با کاوه وارد اتاق شدم.اتاق کوچیکی که دور تا دورش با پشتی تزیین شده بود یه فرش دستبافم روی زمینش پهن شده بود.تنها چیزی و که تو این خونه دوست داشتم یه تابلو بود که روش نوشته بود:
به سراغ من اگر می ایید
نرم واهسته بیاید.
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من.(از سهراب)
بعد از ریختن یه لیوان چایی به پشتی لم داد.منم کنارش نشستم چند تا سوال ذهنم و در گیر کرده بود که نمی تونستم جوابش و پیدا کنم. ازش پرسیدم:
__چند تا سوال بپرسم ناراحت نمی شی؟
__بگو دخترم.هرچی دوست داشتی بپرس...
کمی جابه جا شدم.ودر حالی که با انگشتر تو دستم بازی می کردم پرسیدم:
__اول اینکه مگه شما چند تا شرکت نداشتید؟اونا چی شد؟
__اونا رو بابام ازم گرفت.
__چرا؟
__خب چون من بخاطر تو از بچه هام گذشتم.اونم همه اموالم و ازم گرفت.
__شما که مهندس بودید چرا نرفتید تو شرکت های مختلف کار پیدا کنی؟
__هرشرکتی که می رفتم پدرم از قبل باهاشون صحبت کرده بود بهم کار ندن.خدابیامرزتش. خونه هایی و که داشتم ماشینم و پولام و همه چیزم و ازم گرفت.به خیال خودش داره تحریمم می کنه.اما من یه مقدار پول از مامانم گرفتم و این خونه رو خریدم.اتاقاش و دادم اجاره با پول اجاره زندگی مو می گذروندم.تو فکر می کردی مامان روزا میره سر کار اما بیچاره روزا می رفت خونه بابام تا به بچه ها برسه.بابام حتی به مامانمم پول نمی داد.
__پس اگر از پول اجاره خونه زندگی مون و می گذروندیم چرا من مجبور بودم کار کنم؟
__خب زندگی خرج داره.پول زندگی سه نفر ادم مخصوصا که تو مدرسه هم می رفتی. با اجاره دادن سه تا اتاق که تامین نمی شه.اون موقع منم کار می کردم اما بعد از اینکه از طبقه چهارم ساختمون نیمه کاره افتادم دیگه نتونستم کار کنم.تازه من راضی نبودم مامان می گفت کار عار نیست بچه باید کارکنه تا سر رشته زندگی بیاد دستش.الان اگر منم بمیرم تو می تونی زندگی تو بچرخونی.
__ بابا بزرگ.پدرتون حتی پول عمل مامان و که از سرطان سینه فوت شد وهم نداد؟
__چرا.اون زنش و خیلی دوست داشت.مادرم سه بار عمل کرد اما زیر عمل سوم طاقت نیاوردو...
دیگه اشکش در اومده بود.مامان خیلی مهربون بود.بااینکه یه سری اعتقادات داشت اما چیزی برام کم نذاشت.
ادامه داد:
__بعد از مرگ مادرم پدرم چند ماهی بیشتر زنده نبود.اما تو اون چند ماه از تو حرف می زد.می گفت ماهان خیلی خوش شانس بود که مادرم دوسش داشت.مادرم هر روز تو خونه درباره تو با پدرم حرف می زد.از شیرین زبونیات از گریه کردن هات.حتی از اینکه پسرای همسایه و کتک می زدی.بابام می گفت هرچقدر نیما ماهان ونخواست ده برابر اون اطرافیان اش اون و خواستن.
__ یه سوال دیگه. بابا چرا از نیما خواستید بین من و رهام عقد خونده بشه؟
__نمی دونم.دخترم منو ببخش.من تو اون لحظه به تنها چیزی که فکر کردم این بود که اگر
من دریا رو از دست دادم حداقل بچه هامون با هم باشن.
__این چه حرفیه؟من کی ام که شمارو ببخشم؟
بابا چرا اون روز شما خواستید منو از خونه بیرون کنید؟
__ چون رضا گفته بود که یه کار برای تو پیدا کرده.اونم پیش پسرم.منم خواستم تو مجبور شی بری خونه رهام.تصمیم گرفتم بیرونت کنم.اما اخر بهت گفتم که اتاقت محفوظه.
داشتم فکر می کردم حتی بابا کاوه هم که خیلی بهم لطف داشت بعضی جاها خودخواهانه برخورد می کرد مثلا شاید منو رهام هیچ علاقه ای به هم نداشته باشیم چرا اون تصمیم گرفت ماباهم عقد کنیم؟یا مثلا من برای کار کردنم خیلی زجر کشیدم.خیلی اذیت شدم. حتی اگر پیش نیما زندگی می کردم باز زندگی مرفه تری داشتم.اما باز خوشحالم که دوسم داره.تنها کسی که بعد از مامان(مادرخونده ام)واقعا دوستم داره.اون حاضر شد بخاطر من از اموالش دارایی هاش و...بگذره. به دیوار اتاق که رنگ وروش رفته بود نگاه کردم.یادش بخیر دوسال پیش خودم رنگش کردم .دیوارا و ابی زدم.
غرق در افکارم بودم که بابا گفت:
__ماهان بابا یه خواهشی بکنم؟
__شما امر کن من خودم چاکرتم.
خندید.یه حلقه ای و که با نخ دور گردنش اویزون کرده بود و داد بهم حلقه کلفت زرد بود که نقش و نگارای زیادی روش داشت اما قشنگتر از همه مرواریدی بود که وسط حلقه قرار داشت تو نور می درخشید. گفت:
__پسرم رهام ودخترم رها محبت مادر ندیدن.پدر بالای سرشون نبوده.می دونم کوتاهی از خودم بود.بر گرد پیششون.بذار حداقل از محبت تو بهره مند شن.پسرم 20سال همسر کسی بوده که حتی نمی دونسته شوهر داره.دخترم برو به رها و رهام محبت کن. محبت های که منو مادرم درحق کردیم و تو هم درحق بچه هام بکن.کاری کن منو ببخشن.
یه قطره اشک از چشماش افتاد از جاش بلند شدو رفت تو حیاط کنار حوض نشست شروع کرد به سیگار کشیدن .پشت پنجره وایستادم ونگاهش کردم.چقدر پیر شده.بخاطر من و مامانم اینطور شد.به خاطر مامانم به زنش کمترین توجهی نکرد.بخاطر من به بچه هاش توجه نکرد.
فرشته رو دیدم که داشت می رفت تو اتاقشون.ذوق زده از اتاق اومدم بیرون و دویدم سمتش لگن لباسارو گذاشت زمین و بغلم کرد.پرسید:
__این مدت کجا بودی خیلی نگرانت شدیم.
__اینا چیه داری میشوری؟
به لباسا اشاره کردم.جواب داد:
__برای اجاره خونه کم اوردیم.7ماهه اجاره خونه ندادیم.دارم لباسای مردم و می شورم.تا پول اجره خونه رو بدیم.اخه یک ماه .دوماه .نه 7ماه
استنای لباس بیمارستانم و زدم بالا ...گفتم:
__منم کمکت می کنم.باهم همه اش و امشب تموم می کنیم.
دستاش باد کرده بود یه کم هم لاغر شده بود. به این چیزا عادت نداشت اما بخاطر شوهرش دم نمیزد.لباسای رنگی و سفید ومشکی وجدا کردیم تو سه تا لگن مختلف انداختیم و شروع به شستن کردیم.ازش پرسیدم:
__مامان باباتو ندیدی؟
__چرا.گفتن می خوان کمکمون کنن اما حسین قبول نمی کنه.میگه از خانوده ات پول نمی گیرم.
__خب یواشکی پول و بگیر.
__اونوقت حس میکنم به شوهرم خیانت کردم.
اورین.اورین.خوشم اومد.به این می گن یه زن نمونه.بعد از اتمام لباس ها وارد اتاقم شدم.هنوز همونجوری بوددیوارا سبز بود. پرده ساده سبز فرش کهنه کف اتاق کمد پوسیده.و کمد لاهافت ها.هنوز بوی مامان و می ده.جانمازش و برداشتم شروع کردم دعا کردن:
__خدایا.همه رو به راه راست هدایت کن.منو رها ورهام وهمه مردم و به راه راست هدایت کن.همه مردگان وبیامرز به خصوص مامانم.مامان کاوه.بابای کاوه.به کاوه صبر بده.خدایا منوببخش که دیشب مرتکب گناه خود کشی شدم اما درک تمام مسایلی که اخیرا تو زندگیم افتاده برام خیلی سنگین بود.
به مچ دستم نگاه کردم.وای نه خونریزیش شروع شده.نباید با فرشته لباس می شستم. خونریزیش خیلی شدیده.حالم داشت بد می شد.یه پارچه از تو کمد برداشتم و محکم روی زخمم بستم.حالم خونریزی تقریبا بند اومده بوداما حالم خوب نشد هنوز احساس ضعف دارم..راستی من تو شمال خود کشی کردم.چرا امروز که از خواب بیدار شدم تهران بودم؟؟؟اصلا امروز چند شنبه است؟من چند روز بیمارستان بودم.چشمام سنگین شد...
دیگه چیزی یادم نیست...
****
صدای جیک جیک گنجشک هارو می شنیدم.یه رطوبتی وهم حس کردم مثل قطره های اب که روصورتم ریخته بشه.بوی گل های مختلف و هم می شد حس کرد.لاله.رز .ارغوان.نیلوفر انگار همه گل ها باهم یه جا کاشته شدن.
چشمامو باز کردم.اسمون ابی.پرنده های که کنار هم دارن پرواز می کنن.نیم خیز شدم. وااااااایییییی چه جای قشنگیه. یه دشت پر از گله که من بین گل هاش دراز کشیدم.گلهایی از همه رنگ قرمز ابی بنفش .دستم و گذاشتم رو زمین از جام بلند شدم.تاچشم می دید گل بود وگل.اون دور دست یه ابشار خیلی بزرگ هم قرار داشت.
به بدنم نگاه کردم.دستم زخم نبود .یه لباس بلند سفید تنم بود.دامنش و زدم بالا و دویدم بو می کردم.با تمام وجودم گلها رو بو می کردم.که...
یه زنی و دیدم.اخم کرده بود و داشت منو نگاه می کرد...
رفتم جلو پرسیدم:
__خانوم چیزی شده؟(اخمش بیشتر شد.)
__من مادرتم.یعنی مادرت و هم نشناختی؟
__مادرم؟
__ماهان.این چه کاری بود کردی؟هرچقدرم مسایل برات سخته نباید دست به این گناه کبیره می زدی.خدا گناه کبیره وخیلی سخت می بخشه.
خیلی خوشگل بود.چشماو موهای عسلی مثل خودم باد موهاشو روهوا تکون می داد.قد بلند و خوش هیکل .یه لباس سبزم تنش بود. دستم و بردم جلو تا لمسش کنم.عقب رفت.گفت:
__باید جبران کنی.خیلی ها بخاطر تو اشک ریختن باید جبران کنی.جبران کن.جبران کن.
همینطور که عقب عقب می رفت این جمله و تکرار می کرد رفتم دنبالش اما ناپدید شد.همه جا و گشتم نبود.منظورش از اینکه خیلی ها بخاطر تو اشک ریختن چی بود؟خیلی ها یعنی کی؟رهام و رها؟یا مادرشون یا پدرم؟منظورش و متوجه نشدم. بیخیال شدم دوباره نگاهی پر از لذت به دشت انداختم.تو دشت دور می زدم که هوا تاریک شد.
رعد وبرق زد. همه گلهایی که بودن پوسیدن دیگه صدای پرنده ای نمی اومد.پاهام شل شد و افتادم روی زمین.

(فصل سوم)
بوی خوبی و حس کردم.(عق حالم بد شد)بله می گفتم.بوی الکل و چند تا مواد ضد عفونی کننده. خب خدا رو شکر معلوم می شه هنوز زنده ام.فعلا جای شکرش باقیه.اروم اروم چشمام و باز کردم.که با دوتا چشم ابی برخورد کردم.لبخندی زد و گفت:
__به به بالاخره بیدار شدی؟اخه در اون لحظه چه فکری کردی که داشتی خود کشی می کردی؟
__من کی اومدم اینجا؟کی منو اورد؟
__دیروز.حالت بد شده بود همسایه ات اوردت اینجا بعد هم به من خبر دادن.خون زیادی از دست دادی مجبور شدیم خون بهت تزریق کنیم.
یه نگاه اجمالی به اطرافم انداختم.به به ننه ات میخواد پول اتاق خصوصی و بده؟لابد بیمارستان خصوصی هم هست.چندتا دستگاه که نمیدونم برای چیه کنارم بود که صدای بوق(بیب بیب بیب)یکی شون بدجور رو مخم رژه می رفت.از رها پرسیدم:
__چرا به شما خبر دادن؟
__چون وسایلت خونه ما بود.باید چند دست لباس میاوردم.
__رها .من هنوزخم بادیگارد برادرتم؟
__معلومه.قرار داد شما یک ساله اس الان سه هفته هم از قرار دادتون نگذشته.
ای خدا خودت شاهدی به جون گربه حسین که همیشه غذا هامو می دزدید من دارم تمام تلاشمو مبنی بر رفع عقده های ایجاد شده درقلب رهام ورها انجام می دم.خودت یه کمک غیبی برسون.این تن بمیره.جون من.
اخه من نمی فهمم یکی دیگه منو به دنیا اورده.یکی دیکه منو بزرگ کرده.یکی دیگه به بچه هاش محبت نکرده.من این وسط چیکاره ام؟
اما نه چون به مادرم قول دادم باید تا ته اش پابند قولم باشم.یه نگاه به رها انداختم پرسیدم:
__راستش من فکر می کنم رهام از من بدش میاد.
__عزیزم رهام هم براثی خودش دلایلی داره.
اره من ندونم کی میدونه دلیلش چیه؟(همه)مادرم زندگی مادرشو خراب کرد.منم زندگی خودشو خراب کردم.
__نیومد ملاقاتم؟ناسلامتی من بادیگاردشم.خیر سرم.
__خب...
___بی خی دادا.
بعد از کمی مکث بی هوده.گفتم:
__رها.اگر خواسته یا ناخواسته کاری کردم که ناراحت شدی.متاسفم.
__این چه حرفیه.تو که کاری نکردی.
از جاش بلند شد که بره بیرون دستش و گرفتم و گفتم:
__دیگه نمی تونم.
__چی و نمی تونی؟
__من همه چیز و میدونم.می دونم چرا رهام از من متنفره.
بغض تو گلوم و قورت دادم.حرفم وادامه دادم:
__رها من زندگی شما رو خراب نکردم.به اون خدای که می پرستی قسم من حتی شما رو نمی شناختم از وجود شما بی اطلاع بودم.من کلا دو سه بار باهاش حرف زدم.قیافه اش و یادم نیست.اما اون از من متنفره.
__ماهان جان خودتو ناراحت نکن.اگر کسی باید ناراحت باشه اون خانواده هامون اند. من از بچگی بدون پدر مادر بزرگ شدم.ندیده بودمشون اما رهام اونارو دیده بود.اون می گه بعد از به دنیا اومدن تو زندگی مون نابود شد.این ذهنیت باید تقیر کنه. می دونم می تونی تقیرش بدی.
__کمک می کنی؟
__معلومه .من هرکاری بهترین دوستم بگه انجام می دم.تو اولین و بهترین کسی هستی که حاضر شد باهام دوست شه.تا قبل از تو من خیلی افسرده و تنها بودم.
خب من دیگه برم کارای ترخیصت و انجام بدم.
یه لبخند زدم.از اتاق خارج شد.لباسام و پوشیدم یه مانتو قهوه ای و یه شال بنفش و یه شلوار جین ابی نفتی.کنار پنجره وایسادم تا رها بیاد.
__ پنجره ام به تهی بازشد.
ومن ویران شدم.
دیوار قیر اندون.
از میان بر خیز.
پایان تلخ صداهای هوش ربا.
فرو ریز.
لذت خوابم می فشارد.
فراموشی می بارد.
پرده نفس می کشد.
__شعر قشنگی بود.
__یه موقعی عاشق این شعر بودم.مفهوم قشنگی داره.
__خب مثل اینکه اماده شدی.
پ ن پ این لباساو پوشیدم کسی شک نکنه.
داشتیم تو خیابون قدم می زدیم.زمین وتا چند سانت برف پوشونده.درختا هم که از فرط بیچارگی لباس ندارن.لختن.خودمو فشاردادم کتو محکم پیچیدم دورم تا گرمم شه.اها یه سوال کلیدی به ذهنم رسید:
__توکه گفتی اق داداشت زند نداره.
__ببخشید خانوم باهوش چی باید می گفتم؟که داداشم 20 ساله زنه داره اما زنش نمیدونه شوهر داره از قضا اون زنه خود جنابه.
__اها اینم حرفیه می شه روش فکر کرد.
سر جام وایسادم.برگشت و با تعجب بهم نگاه کرد.دستم و کردم تو شالم سرم و خاروندم و پرسیدم:
__اگر بخواد منو طلاق بده چی؟
__اولا که اگر می خواست طلاقت بده تو این 20 سال می داد.دوما اگر بده بدبخت می شه چون نصف اموالش مال توئه.
__چی؟
__بله.مهریه ات نصف اموالشه.
__این تن بمیره.اقا بریم محضر من همین الان طلاق میخوام.
__هی هی هی .گفته باشم بخوای داداشمو اذیت کنی خونت حلاله.
__اوه اوه گرخیدم.بزن کنار هوا بخوریم.
****
خودمو تو اینه قدی نگاه کردم ماهان کم دلبر نیستی ها...لباس سفیدی که یقه اش کمی بازه و شلوار جین مشکی چسبون پوشیدم.مثل این اوا خواهری ها با عفه اومدم پایین هر دوتا شون روکاناپه درحال تماشای یه سریال بودن.که من ازش هیچی سر در نم اوردم چون به زبون ترکی حرف می زدن.کلا سواد مواد یخدی.رها با دیدنم لبخندی زد به کاناپه کنارش اشره کرد و گفت:
__بیا فیلم قشنگیه.
همونجا که اشاره کرده بود نشستم.مثل گوسفند مطیعم دیگه.مثل میمون بامزه.مثل گربه وحشی مثل گاو نفهم.مثل خر پروفسور(اینا رو با خودم نبودم ها ....با پسر همسایه بودم)
اخمای رهام توهم بود.هیکل درشت. و قد بلند(بلند که چه عرض کنم.چناره)لباس مشکی که روش طرح یه اژدها بودو یه شلوار گرمکن.استین هاش و زده بود بالادستش زیر چونه اش بود و به تلویزیون نگاه می کرد...
حالا می ریم تو کف ترسیم چهره:
ابروهای پرپشت هشت.چشماش که همرگ چشمای کاوه است.ابی خیلی تیره.فکش چند تیکه است چونه کشیده که یه چاله کوچولو روش داره.بالای لبش بزرگتر و قرمز تره.
خدا مرگم بده الان ده دقیقه اس زل زدم بهش.اونم یه نگاه عصبی کرد وگفت:
__چیه شاخ دراوردم؟
__مگه باید شاخ دربیاری که نگاهت کنم.خوشگلی چشم افتاد بهت دیگه نتونستم چشم ازت بردارم.
__یادم باشه به بی بی بگم یه اسفند برام دود کنه.
__اره در اولین فرصت ایجاد شده یه همچین امر مهمی و انجام بده که ممکنه چشت بزنم زشت شی.
__تا چشت دراد.
__چش عمه ات دراد.(این و اروم گفتم).
رها نگاهی به من انداخت و خندید.خب حالا می ریم تو نخ ترسیم چهره رها:
موهای طلایی موج دار.چشمای روشن. بینی کوچیک لبای نازک و صورتی.گونه های برجسته.
غرق در افکارم بودم که سمانه گوشی مو اورد:
__خانوم گوشی تون چند باره زنگ می خوره.
__ممنون.
ازم خجالت می کشه لابد چون عاشق یه دختر پسر نما شده خجالت کشیده.گوشی و گرفتم و جواب دادم:
__بله؟
__سلام...خاونم خانوما...چطوری؟
__شاهین توئی؟
__خوب منو شناختی.بگو ببینم به پیشنهادم فکر کردی؟
هر دوتا شون به من نگاه می کردن.کمی خجالت کشیدم و گفتم:
__منکه جوابتو دادم.
__خب باشه اون و بی خیال می شیم بیا یه کاری کنیم.
__چی کار؟
__مطالبه ارثمونو می کنیم.
__تو هرکاری دوس داری بکن.من هیچکاری نمی کنم.
__یادت باشه خودت نخواستی.چون خواهرمی خواستم کمکت کنم.
__قربونت تو زحمت نکش بچه ات میوفته.
گوشی و قطع کردنم رها پرسید:
__کی بود؟
__یکی از دوستام.ازم یه چیزی خواست که درتوانم نبود.
رهام از جاش بلند شد رو به رها گفت:
__من میرم بخوابم فردا صبح کار دارم.رها جون شب بخیر.
__باشه داداش .برو بخواب.
منم که کشک.انگار نه انگار منم هستم.کلا این بشر چشم دیدن منو نداره..منم که همجوره مث4ل کنه اویزونش میشم..صبر کن اق رهام از فردا میضشم سایه ات هرجابری میام دنبالت همچین بهت می چسبم که نتونی ازم جداشی.رها دستمو گرفت و پرسید:
__به چی فکر می کنی.
__اینکه من چقدر ضایع ام.
__چرا؟
__هیچی فقط مثل کنه می چسبم به داداشت.اونم ادم حسابم نمی کنه.
با صدای الارم گوشی ام بیدار شدم....یه خمیازه ای کشیدم و به ساعت گوشیم نگاه کردم.اه من ساعت 6 صبح بلند شدم که چی بشه.ای بر پدر اونی که ساعت و اختراع کرد.من می خوام بخوابم.
ایشش باید اماده شم تا دنبال این اعصاب قورت داده بیوفتم.خدایا به جای این همه زیبایی که به من دادی یه جو شانس می دادی گیر این ادم تخس روانی نمی افتادم.
با اکراه از جام بلند شدم.دست و صورتمو شستم یه مسواک زدم. ولباسامو پوشیدم.چه زور ساعت 7 شد .خب عرضم به حضورتون یه شلوار شیش جیب ...یه مانتو ارتشی.با یه شال سفید و یه کفش اسپرت.خب بریم به جنگ دشمنا.زرشک.
از نرده پله ها سرازیر شدم.رهام داشت صبحونه می خورد.رها هم هنوز بیدار نشده بود. رفتم تو اشپزخونه داد زدم:
__سلاممم.وصبح بخیر بر اهل منزل.
همه داشتند چپ چپ نگاه می کردند.بی بی ازهمه زودتر جوابمو داد:
__صبح توام بخیر.هزار ماشالله.چقدرم سحر خیزی دخترم.
لیوان ابمیوه رهام و سر کشیدم چشاش 4 تا شده بود گفتم:
__بی بی جون چه می شه کرد.باید صبح زود بیدار شیم بریم سر کار.
__کجا؟مگه کار داری؟
_بــه.بله بی بی با اقا رهام میرم.
رهام متعجب بود متعجب تر پرسید:
__با من کجا میای؟
__ببخشیدا.من نیومدم اینجا تربچه خورد کنم.من بادیگارد شمام هرجا شما برین میام نه بی بی؟
__خب اره دخترم.
__دیدی؟
با ابرو به بی بی اشاره کردم.از جاش بلند شد منم دنبالش بلند شدم.یه کت اسپرت و یه شلوار جین پوشیده بود.یه پالتوی مشکی بلندم از روی کتش پوشیده بود. دید نه کنه تر از این حرفام در ماشین و باز کرد سوارد شد.وای عجب ماشین توپی داره.پریدم تو ماشین صندلی هاش هم خیلی نرمه.لم دادم.ازم پرسید:
__راحتی؟
__اره خیلی باحاله اسمش چیه؟
__جنسیس کوپه.
__لا مذهب رنگ قشنگی هم داره.رزد خیلی بهش میاد رنگ های دیگه نداشتن؟
__پیاده شو من کار دارم.
__خب منم کار دارم.کار من توئی تا موقعی هم که قرار داد تموم نشه هرجا بری میام.
ماشین و روشن کرد هرکاری کردم نتونستم کمربندشو ببندم.
__یعنی تو واقعا اینقدر دهاتی؟یه کمربندم نمی تونی ببندی؟
دوباره اون بغض اومد سراغم.اره من دهاتی ام چون بابات منو بزرگ کرد.اقا چرا حق انتخاب با خودم نبود چرا ؟من اگر پیش پدر خودم بزرگ می شدم خیلی برام بهتر بود.اینقدر زجر نمی کشیدم.هعیییی.
کمربند و برام بست وم راه افتاد یه اهنگم گذاشت:
خیره شدم، به اون روزا /به خاطراتِ خوب و بد
غصّه نخور ، دلم آخه / از تو خطایی سر نزد
آهای غریبِ بی وفا / ببین چی آوردی سرم
چطور میتونم عشقتُ / این روزا از ، یاد ببرم!
نگفتی از چی دلخوری / دلت بهونه گیر شده
نگفتی با کی دمخوری / چشمِ تو از من سیر شده!
شبا خیالِ عشقی پاک / رفیقِ رویای منِ
یه ذرّه شبیه تو نیست / اون همه دنیای منه
یبه ، آهای غریبِ بی وفایی / دلم پره ازت خدایی
چی دارم از تو جز جدایی
دیگه نمی شناسی منو / قلبِ تو مالِ مردمِ
اینکه می گم عاشقتم / برای بار چندمِ
دوست نداری دعا کنم / یه روز به بن بست بخوری
از یکی از بدتر از خودت / یه روزی رودست بخوری
راهتُ کج کردی برو / بی مهری علاجِ توئه
هرکی که مهربونی کرد / فکر نکن محتاجِ توئه!
گوشه ی خاطراتتم / یادی ازم نکن برو
میری تو از شرم چشام / سرتو خم نکن برو
غریبه ، آهای غریبِ بی وفایی / دلم پره ازت خدایی
چی دارم از تو جز جدایی
به مردم تو خیابون نگاه می کردم هرکدوم از اینا یه زندگی برا خودشون دارن.شاید زندگی یکیشون مثل من باشه.
اخخ سوراخ شدم.با انگشتش زد تو بازوم وگفت:
__هی تو؟کجایی؟پیاده شو.
__هی تو کلات.من اسم دارم.
از ماشین پیاده شده.فکر کنم اینجا کارخونه اشونه. به اطراف نگاه کردم حیاط خیلی بزرگی داشت.در بزرگ نرده ای که از اینورش اونورش پیداست..
یه عالمه قوطی رنگ و باماشین های خاصی می بردن داخل یه ساختمون که بازم فکر می کنم انبارشون باشه. وارد ساختمون بزرگی شدم که تو ضلع غربی کارخونه قرار داشت.
چند تا اتاق تو ساختمون بود.منشی از جاش بلند شدو به رهام سلام کرد.رهام هم جوابشو داد و بدون توجه به من وارد اتاقش شد منم این وسط کنف شدم.
رفتم جلو به منشی که زن جونی بود دست دادم و گفتم:
__ماهان هستم.بادیگارد اقای راد.
__خوشبختم.منم فرنوشم.
به صندلی اشاره کرد که بشینم.مشغول کاراش بود منم داشتم تماشا می کردم.که تلفنش زنگ خورد.:
__خانوم به اقا کریم بگو برام یه چای بیاره.
__نیستن امروز نیومد یخواین براتون بیارم.
__نه شما کارتون و انجام بدید به خانوم احمدی بگید بیاره.
مرض و خانوم احمدی .یارتاقان بزنی.جیز جیگر بزنی.من نمیارم.نمیار.نمیارم.عقده ای.
با اکراه ازجام بلند شدم رفتم تو ابدار خونه.یه اتاق کوچیک که یه میز دراز و چند تا صندلی پشتش قرار داشت با یه سماور گنده و یه سبد لیوان.از قدیم گفتن :
__زپلشک اید و زن زاید و مهمان عزیزی ز در اید.
این شر حال من در این موقعیته.باید چایی دم کنم.سماور و پر از اب کردم. و روشنش کردم تا جوش بیاد.رهام عصبانی اومد داخل پرسید:
__اومدی چای بسازی؟
__بله.
__چی؟
__خب چای باید دم کنم دیگه از اسمون که چای نمی باره.
یه چای براش ریختم و بردم دادم کوفت کنه کمتر جوش بزنه.خودمم پشت میز خوابم برد.چشمامو که باز کردم یه نفر و دیدم که کنارم نشسته بود.فکر کردم خواب می بینم خمیازه کشیدم و چشمامو بستم دوباره باز کردم.داشت می خندید .نه مثل اینکه واقعیته.از جام بلند شدم و با یه ببخشید رفتم کنار فرنوش نشستم.دوباره خوابم گرفته بود که صدای گوشی خواب و از سرم پروند:
__الو؟
__شاهینم.ماهان یه لحظه گوش کن چی میگم.
خمیازه ای کشیدمو گفتم :
__بگو کاکو می شنوم
__من بیخیال پولا و انتقام می شم.اما از خونه اون پسره بیابیرون.من به اون مشکوکم.از کجا معلوم نخواد ازت انتقام بگیره.
__شاهین خان عزیز.زندگی من به خودم مربوطه تو نگران زندگی خودت باش.
__ماهان بیا من خودم قول می دم نذارم کسی بهت اسیبی برسونه.
__تنها کسی که می خواد به من اسیب برسونه توئی.چرا دست از سرم بر نمی داری؟ولم کن دیگه.من هیچی از تو نمی خوام.
دوباره اون صفت گاوی اش و بروز داد و بدون خداحافظی قطع کرد داشتم با خودم حرف می زدم:
__اخه تو که بلانسبت خودم.هفت پشتت گاوه.بوزینه می خوای از من مراقبت کنی؟
تا سر فرنوش گرمه چهره اش و ترسیم کنم.خب اول از همه تپله صورت تپلی هم داره.ابروهای تتو شده.ارایش غلیظ.موهاش و بالا بسته بود مقنعه مشکی هم روش گذاشته.باچشمای درشت. داشتم به چهره فرنوش دقت می کردم که یکی کنارم نشست و پرسید:
__دوست پسرت بود؟دوسش داری؟
جـــــــان؟برگشتم به یارو نگاه کردم.همون بود که تو ابدارخونه من و به تمسخر گرفته بودو بهم می خندید.یه اخمام و تو هم کردم.
اصلا باشه تو رو سننه؟بچه پرو منم پرسیدم:
__چرا نکنه شما بنگاه عشق و علاقه دارید؟یا دلال محبتید.
کمی جا به جا شد فکر کنم انتظارشو نداشت. موهای بلندی داشت یه بافت طوسی هم پوشیده بود که بهش میومد.چشماش هم رنگ چشمای من بود .لبخند کجی زد و گفـت:
__نه.
__به فرز باشه.چه فرقی به حال شما داره؟
__فرقی نداره.
دستشو دراز کرد سمتم.وگفت:
__پارسا بهرام پور هستم.شریک رهام و مدیر کل کارخونه.
بهش دست ندادم.(کنف شو)حالش گرفته شد.جواب دادم:
__به سلامتی.
__سلامت باشی.
__پاینده باشی.
رهام از اتاق اومد بیرون با پارسا دست دادوگفت:
__طرح ها رو اماده کردی؟
__اره.راستی .تو این چند دقیقه با این خانوم بد اخلاق اشنا شدم.
رهام به من نگاه کرد و گفت:
دوتا چایی بیار اتاقم نشستم سر جام وگفتم:
__مگه من ابدارچی ات ام؟خودت بریز.
بهم برخورد.هرچقدرم ازم متنفر باشه نباید جلوی دوستش کنفم کنه.دستم و زیر سینه ام گذاشتم هنزفری گذاشتم تو گوشم و بیخیال حضورش شدم.عصبانی بود اما جلوی دوستش کاری نکرد.بعد از چند دقیقه از اتاقشون خارج شدن داشتند می رفتند بیرون که منم دنبالش رفتم.برگشت به پشتش که من بودم نگاه کرد و گفت:
__داری کجا میای؟
__هرجابری منم میام.
دود از سرش بلند شده بود پارسا می خندید.دستشو به سمتم دراز کردو گفت:
__به من افتخار می دید همراهی ام کنید؟
لبخندی زدم و جواب دادم:
__مگه بالماسکه است که همراهیتون کنم.
راه افتادم و در چند قدمی رهام حرکت می کردم هرجا می رفت منم دنبالش میرفتم ... با پارسا سوار ماشین شدن.منم پشت نشستم مقابل رستوران اردک ابی تو تجریش وایسادن چقدر بزرگه.تا الان وارد یه همچین رستورانی نشده بودم.چند باری فرشته درباره اش بهم گفته بود.رفتن داخل منم همراهشون وارد شدم.داشتم کنارشون می نشستم که رهام گفت:
__ما حرفای خصوصی داریم.تو رو اون میز بشین.
به یه میز چند قدم دورتر اشاره کرد.رستوران بزرگی بود که دکور خیلی قشنگی داشت.روی میز 4نفره ای نشستم گارسون منو رو دادمنم تا تونستم سفارش دادم:
__سوپ جو با خامه.میرزا قاسمی.برنج سفید زعفرانی.فسنجون.گوشت بره.کباب کوبیده.برای دسرم بستنی میوه لطفا.
فک یارو با زمین برخورد کرد.الان می گه این دیگه کیه یه تنه می خواد همه رو بخوره.همه غذا هارو اوردن وگذاشتن رو میز پارسا می خندید و رهام متعجب نگاه می کرد خدایا به امید خودت. خواستم شروع کنم که دیدم چند تا بچه پشت در دارن به داخل نگاه می کنند.
با دست اشاره کردم که بیان.فورا دویدن داخل و کنارم نشستن سه تا بودن یه دختر دوتا پسر می خورد 5 یا6 سالشون باشه.غذا کوفتم شد وقتی می بینم این همه بچه گرسنه تو دنیا وجود داره غذا از گلوم پایین نمی ره.به صندلی لم دادم.و تماشا کردم.گارسون صورت حساب و داد بهم منم به میز رهام اشاره کردم:
__ایشون صورت حساب منو پرداخت می کنند.
__بله.
رفت سمت رهام اونم یه چشم غره ای به من رفت و پول وبه صندوق داد با بچه ها اومدم بیرون هر سه تاشون صورتمو بوسید و رفتن:
__خدایا همین که وسیله قرار گرفتم تا سه نفر و سیر کنم ازت ممنونم.
__تحت تاثیر واقع شدم.
این و پارسا گفت.منم درحالی که تو ماشین می نشستم گفتم:
__منکه فکر نمی کنم.
تو ماشین نشسته بودم که پارسا گفت:
__ما فردا می ریم کوه.ماهان تو هم میای؟؟؟
جونم؟؟؟؟این چه زود دختر خاله می شه(پسر خاله).
__هرجا اقای راد برن منم همونجا میرم.اگر ایشون فردا بیان منم میام.
__اره.اونم میاد .چهارنفری میریم.
****
مانتو کوتا و شلوار جین پوشیدم .موهام وبالا بستم ویه سروسری صورتی بلندم رو سرم گذاشتم کافشن ام و هم برداشتم.وسایل کوه نوردی و هم برداشتم و رفتم پایین.رها و رهام منتظر من بودن.از ره پرسید:
__ماشینشو عوض کرده؟
__نه این و داشت.
ماشینش یه سانتافه نقره ای خیلی خوشگل بود سوار شدم.رها هم مثل من لباس پوشیده بود.اما رهام و پارسا لباس کوهنوردی پوشیده بودن انگار حالا میخوان برن هیمالیا و فتح کنن.
ماشین وتا یه قسمت های بیشتر نتونستیم ببریم. اخه کدوم خری وسط زمستون میاد کوهنوردی؟ زمین یکدست سفید شده بود.ادم می ترسید راه بره.
داشتم می دویدم سمت رها که زیر پام لیز خورد داشتم میوفتادم که یکی از پشت منو گرفت.پارسا و رهام ورها جلو بودن.پس این کیه؟برگشتم به پشتم نگاه کردم.
یه پسر جوونی بود البته چهره اش به ایرانی ها نمی خورد.خیره شده بودم بهش بالهجه با مزه ای گفت:
__خانوم زیبا.مقاقب خودت باش.بخوقی زمین اسیب می بینی.
زدم زیر خنده .اونم خندید پس یارو فرانسوی چه لهجه ای هم داره.(مقاقب خودت باش)
جواب دادم:
__چشم.بیشتق مقاقب خودم هستم تا نخوقم زمین.
__تو چقدق با مزه ای.
خنده ام تبدیل به قه قه شده بود.
__شما با مزه تقی.به هر حال ممنوم که کمک کردی واگرنه الان دهنم اسفالت شده بود.
__چی شده بود؟
__اسفالت.تنهایی؟کسی باهات نیست؟
__نه من کسی و تو ایقان نمیشناسم.تنها اومدم کوه.
__خوشبختم .ماهان هستم.میخوای با ما بیای؟(برا خودم مهمون دعوت میکنم.)
__بله ممنون.منم شارل هستم.
به سمت بچه ها که یه گوشه وایساده بودن وبه ما نگاه می کردن رفتیم و گفتم:
__بچه ها ایشون شارل هستند الان باهاشون اشنا شدم. سرعت دوست یابی حال می کنید؟تنهاست با ما بیاد؟هاهاهاها؟؟؟؟؟
رها رفت جلو دست داد و گفت:
__من رها هستم.(به رهام اشاره کرد)برادرم رهام وایشونم دوستمون پارسا.
__خوشبختم.
در طول راه منو رها با شارل حرف می زدیم.پارسا و رهام هم جلوتر راه می رفتند.تقریبا به بالای کوه رسیده بودیم همه گی روی پارچه ای که رها پهن کرد نشستیم.پارسا پرسید:
__شنیدم خوب می جنگی.
__اشتباه شنیدی .من عالی می جنگم.
__یه کم خودتو تحویل بگیر.
__باشه چون تو گفتی.
__بایه مسابقه سه نفره چطوری؟
__با رهام و هستم ولی با تو نه ناکار میشی منو میبرن هلفدونی.
__تو نگران اون نباش.
این رهام چلغوز بود که پرید وسط حرفم.ور پریده.تورو چه به این کارا.زل زدم تو چشاش و گفتم:
__من پایه ام.قرعه کشی میکنیم دونفر اول با قرعه کشی می جنگند برنده با باقی مونده بازی می کنه.
شارل هیجان زده پرسید:
__ماهان تو می تونی بجنگی؟
__داداشت و دست کم گرفتی
قرعه کشی و انجام دادیم.دونفر اول پارساو من افتادیم. بعد از مسابقه ما هرکس که پیروز بشه با رهام می جنگه.من از همین الان می دونم پیروزی از ان من است.هاهاهاهاها....
مسابقه رو داشته باشید.
به سخره تکیه داده بودم.پارسا در حال گرم کردن خودش بود.الهی چقدر داره تلاش می کنه.حالا مگه این مسابقه چقدر براش ارزش داره.حتما می ترسه به من بباز ابروش بره.همینطور خیره نگاهش می کردم که دستشو زد زیر سینه اش و گفت:
__اگر پشیمون شدی بگو.
__شتر درخواب بیند پنبه دانه.
رها درحال تشویق کردن من بود.رهام بی تفاوت نگاه می کرد. چند نفری دورمون جمع شده بودند.روسری مو محکم پشت سرم بستم.پارسا این طرف اونطرف می رفت. خندیدم.
حتی رهام هم خنده اش گرفته بود. اولین بار بود می دیدم از ته دل می خنده.. لبخند قشنگی داشت کاش بتونم همیشه بخندونمش.کاش همیشه خندون باشه.
داشتم به رهام نگاه می کردم که
پار سا نامردی کردو زیر پامو خالی کرد.پخش زمین شدم.جمعیت اطرافمون بیشتر شدند.
خم شد و پرسید:
__چیزیت شد؟
یه مشت نثار فکش کردم. دهنش و گرفت. پاشنه پامو محکم روی پاش گذاشتم.پاش و با دستش گرفت ارنجم و رو کمرش فرود اوردم.جلوم زانو زد. دوید سمتم مشتش و اورد بالا از زیر دستش فرار کردم یه لگد به کمرش زدم.دوباره برگشت که با زانوم زدم تو شکمش.افتاد زمین به سخره تکیه دادم.و گفتم:
__منکه گفتم با بچه ها نمی جنگم.
رهام رفت سمتش و با کمک اون از جاش بلند شه لبخندی زد اومد جلو تا دست بده. دستمو گرفت هلم داد که افتادم تو بغل رهام. چشماش عصبانی نشون میداد لابد براش سخت تموم شد که به یه دختر ببازه.خو جنبه نداری نمی جنگیدی.
پرسیدم:
__تو که جنبه باختن نداری چرا منو به مبارزه دعوت کردی؟
بی عرضه الکی ادعا می کنه.پهلوون پنبه.داشتم می رفتم پیش رها که پارسا پرسید:
__چرا داری می ری ؟خانوم برنده؟مگه نباید با رهام بجنگی؟
__اخرین باری که با یکی جنگیدم بی جنبه بازی در اورد.یادته که؟
__ولی من می خوام مبارزه کنم.نکنه ترسیدی؟
رهام بود که داشت تحریکم می کرد.برگشتم یه لگد به کمرش زدم که پام و گرفت.
منو یه دور تو هوا چرخوند و محکم زدم زمین.اخخخ دردم گرفت.پارسا می خندید.بخند عقده ای خودت که نتونستی کاری بکنی . از زمین بلند شدم خواستم با مشت بزنم تو دهنش که دستم و گرفت و پیچوند.اینقدر درد داشتم که نشستم روزمین:
__اخخخ اخخ دستم.دستم.
دستم و ول کرد رفت عقب داشت می خندید.می خندی؟ باشه... زیر پاش و خالی کردم خورد زمین یه پام روی زمین بود یه پام روی گلوش بود. دستش و به علامت تسلیم به هوا برد همه اطرافیانمون مخصوصا دخترا جیغ و هورا می کشیدن. اومدم از روش بلند شم که بازو هام و گرفت من و انداخت رو زمین و خودش روم نشست.{
بهم گفـت:
__خب حالا داد بزن بگو من باختم....طوری که همه بشنون.
__عمرا.
یه مشت خاک از روی زمین برداشت و گفت:
__یا همین الان می گی.من ماهان احمدی اعلام باخت می کنم یا این خاک و می ریزم تو دهنت...
داشت جدی نگاهم می کرد.یعنی واقعا می ریزه؟اینقدر ازمن متنفر هست که بخواد بریزه تو دهنم یه نگاه به اون انداختم یه نگاه به مردم.ارزشش ونداره دهنم خاکی بشه.
هعیییی.دادزدم:
__من ماهان احمدی اعلام باخت می کنم.خوب شد؟
با انگشتش زد رو نوک بینی ام و از روم بلند شد.نامرد حتی کمکم نکرد از جام بلند شم.مردم داشتند متفرق می شدند.
پیش شارل نشستم گفت:
__مسابقه عالی بود.
__ممنون.اما اگر یه نفر جر زنی نمی کرد الان من برده بودم.
رهام چپ چپ نگاهم کرد .پارسا هم که معلومه تو دلش عروسی برپا کرده. رها دستش و به شونه ام زد و گفت:
__بی خیال این رهام همیشه جرزنی می کنه.
رهام به من نزدیک تر شد دستش و انداخت دورم یه تای ابروش و انداخت بالا تو چشمام نگاه کرد و گفت:
__خودش که اینطور فکر نمی کنه.نه خانوم بادیگارد؟
__انچه عیان است چه حاجت به بیان است؟من برنده بودم.
یه سوسک و انداخت روی پام با جیغ بلندی از جام بلند شدم و شلوارم و تکون دادم.
همیشه از سوسک ها و موش ها بدم میومد.ایشش.سوسکش اسباب بازی بو می گم...
این بچه سوسول سوسک واقعی تو دستش نمی گیره.ادمت می کنم . اب معدنی و روسرش خالی کردم.
از جاش بلند شد و پرسید:
__چه غلطی کردی؟
__از بس حموم نمی ری بوی گند گرفتی گفتم یه حمومی بکنی خوبه برات.
__وایستا الان درستت می کنم.
افتاد دنبالم داشتم می دویدم که با یه دستش کمرم و گرفت اماسنگ زیر پام لیز خورد و افتادم زمین.پام بد جوری درد می کرد مچ پام و ماساژ دادم.شارل پام و گرفت بعد از معاینه گفت:
__چیزی نیست.خوب می شه.
رهام خم شد و پرسید:
__حالت خوبه نمی خوای بریم بیمارستان؟
__نه حالش خوبه.
این شارل بود که به جای من جواب داد .از جام بلند شدم دستم و انداختم روی شونه شارل .گفتم الان رهام می گه من خودم می برمت اما سب زمینی تر از این حرفا بودبه شخصیت اقا برنخورد که دارم از شارل کمک می گیرم؟این اصلا شخصیت داره؟ درخواستم نکرد که کمکم کنه. هر چی نباشه من زنشم باید یه غیرتی چیزی داشته باشه اما حتی ناراحتم نشد. کنار رها نشستم پارسا اشاره ای به مچ پام کرد
و گفت:
__می بینم خانوم بادیگارد مجروح شدن.
__من عادت دارم.همیشه تو باشگاه پام در میرفت چند بار مچ پام شکست اما من قوی تر از این حرفام تا فردا خوب میشم.
__بر منکرش لعنت.(منظورش خودشه.)
شارل سرش و انداخته بود پایین و داشت فکر می کرد نمی دونم داره به چی فکر می کنه.کمی جابه جا شدم و ازش پرسیدم:
__شارل شغلت چیه؟
__بیزینس فعلا. اما شغل اصلی م دکتق زنانه.
__چجوری به این خوبی فارسی حرف می زنی؟
__چون مادقم ایقانیه.
رها ذوق زده شد.دستاش و به هم زد و پرسید:
__زن چی؟زن نداری؟
عجب بابا رو رو برم الان می گه دختره برای شوهر هل هل میزنه.شارل جواب داد:
__نه هنوز.ولی می خوام همسقم ایقانی باشه.مثل مادقم کدبانو باشه.
اوخی...می خواد مثل مادرش باشه.اخه مادرت که مال احد دقیانوسه الان کی مثل مادرت پیدا می شه؟اینجوری امثال من باید یه دبه برا خودشون دست وپاکنند.
ساعت 1 شده.همه رفتند سمت ماشین من موندم و این وسایل شارل کمکم کرد تا وسایل و جمع کنم.الهی خوبه مهمون ما بود...تازه من خودمم مهمون بودم.حالا مارو گذاشتند تا وسایلشون و جمع کنیم.شارل کیف من و سبد و کیف خودش و برداشت.منم زیر انداز مون و برداشتم....
به نظرم ادم خیلی خوبی اومد.مهربون.هم ونوع دوست و خیلی بامزه.قیافه و هیکل خوبی داشت البته هیکلش مثل رهام نبود ولی به قیافه اش می خورد.کنار ماشین وایسادیم وسایل و گذاشتم رو زمین شماره ام و به شارل دادم.با بقیه خداحافظی کرد و به سمت بی ام و مشکی رفت راننده در و براش باز کرد.عجب دکو پزی داشت؟ کلاس و برم. داشتم سوار ماشین می شدم که پارسا با کنایه گفت:
__خیلی به دلت نشست نه؟از رفتنش ناراحت شدی؟
اخه چقدر این بشر می تونه پررو باشه. این سیب زمینی هم که شوهرمه کاری به کار من نداره.تو چرا ور ور می کنی؟باید حسابش و بذارم کف دستش.جواب دادم:
__پارسا خان.هیچ خوشم نمیاد کسی تو کارام دخالت کنه.حد خودت و بدون.دفع بعد اینطوری باهات حرف نمی زنم.منو که می شناسی میزنم کتلتت می کنم.یهو چش باز می کنی می بینی کتلت شدی.
پارسا کمی من من کرد معلوم بود انتظار همچین چیزی و نداشت. گفت:
__چرا ناراحت شدی من...
__پارسا ول کن...
این صدای رهام بود که داشت با پارسا حرف می زد. بازو ش و کشید و باخودش سوار ماشین شد.فکر کرده منم مثل بقیه ام که وایسام و بر و بر نگاش کنم. هرکس با من در افتاد ور افتاد.
تو اشپزخونه درحال صبحونه خوردن بودم.بی بی هم که همش غذا به ناف من می بست حالا نمی گه من چاق شم رهام می ره عاشق یکی دیگه می شه.نه که همین الانش هم عاشق منه؟.دهنم پر از غذا بود داشتم افکار واهی وکه تو ذهنم بود و سروسامون می دادم که رهام وارد شد.ماشالله هزار ماشالله عجب شوهر خوش قد و قامتی دارم.باید برم پیش جادو گر یه وردی چیزی بخونه این عاشق من شه.
یه لیوان ابمیوه رو سر کشید.یه شلوار و لباس سفید پوشیده ساک ورزشی هم دستش بود.هنزفری هم روی دوشش قرار داشت.
بهم گفت:
__امروز نمی خواد بیای نمی رم کارخونه.می رم باشگاه.
ای ول.پس منم برم .از جام بلند شدم درحالی که می دویدم به سمت اتاقم گفتم:
__دو دقیقه صبر کن.الان میام.
تند تند لباسام و عوض کردم.یه گرمگن و لباس مشکی با مارک ادیداس(از این قلابی ها)پوشیدم ساکمم برداشتم.از روی نرده ها قل خوردم.اخخ.نزدیک بود بخورم زمین.کلاه و گذاشتم سرم و گفتم.بریم.دهنش باز موند.دهنش و جمع کرد وپرسید:
__کجا بریم؟(با دست به لباسام اشاره کرد)اینا چیه؟
__منم میام خیلی وقته باشگاه نرفتم.اینا هم لباسه.حالا بریم؟
__مگه تو قبلاهم باشگاه مردونه رفتی؟
__د بیا؟خب معلومه.البته قدیما. استتار می کردم با رضا می رفتیم خیلی حال می داد.
__نه خیر اینجا مثل اونجا نیست.رییسش بفهمه تو دختری پدرمون و درمیاره.تو بمون خونه من خودم می رم.
__اگر من و نبری خودم می رم.
__گفتم که نه.به خرم می گفتم تا الان فهمیده بود..
به حرفش توجهی نکردم ساکم و از رو مبل برداشتم به سمت در رفتم واز سالن خارج شدم.حالا می میره من و ببره.عقده ای چی می شه مگه؟داشتم از پله ها می رفتم پایین که دستم و کشید.برگشتم تو چشماش نگاه کردم.هاله ای از اشک روی چشمم و پوشونده بود.گفت:
__گفته باشم حق نداری دنبال من بیای ها...
__دنبال تو نمیام. می رم همون باشگاه قدیمی که می رفتم.
لپش و باد کرد و نفسش و محکم داد بیرون.فشار دستش روی بازوم بیشتر شد. به سمت ماشین هلم داد و گفت:
__تا پشیمون نشدم سوار شو.
__اخ جون.
باید تا پشیمون نشده سوار شم .دستش و محکم روی فرمون گذاشته بود با حرص دنده عوض می کرد.بیخیال اون شدم و به بیرون نگاه کردم.برف میومد بدجورالبته بارون هم میومد..اوخی برف ها که به زمین می رسیدن اب می شدن.تو خیابون ملا صدرا وایساد باشگاه...هیربد...میربد...یه چیز تو این مایه ها.
واییییی که چقدر بزرگه.کف کردم.الانه که فکم بخوره زمین.باشگاهی که من قبلا می رفتم
نصفه این باشگاه هم نمی شد.هر دستگاهی که فکرش و بکنی داشت محو سالن شده بودم که یه نفر نزدیک شد:
__سلام رهام خان چه عجب از این ورا؟؟؟؟
یکی بیاد فک من و از رو زمین جمع کنه...هیکل و برم.بالا تنه اش از پایین تنه اش گنده تر بود. بازو داشت اندازه کله من. لباس هم تنش نبود.استغفرالله این دوجنسه است؟چه سینه های ...خدایا توبه...داشتم هر هر می خندیدم که رهام پام و لگد کرد.خودم و جمع و جور کردم.به مرد لبخندی زدم.رهام
جوابش و داد:
__راستش این مدت درگیر بودم.
__این اقاکوچولو معرفی نمی کنی؟
__چرا چرا.اسمش ماهانه.لاله نمی تونه حرف بزنه.پسر عمومه.
لال هفت جد و ابادته.لال عموته.لال عمه اته.اورانگوتان زبون دارم قد هیکلم اونوقت می گه لاله.
هیف که نمی تونم کاری باهات داشته باشم واگرنه ادمت می کردم.
مرده غول پیکر دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:
__امین هستم.
منم مآمون هستم برادرت همون که می کشتت.به طرز فجیعی.بهش دست دادم.اخخخ جون مادرت دستم شکست عجب زوری داره یارو.
ادامه داد:
__اشکال نداره.غصه نخور برادر منم نمی تونست حرف بزنه الان مثل بلبل حرف می زنه.با یه مقدار تمرین الان خوب می تونه حرف بزنه.
خو من و سننه؟به من چه داداشت لال از دنیا نمی ره؟ ولی از حق نگذرم مرد خوبیه.
دادا هیکلت من و سقط کرده.
لپم و کشید. رو به رهام گفت:
__چه ریزه میزه و با مزه اس مثل دختراست.نکنه دختری کلک؟
هیچی لو رفتیم.الانه که بریم دادگاه محاکمه بعد هم اعدام به جرم تغییر چهره.البته تغییر چهره اعدام نداره.رهام هم نگاه نگرانش و به من دوخت. قبلا هم تو این موقعیت گیر کرده بودم اما مثل الان استرس نداشتم. لبخندی زدم که اگر نمی زدم سنگین تر بودم.رهام تشکر کرد ودستم و گرفت به سمت ترد میل برد.چند دقیقه ای رو ترد میل می دویدم.بعد از ترد میل روی دوچرخه ثابت نشستم.به به چه راحت و باحاله. چند لحظه استراحت کردم. دیدی چی شد اب نیاوردم.
با اشاره یه چیزایی به رهام گفتم که نفهمید.
پرسید:
__چی می گی نمی فهمم؟
داشتم پانتومیم بازی می کردم.دستم و مثل شیشه اب درست کردم جوری نقش بازی کردم که دارم اب می خورم. اما خنگ تر از این حرفا بود.امین بایه شیشه اب اومد سمتم وگفت:
__خب تشنه اشه منم فهمیدم دیگه.
نگاه تشکر امیزم و بهش دوختم اب و سر کشیدم.سلام بر شهید کربلا.بیا این کاکو ما هم فهمید من تشنه ام تو اسگل متوجه نشدی.یه دفعه از دهنم در اومد:
__دمت گرم دادا.
خاک عالم تو سر من نه تو سر رهام که به این گفت من لالم اخه کجای من لاله؟ نه شانس اوردم خدا رو هزران مرتبه شکر که هنزفری تو گوشش بود و اهنگ گوش می داد واگر نه الان خونم حلال بود. رهام نفس راحتی کشیداومد جلو بازوم وگرفت تو دستش و فشار داد:
__یعنی تو نمی تونی یک ساعت لال مونی بگیری؟
سرم و تکون دادم به علامت (می تونم).ولم کرد و به سمت دوچرخه خودش رفت.من هم سوار دوچرخه شدم و شروع به پا زدن کردم.عرق از سرو کولم می ریخت باید یه دوش بگیرم اینطوری نمی شه. رهام دوشش و گرفت و اومد.
رو یه برگه که از امین گرفته بودم نوشتم:
__من که نمی تونم اینطور بیام باید دوش بگیرم.
__حالا دوش و بی خیال شو بیا بریم.
__نه من باید دوش بگیرم.
__ماهان اونقدرا هم بد نیست.
__ای بابا من دوش نگیرم کهیر می زنم(خالی بستم کهیر کیلو چند؟)
__تو من و کشتی .باشه برو دوش بگیر من دم درمراقبم کسی نیاد تو.
__باشه.
در عرض چند ثانیه پریدم تو حموم. شیردوش و باز کردم و رفتم زیر دوش صدای رهام اومد:
__چی کار می کنی؟بیا دیگه.
__وایسا دودقیقه نمی شه. اومدم این تو.
__نمی خوای غسل کنی که لابد شامپو هم می خوای بزنی؟
__چقدر نق نق می کنی.دارم میام.حوله و بده.
حوله رو از بالای در انداخت داخل .خودم و خشک کردم.و گفتم:
__حالا لباسام و بده.
__بیا بیرون بپوش.
__دیوونه شدی.اگر من و اینجوری ببینن کارم ساخته است بدو.
لباسام و تک تک از بالای در حموم انداخت داخل.زمین خیس بود نمی تونستم لباسام و درست بپوشم. اخیش بالاخره لباسام و پوشیدم.یه شلوار پارچه ای مشکی.یه لباس سفید.و یه جلیقه هم از روش پوشیدم.
از تو حموم اومدم بیرون رو به رهام گفتم:
__کلاهم.کلاهم کجاست؟
__حالا بی خیال کلاه شو بیا بریم.
__نه نمی شه.من باید کلاه بذارم.
دستم و کشید و درحالی که می برد داخل سالن گفت:
__حوصله لوس بازی هات و ندارم.
موهام خیس بودوبه هم چسبیده.یه مقدارشم ریخته بود روی چشمم. وارد سالن که شدیم همه چپ چپ نگاه می کردند.رهام کلاهم و از رو صندلی برداشت گذاشت روسرم.
نــــه...شاهین اینجا چی کار می کنه؟نکنه چیزی به امین بگه؟از این بشر هر کاری بر میاد.بد جور بدی بهم نگاه می کرد.غلط نکنم یه اتیشی سوزونده که داره اینجوری نگاهم می کنه.امین خیلی عصبانی بود .
دوید دنبالمون داد زد:
__مگر دستم بهتون نرسه.
رهام دستم و محکم گرفت و به سمت در ورودی دوید داشتیم فرار می کردیم.یعنی امین اینقدر ناراحت شد که داره میاد دنبالمون؟؟نفس بریده بودم.چرا دست بردار نیستند. با رهام وارد کوچه تنگی شدم.تو روزنه ای بین در یه خونه دیوار خونه پنهون شدیم.نفس نفس می زدم.چسبیده بودم به در رهامم به من چسبیده بود.
گفتم:
__اونا...
داشتم حرف می زدم که رهام دستش و رو دهنم گذاشت خودش و بیشتر بهم چسبوند.سرش به گوشم چسبیده بود منم حساس نفساش به گوشم می خورد ققلکم میومد.یه کم سرمو چرخوندم.دستش هنوز روی دهنم بود اما به چشمام نگاه می کرد.
صدای امین اومد:
__اشغالا.بالاخره گیرتون میارم.
این چی می گفت مگه ما چیکار کردیم که داشت فحش می داد.همچین رفتار می کنه انگار ننه اش و به قتل رسوندیم. بعد از رفتن امین رهام دستش و از رو دهنم برداشت.یه نفس عمیق کشیدم و پرسیدم:
__این چرا اینقدر عصبانی بود؟
__نمی دونم یه پسره که کنارش وایساده بود گفت تو دختری بعدم این نقشه من بوده تا باشگاهش و جلوی بقیه بد جلوه بدیم.
شاهین مگر دستم بهت نرسه.معلومه شیر حلال نخورده. راستی اونکه از من بزرگتره اما مامانم قبل از من بچه ای نداشته.بچه انا هم که نیست چون اناخودش گفت بچه دار نمی شه.پس یا مادرش یه زن دیگه نیما(بابام)بوده.یا استغفرلله ولش کن بهش فکر نکنم بهتره.
روهام با انگشتش زد رو پیشونیم گفت:
__کجایی ازت یه سوال پرسیدم.

__چی؟
__حالا ماشین و چیکار کنیم؟ فکر کنم اون ورا ببیننمون پدرمون و در میارن.
یه نگاه به مغازه لباس فروشی انداختم.یه نگاهم به رهام انداختم.یه لبخندی زدم.اما رهام گیج شده بود ازم پرسید:
__چیه؟؟؟
__پول همراهته؟؟
__پولا تو ماشینه.
__ای بترکی.
وارد لباس فروشی شدم.مقابل فروشنده مغازه که خانوم مسنی بود وایسادم رهام هم به دنبالم وارد مغازه شد.داشت حساب کتاباش و انجام می داد.
 
 

رو به فروشنده گفتم:
__سلام خانوم یه خواهشی ازتون داشتم.
__چی شده پسرم.
زرشک.حالا که باید دختر باشم پسرم.یه قطره اش از گوشه چشمم جاری شد(اشک تمساح ریختم)جواب دادم:
__چند نفر دنبالمونن.می خوان گروگان بگیرنمون.از حرف هاشون فهمیدم.باید از دستشون فرار کنیم اما ماشینمون بد جایی پارک شده.
__من چیکار باید انجام بدم.
__5 دقیقه چادرتون و بهم قرض بدید.
__همین؟
__بله.
از روی صندلی کنارش یه چادر برداشت و به سمتم گرفت.چادر مشکی کلفتی که نقش گل چهار برگ روش داشت.لبخندی زدم و چادر و از از دستش گرفتم.
گفت:
__چادر خودمه.
__واقعا ممنونم.
چادر و به سمت رهام گرفتم چند لحظه ای بهم نگاه کرد.گردنش و کج کرد و پرسید:
__چرا داری می دی به من؟یعنی من باید چادر بذارم؟
__پ ن پ بیست سوالیه میخوام اسم این چادر و بدونم...خوب معلومه تو باید چادر بذاری من که رانندگی بلد نیستم تو برو ماشین و بیار.
چند لحظه ای مکث کرد بعد که دید چاره ای نداره با حرص چادر و از تو دستم کشید. انداخت رو سرش و جلوی صورتش و پوشوند.خیلی با مزه شده بود قدش هم که بلند چادر براش کوتاه شده بود.پاهاش از زیر چادر زده بود بیرون.من و فروشنده بهش می خندیدیم و مسخره اش می کردیم. از مغازه که خارج شد خانوم فروشنده ازم پرسید:
__می دونه که دختری؟
چشام 4 تا شد.فهمید دخترم؟مگه این به من نگفت پسرم؟چرا الان می گه من دخترم؟ تو چشماش نگاه نکردم سرم و انداخته ام پایین جواب دادم:
__ می دونه.
__پس چرا خودت و مثل پسرا در اوردی؟
__چون چند نفر می خوان گروگانم بگیرن منم تغییر چهره دادم منو نشناسن.
ایول...عجب خالی بستم.. .خب چی می گفتم؟که می خواستم برم باشگاه ورزشی مردونه برای همین تغییر چهره دادم که جنسیتم رویت نشه...سرش و تکون داد. دوباره مشغول رسیدگی به حساب هاش شد.چند دقیقه ای گذشت که رهام وارد مغازه شد درحالی که ادای زن ها رو درمیاورد دستاشم تکون می داد گفت:
__خانوم خیر از جوونی ات ببینی که زندگی من و این بچه رو نجات دادی؟ایشالله هرچی از خدا می خوای بهت بده.ایشالله پیر شی ننه.حجاب چه چیز خوبیه از این به بعد چادر می ذارم.صد درصد...
فروشنده بلند بلند می خندید. رهام چادر و از سرش بردشت تا کرد و رو به فروشنده گرفت و گفت:
__ممنون بابت لطفتون.
فروشنده چادر و از رهام گرفت. داد دستم و گفت:
__بیا دخترم.خوب نیست بدون روسری بری خونه این چادر و بذار سرت برو خونه.
دستم و به سرم کشیدم.پس کلاهم کجاست؟من مطمئنم کلاه رو سرم بود.خود رهام کلاه و بهم داده بود... چادر و ازش گرفتم و انداختم روی سرم جلوی اینه قدی خودم و دیدم خیلی بهم میومد.چادر قشنگی بود.فروشنده یه روسری هم بهم داد روسری وهم گذاشتم ...
روسری نارنجی بود چادرم و درست کردم. رهام از تو اینه بهم نگاه می کرد وقتی دید دارم بهش نگاه می کنم روش و برگردوند وبه خانوم فروشنده گفت:
__بازم ممنون بابت لطفتون.ماهان من تو ماشینم.
از مغازه خارج شد.فروشنده نگاه خاصی بهم انداخت لبخند معنا داری زد و پرسید:
__این پسره چرا اینطوری کرد؟
__نمی دونم شاید ازم بدش میاد.
__من که فکر نمی کنم.بیشتر داره ازت فرار می کنه.
__شاید...خانوم واقعا ممنونم.این روسری و چادر خیلی قشنگن.
__قابل تو رو نداشت.
از مغازه اومدم بیرون. رهام تو ماشین جلوی کوچه نشسته بود.رفتم به سمتش و سوار شدم هنوز درو نبستم راه افتاد.منگول وای می ایستادی بشینم بعد راه بیوفتی.کلا می خواد کنفم کنه.عقده ای.کنار خیابون نگه داشت روش و کرد سمتم و پرسید:
__اون پسره از کجا می دونست تو دختری؟
__من چه می دونم؟
__ می دونی...یا همین الان واقعیت و می گی یا دیگه پات تو خونه من نمی ذاری.زود باش.
__خب...اها اره... یکی از دوستای قدیمم بود که ازم کینه به دل داشت.
__دوست پسرت بود؟الان هم رابطه ای باهم دارید؟
__نه دوست پسرم که نیست .رابطه امون یه جور خاصیه که توضیحش سخته.
__می شنوم.
__ول کن دیگه.
__هر جور راحتی...اصلا به من ربطی نداره هرغلطی دلت خواست می تونی انجام بدی.
ایشش.مردشور ریختت و ببره.یابو.بی غیرت.سیب زمینی.دریغ از یه جو غیرت.مردتیکه انگار نه انگار من زنشم.مرد هم مردای قدیم حداقل غیرت داشتند این چی؟حتی براش مهم نیست زنش چی کار می کنه. باکی حرف می زنه؟باکی می گه؟باکی می خنده؟
هنزفری و گذاشتم تو گوشم و چشمامو بستم.به اهنگ امین حبیبی گوش دادم.
اهنگش قدیمیه ولی خیلی دوسش دارم.
تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم
توی این ترانه هایی که برای تو می خونم
تو یه شیرینی تلخی توی خاطرات دورم
تو تموم لحظه های دل ساکت و صبورم
تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه آه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی من و از دل بستگی هام
کجایی عزیز من بی تو من یه لحظه خوشی ندارم
کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخ روزگارم
تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم
بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکی رو دارم
تو یه شیرینی تلخی واسه قلب نیمه جونم
توی این ترانه هایی که برای تو می خونم
تو یه شیرینی تلخی توی خاطرات دورم
تو تموم لحظه های دل ساکت و صبورم
تو یه رویای قشنگی توی خواب هر شب من
تو یه آه سینه سوزی توی گرمای تب من
تو یه فریاد بلندی تو سکوت بی کسی هام
تو یه عشقی که بریدی من و از دل بستگی هام
کجایی عزیز من بی تو من یه لحظه خوشی ندارم
کجایی که بی تو من غصه می خورم تلخ روزگارم
تو که رفتی از کنارم غم غریبی اومد سراغم
بیا تا دوباره احساس کنم تو دنیا یکی رو دارم
****
__هی تو بلند شو دیرمون شده.
__هی تو کلات... بذار بخوابم.
دیشب سردرد داشتم تا ساعت 3 بیدار بودم.به زور خوابم برد. حالا که یه روز می خوام استراحت کنم نمی ذاره.نه به روز های قبل که می گفت نمی خواد باهام بیای نه به امروز که کله سحری اومده تو اتاقم داره من و بیدار می کنه.داشت سوراخم می کرد انگشتش و فرو کرد تو بازوم با عصبانیت تو جام نیم خیز شدم و چشمام و مالیدم سرش داد زدم:
__چه مرگته بذار بخوابم.
__من به تو پول نمی دم که بخوابی. زود اماده شو امروز یه عالمه کار داریم.
__اگر نیام چی؟
__میای.
__نمیام.
یه نگاه به تنم انداخت یه لبخند زشتم زد دوباره به چشمام نگاه کرد و گفت:
__چه لباس خواب قشنگی داری؟
لباسم و نگاه کردم بعدیه نگاه به نیم تنه بالا انداختم.ای خاک عالم که همه دنیام ریخته بیرون.داشت می خندید.با بالشت زدم تو سرش بالشت و از دستم گرفت از رو تخت بلند شد همینطور که داشت می رفت بالشت و پرتاب کرد سمتم. الاغ کله سحری بیدارم کرده هیز بازی هم در میاره. خودمونیم ها عجب خوش هیکلی ام من.هه هه هه.
همین که از اتاق رفت بیرون پریم در و قفل کردم و کلید و گذاشتم رو میز کنار تختم.دوباره دراز کشیدم.بیخیال یه امروز و تنها بره من می خوام بخوابم.چشام گرم شده بود یه بالشت گذاشتم رو صورتم که نور خورشید نخوره به چشمم.صدای اب میومد. نــــــــــــــــــه.
__بذارم زمین.من و بذار زمین.
از روتخت بلندم کرده بود داشت می برد حموم با همون لباس خواب من و انداخت تو وان حموم خیس شده بودم از همه بدتر اینکه همیشه از خیس شدن بالباس بدم میومد اشکم در اومده
بود خندید و گفت:
__خواب از سرت پرید یاهنوز خوابت میاد می خوای خودم خوب بشورمت؟
__خیلی.خیلی....
تو اون لحظه زبونم بند اومده بود نامرد شبیخونه زده بود منم نمی دونستم باید چیکار کنم.

شبیخونم که نه بیشتر صبحیخونه زده بود.از تو وان بلند شدم.شیر هنوز باز بود .الان ادمت می کنم.داشت می خندید .بخند گریه اتم می بینم.شیر و کشیدم شلنگ فلزی اش بیرون اومد گرفتم سمت رهام تا خواست حرکتی کنه خیس شده بود.به جای اینکه عصبانی بشه داشت از ته دل می خندید .صورتش و اونطرف گرفت خیس نشه بهم نزدیک شد تا شیر و از دستم بگیره.که شیر و فرو کردم تو لباسش موهاش و لباساش خیس شده بود.پرتابم کرد تو وان حموم .سرم بیرون از اب بود با یه دستش نگهم داشت تا بیرون نیام بایه دست شامپو گرفت جلوم گفت:
__بگو غلط کردم تا با شامپو نشستمت.
__خیسم که کردی اینم روش.
موهام و شامپویی کرد. سرم و با دستش ماساژ می داد همه لباسا و موهام کفی شده بود بلند جیغ زدم:
__ولم کن.رهام به خدا می کشمت.
همه کنار در حموم وایساده بودن و به من می خندیدن.اعصابم خورد شد چرا کسی نمیاد جلو کمکم کنه؟رها و سمانه که از خنده قش کردن. منم یه شامپو دیگه رو برداشتم تا بزنم به موهاش که از دستم کشید و گفت:
__هی هی ...این و من باید به موهات بزنم.موهات نرم کننده لازم داره چه موهای زبری داری.
حرصم دراومده بود زدم زیر گریه. اشکام می ریخت. اول فکر کرد دارم فیلم بازی می کنم بعد که دید قرمز شدم. دستم و گرفت بلندم کنه که با مشت زدم تو بازوش و داد زدم:
__گمشو بیرون.
از حموم رفت بیرون.سمانه یه دست لباس و حوله حموم وبرام اماده کرد.هنوزم اثار خنده تو چهره اش پیدا بود. یه دوش گرفتم. با حوله پریدم رو تخت.نامرد وایسا ادمت می کنم. چطور جرئت کردی همچین کاری و انجام بدی.
صدای در اومد. رهام تو چارچوب در وایساد و پرسید:
__هنوز که اماده نشدی.لابد بازم می خوای بشورمت.
__الان اماده می شم...
.موهام وپشت سرم جمع کردم.یه مانتوی سفید پوشیدم که استینهاش نقش ونگار کرم رنگ داشتند یه شلوار سفید با یه شال کرم. الان من عروسی عمه ام دعوتم. رژ لب قرمز زدم خدای لبام خیلی قشنگ شده بود. یه خط چشم کشیدم .و چند تار موم وبه صورت چتری روی پیشونی ام ریختم.ماشالله.یه اسفند برا خودم دود کنم.یه کفش پاشنه سه سانتی هم پوشیدم.دست بندی و که فرشته بهم داده بود و گذاشتم .دستبند فیروزه که بند چرم داشت.
از پله ها اومدم پایین رها یه سوتی کشید و گفت:
__داری می ری از کی دلبری کنی؟
__خب دیگه...
بی بی از تو اشپز خونه گفت:
__ماهان جان مادر بیا صبحونه بخور گشنه نری.ضعف می کنی.
__ای منکه از خدامه.تو این حندق بلا هرچی بریزم پر نمی شه.
وارد اشپز خونه شدم بی بی و سمانه زود تر متوجه من شدن.زل زده بودن به من که رهام هم رد نگاهشون و گرفت .خیره شد به من.داشت صبحونه می خورد دست از خوردن برداشت. ای بابا من فقط یه رژ لب و یه خط چش کشیدم این که نگاه کردن نداره. ستاره خانوم که با سبد میوه میومد تو راه به من خیره شد من هم خجالتی .اب شدم.نشستم رو به روی رهام و شروع کردم به خوردن.اول یه لیوان شیر خوردم بعد چند تا لقمه نون و پنیر. نه این ها دست از خیره شده به من بر نمی دارن. زل زدم تو چشای رهام پرسیدم:
__چیزی شده؟چرا همه اتون به من نگاه می کنید؟
__داری می ری عروسی؟
__مگه هر کس ارایش کنه باید بره عروسی؟
نفسش و مکحم داد بیرون داشت از جاش بلند می شد که گفت:
__من می رم ماشین و روشن کنم تو هم برو ارایشت و پاک کن.
رفت.منم به خوردن ادامه دام.سیر شدم ها... از بی بی و ستاره و سمانه کلا از همه تشکر کردم داشتم می رفتم که بی بی پرسید:
__ارایشتو پاک نمی کنی؟
__چرا باید پاک کنم؟
__چون رهام خوشش نمیاد ارایش کنی.
__اون حق داره به خواهرش گیر بده نه من.
__دخترم باهاش لج بازی نکن.
__باشه.از سالن خارج شدم تو ماشین نشسته بود .نشستم .داشتم کمربندم و می بستم که روش و کرد طرفم پرسید:
__چرا ارایشتو پاک نکردی.
__چون دوست نداشتم.
__ماهان با من لج بازی نکن.برو ارایشت و پاک کن بیا.
__این توئی که داری با من لج بازی می کنی.من ارایشم و پاک نمی کنم اصلا به تو ربطی نداره.
چونم و گرفت تو دستش و گفت:
__پاک نمی کنی؟
__نچ.
چونه ام وفشار داد.چند تابرگ دستمال کاغذی از تو جاش در اورد و کشید رو لبم. چقدرم محکم فشار می داد مچ دستشو گرفتم هل دادم عق و داد زدم:
__تو حق نداری این کارو بکنی اصلا به تو ربطی نداره.
از تو ماشین پیاده شدم داشتم می رفتم سمت در حیاط تا درو باز کنم و برم بیرون که اومد سمت. مچ دستم و محکم گرفت داشت استخون دستم و می شکست:
__اخخ دستم ...دستم و شکستی...
فشار دستش و کمتر کرد. چشماش و از رو زمین برداشت و انداخت رو چشمام و گفت:
__متاسفم.رژتو دوباره بزن ولی کمرنگ تر بزن.باشه؟خیلی تو چشم بود.ببخشید.
اشک از چشمام ریخت دستم و دور کمرش حلقه کردم.مگه من چه گناهی کردم که باید...
که باید عاشق کسی بشم که ازم متنفره؟چرا وقتی یه حرف محبت امیز می زنه خوشحال می شم؟حتی وقتی بغلش کردم بغلم که نکرد هیچی منو از تو بغلش کشید بیرون. و رفت تو ماشین نشست.نباید این کار و انجام می دادم خودم و سبک کردم.اخه بابا کاوه این چه کاری بود؟چرا منو فرستادی پیش این برج زهر مار من که داشتم زندگی مو می کردم.من که هیچ توقعی از کسی نداشتم.حالا اگر منو نخواد چی؟
توماشین نشستم .تو راه یه کلمه هم حرف نزدیم. از زیر چشمم یه نگاهی بهش انداختم نه عصبانی بود نه خوشحال چهره بی تفاوتی داشت. موهاش ریخته شده بود روی صورتش.معلوم بود خشکش نکرده.
ساعت 10 بود.مقابل کارخونه وایساد از ماشین پیاده شد و گفت:
__تو تو ماشین بمون من الان میام.
ای بمیری الان 10 دقیقه گذشته هنوز نیومد بچه چه وقت شناسم هست. صدای ضربه ای که به پنجره خورد باعث شد چشمام و باز کنم.یه پسر جوونی بود پنجره و کشیدم پایین ومنتظر نگاهش کردم:
__سلام خانوم.
__سلام.
__شهرام نبوی هستم وکیل پایه یک دادگستری الان نمیتونم حرف بزنم بعدا باهاتون تماس می گیرم.
کارت شو داد بهم و گفت:
__این کارتمه.اقای راد داره میاد بهتره من و اینجا نبینه.فعلا.
رفت.رهام سوار ماشین شد و پرسید:
__کی بود؟
__نمی دونم.
__چی گفت؟
__ادرس می پرسید منم گفتم اینجاها رو بلد نیستم.
__اها.
حرکت کرد.داشتم به این مرده شهرام نبوی فکر می کردم.من که وکیل نخواسته بودم پس...
نکنه رهام وکیل خواسته؟نه بابا اگر می خواست طلاق بگیره بهم می گفت.تو افکارم غرق بودم که رهام گفت:
__پیاده شو.
از ماشین پیاده شدم.مقابل پاساژ پارک کرده بود.دنبالش راه می رفتم .وارد یه بوتیک شد.با فروشنده اش دست داد.فروشنده یه دختر جوون بود.اصلا چرا باید با این دست می داد؟من نمیخوام تازه این دختره که این همه ارایش کرده مشکل نداره ارایش من مشکل داره.رهام به دختره گفت:
__یه لباس شب براش می خواستم.
__تو چه مایه هایی.
__نمی دونم بهش بیاد.قشنگم باشه.
دختر بایه لبخند که معلوم هم هست داره به زور می زنه چند تا لباس بهم داد. وارد اتاق پرو شدم.لباس اولی و که پوشیدم یه پیراهن بلند بود که دوتا بند نازک داشت.شده بودم مثل بچه گدا ها تو لباسه گم شدم. لباس بعدی یه لباس سفید کشی بود که می چسبید به بدنم.اونم مدلش دکولته بود ولی دوتا بند محض خنده گذاشته بودن.رهام در وباز کرد و اومد داخل :
__یه هی ؟هوی؟چیزی.فکر کردی اینجا سالن تعویض لباسه یه اتاقک کوچیکه برو بیرون.
__بسه اینقدر حرف نزن.این لباس خوب نیست.
__چرا قشنگه که.
__کجاش قشنگه؟یه پارچه گرفتن این ورش و به اونورش دوختن.من خوشم نیومد.
__مگه تو باید خوشت بیاد؟
__بله.حرف اضافی هم نزن.
__زورگو.
__همینه که هست.
از اتاق رفت بیرون.لباس ها رو پشت سر هم امتهان می کردم اما از هیچکدوم خوشم نمی اومد.اخرین لباسم امتهان کردم واقعا قشنگ بود.لباس لباس نارنجی پر رنگ بود که روش خط های رنگی مختلف داشت تاروی زانو هام تنگ بود اما از روی زانو هام به پایین با تور نارنجی دوخته شده بود یه طرف لباس استین داشت یه طرفش نداشت.رهام و فروشنده یه نگاه به لباس تو تنم انداختن فروشنده اخماش برفت تو هم وگفت:
__به نظر من بد نیست.
رهام اما گفت:
__به نظر من که عالیه.خیلی قشنگه.
لبخندی زد و ادامه داد:
__مبارکت باشه.
__ممنون.
لباس و گرفتیم داشتیم تو پاساژ دور می زدیم که از رهام پرسیدم:
__برای چی داریم خرید می کنیم.
__رها نگفت؟
__نه.
__امشب مهمونی یکی از دوستامه.رها لباس داشت گفت تو نداری منم گفتم امروز که بیکارم یه کم خرید کنم.خوشم نمیاد بادیگاردم مثل بچه گدا ها بگرده.
با بغض تو گلوم جواب دادم:
__ممنون.
پاساژ و اباد کردیم .از مغازه ای به مغازه دیگه.ولی خیلی قیمت های اینجا بالاست .قیمت خون باباشون وحساب می کنند.
وارد بوتیک کفش فروشی بزرگی شدیم که یه پسر جون که یه کم هم اوا خواهری می زد به استقبالمون اومد.با کمکش یه کفش نارنجی و یه کیف کوچیک منجق دوزی شده که ست همون کفش بود و انتخاب کردم.
از مغازه بیرون اومدیم.داشتم از پا می وفتادم الان چند ساعته که داریم کل پاساژ و زیر و رو می کنیم.هر چیز که لازم داشتم و خریدم.
رهام وارد کافی شاپ شد منم دنبالش وارد کافی شاپی شدم .حتی یادم نیست اسم کافی شاپ چی بود... وسایل و گذاشتم روی صندلی کنارم و سرم وگذاشتم روی میز رهام پرسید:
__چی می خوری؟
__نمی دونم.
خودش سفارش داد کیک کاکائویی با شیر داغ.همونطور که سرم روی میز بود بهش نگاه کردم.
دیگه خسته ام.تحمل هیچ چیزی وندارم.تو این مدت اینقدر شوک بهم وارد شده که دیگه تحمل شوک های بیشتر وندارم.
یعنی من واقعا این زندگی فلاکت بار و می خوام؟من نخواستم 20سال زنش باشم.من نخواستم پدر مادرش و ازش جدا کنم...
گناه من چیه که خانواده هامون هرکاری خواستن کردن. چرا من باید تاوان گناه اونا رو پس بدم؟ چرا من باید کاراشون وجبران کنم؟من نمی خواستم کاوه من و بزرگ کنه .من پدر خودم و می خواستم.من زندگی خودم و می خواستم. نمی خوام دیگه مثل مردا باشم.من می خوام زن باشم.من می خوام موهام بلند باشه.ناخونای قشنگ داشته باشم.مثل خانوما بگردم.سخته خودت نباشی وانمود کنی چیزی هستی که واقعا نیستی.من من می خوام شوهرم...
شوهرم به جای اینکه ازم متنفر باشه دوستم داشته باشه...
__به چی فکر می کنی؟
رهام بود که ازم سوال می پرسید.سرم و از روی میز بلند کردم.با لبخندتلخی جواب دادم:
__به سختی هایی که کشیدم.به ظلم هایی که درحقم شد. به گناه نکرده محکوم شدن.
__مگه تو هم سختی کشیدی؟
__مشکل ما همینه. فکر می کنیم فقط خودمون مشکل داریم...مشکل دیگران ونمی بینیم.درکشون نمی کنیم.
__خب بگو بشنوم.باید جالب باشه.
__شاید بعدا.یه روز دیگه.
مشغول خوردن کیکم شدم اما رهام همینطور زل زده بود بهم.سرم و اوردم بالا نه این دست بردار نیست.پرسیدم:
__چیزی شده؟
__نه.مگه باید چیزی بشه تا نگات کنم؟
الان بهترین وقته برای اینکه سوالی و که یه مدت طولانی ذهنم ومشغول کرده رو ازش بپرسم:
__تا الان شده از کسی متنفر باشی؟
ریلکس و بدون هیچ معطلی جواب داد.:
__اره.
__واقعا؟زنه یا مرد؟
__زن.
حرصم در اومده بود.داره غیر مستقیم می گه ازم متنفره. به جهنم که ازم متنفری.من احمق و باش که...
که چی؟چه حسی بهش دارم؟عذاب وجدان؟مسئولیت؟علاقه؟عشق؟ت رحم؟چی؟
وای گیج شدم.من چه حسی بهش دارم؟هرچی هست ازش متنفر نیستم.این و خوب می دونم.
__به رضا علاقه داری؟
__ای .یه جورای راستی چطور رضا و می شناسی؟
__خب ...پدرم اون و بهم معرفی کرد.
__رها که گفته بود پدرتون فوت کرده.
__مفصله ماجراش.شاید یه روز بهت گفتم.
__نگفتی هم نگفتی از خودش می پرسم.
__حق نداری ازش سوالی کنی تا بهت نگفتم.فهمیدی؟
__حالا چرا می زنی باشه.
از جاش بلند شد بدون اینکه وسایل و برداره از کافی شاپ خارج شد.پول کافی شاپ وهم حساب نکرد من بدبخت مجبور شدم 20تو من پیاده شم.همه وسایل و برداشتم.واییی.دوقدم نرفتم خسته شدم.
یه پسر جوونی که حسابی هم لاغر مردنی بود اومد سمتم.فکرکنم اشتباهی دستش و کرده تو پریز برق که موهاش روها سیخ وایساده پرسید:
__کمک نمی خواید خانوم؟
__نه ممنون.
به حرفم توجهی نکرد وسایل و از تو دستم گرفت.اخه تو با این جسم نحیفت می میری که اینو بلند کنی. راه افتاد و پرسید:
__از کدوم طرف برم؟
راه ونشون دادم. جلوتر از من حرکت می کرد.منم با فاصله ازش راه می رفتم گفت:
__راستی اسمتون ونپرسیدم اسمتون چیه؟
__کبری.
__چه اسم قشنگی دارین.
__شماهم لطف دارین.
رهام که از دیدن پسره کنار من و وسایل تو دستش تعجب کرده بود از اشین پیاده شدو اومد سمتم گفت:
__کمک می خواستی چرا به خودم نگفتی؟
تو که اینقدر ادعات می شه چرا تو همون کافی شاپ کمک نکردی؟ایششش. اینقدر منم منم می کنه یک منم نیست.خرید هارو از دست پسره گرفت و گفت:
__ممنون.تو زحمت افتادی.
به من اشاره کرد که سوار ماشین شم.چند دقیقه ای با پسره حرف زد و بعد سوار ماشین شد گفت:
__خب کبری خانوم.بریم خونه یا ارایشگاه؟
__خونه.خیلی خسته ام.
چشمام سنگین شده بود.سرم و به شیشه ماشین چسبوندم و خوابیدم. احساس کردم دارم تکون می خورم چشمام و کمی باز کردم رو هوا معلق بودم.چی؟؟؟اول ترسیدم بعد دیدم تو بغل رهامم داره من و می بره تو اتاق یه ارامش خواصی داشت دوباره چشمام وبستم اما نه برای اینکه بخوابم برا اینکه کنف نشم...
من و روتخت گذاشت و گفت:
__می دونم بیداری بلند شو...
__ولم کن.
__بلند شو ساعت چهاره.
__چهار؟تا الان کجا بودیم؟
__خوابیده بودی نخواستم بیدار شی.وایسادم تا خوب بخوابی بعد اومدم خونه.
لبخندی زدم و تو دلم گفتم(اگر اینقدر گند دماغ و اعصاب قورت داده و شیزو نباشی ها قول می دم خودم عاشقت شم.)از جام بلند شدم.تو دستشویی یه ابی به صورتم زدم.اومدم بیرون که دیدم رهام روتخت من خوابیده.
اها اقا رهام الان ادمت می کنم یادته صبح چه بلایی سرم اوردی؟ کنارش روی تخت نشستم سنجاق سرم و در اوردم و از بیرون به گوشه دماغش کشیدم.اول با دستش سنجاق و کنار زد.دوباره همون کارو تکرار کردم. بازو هام و گرفت انداختم رو تخت در حالی که زل زده بود تو چشام گفت:
__بذار 10 دقیقه بخوابم این اولین باره که دارم به طور طبیعی می خوابم.
__چی؟چرا اولین باره؟یعنی هیچوقت نمی خوابی؟
__می خوابم ولی بادارو.
__چرا؟
__نمی دونم یه خاطره بد از بچگیم.
داشتم گریه می کردم.به خاطر منه ؟یعنی من باعث شدم هیچ وقت نخوابه؟ دوباره چشماش و بست و خوابید.منم کنارش دراز کشیدم و بهش زل زدم.
باید یه کاری بکنم از این به بعد بدون قرص یا دارو بخوابه. یادمه مامانم هر وقت خوابم نمی برد برام قصه می گفت.
نیم ساعتی گذشت و من همینجور بهش زل زده بودم. چشماش و باز کرد چند دقیقه ای بهم نگاه کرد وگفت:
__خانوم بادیگارد خوردی من و از بس نگاهم کردی.
__از بس خوشگلی.خوب خوابیدی؟
__بهترین خواب عمرم بود.
__خوبه.
همون ارایشگری که اون دفعه اومده بود اومد.زن خونگرم و مهربونیه. روی صندلی نشسته بودم تا کارش و شروع کنه.
ارایش رها که تموم شد کنارم وایساد تا ببینه چجوری می شم .حالا انگار اینجا حلوا پخش می کنن همه از بی بی گرفته تا سمانه و ستاره و رها وایسادن به من نگاه می کنن.رها هم که داشت مسخره بازی در میاورد رو به ارایشگر گفت:
__جون من خوشگلش نکنی ها امشب بازارم و کساد می کنه.
__من کاری هم نکنم باز خوشگله.
لبخندی زدم که سرم داد زد :
__تکون نخور.
خب گرخیدم اروم ترم می گفتی هم می فهمیدم. گردنم خشک شده بود نمی ذاشت تکون بخورم.هعیییی کمر درد گرفتم.معدمم که شروع کرده بود.
دوتا قرص معده خوردم اما هنوز دردش کم نشده.انواع بیماری ها در من شیوع پیدا کرده.
بالاخره بعد از چند ساعت خانوم ارایشگر رخصت تکون خوردن دادن. نذاشتن تو اینه نگاه کنم لباسم و تنم کردن. رها که می گفت:
__ایشش چقدر بی ریخت شدی.امشب با ما نیا ابرومون می ره.
منم استرس گرفته بودم در حد لالیگا.پارچه رو از روی اینه برداشتند و خودم و تو اینه قدی برانداز کرده.
خدایـــــــا..باورمممم نمی شه...این منم؟؟؟وای خودم و نشناختم...
موهام بالای سرم شینیون شده بود رگه های طلایی هم بین موهای عسلی ام دیده می شد..چشماو ابرو هام کشیده شده . ارایش صورتی و نارنجی.لبام با رژ کمرنگ براق شده بود. زیر چشمم با مداد پر رنگ کرده بود.باورم نمی شد این من باشم.
لباسمم که نگو تا زانو هام کیپ بدنم بود. یه دستم استین داشت یه دستمم نداشت. صندل ها هم قدم و بلند تر کرده بود.
ستاره خانوم اسفند دود می کرد که چشم نخورم. بی بی و سمانه و رها هم زل زده بودن به من. چشم از خودم بر نمی داشتم.
سمانه:خیلی خوشگل شدید خانوم.
بی بی :ماشالله امشب چشم نخوری خوبه.
رها: من دارم حسادت می کنم.
بی بی :تو هم خوشگل شدی.مادر.
رهام به در زد و گفت :
__بیام تو یا همین جا وایسم تا علف زیر پام سبز شه؟
رها چشمای رهام و گرفت اروم اروم اوردش داخل دستش و از روی چشمای رهام برداشت و گفت:
__این هم ماهان خانوم ما.
هیچی نگفت.ماتش برده بود. یه نگاه به اینور اونور انداختم تاببینم چشم ازم بر می داره یا نه...بعد از چند دقیقه چشمای ابیش و ازم برداشت و گفت:
__خوبه.قشنگ شده.
بهم برخورد.ننه ات خوبه.من عالی ام من بهترینم.چه اعتماد به نفسی هم داره.
رها زد به بازوی داداشش و گفت:
__نه خیرم ...تو حسودیت شده واگرنه ماهان خیلی خیلی خوشگل شده تقریبا همه از اتاق خارج شدند. روی تخت نشستم. از الان پا درد گرفتم. وای به حال اینکه بخوام با اینا راه برم.رهام رو به رها در حالی که سعی می کرد به من نگاه نکنه.گفت:
__خب دیگه اماده شید بریم.
رها هم چشمکی به من زد و جواب داد:
__من که با پارسا می رم.شماها برید اونم الانها ست که بیاد دنبالم.
رهام نگاهی به من انداخت یه کم دست دست کرد و از اتاق خارج شد.بعد از رفتنش رها کنارم روی تخت نشست و گفت:
__از شوخی گذشته خیلی خوشگل شدی مراقب باش ندزدنت...
__یکی باید مراقب تو باشه من می تونم از خودم دفاع کنم.
__ولی ماهان ...می گم امشب داداشم یه لحظه هم تنهات نمی ذاره.
__من که اینطور فکر نمی کنم.
__وا؟مگه داداشم عقلش و از دست داده که زن خوشگلش و دودستی تقدیم مردم کنه.
من که فکر می کنم داداشش اصلا عقل نداره.وای.اینقدر این لباس تنگه که نمی تونم توش تکون بخورم.با کمک رها از جام بلند شدم. دوباره صندل هارو پام کردم. پالتویی که صبح خریده بودم و پوشیدم و پیش به سوی ماشین.
نه خیر...
این رهام تمام مسیر زل زده بود به من دیگه واقعا حس کردم جون هر دوتامون درخطره.پرسیدم:
__چیزی شده؟جلو رو نگاه کن الان تصادف می کنیم ها...
کنار خیابون توقف کرد.کاملا برگشت سمتم. نگاهش یه چیز بود بین دیدن و ندیدن.هم نگاهم می کرد هم نگاهم نمی کرد.پرسید:
__خسته نیستی؟اگر خسته ای می تونیم بر گردیم.من ناراحت نمی شم.
__نه.من عالی ام.یادته که استراحت کردم.
بعد از چند ثانیه گفت:
__می گم یه کم ارایشت غلیظ نیست؟
نفسم و محکم دادم بیرون.مثل خودش برگشتم و زل زدم تو چشماش جواب دادم:
__تو چرا اینقدر به من گیر می دی؟بابا یه مهمونی دیگه.
__برای منم فرقی نداره گفتم شاید سختت باشه که مردا تو مهمونی بهت نگاه کنن.
__من عالی ام همه چیز خوبه همه جا امن و امانه کافیه تو به من گیر ندی. باشه؟؟؟؟
__هر طور مایلی....
تا مقصدمون دیگه حرفی نزد. بعد از چند دقیقه رسیدیم یه باغ بزرگ بود پر از درخت و بوته. ورودی خیلی قشنگی داشت. برف رو درختها نشسته بود.بعضی از درختا برگ داشتند بعضی هاشون هم لخت بودن.به علت تنگ بودن مسیر باغ ماهم مجبور بودیم تمام مسیر وبدون ماشین تا سالن طی کنیم. جدا از تاریکی و مسئله گرخیدن من صدای زوزه سگ و گرگه و هر جک جونوری که بخوای میومد...
رهام کارت و به مستخدم داد مستخدم هم پالتوی من و گرفت البته شالم و بهش ندادم.وارد سالن شدیم.نــــه؟؟ اینجا قصره؟؟؟
خونه تا 3یا4 طبقه با پله از داخل به طبقه های بالا متصل می شد از دوبلکس و سوبلکس و ... هم گذشته بود.
دکوراسیون چوبی...و مدل جنگل هل به گمونم امازون...
بالای شومینه هم سر یه یه گوزن بیچاره اویزون شده بود.
سادیسمی ها هفت .هشت .ده.تخته اشون کمه.اخه اون گوزن بیچاره چه گناهی کرده که باید سرش در معرض دید عموم قرار بگیره؟
__از اینور.
این صدای رهام بود که داشت جلوی کنف شدنم و می گرفت.پشت یه میز چهار نفره نشستیم. که رهام پرسید:
__راحتی؟
__اره.ولی فکر کنم تو ناراحتی.
حرفی نزد.معلوم بود که ناراحته. شالم هنوز روی سرم بود رهام هم به همین خاطر لبخندی زد شاید خوشحال شده بود که حداقل موهام معلوم نیست.
اما به گمونم.در این مکان سالن فشن راه انداختند. هرکس یه مدل لباس پوشیده.بعضی لباسا استین ندارن.بعضی لباسا نیم تنه بالا رو ندارن بعی لباسا هم نیم تنه پایین و ندارن.بعضی ها هم لباس ندارن.هه هه هه شوخی کردم....
دوباره حس فضولی ام گل کرد و کمی به اطراف سرک کشیدم.یه میز طویل سمت چپ سالن بود که انواع میوه ها و نوشیدنی ها روش قرار داشت.رهام یه کت اسپرت با یه شلوار جین ابی پوشیده بود استین کتش مدل تا خورده. و یقه لباسش باز بود.کتش مشکی و لباسش هم ابی تیره.موهاشم لخت ریخته بود روی چشمش.
همه یه جور خاصی به من نگاه می کردند. زنا که بهم چشم غره می رفتند. مردا هم داشتند باچشماشون من و درسته می خوردند.بالاخره پارسا خان و رها هم اومدند.با پارسا دست دادم.نسبت به قبل خیلی مودب شده بود. رها پرسید:
__چیزی هم خوردی؟
__نه مثلا چی؟
__نوشیدنی دیگه.می خوری برات بیارم؟
__نه برای ماهان نیار.
این رهام بود که داشت از طرف من سفارش می داد اخه توروسننه؟رها جواب داد:
__ویسکی که نمیارم.اب میوه ای چیزی...
کمی به سمت رهام خم شدم وزل زدم تو چشماش و پرسیدم:
__تو چرا اینقدر به من گیر می دی؟باباخواهر داری که به اون گیر بده.
یه چشم غره ای رفت که چهار ستون بدنم لرزید.
یه دختر خیلی خیلی خوشگل اومدسمتمون اینقدر خوش قیافه و جذاب بود که خودمم نگاهش می کردم جذبش می شدم.چقدر هم عشوه می ریخت.
یه لباس مشکی دکولته که با چشم وابرو وموهای بلند مشکی اش هم خونی داشت پوشیده بود.رو دسته صندلی رهام نشست لپش و بوسید و گفت:
__تو خیلی بی معرفتی.قبلا سراغی از من می گرفتی.اما الان اصلا به فکر من نیستی.
__نرگس جون داداشم اینقدر ها هم بی کار نیست که بیاد سراغت تو رو بگیره.خودش کار های مهمتری داره.
این و رها به اون ادختره که به نظرم اسمش نرگسه گفت...
حال کردم ایش چه پرو اومده رو دسته صندلی کنار رهام نشسته.من که زنشم این کارو نمی کنم.رهام هم خندید و گفت:
__رها درست می گه.ولی بعدا حتما باهم می ریم بیرون.
رها هم مثل من اخمی کرد و مشغول حرف زدن با پارسا شد دختره بلند بلند خندید رو به من پرسید:
__شما بادیگارد جدید رهام هستید؟چراروسری گذاشتی نکنه کچلی گرفتی؟از بس این رهام به ادم گیر می ده موهاش ریزش پیدا می کنه.
رهام:نه اتفاقا ماهان موهای خیلی قشنگی داره ولی من دوست ندارم هرکس بهش زل بزنه.
نرگس:قبلا که غیرتی نبودی.
رهام:ماهان فرق داره.
رومو کردم اونطرف اما گوشام و تیز کردم بشنوم رهام و این دختره چی می گن.نرگس شروع کرد به چاپلوسی:
__رهام جون این چرت و پرتا رو بیخیال شو ولی خیلی خوشگل شدیا...
__ خوشگل بودم.
دیگه دارم غیرتی می شم.با عصبانیت از جام بلند شدم طوری که هر دوتاشون تعجب کردند. به سمت میز رفتم و یه لیوان اب پرتقال خوردم یه کم تند بود نه دقیقا تند جوری که ته گلوم و می سوزوند.سر گیجه گرفته بودم. چند بار سرم و تکون دادم از سالن خارج شدم تا حال و هوام عوض شه.شدیدا برف میو مد و دونه هاش پوستم و می سوزوندن. هوا هم که سرد. داشتم منجمد می شدم.. حس کردم بدنم گرم شده .برگشتم کت رهام روی شونه ام بود. دستام و کردم تو کتش داشتم گرم می شدم که کنارم روی پله ها نشست و پرسید:
__گرم شدی؟
__اره خوبه.
__چرا اومدی بیرون؟اینجا سرده.بریم داخل؟
__نمیام.تو برو پیش نرگس جونت.
خندید.دستش و دورم حلقه کرد و من و کشید سمتش. داشتیم به دونه های برف نگاه می کردیم.که گفت:
__بابت... رفتار بدی که تو این مدت باهات داشتم متاسفم.
روم و برگردوندم. زل زدم بهش و گفتم:
__شاید برای خودت دلیلی داشتی...
__نه ...نداشتم.
__خب بگو چرا باهام رفتار بدی داشتی.
__بعد از مهمونی می گم.حالا بریم داخل که یخ زدم.
وارد سالن شدیم..دست رهام دور کمرم بود... نرگس داشت چپ چپ نگاهم می کرد منم چشام و براش چپ کردم...حقته...
__میای برقصیم؟؟؟
این و رهام به من نگفت بلکه نرگس به رهام گفت.اونم که تو رو در وایسی گیر کرده بود قبول کرد.بترکی مرد که ثبات اختیار نداری.
یه جوجه تیغی اومد سمتم و پرسید:
__افتخار رقص می دید؟
__افتخار می دی گمشی؟
__چه خشن.
دور شد.داشتم بر می گشتم برم سمت رها که خوردم به یه نفر دستش دور کمرم حلقه شد.زل زده بودم بهش. یه چیزی بودکه البته درحد وصف نبود.چشمای عسلی موهای بلند که با تل عقب جمع شده بود.لبای قلوه ای قرمز بینی کشیده و نوک تیز.ابروهای مرتب و کشیده. قدشم که ماشالله چند وجبی از من بلند تر بود.چند دقیقه ای گذشت همونجور بودم که متوجه موقعیتم شدم و گفتم:
__ببخشید من.هواسم نبود.
هلش دادم عقب از کنارش رد شدم.اما اون از جاش تکون نخورد همونجور مونده بود کنار رها نشستم...پرسید:
__خوش گذشت تو بغل باربد؟
__اسمش باربده؟
__ببین چه حلال زاده اس داره میاد پیشمون.
__کی هست؟
__این مهمونی مال اونه.
باربد اومد سمتم.پارسا و رها با تعجب نگاه می کردند.رهام هم از دور داشت به ما نگاه می کرد.باربد پرسید:
__می تونم ازتون درخواست رقص کنم ؟
مردونگی اش منو کشته.منم از خداخواسته گفتم:
__البته.
دستش و گرفتم و از جام بلند شدم.اهنگ ملایمی بود فقط ماچهار نفر وسط بودیم.من و باربد . نرگس و رهام.همه مهمون ها مارو تماشا می کردند. البته رهام هم هواسش به من بود.باربد اروم پرسید:
__همیشه روسری می ذاری؟دوس داری روسری بذاری؟
__خودم که برام فرقی نداره ولی رهام...خوشش نمیاد بدون روسری باشم...
__پس برای همین چشم از ما برنمی داره؟دوستید.
__ نه دقیقا.
__شنیدم بادیگاردشی.برای همین اینقدر خوش هیکلی؟
ذوق شدم.بالاخره یه نفر از من تعریف کرد.ادامه داد:
__می خوای یه کاری کنیم حسودیش بشه؟
این چی می گفت؟چراباید یه کاری کنم که حسودیش بشه؟ سرم و اوردم بالا و تو چشماش نگاه کردم. یه چشمکی زد . داشت صورتش و میاورد جلو که دستم به عقب کشیده شد و به دنبالش از سالن رقص خارج شدیم. رهام دستم و گرفته بود ومن و می کشید.اخم هاش تو هم بود.
پشت میزمون نشستیم.سرم پایین بود .جرئت نداشتم نگاهش کنم رها و پارسا هم ساکت بودند.
__خب بریم دیگه دیر شده.رها تو هم با من میای.
رهام این حرف و زد از جاش بلند شد.و از خونه خارج شد.
__ماهان خانوم بابت رفتار اون روزم تو کوه متاسفم نمی خواستم ناراحتتون کنم.
پارسا بود که داشت عذر خواهی می کرد لبخندی زدم و گفتم:
__این چه حرفیه؟ من باید عذر خواهی کنم که باهاتون دعوا کردم. خب خداحافظ.
با رها از خونه خارج شدیم رها جلو نشست و منم پشت.