خانم بادیگارد قسمت4
****
__اینقدر تکون نخور...
__بابا پدرم در اومد پوستم و کندی...
تو ارایشگاه مشغول اماده سازی خودم برای جشن عقد رها بودم.
ارایشگر با مومک موهای صورتم و بر می داشت.منم این وسط زجر می کشیدم.
رها این طرف از خنده قش کرده بود....
حالا یه چیز می گم بین خودمون باشه سالن ارایشگاه اینقدر بزرگه که 5دقیقه ای طول می کشه از این ورش برسی اون ورش....
سالن سراسر اینه پوشونده بود ادم هرطرف که نگاه می کرد خودش و می دید.
بالاخره کار موهای صورتم هم ساخته شد.تو اینه نگاه کردم.
چقدر پوستم سفید تر و خوشگل شده... البته کمی هم قرمز شده بود...
ارایشگر یه دستگاه بخور اورد تا صورتم و بخور بدم به به چه بوی داره بوی گل سرخ و می ده...
بعد از بخور یه ماسک سبز رنگ که نمی دونم برای چیه روی صورتم گذاشت...
فقط می دونستم اگر صورتم و تکون بدم کارش ساخته است....
یه ارایشگر دیگه درحال مانیکور کردن ناخونام بود...
یکی دیگه هم موهام و اکستنشن می کرد...
الان دیگه تقریبا موهام تا کمرم می رسید.موها به رنگ موهای خودم عسلی بود...
برای عقد رها یه پیراهن دکولته بلند ابی که روش دونه های ریز منجق قرار داشت و دور از چشم رهام انتخاب کردم چون می دونستم نمی ذاره این و بپوشم....
البته لباسم یه کت توری هم داشت(خسته نباشی).
کفشام و پام کردم.ماسک و پاک کردن.کار موهام هم که تموم شده بود...
تو اینه قدی روبه روم به خودم نگاه می کردم...قشنگ شده بودم...
ارایشگرم که خیلی راضی بود...
اما من... قلبم گرفت.نمی دونم یه حس بدی بهم دست داد...
چرا دارم خودم و خوشگل می کنم؟که بقیه خوششون بیاد؟رهام خوشش بیا؟اون که از منم خوشش نمیاد چه برسه به چهره ام.
ارایشم هم رنگ لباسم ابی بود.چشمام کشیده ترشده بود...لبام صورتی کمرنگ...
ابروهامم چون برداشته بودم نازک تر و کمونی شده بود....
مثل این غم زده ها نشستم سر جام..
ارایشگر پرسید:
__از ارایشت خوشت نیومد؟می خوای عوضش کنم؟
لبخند تلخی زدم و جواب دادم:
__نه.ممنون.خیلی قشنگ شده.
__پس چرا ناراحتی؟ارایشت که خوبه...
__تو مومی بینی ومن پیچش مو...
__می خوای موهاتو بپیچونم؟
به زدن یه لبخند بسنده کردم.اونم بی خیال شد.رها که کارش تموم شد اومد سمتم...خیلی خوشگل شده بود.موهای طلایی شو جمع کرده بود بالای سرش و ارایش غلیظ صورتی همرنگ لباس عقدش داشت...چشمای ابیش هم می درخشید...
یه لحظه...فقط برای یه لحظه بهش حسادت کردم که پارسا دوسش داره اما رهام هیچ علاقه ای به من نداره.
رها سوتی کشید و گفت:
__دختر خودتی؟ چه تیکه ای شدی لامصب(درستش لامذهبه...محض اطلاع)...
__تو که خوشگلتر شدی...
__بروبابا داری اعتماد به نفس بهم می دی من چون قبلا موهای صورتم و بر می داشتم زیاد تغییر نکردم ولی تو جیگری شدی ها.امشب پسرا نخورنت تا فردا دووم بیاری شانس اوردیم.
پالتوم و پوشیدم.شالم هم سرم گذاشتم.البته موهای اکستنشن شده ام چون بلند بود از زیر شال زده بود بیرون.
پارسا اومد دنبال رها من هم خواستم سوار اژانس بشم که صدای بوغ ماشینی مجبورم کرد روم و برگردونم....
فراری رهام بود.چند تا پسرم اون طرف خیابون به من نگاه می کردن ...
اگر الان سوار ماشین رهام شم فکر بد می کنن...
چند دقیقه ای فکر می کردم چیکارکنم که دستم کشیده شد...
پس اون پسرا کجان؟رفتن؟کی دستم و کشید؟
رهام بود پرسید:
__این چه وضعیه که داری تو خیابون می گردی؟
به خودم نگاه کردم همه جام پوشیده بود...
کتش و دراورد انداخت رو دوشم.
گفت:
__همه موهات از پشت معلومه.لال مونی گرفتی ؟چرا حرف نمی زنی...
دستم و از تو دستش کشیدم بیرون و به سمت ماشین رفتم.
حوصله دعوا ونداشتم...
کتش و انداختم پشت.سرم و به شیشه تکیه دادم هوا تاریک شده بود...
رهام یه کت اسپرت مشکی و یه پیراهن سورمه ای و یه کروبات نیمه باز پوشیده بود...
داشت لجم در میومد همیشه از این که کروبات نیمه باز باشه حرصم می گرفت...
بهش گفتم:
__بزن کنار.
__چرا؟
__بزن تا بگم...
کنار خیابون توقف کرد برگشت سمتم تا بفهمه می خوام چی کارکنم.
رفتم جلو تر ...
بدبخت تعجب کرده بود.دستم و بردم سمت کروباتش الان دیگه از تعجب گذشته...
کروباتش و سفت کردم...مشغول بودم که دستش و گذاشت رو گونه ام و گفت:
__خوشگل شدی...
نه نه نه نه نیاد بذارم...نباید بهش وابسته شم...
چشمام و بستم وباز کردم دستش و از روی صورتم پس زدم...
نفسش ومحکم دا بیرون بدون اینکه حرفی بزنه حرکت کرد.منم حرفی نزدم مقابل خونه نگهداشت من زودتر پیاده شدم...
وارد سالن که شدم همه برگشتند سمتم...یه لحظه خجالت کشیدم...
رها اومد به سمتم ومن و به فامیل هاش معرفی می کرد اینقدر زیاد بودن که اسم دوتاشونم یادم نیست...
به سمت یه خانوم مسن رفتیم رها گفت:
__عمه جون بهترین دوستم والبته زن داداشم ماهان...
عمه اش روی ویلچر نشسته بود...
دستم و گرفت و گفت:
__خوشگل تر از اونی هستی که زن داداشم می گفت...خدابیامرزه...
دست رهام دورم حلقه شد و رو به عمه اش
گفت:
__مگه می شه من زن زشت بگیرم...
__به تو باشه اصلا زن نمی گیری...تو به دوست دختر داشتن اکتفا می کنی.
رهام خندید برگشتم تو چشماش نگاه کردم.
می خنده چه خوشگل می شه...اونم زل زده بود تو چشام که دخترعمه اش نزدیک شد...
چشم وابروی قهوه ای تیره موهای متوسط پوست برنزه اصلا قیافه جالبی نداشت من که خوشم نیومد...
گونه رهام و بوسید حرصم در اومد..
گفت:
__از دوست دخترات چه خبر؟چند تا بچه ازشونه داری؟
اشغال همین اول بسم الله داره درباره دوست دخترای رهام حرف می زد...
رهام اخم کرد و گفت:
__با همه اشون بهم زدم...
دختر عمه اش دستش و به سمتم دراز کرد
و گفت:
__خوشبختم..اسم من یسنا ست...واقعا هیف شدی دختر تو هم خوشگلی هم خوشتیپ با این اقا رهام ما هیف می شی...
__چرا؟به نظر من که رهام هم خوشگله هم خوش تیپ.
رهام لبخندی زد که یسنا و جوشی تر کرد.
یسنا گفت:
__اخه این پسر دایی من خیلی تجربه داره...یکی اش خودم...
__حالا نیست که خودم از این تجربیات ندارم؟؟؟
یسنا خندید و گفت:
__اااا؟پس در و تخته با هم جورن...اقا رهام خانوم با تجربه گرفتی به دردت بخوره...
فشار دست رهام روی کمرم زیاد شد...
پارسا با....نـــه پارسا شاهین و از کجا می شناسه؟
دوتایی اومدن جلو یسنا هی برای شاهین و رهام عشوه خرکی میومد منم می خندیدم...
پارسا روبه من و رهام گفت:
__هم دانشگاهی ام شاهین خان...
رهام دستش و به سمت شاهین درازکرد
و گفت:
__خوشحال شدم...
__همینطور...
شاهین به سمتم اومد
و گفت:
__ماهان جان میای کارت دارم...
پارسا و رهام و یسنا از این حرکت شاهین جا خوردن ...
الان فکر های بی خود می کنند...شاهیندستم و گرفت .
رفتیم وسط سالن داشتیم می رقصیدیم رهام هم بخاطر اینکه لجمو دربیاره با یسنا اومد وسط ...
تمام حواس رهام پیش من بود...
شاهین پرسید:
__اولین برخوردمون ویادته؟مسابقه رقص؟
خندیدم. دستم و گذاشتم روشونه اش
و گفتم:
__اره...تو اون لحظه به غلط کردن افتاده بودم...
__من بدتر از تو..ولی تو خیلی قشنگ می رقصیدی..
لبش و به گوشم نزدیک کرد و گفت:
__ارث و از بابا گرفتم...
تعجب کردم سرم و اوردم عقب نگاهش کردم:
__جدا؟
رهام قرمز شده بود...
شاهین جواب داد:
__اره بهش گفتم بده اونم نصف اموالش وبهم داد...
__خوشحال شدم...
__الان می دونی باید چیکار کنیم؟
__نه...
__باید اون یسنای کنه رو از شوهرت جدا کنیم...یه خواهر که بیشترندارم باید مرقبت باشم...
لبخندی زدم...ازم جدا شد وچند لحظه ای بارهام حرف زد..
یسنا براش فرقی نکرد که الان داره با شاهین می رقصه یا رها یا کس دیگه ای...
رهام اومدبه سمتم و کمرم و گرفت...قشنگ چسبیده بودم بهش...
پرسید:
__شاهین واز کجا می شناسی؟
__چه فرقی برای تو داره؟
__برای من که مهم نیست...همینطوری پرسیدم...
__منم همینطوری جواب نمی دم...
گوشه لبش و می جوید...
یه مستخدم از کنارمون رد شد. رهام هم یه لیوان شامپاین برداشت...
لیوان و از دستش گرفتم.
و پرسیدم:
_مگه نگفتی دیگه مشروب نمی خوری؟
_گفتم در صورتی مشروب نمی خورم که
تو هم موهات و نشون مردم ندی...خب؟
_خب چی؟
_من هنوز لب به گیلاسم نزدم.اگر یه روسری بذاری سرت من هم این و نمی خورم.
نفسم ومحکم دادم بیرون. یه لبخند گوشه لبش بود.
زل زدم توی چشماش.
تا خواستم هر چی از دهنم در میاد بهش بگم فرهاد اومد و کنار گوشش یه چیز گفت و رفت...
هنوز تو بغل رهام در حال رقصیدن بودم. لبخندی زد.
سرش و کرد تو گردنم و اروم بوسید.
من و می گی هم قلقلکم میو مد هم گر گرفته بودم.در حال گرم شدن بودم که سرش و برد عقب...
و پرسید:
_چرا بهم نگفتی که شاهین داداشته؟
چشام هزار تا شد...
این فرهاد و فرستاده بود تا درباره شاهین تحقیق کنه؟
بفهمه شاهین کیه؟
پرسیدم:
_تو فرهاد وفرستادی تا درباره شاهین تحقیق کنه؟
_خب باید بدونم زنم با کی رفت و امد داره.
_تو که گفتی برات اهمیتی نداره...
دوباره اخمو شد...
_ماهان اینقدر با من کل کل نکن ...
دستم و کشید و من و به سمت پله ها برد تو راه
پرسیدم:
_کجا داریم می ریم؟
_مگه نمی خواستی شال بذاری ؟
تقریبا رسیدیم.
رفتیم توی اتاقم...
گفتم:
__ولش کن من روسری نمی ذارم.بابا یه شبه دیگه.
اومد جلو گفت:
__منم هروقت رفتم مهمونی یا جشنی تا می تونم مشروب می خورم می گم بابا یه شبه دیگه...
_اصلا به درک اینقدر بخور تا مست شی.
خواستم از اتاق برم بیرون که دستم و محکم گرفت
و گفت:
_ماهان سر به سر من نذار.یه روسری انتخاب کن قال قضیه رو بکن .
_من روسری نمی ذارم.لابد فردا هم که عروسی مونه می خوای مجبورم کنی روسری بذارم.
رفت سمت در . در وقفل کرد کلیدش و گذاشت تو جیبش .پرید رو تخت و گفت:
_اگر می خوای بری پایین باید روسری بذاری.
_ای خدا من چقدر از این بشر متنفرم...
(به این می گن احساسات ضد و نقیض)
داشت می خندید.اره به خند به جون خودم نباشه.به جون خودت پدرتو درمیارم.
از تو کشو یه شال ابی نازک و برداشتم.جلوی اینه قدی به صورت شل انداختم روی سرم.
و گفتم:
_خوبه؟حالا دروباز کن.
از تخت پرید پایین پشتم وایساد درحالی که تو اینه به من نگاه می کرد.سرش و چند بار به اطراف تکون داد.
یه شال ابی بلند تر از تو کمدم در اورد این شال و از روی سرم برداشت و اونی و که تو دستش بود و انداخت روی سرم.
ادامه شال و انداخت روی دوشم تا شونه هام معلوم نشه.
شال روی سرم و بوسید.
و گفت:
_حالا خوب شد.. بریم.
درد وحالا خوب شد.از پله ها رفتیم پایین .من رفتم به سمت رها بادیدنم اخم هاش رفت تو هم .
و پرسید:
_این چیه انداختی روی سرت ؟
_داداشت مجبورم کرد بذارمش.
رها با یه حرکت شال وبرداشت.رهام درحال حرف زدن با یه دختر بود.
اما با خشم به من نگاه می کرد.پرو با دخترا حرف می زنه تازه عصبانی به من هم نگاه می کنه.یه پسر جوون اومد به سمتم لبخند زد
و پرسید:
_پس اون بادیگارد اسرار امیزشمایید؟
خنده ام گرفته بود.اینجا چقدر من و تحویل می گیرن.پسر یه شلوار جین کت چرم مشکی پوشیده بود.
یقه اش باز بود.موهاشم تا شونه هاش می رسید.
ذوق زده جواب دادم:
_زدی تو خال.
__من سیاوش پسر خاله پارسا ام.
شنیده بودم خیلی زیبایید اما نه تا این حد.رها گفت فردا عروسی شما و رهامه؟
_بله.درسته.
دستی روی شونه ام قرار گرفت...
شاهین بود گفت:
_ببخشید می شه خواهرم و قرض بگیرم؟
سیاوش لبخندی زدو رفت ...
شاهین چونه ام و گرفته بود صورتم و این ور اونور تکون می داد
و گفت:
_من نمی دونم اینا از چیه تو خوششون اومده؟
_درد.
_راستی شوهرت چقدر عصبانی بود؟باز چی کار کردی؟
_هیچی به خدا ...اخه داشت مجبورم می کرد روسری بذارم.
شاهین پقی زد زیر خنده.
و گفت:
_بدبخت شدی شوهر غیرتی هم نوبره والله.
رهام اومد به سمت ما دستش و دور کمرم حلقه کرد.
یه گیلاس شامپاین نیمه کاره هم دستش بود...پس روحرفش نبود.
نیست که من روحرفم بودم و روسری گذاشتم...
شاهین پرسید:
_چرا اینقدر خواهر من و اذیت می کنی ؟ تو برو به خواهر خودت گیر بده.
اون که از ماهان بدتره...
ماهان بیابریم...
__جان؟خواهر من خودش شوهر داره اگر شوهرش بخواد بهش گیر می ده نه من. تو هم بهتره به زنت گیر بدی نه زن من. ماهان هیچ جا نمی ری.
به حرف رهام توجه نکردم خواستم همراه شاهین برم که حلقه دستش محکم تر کرد.
دم گوشم گفت:
_روز اولی که اومدی خونه امون یادته؟اون مسابقه؟از قصد بهت باختم تا اینجا بمونی .اما الان راحت می تونم استخونات و خورد کنم.پس بهتر دختر کوچولوی حرف گوش کنی باشی.
گوشه لبم و گاز می گرفتم...
دستاش و با تمام زورم از دور کمرم باز کردم.و دویدم به سمت حیاط پشت....
کنار یه درخت نشستم و پاهام و تو بغلم گرفتم.
_اشغال ازت متنفرم.از کل خاندانتون متنفرم.عوضی خودش هر غلطی می خواد می کنه.با دخترا می گرده.مشروب می خوره.یکی نیست بگه وضع خواهرت قبل از ازدواجشم همینطور بوده چرا به اون گیر نمی دی...
_اونش به تو ربطی نداره.
رهام بود که به درخت کاری تکیه داده بود.دست به سینه به من نگاه می کرد خواستم از کنارش رد شم که بازوم و گرفت ..
و گفت:
_ببخشید خب من...
حرفش و نصفه گذاشتم...
_اره تو از من بدت میاد از همون بچگی.چون فکر می کنی دلیل عقده ای شدنتون.کمبود محبتتون.خیانت مادرتون.ول کردن پدرتون مردن خر غضنفر تو روستا همه اش تقصیر منه.
یه قدم اومد سمتم.منم یه قدم ازش دور شدم...
_اما...
_چون مادرت به پدرت خیانت کرده فکر می کنی همه زنای دنیا خائن اند.
مادر تو یه...
داد زد:
_خفه شو هرزه...
چی گفت؟هرزه؟با دوتا دستم جلوی دهنم و گرفتم.هنگ کرده بودم.خواست من و بگیره تو بغلش اما مثل جن زده ها هلش دادم عقب.
تند تند دویدم سمت اتاقم.و در واز پشت قفل کردم.
هنزفری و گذاشتم تو گوشم و صداش وتا اخر زیاد کردم تا صدای هیچی و نشنوم.
اون چطور جرئت کرد به من بگه هرزه؟مگه من تا الان هرزگی کردم؟
به اون که شوهرم بوداجازه ندادم بهم دست بزنه چه برسه به مردای غریبه؟
ماهان نیستم اگر اون و ادم نکنم.
زار زار گریه می کردم. ارایشم پخش شده بود تو اینه نگاه کردم.
خودم و نشناختم چقدر ترسناک شده بودم.با شیر پاک کن ارایشم و پاک کردم. و تو وان حموم نشستم.وان پر از اب بود دوش هم باز بود.
وضعیت اسفناکی داشتم.رهام چند باری به در زد اما من درو بازنکردم.
با حوله تو تخت دراز کشیدم.
احساس کردم یه چیز نرم داره روی صورتم کشیده می شه.حس خوبی بود.
چشمام و باز کردم...
رهام؟دوباره بستم وباز کردم...دارم درست می بینم؟
این رهامه که کنار من روی تخت نشسته؟لبخندی زد.هنوز صورتم و نوازش می کرد.با عصبانیت دستش و پس زدم.
از تخت پریدم پایین.در که قفله این چجوری اومد داخل...
اها پنجره بازه.در وباز کردم .
داد زدم:
_بیرون.
اومد سمتم.چشماش قرمز بود معلومه نخوابیده.در و بست.
و گفت:
_بابت دیشب...
_تو راست گفتی من یه هرزه ام.هر شب وبا یه مرد می گذروندم. چند تا بچه سقط...
سیلی اش مانع شد تا حرفم و کامل کنم.دیگه به کتک خوردن از این عادت کرده بودم البته مشکل از رهام نیست از منه ...
بس که تو مسابقات مختلف کتک خوردم کتک خورم ملسه.حرصم واقعا در اومده بود الان یه چیز می گم که ادم شه...
جای سیلی اش و لمس کردم ...
و گفتم:
_نه.من اشتباه کردم.به نظر من هرزه مادرته.اونه که...
گفتم الانه که سیلی بعدی و بخورم.اما پشت دستش و اروم ونرم کشید رو جایی که چند دقیقه پیش زده بود.انگار به خودش اومده باشه. یه مشت نثار دیوار کرد و از اتاق رفت بیرون.
این چش شده؟وقتی به خودم فحش دادم من و زد وقتی به مادرش فحش دادم دیوار و زد؟
ابروهام و انداختم بالا.ساعت 11 بود....
من ساعت 12 وقت ارایشگاه داشتم.
تو اشپز خونه مشغول صبحانه خوردن بودم .
کسی تو اشپز خونه نبود فرهاد با اجازه ای گفت و کنارم نشست..
پرسید:
_خانوم؟
_بله؟
_می شه با سمانه حرف بزنید؟
_اخ ببخشید باید زودتر از اینا باهاش حرف می زدم.ولی باشه اگر صداش کنی بهش می گم...
خوشحال شد از اشپزخونه دوید بیرون چند دقیقه بعد سمانه وارد شد.
به صندلی کنارم اشاره کردم و گفتم:
_بشین.
کنارم نشست . شروع کردم به حرف زدن:
_راستش چطور بگم یکی از دوستام از فرهاد خوشش اومده به نظرت چطور ادمیه؟
یه کم ناراحت شد با صدای لرزون گفت:
_خوبه.
_به نظرت به دختره بگم که فرهاد هم ازش خوشش میاد...
سراسیمه پرید وسط حرفم و گفت:
_فرهاد از اون دختره خوشش نمیاد.
_ولی من مطمئنم.
_من مطمئن ترم.فرهاد از من خوشش میاد.
زدم زیر خنده. دست می زدم. سمانه متعجب بود.
گفتم:
_دختر خوب منظورم از اون دختر خودت بودی.
سرخ شد با اجازه ای گفت و از اتاق رفت بیرون...
فرهاد من و به اریشگاه رسوند تو راه بهش گفتم که اگر واقعا سمانه رو دوست داره بره خاستگاریش.اونم حرفم و تصدیق کرد.
وارد ارایشگاه که شدم خانوم مسنی به اسم صادقی من و راهنمایی کرد.
رو یه صندلی که دراز می شد نشستم یکی از ارایشگر ها ناخونام و درست می کرد یکی هم مشغول ارایش کردنم بود .
از همون اول گفتم که از ارایش غلیظ خوشم نمیاد.موهامو هم نمی خوام اکستنشن کنم.همینطوری ساده بهتره.
ارایشگر با این حرف من اخمی کرد...
خوبه من مشتری ام من باید بگم چیکار بکنن.تازه خانوم برام نازم می کنه.
وسط های ارایشم بودم که رها هم رسید.
از ساعت 12 تا ساعت5 بعد از ظهر زیر دست ارایشگر له و لورده شدم.
ده دفعه ارایشم کرد دوباره ارایش و پاک کرد . باباجان بلد نیستی کاری انجام نده.
اخرای ارایش بود که رها دست از حرف زدن بر داشت و مات من شده بود بود حرفی نمی زد . فقط نگاه می کرد.
کار ارایشم که تموم شد موقع درست کردن موهام فرا رسید.
موهام و فر کردن بعد با یه نوع تل مخصوص بالای سرم جمع کردن.
هر کاری کردن تور عروس و بذارم رو سرم قبول نکردم.شاید از معدود عروس هایی باشم که تور عروس و نمی ذاره.
رها هم که مدام نق نق می کرد.
لباس عروسم فوق العاده زیبا بود یعنی باید به سلیقه رهام افرین گفت.
لباس عروس پشت گردنی که پف کمی داشت و پشتش کمی باز بود .
ساده و قشنگ .
تو اینه خودم و دیدم.واقعا راضی بودم.چهره الانم با یک ماه پیشم زمین تا اسمون فرق می کرد.
ارایش چشمم از سایه سبز وزرد کمرنگ استفاده شده بود ساده وخیلی قشنگ ...
تو اینه به خودم زل زده بودم...و قربون صدقه خودم می رفتم.
ماهان تو داری هیف می شی....این یارو که می خواد شوهرت بشه تعادل روانی نداره...
رها زد پشتم و گفت:
_ماهان.چی شدی؟خدایا من که دخترم می خوام درسته قورتت بدم.
_بروبابا حوصله ندارم.
مثل باد کنک خالی شد و گفت:
_عروس بی ذوق.
خنده ام گرفت هر دختر دیگه ای جای من بود از اینکه داره زن رهام می شه ذوق می کرد.
اون خوشتیپ و پولدار و...
البته اخلاق مخلاق که نداره.مهربونم که نیست و گدا و بخیل وغیرتی و...
من باید به چی این دل خوش کنم؟
ارایشگر ها هل هله می کشیدن.اینا دیگه چی می خوان باید جیغ بکشن... چون من دارم خودم و دستی دستی بد بخت می کنم.
رهام هم لطف کرد و ساعت 7 تشریف اورد.
اصلا یه نگاهم به من نکرد ...حتی یه کلمه حرف ...
من هم باهاش حرف نزدم ارایشگرا و رها از کار ما دوتا متعجب بودن.
رهام یه کت و شلوار اسپرت مشکی که تو نور شب برق می زد و یه پیرهن سفید از زیرش پوشیده بود کروباتم که نزده بود .
لابد ترسید مثل دیروز بخوام کروباتش و درست کنم.شایدم می خواست تو بدترین وضع ممکن تو جشنمون شرکت کنه.
انگار نه انگار که امشب مراسم عروسی مونه.
هر دوتامون عزا گرفته بودیم.
من با ناخونام با زی می کردم.تقریبا مانیکور ناخونام خراب شده بود از بس جویدمشون.استرس چه به سر ادم میاره.
دیگه از این سکوت خسته شده بودم.
پرسیدم:
_از من ناراحتی؟
جواب نداد.به درک من و باش که دارم خودم و کوچیک می کنم. تا ماجرای صبح و فیصله بدم.
مقابل اتلیه نگه داشت. از ماشین پیاده شد اما در و برای من باز نکرد.
من هم مثل این سرخورده ها اومدم پایین.دو تا عکاس داشتند یه مرد یه زن.
عکاس مرد اومد به سمتم درحالی که مثل این اواخواهری ها حرف می زد گفت:
_وای دختر تو چقدر نازی؟موش بخورتت.
ترکیدم از خنده اما رهام جدی بود.چرا موش بخورتم رهام هست بسه.
ادمه داد:
__چه چشای نازی ؟عجب هیکلی هم داری؟یه چرخ بزن ببینم .
رهام دیگه داشت جوش میاورد دست مرده و گرفت رفتند تا عکس بندازن.
عکاس زنم از من عکس گرفت چه مسخره از گرفتن فیگور های مختلف بدم میومد با اکراه فیگور می گرفتم.
حالا نوبت عکسای دونفری مون رسید که رهام گفت دوتا بسه.
ایش به این می گن ضد حال .عکس اول من روی کانا په نشسته بودم رهامم روی دسته کاناپه نشسته بود.عکس دومم همونطور روی کاناپه نشسته بودیم اما مثلا درحال بوسیدن...
این اقا رهامم مشکل داره و نمی تونه کسی و ببوسه.اون بار اولم من بوسیدمش.بدبخت تا یه هفته تو هنگ بود.
همیشه از اینکه اولین بوسه از طرف زن باشه بدم میومد اما الان خودم دچارش شدم.
عکاس مرد اومد به سمتم.
از رهام پرسید:
__اقا داماد اجازه می دی با عروس خانوم یه عکس بندازم؟
بعد یه چشمکی به من زد.
رهام بدجور قاط زده بود
گفت:
_دیگه چی نمی خوای با ننه ام عکس بندازی؟خجالت بکش.
من و عکاس زن داشتیم قش می کردیم از خنده ...
رهام با عصبانیت اومد جلو دستم و گرفت و از اتلیه رفت بیرون.
دامن لباسم و بالا گرفته بودم. چند تا خبرنگار دورمون جمع شده بودن و عکس می نداختن.
مردم هم ازمون فیلم می گرفتن که البته با کمک فرهاد همه اشون متفرق شدن.
اما من از اینکه معروف می شم ذوق کرده بودم و برای مردم ژست می گرفتم.دیگه عکسام رو مجله ها می ره.
جشن عروسی تو باغ لواسون رهام بود.همه جا چراغونی شده بود .
و میز ها هم به طرز فوق العاده ای زیبا بود.
همه مهمان ها به خصوص پدرم و بابا کاوه به استقبالمون اومدن. بی بی هم اسفند دود می کرد. با کمک رهام از ماشین پیاده شدم.
البته می دونم جلوی مردم داره جنتل من بازی در میاره. واگرنه برای من تره هم خورد نمی کنه.
بابام پیشونی مو بوسید .چشماش قرمز بود نمی دونم گریه کرده بود یا ناراحت بود.
بابا کاوه هم بعد از بوسیدن رهام من و بوسید .انا که اصلا به سمت من نیومد فقط رهام و بوسید.عقده ای بسوز دارم پسرت و ازت جدا می کنم.
مهمون ها خیلی زیاد بودن منم فقط چند نفرشون و می شناختم.
چون قبلا خطبه عقد خونده شده بود این خطبه ای که قرار بود خونده شه یه جورایی صوری بود.
وارد اتاق عقد شدیم...من که چشام چهارتا شد.سقف اتاق که با تور های صورتی پوشانده شده بود.سفره ی عقد روی حوض کوچیکی
که تو اتاق قرار داشت چیده شده بود ماهی های قرمز تقریبا بزرگ هم زیر شیشه ای که روی حوض قرار داشت اینور اونور می رفتند...
به جای صندلی برای نشستن ما یه تاب اهنی سفید وصل شده بود که میله های اهنی اش با تور های رنگی پیچیده شده بود.
ما باید اونجا روی تاب می نشستیم.
اشک ذوق تو چشمام جمع شده بود.باورم نمی شه این اتاق عقد برای منه.این مجلس عروسی منه.
و البته این منظره ای که می بینم فوق العاده زیباست ...
به رهام نگاه کردم اونم شگفت زده شده بود.وبا حیرت به اطراف نگاه می کرد.
اگر رهام اینجا رو درست نکرده پس این کار رهاست.روی تاب نشستم...
رها کنار گوشم پرسید:
_چطوره؟اتاق عقدت و می پسندی؟
دوباره ذوق زده شدم و پرسیدم:
_تو درست کردی؟
_ببخشید که خوب نشد.
_دیوونه شدی این قشنگ ترین اتاق عقدیه که تو عمرم دیدم.
با صدای یالله ی عاقد همه ساکت شدند.
رهام دم گوشم گفت:
_همون بار اول بله رو ندی ها فکر می کنند هولی.
_چطوره اصلا بله رو ندم؟
_جرئتش و داری؟فکر بعدش و کردی؟
_منظورت چیه؟
جوابم و نداد فقط یه لبخند مرموز زد که معنی اش و نفهمیدم.
قران و گرفته بودم تو دستم و داشتم سوره اش و می خوندم همون بار اول تموم شد اما داشتم کشش می دادم.تا به بار سوم برسه بعد بله روبگم.
تا دوباره رهام مسخره ام نکنه.
قران و بستم.
هر دفعه که عاقد می گفت:
_وکیلم؟
رها در جواب یه چیز می گفت.
عاقد گفت:
_برای بار سوم می پرسم...ایا وکیلم؟
همه به من نگاه می کردند.پدر بزرگ رهام با تحسین به من نگاه می کرد.چشمای انامثل گلوله اتیش بود. بابا و بابا کاوه هم منتظر چشم به من دوخته بودند.
منم برای اینکه رهام جلوی مهمونا کنف شه
گفتم:
_نه جاج اقا من زیر لفظی می خوام.
مجلس ترکید حتی عاقد ورهام هم می خندیدن...
فکر کنم بجای اینکه رهام کنف شه خودم کنف شدم.رهام یه گردنبند به من داد که به شکل یه قلب برجسته بود.ای بی احساس ...
فکر کردم الان یه چیز می ده که روش نوشته باشه دوستت دارم.
یا عاشقتم چه می دونم از این چیزا دیگه.
عاقد برای بار چهارم پرسید:
_وکیلم؟
_با اجازه پدرم.روح مادرم و مادر بزرگم.بله.
زنها شروع کردن به هلهله و شادی .بیشتر به شیه اسب شبیه بود تا هلهله. تور واز بالای سرمون برداشتند.
رهام حلقه رو گذاشت تو دستم.من هم بعد از اون حلقه رو گذاشتم تو دستش البته تو دست چپش نذاشتم گذاشتم تو دست راستش معلوم بود به زور خودش و نگه داشته واگر نه تا الان هزار بار خفه ام کرده بود.
اولین کسی که به سمتم اومد بابام بود تا تونست من و بوسید.
و گفت:
_ایشالله خوشبخت شی...ایشالله عاشق هم بشید.
رهام گنگ نگاهم کرد امامن فقط یه لبخند تلخ زدم.
بابا کاوه پیشونی مو بوسید رهامو هم بوسید.یه جفت گردنبند بهمون داد
و گفت:
_این و 20 سال پیش وقتی عقد کردید براتون گرفتم....ولی فرصت نشد بهتون بدم.
روی گردنبند من نوشته بود رهام.روی گردنبند رهام هم نوشته بود ماهان
.گفتم:
_ممنون بابا کاوه چرا زحمت کشیدی؟
با بغض گفت:
_منو ببخشید.هردوتاتون منو ببخشید.
چطور ببخشمت.من و از پدرم جدا کردی.زندگی فقیرانه رو بهم تحمیل کردی.
20سال مجبورم کردی زن کسی باشم که نمی شناسمش.چطور ببخشمت؟
(این هارو تو دلم گفتم)
جواب دادم:
_بابا کاوه خودتون و ناراحت نکنید.
رهام گفت:
_اما من نمیتونم ببخشمتون.از من نخواه.
واقعا رهام اینوگفت؟چطور تونست یه همچین چیزی و به باباش بگه؟بابا کاوه خیلی ناراحت شد دستش و روی قلبش گذاشت ورفت.برگشتم سمت رهام
و پرسیدم:
_چرا اینطور باهاش حرف زدی؟
_حداقل مثل تو ادعای بخشیدن نکردم.
این از کجا فهمید؟
فرشته و شوهرش به سمت ما اومدن.رهام با دیدن فرشته دوباره اخم کرد.
فرشته گفت:
_ماهان خیلی خوشگل شدی...
ارومتر کنار گوشم گفت:
_هیف که نصیب داداشم نشدی؟
_الان کجاست.
_شمال دیروز رفت...
رهام با اخم از جاش بلند شد.ورفت.فرشته کنارم نشست یه نگاه به گردن بندم انداخت و پرسید:
_توش چی نوشته؟
_نمی دونم.مگه باید چیزی نوشته باشه؟
_تو این جور گردنبند ها یه چیز می نویسن.
گردنبند و از گردنم باز کرد دکمه کنارش و فشار داد قلب گردنبند دوتا شد وسطش نوشته بود...
__بادیگارد محبوب من...
حسابی ذوق زده شدم.فرشته گفت:
_معلومه دوست داره ها.
منم حسابی خودمو گرفتم.
پدر بزرگ رهام اومد به سمتم فرشته بادیدنش با اجازه ای گفت و رفت
پدر بزرگش انگشتری و که روش یه نگین بزرگ زمرد داشت و گذاشت تو انگشت وسط دست راستم و گفت:
_این و مادرم به مادر بزرگت داده بود.مادر بزرگت نتونست این و بده بهت.الان من از طرفش می دم بهت.توهم باید این و بدی به عروست.
نفس عمیقی کشید.یه لبخند زد و ادمه داد:
_بیا اینم سوییچ یه ماشین لوکس و خوشگل.برای یه تازه عروس خوشگل.
_اما من که رانندگی بلد نیستم.
_پس اون شوهر بی عرضه ات چی کارست؟چشمش کور دندش نرم بهت یاد می ده.
خندیدم.لپمو کشید و رفت.رها به سمتم اومد
و پرسید:
__عروس خانوم افتخار می دی من و مزین کنی یه قری باهام بدی؟
_افتخار و خیلی وقت پیش شوهر دادم رفت.
_بیا لوس نشو.
از اتاق عقد خارج شدیم و وارد سالن شدیم.اکثریت مهمون ها جوون بودند.همه محو تماشای من شده بودن.رهام درحال رقصیدن با یه دختر بود که منم بادیدنش کیفور می شدم چه برسه به رهام...
با رها رفتم وسط اهنگ ناری ناری و گذاشته بودن شروع کردم به قر دادن...
ناری ناری ناری ناری ناری ناری
تو مگه ! اناری داری
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
ناری یار خوشگل نازی یار خوشگل
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
تو که تك گل تو گلدونای بهاری
ناری ناری
تو که فرشته ای و ماه اسمونی
ناری ناری
تو که قشنگ تر از رنگین كمونی
ناری ناری
توکه مثل ستاره های بی نشونی
ناری ناری
ناری یار خوشگل نازی یار خوشگل
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری یه گوله اناری ناری
با ما نامهربونی ما رو كشتی عیونی
ببین با خنده هات دلو میتپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
ناری یار خوشگل نازی یار خوشگل
با ما نامهربونی با ما دل میسوزونی
تو که با خنده هات دلو می تپونی
ناری ناری ناری ناری
ناری ناری ناری ناری
زمان ومکان وفراموش کرده بودم...خیلی خوشحال بودم فقط می رقصیدم.بالاخره روز عروسی خودم نرقصم روز عروسی کی برقصم؟
هرکس پیشنهاد رقص می داد با کمال میل قبول می کردم .
رهام بدبخت که همه اش در حال حرص خوردن بود.
رها بعد از دومین اهنگ خسته شدو رفت تا استراحت کنه..
اهنگ بعدی اهنگ حنا از اندی بود...
من که دیوانه وار عاشق این اهنگم. ولی پاهام حسابی داغون شده بود رهام اومد سمتم ...
ترسید باز تقاضای رقص یه پسر دیگه رو قبول کنم.
من و کشید وسط ...
خودم و از بین دستاش ازاد کردم وسط سالن خم شدم و کفشام و در اوردم. پاهای لختم با سرامیک های سالن که بر خورد می کرد سوزشش کمتر می شد.
دوباره برگشتم سمت رهام. لبخندی زد.پریدم تو بغلش و شروع کردم به رقصیدن.همه دورمون جمع شده بودن وبا حسرت بهمون نگاه می کردند.
حنا اینجوری به من نگا نکن
با چشات قلب منو صدا نکن
حنا بسه منو دیوونه نکن
موهاتو تو دست باد شونه نکن
پری پریا
وای حنا
گل پریا
وای حنا
تاج سریا
وای حنا
دلبریا
وای حنا
تورو دیدنا دل تپیدنا ناز کشیدنا
وای حنا
روز روشنا توی چمنا بوسه زدنا
وای حنا
دل بره بلا اون قد بالا جیگر طلا
وای حنا
پناه بخدا بده یه ندا تابشم فدات
وای حنا
*******
ناز نکن فقط تو مال منی
ناز نکن که وصله ی جونمی
نه دلت نمیاد دلمو بشکنی
ناز نکن تو تنها عشق منی
پری پریا
وای حنا
گل پریا
وای حنا
تاج سریا
وای حنا
دلبریا
وای حنا
تورو دیدنا دل تپیدنا ناز کشیدنا
وای حنا
روز روشنا توی چمنا بوسه زدنا
وای حنا
دل بره بلا اون قد بالا جیگر طلا
وای حنا
پناه بخدا بده یه ندا تابشم فدات
وای حنا
اهنگ که تموم شد .
رها داد زد:
_بوسه.بوسه.
بقیه هم پشتش تکرار کردن.
دبیا...همین مونده بود بقیه بفهمن شوهرم مشکل داره نمی تونه من و ببوسه.
هیچی دیگه این بارم باید خودم دست به کارشم...
غرق در افکارم بودم که... انگار برق 1000ولت بهم وصل کردن.
این.این؟ واقعا من و بوسید؟ هنوز تو شوک بودم که
گفت:
_زیاد ذوق زده نشو برات خوب نیست.درضمن اولین واخرین بارم بود که بهت دست می زدم .
دیگه چیزی و نمی شنیدم...
بغض راه گلوم و بسته بود...من احمق وباش با یه بوسه کوچولو چه خوشحال شدم.
حالا نمی شد تو روز عروسیم نمی زد تو ذوقم؟
بدجور حالم و گرفت.
یه لبخند مصنوعی به بقیه زدم.کفشام وبرداشتم و رفتم توباغ.
لباسم باز بود وسط زمستون باد سردی هم میزد.
شاهین کتش و انداخت روی شونه ام
و گفت:
_شنیده بودم این اقا داماد خوشش نمیاد کسی و ببوسه.پس چطور شد؟
نفس عمیقی کشیدم ولی جواب ندادم.رضا اومد به سمتمون خیلی وقت بود ندیده بودمش.
کنارم نشست و پرسید:
_چه خبر عروس خانوم؟
شاهین با اجازه ای گفت و از جاش بلند شد.
رفتنش وبا چشمام دنبال کردم
به رضا جواب دادم:
_هیچی.راستی خیلی وقته ندیدمت.
_اره.یه مدت مسابقات کشوری شروع شده بود نتونستم ببینمت.
خوشگل شدی...
_مگه زشت بودم؟
_نه خوشگل بودی خوشگل تر شدی.مثل...
صدای باعث شد حرفش ناقص بمونه.صدای رهام بود که
گفت:
_خانومم هوا سرده نمیای داخل؟
درد وخانومم.تو راست می گی وقتی تنهایی ام اینجوری حرف بزن.با لبخند از جام بلند شدم نخواستم جلوی رضا دعوا راه بندازم.
گفتم:
__نه از بس گرم صحبت با رضا بودم سرما و فراموش کردم.
اخم بدی کرد دستش و پشتم انداخت و من و به زور تا داخل سالن کشید.
دم گوشم گفت:
_بیرون خوش می گذشت؟
برگشتم تو چشماش نگاه کردم.
و گفتم:
__رهام؟بیا یه امشب و باهم خوب باشیم...من کاری و که تو بخوای می کنم تو هم گیر نده باشه؟
انگار رام شده بود...
گفت:
_ این حرف و جدی می زنی؟
لبخند عمیقی زدم و سرم و چند بار تکون دادم.اونم خندید.دستش و محکم تر دورم حلقه کرد.
بهش گفتم:
_بابت گردنبند ممنون.خیلی قشنگ بود.از نوشته توش هم خیلی خوشم اومد.
_کدوم نوشته؟
اهی کشیدم.دوباره زد تو ذوقم.نمی شه این هی ضد حال نزنه؟
در کمال ارامش شامم و کوفت کردم.
بابا این فیلم برداره فکر می کنه می خواد برای اسکار فیلم بگیره خب یه فیلم عروسیه دیگه.
کم کم مهمون ها داشتند رفع زحمت می کردند.فقط خانواده درجه یک همون فک فامیل نزدیکمون مونده بودند.
با ماشین تو خیابون یه دور زدیم.این بی ذوق رهام هم اصلا حوصله گردش تو خیابون ها رو نداشت.
مستقیما رفتیم هتل.تا فردا با هواپیما بریم کیش...
هتل پدر بزرگ رهام خیلی بزرگ بود. بزرگترین سوییت هتل و رزرو کرده بودند.
سوییتش خیلی خیلی بزرگ و زیبا بود یعنی هتل خونه به این بزرگی داره؟دوتا اتاق داشت ...
اتاقی که تخت دونفره داشت توشط یه پرده بزرگ خیلی قشنگ از حال جدا شده بود.
روی تختم با گلبرگ های گل سرخ به صورت قلب تزیین شده بود.
یه اتاق دیگه هم تخت یک نفره داشت.
هر اتاق هم یه سرویس بهداشتی داشت.
تند تند لباسم و دراوردم موهامم که شینیون نشده بود.
ارایشم و پاک کردم و پریدم تو تخت دونفره.رهام هنوز از حموم بیرون نیومده بود.
یه تاپ و سلوارک خیلی کوتاه پوشیده بودم.از این لباس خواب زنونه ها که زنا برای شووراشون می پوشن متنفرم.
چیه لباسه همه جای اد مو نشون می ده تازه مورد پسند اقا واقع بشه یا نشه.
از حموم اومد بیرون موهاش و خشک می کرد که متعجب به من نگاه کرد و پرسید:
_تو چرا اینجا خوابیدی؟
_پس کجا بخوابم؟
_اون یکی اتاق من خوشم نمیاد بایه نفر دیگه تو تختم بخوابم.
_تو مشکل داری به من چه؟
_مشکل دار خودتی.
_نه من که از این مشکل ها ندارم.
_منم ندارم.
_خب پس چرا می ترسی با من تو یه تخت بخوابی؟اها لابد می ترسی شب بی عفتت کنم.
_دختر پر رو...
_خودتی.
رفتم زیر پتو اونم رغبت نکرد پیش من بخوابه.تو یه اتاق دیگه خوابید.
به درک ...انگار من از خدا خواسته ام.
از خواب که بیدار شدم کش و قوسی به بدن خوش فرمم دادم. تار می دیدم چشمام و مالیدم. موهام و مرتب کردم.اخه صبح ها که از خواب بیدار
می شم موهام دقیقا شبیه جنگل های امازون می شه.
. چشمم به ساعت افتاد....
ساعت12چـــــی؟؟؟ساعت 12؟ساعت 12.30 پرواز داریم.
الان این هواپیمائه راه میافته ما هنوز اینجا ایم.
سریع پریدم تو اتاق رهام نیم تنه بالاش لخت بود .
چشمام روی هیکلش ثابت موند موهای کمی داشت اون تک توک
موهاشم طلایی بود.
عادت داره شبا بدون لباس می خوابه.
سعی کردم به هیکلش نگاه نکنم.
چند بار تکونش دادم.
نه بابا بیدار بشو نیست.روش خم شدم تا از رو میز اونطرف تختش اب و بردارم با اب بیدارش کنم که افتادم روش.
بد جور ترسید با حالت گنگی از خواب بیدار شدو به اطرافش نگاه کرد.
من و که دید خیالش راحت شد.
پتو رو کشید روم من و محکم بغل کرد و دوباره خوابید.
دلم می گفت همینوری بمونم گور پدر هواپیما اما عقلم می گفت از هواپیما عقب بمونیم هم پول بلیط ها می سوزه هم یه روز دیگه باید تهران بمونیم.دستم و به زور بیرون اوردم دوباره تکونش دادم
گفتم:
_رهام.رهام...ساعت دوازده بیدار نمی شی.
_دو دقیقه اروم بگیر دختر چقدر حرف می زنی...
نه این داره گیج می زنه .دوباره تکونش دادم این بار حرصش دراومد نیم خیز شد روم و زل زد تو چشام.
چشاش پف کرده بود.معلومه دیشب نخوابیده.
با جدیت گفت:
_می خوابی یا بخوابونمت؟
مضلوم نمایی کردم.با لحن بچه گانه ای گفتم:
_خب هواپیما میره...
_خانومم هواپیما ساعت 12.30شب پر واز داره.بخواب.
یه حس خوبی بهم دست داد.نه از اینکه گفت هواپیما ساعت 12.30 شبه از اینکه من و خانوم خودش می دونست.
خب حالا که خیالم راحت شد برم تو اتاقم با خیال تخت و اسوده لالا کنم. داشتم از جام بلند می شدم که محکم تر بغلم کرد
و پرسید:
_کجا می ری؟
_می رم بخوابم دیگه خودت گفتی بخواب.
_نگفتم اونجا بخواب که.گفتم اینجا بخواب.
گیج شده بودم .
پرسیدم:
_تو که دیشب گفتی خوشت نمیادبا کسی تو تختت بخوابی.
دوباره عمیق نگاهم کرد جوری که قلبم لرزید .
گفت:
__اولا تو که هرکسی نیستی.ثانیا من دیشب یه غلطی کردم.حالا افتخار می دی بخوابی بذاری منم بخوابم؟
وصف حال الانم مثل وصف حال ماهی تنگیه که تو اقیانوس ازادش می کنی.
از یه طرف خوشحاله که دیگه ازاده وبه معشوقش که دریاست رسیده.
از یه طرف دریا ازبس بزرگه می ترسه توش گم شه.
از یه طرفم اقیانوس اینقدر خواستنیه که می ترسه مال کس دیگه ای بشه.
دوباره تو تخت دراز کشیدم اما از بس این رهام گنده بود هر لحظه احتمال سقوط ازاد به پایین تخت و داشتم.
ما نخواستیم پیش این بخوابیم خواستم از تخت بیام پایین که از جاش بلند شدو
پرسید :
_دیگه چی شده؟
_تخت کوچیکه تو گنده ای من میوفتم.
غش غش زد زیر خنده دستاش وباز کرد ...
گیج نگاهش کردم
گفت:
_بیا تو بغلم.اونوقت نمی افتی.
_نه ممن...
نذاشت حرفم و ادامه بدم بغلم کرد و خودمون وانداخت تو تخت.
پتو رو هم کشید بالا.ضربان قلبم رفته بود روی 1000حالا هی
می خواستم دستم به بدنش نخوره نمی شد.
نفسش وبا حرص داد بیرون
وپرسید:
_چرا نمی ذاری بخوابم؟
_به خدا من کاری نکردم.
_ هر اتفاقی که تو زندگی من میوفته مسببش تویی.
بهم برخورد خواستم از توبغلش بیام بیرون که بی فایده بود ...
گفت:
_ببخشید اشتباه کردم.
بعد از مکثی ادامه داد:
_تو بری من خوابم نمی بره.
مثل بچه ها شده بود.
پرسیدم:
_چی؟تو که تا الان خواب بودی...
_10 دقیقه بیشتر نخوابیدم.
_مگه قرص خواب...
_نه ...چند وقته نمی خورم.
دلم براش سوخت.چرا این نمی تونه بخوابه.بخاطر مامانش بود؟باباش؟یا من؟
چشام داشت سنگین می شد.سرم و اوردم پایین گذاشتم کنار گلوش و خوابیدم.
قفسه سینه اش بالا پایین می رفت.نفس هاش هم به گوشم می خورد.
دیگه چیزی یادم نیست.
بهترین خواب عمرم بود.چشمام و اروم باز کردم.که با دوتا چشم بسته برخورد کرد.پس خوابیده بود.
دستاش دورم حلقه شده بود به سختی تکون خوردم و ساعتش و نگاه کردم.ساعت6 بعد از ظهر بود.هنوز وقت داشتیم.
چند دقیقه ای گذشت ... دیگه حوصله ام داره سر می ره.
به صورتش دقت کردم.پشت چشماش یه کوچولو صورتیه.موژه هاش هم پر پشت و مشکیه . موهاش هم روی چشماش ریخته.
بینی شو که از نزدیک می بینی نوک تیزو کشیده اس.
لباشم که الان خشک شده. معلومه از دیشب تا الان اب نخورده . دو تا دستم و گذاشتم زیر سرم و همینطور بهش خیره شدم.
که چشماش و باز کرد.
مردمک چشمش ابیه اطراف چشماشم قرمز شده بود خیلی باحال شده.
یه لبخند زدم.اما اون هیچ عکس العملی نشون نداد.
فقط بهم نگاه می کرد.در حالی که موهام از روی گردنم می زد کنار
پرسید:
_چیزی خوردی؟
_نه.
_پس برو بخور من صبح صبحونه سفارش دادم تو یخچاله.
ذوق زده شده بودم از اینکه به فکرمه بعد یه دفعه ضد حال زد...
ادامه داد:
_اینقدرم سعی نکن تحریکم کنی من گول بخور نیستم.
اول تعجب کردم بعد پرسیدم:
_جـــــــان؟
پوزخندی زدم اما بعد تبدیل به خنده عصبی شد...
از عصبی و هیستیریک میستیریک هم گذشت...
واقعا که این پرروئه خودش گفت بدون تو خوابم نمی بره روانی الان می گه من و تحریک نکن من گول نمی خورم.
تو جام نیم خیز شدم.یه لبخند رو لبش بود.
روی کمرش دراز کشید
و پرسید :
_چیه ناراحت شدی از اینکه ذهنت و خوندم...اینقدر ابتدایی فکر می کنی که هر خری می تونه بفهمه به چی فکر می کنی.
_اخه ...الاغ من اگر بخوام تحریکت کنم که برام مثل اب خوردنه.
حالا اون عصبی می خندید.
با حرص از جام بلند شدم .پریدم تو حموم.یه دوش اب یخ حالم و جا میاره...
دوش گرفتم ولی حال نداشتم از تو حموم بیام بیرون.
وان و پر کردم و توش دراز کشیدم.
بعد از ده دقیقه داد رهام در اومد:
_مردی بیا بیرون دیگه...
_برو تو اون یکی حموم.
_فشار اب کمه.
_درد.
حوله بدنم و پوشیدم.کلاهش و گذاشتم روسرم و اومدم بیرون.
ساعت 6.45 دقیقه.بود.یه فکر شیطانی به سرم زد.
رهام تو حموم بود پریدم تو اون یکی حموم و شیر اب گرمش و باز کردم.
شیر اب گرم دستشویی ها رو هم باز کردم.
رهام داد زد:
_ماهان چرا اب سرد شده؟
جوابش و ندادم.مشغول خوردن عصرونه شدم.هنوز نق نق می کرد.
ده دقیقه که گذشت همه شیر هارو بستم.رهام هم شاکی اومد بیرون و گفت:
_اب گرم نمی اومد.مجبور شدم با اب سرد دوش بگیرم...
_اخی سرما نخوری خوبه.
_بسه فیلم بازی نکن می دونم کار توئه.
_نه به جون تو.
_به جون عمه ات.میز و جمع نکن منم می خوام غذا بخورم.
_اخیییی.زود تر می گفتی من همه اشو خوردم.
اهی کشید و تلفن و برداشت.سفارش چند نوع کباب و داد.مثلا می خواست دل من و اب کنه.
منم که انگار نه انگار...از بچگی عادت داشتیم تو هر هفته یه بار بیایم این ساندویچ کثیف ها یه ساندویچ بخوریم.
سالی در دوازده ماه یه کباب کوبیده بخوریم که از اشغال گوشت درست شده.
رهام همچنان درحال غذا خوردن بود.من هم پریدم از تو کیفم سریال کره ای تو زیبایی و دراوردم.
زندگی شخصیت اصلی فیلم گومی نام دقیقا مثل زندگی منه.
ده باری می شه این فیلم و دیدم اما هر دفعه می بینم یه جذابیتی برام داره.
دیسک چهارمش و گذاشتم تو دستگاه که رهام دستگاه و خاموش کرد و تلویزیون و روشن کرد.
شاکی شدم پریدم روش و کنترل تلویزیون و گرفتم و دوباره دستگاه دی وی دی و روشن کردم.
گفت:
_ماهان کنترل و بده الان پرسپولیس بازی داره.
_خب به من چه...من می خوام فیلم کره ای ببینم.
خواست به زور کنترل و ازم بگیره که با پام هلش دادم عقب.نمی دونست بخنده یا عصبانی باشه .
مثل دوتا بچه بخاطر تلویزیون دعوا می کردیم.
اون پام و که گذاشته بودم روی قفسه سینه اش تا نتونه به من نزدیک شه و با دستش گرفت و من و کشید سمت خودش.
نه مثل اینکه داره کنترل و از چنگم در میاره.باید یه کلکی بزنم...
(دوباره افکار شیطانی)
گفتم:
_اصلا بیا سنگ کاغذ قیچی کنیم هرکی برد تلویزیون و کنترل مال اون می شه.
_خوبه.
چهار زانو رومبل نشستم خودم و کمی جابه جا کردم رهام هم مقابلم نشست درحالی که یه پاش روی مبل و یه پاشم روی زمین بود.
دست هامون و بردیم پشتمون.با یه لبخند مرموز به هم نگاه کردیم.
من بلند و کشیده
گفتم:
_سنگ ...کاغذ...قیچی
(قیچی اخرش و تند گفتم)
اه رهام سنگ اورد من قیچی.
دوباره گفتم:
_سنگ ...کاغذ ...قیچی.
ایشش دوباره اون برد من کاغذ اوردم اون قیچی.
_تو داری جر زنی می کنی...من قبول ندارم.
_به من چه تو بازی بلد نیستی؟
حرصم در اومده بود برای بار اخر
گفتم:
_سنگ...کاغذ...قیچی...
ایولللللل.من سنگ اوردم رهام قیچی.
_سنگ کاغذ قیچی.
نـــــــــــــــــه....رهام کاغذ اورد من سنگ...
داشت می خندید.
اروم با نوک انگشتش زد روی بینی ام .من که رفته بودم تو هنگ...
گفت:
_تو درمقابل من سوسک م نیستی کوچولوی ناز نازی...از مادر زاییده نشده بتونه رهام و توسنگ کاغذ قیچی ببره.
مثل لاستیک پنچر شده از جام بلند شدم.یه مقدار میوه گرفتم و تو ظرف گذاشتم.
و کنار رهام نشستم .میوه پوست می کندم.
و به صورت اجباری مشغول تماشای فوتبال شدم...
من خودم طرفدار استقلالم.ولی مواقعی که پرسپولیس بازی داره طرفدار پرسپولیسم.
زیاد فوتبالی نیستم اما از حرص خوردن های رهام معلومه از اون پرسپولیسی های ده اتیشه اس...
داشتم سیب می خوردم.که مظلومانه بهم نگاه کرد.عمرا بهت بدم.
پرسیدم:
_تو هم می خوای؟
_می دی؟
_اگر بذاری فیلم کره ای موببینم بهت می دم.
_ابدا.
_به سق سیا.
داشتم سیب و می ذاشتم تو دهنم که مچ دستم و گرفت به سمت دهنش برد و چنگال و کرد تو دهنش.
_اه ه ه.حالم بد شد.چنگال و چرا دهنی کردی...
_تا توباشی دیگه تک خوری نکنی.
بشقاب و محکم گذاشتم رو پاش اونم پرو پرو شروع کرد به خوردن میوه های نازنینی که پوست کنده بودم...
اتیشی شدم.خواستم بشقاب و بگیرم که نداد.
یه دفعه ساکت شد بشقاب و گذاشت رو میز .
صدای تلویزیونه و زیاد کرد.
وگفت:
__برو برو.برو....
داد زد :
_ارهههههه.
پرید و من و بغل کرد و رو هوا چرخوند.
_ایول...ما می بریم.
تو همون لحظه تیم مقابلش که دقیق یادم نیست کجا بود یه گل زد رهام هم مثل بادکنک خالی شد و نشست سر جاش...
هعیییی ای کاش همیشه پرسپولیس گل بزنه...
بازی تا اخر مساوی موند.من نمی دونم اینا چرا به مساوی قانع نیستن؟ رهام هنوز ناراحته...
دوباره دی وی دی و روشن کردم ...
مشغول تماشای فیلم بودم که رهامم کنارم نشست .
پرسید:
_موضوعش چیه...
_زیر 18به درد تو نمی خوره.
می خواست تلافی کنه کنترل و از تو دستم کشید.
گفت:
_می گی یا خاموشش کنم؟
_خب بابا...
کنترل و از تو دستش گرفتم.زدم رو استپ:
_داستان زندگی یه دختر راهبه به اسم گومی نیو که برادرش خواننده اس اما عمل جراحی داره.برای همین یه مدت خارجه.
گومی نیو به جای برادرش گومی نام وارد گروه اون (ای ان جل)می شه...
اما این وسط یکی از اعضای گروه به نام تاکیونگ که من عاشقشم می فهمه اون دختره...کم کم عاشق هم می شن...
همین.
_مزخرفه.خاموشش کن.
_ااااا؟چرا؟
_من از این تاکیونگ خوشم نمیاد.
یه کوچولو ذوق کردم.اما به روم نیاوردم...
گفتم:
_ولی من ازش خوشم میاد خیلی خوشگل وبا مزه اس.
_اصلا هم خوشگل نیست.چشماش و که مداد کشیده.تازه هیکلشم که خوب نیست.خاموشش کن.
_مسخرعه بازی درنیار می خوام ببینم.
_من نمی خوام ببینی...
_توروخدا؟
خدایا خودت ببخش.نمیخواستم.اسمتو بیارم.ولی تا گفتم توروخدا کم اورد.چیزی نگفت.
هر دوتامون مشغول تماشای فیلم شده بودیم
که گفت:
_چقدر این گومی نام خوشگله؟چند سالشه؟
محکم چشمام وباز و بسته کردم...جوابش و ندادم.
ادامه داد:
_لبای خیلی خوشگلی هم داره.با اینکه ارایش نمی کنه خیلی خوشگله.
برگشتم سمتش و تو چشماش زل زدم.
پرسیدم:
_خب که چی؟
_هیچی.من تو یکی از شرکت های ساختمون سازی کره ای سهام دارم یادم باشه امار دختره و دربیارم.
نمی دونم می خواست حرص من و دربیاره یا واقعی می گفت. ولی باز ناراحت شدم ...
داد زدم:
__تو خجالت نمی کشی؟خودت زن داری ولی چشمت دنبال زنهای دیگه اس؟
_حالا چرا ناراحت می شی؟
_نه...اصلا هم ناراحت نشدم تو ارزش ناراحت شدن و نداری.
داشتم بلند می شدم که مچ دستم و کشید .تعادلم و از دست دادم افتادم کنارش. دستش و گذاشت رو پهلوم .
گفت:
_شوخی کردم...تو خیلی خوشگل تری...
_بسه دیگه...عادت داری مردم وناراحت کنی بعد بگی شوخی کردم؟
_خب ببخشید دیگه.داشتم شوخی می کردم من که اصلا از کره ای ها خوشم نمیاد همه اشون ناقص اند...
دیگه هیچکدوم مون حرفی نزدیم.چهار قسمت اخر و پشت سر هم دیدیم البته رهام زیاد از فیلمه خوشش نیومد مجبور بود ببینه.
یه خمیازه کشید...به ساعت مچی ام نگاه کردم.چشام داشت درمیومد:
_رها.رهام..
_چیه؟
_ساعت 11.20دقیقه اس.
_چی؟
_مگه دواز ده ونیم پرواز نداریم.
_چرا برو وسایلتو جمع کن.
تند تند وسایلم و جع کردم به ده دقیقه نکشید اما رهام ریلکس نشسته بود سرجاش.
متعجب پرسیدم:
_چرا بلند نمی شی؟می ره ها؟
_کی میره؟
_هواپیما.
_اون بدون ما کجا می خواد بره؟
_چی؟
_تنها مسافرای هواپیما ماییم.بدون ما کجا می خواد بره.
_یعنی چی تنها مسافرای هواپیما ماییم.
_ای کیو هواپیما خصوصی مال پدر بزرگه.بدون ما پرواز نمی کنه.
جـــــــــــــــان؟هواپیم ا خصوصی؟من هواپیما عمومی اش و هم سوار نشدم چه برسه به خصوصی ....
بابا پولدارا...
با اژانس تا فرود گاه رفتیم...از قسمت های مخصوص که عبور کردیم.به هواپیما رسیدیم.نسبت به هواپیما های دیگه کوچیک تر بود.
با پله های مخصوص وارد شدم.
نـــــــه؟؟؟؟هواپیماش چهار تا صندلی بیشتر نداشت.دوتا سمت راست.دوتا سمت چپ.شیشه هاش هم خیلی گنده تر بود.
مثل این ندید بدید ها به این ور اونور نگاه می کردم که مهمون دار اومد.
یه سینی اب میوه دستش بود خواستم بلند شم کمکش کنم که رهام چشم غره رفت.
دختره چهره معمولی داشت بهم که رسید
گفت:
_بفرمایید عروس خانوم...
جــــــــان؟اینم فهمید دیشب عروسی ام بود؟چه زود اطلاعات به همه می رسه به رهام که رسید گفت:
_رهام خان بفرمایید.سفارشیه...
_رهام هم لبخندی زد
و گفت:
_شیرین ...جلوی زنم ابرو داری کن.
ابمیوه پرید تو گلوم رها خواست بزنه پشتم که
گفتم:
_بهم دست نزن.
اخم هاش و کرد تو هم.وسرجاش نشست.هنوز سرفه ام بند نیومده بود که از دیدن منظره پایین چشام چهارتا شد...
کوهستان های تهران معلوم بود.
مگه می شه ادم یه همچین منظره ای وببینه و شکر خدا رو نکنه؟
با اینکه شب بود ولی برف های قله دماوند خیلی خوب دیده می شد...
دستام و تو هم گره کردم و شروع کردم به شکر گذاری.
رهام جور خاصی بهم نگاه می کرد.
جوری که هیچ وقت اینطور نگاهم نکرده بود...چشمام و ازش گرفتم و مشغول تماشای بیرون شدم.
رهام خوابیده بود اما من همینطور به بیرون نگاه می کردم.می ترسیدم خوابم ببره نتونم این منظره ها رو ببینم...
چشام دیگه سنگین شده بود.به سختی باز نگهشون داشتم...
رهام از خواب بیدار شد...متعجب نگاهم کرد .
و پرسید:
_نخوابیدی؟
_نه.می خوام بیرون وببینم.
لبخند قشنگی زد
وگفت:
_بخواب سر درد می گیری ها...
از جاش بلند شد اومد کنارم نشست.
سرم و گذاشت روی شونه اش.
من هم مقاومت نکردم وخوابیدم.
چشمام و باز کردم اونم خوابیده بود....
.چی دارم می بینم؟نــــه....خدایا این الان من و می کشه...عادت بد من اینه که شب ها با دهن باز می خوابم.
الانم با دهن باز خوابیدم اب دهنم ریخته رولباسش...
چیکار کنم؟چیکار نکنم؟
الان من و می کشه.خونم دیگه حلال شده.یه دستمال از تو جیب مانتوم در اوردم و لباسش و تمیز کردم.
بیدار شد.یه نگاه به من کرد یه نگاه به لباسش کرد. در گاله رو باز کردم.تا بناگوشم لبخند زدم.
اول چهره اش عصبانی بود ...بعد مثل این سندرومی ها زد زیر خنده.
دستش و گذاشت رو سرم
و گفت:
_تو نمی تونی مثل ادم بخوابی؟
_من من...
_ولش کن ...رسیدیم؟
در همین حین شیرین همون مهمانداره اومد
و گفت:
_امیدوارم در طول راه بهتون خوش گذشته باشه.رسیدیم.
اروم گفتم:
_بدون تو بیشتر خوش می گذشت.
رهام زد زیر خنده.
وگفت:
_این از روی حسادت بود؟
_جــــــــانم؟حسادت؟هه...زی اد خودت و تحویل نگیر.
****
خونه ای که قرار بودچند ماه توش زندگی کنیم کنار دریا قرار داشت.
به صورت ویلایی بود.
از دوطبقه هم کف که ساختمون قرار داشت و طبقه پایین هم کف که استخر و جکوزی قرار داشت.
همین وارد خونه که شدم هیبتش من و گرفت...
خونه دکوراسیون چوبی و شیشه ای داشت.حال و اشپزخونه توسط نرده های چوبی با فاصله از هم جدا شده بودند.
دیوار پشت تلویزیون تو حال تماما شیشه ای بود که با یه پرده قهوه ای پوشانده شده بود.
لوستر های بزرگم که پر از کریستال بودن از سقف اویزون شده.
راه پله هایی هم که به طبقه بالا منتهی می شوند.
نرده های بلند شیشه ای داشتند.
دیوار طبقه بالا از سنگ های اخری استفاده شده.کلا طبقه بالا سه تا اتاق داره دوتا اتاق خواب.یک اتاق مطالعه.
رهام وارد اتاق خوابش شد.من م وارد یک اتاق خواب دیگه شدم.
ساکم و گذاشتم روی تخت و خودم هم نشستم روش که رهام اومد تو اتاق
وپرسید:
_چرا اومدی اینجا؟اتاق ما اون یکیه...
به دلم نبود باهاش تو یه اتاق باشم.
شاید هم می ترسم باهاش تو یه اتاق باشم...
هرچند و من اون ازدواج کردیم با این حال سخته ...
گفتم:
_رهام.گوش گن. می دونم طرز تفکرم اشتباهه.توروخدا ناراحت نشو ولی...
ولی فکرش وبکن.یه شبه یه نفر وارد زندگی ات بشه که بهت بگه 20سال شوهرت بوده.
حق انتخاب نداری مجبوری قبولش کنی.
اما من نه ذهنم.نه روحم تورو به عنوان شوهرم قبول نداره.
خواهش می کنم یه کم درکم کن.
لبخندی زد
و گفت:
_حق با توئه.منم همین نظرو دارم.ما فقط اسما زن و شوهریم.
رفت...
نمی خواستم ناراحتش کنم.فقط...
فقط اینکه سختمه شبا تو بغل کسی بخوابم که من و به چشم زنش نمی بینه.
28سال از من متنفر بود.
اولین چیزی که یاد گرفته تنفر از من بود.
نمی خوام وقتی صبح چشم باز می کنه بگه اه این همونه که20سال زندگی م و تباه کرده.
نمی خوام.
صدای اب میومد.حتما رفته دوش بگیره.
ساکم و باز کردم ویه نگاه به اتاق انداختم.
دوتا در تو اتاقه.یه درو باز کردم.سرویس بهداشتی بود.
یه در دیگه روباز کردم.اتاقک کوچیکی بود که
میله های اویز لباس و یه کمد برای وسایل دیگه توش قرار داشت.
وسایلم و تو کمد چیدم.
بدجور خوابم میومد. این دوساعتی که تو راه بودیم.سرهم نیم ساعت بیشتر نخوابیدم.
****
هنوز چشمام وباز نکرده بودم... ولی صدایی باعث شد که فکر کنم رو ابرام...
اولین چیزی که توجهم و به خودش جلب کرد صدای برخورد امواج دریا با صخره ها بود...
اروم اروم چشمام و باز کردم...اخخ دیشب با همون لباسایی که تنم بود خوابیدم الان همه جام درد می کنه...
یه تاب قرمز بندی و یه شلوار خونگی سفید پوشیدم...یه شالم انداختم روی شونه ام.
دست وصورتم و خوب شستم و از پله ها اومدم پایین.
هنوز خودم و با این خونه وفق ندادم.همه چیزش برام جالب وتازه است.
با اینکه زمستونه ولی اینجا هوا گرمه.
از دیوار شیشه ای به بیرون نگاه کردم.خونه ای این اطراف نیست ...
کسی هم دیده نمی شد.
در یخچال وباز کردم.
ایول...همه چیز توش هست.میز صبحونه رو اماده کردم.رفتم بالا تا رهام و هم بیدار کنم.
دوبار به در زدم ووراد شدم...اما کسی تو اتاق نبود...این کی رفت بیرون؟
تختش هم مرتب بود.
بیخیال رهام شدم رفتم ویه دل سیر صبحونه خوردم.که بالاخره اقا اومد.
یه شلوار ولباس گرمکن سفید پوشیده بود.کلاهم روی سرش بود.
شیشه خالی اب معدنی هم حاکی از این بود که ... که چی؟
لابد خیلی بیرون هوا گرمه.من که زیر کولرم گرممه.چه برسه به اون بیرون.
_دید زدنت تموم شد؟
_ها؟
_چیه؟خوشگل ندیدی؟
_چرا...خودم و تو اینه دیدم.
جوابم و نداد رفت طبقه بالا.بعد از ده دقیقه درحالی که لباساش و عوض کرده بود و موهاشم خیس بو اومد پایین.
فکر کنم حموم بود.چه شوور خوش قیافه ای دارم.
اقا من اشتباه کردم دیشب گفتم به عنوان شوهر قبولت ندارم.
نشست پشت صندلی و یه چایی ریخت خورد.
تازه متوجه یه چیز شدم اینکه ...چرا امروز اصلا به من نگاه نمی کنه؟؟؟
یعنی به خاطر دیشبه؟داشتم ظرفام و جمع می کردم
که گفت:
_بشین می خوام یه چیز بگم...
نشستم...
اونم ادامه داد:
_هرچند پیوند بین من وتو کامل نیست...
(قرمز شدم.)
__ولی چه بخوای چه نخوای من شوهر توم...از گشت وگذار با مردا واین جور کثافت کاری ها...
حرفش و نصفه گذاشتم.بدجور بهم برخورده بود.
می دونم بخاطر دیشبه داره عقده اش و سرم خالی می کنه.
داد زدم:
_خفه شو.کثافت کاری خودت راه می ندازی.عوضی.
خواستم از کنارش رد شم که بازوم و گرفت
گفت:
_حرفم تموم نشده...
بعد از مکثی
ادامه داد:
_من هر کاری بخوام می کنم ولی تو باید قبل از هرکاری از من اجازه بگیری...
_جانم؟ببوگلابی گیر اوردی؟
_همینه که هست...این توئی که افتخار نمی دی من و شوهرت بدونی.
هرچند شوهر تهفه ای مثل تو بدون بهتر از نبودنش نیست...
من خودمم تمایلی به تو ندارم.قبل از تو اینقدر ...
دوباره حرفش و قطع کردم
و پرسیدم:
_پس چرا قبول کردی باهام ازدواج کنی؟چرا طلاقت ونگرفتی؟
_یعنی باور کنم که بابا جون کاوه ات چیزی بهت نگفته؟
_بابا کاوه چی و بهم نگفته؟
_می خوای بدونی؟
_اره.
_مادر بزرگ من تو وصیت نا مه اش شرط گذاشت درصورتی اموالش به من وتو می رسه که تو20سالگی جناب مراسم عروسی بگیریم وباهم زندگی کنیم.
اما چون اموالش زیاد نبود من بی خیال اموال شدم مراسم عروسی و نگرفتم.
تا اینکه دوسال بعد هم پدر بزرگم شرط گذاشت اموال خودش و اموال پدرم و که قبلا ازش گرفته بود ودرصورتی بهم بده که ما ازدواج کنیم.وبا هم زندگی کنیم.
واگرنه همین اموالی و هم که دارم ازم می گیره..
منم مجبور شدم.
عاشق سینه چاکت هم نبودم.
ارث مادر بزرگ وپدر و پدربزرگ و که گرفتم حقت ومی دم .
شمارو به خیر و مارو به سلامت...
قلبم بدجور گرفت...اقا رهام خیلی نامردی...چرا هیچکس چیزی به من نگفت.حتما ارثیه اشون خیلی زیاده که ...
حتی نمی خوام بهش فکر کنم.
ادامه داد:
_در ضمن اگر از پدرت بپرسی شرط رسیدن اموالش به تو هم همینه...
البته تا موقعی که پدر بزرگم باهاش حرف نزده بود با ازدواج ما مخالف بود...
اما الان خیلی هم راضیه...فکر کنم همه می خواستن از دستت خلاص شن که تورو به زور به من انداختن...
دستم و بردم بالا تا بزنم تو دهنش...اما منصرف شدم
و گفتم:
_پست تر از تو توعمرم ندیدم.اینقدر بی ارزشی که لیاقت یه سیلی و هم نداری.
_چیه؟ناراحتی از اینکه عاشق وشیدات نیستم؟
_خواهش می کنم. خفه شو.
دویدم سمت اتاقم.بالشت و گذاشتم رو سرم و زار زدم.
من چرا اینقدر بدبختم؟چرا کسی منوبه خاطر خودم نمی خواد؟
چرا یکی من و می خوادتا یاد عشق قدیمی اش بیفته؟
یکی م نو به خاطر پول می خواد؟یکی من و به خاطر زن مرده اش
می خواد؟چرا؟چرا؟
چند روزی از اومدنمون به کیش می گذره.زیاد همدیگه رو نمی بینیم.
یعنی اون کمتر جلوم ظاهر می شه منم زیاد جلوش رژه نمی رم.
امروزم طبق معمول با کسالت وبی حوصلگی شروع شد.
رهام که خونه نبود.
من هم که اینجا هارونمی شناسم.
بیشتر با ماهواره و تلویزیون خودم و سرگرم می کنم.
یادم باشه امشب به رهام بگم اینترنت مون و وصل کنه.
حداقل تو اینترنت با چند نفر حرف می زنم دلم وا می شه ...
این رهام که به ادم نگاهم نمی کنه چه برسه به اینکه بخواد حرف بزنه.
ساعت 6بود که رهام اومد خونه .
جلل خالق....
جالبه همیشه ساعت 12 .1 شب به بعد میومد خونه.
نمی دونم افتاب از کدوم طرف دراومده که ساعت 6 بعد از ظهر خونه است.
برای خودم بستنی درست کرده بودم.
بستنی درست کردن و از مادرم یاد گرفتم
(مادر اصلیم نه مادر بزرگ رهام)
خیلی زن کدبانوی بود.انواع دسر ها و غذا هاو سوپ هارو بهم یاد داده بود.
هرشب یه نوع غذا می خوردیم.
بستنی کاکائویی و ریختم تو جای مخصوصش پریدم روی مبل.فیلم نور و می داد.
فیلم درباره دختریه به اسم نور که شوهرش به اجبار خانواده اش باهاش ازدواج کرده و ازش خوشش نمیاد.
اما کم کم عاشق هم می شن.
رهام هم کنارم نشست
و گفت:
_قدیما شوهرا که می اومدن خونه زنهاشون می رفتن به استقبالشون کیفشون و می گرفتن یه ابی هم جلوشون می ذاشتن.
با پوزخندی جواب دادم:
_منظورت از زنای قدیمی مادرته؟
_خوشم میاد زبونت هنوز درازه.این چند وقته کار داشتم وقت نکردم زبونت و کوتاه کنم.
ولی از این به بعد به اندازه کافی برای کوتاه کردنش وقت دارم.
_اگر کوتاه بشه که حوصله ات سر می ره...
اونوقت با کی کل کل می کنی؟
_اونوقت می رم سراغ یه نفر دیگه که زبونش و کوتاه کنم.
_خوبه.
دیگه به حرفاش توجه نکردم.چند دقیقه ای گذشت و رفت تو اشپزخونه و برگشت درحالی که یه گیلاش شراب قرمز ریخته بود.
داد زدم:
_ این چیه دیگه؟من تو این خونه نماز می خونم.
_اگر من راضی نباشم نماز بخونی چی؟اونوقت باطله؟
_اونوقت از این خونه می رم.
_خب برو...
داشتم از جام بلند می شدم که دستم و کشید ومجبورم کرد کنارش بشینم.
دستش و محکم دورم حلقه کرد گیلاس مشروبم به لبم چسبوند
و گفت:
_بخور اگر بد بود دیگه نخور.
گیلاس و هل دادم عقب افتاد رو زمین هزاران تیکه شد.
فریاد زدم:
__کافر.
بجای اینکه خودتو اصلاح کنی می خوای من و هم مثل خودت الکلی کنی؟
شنلم و گذاشتم شالمم انداختم رو سرم.
از خونه زدم بیرون.
نامرد نکرد بیاد بیرون دنبالم مبادا که زنش گم بشه.
روی صخره کنار ساحل نشسته بودم.هوا تاریک شده بود.
به انعکاس مهتاب روی دریا نگاه می کردم.خیلی زیباست...
حتی تو دل شب هم یه نوری هست.
یه امیدی هست که جلوی نا امیدی و بگیره.
شالم افتاده بود روی شونه ام.شبای اینجا خیلی سرد می شه.روز هاش هم خیلی گرم.
با زوهام و تو بغلم گرفته بودم.و کمی هم می لرزیدم.نفسم به صورت بخار بیرون میومد.
خودم از این حرکت بچه گانه ام خنده ام گرفته بود...
صدای رهام از پشت گوشم اومد.
گفت:
_ماهان هوا سرده بیا بریم داخل.
عجب رویی داره این مردک...یه عذر خواهی هم نکرد.
بهش توجهی نکردم و جوابش و ندادم.خوشم نمیاد بایه الکلی مرتد حرف بزنم.
دوباره گفت:
_ماهان جان بیا بریم داخل بارون گرفته...
باز جواب ندادم . این بار عصبانی شد.
بایه حرکت بازوم و گرفت من و چرخوند
و گفت:
_میای یا به زور ببرمت؟
سکوت...
نفسش ومحکم داد بیرون.دهنش بوی مشروب نمی داد.معلومه نخورده.
یه کوچولو خوشحال شدم.
ارومتر گفت:
_خانومی.ببخشید.می دونم حرکت زشتی وانجام دادم.قسم می خورم دیگه تکرار نکنم.
_جـــانم؟قسم می خوری؟تو قسم خوردنم بلدی.تو مرتد الکلی؟
_من مرتد نیستم.
_اااا؟اره؟پس چرا مشروب می خوری؟پس چرا نماز نمی خونی؟چرا روزه نمی گیری؟چرا تا الان ندیدم دعا کنی؟
_ماهان بس کن.
_حرف حق تلخه؟؟؟
_اره تلخه...کی بود که بهم یاد بده؟
پدرم؟اون که همیشه پیش تو بود.
مادرم؟اون و که بابات دزدید ازم.
مادربزرگم اون که همه فکر وذکرش تو بودی.غذا می خوردیم سر میز می گفت...
دخترم ماهان الان گشنه اس.یه کم غذا برای ماهان ببرم.
ماهان الان داره چی کار می کنه؟
ماهان.ماهان.ماهان.
خسته شدم...
خسته شدم ازبس همه توروخواستن .
خسته شدم.
توهیچ چیز جذابی نداری.
تو بهترین اخلاق دنیارونداری.
توبهترین چهره دنیارونداری.
خسته شدم از بس بهت حسادت کردم.
شب به امید اینکه فردا بابام ولت می کنه میادسراغ بچه هاش می خوابیدم.
اما نمی اومد.
اشک از چشماش می ریخت.اما صداش نمی لرزید با همون صلابت می گفت.باورم نمی شه الان داره گریه می کنه.
جلوی من اشک می ریزه.
دستم بردم جلو تا اشک هاش وپاک کنم اما دستم و پس زد
و گفت:
_می خواستی همین هارو بشنوی؟می خواستی ببینی چقدر حقیرم؟
دیدی؟راحت شدی؟
_من.من...
_بسه دیگه.
رفت.
من هم دویدم دنبالش .رفت تو اتاقش اما من تو حال موندم.
اینجا چرا اینطور شده؟
همه ی شیشه های مشروب و گیلاس ها رو شکسته بود.کف سالن پراز شیشه و شراب شده بود.
جارو اوردم و جمعشون کردم ویه دستمالم به سالن کشیدم تا لکه اش رو سرامیک های سفید سالن نمونه.
کارم که تموم شد رفتم بالا و در زدم.بعد از چند ثانیه که جوابی نداد وارد شدم.
جلوی کامپیوترش نشسته بودو با هدفون اهنگ گوش می داد.
هدفون واز تو گوشش دراوردم
و گفتم:
_هی پسره ی لوس.
پس چرا جا زدی؟چرا صبر نکردی تا حرفای من و هم بشنوی ؟
بچه پولدار عقده ای؟
فکر کردی تو کمبود محبت داری؟
فکر کردی بابات 24ساعته پیشم بود و بهم محبت می کرد؟
فکر کردی محبت های زن 50ساله ای که فکر می کردم مادرمه برام کافی بود.
لای پرقو بزرگ شدی خبر از دنیای مافقیر فقرا نداری.
از صبح تا بعد از ظهر با سرخوردگی تو مدرسه درس می خوندم.
دوستام همه بچه پولدار بودم.اونم به لطف یه بورسیه بود که وارد اون مدرسه شدم.
از بعد از ظهر تا شب هم کفش مردم و واکس می زدم.
از پسرای همسن خودم کتک می خوردم.
از سقف خونه امون اب میومد.
غذاهای اشرافی می خوردم نمی گم نمی خوردم ولی همه اش پس مونده تو بود.
تو چی؟همین هارو می خواستی بشنوی؟
می خواستی حقارتم وببینی؟راحت شدی؟
عقده هات بر طرف شد؟خوشحال شدی؟
پسر کوچولوی نانازی.
تو عقده هات وبا دوست شدن با دخترای رنگارنگ خالی کردی...اما من چی؟
از بچگی ماشین وخونه ولپ تاب و کامپیوتر و کار و پول و کوفت ودرد و زهر مار و همه چیز داشتی.اما من یه تلویزیون هم نداشتم.اخرم با پول کارگری یه تلویزیون سیاه وسفید گرفتم...
مگه کسی بود که به من نماز خوندن ویاد بده؟مگه تو مدرسه شما بهتون یاد ندادن؟
مات مونده بود.
فقط نگاهم می کرد.
خندیدو گفت:
__دختره نادون من تا 17سالگی مو تو لندن زندگی می کردم.مدرسه های اونجا به کسی نماز خوندن یاد نمی ده...