رمان کوه شیشه ای
سر میز صبحانه زیر چشمی به صورت عبوس بهرام خیره شدم و حرکت فکش را در حالیکه قاطعانه لقمه می جوید از نظر گذراندم.تمام حواسش را روی لقمه ای که در دستش بود متمرکز کرده بود.کمی این پا و آن پا کردم و گفتم:
-می دونم که هنوز بابت دیشب دلخوری،اما باید با هم حرف بزنیم.
حتی نگاهم نکرد.فقط به سردی گفت:
-بگو،می شنوم!
با تحکم گفتم:
-گفتم حرف بزنیم،نگفتم من بگم و تو مثل مجسمه گوش کنی!
به نظرم از قاطعیتم جا خورد،ولی به هر حال با آرامشی ساختگی گفت:
-تو جدا ضعف اعصاب داری پریا!من کم کم دارم نگران میشم!اون از دیشب که اون طوری باعث دلخوری هر دومون شدی،این هم از امروز!
با لحنی گلایه آمیز گفتم:
-ولی انگارتو بیشتر عصبانی هستی!
کاملا جدی گفت:
-ببین!بهتره راجع به دیشب حرف نزنیم چون بی فایده است.
گفتم:
-من هم اصراری ندارم روی مسائل آن قدر حساسیت نشون بدم.بر عکس!به نظرم این تویی که به کندی از کنار اتفاقات زندگیمون می گذری و بابت دونه به دونه شون پدر من رو درمیاری!
به عقب تکیه داد و با نگاهی سرد گفت:
-متاسفم!تو اصلا برای زندگی در فرنگ تربیت نشدی!
باز جوش آوردم.عصبی گفتم:
-یکبار دیگه بهت می گم و دیگه تکرارش نمی کنم.تو اگر دنبال یک دختر فرنگی بودی،بهتر بود همین جا ازدواج می کردی.لااقل اینجوری،اینقدر از دست من زجر نمی کشیدی!
با حالتی بی تفاوت گفت:
-فایده اش چیه که اینقدر ان جمله رو تکرار می کنی؟خیال میکنی با تکرار این موضوع به وجهه و شخصیت خودت اضافه می کنی؟به هر حال آبی است که ریخته!
از لحن تاسف بارش خونم به جوش آمد.جوری حرف می زد که انگار فقط خودش متضرر شده!
قاطعانه گفتم:
-خیال می کنی از ازدواج با تو چی نصیب من شده؟
به سردی گفت:
-بهتره بپرسی چی نصیب من شده؟!تو لااقل صاحب اقامت امریکا،عنوان خانوم دکتر،زندگی در بهترین نقطه دنیا با بهترین امکانات ممکن و موقعیت اجتماعی غرور آمیز منحصر به فردی شدی،ولی من...گفتم که!بهتره راجع بهش بحث نکنیم!می دونی؟همیشه از اینکه حس کنم دیگران برام دلسوزی می کنند متنفر بودم،ولی این روزها به کرات در چنین شرایطی قرار می گیرم!تو اصلا به فکر موقعیت و نام و پرستیژ اجتماعی شوهرت نیستی و من خیلی متاسفم!
تمام وجودم از احساس حقارت می لرزید با صدای لرزانی گفتم:
-منظورت اینه که به خاطر من احساس سرشکستگی می کنی؟بنابراین مجبور نیستی من رو با خودت این طرف و اون طرف ببری!این قدربه خاطر سر و لباسم حرص و جوش بخوری و تازه آخر سر هم احساس حقارت کنی!
با آرامش اعصاب خزد کنی گفت:
-اتفاقا دیشب تا دیر وقت به همین موضوع فکر می کردم.اینکه مجبودت نکنم بر خلاف میلت کاری بکنی!چون ظاهرا هر وقت بی میل باشی،می زنی همه چیز رو به هم می ریزی!
متعجب و با دهان باز نگاهش کردم.در گفتن آن حرفها کاملا جدی بود.تمام آن مدت مثل یک عروسک هر بلایی که دلش می خواست به سرم آورده بود و حالا مثل زباله با زبان بی زبانی کنارم می گذاشت.دلم می خواست از شدت عصبانیت فریاد بزنم ولی غرورم مانع شد.با صورتی که از شدت تحقیر و خشم سرخ شده بود،بی مقدمه گفتم:
-اتفاقا من هم تا دیشب فکرمی کردم باید یک فکری به حال خودم بکنم!شدم مثل آدم های عاطل و باطل!
با پوزخند همان طور که به طرف پله ها می رفت گفت:
-پروژه ی جدیده؟!
قبل از اینکه پله ها را تا نیمه بالا برود گفتم:
-می خوام زبانم رو تکمیل کنم و ادامه تحصیل بدم!
تقریبا ایستاد وبه طرفم برگشت.نگاهش خیلی جدی نبود.از سکوتش استفاده کردم و گفتم:
-برای این کار به کمکت احتیاج دارم.مطمئنم که تو مخالفتی با ادامه تحصیل من نداری!
با تردید گفت:
-فکر می کنی از عهده اش بر بیای؟
گفتم:
-می دونم که اول باید زبانم رو تکمیل کنم.برای این کار به تعدادی جزوه احتیاج دارم.
بعد از مکثی کوتاه در ادامه گفتم:
-من به یک زندگی اجتماعی احتیاج دارم.شاید هم به این ترتیب بتونیم با هم به نقاط مشترکی برسیم.
به ساعت مچی اش نگاه کرد و بی حوصله گفت:
-من دیگه دیرم شده باید برم.در ضمن اگر خیال دنبال کردن زبان انگلیسی ات رو داری،احتیاجی به این ادا و اصولها نیست.بهترین چیزی که می تونه کمکت کنه همین تلویزیونه!ولی اگر اصرارداشته باشی با جزوه قضایا رو دنبال کنی،برات تهیه می کنم.
به نظرم قضیه را شوخی گرفته بود.رفتنش را در سکوت از نظر گذراندم و خیلی مصمم ذهنم را روی برنامه هایی که در ذهن داشتم متمرکز کردم.
فصل 16
با شروع پاییز با پشتکار قابل توجهی زبانم را تقویت می کردم.دایم حتی در حال انجام کارهای خانه با خودم به انگلیسی حرف می زدم.از خودم پرسش می کردم و به خودم جواب می دادم.به نظر می رسید به لحاظ روحی هم بهتر از گذشته ام،ولی رفتار بهرام نه تنها نسبت به گذشته فرق چندانی نکرده بود،بلکه در برابر تلاش و پیشرفت من هم کاملا بی تفاوت بود.حتی نمی پرسید در چه مرحله ای هستم.شبها بعد از خوردن شام،روزنامه می خواند،تلویزیون نگاه می کرد ،اگر حال و حوصله داشت قبل از خواب دوش می گرفت و پس از گفتن شب بخیر سردی به بستر می رفت!نه از روزی که پشت سر گذاشته بود حرفی می زد و نه در این باره از من چیزی می پرسید.درست مثل یک ماشین کوکی با برنامه ای مشخص!تا وقتی همه جیز باب میلش بود ساکت می ماند و حتی تشکر یا تایید هم نمی کرد،ولی اگر چیزی را بر خلاف میلش می دید،به شدیدترین شکل ممکن انتقاد می کرد و درباره اش بیشتر از نیم ساعت سخنرانی می کرد.موضع من هم که معلوم بود.یا پا به پایش می آمدم و آخر کار خسته و تسلیم می شدم،یا اگر بی حوصله و کم انرژی بودم،ساکت می ماندم و به عبارتی کوتاه می آمدم.در حقیقت سعی می کردم تا جایی که امکان دارد اوضاع مساعد باشد تا زمینه مشاجره جدیدی فراهم نشود.وقتی متوجه این موضوع شدم که دیدم مثل یک دختر خوب،آن طور لباس می پوشم که او می خواهد،عطری می زنم که او می پسندد،جوری آرایش می کنم که او تایید می کند،غذاهایی می پزم که او دوست دارد و حتی خانه و دکور را طبق سلیقه او می چیدم!کارمان به جایی رسیده بود که حتی از طرز خندیدنم نیز ایراد می گرفت!می گفت زنانه نمی خندم!به راستی نقش من توی آن زندگی گم شده بود!لباس باب میل او می خریدم و حتی جوری رفتار می کرد که نمی توانستم به خودم اجازه بدهم که بپرسم با پول جهیزیه ای که پدرم داده بود چه کرده است؟بارها به خودم فشار اوردم که بپرسم،ولی عارم آمد!دایم فکر می کردم او چه خواهد گفت؟!مسلما با جوابش تحقیرم می کرد!خنده دار بود،بیشتر از اینکه به فکر خودم و اعصابم باشم به آنچه که در مغز او می گذشت اهمیت می دادم!انگار به نوعی،باور کرده بودم که منی وجود ندارد و هر چه هست اوست!جالب اینجاست که گاهی طوری حرف می زد که به افکار من دست پیدا کند.آن وقت تازه اول ماجرا بود.دیگر حتی اختیار افکارم را هم نداشتم!گمانم باورم شده بود که او حتی به آنچه که در مغزم هم می گذرد آگاه است.شاید هم درست به همین دلیل بود که اغلب ناشیانه عمل می کردم و پیش از آنکه او زحمتی برای کشف حقیقت به خودش بدهد،خودم را لو می دادم.درست برعکس او که اجازه نمی داد از کارش سر در بیاورم!گاهی از روی بدجنسی،مخصوصا جوری مشغولم می کرد که از هدفم فاصله بگیرم.مثلا ادعا می کرد شام شور شده و دلیلش سر به هوایی های اخیر من است،یا مثلا اتوی پیراهنش نامناسب است ،آشپزخانه آن طور که باید مرتب نیست و گلها خوب رسیدگی نشده اند!از بستر هم راضی نبود!معتقد بود آن قدر انرژی خودم را صرف امور بی مصرف می کنم که مثل سابق نیستم،هر چند سابق بر آن هم بهانه می گرفت که زن جالب توجهی نیستم!می گفت خسته و عصبی و افسرده ام!می گفت قدر او و زندگی ام را نمی دانم!قدر موقعیت خودم را نمی دانم و دایم لجبازی می کنم!معتقد بود از ضعف او با گریه کردن گاه و بیگاهم سوء استفاده می کنم،در حالی که اشکم به اراده خودم نبود! وقتی تا جایی که نباید،تحقیرم می کرد،ضعف هایم را بیش ازآنچه که بود بزرگ می کرد و به خودم و عقایدم علنا بی اعتنایی می کرد،قلبم می شکست!آن وقت بود که بر خلاف میلم ساعتها گریه می کردم.از این موضوع خیلی رنج می کشیدم ولی کنترلی بر آن نداشتم.انگار بغضم هر لحظه آماده شکستن بود.چند بار تصمیم گرفتم موضوع رابا مادرم درمیان بگذارم ولی وقتی صدای دلتنگ و نگران و کنجکاو و مهربان انها را می شنیدم زبانم بند می امد.ان وقت بی انکه خودم بخواهم یک دنیا رویا و دروغ تحویلشان می دادم،به این امید که در اینده بتوانم به انها جامه عمل بپوشانم!شده بوددم مثل موجودات سرخورده!گدای یک جرعه محبتش بودم.گاهی که سر لطف می امد دلم می خواست از خوشحالی گریه کنم!البته بهرام بیرون از خانه جدا آدم بینظیری بود!مردی بود که هر زنی آرزوی داشتنش را می کرد!جنتلمن و نجیب و خوش برخورد بود!برای زنها جذاب و دست نیافتنی و برای مردها موفق و باهوش و طرف مشورت بود!در حقیقت توی مهمانی نبود که زنها حسرتم را نخورند و مردها طرف تبریکم قرار ندهند و همه اینها روز به روز بر اقتدار بهرام می افزود و او را دچار یک جور خودشیفتگی و خودباوری بیش از حد می کرد.در برابر انها تواضع به خرج می داد و سر خم می کرد،ولی شاید فقط من بودم که برق غرور را در چشمانش حس می کردم و بعدا باید تاوانش را پس می دادم.در واقع من کانون هضم تجارب به اصطلاح با ارزش بهرام بودم حالا چه کسی جرات داشت از کسی که عالم و ادم تحسینش می کردند انتقاد کند؟نه!بی تردید کار من نبود!گذشت زمان ثابت کرده بود که کار من نیست!
تعطیلات ژانویه نزدیک بود.پیشنهاد من برای تعطیلات سفری چند روزه به ایران و دیدار با خانواده بود.حتی سربسته قولهایی هم به مامان داده بودم و می دانستم مامان روی همان شانس اندک هم برای دیدنمان حساب می کند،ولی جواب بهرام تقریبا شوکه ام کرد.او خیلی زودتر از شروع تعطیلات برای لاس وگاس بلیط خریده و در هتل اتاق رزرو کرده بود.جالب اینجاست که نه تنها برای این کار لزومی به مشورت با من ندیده بود،بلکه درست یکی دو روز به سفر مانده با آرامش به من گفت با چند تا از دوستانش همسفریم.داشت دود از سرم بلند می شد.از هم پاشیدن رویای رفتن به ایران و ندیدن خانواده کم دردآور بود،باید مصاحبت چند روزه با خانوده وارسته را هم تحمل می کردم.البته خود دکتر وارسته مرد بدی نبود،ولی مژده از همان برخورد اول به شدت توی ذوقم زده بود و شاید اگر از علم شنگه بهرام نمی ترسیدم،علنا مخالفت می کردم.راستش بعد از آخرین باری که سر او با بهرام بحث کرده بودم،به خودم قول داده بودم او را بیشتر از انچه که هست بزرگش نکنم.زنیکه جلف،حرف زدنش هم با ادا و اطوار بود.روی بعضی از حروف مخصوصا مکث می کرد تا کشش بیشتری داشته باشد و بعضی دیگر را طوری تلفظ می کرد که لب و دهانش بجنبد!در حقیقت بیننده را بیشتر از اینکه جذب کند کنجکاو می کرد و بعضی از مردهای بدبخت وقتی می فهمیدند که دیگر گیر کرده بودند.گمانم مژده هم متوجه احساس من نسبت به خودش شده بود که کمتر مخاطبم قرار می داد و حتی لبخندهای جلفش برای من-چنانچه مجبور می شد-کاملا ساختگی بود.تعجبم از این بود که شوهرش چطور بر عکس بهرام که به هر حرکت من انتقاد می کرد،شکایتی نداشت؟!دکتر وارسته مرد بسیار با وقار و با سوادی بود و رفتارش نسبت به مژده همیشه توام با احترام و محبت بود.نقطه مقابل او مژده بود که حتی کلمات محبت آمیزش هم سرد و عاری از عشق بود.بیچاره دکتر وارسته دایم نازش را می کشید،مثل پروانه دورش می چرخید و وقتی حرف می زد،همه وجودش چشم و گوش می شد.ولی به اعتقاد من مژده بیشتر در پی شکار نگاه مردهای دیگر بود تا جلب توجه شوهرش!یکی از شبهایی که در لاس وگاس –توی کلوپ هتل-بهرام را هوایی کرده بود،آن قدر عصبی شدم که در برابر تعجب سایرین با لحن سرزنش باری به بهرام گفتم:
-بهتره بریم.حال من اصلا خوش نیست!لابد بقیه هم من رو می بخشند.
بهرام که ازلحن دستوری حرفم جا خورده بود با آرامش گفت:
-عزیزم،این درست نیست که تو نمی تونی حتی توی چنین شرایطی عادت زود خوابیدنت رو ترک کنی!
از جا بلند شدم و خیره در چشمانش گفتم:
- به هر حال من خیال دارم برم بالا.گفتم شاید ترجیح بدی باهام بیای!
دکتر وارسته گفت:
-به نظرم حال شما خوش نیست خانوم دکتر!
آقای انتظاری که با دوست دخترش همسفر ما بود خندید و گفت:
-پاشو دکتر،پاشو،احضار شدی جانم!
مژده که در لباس بیش از حد بازش جلف تر از همیشه به نظر می رسید گفت:
-نکنه زیاده روی کردی پریا خانوم؟
بی ملاحظه گفتم:
-من لب به مشروب نمی زنم خانوم!اگر هم می خوردم حتما حد و حدودش را رعایت می کردم.
انگار کنایه های من به مذاقش خوش نیامد،ولی برق تحسین را در چشمان شوهرش دیدم.درست بر عکس بهرام که صورتش از خشم و عصبانیت باد کرده بود.مژده با پوزخند گفت:
-ماشالله شما هم خوب بلدین حرف بزنین خانوم دکتر!نمی گین نمی گین وقتی هم می گین طرف رو نقره داغش می کنین!
گفتم:
-این طبیعیه که همه بلدند حرف بزنند،اما اون هایی هم که حرف نمی زنند ،دلیلی بر نفهمیدنشون نیست!
مژده رو به هبهرام گفت:
-پاشو دکتر جون!پاشو انگار بی خوابی بد جوری به خانومت فشار آورده!
دلم خنک شد.بهرام همان طور که از جا بلند می شد گفت:
-من از طرف خانومم معذرت می خوام!زیاد اهل کلوپ و معاشرت های این چنینی نیست!
متعجب نگاهش کردم.اجازه نداشت به جای من حرفی بزند،ولی ساکت ماندم و قبل از انکه ذهنم را برای گفتن چیزی آماده کنم،دستش را با خشونت دور کمرم حلقه کرد و به طرف بیرون هدایتم کرد.می دانستم که طوفان تندی در انتظار است اما آرامشم را حفظ کردم تا وقتی که داخل اتاقمان شدیم.وقتی به طرفم برگشت از حالت نگاهش ترسیدم.خواستم حرفی بزنم که با یک حرکت روی تخت هولم داد.بعد در حالیکه با یک دست گره کرواتش را با خشونت شل می کرد،انگشت دست دیگرش را مثل پدری برای فرزندش به نشانه تهدید تکان داد و گفت:
-بهت گفته بودم که اگه باعث آبروریزی جلوی دوستانم بشی،واست بد میشه،نگفته بودم؟
از برق چشمان و لحن خشمگینش به شدت ترسیده بودم.همان طور که او جلو می امد عقب رفتم و گفتم:
-بهتره مواظب حرف زدنت باشی!
چشمانش را تنگ تر کرد و جلوتر امد.نفسش بوی الکل می داد . با صدایی لرزان گفتم:
-بهتره بعدا با هم حرف بزنیم.تو الان حال طبیعی نداری!
انگار هر حرفی می زدم عصبانی ترش می کرد.چشمانش مثل دو کاسه خون شده و نفس هایش کاملا شتاب زده و عصبی بود.وقتی دیگر جایی برای عقب رفتن نداشتم مقابلم ایستاد و گردنم را میان دستانش گرفت و با صدایی خفه گفت:
-بعضی اوقات دلم می خواد خفه ات کنم!تا حالا بهت نگفتم؟
-سعی کردم محکم باشم،اما وقتی دهانم را باز کردم کلمه به کلمه حرفهایم بوی ترس می داد:
-دستت رو بکش بهرام!من بچه نیستم که بخوای با تهدید وادار به ترس و اطاعتم کنی!
کمی گردنم را فشار داد و گفت:
-توی کثافت عقب مونده خیال کردی کی هستی که هر وقت هوس می کنی دهنت رو باز می کنی و هر چرت و پرتی دلت می خواد میگی؟توی خوابهای شبت هم همچین جاهایی رو نمی دیدی،حالا دور برداشتی که چی؟که بگی من هم آدمم؟
باز داشت شخصیتم را تضعیف می کرد.به زور دستش را پس زدم و گفتم:
-تو خیال کردی کی هستی؟هر چند،حتی دیگه خودت هم نمی دونی کی هستی!
دلم نمی خواست عصبانی ترش کنم اما کردم.برای اولین بار سیلی محکمی توی صورتم زد که لبم زخمی شد و برق از چشمم پرید.چند لحظه با ناباوری نگاهش کردم و بعد مثل کسی که به خودش امده باشد به طرف کمد لباسها رفتم.تاآن روز هیچکس ،حتی پدر و مادرم هم به رویم دست بلند نکرده بودند.احساس حقارت بند بند وجودم را می لرزاند و اشک ها پشت هم می چکیدند.نمی دانستم به کجا،فقط می دانستم باید بروم وگرنه دیگر هرگز برای خودم وجود نخواهم داشت!هر چه به دستم می رسید توی ساکم می گذاشتم ،عجولانه و بی برنامه!حتی یک لحظه هم به عقب برنگشتم!تا آن روز هرگز نفرت را درباره کسی تجزبه نکرده بودم!شاید داشت چیزی می گفت ولی نمی شنیدم.یک قطره خون از لبم روی لباسم چکید.توجه نکردم.فقط عجله داشتم!تقریبا جدی پرسید:
-این وقت شب کجا می خوای بری؟
جوابی ندادم.کیف دستی ام را برداشتم و با ساک به طرف در رفتم.اشکم هنوز می امد.مقابلم ایستاد و دوباره پرسید:
-پرسیدم کجا داری میری؟نکنه دیوونه شدی؟!
بی ملاحظه با صدای بلند گفتم:
-آره دیوونه شدم!دیگه از دست تو واین زندگی احمقانه ای که برای من درست کردی دیوونه شدم!
خواستم از کنارش عبور کنم اما باز هم مانعم شد.تهدید کردم:
-اگر بخوای مانعم بشی با داد و بیداد همه رو خبر می کنم!ار سرراهم برو کنار!
شانه هایم را به دست گرفت و سعی کرد آرامم کند.
-آروم باش!ما هر دو سخت عصبانی بودیم!
دیگر از توضیحاتش حالم به م می خورد.داد زدم:
-از سرراهم برو کنار!من باید برم!
پرسید:
-کجا بری؟تو که جایی رو نمیشناسی؟پریا لطفا کار رو از اونچه که هست خرابتر نکن!
با پوزخند گفتم:
-قراره خرابتر از این بشه؟فکر نمی کنم!
اعتراف کرد:
-نباید این اتفاق می افتاد!متاسفم!
محکم گفتم:
-از سر راهم برو کنار!در حال حاضر هیچ چیز،به اندازه ترک این اتاق،آرومم نمی کنه!
تقریبا بغلم کرد و گفت:
-تو بمون،من می رم!
با لحنی کنایه امیز گفتم:
-آره!بهتره بری!پایین منتظرتند!
کلافه گفت:
-اصلا با هم میریم بیرون!کمی که هوا بخوری آروم میشی!خواهش می کنم پریا!خواهش می کنم توی عصبانیت تصمیم نگیر!
داد زدم:
-بهتره این حرفها را به خودت بزنی!من لااقل توی عصبانیت به خودم بد می کنم.تو چی؟ترجیح میدی وقتی عصبانی هم هستی منو مثل یک حیوون...
قاطعانه حرفم را قطع کرد و گفت:
-خواهش می کنم پریا!بگذار بعدا با هم حرف بزنیم!
به یاد شبی افتادم که تقریبا التماسش می کردم بماند تا با هم حرف بزنیم ولی او بی توجه به من و احساساتم خانه را ترک کرد و رفت.شاید باید به روش خودش عمل می کردم.چقدر طی آن ساعتها،توی تنهایی وحشتناک آن خانه،رنج کشیدم!
نگاهم در نگاهش گره خورد!آیا او هم آن شب حال مرا در ک کرده بود؟باورم نمی شد با حالی که داشتم بتوانم عقب نشینی کنم.دستمالی از جیبش بیرون اورده و لبم را پاک کرد.گمانم خودش هم متاثر شده بود.زیر لب گفت:
-نمی دونم یک دفعه چه اتفاقی افتاد...
با لحنی کنایه امیز گفتم:
-گناه من این است که برای اولین بار طی این مدت،خواستم مثل آدم حرف بزنم.طبیعیه که تو چنین انتظاری نداشتی!
بغلم کرد و گفت:
-این حرف رو نزن!بگذار به حساب اینکه کمی سرم گرم بود،نفهمیدم!
نفسش بوی الکل می داد.دیگر آغوشش را نمی خواستم.با اکراه فاصله گرفتم و به طرف پنجره رفتم.احساس بی تفاوتی می کردم.چند قالب یخ از یخچال بیرون اورد و دروی یک تکه پارچه پیچید و گفت:
-اینها رو بگذار روی لبت،وگرنه متورم میشه!
لابد باز نگران آبرو و نام نیکش بود.برای گرفتن یخ ها هیچ حرکتی نکردم.خودش نزدیک تر امد و یخ ها را روی لبم گذاشت.عجب تعطیلاتی!می دانستم توی صورتم خیره شده،ولی نگاهش نکردم.دیگر آن صورت جذاب و مردانه برایم جذابیت نداشت.آن قدر رنجیده خاطر بودم که حتی باورم نمی شد قبل از آن هم دوستش داشته ام.راست است که فاصله عشق و نفرت از مو باریک تر است!گمانم او هم حال مرا می فهمید که حرفی نمی زد!آن قدر سکوت میانمان سنگین بود که صدای تیک تاک ساعت مچی او را می شنیدم.آرام پرسید:
-بهتری؟!
جوابی ندادم.فکر کردم:اگر من اشتباه کرده بودم،رفتار او هم مثل خودم مودبانه بود؟آن وقت شب توی لاس وگاس چه می توانستم بکنم؟اصلا کجا باید می رفتم؟به شدت احساس درماندگی می کردم.بی توجه به او به طرف تخت رفتم و با لباس شب دراز کشیدم.پرسید:
-نمی خوای لباست رو عوض کنی؟
حال و حوصله نداشتم.چراغ ها را خاموش کرد و گفت:
-خودم کمکت میکنم!
حرکت دستش را روی بدنم توی تاریکی حس می کردم.احساس چندش آوری بود.ولی همان طور بی حرکت باقی ماندم.مثل یک مجسمه فاقد روح و احساس بودم.آن قدر دندانهایم را روی هم فشار دادم که فکم درد گرفت.باورم نمی شد که بعد ازآن اتفاق،به خودش اجازه دهد خیالات دیگری داشته باشد.اما باز هم مقاومتی نکردم!...
صبح وقتی چشم باز کردم خیال کردم تمام اتفاقات شب گذشته رادر خواب دیده ام،اگر درد خفیف روی لبم نبود،شاید چیزی به یاد نمی آوردم.سرم به سبکی یک کاه بود و بدنم آن قدر کوفته و بی رمق بود که انگار از یک ساختمان خیلی بلند سقوط کرده بودم!به زحمت روی شانه راستم چرخیدم.خبری از بهرام نبود.از صدای شر شر آب فهمیدم توی حمام است.دوباره چشمانم را بستم.از ضعف های خودم در برابر این مرد می ترسیدم!ساعدم را روی پیشانی ام گذاشتم و تلاش کردم از محاصره این افکار فرار کنم،ولی در حقیقت می خواستم از خودم فرار کنم.نمی دانم چه مدت با خودم کلنجار رفتم،وقتی به خودم آمدم که صدای بهرام را شنیدم:
-صبح به خیر!بیداری؟پاشو ببین چه هواییه!
نه جوابش را دادم و نه چشمانم را باز کردم.حس کردم کنارم روی تخت نشسته.چشم باز کردم و او را در حوله لباسی سفیدش دیدم.موهای مشکی براقش در هم بود و در نگاهش کنجکاوی و دقت موج می زد.دستی میان موهایم کشید و با اخمی ساختگی گفت:
-تو رو خدا ببین چکار کرده!دستش بشکنه!
منظورش به خودش بود!از لحنش خنده ام گرفت ولی فقط لبخند زدم.پرسید:
-هنوز هم قهری؟
حرفی نزدم.دستی میان موهایش کشید و گفت:
-نمی خوای قبل از صبحانه دوش بگیری؟حالت رو سر جاش میاره!
در حالت عادی هیچوقت اینطور نبود.وقتی هم حق با خودش بود،آسمان و زمین را بهم می دوخت.کاری کرده بود که حس می کردم قهر و دلخوری به آشتی و محبت بعد از آن می ارزد.انگار خودش هم این موضوع را فهمیده بود که هر از گاهی گوشه چشمی نشانم می داد.در واقع این لحظات،همان لحظاتی بود که دلم می خواست هرگز به اخر نرسد.پرسید:
-توی چه فکری هستی؟
بی مقدمه گفتم:
-دیشب!
ابروهایش به هوا رفت وبا شیطنت پرسید:
-خب؟!
ناخوداگاه لبخند زدم!خندید و گفت:
-داشتی می گفتی!منکه چیزی یادم نمیاد!
کاملا جدی گفتم:
-تو باید قول بدی که دیگه به روی من دست بلند نکنی!
با بدجنسی گفت:
-گفتم که!چیزی یادم نمیاد!من؟
چون مرا جدی دید مکثی کرد و گفت:
-حاضرم هر جوری بخوای تلافی کنم.باور کن من همچین آدمی نیستم!
حرفی توی دلم مانده بود که بالاخره به زبان اوردم:
-می دونم!اما این بار اولی نیست که به خاطر مژده این جوری با من تا می کنی!
صورتش برای چند لحظه در هم رفت اما با ارامش گفت:
-باور کن داری درباره اش اشتباه می کنی!
پرسیدم:
-تو چرا باید از کوره در بری؟
منکر شد و گفت:
-من بیشتر از حرفهای تو از کوره در رفتم!
با لبخندی تلخ گفتم:
-پس اگه این جوری باشه،من تا حالا باید به خاطر حرفهای تو روزی ده دفعه از کوره در رفته باشم!
پرسید:
-داری کنایه می زنی؟مگه تا حالا همچین اتفاقی بین ما افتاده؟
آهی بی صدا کشیدم و ساکت نگاهش کردم.با لحنی پر محبت گفت:
-ببین پریا!من دلیل حساسیت تو رو نسبت به مژده،نه می دونم و نه می خوام بدونم.ولی بهتره باور کنی اون زن بدی نیست!اتفاقا خیلی هم تو رو دوست داره،اما قبول کن تو دیشب اصلا باهاش خوب حرف نزدی!
گفتم:
-به نظر میاد تو بیشتر از من روی اون حساسی!
با رنجشی آشکار گفت:
-خودت ببین پس برای چی ما هیچ وقت نمی تونیم دو کلمه حرف منطقی با هم رد و بدل کنیم.من حساسیت های زنانه تو رو درک می کنم عزیزم،ولی این دلیل موجهی نیست که تو هر چی دلت می خواد بگی!
حق با او بود نباید خرابش می کردم.گفتم:
-من هیچ حساسیتی روی مژده ندارم.رفتار اون هم به خودش مربوطه،ولی درباره تو که می تونم انتقاد کنم!حس می کنم بعضی جاها تو عملا من رو خرد می کنی!
با لبخند گفت:
-اینم فقط ناشی از یه حس اشتباهه!نمی بینی دیگران چقدر از وسواس و مشکل پسندی من حرف می زنند؟واسه همین هم روی تو و شخصیت تو،به عنوان زن من خیلی کنجکاو دقیق هستند!می خوان بدونند بعد از اون همه حساسیت دست روی کی گذاشتم.بنابراین طبیعیه که من هم بخوام زنم توی جمع منحصر به فرد باشه!درباره مژده هم به خدا اشتباه می کنی.اون از خونواده بزرگیه!تواضع مژده رو می تونی در انتخاب وارسته به عنوان شوهرش ببینی!
صادقانه گفتم:
-اما به نظر من دکتر وارسته مرد بسیار با شخصیت و با اصالتیه!
می خواستم در ادامه بگویم حتی بیشتر از مژده،ولی جلوی زبانم را گرفتم.بهرام با بی میلی گفت:
-آره!اما هر چی که داره و تو داری می بینی از مژده داره!این رو خودش هم می دونه!
که این طور!پس خانوم دکتر تا اندازه ای خود شیفته بودند!لابد دکتر وارسته هم به این دلیل انتخاب کرده که دلیلی بر تواضعش باشد و بتواند غرورش را ارضا کند.برای چند لحظه فکر کردم نکند بهرام هم راجع به من چنین حسی داشته باشد؟فورا این فکر را از ذهنم به عقب راند م و باز هم روی عقایدم پافشاری کردم:
-به نظر من،دکتر وارسته خیلی هم با اصالته!
بهرام گفت:
-مژده بعد از همه اینها،همکار نزدیک من هم هست و این خیلی توهین امیزه اگه بخوای راجع به اون،جور دیگه ای فکر کنی!شاید اگر بیشتر باهاش معاشرت می کردی،نظرت عوض می شد!این تصورات همه اش ناشی از خیالات نادرست خودته!از طرفی من با مژده منافع مشترکی دارم و یک زن خوب هم در جهت منافع و مصالح شغلی شوهرش عمل می کنه!
بعد خیلی مختصر برایم توضیح داد که مطب دندانپزشکی را با هم شریکند و از لحاظ تخصصی همدیگر را کامل می کنند.
از دانستن این موضوع چندان خوشحال نشدم،اما لااقل از جهاتی به بهرام حق دادم.منصفانه گفتم:
-تو باید این چیزها رو زود تر به من می کفتی!
خندید و گفت:
-هنوز نگفته،این قدر حساس شده بودی!فکر کردم توی یک فرصت مناسب بهت بگم بهتره!از اینها گذشته،مطلب خیلی مهمی نبود که بدونی!حالا بلند میشی دستی به سر و صورتت بکشی؟باید بریم پایین صبحانه بخوریم!
همان طور که حاضر می شدم،فکر کردم با وجود دانستن ماجرا باز همان حس سابق را نسبت به مژده دارم.برداشت من از او زنی جلف و سبک و عقده ای بود.بهرام هم طوری نسبت به دکتر وارسته حرف می زد که انگار مژده دختر شاهی،کسی بوده و با او ازدواج کرده!در حقیقت حالا به بعد مواجه شدن با مژده برایم سخت تر از گذشته بود.وقتی موقع صرف صبحانه او را دیدم به زور لبخند زدم و دو جمله گفتم.آقای انتظاری به بهرام که داشت از من پذیرایی می کرد اشاره کرد و گفت:
-خانوم دکتر.قدر این دکتر ما رو بدون!شاید فقط من می دونم در گذشته چقدر کشته مرده داشته!
به زور لبخند زدم و چیزی نگفتم.بهرام برایم آب پرتقال ریخت و گفت:
-حالا که من کشته مرده یک نفرم!
دکتر وارسته گفت:
-انصافا خانوم دکتر هم انتخاب شایسته ای بوده.باید به دکتر درخشش هم تبریک گفت.
چشمم به مژده افتاد.تقریبا داشت پشت چشم نازک می کرد و لبخند تمسخرامیزی بر لب داشت.سعی کردم به جمع لبخند بزنم اما لبم درد گرفت.چه کسی باور می کرد علی رغم رفتار تحسین برانگیز بهرام،شب گذشته چه وقایعی رخ داده است؟!
فصل 17
بعد از اتفاقی که در تعطیلات ژانویه افتاد،رفتار بهرام تا مدت کوتاهی نسبتا خوب و مهربان بود. ولی آن هم برای زمان کوتاهی و پس از آن دوباره شروع شد!یک روز بر اثر سهل انگاری و بی دقتی بی سابقه ای پیراهن سفید بهرام را میان لباسهای رنگی در ماشین انداختم و طبیعتا پیراهنش خراب شد.فکر نمی کرم این اتفاق آن قدر ها حائز اهمیت باشد بنابراین خیلی سرسری از کنارش گذشتم.چند روز بعد وقتی بهرام سراغش را گرفت با خونسردی گفتم:
-متاسفانه پیرهنت خراب شد،من هم مجبور شدم بیندازمش دور!
آن قدر عصبانی شد که تقریبه جا خوردم!داد زد:
-یعنی چی که خراب شد؟!مگه پیراهن هم خود به خود خراب میشه؟!
با لبخند گفتم:
-فدای سرت!تو که پیرهن زیاد داری!همه شون هم اتو کرده و مرتبه!پیش میاد عزیزم!خیلی متاسفم!
عصبی گفت:
-همین؟فقط متاسفی؟!این هم شد جواب؟
تازه فهمیدم قضیه کاملا جدی است!متعجب گفتم:
-خب؟باید چکار کنم؟کاری است که شده!وقتی لباسها رو از لباسشویی کشیدم بیرون،تازه متوجه وجود پیرهنت بین اون ها شدم!
با پوزخندی عصبی گفت:
-می دونی؟عیب تو اینه که دل به زندگی ات نمیدی!بدبختی اینجاست که هر کاری رو سرسری می کنی!اون وقت وقتی کفر آدم بالا میاد،میگی چرا!؟
با ناباوری گفتم:
-یعنی الان تو فقط به خاطر یک متر پارچه کفرت بالا اومده؟
با تحکم گفت:
-شیوه تو برای بی اهمیت کردن مسائل و توجیه کردن سهل انگاری هات مسخره است!مثلا اسم خودت رو گذاشتی کدبانو!معلوم نیست صبح تا غروب حواست کجاست!من باید مثل اسب برم کار کنم و تو با قدر نشناسی با اعصابم بازی کنی!این هم که از جواب دادنته!به نظرم پاک زدی به سیم اخر!
در یک چشم بر هم زدن پنج شش تا عیب ریز و درشت روی دوشم گذاشت.البته حق با او بود!آن پیراهن یکی از محبوب ترین پیراهن های بهرام محسوب می شد،اما ارزش آن همه قیل و قال را نداشت.به طرفش رفتم و با محبت گفتم:
-این قدر اوقات خودت رو سر صبح تلخ نکن!یکی دیگه از اون بهتر می خریم.تو هم که هر چی بپوشی بهت برازنده است!
دستم را پس زد و گفت:
-خیال می کنی داری با بچه حرف می زنی؟حرف من سر پیراهن یا گنده تر از اون نیست،حرف من سر بی تفاوت بودن توست!تو چرا باید این قدر نسبت به زندگی سرد و بی تفاوت باشی؟
آن قدر قاطعانه می گفت که زبانم بند امده بود!آیا واقعا بودم؟بهرام همان طور که با عصبانیت بالا می رفت زیر لب غرید:
-انگار دیگه هیچی برات مهم نیست!حس می کنم امروز رو می گذرونی تا فردا!شدی یک آدم بی انگیزه!برو بگرد دلیلش رو پیدا کن!
شاید از جهاتی حق با او بود!گاهی آن قدر بی حوصله بودم که حتی نای دنبال کردن تمریناتم را نداشتم،ولی این به آن شدتی که بهرام می گفت نبود.آن روز او بدون خداحافظی خانه را ترک کرد و رفت و بر عکس روزهای دیگر تا شب حتی یکبار هم تلفن نزد!
صدای مامان گرفته و خسته به نظر می رسید با نگرانی پرسیدم:
-حال همه خوبه مامان؟بابا؟پیمان؟
مامان با صدای لرزانی گفت:
-خدا رو شکر!همه خوبند!تو چی؟بهرام چطوره؟
گفتم:
-خدا رو شکر!ولی من مطمئنم شما دارید مطلبی رو از من قایم می کنید.تو رو خدا اگه طوری شده به من هم بگین!وگرنه اینجا توی غربت از دلشوره تلف میشم!
مامان بلافاصله گفت:
-گفتم که دخترم!ما همه خوبیم.واسه این که مطمئن بشی گوشی رو میدم با پدر و برادرت هم صحبت کنی!پس بی دلیل دلت شور نزنه!
گفتم:
-دیروز هم تلفن زدم نبودی.نمی دونم چرا دلم شور افتاد!
مامان گفت:
-نکنه خبرهایی هست که نمی خوای بگی؟
گفتم:
-نه مامان!خدا نکنه!الان اصلا آمادگی اش رو ندارم.دارم زبانم رو تقویت می کنم.می خوام ادامه تحصیل بدم!انشالله به زودی شما هم بیاین پیش ما!مامان پرسید:
-تو چرا نمیای دیدنمون؟
سری تکان دادم و گفتم:
-مگه گرفتاریهای بهرام مهلت میده؟به خدا،من از خدا می خوام!
مامان با لحنی گله مند گفت:
-چرا وقتهایی تلفن نمی زنی که بهرام هم باشه؟مدتهاست صداش رو نشنیدیم.
قلبم به هم فشرده شد.می خواستم بگویم خودم هم به زور صدای او را می شنوم،ولی به دروغ گفتم:
-می دونید که ساعتهامون با هم فرق داره.وقتی که اون میاد خونه،شما خوابین.
مامان گفت:
-روزهای تعطیل چی؟!البته من توقعی ندارم،اما اون حالا با تو برای ما فرقی نداره!
چه باید می گفتم؟اینکه نیمی از این مدت با هم مشاجره می کردیم؟اینکه او خودم را چندان جدی نمی گیرد چه برسد به فامیلم!؟این همه درد کوچکی نبود!برای عوض کردن حال و هوا گفتم:
-می تونم با بابا و پیمان هم حرف بزنم؟
وقتی صدای بابا در گوشی پیچید تازه احساس امنیت کردم و نمی دانم چرا اشکم سرازیر شد.دلم برای تکیه کردن به شانه های گرمش تنگ شده بود.یک دنیا حرف ناگفته داشتم،ولی فقط در سکوت گوش دادم.حرفهایش همه امید و محبت و مهربانی بود.اینکه آینده روشنی در پیش دارم!اینکه عاشق بهرام باشم و مثل همیشه صبر و حوصله پیشه کنم!
صدای عجول و کنجکاو پیمان را می شنیدم.آن یک برادر!برای شنیدن صدای او هم بی تاب بودم!وقتی شروع به حرف زدن کرد،حس کردم چقدر بزرگ شده!صدایش آنقدر تغییر کرده و کلفت شده بود که باورم نمی شد!این همه تغییر رخ داده بود و من شاهد هیچ یک نبودم!تاسف تاعمق وجودم را سوزاند!از آن ازدواج افسانه ای که همه حسرتش را می خوردند چه نصیبم شده بود؟دوری و حسرت و تنهایی!باورم نمی شد روزی توی خانه رویاهایم آن قدر احساس تنهایی و اسارت کنم.پیمان به شوخی گفت:
-چند وقته خواهر بدی شدی و از کادوهات خبری نیست!
آن طرف پدر و مادر داشتند سرزنشش می کردند.خندیدیم و گفتم:
-به زودی به دستت می رسه!خدا رو چه دیدی؟شاید هم خودم برات اوردم!با درسها چطوری؟
با بی خیالی گفت:
-والا بد نیست.اما از روزی که این اتفاق افتاده خونه کمی شلوغ...
یک دفعه صدای سرزنش بار مامان از آن طرف حرفش را قطع کرد.قلبم ریخت.پرسیدم:
-کدوم اتفاق؟!
به مِن مِن افتاد و گفت:
-هیچی!من...می دونی...
صدای مامان را شنیدم که می گفت:
-سکته اش دادی!نمی تونستی جلوی دهنت رو بگیری؟
پیمان که کلافه شده بود با لحنی معترض گوشی را از خودش دور کرد و گفت:
-ای بابا!خب من چه کار کنم؟از دهنم در رفت!چه می دونستم که نمی دونه!
اتاق داشت دور سرم می چرخید و دهانم خشک شده بود.دوباره مامان گوشی را گرفت و با محبت گفت:
-چیزی نیست مادر جون!هول نکن!
به سختی پرسیدم:
-چی شده مامان؟چی رو دارید از من مخفی می کنید؟فکر نمی کنید اینجوری بیشتر زجر می کشم؟
مامان با لحنی مهربان گفت:
-نگران نشو مادر!می خواستم چند روز پیش بهت بگم ولی نگفتم.چون از ما دور بودی و غصه می خوردی!حدود چهل روزه که خانوم کیانی،بنده خدا به رحمت خدا رفته!
باورم نمی شد!خانم کیانی؟!گوشم سوت می کشید و بقیه حرفهای مامان را نمی شنیدم.قلبم آنقدر تند می زد که می ترسیدم از قفسه سینه ام بیرون بزند.به زحمت گفتم:
-چطور؟!کی این اتفاق افتاد؟
صدای مامان کاملا می لرزید.بار قبل هم این لرزش را در صدایش حس کرده بودم،ولی آنقدر ذهنم مشغول بود که نپرسیدم.مامان گفت:
-بنده خدا سکته کرد!خدا بیامرزدش یک ذره زجر نکشید.از بس زن شریف و مهربونی بود.طفلک حامد!از غصه مادرش پوست و استخون شده!قبل از این که تلفن کنی پایین بود.اومده بود اجازه بگیره برای رفتن.
یاد حامد گرمای آشنایی رادر وجودم ریخت.همان طور که مامان حرف می زد تلاش کردم چهره اش را در ذهنم تصور کنم.انگار از آن روزها سالها می گذشت.پرسیدم:
-حالا چرا می خواد از اون جا بره؟
مامان گفت:
-میگه نمی تونم جای خالی مامانم رو ببینم.خدا حفظش کنه!چقدر این پسر با شخصیت و با وقاره!بیچاره خانوم کیانی نماند تا به آرزوش برسه!انگار این آخری ها بهش الهام شده بود که خودش رو به هر آب و آتیشی می زد تا وادارش کنه زن بگیره ولی نمی دونم چرا زیر بار نمی رفت!به قول پدرت:«این پسر آن قدر نجیب و با اصالته که آدم حیفش میاد بگذاره که بره!».یادت میاد روزهای که پدرت توی بیمارستان بود چقدر به ما محبت کرد؟بابات میگه حالا ما باید دور پسر خانوم کیانی رو پر کنیم و نگذاریم احساس تنهایی کنه!
هنوز از شنیدن خبر فوت خانم کیانی گیج و شوکه بودم.گفتم:
-مگه خانوم کیانی این اواخر کسالت داشت مامان؟
مامان گفت:
-نه!بنده خدا صحیح و سالم بود!مرگه دیگه!خبر که نمیکنه!یک جوری میاد و میره که آدم غافلگیر میشه!راستش ما هنوز هم باورمون نمیشه!هر وقت از توی راه پله رد میشم یادش می کنم ولی حتی توی ذهنم نمی گرده که بگم خدا بیامرزدش!بد نبود تو هم تلفن می زدی و به حامد تسلیت می گفتی مادر!خانوم کیانی دور از حالا تورو خیلی دوست داشت و توی تمام این مدت که من از تو دور بودم مثل یک مونس کنارم بود.
گفتم:
-فکر نمی کنید حالا دیر وقت باشه؟
مامان گفت:
-نه!حامد که تا نیم ساعت پیش پایین بود.می دونم که شبها هم تا دیر وقت بیداره!
وقتی با مامان و بقیه خداحافظی کردم تمام بدنم توی آن هوای خنک خیس عرق شده بود.کمی در پذیرایی قدم زدم و تلاش کردم به خودم مسلط باشم و بعد دوباره کنار تلفن نشستم ولی حتی جرات گرفتن شماره را نداشتم.دوبار گوشی را برداشتم و دوباره روی تلفن گذاشتم.بار سوم عزمم را جزم کردم و مصمم شماره گرفتم.صدای چند بوق آزاد و بعد ارتباطمان بر قرار شد.صدایش خسته و لرزان و گرفته بود.
-بفرمایید!
مکثی کردم و سلام کردم.گمانم مرا نشناخت که با تعجب پرسید:
-شما؟!
گفتم:
-پریا هستم.از امریکا زنگ می زنم آقا حامد.شناختید؟
چند لحظه ساکت بود و بعد کاملا دستپاچه!
-حال شما چطوره پریا خانوم؟آقای دکتر چطورند؟همیشه جویای احوالتون هستم!
دلم نمی خواست آن طور بی مقدمه بگویم اما گفتم:
-من تازه امروز شنیدم چه اتفاقی افتاده!بهتون تسلیت میگم!واقعا متاسف شدم!ما رو در غم خودتون شریک بدونید!
مودبانه تشکر کرد و گفت:
-از اینکه از راه دور زحمت کشیدید هم ممنونم و هم شرمنده!
صادقانه گفتم:
-این چه حرفیه؟من خانوم کیانی رو مثل مادرم دوست داشتم و مطمئن باشید اگر زودتر فهمیده بودم این قدر دیر تلفن نمی زدم!گر چه همین الان هم به حد کافی شوکه ام!
حامد گفت:
-مادرم شما رو خیلی دوست داشت!
بغض گلویم را فشرد ولی سکوت کردم.حامد در ادامه گفت:
-به هر حال براتون آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم.
با صدای لرزانی گفتم:
-فکر می کنم یه جورایی درکتون می کنم.دوری،دوریه!الان توی غربتی هستم که هیچ چیز نمی تونه دلتنگی ام رو رفع کنه!مادرتون...یک فرشته بود!
گمانم صدای او هم از بغض می لرزید.
-ممنونم پریا خانوم!به خاطر همه چیز!نمی دونم بهتون گفتند یا نه،من قصد دارم از اینجا برم.نه اینکه مشکلی داشته باشم.برعکس همه اینجا خوب و مهربونند و خونواده تون توی این مدت بینهایت شرمنده ام کردند،ولی خوب...من هم دلایل قانع کننده ای دارم.وجب به وجب این خونه برام پر از خاطره است.خاطرات کسی که دیگه نیست!گفتم حالا که تماس گرفتید از شما هم خداحافظی کنم.
گفتم:
-این حرفها چیه آقای کیانی!پدر و مادرم به شما مثل یکی از اعضای خانوده نگاه می کنند.به نظر من اصلا صحیح نیست توی چنین شرایطی دور خودتون رو خلوت کنید.بهتره همه ما رو در غم خودتون شریک بدونید و لااقل تا وقتی این بحران رو پشت سر بگذارید اون جا بمونید.
مکثی کرد و گفت:
-روی حرفهاتون فکر می کنم!از همه ممنونم که به فکر من هستید!من خودم رو جدا مدیون محبت های خانواده شما می دونم.
دوباره آتش زیر خاکستر زنده شده بود.آن روز تا غروب آنقدر فکرم مشغول بود که نتوانستم به تمریناتم ادامه دهم.شاید اگر در گذشته حامد هم مثل من فکر می کرد،سرنوشتم چیزی غیر از این بود.احساس گناه قلبم را لرزاند.درد بزرگ من این بود که هنوز نمی دانستم کجای زندگی ام ایستاده ام!؟
یکی از شبکه های آمریکایی فیلمی از هنر پیشه مورد علاقه ام «جورج کلونی»گذاشته بود،ولی قادر به تمرکز و دقت کافی روی فیلم نبودم.ساعت از دوازده گذشته بود و خبری از بهرام نبود.آن روزها رفتارش به شدت تغییر کرده بود و به هیچ وجه رعایت حالم را نمی کرد.ساعت آمد و رفتش به خانه بی حساب و کتاب شده و بابتش هیچ توضیحی نمی داد.خودم هم حال و روز مناسبی نداشتم.وزنم به سرعت رو به کاهش بود،اشتهایی به غذا نداشتم،خوابم به هم ریخته بود و اگر هم می خوابیدم کابوس های وحشتناکی می دیدم.در حقیقت آن روزها کمتر از قبل به خودم در آیینه نگاه می کردم.هنوز یک سال نشده زندگی ام به بن بست رسیده بود و بهرام هم هیچ اعتراضی نداشتت.به نظرم مرا اصلا به حساب نمی آورد و شاید هم برایش مهم نبود.او آدم عجیبی بود.مردی تودار و بسیار سرد!کسی که در زندگی اجتماعی اش بسیار موفق و مطرح بود و در زندگی زناشویی هزار رمز و راز داشت.گاهی فکر می کردم با او صحبت کنم،اما بعد،خیلی زود پشیمان می شدم.در واقع انرژی زیادی برایم نمانده بود و از آن گذشته او همیشه در بحث ها طوری صحبت می کرد که به هر طریق ممکن محکومم کند.
برای چندمین بار با نگرانی به بیرون نگاه کردم.از شدت اضطراب معده ام آشوب شده بود و دل پیچه داشتم.مدتها بود که می خواستم به خاطر وضعیت مزاجی ام به دکتر مراجعه کنم ولی بی دلیل پشت گوش می انداختم.دوباره سر جای اولم برگشتم.توانی در پاهایم نبود و سرم گیج می رفت.فقط دو هفته به عید ایرانی مانده بود،ولی هیچ حال و هوایی نداشتم.به یاد ایران افتادم.از یک ماه مانده به عید خانه غرق در شور و شوق بود.همه خانه تکانی می کردند،اسباب و لوازم نو می خریدند و به خرید لباس و کفش می رفتند!ستون فقراتم از سردی خانه در چنان روزهایی لرزید!چند بار تصمیم گرفتم به رسم ایرانیان خانه تکانی کنم،ولی توانی در تنم نبود.آن روزها وقتی از خواب بلند می شدم به شدت احساس خستگی و ناتوانی می کردم،حافظه ام ضعیف شده و دچار وسواس فکری و عملی شده بودم.گاهی در درستی یک کار ده دفعه شک می کردم.آیا در یخچال را بستم؟بارها سر می زدم تا مطمئن شوم.دایم تصور می کردم کاری نیمه تمام دارم که یادم رفته چیست!آن قدر بی انگیزه شده بودم که آموزش زبان را هم پیگیری نمی کردم،حوصله مهمانی و حضور در جمع را نداشتم،به زور حمام می کردم و حتی از روابط زناشویی گریزان بودم.در حقیقت اگر به خاطر بهرام نبود شاید ترجیح می دادم اتاقی جدا داشته باشم!می دانستم این حالت طبیعی نیست ولی بی حوصله تر از آن بودم که پیگیر دلایلش شوم.
صدای گفتگوی آرامی از بیرون توجهم را جلب کرد دوباره خودم را مقابل پنجره کشاندم و از توقف اتومبیل بهرام مقابل خانه کنجکاو شدم.خوب دقت کردم.بهرام پیاده شده بود و داشت با راننده صحبت می کرد.صورت راننده در تاریکی معلوم نبود ولی از موهای بلندش می شد فهمید یک زن است.صدای خنده بهرام را شناختم.داشتند خوش و بش می کردند.صورتم از عصبانیت گر گرفت.آن روزها خیلی زودتر از سابق عصبانی می شدم.تمام ترشرویی و اخمش مال من بود،آن وقت بیرون از خانه آدم دیگری بود.چند لحظه بعد راننده با ماشین بهرام راه افتاد و بهرام وارد خانه شد.طرز بستن در نشان می داد دست پیش گرفته است!بی آنکه سلام یا حتی نگاهم کند از پله ها بالا رفت.محکم گفتم:
-کجا بودی؟
جوابی نداد.دنبالش بالا رفتم.سوالم را تکرار کردم.بی تفاوت در حالیکه دکمه های سردستش را باز می کرد پرسید:
-کاری داشتی؟
قفسه سینه ام مثل پمپ باد بالا و پایین می رفت و صدایم به شدت می لرزید.گفتم:
-نمی خوای توضیح بدی کجا بودی؟درک نمی کنی ممکنه دلواپس بشم؟
نگاهی سرسری انداخت و گفت:
-دلواپس خودت باش!من بچه نیستم!تو هم اینجا نیستی که من رو چک کنی!
عصبی گفتم:
-تو انگار درست نمی تونی صحبت کنی!گاهی فکر می کنم هیچی برات اهمیتی نداره!حتی تعهدات خانوادگی!
با پوزخند گفت:
-تعهدات خونوادگی؟!چقدر این کلمه به نظرم احمقانه میاد!
محکم گفتم:
-منظورت چیه؟فکر می کنم بعد از این همه مدت هنوز باور نکردی که من شریک زندگی ات هستم!
با قاطعیت پرسید:
-کدوم شریک؟کدوم زندگی؟تو حتی به ساده ترین تعهدات خودت عمل نمی کنی.از من چه توقعی داری؟خیال می کنی شعار دادن خیلی کار سختیه؟فکر می کنی چون حرفی نمی زنم بی تقصیری؟تو مریضی پریا!بهتره به یک تراپیست مراجعه کنی!
برخلاف میلم از کوره در رفتم.داد زدم:
-اون زن کی بود؟
با آرامش گفت:
-پس ناراحتی ات از اینه!فکر کردم دلواپسم شدی!بهتر بود از همون اول می پرسیدی و این قدر اعصاب هر دومون رو خرد نمی کردی!
بلند گفتم:
-الان می پرسم!
با ارامش گفت:
-یکی از همکارهام بود.
دلم نمی خواست با سوءظن حرف بزنم.این از شخصیتم به دور بود،اما گفتم:
-یک همکار زن؟!این وقت شب؟دیدم با ماشینت رفت!
پیراهنش را از تن دراورد و گفت:
-دلیلی نمی بینم برای قرض دادن ماشینم به یک همکار،اونم این وقت شب،لازم باشه به تو توضیح بدم!یادم نمیاد تو راجع به تک تک کارهات تا حالا به من توضیح داده باشی!
داشتم از عصبانیت منفجر می شدم.کلافه گفتم:
-بهت اجازه نمیدم به من توهین کنی!گاهی حس می کنم تو عمدا زمینه جر و بحث را فراهم می کنی!
توهین و تمسخر در صورتش پیدا بود،با این حال خیلی آرم گفت:
-ببین!انگار این تو هستی که دنبال سوژه جدیدی برای یکی به دو می گردی!اگر غیر از اینه،لطفا تمومش کن!چون من هم اصلا حال و حوصله ندارم.بهتره هر دو با رعایت حرمت همدیگه سکوت کنیم.
عصبی گفتم:
-مگه تو حرمتی هم باقی گذاشتی؟تا این وقت شب بیرون از خونه می مونی،لااقل تلفنی خبر نمیدی،با یک زن غریبه بر می گردی و حتی از من نمی پرسی شام خوردم یا نه؟
پرسید:
-مگه برات اهمیتی هم داره؟قبول کن پریا!قبول کن که ما خیلی وقته داریم خودمون رو گول می زنیم.یه نگاه به خودت توی آیینه بینداز!بهتره بیشتر حواست به خودت باشه!نمی خواد مثل یک قیم واسه من رفتار کنی!من خیلی پیشتر از اینکه تو بیای اینجا،تنها بودم.تلفن هم نمی زنم،چون نه حال و حوصله بحث کردن دارم و نه لزومی به این کار می بینم.
بغض گلویم را فشرد.با چشمانی اشکبار گفتم:
-نمی دونم تو از اینکه همچین رفتاری در پیش گرفتی چه قصدی داری،ولی داری من رو به تدریج از پا درمیاری.شاید حق با تو باشه!شاید من بیمار شدم،ولی برای تو چه اهمیتی داره؟آیا اصلا برات مهمه؟
صاف توی صورتم نگاه کرد و گفت:
-واسه خودت چقدر اهمیت داره؟نه!نه پریا!تو با خودت مشکل داری!وگرنه این زندگی ای نبود که من دنبالش بودم!
به عضلات تنومندش از پشت پرده اشک خیره شدم.حتی نگاهش هم سرد و ملامت بار بود.نه!من این مرد بیگانه را نمی شناختم!آن لحن و آن نگاه حقارت امیز را نمی شناختم.انگار با جمله آخرش می خواست بگوید به خاطر داشتن زنی مثل من احساس حقارت می کند.نمی فهمم چه چیز ما را به آن مرحله رسانده بود!همیشه همین طور بود!او مثل یک والد زرنگ مرا محکوم می کرد!بی توجه به من و حالی که داشتم به حمام رفت.نمی دانم برای حفظ چه چیز مقاومت می کردم،یا می خواستم چه چیز را ثابت کنم؟حس می کردم تسلیم یا فرار،عین قبول تقصیر و شکست است،از آن گذشته من این مرد مرموز را دوست داشتم و این بخشی از بدبختی های من بود!
عید آن سال خیلی سرد بود ولی سرد تر از آن بوسه تبریک بهرام بر پیشانی ام بود.حس می کردم روز به روز حالم بدتر می شود و دارم به نوعی به بهرام تحمیل می شوم.گاهی سعی می کردم از آنچه که به رفتار و کردارم نسبت می دهد فرار کنم،ولی بعد که فکر می کردم،به او حق می دادم.حالا او ساعات بیشتری را در خارج از خانه می گذراند و من حتی حال و حوصله تماس با ایران را هم نداشتم.باور کردنی نبود،ولی به انزوا و تنهایی عادت کرده بودم،به طوری که اگر گاهی در جمع قرار می گرفتم به شدت دستپاچه و معذب می شدم.به همین خاطر نه تنها در اکثر مواقع تمایلی به مهمانی رفتن نداشتم،بلکه از تنها رفتن او به مهمانی ها استقبال می کردم و تا مجبور نبودم از خانه تکان نمی خوردم.راستش توی جمع حس می کردم همه با نگاهی تاسف بار و حقارت امیز راجع به من حرف می زنند.دیگر آن دختر شاداب و زیبا و مغروری که از ایران امده بود نبودم و راجع به بهرام وقتی که با آن همه جذابیت با زنها گرم می گرفت،احساس ناامنی می کردم.انگار اعتماد به نفسم را از دست داده بودم.البته رفتار او هنوز هم در جمع نسبت به من توام با احترام و محبت بود،اما چیزی که من در نگاه دیگران حس می کردم ترحم و تاسف برای او بود و حقارت و تمسخر برای خودم.گاهی حتی باورم نمی شد که روزی عشق و علاقه ای میان ما بوده است.
وقتی وارد دومین تابستان اقامتم در امریکا شدم،کاملا منزوی شده بودم و تقریبا دیگر میزبان هیچ مهمانی نبودم.گاهی با ایران تلفنی حرف می زدم،اما آن گفتگو ها هم پر از دروغ و تظاهر بود.بیچاره پدر و مادرم که خیال میکردند تنها دخترشان در امریکا زندگی آرام و پر تفاهمی را دنبال می کند!البته زمانی از سردی بهرام و نیامدن او به ایران گله می کردند،اما همیشه آن قدر بهانه قانع کننده داشتم که مجابشان کنم.گاهی روزها و ساعتها به بهرام التماس می کردم برای حفظ ظاهر هم که شده چند کلمه با پدر و مادرم صحبت کند.اما هیچ وقت دلیل این همه سردی را نفهمیدم.او حتی به خانوده خودش هم تلفن نمی کرد و اگر هم مجبور می شد با آنها صحبت کند،از چند جمله تجاوز نمی کرد.رفته رفته رفتارش با من سرد و سرد تر می شد و سرزنش و تحقیر و سرکوب ،جای احترام و محبت را می گرفت.حالا روزی نبود که لیاقت مرا زیر سوال نبرد!کاری کرده بود که خودم را فرد بی لیاقت و بی اصالت و مریضی ببینم که بر اثر قضا و قدر و شانس بلند سر از انجا دراورده است!
گاهی شب ها تا دیر وقت آن قدر گریه می کردم که بالشم مرطوب می شد و گاهی خودم را به قدری سرزنش می کردم که تا مرز دیوانگی پیش می رفتم.کارم به جایی رسیده بود که بدون آرام بخش خوابم نمی برد و حتی بعضی اوقات با خواهش و تمنا از بهرام می خواستم به بدنم مسکن تزریق کند.می دانستم بعضی از ساعات نیمه شب بعد از اینکه به بستر می روم مکالمات مشکوک تلفنی دارد،ولی بنا به دلایلی که یکی از آنها ضعف خودم بود به رویش نمی آوردم.یکی از شب ها با گوش های خودم شنیدم که داشت به مخاطبش می گفت:
-نه بابا خوابه!...چه می دونم!گمونم به تراپیست احتیاج داره!زن سرسختیه!...نه!عملا کاری به کار هم نداریم...آره!منتظر فرصتم!...
لااقل آن شب بعد از مدتها احساس سربلندی کردم که هنوز هم بعد از ان شرایط خفت بار به نظرش زن سرسختی هستم.!خیلی وقت ها دلم می خوست بفهمم مرا به چه کسی فروخته،گر چه شکم متوجه زن دکتر وارسته «مژده»بود،اما هنوز چیزی به چشمم ندیده بودم.مژده در مهمانی ها نه تنها علنا بی احترامم می کرد بلکه خیلی اوقات تلاش می کرد مرا نادیده بگیرد.جسارتش به حدی رسیده بود که جلوی خودم با بهرام گرم می گرفت و حتی بعضی اوقات شوخی هایی می کرد که عرق از کمرم سرازیر می شد.انگار بهرام هم بدش نمی امد که روی خوش نشان می داد.رفتارشان به قدری زننده بود که یکی از دفعات دکتر بهنیا با دیدن حال روحی من به شوخی بهرام گفت:
-راست گفتند که آدم های خوش مشرب خیلی هم شانس دارند.انگار خدا دقیقا می دونسته با روحیاتی که تو داری کی رو باید توی زندگی ات قرار بده!خانومت جدا فرشته است دکتر!
نمی دانم چرا حرفهایش بوی تاسف و ترحم می داد!شاید هم در قلبش مرا آدم احمقی می دید و این هم اشاره ای به حماقتم بود!
با نارضایتی به تصویر خودم در آیینه نگاه کردم.با کلی پودر هلال سیاه زیر چشمانم را پوشانده بودم.ناخوداگاه به یاد مژده افتادم!همیشه او را به خاطر آرایشهای تند و زننده اش در دل ملامت می کردم و حالا خودم بر خلاف میلم به آن آشغالها رو کرده بودم،تا حقیقت ظاهرم را انکار کنم.فکر کردم وقتی تا این اندازه از چشم خودم افتاده ام،چه خرده ای به بهرام می توانم بگیرم؟دلم می خواست از زیر رفتن به این مهمانی هم شانه خالی کنم،ولی بهرام نمی گذاشت.از دو روز قبل هر چه تلاش کرده بودم به بهادنه ای سر باز بزنم،قبول نمی کرد.عروسی یکی از همکارانش بود و چون با بعضی ها خیلی رودربایستی داشت،حضورمان در کنار هم را ضروری می دانست،از آن گذشته وجود من به عنوان برگ برنده،کمک می کردد هر غلطی دلش می خواهد بکند،درست مثل مژده که با برچسب شوهر،در دهان مردم را می بست!
روی صندلی جلوی آیینه نشسته بودم که بهرام آراسته وارد اتاق شد و بوی ادوکلنش در فضا پیچید.به سردی پرسید:
-حاضری؟
صادقانه گفتم:
-باز هم میگم که ضرورتی به حضور من نیست!مطمئن باش اگر تنها بری دلخور نمیشم!
با پوزخند گفت:
-ناراحت نمیشی چون دلیلی برای ناراحتی ات وجود نداره!پریا تو جدا مریضی،نشستی توی خونه در رو روی خودت بستی که چی؟انگار نمی دونی مردم چی پشت سرت پچ پچ می کنند؟
گفتم:
-حرف مردم برام مهم نیست!
محکم گفت:
-اما برای من هست!چون دوست ندارم کسی دور و بر زندگی خصوصی ام وراجی کنه!
گفتم:
-جاهای دیگه برات مهم نبود که تنها می رفتی،نه؟
عصبی گفت:
-تو خیال می کنی به خاطر اینکه انزوا رو انتخاب کردی قید همه رو می زنم؟ضمنا بهت بگم پریا!توی این مهمونی کسانی هستند که من به شدت باهاشون رودربایستی دارم.پس سعی نکن با اعمال و رفتار ابلهانه هر دومون رو شرمنده کنی!
گفتم:
-من کسی رو توی اون مهمونی نمی شناسم!
با لحنی کنایه آمیز گفت:
-بهتره بگی با کسی توی اون مهمونی کاری ندارم!اینکه تو بعد از این همه مدت هنوز نتونستی با یکی گرم بگیری،مشکل خودته!تو حتی با من هم که شریک زندگی ات هستم،مشکل داری!
بی حوصله گفتم:
-من با دوستهای تو فرق دارم.این رو خودت هم می دونی!پس چطور می تونم باهاشون قاطی بشم؟
با لحن معنی داری گفت:
-مگه فکر کردی کی هستی؟تمام کسانی که من باهاشون معاشرت می کنم از آدمهای تحصیل کرده اینجا هستند.
گفتم:
-متاسفانه تو هنوز نمی دونی انتخاب دوست یه چیز تحمیلی نیست!اگر می بینی من تا حالا نتونستم یه دوست مناسب پیدا کنم،به خاطر اینه که پایبند این خونه ام!
با پوزخند گفت:
-بهتره بگی پایبند خودتی!
عصبی گفتم:
-اگر زندگی مون مشکل داره،واسه اینه که تو سهم خودت رو قبول نمی کنی!به نظرم اصلا برات مهم نیست داریم به کجا کشیده می شیم!
دوباره اشک در چشمانم حلقه زد.اخم کرد و بی حوصله گفت:
-باز شروع شد!محض رضای خدا دم رفتن اوقات خودت و من رو تلخ نکن!نگاه کن!آرایشت داره می ریزه!درست شدی عین بچه ها!اگر زندگی مون به اینجا کشیده واسه اینکه تو نمیخوای قبول کنی که دیگه دختر بچه نیستی!
با لجاجت گفتم:
-بهتره خودت تنها بری!من با این اوضاع و شرایط نمی تونم مجلس عروسی رو تحمل کنم.
جلو آمد و در دو قدمی من ایستاد.شرار خشم در نگاهش زبانه می کشید.محکم و شمرده گفت:
-بهتره دست از این لجاجت احمقانه برداری و راه بیفتی وگرنه حتی بهت توصیه نمی کنم نتایجش رو بپرسی!خیال نکن من مضحکه تو هستم!
لحنش آنقدر جدی بود که کامم خشک شد.شنل روی لباسم را توی بغلم پرت کرد و دستور داد:
-بهتره آرایشت رو تمدید کنی و به اعصابت مسلط باشی!رژگونه هم زیاد بزن!دلم نمی خواد زن دکتر درخشش رو این جوری پریده رنگ و نزار ببینند!تا ده دقیقه دیگه پایین می بینمت!
وقتی از اتاق خارج شد حس کردم نه تنها مرا جدی نمی گیرد،بلکه با من مثل دختر بچه های بی دفاع رفتار می کند.در اصل این من بودم که در دستان بهرام مثل عروسک بودم،اما جرت مقاومت در برابر او را نداشتم.شاید برای اینکه حرفها و گفتگوهای ما هیچ وقت نتیجه منطقی نداشت و من به کلی اعتماد به نفسم را از دست داده بودم.
عروسی دوست بهرام توی غربت به نسبت مهمانی هایی که تا آن روز دیده بودم خیلی مجلل بود.همان طور که در کنار بهرام نشسته بودم،مژده و دکتر وارسته را دیدم که وارد سالن شدند.زیر چشمی به بهرام نگاه کردم.برای مژده و شوهرش از همان فاصله سر تکان داد و تقریبا لبخند زد.به مژده با دقت بیشتری نگاه کردم.بازوی شوهرش را در اختیار داشت،اما حواس و نگاهش متوجه هر کسی غیر از او بود.نمی دانم بهرام از چه چیز او خوشش می امد و البته طبیعی بود که من از خیلی قبل روی هر دوی آنها حساس شده باشم.یکی از مهماندارهای سالن برای تعارف چای جلویم خم شد.میلی به چای نداشتم ولی برداشتم.آن روزها بی اشتهایی و کم خوابی ام به اوج رسیده بود.بهرام در سکوت سیگارش را روشن کرد و به عقب تکیه داد.انگار دو تا غریبه بودیم.چشمش متوجه سن بود و به رقص عربی رقصنده جوان که دختری زیبا و خوش اندام بود نگاه می کرد.به زن و شوهرهای دیگر نگاه کردم.همه شاد و خندان بودند.نمی دانم بهرام از ازدواج با من چه اهدافی را دنبال می کرد.من با هدف موفقیت و پیشرفت بیشتر،دوری از خانواده و کشورم را به جان خریده و همراهش شده بودم،ولی نه تنها به آرزوهایم نرسیده بودم،بلکه دیگر آدم سابق هم نبودم.من که از غرور روزی سر به آسمان می ساییدم حالا به زنی افسرده و ناتوان مبدل شده بودم که با ترس های عجیبش سر می کرد و توی تنهایی و سکوت آن خانه،در را به امید و آینده و زندگی بسته بود!
سیبی را که پوست کنده بودم جلوی بهرام گذاشتم.در طول آن مدت چیزهایی به سرم آمده بود که یک عمر از انها فرار کرده بودم.همیشه از اینکه زنی محدود به خانه وشوهر باشم متنفر بودم،حالا مبدل به زنی شده بودم که فکر و ذکری جز شوهرش نداشت و از صبح تا شب کشیک می کشید مچ او را بگیرد!احساس خفت و خواری می کردم!گمانم بهرام هم متوجه این مشغولیت و وابستگی شده بود که زجرم می داد.می دانستم همین موضوع باعث شده که دیگر مثل گذشته برایش جذاب و قابل احترام نباشم،اما درست مثل معتادی شده بودم که اراده نداشت.شاید هم به خاطر ترس از تنهایی توی غربت بود که از صبح تا شب فکر می کردم چطور رضایتش را بیشتر از قبل جلب کنم و خودم و خواسته هایم را از یاد ببرم.
ادامه دارد...