نزد یکی او ایستاده و با دقت به حرفهای ‏ انهاگوش می کند. حضور او مزاحمش بود اما حاضر نبود این موقعیت ‏را از دست بدهد، او یک راهنما پیداکرده بود.
جوانک تازه وارد جواب داد: باید تمام صحرا را طی کرد و برای این کار پول لازم است. با ید اول بدانم که تو به اندازه کافی پول داری یا نه؟
سؤال او به نظر مرد جوان عجیب آ مد اما چون به پیرمرد اعتماد داشت و ‏پیرمرد به اوگفته بودکه وقتی انسان واقعا چیزی را بخواهد همه دنیا به نفع او ‏همدست می شوند، تردیدی به خود راه نداد.
‏کیسه پولش را از جیب بیرون کشید و آ نرا به رفیق جدیدش ش نشان داد. صاحب کافه نزد یک تر شد و با جوان به عربی شروع به صحبت کرد، صاحب قهوه خانه عصبانی به نظر می رسید.
‏پسرک گفت: بیا از اینجا برویم او نمی خوا هد که ما اینجا بمانیم.
‏مرد جوان احسامس آ رامش کرد، از جا برخاست برای این که حساب کافه چی را بدهد، اما صاحب کافه بازویش راگرفت و شروع کرد به یک سخنرانی طولانی و بدون وقفه. مرد جوان قوی بود ولی چون درکشور بیگانه ‏بود این دوست جدیدش بودکه صاحب کافه را هل داد و او را از آ نجا بیرون‏برد. سپس به اوگفت:
‏_او برای پولهایت نقشه کشیده بود، می دانی طنجه مثل سایر شهر های آ فریقا نیست ، ما در یک بندر هستیم و بندرها لانه دزدها هستند.
‏پش او می توانست به دوست جدیدش اعتماد کند. چون در شرا یط خطرناکی به کمکش آ مده بود. پولش را بیرون آورد و آ نرا شمرد.
‏ان دیگری گفت: ما فردا می توانیم پای اهرام باشیم ولی من باید اول دو تا شتر بخرم. و پولها را از اوگر فت.
‏بعد با هم براه افتادند و ازکوچه های تنگ طنجه عبورکردند. در همه گوشه ‏وکنارها بساط چیده بودند و همه چیز می فروختند. سرانجام به وسط میدان ‏بزرگی رسیدندکه بازار در ا نجا برپا بود.
‏هزاران نفر آ نجا بودندکه حرف می زدند، می خریدند و می فروختند، در کنار سبزیجات ، بساط فروش خنجر و دشنه و آنسوتر، قالیها و چپقها را به نمایش‏گذاشته بودند. مرد جوان دوست جدیدش را از نظر دور نمی کرد حواسش بود که همه پولها یش دست اوست. فکرکرد پولها یش را از او پس بگیرد، اما این از ادب به دور بود. او از رسوم ا ین سرزمین بیگانه که در ا ن قدم ‏گذاشته بود بی خبر بود.
کا‏فی بود او را تحت نظر داشته باشد چون خودش را از او قوی تر می د ید. ناگهان درمیان ا ین هرج و مرج عظیم چشمش به زیبا ترین شمشیری افتاد که اودر همه عمرش ندیده بود. غلاف آ ن از نقره بوددسته سیاه مرصع به جواهرات قیمتی داشت. با خودش قر ارگذاشت که به محض بازگشت از مصر آنر‏ا بخرد.
‏به رفیقش گفت: از فروشنده بپرس قیمت ا ن چقدر است. بلافاصله ملتفت شد که وقتی شمشیر را نگاه می کرد، چند ثانیه حواسش پرت شده،قلبش فشرده شد انگار قفسه سینه اش تنگ شده بود.ترسید به اطرانش نگاه کند چون ‏میدانست که چه ا تفاقی افتاده است ، چند لحظه به شمشیر زیبا خیره ماند و بالاخره شهامتش را جمع کرد و به عقب برگشت.
‏در اطراف او مردم در رفت و آ مد بودند، فریاد می زدند، فرش می خریدند، فندق می خریدند،کاهوها درکنار سینی های مسی، مردانی که ‏دست هم را در خیابان گرفته بودند و زنان روپوشیده و عطر خوراکهای بومی مشرق زمین.... اما هیچ جامطلقأ هیچ جا اثری از رفیق جدیدش ندید.
‏خواست به خود بباوراندکه اتفاقی او راگم کرده است. تصمیم گرفت در ‏میدان بماند با این امید که او بازخو اهد گشت. لحظه ای بعد کسی به بالای یکی ‏از این برجهای مخصوص یعنی مناره رفت و به خواندن پرداخت و همه آنهایی که آ نجا بودند زانو زده زمین را بوسیدند و به نماز پرداختند. سپس مانند گروه مورچگان بساطها را برچیدند و رفتند

مرد جوان مدت زیادی به خورشید نگریست تا بجایی که او هم درپشت خانه های سفید دور میدان از نظر پنهان شد خورشید هم با انها رفته بود.
به این فکرکرد گه وقتی سحرگاه همین خورشید دمید ه بود او در قاره ا ‏ی د یگربود چوپان بود و شصت گله گوسفند داشت و می توانست به دید ار دخترجوانی برود. صبح او میدانست که اگر در میان دشت حرکت کند چه پیش خواهد ا مد و معذ الک حالاکه خورشید غروب می کرد او درکشوری ‏ناشناس بیگانه ای در سرزمینی بیگانه بودگه نمی توانست زبانی راکه به ا ن سخن می گفتند بفهمد. او دیگر چوپان نبود و هیچ پیز نداشت پول کافی برای بازگشت و دوباره از صفر شروع کردن هم ند اشت.
به خودگفت: و همه اینها بین طلوع و غروب یک خورشید. و دلش به حال خودش سوخت که در مدتی کوتاهتر از یک فریاد همه پیز دو زندگیش عوض شد ه بود پیش از انکه به موقعیت جدیدش عادت کند
شرم داشت گریه کند. او دپگر پیش میشها یش هم گریه نکرده بود. اما مید ان و بازار خالی بود و او دور از وطن.
‏گریه کرد » چون طبیعت عادل نبود وکسانی را که رؤیاهاشان را باور‏می کردند گاه اینطور پاداشی می داد. وقتی باگوسفندانم بودم خوشبخت بودم وخوشبحتی ام را با اطرافیانم قسمت می کردم. مردم امدن  مرا می دیدند و از من‏به گرمی استقبال می کردند. حالامن غمگین و بد بخت هستم. چه باید بکنم من اندوهگین خواهم بود و د یگر به هیچ کس اعتماد نخواهم کرد چون یک نفر به من خیانت کرده است. من از همه کسانی گه گنجهای پنهانی را یافته اند متنفرخواهم بود چون گنج خودم را نیافتم. و دائما نحواهم کوشید تا پول کمی راکه بدست می ا ورم حفظ کنم چون من برای ا غوش کشیدن دنیا خیلی کوچکم.
‏خورجینش راگشود تا ببیند چه چیزی برای خوردن دارد شاید ازساندویچی که درکشتی خو رده بود چیزی مانده باشد. اما بجزکتاب قطور چیزی در ا ن نیافت. بعد چشمش به سنگها یی افتادکه پیرمرد به او داده از د یدن سنگها احساس تسلای عمیقی کرد. او شش میش را با دو عد د سنگ قیمتی عوض کرده بود. حالا می توانست آ نها را بفروشد و با پول آ نها بازگشت تهیه کند. گرکردکه بعد ازا ین با ید زرنگ تر باشد پس سنگها را وجین بیرون آ ورد و آ نها را ته جیبش پنهان کرد. او دریک بندر بود و تنها راستی که طرف به اوگفته بود این بود: بندرها همیشه پر از دزد است.
‏حالا می فهمیدکه صاحب قهوه خانه چه چیزی را می خواسته به اصرار به او حالی کند او می خواست به وی بفماند که نبا ید به آ ن جوان اعتماد کند. «من هم همه هستم» دنیا را آ نطوری می بینم که دلم می خواهد باشد نه آ نطوری کهواقعا هست
‏دوباره سنگها را درا ورد مد تی به ا نها نگاه کرد هرکدام را نوازشی کرد ا نها و سطح صافشان را احساس کرد. ا نهاگنجینه او بودند دست زدن به آ نها به او آ رامش می داد. او را به یاد بیرمرد می اند اختند.

‏«وقتی که تو واقعأ چیزی را می خواهی همه جهان همدست می شود تا آ ن را بدست آ وری‏خپلی دلش می خواست بد اندکه چگونه این مطلب می تو انست حقیقت
داشته باشد او آ نجا در آ ن میدان خالی بد ون پاپا سی در جیب و بدون گوسفند برای نگهداری در شب. اما وجود سنگها ثابت می کردکه او با یک پادشاه ملاقات کرده پادشاهی که همه تاریخچه مشخصی او را می دانست در جریان آ نچه با اسلحه پدرش کرده بود و اولین تجربه جنسی او هم بود. ‏سنگها به درد پیشگویی می خورد اسم ا نها «اوریم» ‏تنیم» است.»
ا نها را توی کیف سرجای قبلی گذ اشت و تصمیم کرفت گه ا زمایشیبگند. پیرمردکفته بودگه باید منوال روشن و واضحی بگند چون سنگها وقتی جواب می دهندکه آ دم بداند چه می خواهد.
‏مرد جوان برسیدکه آ یا دعای نیر بیرمرد هنوز با اوست یا نه؟
‏-‏یکی از سنگها را بیرون کشید. جواب مثبت بود.
‏ا یا من گنجینه ام را خواهم یافت؟
‏‏دستش را دوباره داخل خورجین گرد تا یکی از سنگها را بیرون بیاورد گه
‏آ نها لغزیدند وازسور اخی گه در پارچه ته خورجین بود به زمین افتادند. خم شد آ نها را برداشت. اصلأ متوجه سوراخ ته خورجین نشده بود. وقتی خواست ا وریم ا و «تمیم» را دوباره در آ ن بگذارد به یاد یک مجمله دیگر پیرمرد افتاد:
‏_سعی کن نشانه ها را بیابی و به ا نها احترام بگذاری.
این خودش یک علامت بود. مرد جوان خنده اش گرفت. آ نها را داخل خورجین گذا شت بل ون آ نگه قصد دوختن آ نرا بگند س می توانستند هر‏وقت دلشان خواست از ا ن سوراخ بگریزند. فهمیدکه مطالبی هست گه نباید
‏درباره آ نهاکنجکاوی کند چون نباید از سرنوشت گریخت.
‏سنگها به او اطمینان داده بودند که پیرمرد همیشه درگنارش خواهد بود واین پاسخ به او اطمینان می داد. دوباره به بازار خالی نکریست و دیگر‏مثل قبل احساس ناامیدی نکرد. دنیا بر ایش بیگانه نبود فقط دنیای جدیدیبود.
نهایتأ این همان چیزی بودگه او می خواست دید ن دنیا های جد ید. اگرهمدپگز به اهرام نمی رسید بازهم از همه چوپانها یی گه می شناخت دورت رفته بود.
ا ه اگر می دانستندکه درکمتراز دو ساعت راه این همه چیزهای متفاوت ‏وجود دارد
‏دنیای جدید به شکل بازاری خالی درچشمش جلوه گرشده بود اما اوقبلا میدان را پر از هیاهوی زندگی دیده بوده و هیچوقت این را فراموشنمی کرد. بیاد شمشیر افتاد بهای بسیارگزافی برای تماشای ا ن پرداخته بود ‏او هر گز چیزی مشابه ا ن ندیده بود. ناگهان ا ین احساس به او دست دادکه
‏می تواند دنیا را با چشمان یک غارت شده بدبخت نگاه کند و هم با چشمانماجرا جوی در جستجوی گنج. پیش از ا ن که از شدت خستکی بخواببرود فکرکرد:
‏.من ماجراجویی در جستجوی گنج هستم.
دو حالیکه که کسی شانه های او را تکان می داد از خواب بیدار شد. او وسطمیدان بازار خوا بیده بود و بازار داشت دوباره کار خود را از سرمی گرفت.
‏به اطرانش نگاه کرد تاگوسفندانش را پیداکند اما متوجه شدکه در دنیایدیگری است. به جای این که احساس تاثر کند احساس خوشبختی کردی د یگر قرار نبود بدنبال آ ب و علف برای حیوانات باشد او می توانست به جستجویگنج برود. حالا حتی یک ‏شاهی هم در جیب نداشت ولی به زندگی ا یمان‏داشت. شب قبل تصمیم کرفته بودکه ماجر اجو باشد همانند شخصیت ها یی کهدرکتابها خوانده بود. ‏بد ون شتاب به گردش در میدان پرداخت. فروشندگان درکار ساختن وهموارکردن بساط خود بودنده به مردی که شیرینی جات می فررخت کمک کرد‏ بساطش را برپا کند. در چهره ا ن مرد لبخندی بودکه در دیگر چهره ها د یده
نمیشد سرشار از شادمانی و عشق به حیات بود و آ ماده بود تا روز را با شادمانی آ غاز گند.
لبحندی که به نوعی شباهت به لبخند پیرمرد داشت همان پادشاه مرموز بیرگه با او آ شنا شده بود. مرد جوان اند یشیدگه: این مرد برای ازدواج با دختر یک بازرگان شیر پنی نمی پخت او ا ین گار را می گرد چون آ نرا دوست داشت. و متوجه شدگه خودش هم مثل بیرمرد هی تواند تشخص دهل گه آ یاگسی از «افسانه شخصی» خود با ور است یا به آ ن نزد یک
است و ا ین کاورا فقط با دیدن ا ن شخص می تواند انجام دهد، به خودگفت:گار ختی است اما تا بحال متوجه آ ن نشده بودم.
وقتی گه گار شان تمام شد آ ن مرد اولین شیرینی راگه درست گرده بود به او داد. مرد جوان شیرینی را با لذت بسیار خورد از او تشکرگرد و به راه افتاد پس از مد تی راه رفتن تازه متوجه شدکه بساط را درواقع آ ن دو با هم سوار گوده بودند حال آ نگه آ ن دیگری عرب بود و زبان او را نمی دانست و او هم زبان عربی نمی دانست.
معذالگ آ ن دو هیچ مثگلی در ادراک مقاصد هم نداشتند
‏به خود گفت: زبانی هست گه ماورای کلمات است و من قبلا با میشها ا نراتجربه گرده بودم و حالا این تجربه با یک انسان برا یم پیش آ مد: پس او داشت چیز های تازه ای یاد می گرفت. چیزها یی که قبلا تجربه کرده بود و با این همهتازگی داشتند چون در مسیرش قرار کرفته بودند بد ون آ ن گه متو جهشان شود و‏دلیلش هم این بودکه به ا نها عادت گرده بود. اگر می توانست زبانی راگه ازکلمات بی نیاز بود فراکیردء می توانست جهان راگشف گند وراز ان را بگشاید
‏بیرمرد به اوگفته بود: همه چیز یک خیز واحد است.
تصمیم گرفت درگوچه های تنگ طنجه پرسه بزند تنها راه مشاهده ودریافت نشانه ها همین بود. این کار بی شک نیازمند صبر فراوان بود اما نخستین چیزی که یک شبان می آموزده فضیلت شکیبا یی است.
دوباره متوجه شد که در این جهان ناشناخته از درسها یی استفاده می کندکه . گوسفندان به او ا موخته بودند.
‏بیرمرد به اوگفته بود: همه چیز یک چیز واحد است.
تاجر بلورفروشی دیدکه صبح می دمد و مثل همیشه اضطرابی در دل خود احسامی کرد. نزد یک سی سال بودکه او در همان مکان در بالای یکسربالایی تند مغازه داشت و به ندرت مشتری از ا نجاکار می کرد. حالا برایتغییر خپلی دیر بود. همه ا نچه که در زندکی فراکرفته بود تنها خرید و فروشاجناس بلورین بود. زمانی در گذشته ها مفازه او را همه می شناختنه ء تجارعرب زمین شناسان فرآنسوی و انگلیسی سربازهای آ لمانی و همه پولداربودند در آ ن زمان فروش کریستال یک ماجراجویی بزرگ بود و او مجسممی کردکه چگونه در آ پنده مردی ثروتمند خواهد شد و خواهد توانست زنانزیبای متعددی داشته باشد. ‏بعد زمان گذشت و شهر هم عوض شد. «مبته» بیش از طنجه رونق کرفت
‏و تجارت بسوی د یگری متوجه شد. همسا په ها به جاهای د یگر نقل مکان گردند. و جز چند مغازه نادر کسی در آ ن سربالایی به کسب وکار مشغول نبود و هیچگی حاضر نبوت به خاطر دکه های بی رونق از آ ن کوچه بالا بیا ید.
‏تاجر بلور راه د یگری نداشت. سی سال از عمرش را به خرید و فروش‏اشیا بلورین گذراند ه بود و حالا خپلی دیر بودکه بخواهد راه جد یدی ،گزیند.
تمام صبح را به تماشای عبور و مرور افراد نادری که از ا ن کوچه تنگمی گذ شتند سپری کرد. سالها بودکه این کار را می کرد و عاد ت همه رهگذرهارا می شناخت.
‏چند دقیقه بیشتر به وقت نهار نمانده بودکه بیکانه جوانی پشت ویترین‏مغازه اش توقف کرد. لباسها و سر و وضعش به دیگران شبیه بود اما چشمانباتجربه تاجر به اوکفتندکه ا ین جوان بی پول است. با ا ینهمه تصمیم کرفت
‏داخل مفازه اش شودو چند دقیقه صبرکند تا او پی کاوش برود.
‏روی در مغازه باا حروف درشت نوشته بودند: اینجا به چند زبان پیکانه صحبتمی شود. مرد جوان داخل شد و دیدکه کسی پشت پیشخوان ظاهر شد. به اوگفت
‏ ‏_اگر مایل باشید من می توانم این گلد انها را تمیزگنم در وضعی گه ا نهاهستند هیچکس نمیخواهد آ نها را بخرد.
‏تاجر بد ون ا نگه چیزی بگوپل به او نگاه گرد. جوان ادامه داد: _در عوض شما پول نهار مرا خواهیدد داد
‏مرد ساکت ماند ه بود. جوان فهمید گه خودش باید تصمیم بگیرد دست درخورمجینثی گرد و پالتویش را درا ورد در صحرا دیگر نیازی به ا ن نخواهد‏بود. با ا ن شروع گرد به تمیر کردن گلد انها. در نیم ساعت توانست همه‏گلدانهای داخل ویترین را تمیزکند.دراین مدت دو مشتری وارد مفازه شدندهرکدام چیزی خریدندوقتی گه همه را تمیز کرد از صاحب مغازه بحیزی برای خوردن خواست. تاجر بلورفروش به اوگفت: برویم با هم نهار بخوریم.
او نوشته ای پشت درآ ویخت و با هم به رستوران کوچکی که در انتهای کوچه بود وفتند و پشت تنها میز آ نجا نشستنای آ فوقت صاحب مغازه به مرد جوان گفت: نیازی به تمیز کردن چینی نبود چون یک مسلمان موظف است
‏هرگرسنه ای را سیر کند. پسرک پرسید
‏_ پس چرا گذاشتید که من ا ین کار را کنم؟
‏_چون بلورها کثیف بودند و من و تو هر دو لازم بودکه مغزمان را از اندیشه های زشت پاک کنیم.

‏ وقتی از خوردن فارغ شدند تاجر به مرد جوان گنت:
‏_من می خواهم که تو در مغازه من کارکنی. امروز وقتی تو داشتی بلورها را تمیز می کردی دو تا مشتری آ مدند و این نشانه خوبی است.
‏چوپان با خودش فگرکردکه مردم خپلی از نشانه حرف می زد ولی نمی دانندکه واقعأ درباره چه چیز حرف می زنند. مثل من که این همه سال متوجه نبودم که با میشها هم زبان بدون کلمات صحبت می کنم.
تاجر بلووفروش دوبارهکفت:
‏_حاضری برای من کارکنی؟
می توانم بقیه روز راکارکنم. حاضرم تا سحر هم کارکنم و همه بلورهای مفازه را پاک کنم. درعووض پول کافی می خواهم چون فردا باید در مصر باشم.
‏مرد شروع به خندیدن کرد و گفت
اگر تو یک سال تمام هم بلورهای مرا تمیزکنی و از فروشی مغازه هم سهم خوبی بگیری باز هم برای رفتن به مصر باید پول قرض کنی هزارانمتر صحرا بین طنجه و اهرام فاصله است.
‏نا گهان سکوت حاکم شد چنان که گویی شهربه خواب رفته بود. دیگر نه