نبض تپنده قسمت9(قسمت آخر)
چشمام برق زد ... پریدم و قهوه جوش و دم و دستگاه قهوه ترکش رو از کابینت بیرون کشیدم ... یه فنجون قهوه ترک ساختم و برای خودم آوردم تو حجم سیال حضورش تو اتاق ... خودش بود ... تموم گره کار من تو همین چند سطر شرط و شروط خنده دار بود ... : « حق طلاق ، با توافق طرفین و فقط و فقط بعد از سن دوماهگی نوزاد زوجه . زوجه میتواند بعد از دو ماه از تولد نوزاد ، در خواست طلاق داده و با تفویض کلیه حقوق یک پدر به جز حق حضانت ، تا پایان هیجده سالگی کودک ، به زوج ، پیگیر طلاق باشد ... کلیه خرج و مخارج مربوط به کودک ، تا پایان هیجده سالگی بر عهده و هزینه زوج بوده و حق حضانت اولاد ، حتی پس از ازدواج زوجه با غیر ، از ایشان ساقط نمیشود ... در ضمن ، ارائه هر گونه آزمایش یا مدرکی ، دال بر ساقط نمودن حق پدری از زوج ، توسط زوجه مورد قبول نمی باشد و حق پدری را از ایشان ساقط نمی نماید ... » قهوه ترک دو مزه رو یه خورده هورت کشیدم ... حالم خوبتر شد ... مخم بازتر شد ... اخمام گشوده تر شد ... خودشه ... خود خودش ... باید تقاضای طلاق میدادم ... خودش گفت ... خودش اصرار کرد ... من مناعت طبع داشتم ... دندون رو جیگر گذاشتم و نه اونو به مراد دلش رسوندم نه اون منو ... اونم مناعت طبع داشت ... اونم راضی تر بود که سختی بکشه و در عوض من به مراد دلم نرسم ... قهوه رو تا ته سر کشیدم ... دلم ، ته دلم از حلاوت و شیرینی غنج رفت ... سر نخ بهشت موعود رو پیدا کرده بودم ... حق با حاجی بود ... اون امیر خودش رو بهتر از من میشناخت ... هر چند ریسک بود ، اما بود ... راه حل بود ... مثل یه جنون ... مثل آخرین دستاویز ... قباله رو بوئیدم و بوسیدم ... مخم باز باز شده بود ... تو اتاقم ، با فراغ بال ، مشغول نقشه ام شدم ... از این ستون تا اون ستون فرجه ... یه حمال لازم داشتم ... باید زیر ستون اصلی فونداسیون ، یه ستون کمکی و یه حمال کار میذاشتم ... نقشه ام رو تکمیل کردم ... خوابیدم ...
***
دیوونه ام ، اینو شنیدی ... عاشقی ، اینو شنیدم ... یه تیمارستان بهم ریخت ، دوباره خوابتو دیدم ... به روز نکشیده ... از تصمیم طلاقم ... همه با خبر شدن ... هر کی یه برخورد داشت ... افشید با حیرت و حسرت ... حاجی با کنکاش و تفکر ... ماما با سرزنش ... بابا با دلخوری ... خاله با خوشحالی ... نسترن با گریه های صدا دار ... نسرین با بغض بی صدا ... نوید با نکوهش ... شهاب با سکوت ... مخصوصا به شهاب خبر دادم ... تو تیمارستان عشقت ، واژه هامو بستری کن ... شبامو لبریز خورشید ، روزامو خاکستری کن ...
میدونم که هنوز با شهاب ، رفت و آمد داره ... میدونم تنها و صمیمی ترین دوستش ، دکتر شهاب افرا ، متخصص قلب و عروقه ... میدونم اکثر تلفنهای من به خونه شهاب ، توسط اون شنود میشه ... اینو بعد از هر بار زنگ زدن و درنگ کردن و صدای اکو اونور خط میفهمیدم ... منو از تو خونه شهاب زیر نظر داره ... توسط شهاب ... با هم دستی شهاب ... منو از خودت نرنجون ، نگو دیوونگی ننگه ... وقتی با تو باشم حتی ، دیوونگی هم قشنگه ...
اول صبح ، کله سحر ، که تو لندن ، شب تر از کله سحر ما بود ، به خونه شهاب زنگ زدم ... با تاخیر تلفنم رو پیغام گیر افتاد ... خیلی با تاخیر ... بازم صدا اکو بود ... فهمیدم گوش به زنگ نشسته ... نامرد بجای اینکه با شراره افرا همخونگی کنه ، با شهاب افرا رو هم ریخته بود ... : « شهاب ... به اون رفیق شفیقت که گوش وایساده بگو ، مدارک رو آماده کردم ... امروز دارم میرم دادگاه خانواده ... خودش رو آماده دریافت احضاریه کنه ... چون متواریه و ترکم کرده ... چون خبری از خودش و محل زندگیش به من نداده ... کار من تو دادگاه راحت تر راه می افته ... واسه اعلان تو روزنامه هم ... سه تا از کم تیراژ ترین روزنامه ها رو پیدا کردم ... آگهی بدم ... تو خارج از ایران منتشر نمیشن ... اگه توزیع بشه هم با تاخیر به دستش میرسه ... آدرس احضاریه رو به آدرس آپارتمانش تو همین برج نوشتم ... صددرصد کسی نیست اونو دریافت کنه ... برگشت میخوره ... آشنا دارم ، احضاریه دوم و سوم رو هم به تاریخی خیلی سریعتر از اونچه که قوانین کاغذ بازی شامل حالش بشه ، به در خونه اش میفرستن ... میخواد غیابی مهر طلاق تو شناسنامه اش نخوره و به حق و حقوقش برسه ... بهتره تشریف فرما شه ... و تو دادگاه حاضر ... وکیل حقوقی من کارکشته تر از اونیه که معطل کاغذبازی بشه ... شب خوش خوب بخوابید ... » ... میبینی وضعم خرابه ، میبینی روبراه نیستم ... ولی با اینهمه بازم ، پای عشقمون وامیستم ...
حتی منتظر کوچکترین رد و بدل شدن کلامی نشدم ... تلفن رو قطع کردم و قهقهه خنده سر دادم ... از ته دل ... مناعت طبع ... با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن ... تو دوراهی انتخاب و اجبار قرار گرفتن ... راهی جز درگیر شدن نموندن ... به اجبار تن به تقدیر سپردن ... غرور رو حفظ کردن ... به لج و لجبازی بچگونه ادامه دادن ... عشق رو لجوجانه حفظ کردن ... این همون نقطه مشترک میون ما بود ... درد مشترک ما ، غرور و مناعت طبعمون بود ... هر دو مثل هم ... جفت هم ... جور جور ... تو منو دیوونه کردی ، نگو که خیلی دیره ... قول بده هیچ وقت نذاری ، والیوم جاتو بگیره ...
به دقیقه نشد که تلفنم زنگ خورد ... شماره خونه شهاب بود ... مثل خودشون ، جواب ندادم ... افتاد رو پیغامگیر خودکار : « الو ، شری ... چی برای خودت شعر میبافی ... وکیلم وکیلم نکن واسه من ... تاریخ دادگاه رو به شهاب بگو ... شایسته نیستم اگه قایمکی من کاری بکنی و حق و حقوق منو نادیده بگیری ... از حلقومت میکشمش بیرون ... زحمت بروکراسی اداریش با تو ... فقط تاریخش رو زودتر اعلام کن بلیط بگیرم ... نمیخوام غایب باشم و حقم رو هپلی هپو کنی ... » ... دوست دارم که عابرا رو ، با تو اشتباه بگیرم ... حتی وقتی تو اتوبوس نیستی ، واسه ات جا بگیرم ... دیوونه ام اینو شنیدی ، عاشقی ، اینو شنیدم ... یه تیمارستان بهم ریخت ، دوباره خوابتو دیدم ...
خندیدم از ته دل خندیدم ... تیرم به هدف خورد ... تموم گره کور زندگیم ، در گرو همین سه خط شرط و شروط بود ... تو آدم نمیشی سامی ... مثل خود من ... به زانو در نمیای ... به زانو نمی افتم ... زبده شدم ... کارکشته شدم ... دیلماج خوبی شدم ... یاد گرفتم بی غرض ترجمه کنم ... تک تک حرکاتت رو ترجمه کنم ... اینجوری میخوای ؟ باشه هستم ... مرد و مردونه ... بیا و دست و پام رو تو حنا بذار ... بیا و مجبورم کن ... مجبور شو ... من آماده ام ... آماده آماده ... مرد میدون باشی ، پا به پات میتازم ... از پا نمی افتم ... قول بده که تا همیشه ، میشه رو قولت حساب کرد ... خیلی وقتا بچه ها رو ، میشه با یه قصه خواب کرد ... دوست دارم از تو بخونم ، وقتی آسمون سیاهه ... بقیه خوابن که خوابن ، مگه بیداری گناهه ... دیوونه ام ، اینو شنیدی ... عاشقی ، اینو شنیدم ... یه تیمارستان بهم ریخت ، دوباره خوابتو دیدم ...
قلبم به تو محتاجه ، چشمم به تو وابسته است ... این پنجره بی چشمات ، از پلک زدن خستست ... حدی برای دلتنگیم نبود ... قلبم ... تندتر از همیشه ضرب میزد ... ظاهر بیتفاوتی به چهره داشتم ... باید بی تفاوت میموندم ... من برای طلاق اومده بودم ... طلاق از جورترین ، وصله تنم ... سه روز بود که پا به این شهر خفه و دود گرفته گذاشته بود ... سه روز بود از همون اکسیژن مسمومی تنفس میکرد که تو ریه های من جاری بود ... سه روز بود که بود ... نزدیک ... بیفاصله ... اما دور ... در دور ترین نقطه ممکن به همه دلتنگیهای من ... تموم این سه روز رو ، توی آپارتمان خودش گذرونده بود ... بی اینکه دلش تاپ تاپ دیدن حتی یه لحظه منو داشته باشه ... بی اینکه حتی یه تقه کوچیک به در اون خونه و به قلب صاحب خونه زده باشه ... تو این سه روز ، بیستر از همیشه از خونه بیرون زدم ... بیشتر از همیشه به افشید سر زدم ... بیشتر از همیشه دم آسانسور خودم رو معطل کردم ... طولانی تر از همیشه در آپارتمانم رو بستم ... تا شاید ، شاید لحظه ای کوتاه ، باهاش چشم تو چشم بشم ... نشد ... نبود ... نیومد ... تو راهرو تردد نکرد ... چشمم به در خونه خشک شد و کسی تقه ای آروم به اون نزد ... دلسنگ شده ... مغرور ... و من دلتنگ تر از همیشه ... دلتنگیه گنجیشکا ، آواز خیابونا ...
دل زدم ، تا به این راهروی شلوغ رسیدم ... بین آدمهایی که با مشکلات ریز و درشت ، برای فصل اومده بودند ... من چی ؟ من برای چی اومده بودم ؟ وصل یا فصل ؟ ... تاریخ دادگاه رو ، حتی به حاجی هم خبر نداده بودم ... میخواستم بی فوت وقت ... ببینمش ... بی اینکه کسی باشه که بین چشم من و اون ، فاصله بندازه ... ساعت از زمان تشکیل دادگاه ما گذشته بود ... زوجی رو ، بخاطر نیومدنش ، جلوتر از ما به داخل فرستادن ... دلم نمیخواست بار دومی پا به این راهروهای خفه و پر درد بذارم ... از همون روزهای آزار دهنده دادگاهیم با مقدمها ... دلم نمیخواست ... پا پا میکردم ... خسته شده بودم ... مردم بیکار و کنجکاو ، زبون میریختن ... پای حرف باز میکردن ... دلشون میخواست درد منو بشنون ... برام دلسوزی کنن ... شایدم بخندن ... بهم بخندن ... هم زبونی نمیخواستم ... دلم دنیای پر توهم همیشگی خودم رو میخواست ... دنیای که تنها ساکنش ، امیر سام بود ... غرق شدم ... تو خلا خودساخته همیشگیم غرق شدم ... حضورشو حس کردم ... تو دنیای پر توهمم ، حضورش رو حس کردم ... بوی گس عطر وجودش رو حس کردم ... بویی که دوست داشتم ... بوی سوئیشرت آبی نفتیشو ... بو حجم گرفت ... بزرگ شد ... بزرگتر شد ... دست و پا دار شد ... قدم زد ... نزدیک شد ... چشم داشت ... زل زد ... پلک زد ... زرد بود ... رنگ یه شاخه گل زرد داوودی ... شایدم رنگ یه گندم زار وسیع براق ... پر از گرده های زرد و کهربایی ... حجم زرد روبروم ... توهم زا بود ... زبون داشت ... حرف میزد ... گفت : « سلام ... تو هپروتی ... » ... تو هپروت بودم ... توهم زده بودم ... شوکه بودم ... دلتنگیه گنجیشکا ، آواز خیابونا ... دیدن چی گذشت امروز ، بین من و بارونا ...
زبون الکنم ، باز نمیشد ... نمیچرخید ... توهم مجسم شده بود ... جون داشت ... دست تکون میداد ... لباس تنش بود ... شیک و مارکدار ... کت و شلوار تنش بود ... رسمی و خوش کُپ ... کروات هم بسته بود ... قرمز و نقره ای و سفید ... بلوزش برق داشت ... سفید و براق ... کت و شلوارش رنگ داشت ... مشکی مات ... موهاش چرب بود ... خوش فرم ... بوش دیوونه کننده ... شاید داشتم خواب میدیدم ... خواب دامادی توهم هام ... چشم زدم ... پلک پلک کردم ... توهم از جلو چشمم دور نشد ... جوندار تر شد ... دستم رو محکم گرفت ... از وسط راهروی شلوغ و پر تردد ، به کنار کشید ... چسبیدم تخت دیوار ... : « دیوونه ... گنگی ، کورم هستی ؟ حتما باید بایستی این وسط که هر کس و ناکسی یه تنه بهت بزنه و به یه طرف شوتت کنه ... نوبتمون شده یا نه ... »
نه توهم نبود ... واقعا جون داشت ... خودش بود ... خود خودش ... دلتنگ یعنی من ، یعنی تو رو خواستن ... دلتنگ یعنی تو ، تنهای تنهایی ... صدای پر طعنش از زمین و زمان رهام کرد ... برگشتم تو همون راهروی تنگ و پرتردد : « هوی ... کجایی ... چی زدی ؟ خیلی مشنگت کرده ... »
نباید می افتادم ... نباید سستی میکردم ... من قوی بودم ... من مدیر عامل یه شرکت عظیم تولیدی بودم ... من شراره افرا بودم ... من سه تا بچه زیر نظرم ، بزرگ میشدند ... من برای خودم کسی بودم ... کور نبودم ... کر نبودم ... شوت نبودم ... لب گزیدم ... طالب جنگ رفته بود ... طالب جنگ ، برگشته بود ... : « معلوم هست کجا تشریف داشتین ؟ ... میموندین یه دو ساعت دیگه تشریف میاوردین ... علف زیر پام سبز شد ... مگه مردم علاف جنابعالین ؟ ... هنوز خودخواهی ... » دلتنگ یعنی تو ، پیشم نمیمونی ... اما نمیدونی ، هر لحظه اینجایی ...
پوزخندی رو لب نشوند ... زیر لب زمزمه کرد « خودخواه » خندید ... پر صدا خندید ... : « هنوز زبونت تغییر نکرده ... همون قد درازه ... در عوض خودت خیلی تغییر کردی ... آب زیر پوستت رفته ... لپت رنگی شده ... هیکلت رو فرم اومده ... خوشبحال شوهرت ... راستی ، چرا تا حالا تقاضای طلاق ندادی ؟ ... میخوای شوهر کنی که الان یاد طلاق افتادی ؟ »
پوفی از سر حرص کشیدم ... نخیر هیچ تغییری نکرده بود ... بعد مسافت آدمش نکرده ... هنوز هم تلخه و پر طعنه ... : « من ، شاید ... تو چی ؟ تو چرا اقدام نکردی ؟ اونور کسی روی خوش نشونت نداد ؟ ... عزب رفتی عزب برگشتی ؟ ... »
با پشت دست ، سر شونه ام رو تکوند ... لبخند کجی زد : « نه ، عزب نبودم ... عزب نموندم ... بیکار هم نبودم ... کسی رو داشتم ... تو چی ؟ بیکار بودی ؟ کسی دور و برت نبود ؟ » آلونک خوشبختی ، این کفتر بغ کرده ... دلتنگ تر از هر روز ، دنبال تو میگرده ...
حرص خوردم ... از اینهمه تلخیش آخم دراومد ... میدونستم کسی رو نداره ... میدونستم تک و تنها ، این همه مدت رو سر کرده ... اگه داشت که دیگه ... : « به تو چی ؟ به تو ربطی داره ؟ »
خندید ... عصبی خندید : « آره ربط داره ... یادت که نرفته ... هنوز زنمی ... یه عمر چشم به ناموس کسی ندوختم ، که کسی چشم به ناموسم ندوزه ... درمیارم چشمی که دنبال ناموسم باشه ... هر وقت با یه مهر طلاق ، از در این دادگاه زدی بیرون ... مختاری ... مختاری هر چند تا طالب بودی ... هر چند تا ... دور خودت جمع کنی ... تا اونموقع ... حق نداری زبونت رو هرز بچرخونی ... حالیته یا نه ... »
آره حالیم بود ... چه طلاقم میداد ... چه دست و پام رو تو حنا میذاشت ... فرقی نداشت ... من همیشه ناموس امیر سام میموندم ... انگار کسی امروز ، جز من تو خیابون نیست ... انگار که این بارون ، بغض منه بارونیست ... دلم فشرده شد ... قلبم تیر کشید ... بی رحم بود ... بی رحم ... قصی القلب ... نرسیده ، جای اینکه حجم دلتنگیمو کم کنه ، حجم بغض و آب رو تو گلوم زیاد میکرد ...
سربازی ، در بسته اتاق روبرو رو باز کرد ... به چپ و راست راهرو نگاهی انداخت ... پوشه ای سبز رنگ تو دست داشت ... صدا زد : « خانم افرا »
بجای من امیر سام با صدایی بلند جواب داد : « افرا هستیم ، نوبت ماست ؟ »
سرباز نگاه بیتفاوتی انداخت : « آره ... آماده باشین اینا که تو اتاقن در بیان ، برین تو ، شاکی و متشاکی هر دو هستن »
بلند گفتم : « بله هستیم »
زن و مرد میان سالی که نبودن امیر سام ، شانس یا بدشانسیشون شده بود و زودتر از موعد به داخل رفته بودن ، از اتاق خارج شدن ... دستش رو به طرفم دراز کرد ... پنج انگشت درست راستم رو ، تو حصار پنج انگشت دست چپش محکم گرفت ... قلبم بنای تپییدن از سر گرفت ... تخت سینه ام باز هم بالا و پایین شد ... نفس عمیقی کشیدم ... با هم ، دست تو دست هم ... پا به اون چاردیواری سرد و خشن گذاشتیم ... قاضی ای پیر و سن و سال دار ، پشت میزی بزرگ چوبی ، نشسته بود ... انبوهی از پرونده ها در پوشه های سبز و آبی ، جلوش رو هم سوار بودن ... خودش سر تو پرونده ای فرو کرده بود ... همونطور ، بدون اینکه انگشتم رو از حلقه انگشتاش باز کنه ، با سر به دو صندلی کنار هم اشاره کرد ... هر دو کنار هم نشستیم ... قاضی سر از پرونده جلو روش بلند کرد ... نگاهی عاقل اندر سفیه به جفتمون انداخت ... دوباره سر تو پرونده فرو کرد ... : « آقای امیر سام شایسته ؟ »
سرد و بی احساس ... صداش بی حس بود ... خشن : « بله »
نگاهی جستجوگر به امیر سام انداخت : « این خانم شراره افرا هستند ؟ »
« بله »
اینبار با دقت تو سیمای افروخته من دقیق شد : « شما خانم شراره افرا ... تقاضای طلاق دادین ... ؟ »
محکم ... راسخ ... گفتم : « بله »
« چرا ؟ اینجا نوشته شده ، به دلیل متارکه شوهر ... عدم تمکین ... ترک انفاق ... ناسازگاری اخلاقی »
شرمنده شدم ... ولی حقم بود ... ترکم کرده بود ... تمکینی به من نداشت ... به من که محتاج سر انگشتهای نوزاشگرش بود ... فکم رو بهم فشردم : « بله ... دلیلش تقریبا همینه ... »
پوزخند زد ... قاضی دقیق شد ... اونم پوزخندی رو لب داشت : « تقریبا ؟ شما باید دقیقا دلیل تقاضای طلاقتون رو بگید ... شوهرتون با طلاق موافقه ؟ مشکل اخلاقی داره ... الان که اینجاست ... متارکه اونقدر با شواهد و قرائن موجود سازگاری نداره ... عدم تمکین هم که ... به ظاهر این آقا نمیخوره ... » پرسشگر به طرف امیر سام چرخید : « شما چی آقا ... دلایل این خانم رو برای طلاق صحیح میدونید ؟ قبول دارید ؟ »
خنده ای اعتماد برانگیز رو لب داشت ، به طرف من چرخید ... دستم رو با فشار خفیفی محکمتر گرفت ... رو کرد به قاضی : « من دلایل این خانوم رو ، برای طلاق ، کافی نمیدونم ... من ترکش نکردم ... مجبور بودم ... شرایط ایجاب میکرد ... شرایط تحصیلی و مهارتهای آموزشی ای باید بدست می آوردم ، منو از کشورم دور کرد ... موقت ... از نظر عدم تمکین ... وقتی جسما در این کشور ... در این مملکت حضور نداشتم ، تمکین داشتن ، مضحکه ... مگر اینکه خانم تله پاتیشون قوی باشه و مال من ضعیف ... و اما در مورد طلاق ... من با طلاق مخالفتی ندارم ... از ابتدا هم حق طلاق با خانم بود ... »
قاضی خنده رو لبهاش رو ، جمع کرد ... به طرف من برگشت : « دلایل شما برای طلاق از نظر همسرتون رد شده ست ... آیا دلیل دیگه ای هم برای طلاق دارید ؟ »
اخم کردم ... حتما باید دلیلی باشه تا من تقاضای طلاق کنم ؟ گیریم من واقعا میخواستم از امیر سام جدا شم ... به کسی چه ربطی داشت که چرا میخوام جدا شم با همون اخم گفتم : « ازدواج ما از ابتدا ، تحت شرایط خاصی بود ... ما اصلا برای زندگی کردن ، با هم ازدواج نکرده بودیم ... ازدواج ما فقط و فقط برای بچه بود ... این آقا ، دوست داشت پدر بشه ... همین »
قاضی نگاه متعجبی میون من و سام انداخت : « پدر بشه ؟ منظورتون رو دقیق بگید لطفا ... »
امیر سام لب چرخوند ... اول نگاهی موذیانه به من انداخت و بعد لب چرخوند ... : « بله جناب ... من از این خانم ، یه بچه میخواستم ... فقط همین ... شرط و شروط ازدواج ما همین بود ... مهریه خانم عند المطالبه پرداخت شده بود و این خانم باید به من یه بچه میداد ... نداد ... همین »
قاضی بیچاره ، سرگردون و حیرون ، اوراق موجود در پرونده رو مطالعه کرد ... آثار حیرت رو تو صورتش پر رنگ تر به نمایش گذاشت ... هر دو ابروی خودش رو بالا داد ... به طرف من برگشت : « خوب خانم ... چیزی داری بگید ؟ »
یه جمله ... فقط یه جمله رو زبونم چرخید : « دادم ... یه پسر کوچولو بهش دادم ... نخواستش ، شایدم خدا نخواست ... »
قاضی اخم کرد ... به طرف سام چرخید ... سام هنوز همون لبخند موذی رو به لب داشت ... : « درسته حاج آقا ... داد ... ولی نه اونی که تو شرط و شروط ما بود ... من یه بچه حی و حاضر میخواستم ... این خانم باید بعد از سن دو ماهگی بچه به بعد تقاضای طلاق میداد ... البته در صورت توافق خودش به طلاق ... این خانم به من یه بچه داد ... ولی نه در سن دو ماهگی ... یه بچه که دو ساعت هم زنده نموند ... این جزو شرایط ما نبود ... »
همین بود ... همین رو میخواستم ... به اجبار ... قیافه درهمی به خودم گرفتم ... اخمی رو پیشونی نشوندم ... : « من تلاش خودم رو کردم ... مقصر زنده نموندن اون بچه ، همین آقاست ... اون باید به شرایط ویژه من دقت میکرد ... کی برای بچه ش گارانتی صادر میکنه که من دومی اون باشم ... ؟ »
قاضی خندید ... پر صدا خندید : « والا هیشکی ... کسی هم تحت این شرایط ازدواج نمیکنه ... کسی هم همچین شرایطی برای ازدواجش تعیین نمیکنه ... بهرحال شما خانم ... دو راه دارید ... یا با این آقا وارد شور میشید و شرایط ایشون رو قبول میکنید ... یا ایشون از حق و حقوقشون میگذرن ... بعد از اون ، از نو تشکیل پرونده بدین ، به مسئله تون جدی تر نگاه میشه ... »
ای بابا ... حالا بیا و به این حالی کن من اصلا طلاق نمیخوام ... امیر سام جری شد ... بل گرفت : « حاج آقا ... من از حق و حقوقم نمیگذرم ... هر چی بجز اون یکی راه ... من اگه قرار بود از شرط و شروطم بگذرم که مکتوبش نمیکردم ... »
عصبی شدم ... درست پیش نمیرفت ... من زندگی میخواستم ... زندگی با امیر سام ... دو سه روز ، بی وقفه تموم این ماده تبصره های قوانین حقوقی خانواده رو خونده بودم که چی ؟ فکرم رو بکار انداختم ... جرقه ای تو مغزم روشن شد ... : « راه سوم چی حاج آقا ؟ اصلا من از خیر طلاق میگذرم ... شرایط آقا هم پابرجا میمونه ... البته مسکوت ... این شرایط ، فقط برای طلاقه ... »
قاضی اخم کرد : « شما حالتون خوبه خانوم ... شما تقاضای طلاق دادین ... این آقا که نداده ... شما تو درخواستتون دلایلی رو برای طلاق ذکر کردین که اگر همسرتون به اونها پایبند نباشه ، میتونین بدون درنظر گرفتن این شرایط هم رو طلاقتون مصر باشید ... این آقا باید تعهد بده که بدون اطلاع شما ، محل زندگیشون رو عوض نکن ... به خواسته ها نیازهای شما ، پاسخ صحیح عرفی و شرعی بدن ... هزینه زندگی شما که همون نفقه تون هست رو بنا به شرایط مالیشون ، تامین کنن ... در مقابل ، شما هم باید پایبند به همین اصول اخلاقی و زناشویی باشید ... باید کلیه حق و حقوق یک شوهر رو محترم بشمارین ... باید به ایشون تمکین داشته باشید ... برید و شرایططتون رو با هم بسنجید ... به توافق برسید ... در صورت توافق ، اگه قرار به استمرار ازدواج داشتید ... به سلامت ... اگه پافشاری و ابرام بر طلاق ... دوباره پرونده تشکیل بدین ... میتونین از جلسه های مشاوره هم استفاده کنید ... خیلی از سوء تفاهمات و مشکلات کوچیک و ناسازگاریها ، در همین جلسات هفتگی رفع میشن و زوج رو به کانون خانواده برمیگردونن ... بسلامت ... » ... دلتنگ یعنی تو ، یعنی کنارم باش ... هم بیقرارم کن ، هم بیقرارم باش ...
سر به زیر و متفکر ... در ظاهر دلخور ... در باطن شاد و سرحال ... همونطور دست تو دست هم از اون اتاق خفه و از کل ساختمون داداگستری بیرون رفتیم ... کنار ورودی ساختمون روبروی هم ایستادیم ... چشم تو چشم ... دستم رو از حصار دستش باز کردم ... تو کیف فرو بردم ... کلید ماشین شاسی بلندش رو درآورم ... گرفتم جلو صورتش : « کلید ماشینت ... من با تاکسی برمیگردم ... » ... دوستی ساده ما ، غیر معمولی شد ... نمیدونم اونروز ، تو جودم چی شد ...
دستش رو جلو آورد ... بجای گرفتن کلید ماشین ، با دو انگشت ، نوک بینیم رو بهم فشار داد : « ماشین باشه جای نفقه عقب افتاده ات ... فقط لطف کن ، منم برسون ... » نمیدونم چی شد ، که وجودم لرزید ... دلم من این حسو ، زودتر از تو فهمید ...
حرفش پر خنده بود و شوخ ... ولی قلب منو فشرد ... این چه فاصله ای بود که بین ما قرار داشت ... چرا هر دو با هم تیشه به دست گرفته بودیم و به قلب و احساس هم میزدیم ... من چه احتیاجی به نفقه اون داشتم ؟ من محتاج ناز و نوازش اون بودم ... من عشق میخواستم ... نردیکش بودن رو تجربه کردن ، میخواستم ... باهاش زندگی کردن رو میخواستم ... تو که پیشم باشی ، دیگه چی کم دارم ... چه دلیلی داره ، از تو دست بردارم ...
پول کجای زندگی ما قرار داشت ... شاید تو زندگی اون نقشی داشت ... ولی برای من ... هرگز ... من حاضر بودم یه عمری سر گشنه زمین بذارم ، ولی صبح با نوازش اون از خواب پا شم ... من فقط یه تکیه گاه سفت و امن ، یه سرشونه معتمد ، برای هق هق تنهاییام میخواستم ... کسی که مثل خودم به زندگی نگاه کنه ... ساده ... معمولی ... عادی ... مثل همه آدمهای دور و برم ... مثل نسترن ... مثل نسرین ... مثل آنی ... مثل همه آدمهای عادی که خودشون رو درگیر رنگهای دروغی و پر تظاهر زندگی نکردن ... خواستن عشق رو تجربه کنن و عاشقانه زندگی کنن ... بین ما کی بیشتر ، عاشقه من یا تو ... هر چی شد از حالا ، همه چیزش با تو ...
این من نبودم که اونو تغییر دادم ... این من نبودم که از اون امیر سام ، با اون قیافه و دک و پز ، این امیر سام رو ساختم ... این خودش بود و تمایلات درونیش برای ساده زندگی کردن ... برای عشق رو تجربه کردن ... برای عادی بودن ... معمولی بودن ... دیگه دست من نیست ، بستگی داره به تو ... بستگی داره که تو ، تا کجا دوستم داری
کارم تموم شده بود ... دیگه لازم نبود اقدامی بکنم ... اسم حق و حقوق اومده بود ... امیر سام بلد بود حقش رو بگیره ... حالا که پای حقوق خاص زناشوییش بود ، اونم بلد بود بگیره ... لازم نبود خودم رو به عز و جز بندازم ... لازم نبود برای ادامه این رابطه التماسش کنم ... بستگی داره که تو ، تا چه روزی بتونی ... عاشق من بمونی ، منو تنها نذاری ...
چه بسا اگه کوچکترین نرمش یا التماسی به لحنم میدادم ، برای همیشه ، خودم رو از عشقش محروم میکردم ... خوب شناخته بودمش ... امیر سام از التماس متنفره ... اینو باید از همون زمانی که التماسش میکردم مراعات حال و روز منو بکنه و نمیکرد و جری تر میشد ... میفهمیدم ... همونطور که من از یه آدم ضعیف بدم میومد ... از آدمی که ضعفش ، منو به یاد رضا می انداخت ... دست من نبود اگه ، اینجوری پیش اومد ... میدونستم خوبی ، ولی نه تا این حد ...
به پرونده زندگیمون که نگاه میکردم ، بازم به این نتیجه میرسیدم ... منم هر وقت مطمئن میشدم که امیر سام دوستم داره ، بل میگرفتم ... مغرور میشدم ... سقفی از اعتماد به نفس میشدم ... ما دو آدم قوی میخواستیم ... شایدم قوی بودیم و برای همین همو میخواستیم ... انگاری صد ساله ، که تو رو میشناسم ... واسه اینه اینقدر ، روی تو حساسم ...
عشقی که تو زرده های متراکم تو چشماش چمبره زده بود ... میدیدم ... حسی که من به اون داشتم رو میدید ... نیازی به زبون زدن نبود ... عشق حس کردنیست ... عشق لمس کردنیست ... عشق گفتنی نیست ... عشق گذشت من از تمام تقصیرهای اونه ... عشق فداکاری متقابل اونه ... حتی تو دادگاه ... حتی زمانیکه بازم اونو متهم کردم به کشتن بچه ام ... عشق همون حسیه که بازم جلو زبون امیر سام رو گرفت و نذاشت بگه ... بچه اش بر اثر اشتباه و سهل انگاری پرسنل بیمارستان مرد ... نه تولد زود هنگام ... نه شرایط ویژه ... من احساساتی ، به تو عادت کردم ... هر جا باشم آخر ، به تو برمیگردم ...
شونه به شونه اش ، به کوچه بغل دادگاه پیچیدم ... بازم مثل اون بار جلو در کنار صندلی راننده نشستم ... کلید رو به دستش ندادم ... ولی اونو تو سوراخ جا سویچی ، چپوندم ... در رو باز کرد ... کنارم نشست ... پخش ماشین رو روشن کرد ... آهنگی فضای میون ما رو پر کرد ... باهاش زمزمه کرد ... تا خونه باهاش زمزمه کرد ... امروز رو مرخصی بودم ... به خودم مرخصی داده بودم ... وقتی هم برای برگشتن به شهرک نمونده بود ... ظهر بود ... کنار رستورانی نگه داشت ... معروف بود ... همونی بود که با حاجی و حاج خانوم روز عقد ، رفتیم و شام خوردیم ... قرمه سبزی دوست داشت ... ولی هر دو با هم سفارش چلو کباب دادیم ... اولین بار بود با هم ، به رستوران میومدیم ... با هم و تنها ... کنارم خجالت نمیکشید ... شکم قلنبه ای نداشتم ... مثل اونروز ، خجالت نمیکشید ... بستگی داره که تو ، تا چه روزی بتونی ... عاشقم بمونی ، منو تنها نذازی ...
دستش رو به حالت نیمه خم گرفت ... بازوم رو دور دستش حلقه کردم ... انگار که نه انگار ، ما دو تا همین الان از دادگاه خانواده برگشتیم و جوهر دستور قاضی ، زیر پرونده ، هنوز خشک نشده ... خیلی عادی ... مثل هیچ وقت دیگه ، روبروی هم نشستیم و مشغول خوردن سفارسشهامون شدیم ... بین خوردن از هر دری حرف زدیم ... از وضعیت کارخونه ... از پروژه ها و از دوره هایی که با موفقیت گذرونده بود ... بعد از اون هم باز در رکاب هم ، راهی خونه شدیم ... خوشحال بودم ... حداقل از اینکه اونهمه از من دور نبود ، خوشحال بودم ... تو پارکینگ ، اینقدری معطل کردم تا اون برسه و با هم سوار یه آسانسور بشیم ... تو برق جدار داخلی آسانسور ، لبخند به لب داشت ... نادر و غیر معمول ... منم لبخندی ناخواسته رو لب داشتم ... به من نگاه میکرد ... به اون نگاه میکردم ... مثل اینکه مجبور بودیم با هم اجباری زندگی کنیم ... با هم اجباری باشیم ... دوستی ساده ما ، غیر معمولی شد ... نمیدونم اون روز ، تو وجودم چی شد ...
دم در آپارتمان ، با یه خداحافظی سر سری از هم جدا شدیم ... دلم از همون لحظه ، تنگ حضورش شد ... نفسی کشیدم . بوی حضورش رو برای ریه هام ، همیشگی کردم ... نمیدونم چی شد که وجودم لرزید ... دل من این حسو ، زودتر از تو فهمید...
***
لباس راحتی خونه رو پوشیدم و قهوه ساختم ... دو فنجون ... عمر زندگی کوتاس ، مث شعله کبریت ... عمر هر چی جز عشق ، مث عمر کوتاهه ... میدونستم که میاد ... دو فنجون قهوه ترک ... گس و دو مزه ... تلخ و شیرین ... همسفر شدن مث ، دربدر شدن خوبه ... پس قدم بزن با من ، بین راه و بیراهه ... رو کاناپه لم دادم و کوسنی رو به بغل گرفتم و به در خونه زل زدم ... ذن گرفتم ... دیگه باید پیداش میشد ... من که قلب کوچیکم ، بی تو کاسه خونه ... من که کاسه چشمم ، جز تو از کسی پر نیست ... در با تقه ای تند و پر صدا ، به صدا در اومد ... خودش بود ... حتما طلبکار هم بود ... این طبیعت میون ماست ... همیشه از هم طلبکار و همیشه مقصر آوارگی و بدبختی هم ... دوست داشتن یا عشق ، دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ... قلبم باز آهنگین شد ... پر تحرک با ریتمی شاد میکوبید ... نبض گرفتم ... دل زدم ... بدون اینکه تو چشمی نگاه کنم در رو باز کردم : « فرمایش ؟ » ... عشق چن قدم راهه ، از اتاق تا ایوون ...
لبخند میزد ... پرخنده ... نه با لب که با همه جزء به جزء صورتش : « فکر نمیکنی بعد از یه سال که در این خونه رو به صدا درآوردم ، مستحق یه تعارف خشک و خالی باشم ... ؟ نمیگی بیام تو ؟ » ... عشق دستته وقتی ، میز شامو میچینه ...
این آرزوی قلبی من بود ... رویای همه شبها و روزهای پر درد دوری ... از جلو در کنار کشیدم : « مگه من گفتم نباشی ؟ خودت خواستی ... میخواستی بمونی ، روزی شیش بار در بزنی ... تو که تعارفی نیستی ... هستی ؟ » مث خواب بعد از ظهر ، تلخه اما میچسبه ...
خودش رو داخل خونه کشید ... روی مبل لم داد ... با حالتی خاص فنجون قهوه ام رو از رو میز بلند کرد : « نه نیستم ... اَه این که سرده ... پاشو یه گرم برای خودت بیار ... » مث چای بعد از خواب ، تلخه اما شیرینه ...
قهوه رو خورد و فنجون رو رو میز گذاشت ... دو دستش رو از دو طرف باز کرد و رو پشتی کاناپه تیکه داد ... در واقع لم داد ... پا رو پا انداخت و سر چرخوند ... گوشه گوشه خونه رو از نظر گذروند ... هیچ تغیری تو ظاهر خونه نبود ... تنها نغییرش ، دوری یه ساله از بوی نفسهای اون بود که الان با حضورش ، پر شده بود ... نفس عمیقی کشید ... فنجون خالی رو برداشتم ... یه فنجون قهوه گس ، برای خودم ریختم ... خواستم روبروش بشینم ... اُرد داد : « اونجا نه ... بیا اینجا ... باید با هم حرف بزنیم ... » از پرنده تا لونه ، از کویر تا بارون ... از اتاق تا ایوون ، عشق بهترین راهه ...
دلم میخواست ... کنج دلش لم دادن رو یه عمر بود که دلم میخواست ... کنارش لم دادم ... فنجون قهوه رو به لب بردم ... دستش رو از پشتی مبل برداشت و دور شونه ام حلقه کرد ... با فشاری منو به خودش نزدیک کرد ... : « من جفت دوره هام ، تموم شده ... شهاب هم درسش تموم شده ... دلش میخواد برگرده اینجا ... شرطش با مامانت برای رفتن به خارج همین بوده ... که برگرده ... داره ازدواج میکنه ... خودش دیده پسندیده ... عروسش باب طبع بابات نیست ... حالا حالا ها درگیره ... احتیاج به حمایت داره ... باید پشتش باشی ... همسر آینده اش ، دختر دایی منه ... از اون تیپ آدمایی که پذیرشش برای خانواده تو ، مشکله ... نه تقریبا محاله ... قرار بود هر دو با هم بیایم که ... بگذریم ... من باید برگردم ... یکی از امتحانام مونده ... برای دریافت مدرکم مشکلی ندارم ... هستن که برام بگیرنش و بفرستن ، ولی امتحانم ، اونو دیگه خودم باید باشم ... تا دو هفته آینده فرصت داری ... دو راه پیش پا داری ... یا به همین حالت میمونی و با من ادامه میدی ... منم برمیگردم همونجا ، برای همیشه ... یا فکرت رو بکار میندازی و از عقل آکبندت استفاده میکنی و شرط و شروط ازدواجمون رو به جا میاری و بعدش آزادی ... » من که قلب کوچیکم ، بی تو کاسه خونه ... من که کاسه چشمم ، جز تو از کسی پر نیست ...
بی تامل ، محکم ... گفتم : « همین طوری ادامه میدم ... » ... دوست داشتن یا عشق ، دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ...
پرید تو حرفم ... : « میل خودته ... اونوقت اگه پات تاول زد و هی رفتی و اومدی و تو راهروهای دادگاه تنه خوردی و به این طرف و اونطرف شوت شدی ... مثل همیشه ، منو مقصر ندون ... من از حق و حقوقم نمیگذرم ... شنیدی که قاضی چی گفت ... باید تمکین کنی ... منم باید تمکین کنم و نفقه تو رو بدم ... اگه خواستی ... آپارتمان منو بلدی ... من هستم ... ولی فقط تا فردا ... وقتم کمه و کارم زیاد ... دو هفته وقت دارم تو راهرو های دادگاه بچرخم ... بیشتر از اون رو شرمنده ... » ... از پرنده تا لونه ، از کویر تا بارون ... از اتاق تا ایوون ...
« لازم نیست ... هستم ... اگه تنها راهم همینه ، هستم » ... عشق بهترین راهه ...
خندید ... بیشتر به خودش فشردم ... بیشتر تو بغلش حل شدم ... سرم رو سینه اش افتاد ... خوش صدا بود ... : « تنها راهت همینه ... باید باشی ... قدم به قدم ، پا به پا ... پشیمون که نمیشی ... »
با تموم وجود نالیدم ... : « نه » آسمون تویی وقتی ، ماه داره میخنده ... عشق من ببین امشب ، اسمون چقد ماهه ...
با تموم وجود خندید : « نه که نه ... منم نه ... با هم میریم ... امتحانم رو میدم ... بعدشم برمیگردیم ... همه با هم برمیگردیم که به شرط و شروطم برسیم ... دست و پا تو حنا گذاشتن که الکی نیست ... قانون داره ... مقدمات داره ... لباس میخواد ... آرایشگر مخصوص میخواد ... من دست و پای زن بدترکیب و زشت رو دوست ندارم تو حنا بذارم ... برو یه جفت قهوه بیار ... تلخ ... اسپرسو ... دوست دارم آخرین قهوه اسپرسو زندگیم رو همین الان بخورم ... بخوریم ... با هم » ... دوست داشتن یا عشق ... دوست دارمت با عشق ... عشق من به دوست داشتن ، قابل تصور نیست ...
پایان