غرور عشق5
نگاهي به مانتويي كه نشونش داده بودم كردو اخماشو كرد تو هم...لباشو اويزون
كردو گفت:اًه اًه اًه رهـــــــــا اون ديگه چيه؟تو چرا اينقدر بد سليقه شدي؟
اون كه انگار از هر طرفش يه تيكه پارچه اضافي اويزونه...بيا بريم...بيا!
با حسرت چشم از مانتو برداشتمو هراهش راه افتادم....دلم ميخواست جيغ بزنم
يا نه... بشينم همين وسط بزنم زير گريه!پدرمنو دراورده بود...الان ۵ساعت دقيق بود
كه دست منو عين خمير پيتزا ميكشيد و با خودش ميبرد...هرچي هم بهش ميگفتم
بابا جان يكي از همينا رو بخريم تو گوشش نميرفت...از هركدوم يه ايراد ميگرفت...
بجاي اين كه من ايراد بگيرم...هــــــي چي بگم؟
همين جوري مشغول ديدن مغازه ها بود كه كلافه دستمو كشيدم و گفتم:شيرين
چي ميخواي از جون اين مغازه ها؟بابا اين دهمين پاساژيه كه داري منو ميبري و
دهمين باريه كه داري مغازه هاشو ميبيني....بس كن جان عمت...بابا اصلا من مانتو
نميخوام...ايها الناس اخه من به كي بگم؟
برگشت يه نگاهي بهم انداخت كه كم مونده بود خودمو خيس كنم!با اخم عميق نگاهم كردو يه چشم غره ي مشتي بهم انداخت و با عصبانيت گفت:
رها اينقدر رو اعصاب من شيرجه نرو!نكنه توقع داري عينهو گداها بفرستمت ميون
يه عده با كلاس افاده اي؟هان؟ميخواي بهت بخندن؟خير سرت ميخواي نامزد اون
پسره باشي...مثلا ادم حسابي تشريف داري ...از خارج اومدي اون وقت ميخواي
با اين ريخت و قيافه را بيفتي بري چي بگي؟حالا هم اينقدر با من كل ننداز بزار كارمو
بكنم...
پوفي كشيدمو سرمو برگردوندم....خوب راست ميگفت ولي من خسته شدم خو...
اصا خاك تو سر من كه قبول كردم هميچين كاري كنم...ببين خودمو تو چه هچلي
انداختما...بگو رها جان...خاك تو سرت...الاغ...نفهم بيشور اخه نونت كم بود؟ابت
كم بود از خونه زندگي به اون خوبي فرار كردي؟خوشي زده بود زير دلت؟حالا نوش
جان كن...تا ميتوني نوش جان كن كه يادت نره چه حماقتي كردي....
هــــــي خدا! همينجوري تو فكر بودم كه يه دفعه شيرين با خوشحالي دست منو
كشيد و با شوق گفت:واي رها اون رو نگاه كن!
با خوشحالي سرمو عين غاز بلند كردمو گفتم:كو؟كجاست؟كدومو ميگي؟
شيرين:همون سفيده!بغل اون مانتو ابيه!
يكم ديگه اين ور اون ور شدم تا تونستنم ببينم كدومو ميگه....يه مانتوي سفيد كوتاه
استين سه رب...با دكمه هاي بزرگ طلايي و لبه دوزي هاي خيلي ناز...با خوشحالي دستامو
بهم كوبوندمو گفتم:اخيش...خدايا شكرت...بيا بريم پرو كنيم خيلي قشنگه ...
با شيرين رفتيم داخل مغازه و منم رفتم تو اتاق پرو و مانتو رو پوشيدم...همه چيش
عالي بود جز اين كه مانتو به طرز وحشتناكي نازك و بدن نما بود...يعني هرچي
لباس داشتمو نداشتم رو خيلي خوشگل به نمايش گذاشته بود...داشتم خودمو برانداز ميكردم كه شيرين در و باز كردو سرشو از لاي در كرد تو...
يه نگاهي به جمال ما انداخت...سوتي كشيد و گفت:واي رها چي شدي!!!
بعد عين مردهاي هيز يه نگاه به سر تا پام كردو گفت:كلك عجب هيكلي داري من نمي دونستم....
با مشت محكم كوبوندم تو بازوش و گفتم:ايش ...شيرين ببند دهنتو چندشم شد...
شيرين:خخخخ...رها به جان خودم هيكلت خيلي خوشكله ادم دلش ميخواد
من:شيـــــــــريــــــــــــن
شيرين:خوب بابا ....باشه وحشي نشو....ادم دلش نميخواد...
كيفمو برداشتم و محكم كوبوندم تو صورتشو گفتم:شيرين ببند دهنتو
خنديد و گفت:خيلي خوب بابا...حالا بچرخ ببينم چيجوريه تو تنت...
من:اخ خوب شد گفتي...شيرين اين خيلي نازكه...تمام لباسام از زيرش معلومه
شيرين:كو؟ برگرد ببينم...
چرخي زدم تا بهتر بتونه مانتو رو تو تنم ببينه...بعد با يه قيافه شبيه اينايي كه كشتي هاشون غرق شده گفتم:من عمرا اينو بپوشم ...الان درش ميارم بريم
شيرين:چي چيو درش ميارم؟مانتو به اين خوشگلي
چشم غره اي بهش رفتمو با غيض گفتم:توقع نداري كه جلوي اون لندهور اين جوري
رژه برم؟
شيطون خنديد و گفت:كيو ميگي؟ادرين؟اخــــي دلت مياد بهش بگي لندهور؟
چيشي كردمو گفتم:پس چي كه دلم مياد؟از اين بدترشم ميگم
دوباره نيشش شل شد و گفت:رها بزار ببينيش عمرا اگه دلت بياد اين جوري دربارش
بحرفي...اصلا يه چيزيه اين پسر...
بي تفاوت مشغول باز كردن دكمه هاي مانتو شدمو گفتم:مبارك صاحبش باشه....
اصلا مال خودت...
- من كه از خدامه...پا نميده لامصب
- حالا اشكال نداره ميخواي تو جاي من برو هان؟
نميدونم چي شد كه يه دفعه هول كردو با تته پتته گفت:نه ...چيزه...ميگم اهان درش بيار من برم يه رنگ ديگشو
بگيرم....
مشكوك و با چشماي ريز شده نگاش كردم....اين چرا همچين كرد؟مگه من چي گفتم كه اينجوري هل كرد؟چقدم ضايعه بحث و عوض كرد...
وقتي ديد من دارم مشكوك نگاش ميكنم گفت:چيه بابا چرا اينجوري نگاه ميكني؟
بده به من اين مانتو رو قرمز مشكيشم خيلي خوشگله برم اونو بگيرم....بازم بايد بريم
چند دست ديگه واست لباس بگيريم
و بعد منو با يه دنيا سوال تنها گذاشت...من بايد از كاراي اين دختره سر دربيارم...
اين يه چيزي ميدونه نميخواد به من بگه...يني چي ميدونه؟الله و اعلم
*****
هوووي شيرين ببين خوب شدم؟
برگشت و يه نگاهي بهم انداخت...از پايين تا بالا ...دوباره از بالا تا پايين...انگار باورش
نمي شد خودم باشم...حقم داشت...خيلي تغيير كرده بودم...خيلي وقت بود كه
نه تيپ زده بودم...نه ارايش كرده بودم...
همون طور كه نگام ميكرد با لحني كه توش ناباوري موج ميزد گفت:واي رها واقعا خودتي؟چه جيگري شدي...نكشي پسر مردمو...
تو ايينه به خودم نگاهي انداختم...صورت گرد و سفيدكه موهاي طلايي و روشنم قابش گرفته بودن...حالت موهامو خيلي دوست داشتم...انگار با بابليس فر درشت كرده بوديشون...موهامو كج يه طرف صورتم ريخته بودم....دماغ قلمي و سربالا كه
همه فكر ميكردن عمل كردم...لباي كوچولوي صورتي كه با رژ قرمز بيشتر به چشم
ميومد...و چشماي كشيد ه و مشكي كه تو حصار خط چشم كلفت مشكي قرار
گرفته بود...
..سياهي چشمام با موهاي طلاييم تضاد قشنگي رو
ايجاد كرده بود...شال قرمز رو سرم كه موهاي روشنمو بيشتر به رخ ميكشيد و مانتو
اندامي مشكي با حاشيه هاي قرمز...شلوار لوله مشكي...و كفشاي پاشنه ۱۰
سانتي قرمز جيغ...كيف قرمزو دست گرفتمو با ذوق خودمو برانداز كردم...
خودمم از ديدن خودم ذوق زده شده بودم...به به عجب چيزي بودم خودم خبر نداشتم
چشم نخورم ...از اين فكر خودم خندم گرفت برگشتم رو به شيرين كه هنوز با قيافه
ي بهت زده داشت منو نگاه ميكردو گفتم:هوي عمو؟كجايي؟پاشو بريم دير شد
اب دهنشو نمايشي قورت دادو گفت:رها!!اگه تا دو دقيقه ديگه نري بيرون وسوسه
ميشم ازت يه كام بگيرم...
جيغ خفيفي كشيدم و با خنده كيفمو كوبيدم تو سرش و گفتم:شيرين نميدونستم
اينقدر هيزي و هوس روني...خاك تو سرت...بيچاره اون بدبختي كه ميخواد بياد تورو
بگيره...
شرينم خندش گرفتو با خنده گفت:خيليم دلش بخواد زن به اين اپن مايندي
من:خفه خفه...بپوش بريم ديرشد
شيرين:بخدا من نگران ادرينم...گناه داره بچم
سرمو كج كردمو رو بهش گفتم:دوباره كتك ميخواي عزيزم؟
چند قدم عقب رفت و گفت:نخير من به قبر عباس سوپري بخندم...اصن من غلامتم
...منو چه به حرف اضافي...والا
خنديدم و گفتم:خوبه خودت مييدوني...بريم كه از بس زر زدي ديرمون شد...
*****
-شيرين جلوي يه برج لوكس و خوشگل زد رو ترمزو گفت:خوب همين جاست رها خانومي
به برج روبه روم يه نگاهي انداختم معلوم بود وضعش توپه مثل باباي من با ياد اوردي بابام اهي كشيدم اگه اينجا بود ميزاشت دست به همچين كاري بزنم؟با صداي شيرين به خودم اومدم شرين:رها؟ميخواي نري؟
لبخند زوركي تحويلش دادمو سعي كردم به چيزي فكر نكنم گفتم:مگه هماهنگ نكردبي؟
شيرين:چرا خوب ولي.. –ولي و اما نداره...من خودم قبول كردم تا اخرشم ميرم
درماشينو باز كردمو پريدم بيرون رو كيفم جابه جا كردم نفس عميقي كشيدمو چند قدم به سمت ساختمون رفتم كه متوجه شدم شيرين نيومده دوباره راه اومدو برگشتم وايستادم جلوشو گفتم:چيه؟مگه تو نمياي؟ چشماي خوش حالت طوسيش پر اشك شد...يه دفعه بغلم كردو با صداي ضعيفي گفت:دلم برات تنگ ميشه
بغض گلمو گرفت...رفتارشرين اين حس و به من ميداد كه رفتم برگشتي نداره...صدبار به غلط كردن افتاده بودم...صد بار با خودم كلنجار رفته بودم...ولي به نتيجه اي نرسيدم....شيرين دوتا زد رو كمرمو با صداي بغض دارش گفتم:مواظب خودت باش خواهري...
خواستم بحثو عوض كنم بغضمو قورت دادمو با زهر خند گفتم::اوه بسه لوس حالم بهم خورد...حالا مگه ميخوام بميرم؟قاطي گريه هاش لبخند ضعيفي زد ولي بلافاصله گريش شدت گرفتو هق هقش بلند شد دستشو جلوي دهنش گرفته بود تا صداي گريشو خفه كنه...از گريه اون منم به گريه افتاده بودم...با صداي ضعيفي صداش كردم"شيرين!اشكاش سمج تر از اون بودن كه جواب منو بده رومو برگردنودمو به سمت در ساختمون رفتم تقريبا يه قدم مونده بود كه برگشتمو رو به شيرين كه مثل ابربهار اشك ميريخت و ذول زده بود به من گفتم:ازت ممنونم دوستيو درحقم تموم كردي ممنونم كه تو اين چند سال اخلاق گند منو تحمل كردي!گريش شدت گرفت ....
قلبم از گريش فشرده شدكاشكي گريه نكنه! ...خواستم برم كه با صداي لرزون گفت:اگه مشكلي پيش اومديا هروقت كارم داشتي خبرم كن سريع خودمو ميرسونم ...لبخند تلخي زدمو با تكون سر قبول كردم دست راستمو بلند كردمو به نشونه ي خداحافظي تكون دادم اونم همبين كارو كرد بي تاب نگاهمو ازش گرفتم و اخرين قدمو برداشتم قدمي كه زندگي جديدي رو پيش روم گذاشت...
***********
رو به منشي پر فيس و ادايي كه پشت ميز نشسته بودكردمو گفتم:سلام
منشي همون طور كه سرش پايين بود گفت:وقت قبلي داشتيد؟
از اين همه بي اعتناييش عصبي شدم ولي سعي كردم خودم كنترل كنم :بله دوباره با حالت قبل ادامه داد:خانم؟ نفس عميقي كشيدمو گفتم:شايگان هستم
يه نگاه به دفتر روبه روش كردو گفت:ساعت 9:45دقيقه قرار داشتيد الان ساعت 10:15دقيقست يعني شما نيم ساعت تاخير داشتيد
كيفم رو رو شونم جابه جا كردمو گفتم:خوب من الان بايد چيكاركنم؟ بي توجه به پرسش من به كار خودش ادامه داد
دوباره و با صداي بلند تر گفتم:خانم محترم ميگم من الان باد چيكاركنم؟
نگاهي بهم انداخت و گفت:صبركنيد تا رييس بياد پوفي كشيدمو گفتم:رييس كي مياد؟ دوباره مثل گاگولا سرشو انداخت پايينو اصلا نگفت تو به كي حرف ميزني با نوك پام دوتا ضربه اروم به زمين كوبوندمو روي صندلي نشسمو مشغول ديد زدن شدم شركت فوق الهاده زيبايي كه با رنگ بندي كرم قهوه اي تكميل شده بود يه ربي گذشت اما منشي انگار نه انگار مشغول حساب كتاباي خودش بود همون جور كه نشسته بودم گفتم:ببخشيد اين جناب رييس نميان؟ دوباره سوالمو بي جواب گذاشت اهسته بلند شدمو رفتم بالاسرش و دوباره سوالمو تكرار كردم:خانم؟ميگم رييستون نمياد؟
با لحن تلبكاري گفت:من چميدونم؟لابد نمياد ديگه چقدر سوال ميپرسي اه
از تعجب خشكم زد منشي به اين بي ترببيتي نديده بود فقط كافيه يه رب ديگه معطلم كني...سرگردون دوباره رو صندلي نشستم پس اين پسره كدوم گوري بود؟يه رب گذاشت ولي دوباره از كسي خبري نشد دوباره رفتم بالاسر منشيه و گفتم:خانم؟جوابي نداد...دوباره صداش كردم:خانم؟اگه رييستون نمياد من برم
بي توجه شونه اي بالا انداخت كه واقعا از اين كارش طاقتمو از دست دادم با صداي عصبي گفتم:يعني چي خانم؟من دارم باشما صحبت ميكنم ...بي توجه به عصبانيت من گفت:هيس صداتونو بيار يدپايين
از خشم ميلرزيدم ...به معني واقعي كلمه داشت خوردم ميكرد ولي نميزاشتم اين كه خودش نبود منشي شركتش بود ...اگه نميومد بايد تكلف منو مشخص ميكرد دوباره گفتم:چرا درست جواب نميدي
منشي:گفتم كه من چيزي نميدونم
عصبي دا زدم :وقتي با من حرف ميزني سرتو بگير بالا
اونم عصبي تو چشمام نگاره كرد
به معني واقعا سگ شدم دستام طبق عادت مشت شدو صورتم قرمز ...
دستامو محكم كوبوندم رو ميزش...دوباره رفته بودم تو جلد رهاي چاله ميدوني با داد گفتم:ببين چي بهت ميگم ...من صد تا بدتر از تورو ادم كردم پس سعي نكن منو دور بزني فهميدي؟با صداي بلند تر:فهميدي يا نههههههههههه؟ با صداي يه پسر جون به خودم اومدم :اين جا چه خبره؟
منشي نگاهي با ترس نگاهي به پسري كه پشتم بهش بودو نميديدمش كردو گفت:اقاي اريا منش توروخدا... دوباره داد زدم و گففتم:ببند دهنتو كه ايندفعه پسر جوونم صداشو برد بالا و گفت:خانم چه خبرته؟مگه اينجا چاله ميدونه؟
همون طوركه پشتم بهش بود گفتم:مگه اينجا كاخ سفيده كه منشيتون منو سه ساعته اينجا كاشته؟هااااااااااااان؟جواب بده
پسره با لحني كه سعي داشت ارومم كنه گفت:خانوم شما ايشونو ول كن من خودم جوابتو ميدم
همون طور كه به چشماي منشي كه رو به موت بود نگاه ميكردم گفتم:من با توحرفي ندارم...برو بگو رييست بياد... پسره چند لحظه اي مگث كردو گفت:خودمم شما امرتونو بفرماييد...
يا خدا...انگار اب سرد ريختن رو سرم...اين چه غلطي بود كه من كردم؟
حالاچرا اينجوري داد و هوار كردم؟ميمردم يكم صبر ميكردم؟اب دهنمو قورت
دادم و به سمت صدا برگشتم...يا خداااااااا....خدايا كمكم كن پس نيفتم
اين ديگه كي بود؟اسموني يا زميني؟اين مگه پسر نبود؟پس چرا اينقدر خوشگل بود؟؟؟؟